تبليغاتX
...یکی سهیل چپ دست

 

 OFF ROAD به معنای عبور با اتومبیل از مناطق صعب العبور و بدون جاده است . هنوز برای این کلمه   معادل فارسی مناسبی پیدا نشده و اجازه بدهید  همینجوری بگوئیم اف راد .

این ورزش  خطرناک است .  هربار  فشار بسیار زیادی به ماشین شما می اید . آنقدر که یک  پراید یا پژو را براحتی  متلاشی می کند . برای این که یک ماشین دودیفرانسیل سرحال و قابل اعتماد داشته باشید باید مدام هزینه کنید . کوچکترین نقص هنگام صعود از یک شیب یا پائین امدن از آن  به قیمت جان ادم تمام می شود .  جاذبه  موجود بیرحمی است . نمی توانید با او چانه بزنید یا فرصتی بگیرید .

باری . این ماجرائی که می خواهم تعریف کنم  مال چند ماه قبل است . اجازه بدهید بگویم  اوایل پائیز بود . یک جمعه افتابی و هنوز می شد  پیراهن استین کوتاه  پوشید .

من عادت دارم موقع اف رود موبایل را با سازوکار پیچیده ای مثل یک تکه کش ببندم  روی داشبورد تا با دوربینش از صحنه ها فیلمبرداری کند  .  فیلم این ماجرای خاص را اغلب دوستانی که به عنوان مراجع پیش من می ایند دیده اند .

 سوهانک برای کسانی که اهل شرق یا شمال شرقی تهران هستند مکان مناسبی است . اصولا در تهران دوجای اصلی برای اف راد هست . یکی شهران در غرب تهران و دیگری سوهانک در شرق که هم می شود از طرف ده سوهانک وارد آن شد و هم از طرف گردنه قوچک و میدان کوچکی که قبل از جاده لواسان هست .

آن روز من از سمت ده وارد پارک جنگلی  سوهانک شدم .  جلوی من یک چیروکی چیف ابی رنگ بود . این ماشین قدیمی ولی بسیار تمیز بود .

سر یک تپه چندتائی از بچه ها بودند که من رفتم سراغ آنها و چیروکی هم به دنبال من امد . دوتا رنجرور و سه تا لندرور از مدلهای مختلف . یعنی دوتا دیفندر و یک پاژن  که هرپنج ماشین کاملا مجهز و راننده ها هم از بچه های  نسبتا باسابقه این رشته بودند .

ما  دور چیروکی جمع شدیم و با تحسین معاینه اش کردیم . صاحبش می گفت  بیست ملیون صرف بازسازی  این ماشین شده است . در مورد این رقم نظری ندارم ولی حتی تودوزی لی وایز صندلی ها را از آمریکا آورده بود و  انصافا همه چیز ماشین نو بود . 

راننده چیروکی سی ساله به نظر می امد . ارمنی بود و موهایش را دم اسبی بسته بود و دوستش هم همراهش بود . در نهایت من از تماشای چیروکی  خسته شدم و به راننده یکی از رنجرور ها ملحق شدم که روی سنگی نشسته بود و پیپ می کشید . عینک ری بن قدیمی به چشم داشت  و  توتون سر چپقش با هر پک می درخشید و خاموش می شد . سبیل کهربائی و موهای قهوه ای داشت .  درویش و اهل حق بود . از آن تیپ ها که به ادم حس اعتماد را القا می کنند . رنجروش هم کاملا اماده بود و یک وینچ درست و حسابی روی سپرش نشسته بود .

به من گفت شما باید فکر یک لاستیک باشید برای عقب جیپ . من با پا لاستیک کهنه را لمس کردم . دوام میاری ؟ دوام بیار . خوب ؟

درویش لبخند زد . من هزار بار پول یک جفت لاستیک عقب را جور کرده بودم و دقیقا شب قبلش اتفاقی افتاده بود که چهارصدتومن لامصب به فنا برود . بنابراین تصمیم گرفتم فعلا یک دانه بخرم تا بعدا نوبت به بعدی برسد . آن موقع سه تا لاستیک نو زیر ماشین بود و نهایتا من سه روز بعد چهارمی را هم خریدم .   بار عشق و مفلسی صعب است . می باید کشید....

من فکر کردم نکند درویش دیگر از آن جا بلند نشود . برای خودش روی تخته سنگ خوش سلطنتی داشت و یقینا نه حسرتی داشت و نه اندوهی به دنبالش می گشت .

