آرشیو 20  چه کنم ؟

 

 

چه کنم ؟

 

 

 

چند وقت پیش یک سری از پستهای  وبلاگ قدیمم را خواندم . منظورم اولین پست ها است . واقعا خجالت آور بودند . لحن سانتی مانتال و چیپ به همراه کلی مزخرفات نارسیتیک . بدتر از همه مدام جواب دادن به این و آن به صورت پست . البته تصور می کنم این کار را  خیلی های دیگر هم انجام می دهند . علی الخصوص در اوایل وبلاگ نویسی . احساس می کنی باید قاطعانه از خودت دفاع کنی ٬ در برابر سو تفاهمات و نظرها و توهین ها .

صحبت از جواب دادن شد . این را می دانم که خیلی از شما به دلیل نظراتی که نوشته اید و چیزهائی که پرسیده اید از دست من ناراحتید . چون به ندرت به کامنت ها جواب می دهم . و دیگر این که به ندرت برای بقیه وبلاگ ها نظر می نویسم .

این را اضافه کنید به کلی ای میل های گوناگون که آنها هم بی جواب مانده اند . بعضی از آنها سه چهار دفعه تکرار شده اند . یا حتی سئوالاتی که به صورت اف توی مسنجرم  آمده و بعدش هم هیچی ..

خیلی خوب . اول برویم سراغ نظراتی که اینجا نوشته می شوند . راستش توضیح دادنش برایم سخت است . شاید یکی از دلایلش این است که به ندرت حال و حوصله جواب دادن را دارم . من فقط موقعی می نویسم که حرفی داشته باشم یا  یک نوع انگیزه برای بیان یک سری مسائل سراغم بیاید . توی نظرات من چنین حسی پیدا نمی کنم . یا بهتر است بگویم به ندرت چنین حسی به من دست می دهد .

آخر کمی هم انصاف داشته باشید . این وبلاگ از لحاظ تعدد پست ها یکی از وبلاگ های پرکار است . قبول کنید که من خیلی زودتر از بقیه وبلاگ نویس ها آپ می کنم . متوسط هفته ی سه بار ٬ یا حداقل دوبار اینجا اپ می شود . اگر بخواهم به نظرات هم جواب بدهم باید کل هفته بشینم جلوی اینترنت . اگر وقتش هم گیرم بیاید حوصله اش را ندارم . در واقع هیچ کس ندارد .

یک اعتراف هم دارم . راستش من خیلی به ندرت وبلاگ می خوانم . بنابراین روشن است که نظری هم ندارم . شاید بعضی ها فکر کنند چون به اینجا می آیند و چیزی می نویسند پس من هم باید بروم خدمتشان و چند سطری بنویسم . نمی دانم . شاید هم توقعشان منطقی است . ولی من دوست ندارم خاله بازی کنم و حتی در بچگی هم از این بازی خوشم نمی امد . از دید و بازدید به طور کلی متنفرم . فکر می کنم اگر من یک وبلاگ خاصی را می خوانم به این دلیل است که از نوشته های طرف خوشم می اید . پس لطفی در حق او نمی کنم . و لاجرم توقعی هم از نویسنده آن وبلاگ ندارم . یا نمی توانم داشته باشم .

اتفاقا همین یک ساعت پیش به وبلاگی سر زدم که به نظرم یکی از جذاب ترین وبلاگ هائی است که تا به حال دیده ام . نویسنده این وبلاگ را هم خیلی دوست دارم . یعنی جذاب است . هرچند تا به حال هیچ ارتباطی به جز یکی دو تا کامنتی که برایم گذاشته و گذاشته ام نداشتیم. خلاصه به نظراتش هم سر زدم . واقعا تاسف برانگیز بود . یکی دو نفر افتاده بودند به میدان داری و بذله گوئی های بی معنی و بی مزه و...واقعا حس و حال بدی به آدم دست می دهد . شاید من هم خیلی دوست داشته باشم روزی بیست تا نظر برای این آدم بنویسم . ولی این کار را نمی کنم . فکر می کنم این کار  باعث می شود اعصاب این بیچاره خراب شود . علاقه من  که حقی برایم ایجاد نمی کند . بگذریم . از موضوع دور شدیم .

و اما چت و جواب دادن به اف ها . این را هم شرمنده ام . از چت کردن خوشم نمی آید . خیلی ها دوست دارند و از این کار لذت می برند . ولی من دوستش ندارم . چیز خاصی هم گیرم نمی اید . منظورم این است که لطفی برایم ندارد .

و اما ای میل ها ٬ به وطر متوسط هفته ای ده پانزده تا ای میل دارم . نود درصد شان سئوالات و تقاضاهای مشاوره است . یعنی به نوعی به روان شناسی مربوط می شود . ده درصد بقیه هم متفرقه است .

شاید اگر یک وب کم می گذاشتم روی مونیتور تا ملت ببینند نویسنده این وبلاگ کیست دیگر ای میلی برایم  نمی فرستادند . یک آدم ژولیده و درب و داغان که الان  با شلوارک یشمی و تی شرت سرمه ای تمرکیده اینجا . حالا بفرمائید سئوالاتتان را بپرسید !  افسرده ای ؟ نمی دانی توی زندگیت چکار کنی ؟  رودربایستی نکن لطفا ! راحت باش !

چمباتمه زده پشت این میز که رویش کلی سی دی های مختلف و دوتا زیر سیگاری پر و دوسه تا لیوان خالی و نصفه . شیر یا چائی . دوسه تا آدامس خرسی . کبریت و فندک . پنج شش تا کتاب به اضافه این کیبورد که رویش کلی خاکستر سیگار ریخته است ..بپرس دیگه ! من اصلا شغلم این است که به ملت راه و رسم زندگی کردن یاد بدهم ! مگه نمی بینی خودم چقدر موفق و خوشحالم ؟

گیرم اگر به جای من خود حضرت فروید علیه السلام با کراوات هم اینجا نشسته بود نمی توانست چندان کمکی بکند . مخصوصا بعضی از ای میل ها که واقعا شاهکارند . اولا که حتما فینگلیش و با ریزترین فونت ممکن نوشته شده . بعد مثلا :

 سلام . دختری هستم بیست و هشت ساله که اخیرا دوتا خواستگار با هم سراغم آمده اند . به نظر شما با کدام یکی ازدواج کنم ؟ بعدش هم اخیرا داداشم با مادرم مدام دعوا می کنند . خیلی ممنون . راستی من خیلی وقت است وبلاگ شما را می خوانم ! واقعا عالی می نویسید !

خوب آخه من بدبخت نه تو را می شناسم . نه این یکی خواستگارت  . نه آن یکی خواستگارت . نه مادر محترمت . نه داداش عزیزت را . انتظار داری چی بشنوی ؟ آهان . حالا از شوخی گذشته به نظر من با اون یکی خواستگارت عروسی کن ! به داداشت هم  بگو  بیشتر  درس بخونه !   راجع به مادرت هم فعلا هیچ پیشنهادی ندارم !

گیریم این ای میل استثنا بود . بقیه بیشتر و کاملتر می نویسند . خوب . حالا به این خانم تحصیلاتش و محل سکونتش و یکی دو پارامتر دیگر اضافه کنید . به داداشه و مامانه هم همینطور . بعد چی ؟ به نظرت چیز خاصی تغییر می کند ؟

بابا به پیر به پیغمبر . روان شناسی یعنی ارتباط . یعنی تماس . یعنی این که من باید  ببینم وقتی حرف می زنی حالت چشمانت چطور است . کجا احساساتی می شوی . چه چیز را داری پنهان می کنی . کجا داری دروغ می گی . بتوانم یکی دوتا تست از تو بگیرم . چطور نشسته ای . موقع حرف زدن با دستهات چه کار می کنی . کلا اوضاعت چطور است و خیلی موارد دیگر . توی ای میل . توی چت . حتی توی تلفن نمی شود این چیزها را فهمید . یا من بلد نیستم . تمام رفرنس ها به اتفاق مشاوره اینترنتی و تلفنی و چتی و نامه ای   را  رد می کنند . چطور از یک دندان پزشک نمی خواهید از طریق ای میل دندان شما را پر کند  . یا از یک لوله کش . واقعا چه انتظاری دارید ؟

پریروز یک ای میل داشتم . خانمی نوشته بود سلام اقای دکتر !  من دوسالی هست که وبلاگ شما را می خوانم و کلی تعارفات دیگر و...اخر سر پرسیده بود من یک ماهی هست که مدام بعد از غذا سر درد می گیرم !  چه کنم ؟!  ( دقیقا فرموده بود چه کنم ! )

من هم اتفاقا همان لحظه  نوشتم الان می گویم چه کنی ! شما هر روز صبح ناشتا . یک لیوان مخلوط مساوی سرکه و ابلیمو میل کنید . شب قبل از خواب هم یک لیوان آب غوره !  این کار را برای یک ماه و نیم ادامه بدهید . بعدش حتما به من میل بزنید و بنویسید که چه اتفاقی برای شما افتاده !  دقت کنید که حتما این کار را بکنید . چون جوابش را واقعا لازم دارم !

چه کنم ؟ مرض دارم . بیمار روانی هستم ! خوشم می اید اینجوری انتقام بگیرم ! البته فکر می کنم این مورد برای علم پزشکی هم مفید باشد ! قطعا در طول تاریخ پزشکی چنین ازمایشی انجام نگرفته ! بنابراین پاسخ این خانم را برای دانشگاه تهران می فرستم . خوب من دوست دارم به رشد علم کمک کنم ! چه کنم ؟ دست خودم نیست !

سه چهار تا ای میل بعد از آن پست دانشگاه داشتم . همگی پرسیده بودند منابع کنکور ارشد بالینی چیست ؟ ضرایب درس ها و رتبه ها و...

آخر مگر من کلاس کنکورم ؟ من از کجا بدانم رفرنس ها چیست و ضرایب کدام است . مگر یادم مانده ؟ به خدا یک سرچ ساده در گوگل جواب همه این سئوالات را می دهد .

مخصوصا جماعت به شدت درگیر این قضیه هستند که دوست پسرشان رفته و حالا غمگینم ! چه کنم ؟

ــ چه کنی ؟

ــ چه کنم ؟ اقای دکتر !

ــ  واقعا می خواهی بدانی  چه کنی ؟

ــ واقعا می خواهم بدانم چه کنم ؟ اقای دکتر !

ــ مخلوط مساوی آب لیمو و  سرکه هر روز صبح . به اضافه یک لیوان اب غوره خالص ظهر . و شب قبل از خواب هم یک لیوان آبغوره دیگر ! بعد از یک ماه و نیم  یک عکس جدید از خودتان با ای میل برای دوست پسرتان  بفرستید و بنویسید :

ببین با من چی کار کردی .  همه اش تقصیر تو است !

از آن عکس یکی هم برای من بفرستید ! ممنون می شوم !

جالب است بدانید پنج نفر از خانم های ایرانی ساکن المان . همگی دچار همین موضوع فرار دوست پسر گرامی شده اند و دوتا با ای میل و سه تا در چت ( واقعا نمی دانم توی آلمان چه اتفاقی افتاده ! )  درگیر این قضیه هستند که چه کنم ؟!  مخصوصا دوتا از این ها روزی هزار تا اف می گذارند که کجائی ؟ چرا جواب نمی دی و ..بابا  من بدبخت همینجا تمرکیدم . ولی چرا باید از صبح تا شب بشینم با شماها چت کنم ؟ به طرف می گی یک دوست پسر دیگر پیدا کن . می گوید نمیشه ! خوب برو سر خودت را با چیز دیگر گرم کن . باز می گوید نمیشه ! خوب حالا بعدش چی ؟ من چه کاری از دستم بر می اید ؟ بیام المان دوتائی با هم دنبال دوست پسرت بگردیم ؟ شما خودت از همین فردا شروع کن به گشتن من هم با اولین پرواز خودم را می رسونم !

نظرات خصوصی هم به نوبه خودشان جالب هستند . به لحن آمرانه این یکی دقت کنید :

سلام اقای سهیل من میخوام با شما مشاوره کنم . با این شماره تماس بگیرید . من خانم متاهل هستم در حال جدایی منشی من تلفن جواب میدن از ساعت دو ونیم تا ده  شب ..

 

 حالا این هیچی . ولی کسی که اینجا نظر خصوصی می نویسد و چیزی می پرسد یک لحظه فکر نمی کند این بدبخت جواب سئوال من را چطوری باید بدهد ؟ با میل ؟ خوب نود درصدشان میل نمی نویسند . توی وبلاگ ؟ یعنی باید یک پست مخصوص تو بنویسد ؟ بالاخره کجا ؟

یک ای میل جالب دیگر هم دوهفته پیش آمد. یک دختر خانمی نوشته بود اضطراب دارم و فلان مشکل را دارم و..بعد آخرش هم نوشته بود راستی یادتان نرود که من نامزد دارم !!

یعنی طرف دقیقا منظورش این است که : اره اقا جون من نامزد دارم ! فکر نکنی خبریه ! فکر نکنی من از اونام !  فکرای عوضی به سرت نزنه یه وقت ! اره اقا جون گوشی دستت باشه ! خلاصه احترامت دست خودت باشه ! حالا من دارم لطف می کنم و ادم حسابت می کنم و ازت سئوال می پرسم تو هم جنبه داشته باش ! ظرفیت هم خوب چیزیه والله ! نذار دهنم رو باز کنم ! نذار به نامزدم بگم بیاد جرت بده !

 چشم خانم ! چشم ! به خدا شما برای من عین خواهرم می مونید ! اصلا برای این که اقاتون عصبانی نشه کلا به ای میل شما جواب نمی دم ! بالاخره از قدیم گفتن زن و مرد مثل پنبه و اتیش می مونند . منم خودم می دونم ظرفیت این چیزها رو ندارم . کلا جواب ندم بهتره . می ترسم فردا پشیمونی به بار بیاد !

باری . اوضاع بدین منوال است . طبعا من بدم نمی اید به طریقی برای دیگران مفید باشم یا کمکی بکنم . این را هم بگویم که موارد زیادی در این مدت پیش امده که توانسته ام قدمی بردارم یا کمک کوچکی بکنم .  اما کلا سئوالات چه در میل چه در نظرات و..خیلی بیشتر از توان و وقت من است . باور کنید بابت این قضیه همیشه عذاب وجدان دارم . اگر می توانستم به تک تک میل ها و نظرات جواب می دادم . متاسفم که نمی شود . در ضمن وبلاگ های زیادی هستند که اصلا کارشان همین است . منتظرند کسی بیاید و چیزی بپرسد  . خیلی بهتر است که به آنها مراجعه کنید .

هر وبلاگ نویسی برای نوشتنش دلیلی دارد . اینجا برای من مثل یک سوراخ است . غاری که بتوانم از دست زندگی روزمره در آن پناه بگیرم . من نیامده ام که دوست پیدا کنم یا با بقیه معاشرت کنم . من اینجا به عنوان یک روان شناس  نمی نویسم . فقط دوست دارم خودم باشم بدون هیچ صفت یا وجه مشخصه ای . گاهی خشنم یا چیزی می نویسم که به طرف بر می خورد . من نمی خواهم اینجا سمبل اتیکت و رعایت مواردی باشم که به نام اخلاق معروف است . دموکراسی و تحمل مخالف و این مزخرفات در اینجا برای من مهم نیست . من دوست دارم اینجوری بنویسم . همین . هرکسی خوشش نیاید طبعا دیگر نمی خواند . بنابراین نمی پذیرم که کسی  بخواهد برای من تکلیف تعین کند . من دنبال زیبائی نوشته ها و..این چیزها نیستم . اگر بودم حتما این انتقادات مفید بود . اما در حال حاضر ترجیح می دهم حتی ثانیه ای فکرم را درگیر این چیزها نکنم . روزی یکی از دوستان می گفت سهیل اگر کمی مردم دار بود  ده برابر   الان خواننده داشت . بله این حرف را قبول دارم . اما چیزی که هست من دنبال بالابردن آمار اینجا نیستم .

خیلی ها در طول دو هفته یا یک ماه یک پست می نویسند . هزار بار ویرایش می کنند و صیقل می دهند و..تا آخرش مطلب را میگذارند توی وبلاگ . من همینجوری فی البداهه می نویسم . شما وقتی می خواهید با یک دوست صمیمی حرف بزنید دیگر از قبل متن سخنرانی اماده نمی کنید ! من هم که نمی خواهم اینجا سخنرانی کنم . من فقط می خواهم با یک دوست چند کلمه حرف بزنم . همان دوستی که هیچ وقت کلمه ای برای من نمی نویسد . یا شاید گاهی هوس کند و یکی دوسطر هم بنویسد . در عوض من شک ندارم که او حرفهای من را درک می کند  . قطعا درک می کند ...

 

ارشیو 19

 

 

۴۵)

... داستان یک ازدواج

 

 

مدتی است که عصرها من و پدرم می رویم پارک قیطریه و یک ساعتی با هم پیاده روی می کنیم . قبلا او ساعت پنج و نیم صبح می رفت و تا ساعت هفت و نیم پیاده روی می کرد . از کوچه پس کوچه های محل خودمان می رفت تا فرشته و از آنجا به تجریش و بر می گشت . اما دیگر خسته شد و قرار شد عصرها برود پارک قیطریه . این برنامه همه روزه اوست . اما من فقط سه روز در هفته با او می روم .

این ماجرای پیاده روی به نوعی باعث نزدیکی من و بابا شده است . نیم ساعتی با هم راه می رویم و بعد من به تنهائی نیم ساعت دیگر می دوم . در نیم ساعت اول با هم حرف می زنیم . او از خاطرات قدیم می گوید و من هم دوست دارم بشنوم . بعضی از ماجراها را قبلا شنیده بودم . اما این دفعه سعی می کنم دقیق تر بشنوم . وقتی  چیزی را تعریف می کند می پرسم دقیقا چه سالی بود ؟ یا فلان کسی که می گوئید نسبتش با آن یکی چه بود و ...

چند روز پیش از ماجرای ازدواجش با مامان صحبت می کرد . دوست داشتم دقیقا همه چیز را بدانم  . مخصوصا این که انگیزه اش از انتخاب مامان چه بود .

 پدربزرگ من با خانواده اش در اردبیل زندگی می کرد .  پدرمن اولین فرزند بود و شش تا خواهر برادر کوچکتر داشت .

وقتی پدرم چهارده ساله بود . این خانواده برای همیشه از اردبیل مهاجرت کردند و به تهران آمدند

باری . آمدن به تهران  برای پدرمن مشکلات زیادی به همراه داشت . او به زندگی در اردبیل عادت کرده بود . در آنجا خانواده اش معروف و مورد احترام بودند . دوستان زیادی داشت و خلاصه هیچ مشکلی نبود .

اما در تهران اوضاع ناگهان تغییر کرد . در مدرسه و محل جدید هیچ کسی را نمی شناخت و به کلی غریبه بود . خیابان های تهران را بلد نبود . بدتر از همه فارسی را با لهجه غلیظ صحبت می کرد .یکی دوسال  بابت این موضوع مسخره اش می کردند و این موضوع واقعا برایش عذاب آور بود . خاطره آن یکی دوسال  حتی هنوز هم برای پدر من آزار دهنده است . یعنی از مسخره کردن دیگران واقعا متنفر است . حتی هنوز هم من یکی جرات نمی کنم جلوی بابا کسی را مسخره کنم . بلافاصله دیوانه می شود .

 

بابا فهمیده بود تنها راه برایش درس خواندن است . بنابراین دیپلم ریاضی گرفت و از خدمت سربازی هم به طرز معجزه اسائی معاف شد . فردای معافی  نشست و پنج تا درخواست کار برای ادارات و سازمان های مختلف نوشت . اولین جائی که پاسخ  مثبت داد بانک سپه بود . او هم رفت و استخدام شد به همین سادگی !

او در بانک دوره های آموزشی زیادی را گذراند و  تا سال پنجاه و هشت در بانک سپه کار می کرد . خوب هم بالا رفت و تا هیئت مدیره رسید . ولی بعد از انقلاب بازنشسته اش کردند . با بیست سال سابقه کار .

اولین حقوق پدر من  سیصد و هشتاد تومان بود . البته پول کمی نبود . توجه کنید که سکه در آن سالها شصت و پنج تومان قیمت داشت !

باری . پدر بزرگوار حالا دیگر از زندگی راضی بود . شیک پوش شده بود و یک اپل رکورد کروکی قرمز رنگ هم خرید و عصرها کارش شده بود لاله زار و سرپل تجریش و کافه های مختلف و در و داف مختلف ! خلاصه همه چیز مختلف بود ! چیز تکراری این وسط وجود نداشت !

سه چهار سالی بدین منوال گذشت و یک روز این اقا پسر خوش تیپ که تقریبا جزو بچه معروف های لاله زار هم بود تصمیم گرفت برود اردبیل و سرعین و...

اپل کذائی را زین کرد و گازش را گرفت به سمت اردبیل البته به عنوان بچه تهران ! توی اردبیل هم چند روزی خانه فک و فامیل مهمان بود و گردش و..

یک روز هم شام  به خانه مادرم دعوت شده بود و در آن جا بود که برای اولین بار مادرم را دید .

مادر من  دختری باریک اندام و قد بلند بود که چشمانی سبز و موهای بلوند داشت . هنوز هم بعد از این همه سال همینطور خوش اندام باقی مانده است . مهیار چند وقت پیش مامان را دیده بود و می گفت مادرت چقدر خوشگله . معلومه جوانی هایش دافی بوده !  این حرف دقیقا درست است . آن موقع که پدرم و مامان همدیگر را دیدند  مامان هفده سالش بود و پدرم  بیست و پنج سال داشت .

بابا تعریف می کرد که مادرت مثل یکی از هنرپیشه های هالیوود بود و من وقتی ان شب دیدمش چنان حیرت زده شدم که تا چند دقیقه نمی توانستم درست حرف بزنم ..

می گفت هرمردی بالاخره در یک جائی گیر می کند . من تا آن موقع کلی دوست دختر داشتم و می خواستم حالا حالاها مجرد باشم . هروقت صحبت ازدواج می شد مخالفت می کردم و بابت این موضوع با مادربزرگت مشکل داشتم . اما وقتی مادرت را دیدم همه این چیزها از یادم رفت و همه هدفم این شد که با او ازدواج کنم .

مامان در آن سالها به خوبی و خوشی در خانه پدرش زندگی می کرد . یک خانه خیلی بزرگ با حیاطی پر از دار و درخت که پنجره های چوبی ارسی داشت . این خانه هنوز باقی است و البته قرار است تا یکی دوسال دیگر تبدیل به  کتابخانه عمومی شود . به یاد و نام پدربزرگم که آدمی اهل قلم و روشنفکر بود ...

مادرم هم آن موقع به حساب امروز سوم دبیرستان بود . یک دفترچه عقاید از آن سالهای دبیرستانش باقی است که چند وقت پیش دیدم و بسیار جالب بود . سئوالاتی مشخص که همه بچه های کلاس به تک تک آنها جواب داده اند و یادگاری نوشته اند . یکی از سئوالها راجع به این است که دوست دارید با چه وسیله ای مسافرت کنید ؟ یکی نوشته با ترن و دیگری ماشین و هواپیما و  آخری نوشته با موشک !!

خلاصه پدرو مادرها با هم صحبت کردند و بعد خواستگاری رسمی و بعد از کلی دردسر این دو با هم نامزد شدند .

بابا برای نامزدش نامه های عاشقانه و اتشینی می نوشت که تا دوسه ماه جوابی نداشت ! بابا می گفت این با این  کلاس  گذاشتن هایش من را می کشت ! بعد از چند ماه پدرم که از درد هجران به فغان آمده بود رفت اردبیل تا یاردلنوازش راببیند . آن موقع خانه پدربزرگم دوطبقه بود . بابا می گفت من کلا سه روز آنجا بودم و مادرت عصر روز دوم افتخار داد و بالاخره از طبقه دوم که اتاقش آنجا بود تشریف  آورد به طبقه پائین !!   و من توانستم یکی  دوساعتی ایشان را زیارت کنم !!

