درون کوهسار سینه خود . هزاران کشته چون فرهاد دارم...
یک جمعه از زمستان دوسال قبل که برف زیادی باریده بود . من آن روز می دانستم یکی از آن روزهائی است که سوهانک شلوغ خواهد بود و ماجرای گیرکردن ماشین ها در برف و صحنه هائی شبیه به این که جزو لاینفک ماجراهای اف راد در برف است .
سوهانک پر بود از ماشین هائی که تا خرخره در برف گیر کرده بودند . ولی ان روز شش دانگ مال سهیل بود و تا ظهر نزدیک ده دوازده تا ماشین را از برف نجات دادم . اخری یک لند کروز بود که فیلم ازاد کردنش را هنوز توی کامپیوترم دارم و کابل بکسلی که ناگهان کشیده می شود و ذرات برف در هوا به پرواز درمی ایند و لندکروز از درون شیار زمین نجات پیدا می کند .
ان روز روز سهیل بود . البته فقط تا ظهر...
مثل همین دخترک اخری که فقط سه سال مال من بود و بعد به تدریج به بیرون لغزید .
باری . این عملیات قهرمانانه و موفقیت امیز من را مغرور کرد و با خودم گفتم من که دیگر جائی گیر نمی کنم . و این اشتباه بود . خیلی اشتباه بود .
با خودم گفتم فعلا تا شب راه زیادی باقی است . بهتر است بروم ان جاده فرعی و صعب العبور در لواسان را هم فتح کنم . قبلا چند بار سعی کرده بودم و بیفایده بود . نمی دانم چرا نیروی غریبی من را به ان سمت می کشید . ماجراهای بیشتری می خواستم .
این جاده یک گردنه اساسی دارد . در تابستان هم مجبورید با دنده یک از ان بالا بروید . بسیار به ندرت کسی از ان عبور می کند و همه از جاده اصلی می روند . من عاشق این جاده بودم و چه شبها که تک و تنها این جاده را بالا و پائین رفته ام . اصولا یکی از دلخوشی های بزرگ من در زندگی رانندگی شبانه در جاده های خلوت و متروکه است .
به هرحال ساعت سه ظهر من ابتدای این جاده بودم . دوربین را روی داشبورد گذاشتم تا همینطوری برای خودش از جاده فیلمبرداری کند و اتفاقا هنوز این فیلم را دارم .
به هرحال شما یک جاده کوهستانی داشتید که تا بالای زانو برف نشسته بود . یک جیپ داشتید که چهارحلقه لاستیک برفی نو داشت . و من هم عشقی در سینه داشتم که قلبم را گرم می کرد و جسارتی که همراه گرما می امد .
بعد از بیست دقیقه من از کنار اخرین ماشین در ان جاده گذشتم که سرنشینانش سعی می کردند ماشین را روی برف بچرخانند و به سمت پائین برگردند . من لبخند زدم و برایشان دست تکان دادم . جیپ با قدرت از کنار انها گذشت . مثل اسبی که تاختی نیرومند دارد و تکه های برف از زیر سم هایش به کناری پرتاب می شوند . حالا دیگر هیچ ردی روی برف نبود و من توی اینه دوشیار موازی می دیدم که چرخ های جیپ روی برف ایجاد می کردند .
هرچه می گذشت برف خشن تر و مقاومتر می شد . در دومین پیچ گردنه جیپ متوقف شد . پیاده شدم و جلوی چرخها را باز کردم . چند لحظه ایستادم و به سکوت سنگین برف و کوهستان گوش دادم . باد گاهی سوتی ارام می کشید و از کنار من رد می شد .
سه بار جیپ گیر کرد و من ان را ازاد کردم و ادامه دادم . اشتباه پشت اشتباه . همان بار اول باید دور می زدم و بر می گشتم . قطعا با افزایش ارتفاع اوضاع بدتر می شد . من اعتنائی نکردم . مثل همان زمان که زمزمه های سردی را از ان دخترک می شنیدم و اهمیتی نمی دادم . همان اعتماد به نفسی که علی رغم تمام علائم در انتهای راه باعث می شد فکر کنم او همچنان دوستم دارد و نداشت. ادامه دادم مثل همان وفاداری بی چون و چرائی که به او داشتم . این راه صعب العبور را ادامه دادم بی دلیل و بی نتیجه و ...
مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
چند روز قبل صحنه های فیلم همان روز کذائی را نگاه می کردم و فکر کردم چقدر زیبا بود سایه روشن هوای ابری و کوهستان غرقه در برف که ان دخترک هم زیبا بود و بی رحم شده بود در انتهای راه همان قدر که زیبا بود همیشه و این اواخر سرد بود مثل این کوهستان .