اما توتون سر چپق یک بار دیگر روشن و خاموش شد و او  بلند شد و ایستاد و به من نگاه کرد و بعد با پیپ جلو را نشان داد .

 روبروی ما کوهی بود که از سینه آن دوراه موازی می گذشت . منظور از راه یعنی  خطوطی  که در طول زمان  با عبور  بچه های موتور کراس ایجاد شده بود .  چیزی حدود دویست  یا سیصد متر  ارتفاع  داشت . در میانه آن شیاری بود که اب باران و سیلاب های فصلی درست کرده بودند . مثل یک جوی اب عمیق که اگر چرخ ماشین در ان گیر می کرد  مصیبت واقعی بود . 

قرار شد با همین راه شروع کنیم و یکی از بچه ها به چیروکی گفت که این شیب خطرناک است و بهتر است  همین پائین بماند .

یکی از رنجرور ها از همان اول منصرف شد . من دوربین را روی داشبورد بستم که از این لحظه به بعد همه چیز ثبت شد .  یکی از لندرورها  کمی بالا رفت و بعد برگشت پائین ٬ دومی هم همینطور ٬ لندرور سوم هم انصراف داد .می دانستم که لندرورها از پس این شیب بر می ایند اما راننده ها  امروز نمی خواستند ریسک بکنند .

چروکی جلوی من بود و من نمی دانستم چکار می خواهد بکند . بعد راننده رنجرور امد و  به او گفت که کنار بکشد و راه را برای من باز کند . حالا نوبت من بود  که اتفاقا آن روز  حس خوبی داشتم . تشنه ماجرا بودم. شرزه  . سرحال و شاد

سوهانک خاک بد و نامردی دارد . ترکیبی از شن و رس . از زیر چرخ فرار می کند و نمی گذارد لاستیک درست و حسابی به زمین چنگ بزند  . به واقع اگر سطح خاک قابل اعتماد باشد می شود دیوار صاف را هم بالا رفت . اما اینجا هرچهار چرخ دیوانه وار  بکسواد می کنند و شن هائی که مثل رگبار مسلسل از زیر چرخ به بیرون پرتاب می شوند .

. دنده کمک را روی سنگین گذاشتم و بعد کمی شک کردم بین یک و دنده دو ولی در نهایت دست من دنده یک را انتخاب کرد .

به هرحال من و جیپ وحشیانه . خشمگین و شاد از این شیب رفتیم بالا .

گرازان و برگور نعره زنان     سمندش جهان و جهان را کنان

 ادم احساس می کرد این شیب تمام بشو نیست .  من فقط مواظب بودم که ان شیار وسط  به چرخ جیپ چنگ نزند . شیب انقدر زیاد بود که چند بار احساس کردم  جلوی جیپ می خواهد از زمین بلند شود  .  بالاخره نفس شیب برید و جیپ درمیان جیغ و داد تماشاچیان در  کنار رنجرور قرار گرفت .

 

تماشاچی ها خانواده هائی بودند که در آنجا بساط پیک نیک راه انداخته بودند . درواقع تمام  سوهانک جاده خاکی دارد که به طور مارپیچ دور کوه می پیچد و بالا می رود .  

اقائی امد خیلی هیجان زده با من دست داد و چیزهائی با لهجه غلیظ کردی گفت . کردها علاقه عجیبی به جیپ دارند و شاید فکر کرد من هم کرد هستم . شاید هم مربی من بود یا سرپرست تیم ؟ یا پیشکسوتی که احترامش واجب است ؟  عضو تیم والیبال هنرمندان ؟ به هرحال پنجه اش مثل پلنگ بود که وقتی دست می داد استخوان هایت را خرد می کرد .

وقتی از ابراز احساسات او  خلاص شدم با حیرت دیدم که گردوخاکی  از پائین شیب بلند است .  چیروکی علی رغم توصیه های مکرر  تصمیم گرفته بود از شیب بالا بیاید و حالا گیر کرده بود و مایوسانه دست و پا می زد .

خوب . فقط یک راه هست . حرکت با دنده عقب به سمت پائین و البته ماشین هم باید در دنده کمک باشد . البته این حرف به زبان ساده است  و انجام آن تجربه و تمرین لازم دارد . پائین امدن با ترمز یعنی چپ کردن مسلم و  دور زدن هم بی هیچ تردیدی همان نتیجه را می دهد .

چیروکی تقریبا یک پنجم از شیب را بالا امده بود ولی همان هم به حدکافی خطرناک بود . راستش من مطمئن بودم جیروکی شانسی ندارد . یک جورائی نوربالا می زد و بوی شهادت می داد .بنابراین دوربین را برداشتم و از همان بالا صحنه را فیلمبرداری کردم .

