به س که زمانی هزار مهتاب بود در شب های دور...


باورم نمی شود که دارم اینها را تایپ می کنم . این طلسم نانوشته می شکند ؟ شاید وقتی تمام شد بزنم توی پست های منتشر نشده . شاید هنوز نشکسته باشد.شاید هنوز نشکسته باشم . اما از اینجا تا دگمه ارسال کلی راه است .

نمی خواهم تهمت ناشنوائی به عالم بزنم . اما گنگ خوابدیده ام و عمری است کابوس می بینم در سکوت .

نمی دانم چطور بگویم و از کجا .

ابتدای قصه .یکی از آن روزهای معدود بی خیالی و خوشبختی ،وقتی بیدار می شدم تیغ شکسته افتاب را می دیدم که روی فرش می درخشد . ذره های غبار  در هوا به ارامی می چرخیدند . بعد صدای خفیفی از پنجره اشپزخانه شنیده می شد و میوی کوتاه قندون که پیش می امد و کنار  در مکث می کرد . گونه اش را با لذتی اشکار به چهارچوب می مالید . می امد کنار دستم و چشمهایش را می بست تا بین دو ابرویش را با انگشت نوازش کنم و خرخر کند .

حوالی ساعت دوازده تلفن داشتم . شاید هم خودم زنگ می زدم . آن طرف خط یک صدای مهربان بود . این مهربانی قصد رفتن نداشت . خشن نبود . بزرگترین خطر فقط فراقی به طول  یکی دوهفته بود که هرچه بود می گذشت و خوشحال و خندان بر می گشت . رقیبی در کمین نبود . تمام سفرها به نیت دیدار دوباره انجام می شد . به دیدار دوباره ختم می شد .ارام بود . آن روزها بلد بودم بلند بخندم . یادگرفته بودم بدون کابوس بخوابم .

میزان بود همه چیز . هیچ قراری به هم نمی خورد . یک بار گفت یک شنبه ها را برای من خالی بگذار . یک شنبه ها را تعطیل رسمی کردم مثل خارجی ها با آن تمدن پیشرفته نکبت و موهای بور و رنگ های تند و شکر خوردن های اضافه راجع به حقوق بشر به همراه آشویتس و ویتنام و هیروشیما و ناکازاکی و ناپالم و کوره های ادم سوزی...

یک شنبه ها هنوز هم خالی است . متروک و ویران و خالی از سکنه و خالی و تهی و بی همه چیز...

از یک شنبه ها به بیرون نشت کرد . مثل یک بیماری مسری به شنبه و دوشنبه و حالا همه هفته ها و ...باری مطلب از این قرار است . چیزی فسرده و امسال نمی سوزد در سینه ، در تنم .

این جمله اخر مال شاملو بود . سرقت ادبی و این حرفها به من نمی چسبد . هرچند یک بار . منظورم اواخر رابطه است . زنگ زد و گفت از تو هرکاری بر می اید ...

شاید راست می گفت . به هرحال در بعضی موارد از دست آدم هیچ کاری بر نمی اید . فقط می توانی نگاه کنی و ببینی چطور دور می شود و می رود . خیلی دور . حالا دیگر در سرزمین حسرت ها است . سرزمین خاطرات و رویاها...

باری . یک روز عصر نشسته بودم روی کاناپه و چیزی می خواندم . زنگ زدند و در را باز کردم با سه تا از همسایه ها روبرو شدم . در واقع سه تا پیرزن . ان خانه از لحاظ معدل سنی بیشتر شبیه خانه سالمندان بود . از این سه همسایه گرامی یکی نماینده طیف مدرن و متمدن بود که نصف سال کانادا بود و یکی دیگر مذهبی بود که مدام پای منبر خانم جلسه ای ها بود و سومی هم هرچه دیگران می گفتند تایید می کرد .

حرفشان این بود که باید این گربه از این خانه برود . اولی می گفت چون از گربه به انسان یازده هزار بیماری منتقل می شود ! و دومی می گفت گربه نجس است !

من با تعجب گفتم که این خانه مدام محل رفت و امد گربه های خیابانی است و این گربه من شناسنامه بهداشتی دارد و همه واکسن ها را هم زده و اخر نجس است یعنی چه و یازده هزار بیماری کدام است ؟

باز اصرار کردند و در نهایت گفتم شما انباری های این خانه را سم می زنید و سوسک های نیمه جان نصیب من می شود که می ایند و در خانه من می میرند که از بدشانسی در طبقه اول هستم و بعد لاشه دوتا از سوسک ها را که جلوی در افتاده بودند نشان دادم .