خلاصه این مسافرت چندان برای پدر بیچاره خوش ایند نبود . مخصوصا که دوتا دائی من بچه های شر و شیطانی بودند و مدام با پدربیچاره ام شوخی های شهرستانی می کردند !

نزدیک به هشت ماه نامزد بودند و بعد ازدواج کردند و مامان آمد تهران . آن موقع پدرم هنوز خانه مستقل نداشت . این دو نزدیک به یک سال و نیم در طبقه بالای خانه پدری زندگی کردند .

مادرم می گفت من در این مدت خیلی اذیت شدم . به اردبیل و خانه پدری عادت داشتم و یک دختر هجده ساله بیشتر نبودم . خانواده ما در اردبیل کم جمعیت بود و درضمن همیشه خدمتکار داشتیم  . حالا ناگهان شهر بزرگی مثل تهران که نمی توانستم بهش عادت کنم . بدتر از همه خانواده پدربزرگت در تهران شلوغ و پرجمعیت بود . همیشه هم مهمان داشتند . مدام شلوغی و سروصدا و بساط تخته نرد و مشروب و .. من حالا مجبور بودم کلی ظرف بشورم و اشپزی کنم و کارهای دیگر خانه که اصلا به آنها عادت نداشتم .

مامان راست می گفت . مخصوصا که عمه های من هم بدجوری به این دختر  حسودی می کردند . هرچند آنها خودشان را مدرن و اهل تهران می دانستند . اما باز هم در برابر رفتار اشرافی  او  کم می اوردند و نمی توانستند هیچ جور  خودشان را با او مقایسه کنند .

مامان می گفت من بدجوری دلم برای خانه خودمان در اردبیل تنگ می شد . عادت داشتم  تنهائی توی باغ پر دار و درختش قدم بزنم و کتاب بخوانم . پدرومادرم هم همیشه دوستم داشتند و هرچه می خواستم آماده بود . اما در تهران ...

یک سال و نیم بعد این زوج با یک نوزاد دختر از آن خانه رفتند به خانه ای که پدرم خریده بود . این خانه تقریبا  خارج از شهر بود . یعنی همان جائی که اکنون به نام خیابان پاسداران معروف است .

 

خلاصه زندگی مشترک پدر و مادرم اینجوری شروع شد . البته مادرم هنوز هم همان اخلاق خاص خودش را حفظ کرده است . پدم هنگام  تعریف کردن ماجرای ازدواجش از مامان گله می کرد و این که الان هم مثل ان موقع ها معاشرتی نیست .

ولی اینطور نیست . مامان حق داشت که بعد از آمدن به تهران فاصله اش را  با بقیه حفظ کند . او با آنها فرق می کرد . در عین حال رفتار بقیه هم خصمانه بود . هرچند الان دیگر اینطور نیست . اما من هنوز هم ندیده ام که مادرم در ماجراهای بقیه خانم های فامیل که از هم گله می کنند و قهر و اشتی های فامیلی ..درگیر شود . مطلقا اهل این صحبت ها نیست . اما این موضوع ربطی به معاشرت و این حرفها ندارد .نکته اصلی رفتار و منش او است که همان رفتار و اخلاقی است که در هجده سالگی از اردبیل با خودش به تهران آورد . همان موقع هم با عمه ها و دیگران قاطی نمی شد .  این فقط به خاطر سلیقه خاص خودش است .

 اما پر رنگ ترین صفت مادر من مهربانی بی نظیرش است . این را همه در اولین برخورد متوجه می شوند . ارامش و مهربانی اش از پشت تلفن هم مشخص است و من بارها این را از زبان دیگران شنیده ام . در عین حال استعداد عجیبی در برخورد با بچه ها دارد و من تا به حال کسی را ندیده ام که مثل او بتواند با بچه ها سروکله بزند . الان که بچه های خواهرم اکثرا اینجا هستند به این موضوع بیشتر دقت می کنم و این که دقیقا چه کار می کند ؟  ساده انگاری است اگر بگویم با آنها خوب حرف می زند یا برخوردش ملایم  و صبورانه است . موضوع چیزی فراتر از این حرف ها است  . چیزی در وجودش هست که دقیقا نمی دانم چیست .

در عین حال رابطه من و مامان همیشه عالی بوده و هیچ وقت نشد که مشکلی در بین ما باشد . گاهی لای صحبت هایش از آرزوهایش می گوید . مثل خیلی از مادرها که به پسرشان می گویند انشالله عروسیت و ..

این جور موقع ها من همیشه به نوعی شرمنده می شوم . راستش خیلی اوقات جلوی مادرم خجالت می کشم . به خاطر چیزی که هستم . چیزی که شده ام .  تلخ و تیره و شکسته ٬ دیگر آن پسرکوچولوی او نیستم . اما انگار او هیچ وقت این موضوع را نمی بیند . یا همیشه فراموش می کند . یاشاید همیشه امیدوار است . هم چنان که همه مادرها هیچ وقت از پسرشان نا امید نمی شوند ...

از خیلی وقت پیش یک چیزهائی برای من کنار گذاشته . هرچیزی که به نظرش به درد می خورد .گاهی هم چیزی را برای خودش خریده اما بعد دلش نمی اید استفاده کند و می گذارد کنار .  خیلی چیزها هم هست که می گوید برای عروسش نگه داشته است . آن موقع که من و نسیم نامزد بودیم و گاهی نسیم اینجا می امد هردفعه موقع رفتن چیزی به او می داد . مثلا یک روسری . یا یک قواره پارچه . حتی یک بار نشد نسیم دست خالی از اینجا بیرون برود .

گاهی به خانه می ایم و می بینم اطاقم را تمیز کرده است . یا حمامی که فقط من از آن استفاده می کنم را شسته است . اینجور موقع ها هم خیلی معذب می شوم . آخر او الان شصت و هشت سالش است .می دانم این کارها برایش سخت است .  با این حال هنوز هم مثل بچه ها دوست دارد به من بگوید ببین چه خوب تمیز شده !  وقتی اینجوری می گوید دیوانه می شوم . از او قول می گیرم که دیگر از این کارها نکند و به خودم فحش می دهم که چرا خودم قبلا اطاقم را تمیز نکرده ام ...

با این سن و سال این همه راه می رود . آن هم با این کوچه ها که همه سربالائی هستند . نیم ساعتی هم توی صف می ایستد تا دو تا نان سنگک بگیرد یا یک کیلو سبزی . همیشه از یک ربع قبل می رود پائین دم در تا نوه هایش وقتی از سرویس پیاده می شوند مواظب باشد . می گویم چرا نمیگوئی من برایت خرید کنم ؟ یا بچه ها که همین جلوی در پیاده می شوند . احتیاجی به این همه انتظار نیست . اما فایده ای ندارد . قبول نمی کند  . قطعا حرف من منطقی است . اما مگر رفتار مادرها منطقی است ؟ نه موضوع منطق نیست .موضوع  این است که من نمی توانم رفتار یک مادر را درک کنم ...

 خلاصه رابطه  من و مامان اینجوری است . خیلی وقت ها شرمنده و خجالت زده ام . تصور می کنم خیلی از پسرها هم همینطور باشند . اکثر مادرها با رفتارشان پسر را شرمنده می کنند . البته خودشان هیچ وقت متوجه نمی شوند که موضوع چیست . آنها رفتار طبیعی خودشان را دارند . اما چیزی که هست . هر پسری بعد از این که بزرگ شد می فهمد همین چیزهای کوچک هیچ وقت قابل جبران نیست . همین چیزهای کوچک و جزئی که  آدم تازه می فهمد  از هیچ کس دیگری نمی تواند بگیرد . یک کار کوچولو . اما بدون هیچ انتظار ی . بدون هیچ چشم داشتی . این فقط از یک مادر بر می اید . حداقل مادر من اینطوری است .  نمی توانم بگویم چقدر یا چطور . و این یعنی بی نظیر . یعنی چیزی که قابل وصف نیست...

 

۴۴  )

 

 عمو هوشنگ عموی بابا بود . هرچند که فقط دوسال بزرگتر از او بود . ما همه عادت داشتيم عمو هوشنگ صداش کنيم . وقتی دلقک بچه بود . آنها با ما همسايه بودند . يعنی عمو هوشنگ و خانواده اش که تشکيل شده بود از زنش و بچه ها که چهار دختر و يک پسر بودند .

بابک ته تغاری و تک پسر بود . با اختلاف سنی در حدود هفت يا هشت ماه بزرگتر از دلقک . همبازی بوديم و هم مدرسه ای . عمو هوشنگ و خانواده اش در فاز مخالف ما بودند . در خانواده ما ديسیپلين سنگينی برقرار بود . در خانواده آنها يک نوع دموکراسی غريب که گاهی به مرزهای آنارشيسم می رسيد . عمو هوشنگ خيلی مهربان و ملايم بود و بچه هايش قطعا بيشتر از ماها خوشحال بودند . مطلقا به آينده و پس انداز و اين جور حرفها کاری نداشت . در ضمن با پدرم هم همکار بود . يعنی هردوی آنها در بانک کار می کردند . بانک سپه . با اينحال چون آدم نظم پذيری نبود از لحاظ رتبه اداری از بابا پائين تر بود و مقايسه آنها غالبا باعث خوشحالی پدرم می شد .

در آن سالها از يک نانوائی خريد می کردم که در آن يک ساعت شماطه دار بود . ساعتی که در صفحه اش چند مرغ و خروس بودند و خروس هرثانيه نوکش را به زمين می زد . هميشه در صف نان به آن ساعت خيره می شدم و سعی می کردم صدای آن را از ميان هور هور تنور بشنوم : چوک چوک چوک .....

ولی اين ساعت چه ربطی به قضيه داشت ؟ آهان ...ساعت مثل پدرم بود . منظم و مرتب و احتمالا فقط در شبانه روز پنج دقيقه عقب می افتاد.....ولی عمو هوشنگ....

عمو هوشنگ سيگار هم می کشيد . مشروب هم می خورد و در اين سالهای اخير ترياک هم می کشيد .خلاصه اين عمو هوشنگ ما چنين آدمی بود....

دلقک به ياد می آورد که وقتی خانواده عمو هوشنگ در حال اسباب کشی به خانه ای بودند که در همسايگی خانواده دلقک بود . در همان حال که کاميون دم در ايستاده بود و همه در تلاش بودند . او با خونسردی تمام داشت از یک چوب رختی کهنه برای بابک پسرش و دلقک تير کمون می ساخت.....

پدرم هميشه برای او عاقبت بدی پيش بينی می کرد . ببين اين هوشنگو.....امروز فردا سرطان رو شاخشه ...حالا تو هم هی سيگار بکش...مثل هوشنگ ميشی....

بچه هایش  اما . عاقبت بخير نشدند . هرچند که هنوز چندان هم به عاقبت نرسيدند . در حقيقت همگی . بدون استثنا ازدواج های بسيار مزخرفی کردند .

 خانواده عمو هوشنگ حدود چهار سال در همسايگی ما بودند و بعد از آن محل رفتند . ديگر آنها را نديديم . مگر برای دو يا سه دفعه . در عروسی ها يا ختم ها ....

آسم گرفت . بابا می گفت : بفرمائيد اين هم عاقبت سيگار کشيدن . می گفتند که حالش خوب نيست . در عوض تير و کمانی که در کودکی برايم ساخته بود . روزی به ديدنش رفتم . حالش اتفاقا چندان هم بد نبود . بوی سيگار و ترياک می داد . روی کاناپه نشسته بود و فوتبال می ديد و هر از گاهی دستی به سر دلقک می کشيد : پسر خودمه....عمو هوشنگ چنين می گفت و زنش هم آنجا نشسته بود . مثل هميشه زيبا و درخشان و خوش صحبت . اين عمو هوشنگ بود و اين هم زنش .

عمو هوشنگ حدود پنج روز پيش فوت کرد . شب خوابيد و صبح بيدار نشد . به همين سادگی . همه چيز را راحت و ساده می گرفت و به سادگی هم مرد . نه دچار مصيبت بيمارستان و عمل و اين حرفها شد و نه چيز ديگری . شب خوابيد و ديگر بيدار نشد . همين .

خانه اش در کرج بود . چند سال پيش خانه اش در تهران را فروخت و در عوض ويلای بزرگی در يک جای پرت کرج خريد . باغی با يک ويلا در وسطش . به خودش هيچ وقت بد نگذراند . همه می گفتند : ای داد ! حيف خانه به آن خوبی نبود که فروخت ؟

برای خودش در ميان درختان باغ قدم می زد و سيگار می کشيد و نتايج بازی های فوتبال را پيش بينی می کرد . عاشق فوتبال بود .

جنازه را از غسالخانه قبرستان کرج تا سر قبر آورديم . پسرش بابک در وضعی نبود که بتواند کاری بکند . دلقک به درون قبر رفت و جنازه را خواباند . خودم روی کفن را باز کردم و صورتش را ديدم . چنان که گويا خواب باشد . آن پائين توی قبر البته . دنيای ديگری بود و صدای بقيه که گريه و زاری می کردند به طرزی غريب و خفه به گوش می رسيد .

يک قرآن با جلد چرمی به صورتی که شبيه کيف بود به دلقک دادند و گفتند که در لای کفن بگذارد . گفتند که مهر و تسبيحش هم توی آن است . سبحان الله ! مگر عمو هوشنگ  نماز هم می خواند ؟!  وقتی دلقک در قبر خم شده بود تا قرآن را لای کفن بگذارد . سيگار و فندکش از جيب پيراهن پائين افتاد در کنار جنازه عمو هوشنگ . دلقک آنها را هم با قرآن در لای کفن پنهان کرد . خوب اگر عمو هوشنگ در زير خاک به مهر و جانماز و قرآن احتياج داشته باشد قطعا و صدالبته به سيگار و فندک هم نياز خواهد داشت .کما اين که يادم نمی آيد او را بدون سيگار در دست ديده باشم .

وقتی دلقک داشت عمو هوشنگ را چنان که آخوندی راهنمائی می کرد در قبر جا به جا می کرد تا به پهلوی راست باشد و صورتش در خاک . به قضيه سيگار و فندک فکر می کرد و همين باعث شد تا به خنده بيفتد . به عمو هوشنگ نگاه کرد و به نظرش آمد که او هم دارد به همين قضيه می خندد . صورتش چنان بود که گويا لبخندی . و چنين شد که دلقک در همان درون قبر . به گريه افتاد و به تلخی گريست . از تصور خروار ها خاک که تا لحظاتی بعد . روی لبخند عمو هوشنگ را می پوشاند.....

ديروز سومش بود . به خاطر اشتباه مسجد . که ظاهرا دو ختم در يک زمان افتاده بود . به جای سالن که صندلی داشت . ختم در درون مسجد برقرار شد . بنابراين همگی با کت و شلوار و کراوات . با کيسه نايلونی در دست که کفشهايمان درآن بود . روی زمين نشسته بوديم .

آخوند می گفت که شنيده عمو هوشنگ در روز وفات امام هشتم فوت کرده و در ضمن روز مرگش را هم پيش بينی کرده بوده ! و می گفت که اين اشتباه مسجد در واقع مدد الهی بوده . چون که ثواب و ارج درون مسجد خيلی بيشتر از سالن آن است . می گفت که ختم چنين آدمی بايد که در درون مسجد برگزار می شده !  و البته اين بار و با اين حرفی که او زد . همه کسانی که عمو هوشنگ را می شناختند به خنده افتادند و آخوند با لحنی پوزش طلبانه گفت : من که آن مرحوم را نمی شناختم . خوب به من اينجوری گفته بودند !!! و البته اين بار همگی با صدای بلند خنديدند....

آخوند می گفت با چنان اعتماد به نفسی که گويا خودش آنجا بوده . می گفت که ارواح گناه کاران را به وادی برهوت می برند که در عالم برزخ است. می گفت که می دانی وادی برهوت کجاست ؟ من...من می دانستم . من لامصب می دانستم که آن خراب شده در کجاست . بهتر از همه می دانستم.......

برهوت اين جاست . درون کابوس های من و تو . چنان که امروز صبح . در آن کلينيک لعنتی يکی جلوی من نشسته بود  و ميزی که بين ما بود . و او  صورتش را با دستانی لرزان پوشانده بود و ميان هق هق گريه . با صدائی تلخ می گفت که خدايا خسته شدم .... ديگه خسته شدم....برهوت اين جاست . درست همين جا.... 

هميشه فکر می کردم که با مرگ . انسانها خلاص می شوند از اين همه درد و رنجی . که شايد نه من و تو . ولی اکثر آدمها را درگير خود می کند . و آن آخوند ابله اشتباه می کرد . برهوتی در انتظار ما نيست . پس از مرگ . بعيد می دانم درد و رنجی باشد . همه مصائب مال همين برهوتی است که در آن زندگی می کنيم . هرچند که انسان برای درد و رنج ساخته نشده . يا حداقل من چنين فکری می کنم . و لاجرم دليل کم طاقتی من و توا هم همين است ......

 

آرشیو 18 جیپ بازی

 

۴۳ )

جیپ بازی !

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

شما تا به حال یک تکه کباب برگ درجه یک در حد کباب های رستوران البرز را جلوی دماغ یک بچه گربه گرفته اید ؟

اگر این کار را کرده باشید حتما دیده اید که بچه گربه بیچاره چطوری به قول شاعر دل و دین را بر باد می دهد !

راستش امروز یکی از خوانندگان این وبلاگ که تصادفا یک داف شش دانگ هم هست ! دقیقا این کار را با من کرده و اصلا بهتر است خودتان سئوالش را بخوانید تا متوجه بشوید چرا من امروز از اول صبح گرمای مطبوعی در قلبم احساس می کنم و در شمیم جانبخش گلهای بهاری ..بلی ! من عاشق شده ام  ! (این تیکه رو از این مجله های درپیت  دزدیدم ! )

سلام آقا سهیل
یه سوالی از خدمتتون داشتم من میخوام اگر بشه یه جیپ بخرم به نظر شما رانندگی با جیپ واسه خانم ها سخت نیست کلا ماشینی هسن که به درد من بخوره فرمونش سفت نیست چون من بازوهای قوی ندارم لوازم یدکیش پیدا میشه؟گرون نیست؟اگر من رو راهنمایی کنید یک دنیا ممنون لطفتون میشم

 

 

 خوب . حالا که اینطوریه اصلا پست امروز راجع به جیپ است . یعنی جیپ هائی که در ایران موجودند . با قیمت و مزایا و ....

۱ ) جیپ ویلیز . اولین جیپ ساخته شده توسط بشر ! این ماشین در جنگ جهانی دوم توسط کشور آمریکا و کمپانی ویلیز ساخته شد .  چهار سیلندر هزار و هشتصد سی سی . راجع به محسنات و معایبش حرفی نمی زنم چون عملا از رده خارج است و بسیار به ندرت ممکن است در خیابان یا بیابان ببینید .

۲) جیپ شهباز . ساخت آمریکا و مونتاژ شده در ایران . مدل های چهل و هشت ( شمسی ) تا پنجاه چهار سیلندر است .از پنجاه تا شصت و دو شش سیلندر ( خطی ) سه هزار و دویست سی سی . گیربکس سه دنده جلو به علاوه یک دنده عقب . به اضافه دو دنده کمک .

یکی از بهترین جیپ های دنیا است . اسم اصلی این ماشین  cj5  jeep است . در دومدل کروکی ( روباز ) و اطاق دار در ایران وجود دارد . اگر تصادفا یک شهباز به پستتان خورد و قصد خریدش را داشتید حتما دیواره های کناری موتورش را چک کنید . بی احتیاطی بعضی راننده ها و نریختن ضد یخ باعث می شود که این موتور خیلی راحت از کنار جر بخورد و بعد  ترمیم  شود . دیواره های جانبی موتورهای آمریکائی نازک و اصطلاحا پوست پیازی هستند . البته این یک عیب نیست . فقط باید به موقع و هنگام سرما ضد یخ را فراموش نکنید . به هرحال بهتر است که موتور ماشین ترمیمی نباشد . علی الخصوص اگر قصد تقویت و تیونیگ موتور را دارید .

موتوری که در شهباز وجود دارد . با موتور شورلت نوا . اریا . رامبلر . چیروکی چیف یا سیمرغ یکی است . البته کورس پیستون فرق می کند .

باری . شهباز یک ماشین عالی و بسیار قابل اعتماد است . البته اگر سالمش را گیر بیاورید . آخرین مدل شهباز  مدل شصت و دو است . در کوچه و خیابان گاهی دیده می شود . علی الخصوص در شهرستان ها . ماشین سازمانی ارتش ایران قبل از انقلاب و همچنین بسیاری از سازمان های دولتی شهباز بود . از لحاظ لوازم یدکی هیچ مشکلی ندارد . هم ارزان است و هم فراوان . من تا به حال دو تا شهباز داشته ام و از هردو خیلی راضی بودم .در حال حاضر یک شهباز خیلی سالم ممکن است حدود سه ملیون قیمت داشته باشد . البته نمونه های ارزان تر هم هست .بستگی به شرایط فنی ماشین دارد .

جیپ توسن :

مزخرف ترین جیپی است که در ایران وجود دارد . بعد از انقلاب تولید شد . موتور و گیربکس و همه چیزش ساخته شده توسط کمپانی ماهیندرای هند است که در ایران مونتاژ شد . قبلا ارتش از این ماشین استفاده می کرد . اما از رده خارج کرد . این ماشین را اگر مفت هم به شما بدهند قبول نکنید .

جیپ کا ام :

این جیپ توسط سپاه پاسداران و در زمان جنگ به ایران وارد شد . بعدا در مزایده های گوناگون به مردم فروخته شد . تا مدل  ۹۲ وجود دارد . این ماشین در اصل دوتیپ است . تیپ یک جیپ فرماندهی است که اصطلاحا به آن جیپ بی سیم دار هم گفته می شود . تیپ دو مدل توپ دار است که روی آن توپ صد وشش سوار می کردند . به هرحال این دونوع هیچ فرق خاصی با هم ندارند . مگر این که مدل فرماندهی از برق بیست و چهار ولت استفاده می کند . آن هم موضوع خاصی نیست .

باری . جیپ کا ام فقط به صورت کروکی و روباز وجود دارد . این ماشین گیربکس و دیفرانسیل بسیار خوبی دارد . مشکل آن موتور ضعیفش است . چهار سیلندر هزار و ششصد سی سی . با این ماشین نمی توانید بیشتر از هشتاد یا نهایتا صد کیلومتر سرعت بگیرید . البته در صحرا و بیابان عملکرد بسیار خوبی دارد . کا ام دارای سه دنده کمک است . این ماشین را در خیابان زیاد می بینید . بهترین راه تشخیص آن این است که برعکس جیپ های دیگر دارای جلوپنجره افقی است (به جیپ های دیگر دقت کنید . بین دوچراغ راه راه عمودی دارد . اما در کا ام این خط خط ها افقی هستند ) من تا به حال چهار تا از این ماشین داشته ام . کا ام ماشین قشنگی است و خیلی خوب اسپرت می شود . ماشین ارزانی است و شما با سه ملیون می توانید یک کا ام خیلی سرحال بخرید .

جیپ میول : یک جیپ عالی . در دونوع کره ای و آمریکائی وجود دارد . البته خیلی به ندرت یافت می شود . از رده خارج شده و اگر کسی یک میول آمریکائی داشته باشد عمرا حاضر به فروش نیست . مدل کره ای هم حسن خاصی ندارد . میول تنها جیپی است که می توانید در هر سرعتی از دنده کمک استفاده کنید و برعکس جیپ های دیگر برای استفاده از دنده کمک نیازی به توقف ندارید .

جیپ صحرا : از سال شصت و چهار در ایران تولید میشد . یکی از بهترین جیپ های تولید شده در ایران است . صحرا در سه تیپ روباز . اطاق دار و اطاق فایبر گلاس تولید می شد . تا سال هشتاد و دو هم تولید شد و همراه با پاترول تولید آن متوقف شد .

صحرا صاحب دو نوع موتور است . اول موتور میتسوبیشی چهارسیلندر دوهزار و هشتصد سی سی . و دوم همین موتور اما نمونه شانزده سوپاپ آن که در صحراهای مدل هشتاد به بعد وجود دارد .