راننده رنجرور به من گفت شماره اش را بگیرم تا بتواند گوشی خودش را که گم کرده بود پیدا کند ولی من گفتم  بگذار تکلیف چیروکی روشن شود . نمی خواستم این صحنه را از دست بدهم .  مثل روز روشن بود چه خواهد شد .

 به او گفت هومان گرد ای جوان     به سیری رسیدی همانا زجان

دریغ این برو بازو ویال تو               میان یلی چنگ و گوپال تو....

بچه ها از پائین رفتند سراغ او تا کمکش کنند .  ظاهرا  حاضر نشد پیاده شود تا یکی از بچه ها ماشین را ببرد پائین ٬ بعد رنج رور از همان راه رفت پائین که با وینچ به داد چیروکی برسد . انصافا این کار بسیار شجاعانه بود و  رنجرور جانش را کف دستش گذاشت . آخر پائین رفتن خیلی خطرناکتر از بالا امدن است . به هرحال پائین سه چهارنفر بودند که کمک بکنند و من  ترجیح دادم همینجا بمانم . و چند ثانیه بعد :

زمانه بیامد نبودش توان...

چیروکی ناگهان به سمت  پائین  لغزید . بعد انگار راننده فرمان را چرخاند . ماشین به یک سمت چرخید و حالا معلق اول  که در ضمن ان ماشین هم اتش گرفت و بعد معلق دوم و....بعد از نه بار معلق زدن چیروکی  به پائین رسید .

من  پریدم پشت جیپ تا بروم پائین و با کپسول چروکی را خاموش کنم . ولی ناگهان متوجه شدم که این کار با هیجان و عجله  بسیار خطرناک است و تصمیم گرفتم پیاده بروم پائین  و تازه حالا می شد فهمید چقدر این شیب زیاد است و من  تا انتهای مسیر چهار بار زمین خوردم .

 خوشبختانه بچه های پائین کپسول داشتند و همان اول آتش را خاموش کردند . اصولا تمام ماشین های کاربراتوری به محض چپ کردن اتش می گیرند چون  از کاربراتور بنزین به بیرون می ریزد مثل لیوانی که کج شود . 

  من موقعی رسیدم که داشتند دوسرنشین  بیهوش چیروکی را می گذاشتند توی رنجرور تا به بیمارستان برسانند .

ظاهرا  انها می خواستند از ماشین بپرند بیرون و گردن یکی لای در و ستون ماند و دومهره اش شکست و دیگری هم از ناحیه گیجگاه داغان شد . شما وقتی می خواهید مثلا از تاکسی پیاده شوید و هنوز ایست کامل نکرده ممکن است زمین بخورید .من نمی دانم اینها چه فکری کردند که خواستند از ماشینی که معلق می زند بپرند بیرون

  کافی بود محکم داشبورد را بگیرند و قطعا صدمه نمی خوردند . پرش از ماشین در حال معلق زدن کار کبری یازده  و بروس ویلیس و دیگر پرسنل خدوم و زحمت کش هالیوود است  نه کار من و شما .

باری . چیروکی بی صاحب  و غریب آن پائین افتاده بود و داشت برای خودش ارام ارام دود می کرد .

 

و شیهه ناله های سمندی که دور می گردد میان پچ پچ اوراد و الوداع و الامان...

 در این فکر بودم که این ماشین چه دورانی داشته در زمانی که نو بود و دقیقا یک ماشین اشرافی محسوب می شد . چشمهای مردم در خیابان با حسرت به او خیره می شدند . صاحبان مغرور ٬ جاده چالوس و هراز و داستان ها و عشق های داغ و بوسه های عمیق که حالا فقط خاطراتی محو و معوج هستند در میان حجم فلزی مچاله ای که زمانی ماشینی براق و زیبا بود .

یکی تنگ تابوت بهر امدش.......

از لای علفها  کیف و موبایل و خرده ریزهای صاحب چیروکی را پیدا کردیم و  دادیم به دوستان و فامیل او  که با جرثقیل برای بردن ماشین امده بودند . توی ماشین چهارعدد کمک فنر بود که دورش فنر لول هم داشت و ظاهرا قرار بود به زودی زیر ماشین نصب شوند . توی ماشینی که قرار است اف راد برود هیچ چیز نباید ولو باشد .

