جهت ثبت در تاریخ

 

 

رفته بودم از سوپرمارکت محله خرید کنم . یک اقائی جلوی من را گرفت و پرسید که کوچه پروانه کجاست ؟

ــ  تشریف ببرید دویست متر پائین تر و دومین کوچه  سمت  چپ می شود کوچه پروانه .

 با هیجان گفت خوب حالا اگه ممکنه بفرمائید  من کجا اشتباه کرده ام که الان اینجام !

 ــ  خودت دقت کن ببین چه موقعی یک مال حرامی آمده توی زندگی ات و باعث انحراف شده !

با تعجب می گوید ببخشید من ارتباطتش رو نفهمیدم !

ــ  خوب این سئوالی که پرسیدی نیاز به همچین جوابی هم داشت !

 باز می گوید که متوجه ربط سئوال خودش و جواب من نشده .

ــ فکر کن که به هم میان !

 

پی نوشت : من از یک ماه پیش به هرکی رسیدم این ماجرا رو تعریف کردم . اینجا هم نوشتم تا اگر احیانا کسی نشنیده بود در جریان قرار بگیرد . همه باید بدانند من چه بچه باحال و بذله گوئی هستم !  چشم حسود چارتا بشه ایشالله !

 

قندون و بچه قندون !

 

به مبارکی و میمنت ٬ امشب در یک حرکت غیرمنتظره و بی مقدمه ٬ قندون خانم صاحب یک بچه کاکل زری شد !

 من امروز ظهر  متوجه شدم که قندون رفته طبقه پائین کمد لباسهای من و همانجا خوابیده است . حالش هم کاملا خوب بود و وقتی نوازشش می کردم خرخر می کرد و خوشحال بود . فکر کردم لابد خسته است و هوس کرده اینجا چرتی بزند . این ماجرا تا شب ادامه داشت . کم کم شک کردم که چرا  از کمد بیرون نمی اید . ولی ابدا فکر نکردم که قندون حامله است و امروز هم تصمیم به زایمان گرفته است .

 ظاهرا به دلیل این که فقط یک بچه داشته  شکمش هم کوچکترین نشانه ای از حاملگی نداشت و چون قندون گربه پشمالو و تپلی است من اصلا متوجه نشدم که ایشان باردار باشند !  تا همین دیروز هم بازی ها و شیطنت های عادی خودش را داشت و خلاصه خبری نبود .

شب رفته بودم بیرون . ساعت دوازده برگشتم و دیدم قندون همچنان توی کمد است . کمی نوازشش کردم که ناگهان صدای ضعیف و زیر یک بچه گربه شنیدم . چنان غافلگیر شدم که فکر کردم نکند توهم باشد ! 

کمی که خودش را جا به جا کرد دیدم یک بچه گربه اندازه انگشت آدم به رنگ حنائی و قهوه ای روی شکم قندون جا خوش کرده و مشغول شیرخوردن است .

الان هم مادر و فرزند همان گوشه کمد در حال خرخر و راز و نیاز هستند و کلی هم ظرف غذای خشک و مرغ و شیر و ماست و اب جلوی کمد گذاشته ام .

بدیهی است که مقدار متنابهی از لباس های من بیچاره هم نقش دشک را بازی می کنند . ولی فدای سرخودش و بچه اش ! خلاصه ما هم به سلامتی صاحب نوه شدیم و الان می توانم حس یک پدربزرگ را درک کنم !

 

...

تقریبا بیست تا نظر در این وبلاگ هست که همگی یک سوژه دارند و آن هم ماجرای بلاگفا است و این که امن نیست و بلاگ اسپات امنیت بیشتری دارد و...

راستش من به بلاگفا عادت کردم و مهمتر از همه این که تصور می کنم چندان تفاوتی نمی کند بلاگ اسپات بنویسم یا ورد پرس یا بلاگفا . اگر قرار به فیلتر باشد همگی با هم یکسان هستند .

در مورد مسدود شدن و عدم دسترسی به مدیریت وبلاگ قطعا خارجی ها امنیت بیشتری دارند تا بلاگفا یا پرشین بلاگ .

اما با تهیه نسخه پشتیبان این مشکل هم قابل حل است . نکته مهمتر و دلیل اصلی عدم مهاجرت از بلاگفا بر می گردد به نگاه فاشیستی اینجانب و این که از وقتی یادم می آید از خارجی ها متنفر بوده ام . اضافه شدن یک وبلاگ به میلیونها وبلاگ در بلاگ اسپات چندان تفاوتی نمی کند . منتهی من ترجیح می دهم این وبلاگ به یک سرویس دهنده ایرانی اضافه شود .

بحث نابسامانی اوضاع اینترنت و مسدود سازی سایت ها در ایران یک امر بدیهی است و قطعا قابل دفاع هم نیست . ولی دلیل بر این نیست که خارجی ها بشوند فرشته مهربون و منجی وبلاگ های ایرانی !