این ماشین دارای دونوع گیربکس هم هست . گیربکس هندی که دنده عقب آن مثل پیکان است . گیربکس ژاپنی که دنده عقبش مثل بی ام و زیر فرمان می خورد .

صحرا ماشین خوب و قابل اعتمادی است . همچنین صاحب سه نوع دنده کمک است . کمک اول ماشین را وارد حالت دودیفرانسیل می کند . یعنی نیروی موتور به هرچهار چرخ وارد می شود .

کمک دوم قفل دیفرانسیل عقب است که باعث می شود چرخ های عقب با هم بچرخند .

کمک سوم کمک فوق سنگین است . با این کمک می توانید از شیب های خیلی زیاد بالا بروید یا بارهای سنگین را بکسل کنید .

صحرا از طریق چراغ های جلوی چهار گوش آن به راحتی قابل تشخیص است . از لحاظ لوازم یدکی هم هیچ مشکلی نیست . درضمن این ماشین توسط پارس خودرو تولید شده و تعمیرگاه های مجاز هم دارد . صحرا از حدود سه ملیون تومان تا نهایتا شش هفت ملیون قابل خریداری است . بعضی از مدل های ان از جمله ماشین خود من دارای کولر هم هست . اتفاقا کولر فوق العاده ای هم دارد . حسن بزرگ این ماشین موتور قوی ساخته شده توسط میتسوبیشی است . شاید باور نکنید اما موتور پاجرو تا مدل نود و دوی آن با موتور صحرا یکی است .

 و اما جیپ رنه گید :

این ماشین توسط کمپانی جیپ آمریکا تولید شده و در آمریکا به  cj7 معروف است . رنه گید تا حدود سالهای هفتاد اس ماشین های ایران بود و بچه باحال ها رنه گید داشتند . چیزی شبیه به لندکروز فعلی .

در ضمن به نظر من رنه گید یکی از زیباترین جیپ های دنیا است البته از لحاظ ظاهری . هیچ می دانستید تودوزی این ماشین توسط کمپانی لی وایز ساخته می شد ؟

رنه گید چهار تیپ مختلف دارد . شش سیلندر و هشت سیلندر خورجینی . گیربکس اتوماتیک و معمولی . مدل بالاترین رنه گید های موجود در ایران حداکثر تا هفتاد و هشت میلادی هستند . خواننده های قدیمی اینجا حتما بیتا را می شناسند . این دختر را اولین بار در زیر پل پارک وی دیدم . با یک رنه گید هشت سیلندر ابی رنگ . یک مانتوی قرمز چرمی هم پوشیده بود و انقدر خوش تیپ به نظر می آمد که من اصلا جرات نمی کردم بروم جلو ! از پارک وی تا فاطمی دنبالش رفتم تا بالاخره آنجا دل به دریا زدم و شماره دادم .

خلاصه . رنه گید از حدود سه ملیون شروع می شود . نمونه های استثنائی آن تا ده ملیون هم هست . رنه گید بیتا حدود شش ملیون قیمت داشت . به هرحال خرید این ماشین را فراموش کنید . مگر این که خودتان یک پا مکانیک باشید و یا این که پول زیادی برای خرج کردن داشته باشید. پارسال همین بیتا خانم برای یک بازسازی تقریبا اساسی چهارملیون خرج رنه گیدش کرد .

در ضمن این ماشین دارای کولر و فرمان هیدرولیک هم هست . من یک بار روی جیپ شهباز فرمان هیدرولیک گذاشتم . ولی ناچار شدم برش دارم چون در سرعت های بالا واقعا ماشین کنترل نداشت .

خوب . این هم از جیپ ها . البته لندرور هم هست . اما توصیه نمی کنم . قیافه اش اصلا خوب نیست . و بی نهایت هم خشک است . خریدش را فراموش کنید مگر این که شکارچی باشید .

در حال حاضر لندرور توسط شرکت مرتب خودرو در ایران تولید می شود . البته به نام پاژن . من چندی پیش با یکی از اینها رانندگی کردم . اصلا با لندرور های قدیمی قابل قیاس نیست ( نباید هم باشد . شانزده ملیون قیمت دارد !! ) این ماشین از موتور هیوندای شش سیلندر با حجم سه هزار سی سی صد و شصت اسب بخار استفاده می کند . این ماشین در    off road ( رانندگی در شرایط سخت ) واقعا رقیب ندارد . و به راحتی از هرمانعی رد می شود .

و اما جیپ و خانم ها :

مشکل خانم ها با ماشینی مثل جیپ چیست ؟ تصور می کنم اولین مشکل همان فرمان سنگین باشد . البته اگر از لاستیک های عادی استفاده کنید  چندان مشکلی پیش نمی اید . اما مثلا من زیر همین صحرا لاستیک های ده پانزده انداخته ام و این موضوع باعث شده که چرخاندن فرمان در حالت پارک سخت باشد . مشکل دیگر جیپ خشکی و فنربندی سخت آن است . البته این هم خیلی مشکل نیست . چیزی در حد همین پاترول است . در کوچه و خیابان خانم های زیادی را در حال راندن یک پاترول می بینید . راندن جیپ قطعا از پاترول راحت تر است .

نکته دیگر تعمیرات این ماشین است . متاسفانه بعضی مکانیک ها به جیپ دست نمی زنند و می گویند تعمیرش مشکل است . به هرحال اگر یک جیپ سالم داشته باشید چندان نیازی به تعمیر نخواهید داشت .

به هرحال من یکی وقتی دختری را پشت جیپ می بینم واقعا قلبم می اید پشت دندان هایم !! البته نمی دانم بقیه پسرها چه نظری دارند ! بگذارید رک بگویم . یکی از علل اصلی علاقه زیاد من به بیتا همین رنه گیدش بود !

و اما یک جای معتبر برای خرید جیپ : خیابان کامرانیه را به سمت شمال بالا بروید تا برسید به خیابان باهنر یا همان نیاوران . دقیقا در محل تقاطع کامرانیه و نیاوران سمت راست یک مغازه هست به نام کامران یدک که لوازم یدکی جیپ و پاترول و رونیز می فروشد . صاحب این مغازه اقای نسبتا مسنی است به نام منصور کامران فر . او اکثرا جیپ در دست و بالش هست و مطمئن باشید سرتان کلاه نمی گذارد . در ضمن از لحاظ تعمیرات و لوازم یدکی و..هم بهترین راهنما همین اقای منصور خان است .

حالا چند تا عکس جیپی ! :

 یک اکیپ از در و داف با جیپ خودم . متاسفانه چون خودم عکس گرفتم تو عکس نیستم !   :

http://i25.tinypic.com/spc8sy.jpg

 

حدود سه سال پیش  : اون هاپوی توی عکس اسمش راجر بود . خواننده های قدیمی اینجا حتما یادشان هست . به طرز دیوانه واری دلم براش تنگ شده :

http://i29.tinypic.com/2vtz953.jpg

رنه گید بیتا به همراه صحرای خودم . روز قبل از مسابقه کشوری اف راد . کلی با این دوتا ماشین ور رفتم تا حاضر شدند :

http://i31.tinypic.com/9va39i.jpg

صحرا :

http://i26.tinypic.com/izw5xw.jpg

این همان شهبازی است که در پست دانشگاه صحبتش بود . جلو پنجره ماشین را می توانید اب کروم بدهید تا نمای بهتری پیدا کند . مثل همین عکس :

http://i26.tinypic.com/vpaj6a.jpg

رنه گید در روز مسابقه .با این ماشین در رده شش و هشت سیلندر در سطح کشور چهارم شدیم  :

http://i25.tinypic.com/sybi36.jpg

یک شوخی بیجای من باعث این اتفاق شد ! هیچ وقت خودم را نمی بخشم ! ( فک کن ! )  درضمن داف های توی عکس از بچه های روان شناسی رودهن هستند :

http://i25.tinypic.com/2j4brs8.jpg

 

این یکی رو حتما ببینید . به عنوان حسن ختام :

http://i29.tinypic.com/28jf6g8.jpg

 

آرشیو 17  درس

 

 

 

۴۲  )

 

 

امروز بنا به دلائلی به گذشته ها فکر می کردم و چند سالی که به هرحال تاثیر زیادی بر روی کل زندگی ام داشت . راستش نمی شود همینطوری هفت هشت سال را در چند سطر نوشت . واقعا می شود نوشت ؟ در هزار صفحه می شود ؟ بیشتر ؟ من اینطور فکر نمی کنم . بعضی لحظه ها هست . اگر همه کاغذ های دنیا را هم سیاه کنی نمی توانی ...نمی شود . نمی توانی .

اول ماجرا کجاست ؟ می شود اینجوری گفت . اول ماجرا موقعی بود که من . حدود بیست و سه چهار ساله . از لار آمده بودم بیرون .به معنای دقیق کلمه در بدترین شرایط ممکن بودم . من دانشگاه را از دست داده بودم . رویای مهندس شدنم را نابود کرده بودند . همه آن مصیبت ها در آن شهر کثافت و جهنمی هدر رفته بود .

چند ماهی گذشت . زخم ها کمی بهتر شدند . دیگر سرکار می رفتم و زندگی می گذشت .

خوب . از خیلی جهات مشکلی نبود . در واقع همه چیز عالی بود . به غیر از یک چیز . و آن هم این بود که نمی توانستم از دانشگاه چشم پوشی کنم .

توی خانه ما .به درس بیشتر از هرچیز دیگری اهمیت داده می شد . خواهرهای من ماشین های درس خواندن بودند . به ما یا داده بودند که مثل اسب مسابقه باید مدام به رقابت های تحصیلی فکر کنی . من که هیچی . گند زده بودم . ولی خواهرها همیشه عالی بودند .

راستش این که خیلی به دیگران حسودی می کردم . دوست داشتم به خودم بقبولانم که بدون مدرک هم می توانی زندگی کنی . اما نمی شد . من درس خواندن را دوست داشتم . الان هم همینطور است . نمی توانستم خودم را قانع کنم که پول خوبی درمیاوری و برای زندگی کردن همین کافی است . شاید کسان دیگر جور دیگری فکر کنند . اما من آن موقع تصورم این بود .

خوب . برای ادامه تحصیل یکی دوتا مشکل کوچک وجود داشت . اول از همه این که باید به نوعی رفع ممنوعیت را جور می کردم . دیگر این که من سربازی نرفته بودم و مشمول بودم .

توی خانه جهنمی به پا شد . پدر و مادرم به هیچ عنوان قبول نمی کردند که من به سربازی بروم . هنوز نمی توانستند بپذیرند که سهیل می تواند دوباره از خانه و خانواده دور شود . دانشگاه من به انجا ختم شده بود . تا چه برسد به سربازی !  لابد فکر می کردند که این یکی به اعدام ختم می شود !

. چند روز بعد یک شب کلید را از جیب بابا کش رفتم و نصفه شب رفتم به شرکتش دنبال شناسنامه ام . چون بابا وقتی فهمید می خواهم بروم سربازی شناسنامه ام را برد گذاشت توی گاو صندوقش !

اگر شما وارد نظام نشوید . چندان مشکلی نیست . نهایتا چند ماهی اضافه خدمت نصیبتان می شود . اما اگر سرباز باشید و بعد فرار کنید . به طور تصاعدی جرمتان سنگین می شود و حتی ممکن است به سالها اضافه خدمت هم  ختم شود . بنابراین اگر می رفتم دیگر راه برگشتی نبود و باید تا تهش ادامه می دادم .

راه سختی در پیش داشتم . دوسال سربازی . چهار سال لیسانس . حداقل دوسال هم فوق لیسانس ( این دفعه به لیسانس قانع نبودم ) کم نیست . هشت سال آزگار است . تازه اگر یک ضرب بالا بروی و هیچ جا عقب نیفتی . کار چه می شد ؟ پول از کجا می آمد ؟ تازه کلی هم با بچه های دیگر اختلاف سنی داری . حداقل چهار سال در سربازی و شش سال در دانشگاه...

چرچیل یک نطقی در مجلس کرد که به نظر مورخان جزو تاثیرگذارترین نطق های تاریخ است . لحظه ای که چرچیل به عنوان نخست وزیر وارد مجلس شد . هیچ کس تشویقش نکرد . چون می خواست انگلستان با المان وارد جنگ شود . چون معتقد بود اگر اکنون جلوی هیتلر را نگیرند تاریخ آن ها را نمی بخشد . باری چرچیل به مجلس چنین گفت :

لازم است به مجلس بگویم . که من جز خون ٬ زحمت ٬ اشک و عرق چیزی ندارم که به شما ارائه کنم . ما ازمونی دشوار از سخت ترین نوع آن پیش رو داریم . می پرسید سیاست ما چیست ؟ می گویم جنگ ٬ از راه دریا ٬ جنگ از راه زمین ٬ جنگ به هرشکلی که ممکن باشد . می پرسید تا کی ؟ می گویم تا آخرین لحظه . تا آخرین نفس . سیاست من همین کلمه است . جنگ . می پرسید هدف چیست ؟ می گویم هدف ما پیروزی است . پیروزی به هر قیمت ممکن....

حکایت من هم همین بود . رها کردن زندگی بی دغدغه و ارام با حقوق خوب . رها کردن همه شیطنت ها و خوشی ها . می خواهی بروی دانشگاه ؟ خیلی خوب . اما اول از همه باید موهایت را از ته بتراشی و دوسال ازگار زیر دست یک مشت عقده ای خدمت کنی پسرجان ..

 یا باید بروی سربازی و از آن جا دانشگاه . و یا....

یا چی ؟

هیچ . من انتخاب دیگری نداشتم . فقط یک راه بود . سربازی و کنکور و دانشگاه . بدون هیچ اما و اگر..

به هرحال رفتم . رفتم و دوسال بعد هم تمام شد . سربازی من سخت بود . من هیچ پارتی نداشتم و هیچ کس هم هیچ قدمی برای مساله من برنداشت . خودم یک روز رفتم و دوسال بعد تمامش کردم .

این دفعه اصلا تمایلی به ادامه مهندسی عمران نداشتم . من همیشه عاشق فلسفه بودم . اما می دانستم چیزی که در دانشگاه های ایران تدریس می شود چندان شباهتی به فلسفه ندارد . بیشتر فقه و کلام اسلامی است . حداقل درصد عمده ای از آن همین است . به هرحال روان شناسی چیزی جز شکل کاربردی نظام های فلسفی نیست . مثال عمده اش هم مکتب اگزیستانسیالیسم در فلسفه و فلسفه هنر است که دقیقا به همین نام در روان شناسی شکل کاربردی و درمانی می گیرد .

خوب . دیپلم من ریاضی فیزیک نظام قدیم بود . حالا باید در زیرگروه علوم انسانی شرکت می کردم . این کمی کار را سخت می کرد . به هرحال چون فکر می کردم کار مشکلی باشد اصلا امیدی به کنکور سراسری نداشتم . در واقع در آخرین روزهای خدمت کنکور سراسری را دادم و نزدیک به یک ماه بعد از اتمام سربازی هم کنکور ازاد دادم . به اصرار مامان کنکور هنر هم شرکت کردم . نتیجه این شد :

رنبه هزار و هفتصد سراسری که به من مدیریت دولتی تهران داد . رتبه یک کنکور ازاد در روان شناسی بالینی ( کل زیر گروه روان شناسی ازاد سطح کشور من چهار تا درس را صد زدم ) . رتبه یک کنکور ازاد در روان شناسی عمومی  ( پاره وقت ) حسابداری یکی از این دانشگاه های پولی ( اسمش یادم نیست ) کارگردانی سینما در دانشگاه سوره . گرافیک دانشگاه سوره و در ازمون عملی هر دو رشته هنر هم  قبول شدم .

این قبولی های متعدد کمی من را گیج کرد . بابا خیلی روی حسابداری اصرار داشت . چون رشته خودش بود و شوهر خواهرم هم دکترای این رشته را داشت و هر دو معتقد بودند اگر این رشته را ادامه بدهم . یا حتی مدیریت را . نانم توی روغن است . اما من هیچ کدام را دوست نداشتم .

آن روزها یک پیپ مسخره خریده بودم . یک شب تا صبح نشستم توی اتاقم و پیپ کشیدم . صبح رفتم رودهن و در روان شناسی بالینی ثبت نام کردم . چند روز بعد هم رفتم دانشگاه سوره و کارگردانی را ثبت نام کردم . امیدوار بودم که بتوانم هر دو را باهم تمام کنم . اما بعد از یک ترم کارگردانی  دانشگاه سوره دلم را زد . مهمتر از همه این که برای من پرداخت دو شهریه سخت بود .

روزی که کلاس های روان شناسی شروع شد هیچ وقت یادم نمی رود . رفتم دانشگاه و نمی دانم چرا به طرز غریبی افسرده شدم . کلاس اول را از دست دادم . به جایش رفتم یک گوشه که هیچ کس من را نبیند و زار زار گریه کردم . علتش را نمی دانم . بعد اشک هایم را پاک کردم و رفتم سر کلاس و اینجوری شروع شد .

راستش را بخواهید من دانشجوی خوبی بودم . به قول یکی دوتا از استادها من بهترین دانشجوئی بودم که رودهن به خود دیده است . در این باره نظری ندارم . اما در تمام ترم ها و نهایتا در معدل کل دانشگاه رودهن را با رتبه یک تمام کردم . علتش این بود که من برای این دانشگاه کذائی جنگیده بودم . همینطوری نرفته بودم سر کلاس بنشینم  . مهمتر از همه مطالعاتم خیلی وسیع تر از این حرفها بود . برای بعضی از استادها درس دادن یک کابوس بود . خوشم می آمد سر به سرشان بگذارم و گیجشان کنم . بعضی از آنها به طرز غریبی بی سواد بودند . من هم نمی گذاشتم آب خوش از گلویشان پائین برود .

در عوض بعضی ها هم واقعا استادهای عالی و مسلطی بودند . این ها را دوست داشتم . من نزدیک به شش ماه در پزشکی قانونی نشستم پیش دکتر ثابتی و اینجوری بود که فهمیدم تشخیص درست یعنی چه . روان شناسی جنائی چیست و کاربردش کدام است .

 یک جیپ کا ام خریدم . قرمز توت فرنگی روباز و به طرز اساسی دختر کش ! واقعا خوشگل بود . ولی بدبختانه راه نمی رفت . جانت را بالا می آورد . از موتور هزار و ششصد کا ام بیشتر از این نمی شد انتظار داشت . یک روز توی خیابان . جلوی همین قنادی بی بی  خیابان سهیل قیطریه . یک زن و مرد جوان که سوار یک جیپ شهباز بودند ایستادند به نگاه کردن ماشین من . مرد گفت اقا می آئی ماشین ها را عوض کنیم ؟ گفتم باشد . یک و خورده ای سر گرفتم و جیپ ها را عوض کردیم .

البته شهباز یشمی رنگ درب و داغانی بود . اما عوضش موتور شش سیلندر داشت . دقیقا سه ماه روی این ماشین کار کردم و اخرش تبدیل به یک هیولای واقعی شد . فول ادیت شده بود . همیشه خدا  در حال کورس گذاشتن بودم . هم موقع رفتن و هم موقع برگشتن .

روز اولی که ماشین آماده شد . هنوز کروک و چادرش حاضر نشده بود . اوایل ابان ماه . گفتم ولش کن هوا خیلی سرد نیست . همینطوری روباز می روم . حوصله تاکسی نداشتم . چشمتان روز بد نبیند . وقتی رسیدم به جاجرود و می خواستم از مغازه چیزی بخرم دستم از سرما چنان خشک شده بود که نمی توانستم سوئیچ را بچرخانم و ماشین را خاموش کنم !!

موقع برگشتن یکی دوتا از داف های کلاس پرسیدند ماشین آوردی ؟ گفتم آره ولی از سرما یخ می زنید . شروع کردند مسخره بازی که خسیسی و می خواهی خودت تنها برگردی . گفتم باشد سوار شوید ولی اگر منجمد شدید به من هیچ ربطی ندارد . خدا می داند وقتی به تهران رسیدیم اینها چنان خشک شده بودند که حتی نمی توانستند از ماشین پیاده شوند !!  یخشان که باز شد تازه شروع کردند به فحش خواهر مادر !!

باری . لیسانس را در مدت هفت ترم . در واقع شش ترم . چون برای ترم هفت فقط چهار واحد داشتم تمام کردم . حالا رسیده بودم به کنکور فوق لیسانس . نسیم یک دوستی داشت به نام نازنین که شغلش درس خواندن برای فوق لیسانس بود !! چهار سال بود که هرسال می خواند و قبول نمی شد ! آن سال گفت خسته شده و می خواهد این سال را استراحت کند ! من هم گفتم پس کتاب هایت را بده تا من بخوانم و ان بیچاره هم داد .

دقیقا همین اشتباهی که در کنکور لیسانس کردم و سراسری را از دست دادم در فوق هم مرتکب شدم . انقدر که این استادها و بقیه ما را از کنکور فوق ترساندند که فلانی ده ساله پشت کنکور است و ان یکی پنج سال است و...من هم ترسیدم و گفتم حالا که اینطور است اصلا بی خیال سراسری . همین ازاد هم از سرم زیاد است . من شش ماه وقت داشتم برای کنکور . مدام امروز و فردا کردم که از شنبه شروع می کنم به درس خواندن و شروع نمی کردم . این جانور نازنین هم هر دفعه من را می دید می پرسید چقدر خوانده ای ؟ من هم می گفتم هنوز شروع نکرده ام !

تا این که یک روز جمعه عصر نشسته بودیم در یک کافی شاپ و این نازنین هم بود . پرسید چند دور خوانده ای ؟ گفتم چند دور ؟ من هنوز شروع نکرده ام !!

سری تکان داد و گفت امسال را فراموش کن . از سال بعد با هم شروع می کنیم ! چون فقط بیست و نه روز به کنکور ارشد مانده بود !

کفرم درآمد . چی چی امسال را فراموش کن ؟! من باید همین امسال قبول شوم .گفت برو بابا دیوانه فک می کنه همینطوری الکیه !

  این دفعه از فردا شروع کردم .  خوب . این کنکور را هم دادیم و تمام شد . رسیدیم به روز اعلام نتایج . با همین جیپ کذائی رفتم دم کیوسک روزنامه فروشی . روزنامه را خریدم و آمدم . خواستم اسامی را نگاه کنم . به خودم گفتم ببین سهیل جان چرا عجله می کنی ؟ تو که می دانی قبول نمی شوی . پس فعلا یک سیگار بکش .چون در حال حاضر هنوز هم نمی دانی نتیجه چه شده . ولی اگر روزنامه را ببینی و اسمت در آن نباشد از افسردگی می میری ! وایستا سیگارت را با خیال آسوده بکش !

سیگار کذائی را کشیدم و با ترس و لرز روزنامه را باز کردم . البته قبول شده بودم . و این دفعه هم رتبه من یک بود .

یک سال و نیم هم ارشد طول کشید . خلاصه آن سالهائی که زمانی فکر می کردم هیچ وقت تمام نمی شوند بالاخره تمام شد . الان هم پشیمان نیستم . قطعا مدت زیادی علاف داشنگاه بوده ام . اما به نظرم اگر دانشگاه نمی رفتم هم چیز خاصی به دست نمی آوردم . شاید کمی پول . ان هم چیز خیلی مهمی نیست . حداقل برای من اینطور است .

برای همین است که الان روی این مسائل کمی حساسم . من این راه را خیلی سخت طی کردم  . هزینه کردم . از عمرم و پولم و همه چیز . برای همین است که وقتی می بینم بعضی بچه های دانشجو کلا جدی نیستند و فقط می خواهند همینطوری درس را پاس کنند کفرم در می اید . بله درست است که دانشگاه های ایران استاندارد نیستند . درست است که کیفیت آموزش پائین است . اما این دلیل نمی شود که همه چیز را سرسری بگیریم . الان می بینم جلوی همین دانشگاه خودمان دروداف می ایستند و اتو می زنند و شوخی و خنده و چیزی شده مثل جردن . من اینجوری دوست ندارم . من هم توی دانشگاه دوست دختر داشته ام . هزار بار گوشه کنارهای دانشگاه مشروب خورده ام . خیلی کارها کرده ام . اما وظیفه یک دانشجو اول از همه یادگرفتن رشته اش است . بله قطعا شیطنت خوب است . اما مهمتر از درس نیست . دانشگاه محیطی برای خوش گذرانی نیست . سالن مد نیست . دانشگاه برای یادگرفتن است . هرچند استادها بی سواد باشند . هرچند همه چیز خر تو خر باشد .