اشیا هنگام تکان های شدید قطعا به سروصورت سرنشین خواهد خورد . اغلب بچه های این رشته خاطرات متعددی در این مورد دارند . این کمک فنرها یا  میله های فلزی با این وزن و  ابعاد درون ماشین را تبدیل به یک چرخ گوشت خواهند کرد .

 این بی احتیاطی های متعدد و خطرناک ثابت می کرد راننده چیروکی  اهل اف راد نبوده است . بیچاره فقط ماشین باز بود و دوست داشت ماشین خاصی داشته باشد . منتهی این روز جمعه هوس کرد که چرخی در سوهانک و بعد وسوسه بالا رفتن و.... پایان نحسی که صبورانه در کمین او نشسته بود .

 

ماشین را که بردند برای ما دیگر کاری نماند جز  عصر جمعه  که این دفعه دلگیر دلگیر دلگیر بود . انقدر که نفست را می برید .

. دور اتش نشسته بودیم در سکوت  چائی می خوردیم و سیگار می کشیدیم .

 بعد یکی از بچه ها رسید که سگش هم همراهش بود . یعنی یک  هاپوی خوشحال و انقدر با انرژی که آدم  حسودیش می شد .

بطری کوچک و خالی نوشابه را پرت می کردم و او بدو بدو می رفت دنبالش . وقتی از روی جوی می پرید گوش هایش مثل بال پرنده باز و بسته می شدند و  خلاصه تلاش دلیرانه اش برای شکار بطری بامزه بود . یک بار که داشت بطری را می اورد یک بطری دیگر پرت کزدم و  دوید رفت که بیاورد

اما تازه متوجه شد که یک بطری دیگر در دهانش هست و گیج شده بود چه کند . مدام یکی را می گذاشت زمین و دیگری را بر می داشت .

بعد  نگاه می کرد و کمک می خواست و دمش با چنان شدتی تکان می خورد که باور کردنی نبود .  و در نهایت شادی هاپو  بدجور مسری بود . حداقل انقدری که توانستیم سوار ماشین بشویم و برگردیم به سمت خانه .

بچه ها می گفتند که فیلم را بزن توی قیس بوک . من اما این کار را نکردم . آخر به خاک افتادن بچه مردم و داغان شدن ماشینش  صحنه خوشایندی نیست . مهمتر از همه  .دلم نمی خواست ملت تماشا کنند .

 بعد نچ نچ کنند و با خودشان بگویند چه خوب که اهل این کارها نیستند و عقل سلیم   دارند که در بدن سالم است و دفترچه بیمه و دفترچه اقساط و بیمه عمر و بیمه مسکن و کارت بانک صادرات  و بیمه بدنه پراید و بن کارمندی و حواله فرش ماشینی و کلی قبض خرید از فروشگاه های معتبر که در تاریخ های مختلف قرعه کشی خواهند داشت .

و ممکن است . خدا را چه دیدی ؟شاید . کسی چه می داند . احتمالش کم نیست . که برنده یک هدیه نفیس مثل پکیج استثنائی رفع موهای زائد و کمربند لاغری شوند .

خوب مگر انتظار دیگری دارید ؟ یک زندگی عاقلانه به همین جا می رسد . یک خوشبختی طلائی همراه با پکیج های استثنائی و نفیس که ثمره مستقیم انتخاب های عاقلانه شما است ! 

 

پی نوشت : دوسه ماه بعد یکی از یدک فروش های اشنا می گفت که صاحب چیروکی آمده بود تا موتور و گیربکس چیروکی را بفروشد و خوشبختانه حالش خوب بود . قاعدتا نباید زنده می ماندند . انصافا شانس آوردند .

چنین گفت که ای رسته از چنگ شیر

جدا مانده از زخم شیر دلیر....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 7:12 توسط سهیل |

پشت چراغ قرمز  ایستاده بودم و داشتم از بطری اب می خوردم که شترررررررق یک  سمند از عقب کوبید به جیپ . نزدیک بود  بطری  دندان هایم را خرد کند . باور کنید اگر بطری اب معدنی کوچک بود قورتش داده بودم .

وقتی پیاده شدم راننده سمند هم پیاده شد . خانم عظیم الجثه ای بود با صورت خیلی سرخ که انگار از حمام سونا درامده باشد . با مقنعه و چادر که احتمالا یونیفورم اداره بود .

خیلی طلبکار همینطور که میومد جلو هی می گفت : ببینم کوری یا نابینائی ؟!!!

گفتم : اینو روزی از هزار نفر می شنوی نه ؟!

خانمه به طرز اساسی دیوانه بود . کاملا هم ایمان داشت که مقصر منم .  بهش گفتم آخر من که ایستاده بودم . گفت نه پس می خواستی بخوابی وسط خیابون ؟!