 من ماهواره هم نگاه نمی کنم . اگر هم نگاه کنم فقط کانال های موزیک و امثال آن است . کانال های سیاسی مثل ب ی ب ی  س ی یا آمریکا علی رغم تصور اغلب مردم به شدت کثیف و حرامزاده هستند . من محض نمونه حتی یک برنامه یا یک بخش خبری از این کانال ها ندیده ام که آغشته به انواع کثافت کاری ها نباشد . ترجیح می دهم نبینم و نشنوم .

نسل قبلی یا همان پدر و مادرهای ما اغلب از نقش ب ی ب ی  س ی در سال های انقلاب مطلع هستند و شیرین کاری های آن را به خوبی به یاد دارند . عجیب است که همین آدمها چنان چهارچنگولی به صفحه تلویزیون چسبیده اند که انگار قرار است این امامزاده انگلیسی چه حاجتی بدهد یا انگار مزخرفات این کانال وحی منزل است . به من و شما که زمان انقلاب بچه بودیم یا اصولا وجود نداشتیم حرجی نیست .

 چیزی که بیش از همه من را متاسف می کند نظرات سیاسی و تحلیل های کسانی است که اغلب تحصیل کرده هستند یا در زندگی شغلی خود موفق هم بوده اند . و خیرسرشان جزو قشر فرهیخته این کشور محسوب می شوند ( یا خودشان را محسوب می کنند ! ) باری ٬ فرمایشات این قبیل افراد به طرز غریبی بچه گانه و غیرمنطقی است . صاف و ساده خنده دار است . هرچه فلان کانال بگوید قطعا درست است . به طور کلی هرچه ربطی به خارج داشته باشد عالی است و هرچه ربطی به این کشور داشته باشد مزخرف است .

 من هم نمی گویم برعکس این قضیه درست است . صرفا معتقدم آنها هم مثل ما معایبی دارند و لزوما همه کارهای آنها صحیح نیست .هرچیز چرندی که گفتند یا انجام دادند مصداق تمدن بشری نیست . ما هم کلی عیب و ایراد داریم . اینها بدیهیات است و عجیب است خیلی از این حضرات در عمل به این موضوع اعتقادی ندارند .

موضوع سلاح های هسته ای مثال خوبی است .هروقت در این زمینه قطعنامه ای علیه ایران تصویب می شود یا بازرس های اژانس حرفی می زنند اینها خوشحال می شوند که به به !  پدر جمهوری اسلامی و احمدی نژاد درامد !

بابا به پیر به پیغمبر چیزی هست به نام منافع ملی که هیچ ربطی به مخالفت من و شما با رژیم ندارد . کشور ما توسط کلی کشورهای دیگر احاطه شده که اغلب با ما مشکل دارند .این قضیه یک موضوع تاریخی است و این که چه دولتی سرکار باشد مهم نیست . ایران و عراق همیشه با هم مشکل داشتند . در زمان پهلوی هم درگیر بودند . من هم بشوم پادشاه ایران ( فک کن ! ) فرقی نمی کند . خوب ما چرا نباید سلاح هسته ای داشته باشیم ؟ پاکستان که مهد القاعده و بنیادگرائی است داشته باشد و ما نداشته باشیم !   

محض اطلاع جلوی عراق را هم با سلاح هائی گرفتیم که شاه خریده بود . خیلی ها می گفتند لازم نیست یا آنها را خریده تا مردم را سرکوب کند . بعضی ها از این می ترسند که اگر مثلا تهران شلوغ شد احمدی نژاد با بمب اتمی تظاهرات را سرکوب کند !  نمی دانم پیشی مخ اینها را خورده یا چه فکری می کنند که این فرمایشات قشنگ قشنگ از مغز آنها تراوش می کند !

تقریبا تمام این تفکرات ضدملی از کانال های ماهواره ای نشات می گیرند . یعنی چون صدای آمریکا با ایران هسته ای مخالف است ما ایرانی ها هم باید مخالف باشیم !  واقعا شرم آور است .

باری . در این مورد حرف زیاد دارم که اینجا جای آن نیست . از این که بگذریم هرچه گفتم صرفا سلیقه من است و اگر شما نظر دیگری دارید محترم است .

 

چوبی و کهنه

 

این روزها رویائی در ذهنم پرسه می زند .  پررنگ و تشنه . یک در مخفی در گوشه ای از خانه ام . چوبی و کهنه و زهوار دررفته ٬ و این در باید به میدان یک روستا باز بشود . منظورم یک ده تمام عیار است بدون سوپرمارکت و پوست اشی مشی و کیسه فریزر های سرگردان در باد  .