 این روزها به طور جدی به دکترا فکر می کنم . این یکی دیگر شوخی بردار نیست و نمی شود ظرف بیست و نه روز کلکش را کند . در واقع شرایط ورود مشکل است . اما ولش نمی کنم . بالاخره یک سوراخی پیدا می کنم که بشود ازش دکترا گرفت . یعنی امیدوارم اینطور باشد .

 امروز بحثی با یکی از بچه ها  داشتم که احتمالا در جریانش هستید . می گفت تو همه چیز را برای تیترش می خواهی. نویسندگی و مدرک تحصیلی و.. گیریم اینطور باشد . البته که دوست دارم به من اقای دکتر بگویند . چرا دوست نداشته باشم ؟ انکار نمی کنم که تیتر برای من مهم است . من یادگرفتن را دوست دارم . محیط های آموزشی را دوست دارم . اگر روزی بتوانم استاد بشوم بهترین روز زندگی ام است . این هیچ عیبی ندارد . جاه طلبی اصلا بد نیست . در واقع یکی از بهترین صفات انسان است . وقتی دوست داری پیشرفت کنی چرا باید خجالت بکشی ؟ این که تیتر و مدرک بد است و....حرف چرندی است که در دهن عوام افتاده است . این که می گویند جامعه مدرک گرا شده و..ای کاش که اینطور بود . اگر مدرک مهم نیست پس چه چیزی مهم است ؟

 تا همین چند سال پیش مثلا حسن اقا بقال کاندید مجلس می شد و بعدش هم می شد نماینده مجلس !! بله قبول دارم که الان خیلی از همین مقامات دولتی مدرک درپیتو الکی  دارند که یک شبه گرفته اند . ولی همین هم برای ما یک پیشرفت است . در حال حاضر مدرک گرائی برای جامعه ما یک قدم رو به جلو است ....

 

ارشیو 16

 

۴۱ )

 

جز همین در به در دشت و صحاری بودن

ما به جائی نرسیدیم ٬ ز جاری بودن....

در همین چند روز اخیر . سه بار این موبایل لامصب را اینور و آنور جا گذشته ام . خدا می داند چند بار از دستم زمین خورده و حالا پر از خط است و خش .

شارژ کردنش هم داستانی است . خیلی ساده نمی توانم به یاد بیاورم که باید شارژ شود .  وسط صحبت  کردن  یک بوق اخطار  و بعد  از  چند ثانیه خاموش می شود . تصمیم قاطعانه می گیرم و هزار جور نشانه می گذارم که دیگر یادم نرود . فایده ای ندارد .

این و آن شکایت می کنند که چرا گوشی را بر نمی داری . چرا شماره من را روی تلفنت ندیدی . چرا اس ام اس را جواب ندادی ...

توضیحش سخت است . چطور بگویم ؟ چطور بگویم یک زمانی این موبایل لامصب برای من یک شیئی مقدس بود  مدام مواظبش بودم . همیشه شارژش پر بود . هیچ وقت نمی گذاشتم زمین بخورد . و این همه فقط  چون راهی بود بین من و تو  ٬ حتی در فکر یک گوشی جدید بودم . شاید که صدای تو را بهتر بشنوم . صدای من را بهتر بشنوی . می دانم می خندی  . اما برای من  مهم بود .  بیشتر از آنچه تصور کنی .

به هرحال بعد از این همه سال و این همه آدمی که امدند و رفتند . خیلی خوب می دانم کسی به خاطر  دیگری نمرده است . همه فراموش می کنیم . زیاد هم طول نمی کشد .

چیزی که هست . بعضی چیزهای جزئی . مثل همین موبایل . یا سرفه های گاه و بی گاه به خاطر سیگار کشیدن های بیش از حد .  که آن هم خوب می شود . بعد بقیه تو را می بینند و همان نظراتی که از دیگران انتظار داری . این که چقدر خوب موندی و همان بهتر که رفت . لیاقت تو را نداشت و یک مشت از همین حرفهای تکراری .

همین و بس....

 

۴۰ )

 

اول عکس رو ببینید :

http://i26.tinypic.com/2llisgn.jpg

فکر می کنم سال هفتاد باشد .اون اقاهه که وسط این همه بچه شر و تخم سگ  گیر کرده معلم دینی ما بود . اسم واقعیش یادم نیست ولی ماها زومبه صداش می کردیم !! بیچاره آدم مظلومی هم بود . می گفتند کاراته کار هم هست . عادت داشت وقتی خیلی عصبانی میشد با مشت محکم می کوبید روی میز . یک بار چنان زد  که نیمکت چوبی کهنه ترک برداشت !

این یارو یه جورائی مخش تاب داشت . یه بار می گفت قضیه عاشورا که اینجوری نبوده ! درستش اینه که امام حسین انقدر تنهائی از این یزیدی ها کشت که اسبش تا رکاب توی خون فرو می رفت ! بعدش خدا گفتش بسه بابا بی خیال بشو ! مگه تو اینا رو خلق کردی که داری همشون رو می کشی ؟ بعدش دیگه امام حسین رضایت داد و بی خیال شد !

اونی که بالای عکس سمت چپ هست و سبیل هم داره !! و در حال سرنگونیه  اسمش سهیله ! این قضیه سبیل اون موقع ها یک جزو لاینفک از صورت همه بود . هر کی هم نداشت یعنی سبیلش هنوز در نیومده بود . من یک سال عید سبیلم رو تراشیدم و بعدش به نظرم انقدر زشت شده بودم که حد نداشت ! حتی یک سری جاها نمی رفتم چون فکر می کردم با این قیافه اصلا نروم بهتره !

کسی که کاپشن زرد پوشیده و پشت سر من زبونش رو دراورده اسمش محمد بود . من و اون یک تیم بودیم . یعنی یک جور بیزنس داشتیم . محمد خیلی خوش خط بود . ما برای بقیه نامه عاشقانه می نوشتیم . مثل عریضه نویس های دم دادگستری ! من دیکته می کردم و اون هم می نوشت . نرخمون هم نفری یک ساندویچ بود ! دیگه حرفه ای شده بودیم . طرف میومد و فقط می پرسیدیم اسم دختره چیه ؟ و چند وقته باهم رفیق شدید ؟ همین کافیه برو زنگ بعد بیا نامه ات رو بگیر ! دبیرستان دخترانه ایران و همچنین کوثر نزدیک مدرسه ما بود ( دبیرستان متظری دوراهی قلهک ) فک کنم تمام  نامه های عاشقانه مدرسه منتظری به ایران و کوثر رو من می نوشتم !!

 

این هم یک عکس دیگر :

http://i30.tinypic.com/2i0as9d.jpg

 

به جای این آپارتمان مسخره اینجا زندگی می کردیم . یعنی یک خانه ویلائی قدیمی ولی بسیار زیبا و باصفا که هنوز تبدیل به این آپارتمان نشده بود . پشت سر من اطاقم است . یک برچسب روی پنجره هست که مال فیلم تاپ گان تام کروز است و آن موقع خیلی مد بود . این اطاق در واقع یک سوئیت کوچک بود . خدا می داند چند تا دختر توی این اطاق بردیم . هم من و هم یکی از دوستان به نام نیما که همیشه خدا  پایه بود . سمت راست من یک سری پله هست که گوشه اش توی عکس هست . سیزده تا پله بالا می رفتید تا وارد تراس و خانه بشوید . حیاط بزرگ بود با درختهای توت و کاج . شما می توانستید از در  وارد حیاط و بعد اطاق من بشوید بدون این که کسی از توی خانه شما را ببیند . مگر این که طرف پشت پنجره باشد . من درب حیاط را باز می گذاشتم و نیما با دوست دخترش می آمدند تو . ولی قرار را فیکس می کردیم . یک بار قرار ما ساعت پنج بود . من بالا مواظب بودم و بابا هم داشت روزنامه می خواند . دقیقا راس همان ساعت یک دفعه بابا بلند شد و رفت پشت پنجره و داشت حیاط را نگاه می کرد . من دیدم که الان است نیما و دختره بیایند و بابا آنها را ببیند . ما از این کرکره های قدیمی داشتیم . من هم ایستادم کنار بابا و تا احساس کردم الان در حیاط باز می شود ناگهان کرکره را کشیدم پائین !!!!

بابا با تعجب برگشت به من گفت این چه کاریه ؟ منم همینطوری نگاش می کردم و مونده بودم چی بهش بگم ! آخرسر گفتم مگه نمی دونی این همسایه روبروی چقده فضوله ! همیشه داره توی خونه ما رو نگاه می کنه ! بابا عصبانی شد و گفت خوب نگاه کنه  مگه من دختر هیجده ساله ام ؟!

بعدش کرکره رو کشید بالا و خوشبختانه انها رفته بودند ...

یک بار هم من و دخترکی به نام ناهید توی این اطاق کذائی بودیم . به همه گفته بودم که می روم بیرون ولی در واقع در اطاق من بودیم . ما می خواستیم دیگر برویم و من دخترک را برسانم که ناگهان همه خانواده با اضافه خواهر و همسرش و بچه ها آمدند حیاط و بساطشان را پهن کردند . ما هم ساکت و بی صدا نشسته بودیم . هرچقدر گذشت دیدیم آنها نمی روند بالا . ناهید هم خیلی دیرش شده بود و مدام می گفت توروخدا یک کاری بکن . مانده بودم چه خاکی توی سرم بریزم . بالاخره فکر بکری به سرم زد . یک تکه سیم برداشتم و دوسرش را کردم توی پریز برق و فیوز پرید . بابا رفت فیوز را وصل کرد و من هم دوباره پراندم . هی اون وصل می کرد و هی من می پروندمش ! نهایتا سیم رو گذاشتم توی همون پریز موند !

 آخر سر اینها دیدند فایده ندارد و همگی رفتند بالا چون دیگر هوا تاریک شده بود و بدون چراغ هم حیاط صفائی نداشت . خلاصه راه نجات ما باز شد و فلنگ را بستیم !

برگشتم به خانه بابا گفت برق خونه اتصالی کرده و زنگ زدیم به برق کار تا بیاید درستش کند !  گفتم کنسلش کن خودم الان درستش می کنم !!

شب برای دامادمون تعریف کردم . باور نمی کرد . می گفت من اصلا نفهمیدم شما توی اون اطاق هستید . قضیه قیوز چه طوری به فکرت رسید ؟!  پسر واقعا تو نابغه ای !! راستش مسئله نابغه بودن به جای خود . اون درست !  ولی مسئله اصلی این بود که اگر نمی توانستیم بیرون برویم واقعا دهنمون سرویس می شد ! مجبور بودم یک فکری بکنم ! مثل اون ترکه که کوسه بهش حمله کرده بود و وسط دریا رفته بود بالای درخت !! رفیقش می گفت آخه این که نمیشه ! وسط دریا که درخت نیست ! ترکه هم گفت  مجبور بودم ! چرا نمی فهمی !!

 

۳۹ )

 

یک داف خارجی به نام ریحانا در آهنگی به نام ( sos ( rescue me می فرماید :

sos please some one help me !!

این نکته بسیار مهم و کلیدی است ! بدون توجه به آن نمی شود این پست را خواند ! حالا بقیه اش :

 

چند وقت پیش توی خیابان یک جیپ ویلیز خیلی تر و تمیز دیدم . این جیپ ها خیلی قدیمی و در واقع اولین جیپ هائی هستند که وارد ایران شدند . کمپانی جیپ در جنگ جهانی دوم این جیپ ها را ساخت .

از کنارش رد شدم . بعد یک دفعه ویلیزه یک شتاب عجیبی گرفت و خیلی راحت من را جا گذاشت . بالاخره گرفتمش و معلوم بود موتور ویلیز را عوض کرده است . از راننده اش پرسیدم که گفت موتور هشت سیلندر رنه گید روی ویلیز نصب کرده است .

خوشم آمد از جیپش . شماره تلفن به هم دادیم و قرار شد یک روز ماشین ها را با هم بیندازیم . چند روز قبل قراری گذاشتیم و این دفعه زیر کاپوت ماشینش را دیدم . انصافا کار تمیز و نسبتا خوب بود . راننده ویلیز هم جوانک بیست و هفت هشت ساله ای بود که قیافه بامزه و در عین حال خلافی داشت .

می گفت مکانیک است و در  حوالی لویزان مغازه ای دارد . اطلاعاتش بد نبود . ولی یک سری مسائل را نمی دانست . چون درس نخوانده بود و همین طوری تجربی یاد گرفته بود . به نظر من باید ماشینش خیلی بهتر می شد . چون شاسی ویلیز زیر یک تن وزن دارد و با این موتور هشت سیلندر باید عملا پرواز می کرد .

به هرحال کورس جالبی بود . یک طرف  غول هشت سیلندر و یک طرف هم جیپ صحرای ۲۶۰۰ سی سی چهار سیلندر و البته دستکاری شده . البته در همه حال ویلیز جلو بود . ولی باز در حد انتظار من نبود .

به نظر من گیربکس ویلیز مناسب نبود . باید از گیربکسی با ضریب دنده های کمتر استفاده می کرد . یک سری کتاب معرفی کردم تا برود بخواند و گفتم حیف است توئی که شغلت این است در بعضی قضایا لنگ بزنی ...

باری . امروز عصر حدود چهار و نیم تلفن زنگ زد و دیدم همین طرف است . می گفت در لواسان گیر کرده و  هر کاری می کنند نمی توانند ماشین را بیرون بکشند . احتیاج به یک جیپ دیگر بود تا برود بالا و ویلیز را خلاص کند . از جاده لواسان یک جاده فرعی منشعب می شود که به سمت تلو می رود . تپه های خوبی برای اف راد دارد . یک قسمتش مال موتور سوارها است که با موتور تریل از تپه بالا می روند و یک قسمتش هم مسیر های اف راد ماشین است . ( اف راد یعنی مسیرهای صعب العبوری که با ماشین های معمولی نمی شود رفت و باید حتما از ماشین های دودیفرانسیل استفاده کرد . این به معنی یک رشته ورزشی هم هست )

خلاصه این که من هم سرم درد می کند برای اینجور کارها . یک بیل برداشتم با کابل های بکسل و یک مقداری روزنامه کهنه ( بهترین چیزی که می توانی زیر چرخ بگذاری ) و راه افتادم  به سمت لواسان .

هوا خیلی خوب بود . به هرحال وقتی رسیدم دیگر افتاب غروب کرده بود . ویلیز دقیقا در سینه کش یک تپه به طرز بدی توی برف فرو رفته بود . واقعا کف کردم که چطوری توانسته تا آنجا برود ! بهش گفتم رفتی اون بالا چه غلطی بکنی ؟

موضوع این بود که صاف رفته بود بالا . بعد پشیمان شده بود و  احمق تصمیم گرفته بود دور بزند ! دقیقا وسط دور زدن گیر کرده بود و ماشینش هم به طرز خطرناکی به پهلو خوابیده بود . جوری که آدم می ترسید از بغل برگردد و چپ شود .

جیپ صحرا حداکثر می تواند چهل و پنج درجه عمودی و سی و پنج درجه افقی را تحمل کند . یکی از وسائل واجب برای موقعیت های تپه و اف راد  شیب سنج ( ژئومتر ) است . چون وقتی پشت فرمان باشی خیلی به راحتی امکان اشتباه پیش می اید . علی الخصوص شیب افقی . ممکن است به نظرت خیلی زیاد باشد و از چپ شدن بترسی . اما در واقع شیب زیادی نباشد . برعکسش هم همینطور . یعنی شیب زیاد به نظرت کم باشد و ماشین برگردد .

به هرحال با دنده کمک سنگین تپه را شروع کردم . یکی دوبار هم مجبور شدم توقف کنم تا زاویه شیب قابل تشخیص شود . یک بار شیب سنج تا بیست و هفت درجه را هم نشان داد . وقتی توی ماشین باشی به نظر خیلی زیاد می اید . طوری ماشین کج می شود که آدم واقعا زهره ترک می شود !

جیپ صحرا سه نوع دنده کمک دارد . اولی حالت دو دیفرانسیل است . یعنی در حالت عادی نیروی موتور فقط به چرخهای عقب منتقل می شود . در حالت دو دیفرانسیل چرخهای جلو هم به موتور متصل می شوند یعنی  هر چهار چرخ به موتور متصل می شوند .

دومی قفل دیفرانسیل  است . حتما دیده اید که بالفرض ماشینی توی جوب افتاده و یکی از چرخها که بیرون است با سرعت می چرخد و چرخی که توی جوب است ثابت ایستاده است . این به خاطر عملکرد دیفرانسیل است . وقتی دیفرانسیل قفل شود دیگر چنین حالتی پیش نمی اید . وقتی از این دنده استفاده کنید عملا ماشین مثل یک تانک می شود و امکان ندارد در جائی گیر کند . مگر این که انقدر زیر ماشین برف باشد که شاسی به گل بنشیند و هیچ کدام از چرخ ها به نتوانند به جائی چنگ بزنند . در این حالت از بهترین ماشین های دودیفرانسیل هم هیچ کاری بر نمی اید . به همین علت است که جیپ مثلا بهتر از رونیز می تواند از مسیرهای اف راد بگذرد . چون ارتفاع جیپ بیشتر است .

دنده کمک سوم هم حالتی است که ضریب دنده خیلی بالا می رود و حداکثر سرعت  ماشین در بالاترین دور موتور حداکثر سی کیلومتر است . این حالت برای بکسل کردن و کشیدن بارهای خیلی سنگین استفاده می شود . در این حالت می توانید حتی یک کامیون را هم بکسل کنید .پارسال این دنده کمک ماشین من خراب بود و یک بار که داشتم رنه گید بیتا را بکسل می کردم در اواسط شیب دوربرگردان اتوبان صدر به فرمانیه دیگر زور صحرا نرسید و دود وحشتناکی از صفحه کلاج من زد بیرون . یعنی خیلی شیک صفحه کلاجم سوخت ! اگر دنده کمکم سالم بود عمرا چنین بلائی سرم نمی امد .

 یک حالت چهارم هم هست که موتور از چرخها کلا جدا می شود و می توانید از سر گاردن کمک به عنوان منبع نیرو استفاده کنید . مثلا برای موتور برق یا چیزهای مشابه این . البته من یک پولی ساخته ام که می تواند به سر گاردن کمک وصل شود و با کابل تبدیل به وینچ شود . راستش خیلی دوست داشتم یک وینچ بخرم ولی خیلی گران است . چیزی حدود یک و نیم قیمت دارد . وینچ یک موتور کوچک است که به یک کابل وصل است و  جلوی ماشین نصب می شود . استفاده های متعددی دارد که ساده ترینش کشیدن یک چیز سنگین . مثلا یک ماشین دیگر است .

خلاصه این که به هر بدبختی بود و در هوای تاریک رسیدم به کنار ویلیز . یک بیلچه کوچک تاشو چتربازی همیشه در ماشین من هست . یک بیل بزرگ هم از خانه آورده بودم که با  پدرام ( راننده ویلیز ) و دوستش ( آنها دونفر بودند ) نزدیک به نیم ساعت زیر و اطراف ویلیز را خالی کردیم . صحرا را بردم بالای سر ویلیز و با کابل بکس هر دو ماشین را به هم بستیم و بعد بالاخره ویلیز  در حالی که از پشت به ماشین من متصل بود از تپه آمد پائین . مثل این کوهنوردها . اول من کمی می امدم پائین . بعد ویلیز شروع می کرد تا کابل کشیده شود .و بعد همینطوری مرحله به مرحله آمدیم پائین .

بیچاره خیلی تشکر کرد .اما احتیاجی  نبود چون در واقع خیلی هم از این کار  لذت بردم . آنها اصرار داشتند که برویم رستوران و چیزی بخوریم . ولی قبول نکردم . دوست داشتم تنها باشم . در عوض این کار یک حسن بزرگ برای من داشت . چون حالا می توانم هر وقت دلم خواست بروم مغازه اش و از چال سرویسش استفاده کنم . چون هر چقدر هم جک بزنی نمی توانی راحت زیر ماشین کار کنی . چال سرویس یک چیز دیگر است و خیلی به درد می خورد . البته یک نکته هم این وسط هست . راستش این رفیقمان به نوعی رکورد دار تواضع و فروتنی است ! لامصب به حدی پشت سر هم مثل مسلسل زر می زند و ادعاهای مختلف می کند که واقعا از صمیم قلب آرزوی مرگش را می کنی !! از این لحاظ بسیار اعصاب خورد کن است . از پول و بچه مایه دار بازی بگیر تا هرچی که فکر کنی ! هر کلمه ای که از دهانت دربیاید فورا یکی زیاد می اید که اره اتفاقا من خودم چند وقت پیش ..!!  فک کن که خودش نمی توانست از ان بالا بیاید پائین .  ده دقیقه بعد مدام چرت و پرت که فلان روز رفتیم فلان جا هیچ کس نتونست بره بالا بعدش من سه سوت ! ( این تکیه کلامش بود ! ) اینجوری رفتم اونجوری رفتم ! بعدش بالای کوه یک داف !! پیدا کردم و گرفتمش آوردم پائین و بعدش داداشش اومد زدم لهش کردم و....!! خلاصه تحملش اعصاب آهنین می خواهد که متاسفانه من ندارم !!

باری . راه افتادم به سمت خانه . جاده فشم پر از ماشین هائی بود که به سمت پیست اسکی و ویلاهای اطرافش می رفتند . اکثرا هم زوج بودند . فردا هم که والنتاین ! خلاصه برای آدم تنهائی مثل من اصلا دورنمای خوبی نبود !!

البته شاید فردا سحر یک مهمانی کوچولو بگیرد و واقعا امیدورام این قضیه کنسل نشود ! چون تصورش هم وحشتناک است !! والنتاین و همه ملت خوشحال و خندان !! بعدش بیچاره خودم !! شیطونه می گه برم فردا چند تائی از این زوج های خوشبخت را با جیپ له کنم !!

موقعی که عملیات نجات را شروع کردیم شب شده بود و نمی شد با موبایل درپیت من عکس گرفت . ولی یک سری عکس موقع رفتن گرفتم :

 چند تا هاپودیدم کنار جاده . خیلی خوشگل بودند . متاسفانه توی ماشین چیزی نداشتم که به دردشان بخورد . فقط اسمارتیز داشتم ! ولی نمی دانم چرا نمی خوردند !  این هم عکس هاپوها :

ببین هاپو کمی ترسیده . ولی بعد دید فقط می خواهم نازش کنم ترسش ریخت :

http://i30.tinypic.com/x1dcm8.jpg

این یکی رو ببین چقدر متشخص به نظر میاد !!

http://i29.tinypic.com/30dhuzo.jpg

جیپ و جاده :

http://i25.tinypic.com/2s8loaq.jpg

http://i32.tinypic.com/2vju8uu.jpg

آن چیزی که بالای ضبط نصب شده ژئومتر یا شیب سنج است . مکانیسمی مانند تراز دارد . دایره دست راستی شیب افقی و دست چپی شیب عمودی را نشان می دهد .

http://i25.tinypic.com/zxk1zm.jpg

 

آرشیو 15 برف و سگ

 

۳۸ )

 

برف و سگ ها...

 

 

باغچه کوچکی دراطراف پل  کردان کرج داریم که یک ویلای کوچک هم وسطش است . این باغچه را بابا  خیلی وقت پیش خریده و اکثرا روزهای جمعه تابستان و بهار را می رود آنجا و سرش را با باغبانی و این حرفها گرم می کند . قبلا من را هم با خودش می برد و کار مفصلی هم از من بیچاره می کشید . منظورم از همان هفت هشت سالگی است . مزدم هم این بود که موقع برگشتن نیم ساعتی در اتوبان شیخ فضل الله توقف می کرد . همان جائی که نزدیک به برج میلاد است . آنجا پاتوق موتور  سوارهائی بود که موتور تریل داشتند و از تپه های آنجا بالا و پائین می رفتند . من خیلی دوست داشتم آنها را تماشا کنم . مخصوصا یک جوانکی بود که موهای روشن داشت و بادگیر ابی  می پوشید . یک موتور تریل هم داشت و این آدم از نظر من به طرز مافوق تصوری کارش درست بود !!  وقتی بر می گشتیم خانه سوار دوچرخه ام می شدم و در عالم رویا من او بودم و دوچرخه هم موتور تریل بود....