خلاصه در همین احوالات تلفنش زنگ زد . ظاهرا شوهرش بود . به طرف می گفت نه کمی دیرمیرسم  و تصادف کردم . بعد به من نگاه کرد و ادامه داد : با یکی از اینها که شپش تنشون پروفسوره !

گفتم :  عجب ! پس بالاخره منیژه درسش تموم شد ؟!   خیلی براش خوشحال شدم !

طرف چنان اعتماد  به نفسی داشت که حتی از پلیس هم طلبکار بود و کل دنیا هم می گفتند مقصر هستی باز بیفایده بود . 

  جیپ صدمه خاصی نخورده بود . ولی سمند کلی کار داشت .پلیسه می خواست مدارک خانمه را بگیرد و  بدهد به من تا برویم بیمه و از این حرفها...گفتم نه تو رو خدا بیخیال . فک کن من با این هیولا  بروم بیمه !  بعدش خرج بیمارستان من رو کی میده ؟

شانس رو می بینید ؟ ملت با لیدی گاگا تصادف می کنن و بعدش تو بیمه عاشق هم میشن و بابای دختره هم براشون بی ام و ایکس شیش و هشت می خره و من بدبخت  رو ببین با کی تصادف می کنم !

 

کلمه و ترکیب ها :  شپش تنشون پروفسوره  ...

 در واقع شکل تحریف شده این ضرب المثل است : به شپش تن آنها باید گفت منیژه خانم .

 اصلاحیه : در زمان ما بهتر است بگوئیم : به شپش تن انها باید گفت پانته آ  خانم  !   البته شیده  خانم هم بد نیست . شاید هم لیدی گاگا  مناسب باشد .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 17:47 توسط سهیل |

 

خرازی محله ما  آدم درستی است . چون روی در مغازه اش نوشته هنگام شلوغی مغازه ورود آقایان ممنوع است . شاید هم فمینیست باشد . نمی دانم  .

خوب من منتظر می شوم تا مغازه خلوت شود . بعد یک دویست تومنی به او می دهم و او یک مشت منجوق و پولک رنگارنگ زیبای بنجل به من می دهد .

حالا می شود اینها را به نخ کشید و  به صورت رشته های ده الی بیست سانتیمتر ( بستگی به سلیقه شما دارد )  و بعد  اینها را از یک جائی أآویزان کرد . چیزی شبیه به ماکت یک تالار باشکوه  که وقتی چراغ قوه کوچکی را روشن خاموش می کنید . باشکوه تر می شود . رقص نور می شود و. اگر سیگاری هستید افکت های دود و مه می شود  .

باز بسته به سلیقه می توانید از مقوا یک عروس داماد کوچولو ببرید . من  از داماد ها خوشم نمی اید و برای همین یک دختربالرین درست کردم که  کمی چاق است . 

دیگر فقط باید برای باطری چراق قوه دعا کرد که تا جمعه شب تمام نشود .

این طرح هیچ عیبی ندارد . دوتا باطری قلمی برای گذراندن یک پنج شنبه جمعه اصبلا اسراف نیست . اگر مشکل شما  عدم هیجان است . طرح مکمل زیر هم پیوست ایده بالا تقدیم می شود :

با یک چاقوی میوه خوری  گوگرد های یک قوطی کبریت را جدا کنید و توی یک تکه کوچک کاغذ بپچید تا ثک بمب خطرناک درست شود . منظورم خطرناک برای بالرین ها و عروس داماد ها است . در آخر مجلس وقتی مجری گفت :   حالا دست قشنگه رو برای بغل دستی ها.....بنگ...

خوب . آدم توی زندگی باید برای آخر هفته اش فکری بکند . همه شازده کوچولو نیستند که موهای زرین داشته باشند و ساکنین سیاره ها باحوصله همه چیز را برای آنها توضیح بدهند .  خلبان های صبور برای آنها نقاشی کنند . روباهه بگوید  تو رو خدا منو اهلی کن و ان گل نفرت انگیز هم تجیر ؟! بخواهد که حامله نشود .

 

   پس مرگ چرا نمی اید ؟ مگر اکنون پنج شنبه  دوم تیر سال هزار و سیصد و نود نیست  ؟  

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 14:15 توسط سهیل |

 

خیلی وقت است چیزی ننوشته ام . حسابش از دستم در رفته . زمانی بود که اگر هفته ای سه مطلب نمی نوشتم عذاب وجدان داشتم .