در جواب پیروزمندانه گفتند که این سوسک ها به خاطر سم نمرده اند و مگر نمی بینی که به پشت افتاده اند ؟! مگر نمی دانی وقتی سوسک به پشت بیفتد دیگر نمی تواند روی پایش بلند شود و می میرد ؟!

 حیرت زده گفتم محض رضای خدا ان فیلمی که شبکه سه نشان می داد در مورد لاک پشت ها بود و نه سوسک که استاد مسلم سازگاری با محیط است و اصلا گیرم فرمایش شما صحیح باشد ،کف خانه من چه خاصیتی دارد که همه سوسک ها چپ می کنند ؟ پیچش تند است یا جاده اش لغزنده است ؟!

به هرحال این عوضی ها یک پا داشتند و به هیچ صراطی مستقیم نشدند . وقتی رفتند من هم رفتم نشستم سرجایم و نمی توانستم تشخیص بدهم که این گفتگو بیشتر مضحک و خنده دار بود یا خبر از دردسرهای پیش رو می داد .

با انگشت روی میز ضرب گرفته بودم و به احتمالات اینده فکر می کردم . صاحب بنگاه املاک به من گفته بود که اینها مرض دارند و تا به حال هیچ مستاجری بیش از هفت الی هشت ماه  دوام نیاورده و من حالا یک سال و نه ماه بود که انجا زندگی می کردم . دردسری برای انها نداشتم و همگی تعریف می کردند از همسایه ساکت و کم رفت و امدی که من بودم .

قندون بیدار شد خمیازه ای کشید و گونه اش را به دستم مالید . نوازشش کردم و گفتم این حرامزاده ها تا به حال خیلی ها را اذیت کرده اند . شاید برای من هم دردسر درست کنند . اما نگران نباش . دستشان به تو نخواهد رسید .

شب صحبت کردم با همان ادمی که لابلای سطرهای این نوشته چندبار  اشاره ای به او کرده ام . می دانم دوست ندارد اسمش را اینجا بگویم . حالا دیگر خودم را هم دوست ندارد . نمی دانم چطور بگویم که چقدر سخت است باور کردن این موضوع و نوشتنش و تحمل کردنش و عادت به این اندوه و باز باورکردن و پذیرفتن و ..باورکنید الکی گنده اش نمی کنم . ولی ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود .

توصیف این دخترک اما راحت است . تصور کنید زیباترین دختر جهان بود . زیباترین دختر جهان است . و ان زمان من را دوست داشت . یعنی خیلی دوست داشت و هیچ وقت نفهمیدم چرا و آخر از همان ابتدا که من اینطور ساده و تسلیم و ویران نبودم . شک داشتم و دیرباور بودم مثل هر ادم عاقلی ، فقط لبخند می زدم به ادعاهائی که در عشق داشت و این گرگ فرتوت و روباه کهنه کار و قاپ ته قمارخانه را نمی شد به راحتی فریفت که همه اینها من بودم و هرچه بودم اینطور نابود و منهدم نشده بودم .

ابتدای نام او حرف س بود خودتان تصور کنید چیزی بود مثل سارا یا سروناز یا ساناز یا سحر یا ساحل که حداقل این یکی را همگی خوبی بلدیم . همان معشوق لامصبی که نمی داند حال ما در شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل....در شب رسوای بی ساحل ..

شاید هم فقط یک سراب بود . من اما شک نداشتم که این سراب در نهایت به دریاچه ای زلال می رسد . سراب به آب می رسد ! نمی دانم . آخر اینجوری که نبود . دوست ندارم ماجرا برسد به صحرای کربلا و من بشوم همه ایمان و او بشود همه کفر .

ان موقع او صادق بود و زیبا بود و عاشق بود و زیبا بود و می خندید مثل یک دختر کوچولو که تک تک موهایش زیر افتاب می درخشد و مثل خورشید می خندد و زلال است و زیبا است و زیبا بود ....

باری . از موضوع دور نشویم . بحث و جدل با همسایه ها از طنز و خنده فراتر رفت و جدی شد .