خلاصه این که این باغچه چنین شرایطی دارد  . ساختمان ویلا و استخرش را در سال هفتاد و پنج ساختیم و راستش در واقع خودم آن را ساختم . خیلی هم خوب شده بود . منتهی به دلیل این که اطراف باغچه کسی نبود و آن زمان آن طرفها خیلی خلوت بود  بلافاصله دزدها آمدند و همه چیز را بردند . یعنی تا سینک ظرفشوئی و توری های پنجره را هم  برده بودند . البته الان دیگر انجا شهرک شده و گشت حفاظت دارد و امنیت برقرار است . ولی تا به این زمان برسیم هزار بار دزد آمد و قفل ها را شکست و همه چیز را برد .

به همین دلیل ما دیگر برای آنجا چیزی نخریدیم و  بیشتر از وسایل مازاد خانه تهران برای آنجا استفاده کردیم . برای همین دیگر اقا دزده هم هوس سرقت از آنجا به سرش نزد .

خلاصه من بعضی وقتها هوس می کنم و با دوستان یا خودم تنهائی سری به آنجا میزنم . خیلی فاز می دهد که تنهائی آنجا بروی و شب برای خودت آتشی درست کنی و کنارش لم بدهی و ..البته آنجا جان می دهد برای اکیپی رفتن و شلوغ بازی درآوردن . یک زمانی ما هر هفته آنجا می رفتیم .

راستش یکی دوهفته ای بود که می خواستم سری به آنجا بزنم . بیشتر به خاطر این که تپه های آنجا جان می دهد برای آف راد       . علی الخصوص که می دانستم برف سنگینی هم آنجا آمده است . جمعه پیش قرار بود با مهیار برویم که خواب ماندیم و نشد . دیروز بالاخره حدود ساعت ده از خانه زدم بیرون و البته این دفعه هم مهیار ظاهرا در خواب خرگوشی بود !  بنابراین زنگ زدم به شراگیم و گفتم اگر پایه باشد با هم برویم که خوشبختانه موافق بود .

اولا که هوای آنجا حداقل ده درجه سردتر از تهران بود . بعد هم این که چنان برفی روی زمین بود که گاهی تا بالای زانو در برف فرو می رفتیم . یعنی چنان برفی بود که جیپ با بستن پولوس جلو  و قفل دیفرانسیل عقب . یعنی با هر دو دنده کمکش به سختی از خیابان فرعی  آنجا رد می شد . برف تا بالای سپر جلوی ماشین می رسید و یک دفعه هم رسما گیر کرد و علتش هم این بود که برف  گیر می کرد به زیر ماشین . تازه شاسی جیپ من پانزده سانت بالاتر از بقیه جیپ ها است .

خلاصه بخاری های ویلا را  راه انداختیم و توی باغچه هم از زیر برف ها هیزم جمع کردیم و آتش مفصلی افروختیم !!  ولی سوز بدی در هوا بود .

توی کمد ویلا من سه تا قوطی تن ماهی پیدا کردم که تاریخ مصرفشان گذشته بود . می خواستیم بندازیمشان دور . ولی سر کوچه یک کیوسک نگهبانی هست که در اطرافش یکی دوتا سگ بودند . تصمیم گرفتیم بدهیم آنها بخورند .

من رفتم از سوپر کره بخرم .  تن ها را هم برداشتم تا سر راه بدهم به هاپوها . رسیدم انجا دیدم تعداد سگها خیلی بیشتر از یکی دوتا است و نزدیک به پانزده تائی می شدند . در ضمن دوتا توله سگ کوچولو خیلی بامزه هم یک گوشه ای نشسته بودند . با خودم گفتم دوتا از تن ها را می دهم به بزرگ ها و یکی هم بشود سهم این کوچولوها .

ولی زهی خیال باطل ! مگر این سگها گذاشتند چیزی به این توله ها برسد . ریخته بودند دور من و چنان کولی بازی راه انداخته بودند که بیا و ببین ! هر وقت من قوطی را گذاشتم جلوی توله ها یک سگ نره غول آن را به دندان گرفت و فلنگ را بست !!  نمی دونی چه فیلمی بودند ! پدرسگ ها !  مثلا می خواستی بزنی توی سرشان تا بروند کنار . چنان این سگ های نره غول شروع می کردند به زوزه کشیدن انگار داری شکنجه شان می کنی ! دقیقا جوری که انگار  زانو می زدند و التماس که نه تو رو خدا ! رحم کن ! ما رو نزن ! به جاش غذا بده !! رحم کن ! زود باش غذا بده !!

خلاصه . این کوچولوهای بیچاره هیچی نصیبشان نشد .  بقیه  بعد از خوردن تن داشتند  لب و لوچه می لیسیدند . بعد این کوچولوها رفتند پوزه شان را بو کردند و بوی خوب به مشامشان رسید . بعد چنان با حسرت به آدم نگاه می کردند که جگرت اتیش می گرفت ....

دیدم اینطوری نمی شود . رفتم سوپر و کره را خریدم . یک کیلو هم سوسیس برای توله سگها خریدم و برگشتم سراغشان . ولی هیهات !  این دفعه دیگر رسما داشتند از سر و کولم بالا می رفتند !  من خواستم گولشان بزنم و یک سوسیس را سوت کرد م آن دور دورها که همه بدوند طرفش و اینجا خلوت شود . ولی این پدرسگ ها زرنگ تر از این حرفها بودند ! چند قدم می دویدند . بعد می فهمیدند که فایده ندارد و نمی توانند زودتر از بقیه برسند دوباره بر می گشتند سراغ من بدبخت !!

دیدم دوباره همان حکایت تن ماهی است . جفت کوچولوها را  بغل کردم و آوردم توی جیپ . اولش ترسیده بودند و دمشان رفته بود لای پایشان . یکی از گوش هایشان هم آویزان شده بود پائین و یکی هم سیخ شده بود بالا ! یعنی نمی دونی چه قیافه بامزه ای داشتند !! ولی چند دقیقه ای گذشت و توی ماشین هم گرم و سوسیس ها هم خوشمزه بودند و خلاصه بدون مزاحمت دلی از عذا دراوردند !

نوازش کردنشان خیلی حس خوبی داشت . گوش های مخملی و خز گردنشان هم نرم و...

برگشتم به ویلا و برای  شری قضیه را تعریف کردم البته منهای ماجرای ماشین سواری توله ها ! چون می ترسیدم حس بهداشتش گل کند و از این که روی صندلی ها سگ بوده خوشش نیاید .البته شراگیم هم حیوانات را دوست دارد .حیف که موقع غذا دادن به سگها موبایلم همراهم نبود و نتوانستم عکس بگیرم . عوضش یکی دوتا عکس از محوطه گرفتم که در انتهای پست می بینید .

متاسفانه چون دیر راه افتاده بودیم  نتوانستیم به تپه نوردی برسیم . چون داشت تاریک می شد . ولی قطعا در اینده نزدیک این کار را خواهم کرد .

یک ماجرا هم از این باغچه یادم آمد که ارزش تعریف کردنش را دارد . حدود سه سال پیش پدرم تصمیم گرفت آن طرفها چند تکه زمین بخرد . چون حدس می زد به زودی قیمتها ترقی کنند . یک روز رفته بود سراغ بنگاه های املاک آنجا . نزدیک به ساعت شش عصر خسته و کوفته برگشت خانه و خیلی هم ناراحت بود . پرسیدم چه شده و گفت که نزدیک خانه متوجه شده کیف دستی اش را گم  کرده که حدود پنج ملیون نقد و تراول درونش بوده است .

می خواست برگردد که من نگذاشتم . خودش هم اصلا به پیدا شدن کیف امیدوار نبود . بنابراین من تنهائی رفتم کردان و از  املاکی های آنجا سراغ کیف را گرفتم . شاگرد یکی از مغازه ها که پیرمرد مسنی بود گفت کیف را من پیدا کردم و آن را تحویلم داد . او پیرمرد فقیری بود که جلوی مغازه املاک هم بساط سیگار فروشی محقری داشت و در ضمن در مغازه املاک هم ابدارچی بود .

حتی یک ریال از پول های توی کیف کم نشده بود . پرسیدم وسوسه نشده کیف را برای خودش بردارد ؟ گفت من توی عمرم از این پول ها نخوردم....

با اصرار و به سختی حاضر شد صد تومن به عنوان مژدگانی بگیرد . برایم عجیب بود که چطور این آدم چنین وجدانی دارد . حقیقت این است که خیلی از آدمها در این شرایط به راحتی کیف کذائی را تصاحب می کنند . به خودشان می گویند چرا نباید ان را بردارم ؟ مگر غیر از این است که قربانی سرنوشتم شده ام و جامعه به من ظلم کرده ؟ تازه صاحب این کیف معلوم است که با این پولها چیزی ازش کم نمی شود . بگذار حداقل من به یک نوائی برسم . راستش اگر من جای او بودم و در سن پیری چنین وضعیتی داشتم شاید آن کیف را پس نمی دادم...

 

http://i32.tinypic.com/2motsee.jpg

http://i32.tinypic.com/jg5bp3.jpg

باغ بی برگی ...زمستان و زمهریر و سکوت..

http://i29.tinypic.com/14o52x2.jpg

 

 

 ۳۷  )

 

جناب سروان...

بعضی از آدمها لیاقت چیزی بیشتر از سرنوشتشان را دارند . کسانی که در تله شرایط شغلی و اجتماعی شان گیر افتاده اند . کارمندهای رتبه پائین و باهوش . دیپلمه های نابغه و مواردی از این قبیل . در واقع این یکی از مختصات جهان سوم است . استعدادهائی که علی رغم لیاقتشان به ندرت مجال ترقی پیدا می کنند . من نمی خواهم بگویم جناب ستوان دوم دژبان صحرائی چنین کسی بود . شاید هم واقعا همینطور باشد .

در ارتش دوتیپ کلی وجود دارد . اول درجه دارها که با تحصیلات زیر دیپلم وارد ارتش می شوند . اینها نهایت ترقی شان تا ستوانی یا فوقش سروانی است . همینطوری هم بازنشسته می شوند . گروه دوم کسانی هستند که دانشگاه دیده اند . این افراد به طور عادی با درجه سرهنگی بازنشسته می شوند . یا اگر خوش شانس تر باشند به تیمساری می رسند .

این جناب سروان عزیز جزو گروه اول بود . البته من بهش می گویم عزیز ! ولی در واقع به نظر بقیه عزیز که نبود هیچی ! خیلی هم چیز ! بود !

خوب . اول از همه یک توضیح برای خدمت نرفته ها ! دژبان در واقع پلیس نظامی است . پلیس ارتش است و کارش برقراری نظم و انضباط و جلوگیری از تخلفات پرسنل است . احتمالا ماشین های گشت دژبان را در خیابان دیده اید . این ها می گردند توی خیابان و اگر سرباز بخت برگشته ای لباسش منظم نباشد یا بدون برگه مرخصی توی شهر بچرخد یقه اش را می گیرند .

در ضمن درهای پادگان ها و حراست از فضای پادگان ها هم به عهده همین افراد است . دژبان ها جزو پرسنل خود ارتش هستند . منتهی رسته شان دژبان است . منظور این که اینها هیچ ربطی به نیروی انتظامی ندارند. در ضمن اگر یک ارتشی کار خلافی انجام بدهد  نیروی انتظامی نمی تواند کاری بکند و  رسیدگی به این قضایا به عهده دژبان است . دژبان ها توسط واکسیل شناسائی می شوند .واکسیل  یک جور ریسمان منگوله دار است که دژبان ها روی شانه  نصب می کنند .

و اما این جناب صحرائی در کل نیرو هوائی مثل گاو پیشانی سفید بود . چون بی نهایت سختگیر و بداخلاق بود و امکان نداشت یکی از پرسنل ( حتی افسرها ) صحرائی را از دور ببیند و ناخودآگاه لباسش را چک نکند . بارها اتفاق افتاده بود که صحرائی گیر داده بود به یک سرهنگ که چرا آرم لباست رنگ پریده است یا دگمه ات افتاده و....

صحرائی به عنوان یک مرد خیلی خوش تیپ و با جذبه بود . شبیه جوانی های ناصرالدین شاه بود . قد بلند و صورت ظریفی داشت .

صبح ها می ایستاد دم در ستاد . دستهایش را می گذاشت پشتش و با پاهائی که کمی باز بود صاف توی چشم بقیه زل می زد که داشتند از درب ستاد می امدند تو ٬ دقیقا انگار ناظم یک مدرسه ابتدائی باشد ! علی رغم درجه ناچیزش اصلا با کسی شوخی نداشت . روزی یک سرهنگ تمام از درب وارد شد که یک نان سنگک دستش بود و همینطوری داشت از نانش می کند و می خورد ( این کار قدغن بود ! باید نان کذائی را توی روزنامه یا چیز دیگری می گذاشتید که معلوم نباشد ! )  خلاصه ٬ سرهنگه همینطوری بی خیال وارد پادگان شد و داشت از جلوی صحرائی رد می شد که صحرائی گیر داد . گفت یک لحظه لطفا جناب سرهنگ !

سرهنگه اصلا گوش نداد و همینطوری که داشت می رفت دستش را تکان داد وگفت برو بابا !

صحرائی دیوانه شد ! پایش را کوبید زمین و فریاد کشید : دارم بهت می گم وایستا جناب سرهنگ گ گ گ گ گ گ  !!!

بیچاره سرهنگه همینطوری سرجایش میخکوب شد !  صحرائی دیوانه هم رفت طرفش و دستبندش را هم از جیبش درآورد ! و  خیلی ارتیستی بدون این که به داد و هوار سرهنگ که داشت اعتراض می کرد گوش کند دستبندش را زد !  یعنی فکر کن به خاطر یک نان سنگک !

ظاهرا این تند روی های صحرائی باعث خشنودی فرمانده نیرو بود . چون اگر صحرائی نبود واقعا ستاد نیرو هتلی می شد برای خودش ..

روزی فرمانده نیرو هوائی داشت پیاده از یک طرف پادگان می رفت جائی . بعد متوجه شده بود از هر ده نفر هشت نفرشان نه احترامی می گذارند و نه دیدار جناب فرمانده را به جائیشان حساب می کنند !  به فاصله سه دقیقه صحرائی با یک اتوبوس آمد و هرکسی در آن مسیر بود بدون توجه به درجه اش از تیمسار تا سرباز را جمع کرد و ریخت توی اتوبوس و بعدش من دیگر نفهمیدم آنها را کجا برد !

در ضمن جناب صحرائی یک جنون عجیب داشت که چیزی نبود جز علاقه به تیراندازی ! به کمترین بهانه ای هفت تیرش را می کشید و تیر هوائی در می کرد . شب ها توی پادگان می پلکید و کرم می ریخت . از پشت می آمد و پاسدارنگهبان های بیچاره را خلع سلاح می کرد و یا اگر می دید نگهبان یک اسایشگاه خواب است چند تائی پوتین می دزدید و فردا نگهبان بیچاره باید می آمد سراغ پوتین ها و در واقع این کار یعنی اعتراف مستقیم به خوابیدن سر پست و بعدش اضافه خدمت و زندان و...

رسم سرکشی به پست ها توسط دژبان اینجوری بود . چراغ گردان ماشین را خاموش می کردند و نزدیک می شدند . پاسدار ایست می داد . بعد هم آنها چراغ گردانشان را روشن می کردند ( کسی حق نداشت به ماشین دارای چراغ گردان ایست بدهد) در واقع این کار برای این بود که ببینند پاسدار خوابیده یا هوشیار است . یک شب یکی از پاسدارنگهبان ها که دل پری از صحرائی داشت ایست داده بود . صحرائی کرم می ریخت و چراغش را دیر روشن می کرد . آن سرباز هم به همین بهانه جیپ صحرائی را بسته بود به گلوله و حتی چراغ گردان ها را با گلوله شکسته بود !  البته به همین علت مدتی رفت زندان اما به این موضوع خیلی افتخار می کرد که صحرائی چطوری ترسیده بود و  چطوری فریاد می کشید ...

چند ماهی در پادگان قلعه مرغی بودم ( نزدیک مهراباد ) قرار بود که خلبان ها از آنجا بروند بیرون و فقط بقیه پرسنل بمانند . اما خلبان ها دلشان نمی خواست آنجا را تخلیه کنند و مدام این کار را به تعویق می انداختند . تا این که یک روز سر صبح گاه فرمانده قلعه مرغی صحبت کرد و گفت از فردا صبح لباس ابی می ماند و لباس سبز ( یعنی خلبان ها ) می رود بیرون ! بعد اضافه کرد فردا با صحرائی می ایم اینجا..

فردا صبح توی اسایشگاه بودیم که ناگهان سه تا سروان خلبان که جوان هم بودند با عجله آمدندتوی اسایشگاه و رفتند طرف پنجره و از پنجره پریدند روی دیوار پادگان و از آنجا هم پریدند توی کوچه ! یعنی فکر کن که چقدر از صحرائی می ترسیدند !  ما رفتیم بیرون و دیدیم که بگیر و ببند عجیبی توسط صحرائی راه افتاده است..

روزی که از قلعه مرغی منتقل شدیم به ستاد . چند روزی در اختیار هنگ پشتیبانی بودیم و مجبور بودیم صبر کنیم تا قسمت مشخص شود . در این چند روز  کسی با ما کاری نداشت . ارتش سالانه مانورهائی در بیابان های قم برگزار می کند که از قضا همین روزها بود . یک روز صبح ما را که مجموعا هشت نفر بودیم  بردند به اسلحه خانه برای بیگاری .

ماجرا این بود که خامنه ای می خواست برود از مانور بازدید کند و جلویش رژه بروند . از مانور مقداری اسلحه خواسته بودند . این اسلحه ها در اینجا آماده می شدند . یعنی دستگاه چکاننده اش را در می آوردند . هر تفنگ بعد از لخت شدن ( در واقع تبدیل به یک تکه آهن بی مصرف می شد و تویش هیچ چیزی نمی ماند ) توسط چند نفر دیگر بازدید می شد . از نماینده عقیدتی سیاسی بگیر تا نماینده حفاظت . تا مبادا یکی از  این تفنگ ها قادر به شلیک باشد !  در واقع هیچ کسی نباید با یک تفنگ کامل اطراف رهبر عزیز باشد ! شاید شیطون گولش بزند و ..

خلاصه . هر پنج قبضه ژسه را توی یک جعبه چوبی می گذاشتیم و بار کامیون می کردیم . مسئولیت این کار را گذاشتند به عهده صحرائی و او هم خیلی عصبانی درحالی که داشت فحش می داد آمد طرف ما . ظاهرا قرار بود تفنگ ها را کس دیگری ببرد ولی طرف زیر بار نرفته بود و خلاصه انداخته بودند گردن صحرائی ..

وقتی کامیون ها پر شدند صحرائی گفت خودتان هم بروید بالا ! ما اعتراض کردیم که مال اینجا نیستیم و به ما گفته اند ظهر می رویم خانه و...صحرائی هم اصلا گوش نداد و خلاصه ماها سوار کامیون شدیم و بالای تفنگ ها نشستیم . بعد صحرائی رفت توی دفتر هنگ و آمد بیرون و با تعجب دیدم اسم من را صدا می کند . گفت بیا پائین و  وقتی پائین آمدم سوئیچ جیپ را داد به من . ظاهرا دنبال راننده می گشت و توی دفتر گفته بودند که فلانی راننده است .

بعد هم رفت دوباره از اسلحه خانه چند تا اسلحه واقعی تحویل گرفت و راه افتادیم به سمت قم . جیپ ما جلوتر از همه بود و بعد دوتا کامیون پر از اسلحه و آن یکی جیپ هم اخر از همه می امد .

جیپ های دژبان همگی چراغ گردان و اژیر داشتند . به هر چراغ قرمزی می رسیدیم صحرائی  از بلندگوی ماشین سر پلیس چهار راه داد می کشید که چراغ را سبز کند و رد می شدیم ! محض نمونه سر هیچ چراغی توقف نکردیم !  صحرائی از این موضوع خیلی خوشحال بود و با یک افسردژبان  دیگر که عقب نشسته بود  از دوران خوش قدیم حرف می زدند و زمانی که به قول خودشان ارتش ابهت داشت و...

رسیدیم به محل مانور . یک تپه غول اسا بود که در قله اش جایگاه خامنه ای بود و یگان های رژه رونده از پائینش رد می شدند . جالب بود که اگر کسی از آن پائین می خواست به سمت رهبر تیراندازی کند هم عمرا نمی توانست موفق شود . ولی علاوه بر این که تفنگ ها هیچ کدام دستگاه چکاننده نداشتند در کمر تپه ها کلی محافظ می ایستاد ..

ما هرجا رفتیم که از شر اسلحه ها خلاص شویم نشد . هیچ کسی آنها را تحویل نمی گرفت و می گفتند اصلا بیخود امدید .

مجبور شدیم شب آنجا بمانیم . کفر صحرائی درآمده بود و یک ریز فحش می داد . بیچاره از یک طرف هم حق داشت . دوتا کامیون پر از ژسه روی دستش مانده بود و اگر یک مو از سر اسلحه ها کم می شد پدرش را در می آوردند .

جائی وسط بیابان کامیون ها را کنار هم پارک کردیم . صحرائی اسلحه هائی که آورده بود را بین بچه ها پخش کرد و گفت هیچ کسی حق خوابیدن ندارد و اگر ببینم کسی خوابیده می کشمش !  بچه ها را به صورت دایره اطراف کامیون ها چید و من و یکی دیگر را هم گذاشت بالای کامیون ها . خودش هم نشست روی یک پیت خالی کنار یکی از کامیون ها .

آنجا پر از عقرب بود و سربازهای نیرو زمینی می گفتند یک ماهی می شود که انجا مستقرند و در این مدت حداقل ده نفر با نیش همین عقرب ها تلف شده اند . من دوبار در این مانور کذائی بوده ام و اتفاقا هربار هم به نوعی پدرم درامده است . دفعه دوم که یک اخوند را با معاونش اوردیم اینجا گم شدیم و داشتیم سر از محل دشمن فرضی در می آوردیم !

تا صبح نشستم  روی سقف اتاقک کامیون و صحرائی نگذاشت هیچ کس یک لحظه چشم روی هم بگذارد . صبح بالاخره تکلیفمان روشن شد و دوباره برگشتیم تهران . اسلحه ها را هم با خودمان آوردیم ! صحرائی در تمام مدت یک ریز از خرتوی خری ارتش حرف می زد مخصوصا فرمانده ستاد  هر پنج دقیقه توسط ایشان به القاب مناسب مفتخر می شد !

یکی دوماه  گذشت . من آن موقع راننده بودم  و روزانه چند بار صحرائی را می دیدم . یعنی وقتی که می خواستم از پادگان بروم بیرون یا برگردم تو ٬ شما موظف بودید که  توقف کنید و یک برگه مشخصات ماشین را پر کنید تا بتوانید از پادگان خارج شوید . هیچ کس از این کار خوشش نمی آمد . چون کلی معطلی داشت . بعضی دژبان ها با ما که راننده عقیدتی بودیم کاری نداشتند . ولی صحرائی با کسی از این شوخی ها نداشت .

روزی من می خواستم بروم بیرون که صحرائی آمد کنار ماشین و گفت سیگار داری ؟ من ترسیدم و گفتم سیگار نمی کشم ! او هم گفت غلط کردی ! همه چی می کشی !

گفتم به هرحال الان سیگار ندارم ( واقعا هم سیگار نداشتم ) صحرائی اهی کشید و گفت خدایا یک ساعته اینجا از هرکسی سیگار می خواهم می گوید ندارم ..

من از فرصت استفاده کردم و  گفتم اگر چند دقیقه صبر کند برایش سیگار می اورم . او  هم گفت نخیر لازم نکرده از شما سربازها هیچ خیری به ما نمی رسه ! الان می ری بعد از یک ساعت با یک نخ سیگار کپک زده بر می گردی ...