جالب است که آن همه انگیزه برای نوشتن کجا رفت ؟ راستش مساله که فقط انگیزه نیست . احساس می کنم حرفی ندارم بزنم . تمام حرفها به اضافه آن همه اشتیاق به نوشتن را یک جائی جا گذاشتم . نمی دانم دقیقا در کدام پیچ و خم از دست رفت .

شاید این دلقک بود که دوست داشت از عقایدش بگوید . دلقک ها به طور سنتی تماشاچی را معطل نمی کنند . فرقی نمی کند شغل آنها وبلاگ نویسی باشد یا مسخره بازی ٬

ولی سهیلی که چپ دست هم باشد .....کمی فرق می کند . در یک کتاب خواندم که قبلا تعداد سهیل های چپ دست زیاد بوده  . مثل خیلی از جانورهای دیگر ٬ ولی مدتهاست که نسل آنها منقرض شده است . در خوشبینانه ترین حالت یکی باقی مانده  که این آخری هم شانس چندانی ندارد . تعداد شکارچیان طبیعت دوست و ورزشکار خیلی زیاد است . خیلی بیشتر از شانس ناچیزی که برای سهیل چپ دست باقی مانده است .

ولش کن ٬ این طرز نوشتن راه به جائی نمی برد . اجازه بدهید به طور دقیق و صادقانه مثل یک گزارش بنویسم  ان چه در این مدت بر سهیل چپ دست گذشت ٬ می گذرد . می اید .

گزارشی به خاک وبلاگستان ٬  فصل اول :

خون و اینه

  

اواخر تابستان گذشته حوالی ساعت چهار عصر  مراجع داشتم و او برای من ماجرائی را تعریف می کرد . دستم رفت به قوطی سیگارم که ناگهان برق چندین بار به سرعت قطع و وصل شد .  یک صدای نسبتا بلند هم امد .

بعد شیون شروع شد ٬ بلند و بی وقفه ٬  با تعجب همدیگر را نگاه کردیم . بلند شدم و رفتم بیرون تا ببینم چه خبر است .

خانه من در یک کوچه باریک بود . در تقاطع این کوچه و کوچه اصلی جائی هست که من اغلب جیپ را پارک می کنم .

صدا از همین جا می آمد . رفتم به سمت جیپ و هرچقدر که جلوتر می رفتم زاویه دید من بازتر می شد و نبش دیوار مثل پرده تئاتر کنار می رفت و صحنه را به تدریج نشان می داد .

ابتدا پاهای دخترک را دیدم . پنجه یکی از پاها مرتعش بود . بعد زانوی پای دیگر که با زاویه ای غیر معمول به خارج خم شده بود . پیراهن سفیدی  غرق خون بود . دستهائی خم شده و کج و کوله . موهای مجعد خیس از خون و صورتی خون و متلاشی و کل این اندام لهیده در اغوش زن میانسالی که مادرش بود .

نتوانستم جلوتر بروم . همانجا ایستادم . دستم دنبال تکیه گاهی گشت و نیافت . رفتم به سمت دیوار و دستهای لرزانم را به آن گرفتم .

حالا عزرائیل  بود که دور دخترک می چرخید .(  شاید باور نکنید ولی عزرائیل پیرمردی است که زنبیل خریدی پلاستیکی دارد . شلوار کهنه طوسی و پیراهنی که استینش دکمه ندارد و او روی ساعد لاغرش تا زده ٬)با حوصله و بدون هیچ عجله ای معاینه اش کرد . نوک انگشتش را به بدن دخترک زد . دخترک را بو کشید . کمی دودل نگاهش کرد ٬ زنبیل را برداشت و رفت .

یکی از اینه های جیپ خرد شده بود و تکه های آن روی زمین ریخته بود . خانه این مادر و دختر در طبقه پنجم بود . ظاهرا جروبحث می کردند . دخترک رفته بود به سمت پنجره و ناگهان پائین پریده بود .

میان راه خورده بود به کابل های برق که خوشبختانه روکش داشتند و ارتعاش کابل ها در قسمت انتها  باعث اتصالی  شده بود .

بعد به گوشه سقف جیپ و بعد اینه و بعد موزائیک های کف پیاده رو و شاید این ها باعث شده بود که زنده بماند . شتاب سقوطی که درصدی از آن به خاطر کابل ها و جیپ کم شده بود .

برگشتم به سمت خانه ٬ چه حالی ٬ نگفتنی .

