آینه در خون
خیلی وقت است چیزی ننوشته ام . حسابش از دستم در رفته . زمانی بود که اگر هفته ای سه مطلب نمی نوشتم عذاب وجدان داشتم .
جالب است که آن همه انگیزه برای نوشتن کجا رفت ؟ راستش مساله که فقط انگیزه نیست . احساس می کنم حرفی ندارم بزنم . تمام حرفها به اضافه آن همه اشتیاق به نوشتن را یک جائی جا گذاشتم . نمی دانم دقیقا در کدام پیچ و خم از دست رفت .
شاید این دلقک بود که دوست داشت از عقایدش بگوید . دلقک ها به طور سنتی تماشاچی را معطل نمی کنند . فرقی نمی کند شغل آنها وبلاگ نویسی باشد یا مسخره بازی ٬
ولی سهیلی که چپ دست هم باشد .....کمی فرق می کند . در یک کتاب خواندم که قبلا تعداد سهیل های چپ دست زیاد بوده . مثل خیلی از جانورهای دیگر ٬ ولی مدتهاست که نسل آنها منقرض شده است . در خوشبینانه ترین حالت یکی باقی مانده که این آخری هم شانس چندانی ندارد . تعداد شکارچیان طبیعت دوست و ورزشکار خیلی زیاد است . خیلی بیشتر از شانس ناچیزی که برای سهیل چپ دست باقی مانده است .
ولش کن ٬ این طرز نوشتن راه به جائی نمی برد . اجازه بدهید به طور دقیق و صادقانه مثل یک گزارش بنویسم ان چه در این مدت بر سهیل چپ دست گذشت ٬ می گذرد . می اید .
گزارشی به خاک وبلاگستان ٬ فصل اول :
خون و اینه
اواخر تابستان گذشته حوالی ساعت چهار عصر مراجع داشتم و او برای من ماجرائی را تعریف می کرد . دستم رفت به قوطی سیگارم که ناگهان برق چندین بار به سرعت قطع و وصل شد . یک صدای نسبتا بلند هم امد .
بعد شیون شروع شد ٬ بلند و بی وقفه ٬ با تعجب همدیگر را نگاه کردیم . بلند شدم و رفتم بیرون تا ببینم چه خبر است .
خانه من در یک کوچه باریک بود . در تقاطع این کوچه و کوچه اصلی جائی هست که من اغلب جیپ را پارک می کنم .
صدا از همین جا می آمد . رفتم به سمت جیپ و هرچقدر که جلوتر می رفتم زاویه دید من بازتر می شد و نبش دیوار مثل پرده تئاتر کنار می رفت و صحنه را به تدریج نشان می داد .
ابتدا پاهای دخترک را دیدم . پنجه یکی از پاها مرتعش بود . بعد زانوی پای دیگر که با زاویه ای غیر معمول به خارج خم شده بود . پیراهن سفیدی غرق خون بود . دستهائی خم شده و کج و کوله . موهای مجعد خیس از خون و صورتی خون و متلاشی و کل این اندام لهیده در اغوش زن میانسالی که مادرش بود .
نتوانستم جلوتر بروم . همانجا ایستادم . دستم دنبال تکیه گاهی گشت و نیافت . رفتم به سمت دیوار و دستهای لرزانم را به آن گرفتم .
حالا عزرائیل بود که دور دخترک می چرخید .( شاید باور نکنید ولی عزرائیل پیرمردی است که زنبیل خریدی پلاستیکی دارد . شلوار کهنه طوسی و پیراهنی که استینش دکمه ندارد و او روی ساعد لاغرش تا زده ٬)با حوصله و بدون هیچ عجله ای معاینه اش کرد . نوک انگشتش را به بدن دخترک زد . دخترک را بو کشید . کمی دودل نگاهش کرد ٬ زنبیل را برداشت و رفت .
یکی از اینه های جیپ خرد شده بود و تکه های آن روی زمین ریخته بود . خانه این مادر و دختر در طبقه پنجم بود . ظاهرا جروبحث می کردند . دخترک رفته بود به سمت پنجره و ناگهان پائین پریده بود .
میان راه خورده بود به کابل های برق که خوشبختانه روکش داشتند و ارتعاش کابل ها در قسمت انتها باعث اتصالی شده بود .
بعد به گوشه سقف جیپ و بعد اینه و بعد موزائیک های کف پیاده رو و شاید این ها باعث شده بود که زنده بماند . شتاب سقوطی که درصدی از آن به خاطر کابل ها و جیپ کم شده بود .
برگشتم به سمت خانه ٬ چه حالی ٬ نگفتنی .
خانمی که مراجعم بود مدام می پرسید چی شده بود ؟ چی شده بود ؟
نشستم سرجایم و گفتم که چه شده بود . او با عجله برخواست تا برود بیرون و من هم تقریبا فریاد کشیدم که بگیر بشین ...
صدای امبولانس را شنیدم که دخترک را برد .
چندبار صحنه مرگ ادمها را دیده ام . اما این یکی چیز دیگری بود .
فردای آن روز هم تمام مراجعانم را کنسل کردم . در حالی نبودم که بتوانم کار کنم . نشستم خانه و کتاب خواندم و صبورانه گذاشتم صحنه دیروزی یک میلیون بار توی مغزم تکرار شود و مرگی که داشت دخترک را مثل هندوانه معاینه می کرد تا ببیند رسیده یا نه...
فکر می کنم هجده سال داشت . خدا می داند از هجده سالگی خودم چند شبانه روز می گذرد . چند سال و چند میلیون ثانیه . تمام این زمانی که بی رحمانه بر من گذشت و می گذرد .
فردای آن روز حاج اقای دریانی توی سوپر می گفت که دخترک را بردند به بیمارستان و بعد یک اقای دکتر جراح به مادردخترک گفته که پنجاه ملیون همین حالا بده تا همین الان درستش کنم مثل روز اولش بشه ببری خونه !
گفتم حاجی این که گفتی صافکار بوده نه جراح ! بدون رنگ و بدون معطلی همین حالا !
هفت ماه بعد دخترک را سرکوچه دیدم . گفتم که صاحب همان جیپ کذائی هستم که سقفش داغان شد . گفت آخ ببخشید !
گفتم خوشحالم که قسر در رفتی ٬ ولی یادت باشد که هروسیله ای را بهر کاری ساخته اند . ماشین برای این است که ادم برود زیرش نه این که بپرد روش !
مابقی داستان در شماره اینده.....
این جا ادامه وبلاگ قبلی من به نام عقاید یک دلقک است که سال ۸۹ نابود کردند .تا جایی که حوصله داشتم. برخی از نوشته های آن را در همین وبلاگ تحت نام ارشیو کپی کرده ام .