گفتم ولی من می خواستم برایت یک باکس وینستون بخرم !! صحرائی سوتی کشید و گفت چه بچه خوبی هستی !  بعدش چی ؟ گفتم بعدش این که من دیگر هر وقت دلم خواست از این در می روم بیرون و بر می گردم و برگه هم نمی زنم ! صحرائی خندید و گفت تو یک بکس وینستون برای من بیار و بعدش تا آخر خدمتت هر غلطی دلت خواست بکن !

اینجوری شد که من در ازای یک باکس وینستون از هفت دولت ازاد شدم ! البته فقط موقعی که صحرائی شیفت بود . راحت رد می شدم و یک بوقی هم برای صحرائی می زدم  . یک بار یک جیپ دیگر هم پشت سر من داشت می آمد . من که مثل یابو از در رد شدم او هم فکر کرد که این مد جدید است و بدون توقف دنبال من آمد !  صحرائی هم عربده کشید ایست ت ت ت ت !  راننده جیپ نشنید یا به هرعلت دیگری توقف نکرد . صحرائی هم از خدا خواسته هفت تیرش را بیرون کشید  و بنگ گ گ ! یک تیر هوائی زد !  راستش من توقف نکردم تا ببینم چه اتفاقی برای ماشین عقبی می افتد !

یک بار هم صحرائی داشت حوالی در پادگان قدم می زد . آن در به خیابان پیروزی باز می شد . جلوی در  نیروی انتظامی گیر داده بود به یک دختر و پسر . صحرائی هم انها را آورده بود توی پادگان و نمی گذاشت دست پلیس به آنها برسد . پلیس ها می خوستند بیایند توی پادگان که صحرائی به سربازها گفته بود گلنگدن بزنند و خلاصه پلیس ها از رو رفته بودند . بعد هم آنها را سوار یک ماشین عبوری کرده بود و گفته بود آنها را از درب دیگر پادگان که به خیابان دماوند باز می شد بیرون ببرد . من خودم شاهد این صحنه نبودم و بچه ها تعریف می کردند ..خلاصه این که علی رغم مقرراتی بودن و عدم انعطافش گاهی از این دیوانه بازی ها هم در می آورد .

یک بار صحرائی من را نگه داشت و پرسید کجا می روم ؟ بعد گفت کار واجبی پیش امده و ماشین لازم دارد .من هم قبول کردم . صحرائی به اضافه دوتا سرباز و یک پیرزن سوار شدند و راه افتادیم . آن پیرزن یک پسر داشت که سرباز همانجا بود . گویا پسرک خیلی عوضی بود و هر روز پدر مادرش را کتک می زد . گاهی با یک زن می آمد خانه و پدر مادرش را هم حبس می کرد توی انباری در را رویشان قفل می کرد . پسرک سه ماه بود که نیامده بود سر خدمتش و سربازفراری بود . پیرزن بیچاره آمده بود دم در پادگان و شکایت پسرش را به صحرائی کرده بود . در واقع نمی دانست چکار کند و همینطوری شانسی چشمش به صحرائی خورده بود و ماجرا را برای او تعریف کرده بود . صحرائی هم که عشق اینجور ماجراها داشت . در واقع ما داشتیم می رفتیم سراغ پسرک و پیرزن هم راهنمائی می کرد . دقیقا نفهمیدم کجا می رویم . ولی حدود نیم ساعتی طول کشید تا به خانه برسیم .

صحرائی به من و یک سرباز دیگر گفت که دم در مواظب باشیم . بعد خودش به همراه یک سرباز دیگر رفتند بالا .

چند دقیقه بعد ما متوجه سر و صدائی شدیم و بعد جوانکی با زیرپوش و شلوار گرمکن پابرهنه  مثل گلوله از در خانه زد بیرون و الفرار ..

من و آن سرباز دیگر دویدیم دنبالش . نزدیکی های سرکوچه ان یکی سرباز که ظاهرا فوتبالیست بود از پشت کشید زیر پای پسرک و او هم به شدت زمین خورد و گرفتیمش .

صحرائی هم مثل اجل معلق با دستبندهای کذائی اش رسید و خلاصه پسرک را مثل گوسفند انداخته بودند پشت جیپ و همینطوری که نشسته بودند پوتین هایشان را گذاشته بودند روی سر و صورتش ! صحرائی هم سیگار می کشید و با خونسردی خاکسترش را توی گوش آن بیچاره می تکاند !

بعد از تمام شدن خدمتم یک بار دیگر صحرائی را دیدم. صحرائی مخلوط عجیبی از صفات مختلف بود . علی رغم درجه ناچیزش واقعا آدم با جربزه ای بود . او به راحتی می توانست فرمانده سرهنگ ها باشد . من هیچ افسر دیگری را نمی شناختم که مثل او لایق باشد . همین لباس فرم کذائی که به تن اکثر پرسل زار می زد انقدر به این آدم می آمد که فکر می کردی بهترین خیاط دنیا برایش دوخته است !

یک روز رفته بودم به کارخانه ای که ظروف اشپزخانه تولید می کرد . می خواستم با مدیرش صحبت کنم . وارد محوطه که شدم یک لحظه خشکم زد ! جناب سروان صحرائی ! داشت به راننده لیفتراک می گفت که بارها را  کجا بچیند . اول نشناخت و بعد از چند دقیقه کاملا یادش امد . بیچاره خیلی هم محبت کرد . می گفت چهارسال پیش بازنشسته شده . اصلا تکان نخورده بود سرحال و قبراق . گویا در این کارخانه  مدیر داخلی شده بود . اتفاقا به وضوح مشخص بود . همه چیز منظم و مرتب . از باغچه ها بگیر تا دستگاه ها ...همین را به خودش هم گفتم . گفت پس چی فکر کردی مگه می تونند شلخته باشند ؟ پدرشون رو در میارم !!

بعد با هم رفتیم طرف دفتر . نزدیک درب اتاقش یک خانم منشی نشسته بود . اتفاقا بد دافی هم نبود . صحرائی همینطوری که رد می شد گفت همه اش تقصیر خانم فلانیه !  خانم فلانی هم خیلی با عشوه خندید . پرسیدم وسط  بیابون این رو از کجا گیراوردی ؟ گفت با خودم میاد و بر میگرده !!  به هرحال از قرار معلوم صحرائی برای خودش آنجا مثل موش در قالب پنیر بود !. حداقل بهتر از آن درب کذائی پادگان !!

 ۳۶ )

 

خیلی وقت بود  که دلم می خواست  پستی راجع به مسائل فنی ماشین بنویسم  . ولی بهانه اش نبود . حالا که دوستی به نام ماهان راجع به مزدای مدل نود و سه پرسیده اند . این بهانه جور شد و لاجرم این پست راجع به موتورهای مزدائی خواهد بود که اخیرا تیونینگ کارها به جای موتور پراید می گذارند. به اضافه کارهائی که در این یکی دوماه اخیر روی موتور جیپ خودم انجام داده ام .

اول از همه این که من تا به حال مزدا نداشته ام . راستش اصلا ماشین زاپنی نداشته ام . کل تماس من با مزدا مربوط می شود به همین یکی دو ماه  پیش که خواهر گرامی یکی خرید و چون به نظرش دلقک بچه خوبی است چند باری مزدایش را داد تا دوری بزنم .

چیزی که من دیدم در واقع مجموعه ای بود از صفات خوب . منتهی نه انقدر که بتوانید بگوئید فوق العاده است . مخصوصا وقتی قیمتش را هم در نظر بگیرید . برای مثال سر پیچ های تند عقب ماشین تمایل به در رفتن دارد . من این حالت را در اطاق پژو خیلی کمتر دیده ام ( پرشیا 405 و اردی ) البته این اطاق خاص یک شاهکار در زمینه هندلینگ و تعادل است ( قیمتش را فراموش نکنید ) قطعا تعادل این اطاق به بنز و بی ام و نمی رسد . ولی در حد ماشین های متوسط خیلی خوب است .

واما موتورهای مزدا را خوب می شناسم . چون شرکت ما تا همین اواخر در خیابان سورنا بود و ان جا هم یکی از بورس های تیونیگ و وسایلش است . هرچند بیشتر سیستم های صوتی و این حرفها رایج است . به هرحال چند باری پشت پرایدهای موتور مزدا نشسته ام و خلاصه موتورهای مزدا را تا حدی می شناسم .

از حدود سه سال پیش از طریق شیخ نشین ها یک سری موتور مزدا وارد ایران شد که اتفاقا موتور مزدای ماهان هم از همین تیپ است ( اگر اشتباه نکرده باشم ) این موتورها کلا به نام موتورهای تیپ B   معروف هستند و چندین تیپ فرعی در همین گروه  هم وجود دارد .

پرایدهائ که موتورشان با مزدا تعویض می شوند تبدیل به یک هیولا از لحاظ سرعت و شتاب می شوند . وزن اطاق پراید حدود هفتصد و پنجاه کیلوگرم است. وقتی این موتور رویش نصب می شود٬ نسبت وزن به اسب بخار ماشین به عددی حدود 5.5 می رسد که این رقم را در سوپراسپرت های خفنی مثل پورشه و فراری می بینید . شتاب صفر تا یک صد کیلومتر هم به عددی حدود 4 ثانیه ( برحسب تیپ موتور ) تقلیل پیدا می کند . به عبارت دیگر چنین ماشینی در ایران که هیچ . بلکه در هر جای دیگر به ندرت می توانید حریفی برایش پیدا کنید . هرچند چنین کاری به لحاظ ضعف سیستم ترمز و هندلینگ اصلا اصولی نیست و  چون توانائی های موتور از اطاق خیلی جلوتر است لاجرم این پرایدها خیلی خطرناکند و هرکسی نمی تواند بدون چپ کردن و اتفاقاتی از این دست با این پرایدها رانندگی کند .

باری . این موتورها  کلا چند تیپ هستند :

ضعیف ترین عضو این خانواده موتور B3  است . تک میل سوپاپ هم هست . از همه هم ارزان تر است . تیپ های   B5 و   B6  از همه بیشتر طرفدار دارند . از همه قویتر که در ایران نایاب است موتور   BPTکه 16 سوپاپ و مجهز به توربو شارژ است .

موتور  B6  در واقع همین موتور است بدون توربو شارژ و چون همه ادوات موتور برای نصب توربو تقویت شده اند  در واقع نیاز به هیچ دستکاری ندارد و با خیال راحت می شود رویش کاربراتورهای وبر و میل سوپاپ های مسابقه ای بست .

از طرف دیگر اگر شما بخواهید یک موتور   B3 روی ماشین نصب کنید  مجبورید از تقویتش کاملا چشم پوشی کنید . مگر این که کلی هزینه کنید و ادوات موتور را تقویت کنید تا بتوانید میل سوپاپ مسابقه ای ببندید یا مثلا کاربراتور وبر ببندید .

برای همین است که  همه دنبال موتور   B6 می گردند . چون از قبل همه این کارها توسط کارخانه رویش انجام شده است . از طرف دیگر خریدن این موتورها نیاز به اطلاعات فنی دارد . مثلا یکی رفته بود از شوش یک موتور خریده بود و بعد از خریدن تازه متوجه شده بود که این موتور متعلق به مزدای دیفرانسیل عقب ( مزدا میاتا ) است و نصبش در پراید دیفرانسیل جلو بسیار مشکل و حتی غیر ممکن است .

 در نهایت اگر شما بهترین موتور مزدا را خریداری کنید و میل سوپاپ مسابقه ای هم نصب کنید می توانید به رقمی حدود 140 تا 150 اسب بخار برسید که به نسبت وزن کم  پراید نتیجه فوق العاده است . توجه کنید که قدرت موتور پراید به ادعای خود کمپانی شصت و پنج اسب بیشتر نیست .

خوب . این هم از مزدا جماعت . ماهان جان پلاک آلومینیومی نصب شده در سینی موتور را نگاه کن تا بتوانی بفهمی موتور مزدایت از چه تیپی است . به هرحال به نظر من خرید ماشین صفر کیلومتر با توجه به قیمتش چندان به صرفه نیست . تصور می کنم مزدای تو با توجه به اصالتش  بهتر از مزداهای ایرانی باشد . کلا ماشین های  ژاپنی خیلی اقتصادی و بی ازار  هستند . به قول این نمایشگاهی ها انشالله چرخش برات به خوشی بچرخه !  اگه دوست داشتی برو میدون خراسون پیش ممد پیکاسو و بهش بگو فلانی تو رو فرستاده ! اونم برات دوتا نخل و یک غروب افتاب و یک چشم گریون پشت ماشینت می کشه و خلاصه ماشینت اسپرت می شه !!!

و اما جیپ عزیز !

این چند وقته که موتور ماشین رو پیاده کرده بودیم . یک سری عملیاتی روش انجام دادم که بد نیست چند سطری راجع بهش بنویسم . من چون می خواستم معاینه فنی بگیرم نمی توانستم موتور را تقویت درست و حسابی بکنم . تازه هزینه ها به کنار .

کاری که من کردم اصطلاحا به ادیت موتور معروف است . اصطلاح اصلی اش می شود         blue printing

ببینید . در هر کارخانه موتور سازی یک سری عملیات ریخته گری و تراشکاری انجام می شود تا موتور ساخته شود . به دلیل تولید انبوه و سرعت انجام کار این عملیات نمی توانند از دقت بالا برخوردار باشند . از طرف دیگر واحد کنترل کیفیت هم یک سری استاندارها برای خودش دارد که در نتیجه اجازه نمی دهد هیچ موتوری  معیوب از کارخانه بیرون برود . بنابراین کیفیت موتورها در حد قابل قبول است . اما فوق العاده هم نیست و برای این که همه فاکتورهای موتور به حد عالی از لحاظ دقت برسند لازم است یک سری کارها بر رویش انجام شود . برای انجام این عملیات لازم است که خودتان فنی باشید و دیگر این که یک تراشکار آشنا هم داشته باشید که بتوانید با هم همکاری کنید و طرف با شما مثل بقیه مشتری ها رفتار نکند . چون بیشتر این عملیات مربوط به تراشکاری است . در واقع ادیت موتور یعنی اصلاح با نهایت وسواس و دقت . یعنی کار کردن با کولیس و علی الخصوص میکرومتر .

خوب . اول از همه بلوک موتور :

اولین کار پیاده کردن همه ادوات موتور و لخت کرد بلوک موتور است . یعنی جائی که سیلندرها قرار دارند . بلوک جیپ کثیف و الوده بود . البته هر ماشینی بعد از یک مدت کار به این روز می افتد . بنابراین بلوک را یک شبانه روز در اسید خواباندیم تا بشود مثل روز اول ( بلوک موتور های آلومینیومی را نمی توانید در اسید بخوابانید چون در آن حل می شوند !)

حرکت بعدی صاف و صوف کردن و  برداشتن زدگی ها و مشکلاتی است که موقع ریخته گری برای موتور پیش می اید .این کار به معنی تمیز کردن و سمبه زدن پاساژهای روغن و اب ( گذرها ) است .

مهمرین و اصلی ترین کار چک کردن سیلندرها است . سیلندرها قرار است که دایره کامل باشند . باید سیلندرها را اندازه بگیرید و هر اختلافی با اندازه اصلی اصلاح شود . برای این کار در ابتدا باید سرسیلندر را ببندید و پیچ هایش را هم محکم کنید و حالا موقعی است که می شود بیضی شدن سیلندرها را چک کرد و در نهایت با تراش دادن یک دایره کامل ساخت . دو تا از سیلندرهای من احتیاج به تراش داشتند و بقیه خوب بودند . اگر موتور شما برای اولین بار باز می شود که هیچ . اگر دفعه دوم به بالا است باید حتما پیچ های سر سیلندر را عوض کنید . در ایران به نظر همه مکانیک ها پیچ پیچ است ! اصلا اینطور نیست . پیچ های سر سیلندر بعد از دفعه سوم باز شدن . خاصیت الاستیک و ارتجاعی خود را از دست می دهند . بدین ترتیب در اولین فشار تراز سرسیلندر و بلوک به هم می خورد و دوباره حکایت اسیب دیدن رینگ و...

نکته دیگر سفت کردن پیچ ها با آچار تورک متر است . اگر همینطوری با یک آچار تخت معمولی بسته شود مطمئن باشید غلط است . متاسفانه در ایران هیچ مکانیکی از تورک متر استفاده نمی کند . حداقل در مکانیکی های معمولی اینطور است . در نمایندگی ها چه خبر است نمی دانم .

میل لنگ :

میل لنگ ماشین های معمولی فولاد فورج است . با ریخته گری تولید می شود و سپس تراشکاری می شود . میل لنگ های مسابقه ای و متعلق به ماشین هائی مثل فراری و لامبورگینی از یک قطعه استیل با تراش کاری بیرون می اید .چنین میل لنگی بسیار گران و در حد یک ماشین متوسط قیمت دارد .

باری . تمیزکاری و صیقل دادن میل لنگ با سمباده اولین حرکت است . من این کار را در همین اطاق با چند تکه سمباده انجام دادم. حرکت بعدی که مهمتر هم هست پخ کردن زاویه های لنگ ها با استفاده از فرز  و فرز انگشتی است . بدین ترتیب استحکام میل لنگ بالاتر می رود . بعضی ها با سوراخ کردن پی در پی آن را سبک می کنند . ولی من این کار را نکردم . تصور می کنم هم ضعیفش می کند و هم از بالانس بیرون می اید . در عوض لبه لنگ ها را تیز کردم تا هوا را بهتر بشکافد . وقتی میل لنگ را در جایش می بندید باید به راحتی و نرمی بچرخد . در غیر اینصورت یاطاقان های زیرش تراز نیست .

نکته دیگر برداشتن روغن اضافه از روی میل لنگ است . چون میل لنگ در بالای کارتل قرار دارد روغن فراوانی رویش می ریزد . مثل دویدن در یک استخر کم عمق . روغن اضافی مقداری مقاومت منفی ایجاد می کند . با نصب یک سری تیغه در کارتل می شود کاری کرد که روغن اضافه از روی میل لنگ برداشته شود . ولی این کار باید خیلی دقیق باشد . چون اگر تیغه ها به میل لنگ گیر کنند فاجعه به بار می اید . من برای خرید این تیغه ها رفتم به پاساژ الغدیر در اوایل جاده قدیم کرج که بورس لوله و ورق استیل است . نهایتا چند ساعتی هم پرسه زدم تا  استیل خوب گیرآوردم .

بعضی ها میل لنگ را اب کروم می دهند . من این کار را انجام ندادم .

شاتون ها :

شاتون ها در شرایط بسیار سخت کار می کنند . در واقع وقتی شاتون ها  سیلندر را بالا می برند به دلیل سرعت زیاد  کمی کش می ایند . محاسبه این ارتجاع کار سخت و خیلی حرفه ای است . کاری که من انجام دادم در واقع صیقلی کردن و برداشتن لبه های تیز شاتون بود . بعد گذاشتم ده ساعت در یک اجاق برقی بماند . این کار در واقع تنش ها و خستگی فلز را از بین می برد و ارایش مولکولی اش را منظم می کند . وقتی یک قطعه نازک فلزی را با دست چند بار خم و راست کنید می شکند . این همان پدیده خستگی فلز است. حرارت دادن شاتون ها کار راحت و کم خرجی است و در عوض عمرش را خیلی زیاد می کند .

 

پیستون ها :

حرفه ای ها با دستکاری تاج پیستون و دستکاری برجستگی های آن  کاری می کنند که بازده آن بالا برود . من این کار را به صورت خیلی خفیف انجام دادم . راستش جرات نکردم بیشتر دستکاری اش کنم .

در عوض شیارهای رینگ  را اصلاح کردم تا اب بندی بهتر شود .

سوپاپ ها :

تمیز کاری و پخ کردن لبه ها که هیچ . مهمتر از همه اب بندی سوپاپ و  جمع کردن بازی جانبی اش است . سوپاپ ها در واقع قرار است فقط بالا و پائین بروند . در عمل وقتی بالا و پائین می روند از کنار هم بازی می کنند که باعث می شود اب بندی سوپاپ و سیت به هم بخورد . با سفت کردن و اندازه زدن فنر سوپاپ می شود کلیرانس جانبی را کم کرد . اب بندی نهائی هم خودش به تنهائی بسیار مهم است . این کار با کمی روغن سمباده انجام پذیر است .

بهترین وسیله برای چک کردن کلیرانس فنر سوپاپ یک گیره کاغذ است . به شرطی که سوپاپ در حالت باز باشد .

حرفه ای ها محل نزدیک شدن سوپاپ و پیستون را پیدا می کنند و چک می کنند که مبادا این دو با هم برخود کنند . من این کار را با لمس کردن ساده انجام دادم .

 

و اما سر سیلندر :

بازکردن بعضی پاساژها و بستن یک تعداد دیگر باعث می شود که روغن کاری بهتری صورت بگیرد . در ضمن تمیز و تراز کردن نقاط تماس سر سیلندر و منیفولد  هم خوب است .

میل سوپاپ :

مغز متفکر موتور همین قطعه است . تیونینگ و تقویت واقعی یک موتور یعنی دستکاری میل سوپاپ . به این ترتیب که آن را با یک میل سوپاپ دیگر عوض می کنند و زمان بندی باز و بسته شدن سوپاپ ها را تغییر می دهند . البته این کار هر کسی نیست . من چون قصد تقویت نداشتم به میل سوپاپ دست نزدم ( هرچند خودم تنهائی اصلا نمی توانستم )  تنها کاری که کردم چک کردن و تراز کردنش بود .

 

منیفولد ها :

برداشتن لبه های تیز و صاف کردنش تا جائی که ممکن است . این کار خیلی به موتور کمک می کند . بعضی ها گذرهای منیفولد را دستکاری می کنند . من این کار را نکردم چون وسایل اندازه گیری  جریان هوا را ندارم . در عوض اصلاح نسبی زاویه ها  را به طور کامل انجام دادم .

 

کاربراتور :

از نظر عوام مهمترین وسیله تقویت موتور کاربراتور است . در عمل اینطور نیست . من مزخرفات زیادی در باره گشاد کردن سوزن ژیگلور شنیده ام . چنین حرکتی در عمل هیچ نتیجه ای نمی دهد . چون با گشاد کردن منفذ سوزن نمی توان سوخت بیشتری به موتور رساند . به این علت ساده که پاساژهای درون کاربراتور را نمی شود گشاد کرد و دیگر این که مخلوط هوا و بنزینی غنی نه تنها باعث بهتر کار کردن موتور نمی شود . بلکه باعث می شود در هر دقیقه موتور خاموش شود و نهایتا مخلوط هوا و سوخت فقیر باعث شتاب خیلی بهتری می شود .

باری . من گلوئی کاربراتور را در حد چند سانتی متر بلند کردم . این کار باعث می شود هوا با سرعت بیشتری وارد کاربراتور شود . ولی برخورد مجموعه فیلتر هوا با زیر کاپوت مانع شد که بتوانم بیشتر بلندش کنم . مگر این که کاپوت را سوراخ کنم و یک ورودی هوا برای فیلتر هوا در آن بگذارم ( نام این وسیله اسکوپ است ) 

در ضمن هرچه کاربراتور شما خنک تر باشد بهتر کار می کند. من یک ورق الومینیومی زیر کاربراتور گذاشتم تا گرمای موتور به آن برخورد نکند .

خلاصه این که هیچ وقت کاربراتور ماشینتان را دستکاری نکنید . کاربراتور وسیله بسیار پیچیده ای است و اصلا از این شوخی ها خوشش نمی اید !

 

سیستم جرقه زنی :

اگر در تاریکی مطلق به موتور ماشین نگاه کنید متوجه هاله های نورانی می شوید که در اطراف وایرها پدید می اید . بهتراست که این اتفاق رخ ندهد . برای رفع این مشکل چند تکه پلاستیکی مسنطیل شکل ( به اندازه یک شانه جیبی ) بردارید و به تعداد وایرها سوراخ کنید . حدود سه یا چهار عدد از این وسیله درست کنید و وایرها را از آن بگذرانید . این کار باعث می شود که همیشه وایرها یک فاصله امن با هم داشته باشند .