خانمی که مراجعم بود مدام می پرسید چی شده بود ؟ چی شده بود ؟

 نشستم سرجایم و گفتم که چه شده بود . او با عجله برخواست تا برود بیرون و من هم تقریبا فریاد کشیدم که بگیر بشین ...

صدای امبولانس را شنیدم که دخترک را برد .

چندبار صحنه مرگ ادمها را دیده ام . اما این یکی چیز دیگری بود .

 فردای آن روز هم تمام مراجعانم را کنسل کردم .  در حالی نبودم که بتوانم کار کنم . نشستم خانه و کتاب خواندم و صبورانه گذاشتم صحنه دیروزی یک میلیون بار توی مغزم تکرار شود و مرگی که داشت دخترک را مثل هندوانه معاینه می کرد تا ببیند رسیده یا نه...

فکر می کنم هجده سال داشت . خدا می داند از هجده سالگی خودم چند شبانه روز می گذرد . چند سال و چند میلیون ثانیه . تمام این زمانی که بی رحمانه بر من گذشت و می گذرد .

فردای آن روز حاج اقای دریانی توی سوپر می گفت که دخترک را بردند به بیمارستان و بعد یک اقای دکتر جراح به مادردخترک گفته که پنجاه ملیون همین حالا بده تا همین الان درستش کنم مثل روز اولش بشه ببری خونه !

گفتم حاجی این که گفتی صافکار بوده نه جراح ! بدون رنگ و بدون معطلی همین حالا  !

 هفت ماه بعد دخترک را سرکوچه دیدم . گفتم که صاحب همان جیپ کذائی هستم که سقفش داغان شد . گفت  آخ ببخشید !

گفتم خوشحالم که قسر در رفتی ٬ ولی یادت باشد که هروسیله ای را بهر کاری ساخته اند . ماشین برای این است که ادم برود زیرش نه این که بپرد روش !

 

 مابقی داستان در شماره اینده.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 16:38 توسط سهیل |

 

دیروز پسر قندون خانم ششمین هفته را هم پشت سر گذاشت . وقتی به دنیا آمد دقیقا اندازه انگشت دست بود . چند روز طول کشید تا بتوانم برای او اسم انتخاب کنم . بالاخره اسمش را گذاشتیم کشمش .

کیشمیش بچه گربه تپلی و خوشگلی است . چون یکی یکدانه است از نظر شیر و بقیه چیزها هیچ کم و کسری نداشته و برای همین خیلی تپل و کوفته قلقلی شده است . بلوطی رنگ است . زیر شکم و سینه اش سفید  و پنجه های دست و پا هم انگار دست کش به دست کرده باشد مثل برف سفید است .

گربه های نر با اختلاف زیادی ارام تر از ماده ها هستند . این موضوع از همین الان مشهود است . وقتی قندون به اینجا آمد کمی بزرگتر از کیشمیش بود . ولی هنوز هم به شدت شیطان است و علاقه جنون امیزش به پنجولی کردن آدمها اصلا از بین نرفته است .

ولی از حق نگذریم قندون برای کیشمیش مادر بسیار مهربان و مسئولیت شناسی است . یعنی انقدر با محبت این بچه را می لیسد و نوازش می کند که ادم حسودیش می شود .

وقتی قندون در سالن خوابیده و کشمش هم در اتاق مشغول بازی است . گاهی از چیزی بالا می رود و نمی تواند پائین بیاید . بنابراین میومیو می کند . قندون چنان سراسیمه از خواب می پرد و بدوبدو خودش را می رساند به اینجا که باور کردنی نیست .

به محض وارد شدن هم یک راست ٬ با حالت خیلی عصبانی می اید به سراغ من تا حسابم را برسد . من هم با التماس از او خواهش می کنم که قندون خانم به خدا تقصیر من نیست !  رحم کنید ! ای کاش می شد به قندون یاد بدهم که قبل از جر دادن من تا ده بشمارد و کمی فکر کند ! خوب اخر همه چیز که تقصیر من نیست !

  راستش قندون برای خط خطی کردن ادمها چندان نیازی به دلیل ندارد . مخصوصا به یک قسمت هائی از خانه خیلی حساس است و جلوی یخچال و یا پنجره های سالن به نوعی شکارگاه اختصاصی ایشان است و اگر انجا تشریف ببرید به احتمال قریب به یقین پنجولی خواهید شد .

یک چیزی هم اختراع کرده که انصافا ناجوانمردانه است . شما دارید راه می روید یا ایستاده اید . قندون یواشکی می اید کنار پای شما و بعد ناگهان فریاد بلندی می کشد که مثلا انگار شما او را سهوا لگد کرده اید ! بعد هم خیلی حق به جانب می افتد به جان ادم و حالا پنجولی نکن . کی پنجولی بکن !