در اخرین پیچ گردنه . یعنی در مسیر پرشیبی که بعد از صد متر دیگر به زمین مسطح می رسیدیم و سختی راه تمام می شد . توده های سنگین برف کنترل ماشین را به کلی از دست من خارج کرد و جیپ از جاده بیرون رفت و در کناره جاده گیر کرد .
و عشق نفس تنگی اسبان است در دامنه کوهستان سینه....
حدود یک ساعت طول کشید تا جلوی چرخها باز شد . بیفایده بود . ماشین مدام بیشتر فرو می رفت . تازه من فهمیدم مشکل فقط برف نیست .ظاهرا انجا نوعی نخاله ساختمانی خالی کرده بودند . نوعی ملات عجیب که نمی دانستم چیست . مثل چسب بود . دیفرانسیل فقط ده سانتی متر با زمین فاصله داشت که ان هم بعد از مدتی به کلی به گل نشست .
حالا ماشین تا نیمه های درب در برف و گل فرو رفته بود و چرخها فقط بیهوده می چرخیدند و بیشتر فرو می رفتند . تکه های یخ والو لاستیک عقب را از جای خود خارج کردند و باد لاستیک هم به کلی خالی شد . باز هم تلاش کردم و بیهوده بود . هیچ فایده ای نداشت .
در ان اواخر یک روز به او گفتم که زمانی تک تک حرفهای من برای تو معنی داشتند و هرکلام من در قلبت می نشست . حالا مثل جادوئی کهنه شده که اثر نمی کند . چونان سحری که باطل شده باشد و نه لبخندی و نه اشکی . بی تفاوت و سرد . حتی انگار نمی شنوی. وردی است بدون اثر و دعائی است که هیچ خدائی ان را نمی شنود .
برف کم کم شروع شد و سنگین می بارید . ساعتها تلاش برای من هیچ رمقی باقی نگذاشته بود . تا نزدیکترین ابادی فرسنگ ها فاصله داشتم . خسته و نیمه جان و خیس نشستم یک گوشه و نصفه لیوان چائی سرد درون فلاکس را خوردم . بادی سرد و کینه تور می امد و می پیجید و می رفت .
من در دوران خدمت اموزش های کوه را دیده بودم و نشان آن را به عنوان یادگاری روی فرمان جیپ چسبانده بودم که مدال کوچکی بود با نوشته جنگ در کوهستان . اما حالا خسته تر از ان بودم که چاره ای بیندیشم یا راهی دیگر بروم . نشستم درون جیپ و بعد از ده دقیقه وقتی خواستم پایم را تکان بدهم دیدم نمی شود . شلوار جین خیس چنان یخ بسته بود که در برابر حرکت مقاومت می کرد . درجه هوای درون ماشین را نگاه کردم . هفده درجه زیر صفر بود .
بوی فلز زنگ زده و سرد توی هوا ایستاده بود .
نگاه کردم به اطرافم و جاده اشنائی که هزار بار در نیمه شب از ان گذشته بودم . پرهیب سفید و عبوس کوه در سکوت به من خیره شده بود . به کوه گفتم فکر می کردم بعد از این همه گذرهای شبانه با دیگران فرق داشته باشم و با من کمی مهربانتر باشی .
همچنان خیره نگاهم کرد و چیزی نگفت . از ذهنم گذشت که با بنزین ماشین لاستیک زاپاس را اتش بزنم و فکر کردم که حیف است ! خنده ام گرفت از تصور این که لاستیک زاپاس را به گرم شدن و زنده ماندن ترجیح داده ام ! بعد دردی در صورتم پیچید و فهمیدم خنده بی موقع لبان خشک شده از سرما را سرخ و خونین کرده است . فکر کردم که این یعنی هنوز خونی در شریان ها می دود و شاید دوام بیاورم .
خیلی خوابم می امد و نمی دانستم که از خستگی یا مرگی است که همراه سرما به ارامی پیش می اید .
هوشیاری ام مثل شمع نیمه جانی سوسو می زد . مثل موجی که از پی موج دیگر به ارامی روی شن های ساحل می کشد . خاطرات خوب و بد . لبخندی و اشکی و دست های خالی یا پر از هیچ . چند صحنه . چند عکس . از عمر آدم فقط همین ها است که می ماند .
و این دخترک که بارها برای دیگران از من خواهد گفت و شاید نمی توانست این نکته را کشف کند که خوبی من به خاطر عمر کوتاه این رابطه بود که به بدی فرصت نداده بود . بعد از مدتی دیگر این داستان برای دیگران و خودش تکراری می شد و دیگر هرازگاهی به یادم می افتاد و نیش تاسفی را در قلبش احساس می کرد و هران چه در دستش بود به زمین می گذاشت و لحظه ای به تصویر من در خاطره ای دور می اندیشید .