دلکوهای خاصی هستند که ولتاژ بیشتری تولید می کنند و بدین ترتیب جرقه قوی تری تولید می کنند . این عمل لازم نیست . در عین حال نباید در سیستم جرقه زنی شما کوچکترین نقصی باشد . کنتاکت های دلکو و پلاتین را هر چند ماه یک بار تمیز کنید . همچنین شمع ها را فراموش نکنید .

من یک دست شمع دو کنتاکت خریدم که در واقع هرکدام دوبرابر یک شمع معمولی بازده دارند .

 

رادیاتور و سیستم خنک کننده :

در یک موتور عادی نیرو به این ترتیب هدر می رود :

گرمای تابشی   20 درصد

اگزوز            35 درصد

سیستم خنک کننده   20 درصد

ونهایتا قدرت مکانیکی . یعنی آن چیزی که شما به عنوان نیروی موتور احساس می کنید فقط 25درصد است !

 

استفاده از رادیاتورهای بزرگ و غول اسا هیچ حسنی ندارد . در واقع این کار باعث می شود که شما نیروی موتور را از میل لنگ بگیرید و به رادیاتور بدهید !   موتور باید گرم باشد . سرد کار کردن موتور هم مستهلک کننده است و هم باعث می شود مقداری از توان موتور هدر برود . پارسال  یک رادیاتور چهارلول برای جیپ خریدم که باعث شد موتور همیشه در دمای مناسب کار کند . برای ماشینی مثل جیپ رادیاتوری بهتر است که فاصله شبکه های آن زیاد باشد تا خاک و گل مسدودش نکند .

برای ماشین های سواری رادیاتوری بهتر است که نازک باشد در عوض باد بیشتری از آن بگذرد . در اطراف پروانه یک وسیله گرد است که به آن بادگیر می گویند . هیچ وقت آن را برندارید . این وسیله کمک می کند که باد پروانه با تمرکز بهتری به  رادیاتور برخورد کند .

ترموستات  همیشه و در هر فصلی باید روی موتور باشد . بعضی تابستانها آن را بر می دارند . این کار بسیار احمقانه است . عدم ترموستات باعث شوک حرارتی به بلوک موتور می شود .

در ضمن حرفه ای ها به جای  تسمه پروانه از چرخ دنده برای چرخاندن پروانه استفاده می کنند . این کار را بزودی انجام خواهم داد .

اگزوز :

در ویترین مغازه هائی که وسایل تیونینگ می فروشند یک سری لوله های استیل و پیچ در پیچ هست که به آن هدرز می گویند . این وسیله به جای منیفولد دود ماشین بسته می شود و صیقلی بودن و زاویه های نرمش باعث می شود که دود راحت تر از موتور خارج شود . همین وسیله به تنهائی می تواند چندین اسب بخار به نیروی موتور شما اضافه کند .

از لحاظ تئوری بهترین اگزوز یک لوله قطور و کوتاه است ! ولی در عمل چنان صدائی تولید می کند که موهایتان را سیخ خواهد کرد .

اسم صحیح وسیله ای که مکانیکها به عنوان انباره اگزوز نام می برند رافتر است . این وسیله در عمل صدای موتور را خفه می کند . برای تولید صدای بهتر باید چند رافتر را عوض کرد و در عمل دید صدایش چطور است . من سالها پیش از شوش یک پروانه کوچک خریده بودم که در اصل مال سوپر شارژ کامیون ولو بود . این را در انتهای اگزوز بسته بودم و وقتی گاز می دادی به سرعت می چرخید و یک صدای خیلی قشنگی می داد . مثل صدای موتور سیکلت های سنگین ..

بسیار خوب . این هم  خلاصه عملیات انجام شده بر روی موتور جیپ بود . چند شب پیش با سحر در اتوبان بابائی داشتیم می رفتیم . من داشتم چیزی تعریف می کردم که متوجه شدم دارد با وحشت به من نگاه می کند ! ماجرا این بود که پدال گاز گیر کرده بود و موتور برای خودش در بالاترین دور داشت کار می کرد . گفتم خلاص کن و بکش کنار خاموش کن . در واقع این حالت واقعا هم می تواند خطرناک و ترسناک باشد .

باری . انتهای اتوبان بابائی و چراغ هم نبود . تاریک محض . هیچ کس هم نبود و آدم می ترسید . آخر در این جنگل های مصنوعی آن حوالی خیلی اتفاقات می افتد . خلاصه . نه ابزار در ماشین بود و نه چراغ

با فندک یک نور خفیفی درست می شد و خلاصه کورمال کورمال دنبال سیم گاز می گشتم . من هم تا حالا 206 نداشتم و اصلا با موتورش آشنا نیستم . بالاخره با یک بدبختی سیم گاز را پیدا کردم و چند بار تکانش دادم تا آزاد شد . خلاصه این که بعضی وقتها آشنائی با مکانیکی به درد می خورد .

 

آرشیو 14

 

۳۵ ) 

گلف مدل ۷۸ جی تی :

 

گلف نارنجی رنگ و مدل ۱۹۷۸  جی تی . سالها پیش فروخته شده بود . ولی کارت بنزینش آمده بود به خانه ما . مثل دو تا کارت بنزین دیگر که هردو متلق به جیپ هائی بود که آنها هم سالها پیش فروخته شده بودند . یک جیپ کا ام قرمز رنگ کروکی به اضافه یک شهباز یشمی که اتفاقا آن هم کروکی بود .

صاحب گلف تلفن  خانه را پیدا کرد و قرار شد یک روز صبح بیاید به شرکت و کارت بنزینش را بگیرد . من از آن ماشین کلی خاطره دارم . بنابراین وقتی صاحبش آمد ٬ رفتم پائین و گلف را دیدم که توی خیابان پارک شده بود .

کوچکترین تغییری نکرده بود . حتی پروژکتورهائی که زیر سپرش بسته بودم و دسته دنده چوبی اش هم سرجایشان بودند . تصور می کنم حدود سالهای هفتاد و سه و چهار بود . سعی کردم دقیقا حال و هوای آن سالها را به خاطرم بیاورم . زمان ریس و ریس بازی و چه کورس هائی داشتیم . ده دوازده تا ماشین و هر کس باید مبلغی پرداخت می کرد . از تهران شهرک غرب . بالای پاساژ گلستان تا عوارضی کرج قزوین و بالعکس و نفر اول کلی پول گیرش می آمد و دوم و سوم هم قدری کمتر .

تازه تازه پژو چهارصد و پنج توی خیابان ها آمده بود و پراید هم داشت می آمد و مال مایه دارها بود !  ماشین های خفن عبارت بودند از بنز  و بی ام و سیصد وبیست و  دوهزار و دو  و دو مدل لانچیا و گلف و رنه گید . والسلام

زمان لامصب بسیار بی رحم است . در هر صورت کار خودش را می کند . موقعی که جلوی گلف ایستاده بودم به این فکر می کردم که سهیل آن سالها کجاست ؟ نمی توانم بگویم خیلی تغییر کرده ام . نه من همان آدمم. همان علائق و همان دلمشغولی ها . حتی لباس پوشیدنم هم همان است . من هیچ وقت زیر بار  مقتضیات زمانه نرفته ام . تقریبا تمام دوستان من ازدواج کرده اند و پدر شده اند و ... ولی من هنوز همان آدمم   . یک لحظه خنده ام گرفت . همان شلوارجین و تی شرت سفید ساده ای که آن موقع ها می پوشیدم الان هم تنم است . لباسی که تقریبا به نوعی اونیفورم تبدیل شده است .

برای آدمی به جاه طلبی دلقک . شاید مقایسه الان و ده سال پیش خیلی خوشایند نباشد و بلند پروازی های که تقریبا به رویا شباهت دارند .   طبعا خیلی از اهداف و رویاها به حقیقت نپیوسته اند . حرفی نیست . اما خوب ٬ از طرف دیگر هم قسر در رفته ام . جمهوری اسلامی و عوامل دیگری مثل پدر نازنینی ! که دارم  زندگی مرا نابود کردند . این هم درست است . ولی باز هم جای شکر دارد . خیلی از هم دوره ای های من الان تبدیل به پدرها و شوهر های نمونه ای شده اند که در باطلاق یک زندگی کسالت بار دست و پا می زنند . حداقل این که من فعلا می توانم برای خودم کتابم را بخوانم و لیوان لیوان شیر بخورم و  از هر دردسر و بدبختی دیگری هم مصون باشم . به غیر از خاطراتی که گاهی غافلگیرانه به مغزت هجوم می اورند و ناله ات را در می اورند .

باید این را اضافه کنم که اکثرا زندگی ملت مرا به تعجب می اندازد . من هیچ وقت نمی توانم شبیه به بره های سفید و دوست داشتنی باشم که در اطرافم می بینم  . به هرحال علی رغم همه اینها . حق من این نبود که الان هست . ولی نهایتا باید گفت به درک اسفل السافلین . دیگر چه کار باید می کردم که نکردم  ؟ من که نمی توانم همه عمرم را مثل یک اسب مسابقه زندگی کنم . و باز یاد آن سالها ٬ چه بی خیالی ابلهانه ای ٬ حتی به مخیله ام هم خطور نمی کرد که چه چیزهائی در کمینم هستند . چیزهائی در اینده ٬ سر پیچ بعدی جاده ٬ پس این حس ششم که می گویند کجاست ؟

 

عصر با یکی از دوستان در یکی از کافی شاپ های پاساژ گاندی  نشسته بودیم و چیزی می خوردیم و حرف می زدیم . من از جائی که نشسته بودم می توانستم بیرون را ببینم .  نیم ساعتی گذشته بود که دیدم الله اکبر ! جناب اقای دکتر رضا... به همراه یک دختر رفتند به رستوران بغلی . همان آدمی بود که قبلا هم بود . یعنی موهای نامنظم و لباسی که می توانست به راحتی متعلق به پدربزرگ مرحومش باشد . کت و شلوار سرمه ای رنگ و راستش اگر یک کلت هم روی شقیقه من بگذارند حاضر نیستم با کت و شلوار راه بیفتم توی کوچه خیابان .

حالا این رضا بود . تقریبا بهترین آدم از یک اکیپ شش نفره که زمانی تا این حد به دلقک نزدیک بودند و  بعد از دوسال و اندی قطع ارتباط . خدا می داند چند تا ای میل که جواب نداده بودم و  راستش دودل بودم که اصلا بروم جلو و اشنائی بدهم و یا نه...

نیم ساعتی گذشت و این دفعه داشتند از آن رستوران کذائی بیرون می آمدند . دل به دریا زدم و  رفتم جلو  و سلام علیک کردم .

 بیچاره رضا بدجوری غافلگیر شده بود . چند دقیقه ای حرف زدیم . می گفت که چقدر خوب موندی . ولی به نظر من خودش خیلی شکسته شده بود . لابد از غم فراغ دلقک !

محجوبانه گفت که آیا اجازه دارد به من زنگ بزند ؟ گفتم اشکالی ندارد و  اضافه کردم ٬ به شرطی که فقط تو باشی و من هیچ کس دیگری را تحت هیچ شرایطی تحمل نخواهم کرد . با اندوه سری تکان داد و چیزی نگفت  و نهایتا خداحافظی کردیم . جالب این جاست که می گفت نزدیک به یک سال است که تقریبا سر کوچه ما مطب زده ولی من تا حالا متوجه تابلوی مطبش نشده بودم .

شاید درستش این باشد که قراری بگذاریم و من همه آن اکیپ کذائی را ببینم . ولی نمی توانم . من آدمی نیستم که عده ای به خودشان اجازه بدهند که هرچه دلشان خواست به من بگویند و بعد از مدتی که آبها از اسیاب افتاد دوباره آشتی اشتی ! بچه دبستانی که نیستیم . مهمتر از همه من ابدا به شنیدن چنین چیزهائی عادت ندارم و  در عین حال اصلا هم به معاشرت با این اقایان احساس نیاز نمی کنم . دلم هم برای هیچ کدامشان تنگ نشده . فکر کردی چی ؟ ببینمشان که چه بشود ؟ وای تو چه خوب موندی یا این که هی بگویئم دیگه چه خبر ؟ خوب دیگه چه خبر ! نه . خیلی ممنونم . نمی خواهم .

  خانه مهیار سر راه است و من هم  دوست دارم که در اطاق مهیار باشم و چائی بخوریم و حرفی بزنیم . علی الخصوص آن شب . چون هم گلف به دیدن من امده بود و هم من قرار بود بعدا احتمالا رضا را ببینم .

مهیار می گفت که یکی از بچه های وبلاگستان را دیده است . یک خواننده که گویا به نبوغ و فرزانگی مهیار و من و شری ایمان تزلزل ناپذیری داشته است ! راجع به نبوغ مهیار و شراگیم هیچ نظری ندارم ولی در مورد نبوغ خودم  کاملا مطمئنم ! چون در آن شب به خصوص ٬ حتی نمی دانستم ان روز چند شنبه است !

بعد می گفت که طرف یک دفترچه لعنتی داشته که درآن بعضی چیزها ٬ مثل نظراتی که اینور و آنور نوشته ایم یاد داشت می کرده و این که آخه خیلی جالب بودند !!

ـــ   اون این دفتر رو به تو نشون داد و بعد تو نکشتیش ؟ مهیار  تو باید اون لامصب رو   همینجا می کشتی و جسدش را زیر تخت قایم می کردی تا  من بیایم و بعد باهم  برای  خلاص شدن از شرش فکری می کردیم .

شوخی که نیست . نزدیک به ده سال ٬ مثل یک قوطی حلبی خالی که در جوی آب افتاده ٬ تلق و تولوق به همراه جریان اب ٬ و بعد هی زندگی ما را کوبیده به در و دیوار و مرتب گیر کردن در گرداب های کوچک جوب که به نظر دیگران هیچ نیست و به نظر من ــ قوطی خالی ــ جریانهای عظیمی از آب دیوانه و خشمگین ٬ این همه چرخیدن و وحشت از خفگی ٬ هوائی که در یک دم روی اب امدن به درون ریه ات می کشی . تا دفعه بعد و نفس بعدی کی باشد . همه و همه و حالا یک دیوانه با آن دفترچه اش ٬ آخه نظرات و کامنت هایشان خیلی جالب بودند !!  ای کاش آن موقع من هم انجا بودم . کافی بود بیندازیمش روی تخت و بعد مهیار  دست و پاهایش را بگیرد و من هم بالش را فقط  برای چند دقیقه روی صورتش فشار بدهم .والسلام و بعدش چه اسودگی خیال عمیقی به آدم دست می دهد .....

به طور خلاصه . یا حداقل برای نتیجه گیری . اگر بخواهم دقیق باشم :

یک گلف نارنجی رنگ و من در  سال ۱۳۷۴  از هم جدا شدیم و بعد از این همه سال . هزاران کیلومتر راهی که گلف رفت و هزاران بسته سیگاری که من کشیدم به اضافه هزاران لیوان شیر ــ ساده و یا با نسکافه و یا فقط دو قاشق شکر ــ  در تاریخ ۱۳۸۶ و یا بابهتر است بگویم اردیبهشت هشتاد و شش . دوباره به طور تصادفی همدیگر را ملاقات کردیم و  گلف هیچ تغییری نکرده بود . من هم همینطور . مثل همیشه . کلافه و عصبی ٬ و تا حد یاس و درماندگی خشمگین ٬ عاصی و متنفر از نوع بشر ٬ همین . و باز اگر بخواهم دقیقتر باشم . یک زدگی روی جیب عقب شلوار لی وایز . که با اندکی امیدواری شاید بشود گفت که حالا حالا پاره نمی شود ....

 ۳۴ )

ماه پنهان است...

 

 

جان اشتاین بک نویسنده آمریکائی و برنده جایزه نوبل در سال ۱۹۶۲ خالق آثاری چون موشها و آدمها ٬ خوشه های خشم و ...

چند سطر از کتاب ماه پنهان است را در اینجا برای شما می نویسم که جریانش در یک شب سرد و زمستانی مثل حالا می گذرد . فقط قبل از خواندن باید چند مطلب کوچک را بدانید :

یک شهر کوچک در ساحل نروژ توسط آلمانی ها اشغال شده و حالا نزدیک به یک سال از اشغال شهر می گذرد . فاتحان و مغلوبان با هم چندان اصطکاکی ندارند ولی به واسطه یکی دوتا از اعمال آزادی طلبانه ٬ برخوردهای جزئی هم بین آلمانی ها و ساکنین هر رخ داده است ٬ از جمله اعدام شوهر زنی به نام مولی که در حال حاضر تنهاست و در خانه کوچکی زندگی می کند . ستوان توندر یک افسر جوان المانی است که بعد از یک سال زندگی در این شهر از شدت تنهائی جانش به لبش رسیده است . او از مولی خوشش آمده و تصمیم گرفته به نوعی با او آشنا شود ٬ و حالا ادامه ماجرا  :

روی صندلی تابخوری کنار میز ٬ مولی موردن تنها نسته بود و داشت یک پیراهن بافته ابی رنگ را می شکافت . روی میزی که در کنار او بود بافتنی و میلهای آن قرار داشت و میلها توی بافتنی فرو شده بود ٬ مولی پاکیزه و زیبا و جوان بود ٬ موی طلائیش را بالای سر جمع کرده و یک پاپیون آبی به آن زده بود .

مولی برخاست و به سمت بخاری رفت ٬چند قطعه زغال سنگ در آن انداخت و در بخاری را بست . پیش از آنکه به صندلی خود برسد صدای در کوچه برخاست . مولی به دالان رفت و گفت : چه می خواهی ؟

صدای مردی به او پاسخ گفت ٬ مولی در را باز کرد و صدای مرد گفت : آسیبی به شما نمی رسانم . آسیبی به شما نمی رسانم

مولی عقب عقب به اطاق آمد و ستوان توندر به دنبال او وارد اطاق شد .

مولی گفت ٬ که هستید ؟ چه می خواهید ؟ حق ندارید اینجا بیائید ٬  چه می خواهید ؟

ستوان کلاه خودش را برداشت و با لحن التماس آمیزی گفت : من صدمه ای به شما نمی زنم . خواهش می کنم اجازه دهید بیایم تو .

مولی گفت : چه می خواهید ؟

ستوان گفت : خانم من فقط میخواهم حرف بزنم ٬ همین ٬ می خواهم شما حرف بزنید و من بشنوم ٬ همین ٬ من فقط همین را می خواهم .

مولی گفت : خودتان را به من تحمیل می کنید ؟

ستوان : نه ٬ فقط اجازه بده من کمی اینجا بمانم ٬ بعد می روم .

مولی : از جان من چه می خواهید ؟

توندر سعی کرد بیان کند : می توانید بفهمید ؟ می توانید این را باور کنید ؟ فقط یک کمی ٬ نمی شود جنگ را فراموش کنیم ؟ فقط چند دقیقه . نمی شود دو دقیقه مثل آدم حرف بزنیم ؟ با هم حرف بزنیم ؟

مولی : خیلی تنهائی کشیده ای ؟موضوع به همین سادگی است ٬ نه ؟

ستوان : همینطور است ٬ شما می فهمید ٬ می دانستم که می فهمید ٬ کلمات از دهانش بیرون می جست و مثل کودکان تند حرف می زد : آنقدر تنهائی کشیده ام که دارم دیوانه می شوم ٬ در این سکوت و نفرتی که ما را احاطه کرده بیکس و تنها مانده ام. و آنگاه باز به لحن التماس آمیز گفت : نمی شود کمی با هم صحبت کنیم ؟

در خانه صدائی پیچید ٬ ستوان وحشت کرد و گفت : کسی اینجاست ؟

مولی : نه ٬ برف روی بام سنگینی می کند ٬ دیگر مردی ندارم که آنرا پارو کند .

ستوان با ملایمت پرسید : که شما را بی مرد کرده ؟ ما کرده ایم ؟

مولی که به نقطه ای دور خیره شده بود با سر جواب مثبت داد و گفت : بله

ستوان نشست و گفت : متاسفم ٬ کاش کاری از من ساخته بود . می دهم برف را از روی بام پارو کنند .

مولی : نه٬ نه .

چرا ؟

چون آنوقت مردم خیال می کنند من با شما همراه شده ام . آنوقت مرا از خودشان می رانند . نمی خواهم مرا برانند .

ستوان : بله ٬ می دانم ٬ شما همگی از ما متنفرید ٬ ولی اگر اجازه بدهید من می توانم بعضی کارهای شما را انجام بدهم .

در این موقع مولی که می دانست اختیار در دست اوست ٬ چشمانش اندکی به طرز ظالمانه تنگ شد ٬ و گفت : چرا از من اجازه می خواهی ؟ شما فاتحید و فاتحان احتیاج به کسب اجازه ندارند . هرکاری بخواهند می کنند .

ستوان : اما این آن چیزی نیست که من می خواهم . اینجوری نمی خواهم .

و مولی حنده ای ظالمانه سر داد : ستوان خیلی دلت می خواهد من از تو خوشم بیاید نه ؟

ستوان به سادگی گفت بله ٬ و چشم برداشت و گفت : آنقدر زیبا و لطیفید ٬ گرمید ٬ چه موهای براقی دارید ٬ خیلی وقت است که در صورت هیچ زنی لطف و مهر ندیده ام

مولی پرسید : مگر در صورت من می بینی ؟

ستوان : نه ٬ ولی ای کاش می دیدم

مولی چشمانش را به زیر افکند و گفت : ستوان داری با من لاس میزنی نه ؟

ستوان با اضطراب گفت : نه ٬ این چه حرفی است ؟ من دوستت دارم ٬ حتی برای تو شعر هم گفته ام ٬ می خواهی بشنوی ؟

مولی به طعنه گفت : شعرش طولانی است ؟ زود باید بروی ها .

ستوان : نه ٬ شعر کوتاهی است ٬ در واقع یک تکه کوچک از یک شعر است ٬ دست به داخل فرنچ خود کرد و کاغذ  تا  شده  ای  را  به  مولی داد . مولی ارام شعر را خواند :

در آن بیکران صحفه آسمانی

دو چشم توام جان به یغما ربودی..

کاغذ را تا کرد و گفت : ستوان ٬ این ٬ این شعر را خودت گفته ای ؟

بله .

مولی با لحن سرزنش باری پرسید : برای من ؟

 ستوان با ناراحتی گفت : بله

مولی با لبخند گفت : این شعر را تو نگفته ای ستوان ٬ میدانی چه کسی گفته ؟

ستوان مثل کودکی که دروغش فاش شده باشد لبخند زد و گفت : نه من آن را نگفته ام ٬ این شعر را هاینه گفته است . من همیشه دوستش داشته ام .

ستوان به آشفتگی خندید و مولی هم با او خندید و ناگهان هردو داشتند می خندیدند . ستوان به همان ناگهانی که به خنده درآمده بود از خنده باز ایستاد و گفت :  خیلی وقت است که نخندیده ام ٬ انسان محتاج عشق است . بی عشق میمیرد ٬ و پژمرده می شود . حتما فهمیده ای که من چقدر تنها و بدبختم .

مولی از صندلی برخاست و چشمانش همچون عامل مجازات گردید :ستوان ٬ دلت می خواهد با من بخوابی ؟

ستوان : چرا با من اینطوری حرف می زنی ؟

مولی ظالمانه گفت : چون می خواهم تو را متنفر کنم ٬ یک وقتی شوهر داشتم ٬ شوهرم مرده ٬ میفهمی ؟ شما تیربارانش کردید ...

ستوان : من فقط می خواهم از من بدت نیاید . تو را به خدا با من اینطور حرف نزن .

مولی : ستوان ٬ ما اهل مملکتی هستیم که تصرف شده ٬ شما غذای ما را گرفته اید ٬ من گرسنه ام ٬ اگر بتوانی برای من غذا جور کنی از تو بیشتر خوشم می اید .

ستوان : این حرفها چیست که می زنی ؟

مولی : ستوان حالت را به هم زدم ؟ شاید منظورم همین باشد ٬ قیمت من دوتا سوسیس است .

ستوان : تو نباید از این حرفها بزنی...