من نمی توانستم از خانه پدر و مادرم دور شوم . خواهرهای من هیچ کدام در تهران نیستند و نمی توانستم بدر مادرم را تنها بگذارم و همین باعث می شد انتخاب های من محدود باشد . به هرحال خانه مناسبی پیدا نشد و تنها انتخاب خانه خودم بود که اجاره داده بودم و مابه التفاوت قیمت انجا و خانه ای که در ان مستاجر بودم برای من اب باریکه ای بود .

باری . یک روز جمعه اسباب کشی کردم و آمدم بیرون . قتدون هم در یک سبد با من بود . یک روز افتابی در اوایل دی ماه . هوا سرد نبود اما در دل من سرما بیداد می کرد . کل ماجرا ناجوانمردانه و پر از رذالت بود . هنوز هم احساس می کنم کار آن همسایه ها بی شرمانه و ناحق بود و علی رقم ادعاهای طاق و جفتشان چیزی جز یک مشت اوباش بی سروپا نبودند .

به یاد ار

کوچ غریب را به یاد ار

از غربتی به غربت دیگر....

بعضی ها وقتی این ماجرا را شنیدند می گفتند که اشتباه کردی و باید همان جا می ماندی و به حرف همسایه ها گوش می دادی . من اما اینجور فکر نمی کنم . هرچند خانه قبلی ام را دوست داشتم و انجا راحت بودم . اما برای آنجا ماندن باید قندون را رها می کردم . که حتی حالا هم با اطمینان می گویم هزار بار دیگر هم این اتفاق تکرار شود این کار را نخواهم کرد .

در تمام زندگی ام در دوراهی های مختلف بدون هیچ شکی راهی را انتخاب کردم که دلم می خواست . هرچند بارها این راه مخالف با عقل سلیم بود ولی تاوانش را نقد داده ام و هیچ وقت هم حسرت ان راه کذائی امن و ارام را نخورده ام .

در عوض می توانم بگویم من به خاطر یک گربه خانه ام را عوض کردم . چند نفر می توانند چنین ادعائی بکنند ؟ من هیچ وقت پاک و معصوم نبوده ام و ادعای امام زاده بودن نداشته ام . اما سر قرارم با یک گربه مانده ام و آواره شدن او را به خانه دنج خودم ترجیح نداده ام .

یک بار هم به ان دخترک گفتم که  هرچند فهرست طویلی از عیب و نقص هستم به تنهائی، اما تو را فقط به خاطر خودت خواستم و من هرچه بودم در عشق تو سواره بودم نه یک خزنده مفلوک که مدام چرتکه می اندازد و مفایسه ات می کند و اندازه ات می گیرد و در نهایت تو را با کلی سود می فروشد ...

باری . قندون در خانه جدید نمی توانست از پنجره بیرون برود زیرا راه به جائی نداشت و بیش از حد بلند بود . اما می رفت کنار در اپارتمان و میو میو می کرد تا من درب را برایش باز کنم و بیرون برود . موقع برگشتن هم به همین منوال بود و یکی دوبار میو میو می کرد انگار زنگ زده باشد و من هم درب را به رویش باز می کردم .

چند بار هم رفته بود خانه پدر و مادرم مهمانی ! اخر انها طبقه بالای من زندگی می کنند و به هرحال هروقت انجا می رفت حسابی تحویلش می گرفتند و کلی از او پذیرائی می کردند .

حدود سه ماه بعد از این که به اینجا امدیم یک روز قندون از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت . ماه ها هرشب تمام این اطراف را زیرپا گذاشتم تا شاید پیدایش کنم و بی فایده بود . الان نزدیک به یک سال و اندی است که از ان موضوع می گذرد . من تا ماه ها جرات نمی کردم در تخت خواب بخوابم چون می ترسیدم قندون بیاید و من صدایش را نشنوم و پشت در بماند . فکر می کنم زیر ماشین رفته باشد . نمی توانم بگویم این ماجرا برای من چه کابوسی است . نمی توانم بگویم  این قضیه چقدر تلخ است و جای آن پیشی نازنین چقدر خالی است .

باری . فعلا بس است . ادامه ماجرا بماند برای پست بعدی . اما مطمئن باشید این بار مثل دفعات قبلی زیاد طولش نمی دهم و کمتر از یک هفته بعد باقی ماجرا را خواهم نوشت.


پی نوشت : تصویر متن همان خانه ای است که صحبتش بود .

پی نوشت :  در فیس بوک    soheil jeep