بتوانم هرروز عصر  یک گوشه این میدان بنشینم . به دیوار کاه گلی تکیه بدهم . کلاه نمدی شوره بسته به سر ٬ پاشنه های ترک خورده و دست های پینه بسته ٬ بتوانم خیره شوم به میدان و گاهی چشمهایم را ببندم . پیر و خسته و خاک آلود ٬جوری که آفتاب پشت پلک هایم را گرم کند .

صورتم چروک و تیره و افتاب سوخته . هیچ شهری لامصبی هم آن طرفها نباشد و مخصوصا هیچ پژو یا پرایدی نبینم و صدای هیچ موتوری را نشنوم . اصلا بهتر است این روستا برق نداشته باشد .

در ذهنم به هیچ فکر کنم . در گوشم صدائی جز همهمه عبور گله کوچک گوسفند  نباشد .  بگذارم  افتاب پشت پلک هایم را گرم  کند .

 

مقدمه...

 

حضرت مولانا  مثنوی رو اینجوری شروع کرد :

 

بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدائی ها شکایت می کند .

 

 

ولی من بعد از چهارماه نمی دونم چطور باید شروع کنم . چهار پنج سالی وبلاگ نوشتم . بعد غیلتر شدیم و حالا بعد از چهار ماه انگار همه چیز وبلاگ نویسی از یادم رفته است .

 از جدائی ها شکایت می کند .

نه ٬ راستش شکایتی نداشتم . مرگ حق است . وقت آن رسیده بود که گلچین روزگار سراغ وبلاگ عقاید یک دلقک بیاید و قیلترش کند .

گفتند   حدود دوهفته ای وقت هست برای انتقال ارشیو و بعد از سپری شدن این زمان دسترسی من به مدیریت وبلاگ مسدود خواهد شد .

از قضای روزگار هربار یک مشکل و مانعی جلوی این کار را می گرفت . کامپیوترم خراب می شد یا اینترنت قطع می شد . منزل دوستان می رفتم  خط اینترنت آنها قطع می شد یا برق می رفت . دوبار هم رفتم کافی نت و این بار بلاگفا  مشکل پیدا می کرد و....

خلاصه نشد که نشد .

یک شب دیدم همه چیز دود شد و به باد رفت . حدود هزار نظر خصوصی و کلی پست های منتشر نشده داشتم . آخر من از بلاگفا به عنوان دفتر یادداشت مجازی هم استفاده می کردم و این یادداشت ها که هیچ کدام قرار نبود منتشر شوند برای من بسیار مهم و ارزشمند بودند .

 

 چه اهمیتی دارد . سرشما سلامت باشد .

 دوباره وبلاگ بزنم  . دلقکی با شروعی مجدد ؟

 حتی تصورش هم حالم را بد می کرد .  حرفی برای زدن نداشتم . فقط دوست داشتم نگاه کنم . 

نگاه کنم به دنیائی که به تدریج رنگ عوض می کرد و محو می شد ـ می شود ـ خواهد شد .

به قول بیهقی . شهر غزنه نه آن بود که من دیدم پار.....

 

 یکی دونفر از دوستان بزرگوار لطف کردند و از طریق گوگل ریدر فایل عقاید یک دلقک را فرستادند . یک شب حوصله اش را داشتم . .وقتی فایل را باز کردم ـــ تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد  ــــ زیرش نوشت نهصد و سی صفحه ٬ باور کردنی نبود . این همه زیاد ؟ ـــ  بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن ـــ  چه انگیزه ای . چه حوصله ای ٬ چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی ٬ وحشتناک است !   تازه این فقط برای بلاگفا بوده . دو سه سالی هم توی پرشین بلاگ نوشته بودم ـــ مدتی گردش این گنبد دوارش ده ــــ  واقعا آن شب نمی توانستم باور کنم نزدیک به هزار صفحه حرف زده ام ـــ منکر پار شده است او که مرا یاد نماند ــــ بعدش گریه ام گرفت . نه فقط برای هزار صفحه ای که در آتش سوخت و سوزاندند . قندون گم شده بود و آن شب ده روز بود که نگرانش بودم مثل سگ ـــ زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده ــــ خوشبختانه دو شب بعد برگشت . انقدر راه آمده بود که زیر پاهایش پینه بسته بود ــــ غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده ــ فکر می کنم یکی از او خوشش امده بود و برده بود به خانه اش در یک جای دور ـــ ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه ٬ یک سقائی حجری سینه سبکبارش ده ــ چه خوب که کسی از من خوشش نمی اید و من را نمی برد به خانه اش و مجبور نیستم مثل قندون کلی راه بیایم ـــ ای خداوند یکی یار جفاکارش ده  ـــ  زیرپاهایم پینه ببندد و نصفه شبی گرسنه و تشنه و هراسان دم در منتظر باشم تا کسی در را باز کند .....

بس کن ای ساقی و کسی را چو رهی مست مکن

ورکنی مست بدین حد ره  هموارش  ده