به هرحال من ناگزیر تنها بودم . نیازی نبود برای رفتن به جهنم یا بهشت او را با خودم ببرم . نیازی هم نبود او من را هل بدهد . خودم خواهم رفت . از تو دور خواهم شد . دیگر تو را نخواهم دید . دیگر به تو فکر نمی کنم و تو هم نباید به من فکر کنی . دیگر نیازی نخواهد بود که دلواپس من باشی . خودم رفته ام و تو هیچ خطائی نکردی . هیچ افسوسی هم شاید نداشته باشی. هیچ مسئولیتی بابت آن قول و قرارهای ابدی و عاشقانه . وقتی من در این دنیا نباشم عذاب وجدانی هم نخواهی داشت . الان هم نداری و برای خودت دلیل خوبی پیدا کرده ای تا بگوئی چرا قلب من را از درد شقه کرده ای .
آدم مهمی نبودم و بدی های من به اندازه خوبی هایم کوچک و گذرا بود . این بزرگترین تسکین من بود در سرگردانی بین مرگ و زندگی که انگار از بیرون می دیدم چگونه ذهنم پس از هر مصاف با مرگ دوباره به روشنائی می امد . شاید به ضرب خاطره ای کوچک لبخند می زد و دوباره به تاریکی و سرما می رفت . عرق سرد . کنجکاوی برای مرگ .
از این بازی خوشم می امد . احساس می کردم هرچه باشد بهتر از کاشی های سفید و بی رحم بیمارستان و مرگ لامصب طبیعی است . از ان گذشته هر ان چه قرار است یک انسان ببیند دیده ام و بقیه اش اضافی است . همیشه دوست داشتم یک جور خوبی کلکم کنده شود و حالا در استانه پایانی دلیرانه و خوشایند بودم .
دیگر درون ماشین مثل یخچال بود،
من بی حرکت بودم ناتوان از تنفس . دردی ریه هایم را می شکافت . دیگر نمی توانستم فکر کنم . سفید کامل . سیاه کامل . بی کلام . بی تصویر . گاهی تصاویری مبهم . سایه هائی که به هیچ چیز دلالت نمی کردند . هیچ معنائی نداشتند . تنهائی تام .
حوالی یک صبح نوری پیچ گردنه را روشن کرد و تا چند لحظه فکر کردم این هذیان های مرگ است . این وقت شب کدام دیوانه ای به اینجا می اید ؟ ان هم از سمت بالای جاده به پائین .
توهم نبود . یک پاترول بود که راننده اش امد و در جیپ را باز کرد و کمکم کرد تا به درون ماشین گرم او بروم که جوان بلندبالا و مهربانی بود و درون ماشین هم همسر و نوزادش بودند . ماشین تا خرخره پر از تجهیزات بود و به هرچهارچرخ زنجیر بسته بود و خلاصه انقدر به ماشینش مطمئن بود که ان وقت شب در ان هوا به اینجا امده بود . به من چائی داغ دادند و بعد از چندلحظه که کمی حالم جا امد انقدر مودبانه و لفظ قلم تشکر کردم که هردو بلند خندیدند به دلیل تضادی که سروضع نیمه جانم با حرف زدن سخنرانی گونه ام داشت .
جیپ را به وینچ پاترول بست و مثل پرکاه از باطلاق منجمد بیرون کشید . لاستیک را هم با کمپرسور قوی که داشت ظرف یک دقیقه روبراه کرد . پرسید می توانم رانندگی کنم ؟ گفتم بله و گفت پس تو برو جلو که اگر گیر کردی من همراهت باشم .
خوشبختانه کمک بی قیدو شرط رسم خوب و خوشایندی است که بین بچه های دودیفرانسل سوار برقرار است و علاوه بر ان راننده پاترول جوان نیکی بود که از صمیم قلب ارزو می کنم هرجا که هست همیشه خوب و خوش باشد .
باری . تا جاده اصلی همراه من بودند و بعد ارام ارام به سمت حانه امدم و هنوز انقدر ضعیف بودم که دستم قدرت نداشت جیپ را از دنده کمک بیرون بیاورد و چندبار مجبور شدم کنار جاده توقف کنم تا سرگیجه و ضعف برطرف شود . وقتی رسیدم خانه بدون این که پوتین هایم را بیرون بیاورم وسط سالن روی زمین تقریبا بیهوش شدم و نزدیک به یک شبانه روز طول کشید تا به حالت عادی برگردم .
این جا ادامه وبلاگ قبلی من به نام عقاید یک دلقک است که سال ۸۹ نابود کردند .تا جایی که حوصله داشتم. برخی از نوشته های آن را در همین وبلاگ تحت نام ارشیو کپی کرده ام .