چند روز پیش داشتم ظرف می شستم . طبق معمول همین بازی را درآورد و بعد خیلی بدجور چنگ زد . من هم این بار واقعا عصبانی شدم . با یک لیوان پر از اب گذاشتم دنبالش . قندون دید این دفعه قضیه خیلی جدی است و حتما خیس خواهد شد . بنابراین بدو بدو رفت بالای سر کیشمیش که یک گوشه آرام نشسته بود . و جوری میو میو می کرد که مثلا : هربلائی خواستی سرم بیار ولی به بچه ام کاری نداشته باش !!

بهش گفتم اخه سلیطه ! چرا پای این بیچاره رو وسط می کشی ؟!  به کیشمش چه ربطی داره ؟!

قندون اولین گربه من نیست ولی از تمام گربه هائی که دیدم باهوش تر است . هرچند این هوش لایزال فقط در راه مردم ازاری به کار می رود . یک حقه هائی سوار می کند که باور کردنی نیست .

تماشای بازی کردن قندون و کیشمیش بسیار خوشایند و لذت بخش است . بارها شده که لباس پوشیدم تا از خانه بیرون بروم و این دوتا بازی می کردند . من هم نشستم به تماشا و بعد متوجه شدم که  یک ساعت گذشته و من اصلا متوجه نشده ام که عجله دارم و کلی دیرشده است .

قندون در حین این بازی ها راه و رسم شکار و جنگ  را به بچه اش یاد می دهد . گلاویز می شوند و هی با هم قل می خورند . بعضی وقتها که کیشمیش کلافه می شود یا دردش می اید میو میو می کند و به محض این کار قندون با عجله شروع می کند به لیسیدن کیشمیش و ساکتش می کند . بعد روزی از نو روزی از نو ....

روزهای اول به این فکر بودم که بعد از دوماهگی برای کیشمیش یک صاحب پیدا کنم . ولی الان خیلی دوستش دارم و به شدت وسوسه می شوم که نگهش دارم . هرچند این کار سخت است و نگه داشتن دوتا گربه کار راحتی نیست .

وقتی قندون کوچولو بود یک عروسک داشت که با کش از سقف اویزان کرده بودم و او مدتها با این عروسک بازی می کرد . چند روزی است که این عروسک را دوباره اویزان کرده ام و الان کیشمیش با آن مشغول است . فقط صدای تاپ تاپ ریز پای او را می شنوید که روی فرش درحال دویدن و جست و خیز است . عین زمانی که قندون تازه آمده بود و من اغلب این صدا را درخانه می شنیدم .

نگهداری از حیوانات خانگی چندان مشکل نیست . مخصوصا گربه ها کم دردسرتر از بقیه هستند . کمی غذا به اضافه یکی دوبار جاروبرقی اگر پیشی پشمالوئی باشد .   درعوض گربه با خودش هزار حس خوب به  خانه می اورد . برای من که تنها زندگی می کنم قندون موهبت بزرگی است . هرچند که اگر تنها نبودم باز فرقی نمی کرد . و بدون شک یک گربه در منزل نگه می داشتم .

 در پایان فکر می کنم بهترین روش نگهداری از گربه ها این است که به توانائی های حیوان اعتماد کنید و از ابتدا جوری رفتار کنید که هم او راحت باشد و هم شما سختی نکشید . رژیم های غذائی خیلی لوکس ٬ حمام کردن هفتگی و مراجعه مدام به کلینیک های دامپزشکی کار صحیحی نیست .

 اغلب کسانی که بعد از چندماه ذله می شوند و حیوان بیچاره را در خیابان رها می کنند از همین دسته هستند . بعضی ها هم از گربه انتظار وفاداری یک سگ را دارند و یا فکر می کنند این گربه معشوق انها است و باید آنها را نوازش کند و انتظارات مضحکی از این قبیل دارند . متاسفانه این آدمها هم صاحبان بسیار بدی هستند و برخلاف تصور می توانند خیلی بیرحم باشند .

خانمی را می شناختم که یک بارگربه اش ار لای در دویده بود توی کوچه و سه چهار روز بعد برگشته بود . او هم از لجش حیوان را گذاشت توی ماشین و آن طرف شهر توی کوچه ول کرد ! ایشان معتقد بود که خیلی صاحب بی نظیری برای این گربه بودند و چقدر زحمت می کشیدند و....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 14:27 توسط سهیل |