مولی : ستوان زنهای مملکت خودتان مگر بعد از آن جنگ چطور بودند ؟ هر مردی می توانست هر زنی را با یک تکه نان یا یک تخم مرغ ببرد . تو برای در آغوش کشیدن من هیچ چیزی نمی خواهی بدهی ؟ قیمتی که گفتم زیاد بود ؟

ستوان : یک لحظه گولم زدی ٬ خیال کردم از من متنفر نیستی ...

مولی : نه ستوان ٬ من فقط از تو متنفر نیستم ٬ من هم گرسنه ام و هم از تو متنفرم.

ستوان : هرچه لازم داشته باشی من برایت فراهم می کنم . اما..

مولی میان حرفش دوید : چرا می خواهی اسمش را عوض کنی ؟ جند...نمی خواهی ؟ تو همین  را می خواهی بگوئی . اسمش همین است .

ستوان : نمی دانم . نمی دانم چه می خواهم بگویم . هرچه بگویم تو از نفرت و تنفر پرش می کنی .

مولی خندید : گرسنگی کشیدن هیچ لطفی ندارد . دوتا سوسیس ٬ فقط دوتا سوسیس کلفت و حسابی می تواند از همه چیز در دنیا قیمتی تر باشد .

ستوان : خواهش می کنم . این حرفها را نزن .

مولی : چرا ؟ مگر دروغ می گویم ؟ و بعد نشست و چشمانش به زیر افتاد : نه دروغ گفتم ٬ من از تو متنفر نیستم ستوان ٬ من هم مثل تو تنها و بدبختم ٬ تنها و غمگین و برف هم بر روی بام سنگینی می کند..

ستوان به طرف مولی رفت و یکی از دستهای او را میان دو دستش گرفت : گوش کن ٬ تو را خدا از من متنفر نباش ٬ من فقط یک ستوانم ٬ من که نمی خواستم به کشور شما بیایم ٬ تو که نمی خواستی دشمن من باشی ٬ من یک انسانم مثل خودت...

مولی دستش را بر گونه ستوان کشید : میدانم ...

وبعد از چند لحظه مولی مثل کسی که در بیداری رویا می بیند : مثل پسری که روز اول مدرسه اش باشد لباسش را تنش کردم ٬ و او می ترسید ٬ تکمه های پیراهنش را انداختم و سعی کردم دلگرمیش بدهم ٬ اما دلش گرم نمی شد ٬ و می ترسید...

ستوان : شوهرت را می گوئی ؟

و مولی مثل آن که هرچه می گفت با چشم می دید :

نمی دانم چرا گذاشتند به خانه بیاید ٬ حواسش سر جا نبود ٬ نمی دانست و نمی فهمید چه دارد صورت می گیرد ٬ وقتی که رفت حتی من را نبوسید ٬ می ترسید و شجاع هم بود ٬ عینا مثل پسری که روز اول مدرسه رفتنش باشد ....من رفتم پیش شهردار اما از او هم کاری ساخته نبود ٬ و او رفت که رفت ٬ موقع رفتن نمی توانست محکم و عادی قدم بردارد ٬ شما تیربارانش کردید ٬ آن وقت ها نمی توانستم باور کنم ٬ هر شب منتظر بودم بیاید ٬نمی توانستم باور کنم .

ولی حالا در این خانه بی سر و صدا و ساکت باور می کنم ٬ حالا که برف روی بام خانه سنگینی می کند باور می کنم ٬ در تنهائی و بیکسی پیش از طلوع افتاب ٬ توی رختخواب نیمه گرم باور می کنم ....

ستوان روبروی مولی ایستاده بود ٬ در نگاهش بدبختی موج می زد ٬ گفت : شب به خیر ٬ من می روم ٬ اما  میشود باز هم بیایم ؟ خواهش می کنم .

مولی که به دیوار و به خاطره ای که پیش چشمش زنده بود مینگریست گفت :

نمی دانم

ستوان : من باز هم میایم

مولی : نمی دانم.....

 

 خوب ٬ چه طور بود ؟  به نظر من که عااااالی بود ٬ در این کتاب ٬ اشتاین بک از تمام کلیشه های حماسی و وطن پرستانه گریخته است ٬ شخصیت های این کتاب اعمال قهرمانانه و حماسی انجام نمی دهند . نطق های پرشور نمی کنند ٬ انسان های معمولی و عادی هستند که اسیر شرایط زندگی و جنگ شده اند .آلمانی ها سفاک و بی رحم به نظر نمی آیند . انسان های عادی هستند که قبل از جنگ هر کدام شغل و زندگی معمولی خودشان را داشتند و حالا مجبورند که در هیات فاتح در این شهر حضور داشته باشند .

در نظر داشته باشید که این داستان در سال های دهه پنجاه میلادی نوشته شده است ٬ شاید در برابر  داستان های زمان ما خیلی مدرن و خارق العاده نباشد ٬ ولی در زمان خودش یک شاهکار بی نظیر بوده است . این نویسنده بیشتر به خاطر خوشه های خشم مشهور است ٬ این کتاب به نظر خیلی ها حاکی از  چپ بودن اشتاین بک است . چون متن کتاب بیشتر به یک داستان مارکسیستی شبیه است .

باری ٬ آن چه خواندید از نسخه جیبی کتاب  ــ ماه پنهان است ـــ منتشر شده در سال ۱۳۴۱توسط سازمان کتابهای جیبی و ترجمه پرویز داریوش است . مطمئنم که این کتاب بارها تجدید چاپ شده است اما نمی دانم توسط کدام انتشارات . من کل دوره کتابهای جیبی را در کتابخانه ام دارم . چیزی نزدیک به صد و بیست جلد است و یکی از بهترین چیزهائی است که توی کتابخانه من پیدا می شود .

۳۳ )

غرقه گرداب غم چون رزمناو مین زده !!

 

 

 

اقای باستانی پاریزی ٬ معروفتر از این حرفهاست که احتیاج به معرفی داشه باشد . از ایشان کتابها و مقالات متعددی باقی مانده است . در یکی از کتابهای ایشان به نام کوچه هفت پیچ شعری چاپ شده به نام لاله زار که مربوط به زمان های گذشته و آن هنگامی است که لاله زار مثل جردن و ولیعصر و فرشته ٬ هم نه ٬ بلکه پر رونق تر و شلوغ تر از این حرفها بود . لاله زاری که الان ما می بینیم . خیلی تغییر کرده و باورکردنش سخت است که زمانی مهمترین خیابان تهران بوده باشد . به هرحال این هم از شعر لاله زار :

دوش سوی لاله زارم برد ٬ عزم سیر وگشت

                                         خسته از بیکاری و پیشانی از غم چین زده

دیدم آنجا داستانی از عبور مرد و زن 

                                           مرد و زن نه ٬ بل بت فرخاری آذین زده

ماهرویان دیده ها بر روی ویترین دوخته

                                            وز صفا رخ طعنه بر آئینه ویترین زده

نوجوانان پایکوب و شادکام و نغمه خوان

                                              گه ببالا رفته و گه سر سوی پائین زده

 شیوه جنتلمنی ! اندر ادب آموخته

                                             زینتی از پاپیون خوش ظاهر و سنگین زده

آن یکی اطراف سر هیتلر منش پیراسته

                                              وین سبیل خویشتن بر رسم استالین زده

با تفنگ خالی افتاده پی آهو وشان

                                             و آن غزالان تند ٬ همچون قمری شاهین زده

ژیگولو با سادگی حیران شده در چار راه

                                           ژیگولت بر کوره ره از کوچه برلین زده

نقشهای سرخ گل بر چین دامنهای زرد

                                           انقلاب سرخ را ماند به ملک چین زده !

 پیرزالان با توالت روی خود را داده اب

                                             غرقه گرداب غم چون زرمناو مین زده  !

لکه سرخاب بر آن گونه مهتاب رنگ

                                               زعفران گوئی کسی بر نان سوخاری زده

مهرتصدیق از مداد وسمه و روژ لبان

                                             بر کتاب داروین در ریشه تکوین زده 

عابدی اینسو ولی نقد عبادت باخته

                                             زاهدی آنسو ولیکن راه زهد و دین زده

 واعظ مسجد که یاسین خواندی اندر گوش خلق

                                               پای خوبان دیده پشت پای بر یاسین زده

لاله زار نو مگو کاینجا بهشت دیگر است

                                               واندر آن خوبان ارمن نقش حور العین زده

گلرخان ارمنی شیرین لبان شیرگیر

                                         هریکی راه هزاران خسرو  شیرین زده

سرو هرگز خوانده ای در کوی و برزن پرسه زن

                                       زلف برمه دیده ای آن نیز بریانتین زده ؟

گرنبودی لاله زار آری سراسر پای تخت

                                       همچو دوزخ بود بر این مردم نفرین زده

این همه گفتم ولی بینم که هم بایست گفت

                                       این سخن که آتش بوجدان من مسکین زده

ملت ما را تجمل نیست الا زهر ناب

                                        ما گروهی تشنه لب بر جام زهرآگین زده

 پا ز تهران نه برون و شعله های فقر بین

                                     بر تکاب و دشتی و بر زابل  و نائین زده

                     کشوری در آتش فقر و فلاکت سوخته

                     گرتوبینی فرقه ای را تکیه بر بالین زده

 

کلمات و ترکیبات !!! :

بت فرخاری : بتی که ساخته فرخار ( همان جائی که مجسمه های بودا در بامیان افغانستان هست ) باشد که به ظرافت و زیبائی معروف بود .

ژیگولو : جوان قرطی یا کسی که ظاهرش اروپائی ماب باشد و ..

ژیگولت :  مونث ژیگولت ٬ داف !!!

کوچه برلن : کوچه معروفی که جنب سفارت آلمان و در نزدیکی خیابان لاله زار است .

زلف برمه : یک نوع مدل مو  و بریانتین نیز چیزی است مانند ژل که برای ارایش مو به کار می رود

وسمه : وسیله ارایشی برای ابرو ٬ داستانی هم هست به نام : وسمه برابروی کور .

این بیت : مهر تصدیق از مداد وسمه و... یعنی پیرزنی که با ارایش زیاد به نوعی ثابت می کند که حرف داروین درست است . یعنی انسان از نسل میمون است !

بیت ماقبل آخر : پا ز تهران نه برون....یعنی پایت را از تهران بگذار بیرون . این را توضیح دادم چون بلد نیستم در تایپ از اعراب استفاده کنم و در واقع نه با کسر ن درست است .

انصافا این شعر بسیار عالی گفته شده است . مخصوصا بیت : نقشهای سرخ گل..

و یا پیرزالان با توالت روی خود را... انقلاب سرخ و رزمناو مین زده فوق العاده است ٬ یا مثلا نان سوخاری.. در واقع همه شعر و تک تک بیت ها خوب است . در آخرش هم شاعر حرف خودش را زده است : کشوری در آتش فقر و فلاکت..

اساسا شعر در خون و ژن ایرانی ها است . زبان فارسی هم به دلیل گستردگی و همچنین آهنگ کلماتش به این موضوع کمک زیادی می کند . شما وقتی به گویش فرانسوی گوش می کنید به راحتی متوجه خوش آهنگی زبان فرانسه می شوید . به روایتی زبان فارسی از این لحاظ بلافاصله بعد از فرانسه قرار می گیرد . مثلا دقت کنید به این کلمه از ژاپنی : یاما ها ٬  به هیچ وجه نمی توانید کلمه ای در فارسی پیدا کنید که سه تا آ  پشت سرهم قرار گرفته باشد . مثلا ماندانا دارای سه تا صوت آ است ٬ اما شکل کلی کلمه به نوعی است که آهنگ اسم حفظ شده است .و نمی توانید آن را با یاماها قیاس کنید .

باری . می گویند فتحعلی شاه روزی با اطرافیانش در بازار قدم می زد . در جلوی یک دکان مسگری متوجه شاگرد مسگری شد که بسیار زیبا و خوش قیافه بود . جوان مسگر هم صورتش از گرد ذغال کوره سیاه شده بود و از طرف دیگر داشت با چکش بر مس می کوبید و طبعا سروصدای زیادی هم ایجاد شده بود .

فتحعلی شاه که خود را شاعر می دانست این مصرع بیمزه و مزخرف را سرود :

 بگرد عارض مسگر نشست گرد ذغال ..

بعد از شاعر همراهش خواست که این مصرع را تکمیل کند ٬ او هم بدون یک لحظه تردید اضافه کرد :

 صدای مس به فلک می رود که ماه گرفت !

متاسفانه نام شاعر در این روایت نیامده است . ولی هرکه بوده توانسته فی البداهه مصرعی به این زیبائی بگوید .

یک روایت دیگر برای حس ختام ٬ حاج میرزا اقاسی صدراعظم معروف به دوچیز خیلی علاقه داشت . اول ساختن و حفر قنات و دوم هم ساختن توپ های جنگی و همه بودجه را صرف این دوکار می کرد . شاعری برای طنز و هزل این رباعی را برای او ساخته بود :

نگذاشت به ملک شاه حاجی درمی

                                       شد خرج قنات و توپ هر بیش و کمی

نه مزرع دوست را از آب نمی

                                      نه ک... خصم را از آن توپ غمی !!!

 

ارشیو 13  روزی کودکی...

 

 ۳۳  )

 

روزی روزگاری . کودکی

 

 

 و فرشتگان پرسیدند ٬ چگونه است که اینان مرگ و دفن دیگران می بینند و ایشان را پس از این عیش چگونه بود ؟ خداوند فرمود من بر دل ایشان غفلت افکنم .چنان که نزدیکان را به دست خویش در خاک کنند و سپس بازگردند و ایشان را هیچ از این رنج در خاطر نباشد و فراموش کنند همه آن چه بر ایشان گذشت..

 

 یک ـــ  توی اطاق من یک پنجره هست که روی این پنجره به جای پرده پارچه ای ٬ یک پرده حصیر نصب شده است . اما این حصیر را از داخل نصب کردم . کاملا هم معمولی است و از این فانتزی های ظریف نیست . جائی هست به نام اسایشگاه معلولین ذهنی دکتر شریعتی . کمی بالاتر از بولینگ عبدو در پل رومی ٬ خیابان شریعتی ٬سالها پیش من مدت کوتاهی آنجا کار می کردم . آن جا به بچه ها حصیر بافی هم یاد می دادند . و این پرده را از یکی از بچه های آنجا هدیه گرفتم .

چند روز پیش آمدم خانه و متوجه شدم یکی دوتا از حصیرهای پائین پرده را کنده اند . معلوم بود که کار آنیتا و کیان است . بچه های خواهرم . آنیتا را که می شناسید امسال رفته کلاس اول و برادرش هم که کیان است .اکثر فامیل می گویند کیان دققا مثل بچه گی های من است . پسرکی لاغر و تکیده با پوست سبزه و مژه های بلند . کیان کلاس سوم دبستان است. از مامان پرسیدم قضیه چیست و او گفت گویا می خواستند بادبادک درست کنند ....

فردایش توی اطاق نشسته بودم و متوجه شدم صدای پچ پچ ارام بچه ها می اید . ظاهرا نمی خواستند من بفهمم که آمده اند . برعکس همیشه که اول از همه می آیند پیش من و تند تند اتفاقات جدید مدرسه را تعریف می کنند .

این دفعه به خاطر حصیر کذائی از من خجالت می کشیدند و نمی خواستند با من رو در رو شوند . من را دوست دارند و تصور کردند به خاطر حصیر خیلی ناراحت شده ام ! به هرحال آوردمشان اینجا و برایم تعریف کردند چه طوری از مدتها پیش می خواستند بادبادک درست کنند و حصیر گیر نمی آمده ! ( این مشکل را من هم وقتی همسن آنها بودم داشتم ! ) برایشان گفتم که چطوری از حصیر خانه های قدیمی کش می رفتیم و آن حصیرها چون کهنه بودند دیگر به درد بادبادک نمی خوردند . چون خشک و غیرقابل انعطاف بودند ..

تعریف کردم که در نزدیکی خانه پدربزرگم یک مغازه کوچک بود و پیرمردی صاحبش بود و لواشک و حصیر و سریش و هرچه یک بچه کوچولو احتیاج دارد می فروخت..

دوباره دوتا حصیر از پرده جدا کردیم . هنوز خوب بودند چون پرده کذائی در معرض باد و باران نبود و می شد به حصیرهایش امیدوار بود .

قدم به قدم برایشان توضیح دادم که چطور بادبادک می سازند . چرا نمی شود آن را  با روزنامه ساخت . تعادل چقدر مهم است . چطور باید پائینش کمی سنگین تر از جلویش باشد تا باد به زیر سینه اش بخورد . دمش باید چقدر طول داشته باشد و نخش را کجا می بندند..

 یادم نیست اخرین بار کی در آسمان محله یک بادبادک دیده ام . ده سال ؟ بیشتر ؟ نمی دانم ٬ ولی بادبادک ما خیلی خوب بلند شد .  پشت بام شش طبقه هم خیلی کمک کرد . به هرحال بادبادک رفت بالا و انقدر بالا رفت تا به یک تمبر پست تبدیل شد . آن بالا ایستاده بود و گاهی با طنازی تکان می خورد . نخش را بستیم به میله آنتن و بادبادک مدتها آن بالا بود . از عصر تا موقعی که دیگر هوا تاریک شد و نمی توانستیم ببینیمش . ولی صبح دیگر نبود . ظاهرا باد نخش را پاره کرده بود . قبل از این که باران ترتیبش را بدهد . بچه ها ناراحت شدند . ولی برایشان توضیح دادم که این قضیه برای یک بادبادک پایانی دلیرانه و خوشایند است....

  دوم  ـــ  دوم دبستان بودم . یک کتابی در ویترین کتاب فروشی دیده بودم که راجع به زندگی اعراب بادیه نشین بود و روی جلدش عکس یک عرب با یک سگ تازی بود . عطش دیوانه واری برای تصاحب این کتاب در خودم حس می کردم . در عین حال هم پولش را نداشتم و هم این که چنین تقاضائی های در خانه ما بیشتر به شوخی شبیه بود و شک نداشتم که آن را برای من نمی خرند .

از جیب بابا به اندازه قیمت کتاب که نه تومان ( نود ریال ) بود پول برداشتم . و بعد دوان دوان رفتم به کتابفروشی و کتاب کذائی را خریدم .

وقتی برگشتم ٬ هیجان زده و عجول برای خواندنش ٬ اما وقتی وارد خانه شدم بابا منتظرم بود ٬  کتک خوردم و بعد مامان واسطه شد که من را ببخشند . ولی پدرم گفت که قضیه به او مربوط نیست . زنگ زده به کلانتری و آنها هم گفته اند می ایند تا دزد !!  را ببرند . و گفت که قانون این است که دست های دزد را قطع می کنند و تا آن موقعی که پلیس ها بیایند مرا در حیاط نگه خواهد داشت . بنابراین گوشم را گرفت و مرا انداخت توی حیاط و گفت زیاد طول نمی کشد . یکی دوساعت بعد پلیس ها می آیند. این را گفت و بعد در ورودی حیاط به خانه را هم قفل کرد .

گوشه ای از حیاط یک میز پینگ پونگ داشتیم . زیر میز کز کرده بودم و با وحشت ٬ وحشتی که نمی توانم بگویم چقدر  ٬ از پس پرده اشک به دستانم نگاه می کردم و تجسم این که چگونه قطع می کنند . به من گفته بودند می گذارند روی میز و با ساطور قطع می کنند . هم از دردش وحشت داشتم و هم این که بعدا زندگی بدون دست چگونه خواهد بود ؟

شب شد ٬ هوا خیلی سرد نبود . ولی انقدری بود که بعد از مدت طولانی بودن در فضای باز احساس سرما کنی . دندانهایم به هم می خورد ونمی توانستم بفمم از سرما است یا از ترس. نمی دانستم پلیس ها چرا تا این حد دیر کرده اند ؟

خوابم برد . نمی دانم چقدر خوابیدم و ساعت چند بود . به هرحال خانه ما دوتا در داشت و درب حیاط  اکثرا قفل بود . درب راهرو هم همینطور ٬ ولی من به آرامی پنجره اطاق خواهرهایم را باز کردم و  وارد خانه شدم . طول خانه را طی کردم و بعد از درب دیگر وارد کوچه شدم .

دویدم و فرار کردم . نمی دانستم به کجا ٬ فقط می دویدم . کوچه تاریک و ترسناک بود . صدای دویدنم و انعکاسش در کوچه خلوت هنوز توی گوشم هست ..

وارد خیابان پاسداران شدم که نسبتا روشن بود و رفت آمد شبانه در آن جریان داشت . هرچند خیابان خلوت بود و مغازه ها هم تعطیل بودند .

تقریبا ده دقیقه دیگر هم دویدم تا این که ماشینی در کنارم ترمز کرد و یکی گفت وایستا ببینم . پلیس بودند و ماشین هم گشت کلانتری بود . من گوش ندادم و سریعتر دویدم . تا آن جائی که توان داشتم . از پلیس می ترسیدم ٬ چون قرار بود بیایند دستهایم را قطع کنند .

بالاخره یکی از پشت مرا گرفت و برد به سمت ماشین . توی ماشین از من پرسیدند خانه ام کجاست و اسمم چیست ؟ و این که چرا فرار می کنم ؟ به این سئوال نتوانستم درست جواب بدهم و فقط گریه کردم .

پلیس ها مهربان بودند و مرا دلداری دادند . بعد هم خاموش ماندم و با تحسین به آنها نگاه می کردم و صدای بیسیم که گاهی با خش خش چیزهائی می گفت و قطع می شد  . همانطور که پلیس ها برای همه پسربچه ها همیشه اسطوره هستند . سعی کردم از بین صندلی ها اسلحه آن پلیس را ببینم که روی کمرش بود . ولی او متوجه شد و با مهربانی دستی به سرم کشید .

 یکی شان که مرد میانسالی بود از ماشین پیاده شد و زنگ خانه را زد .  بیچاره بابا  در را باز کرد و از دیدن من و پلیس به شدت حیرت کرد و ترسید .

من را داخل خانه کردند و من نفهمیدم آن مرد به پدرم چه گفت . ولی از تن صدایش می شد فهمید که در حال پرخاش است .

مامان به من غذا داد و من آن را  خوردم که به دلیل اشک هایم شور شده بود .فرارم خیلی زود تمام شد . من اما هنوز هم  پسرکی را می بینم که آن شب در آن کوچه تاریک دیوانه وار می دوید . فراری به سوی رهائی ٬ به خودم می گویم بدو..بدو پسر ٬ بدو ....نگذار بگیرندت..

ای کاش می توانستم تند تر بدوم . حتی تند تر از آن پلیس مهربان ٬ داستان جوجه اردک زشت پایانی خوش داشت . برای من اما چنین نبود . او خانه اش را ترک کرد و بعد مغرور و برتر از همه بازگشت ٬ او قوئی زیبا شد . من فرصت نداشتم.  آن شب مثل همیشه به تنهائی در اطاق پذیرائی خوابیدم که پرهیب مبل هایش در تاریکی هرشب مرا می ترساند تا خوابم می برد . آن شب از رنج تحقیر و توهین و سرزنش دیر خوابم برد . و این که چقدر ساده ٬ میل به تملک آن کتاب از من یک دزد پست ساخت  . یک دزد کوچولو  که می خواستند دستانش را قطع کنند . ولی او فرار کرد و گریخت . تندتر از همه دوید ٬ تندتر از کسانی که با ساطور تعقیبش می کردند . و من هم اینجوری برای افسانه خودم پایانی خوش ساختم. در تخیلم و قبل از این که آن شب خوابم ببرد ..

سوم ــ   با سحر نشسته بودیم توی اشپزخانه آن خانه که بزرگ و زیبا بود . ما داشتیم چائی می خوردیم و خانم جوان صاحب خانه هم داشت کاری انجام می داد ٬ فضای خانه ارامش بخش و دلنشین بود . بعد یک گربه وارد شد که یک دست نداشت . آن خانم گفت که این گربه را وقتی بچه بود از توی کوچه پیدا کرده و چقدر طول کشیده تا دامپزشک ها درمان را کامل کنند .  همه شان می گفتند بگذار یک آمپول بزنیم و خلاصش کنیم . ولی آن خانم امیدوار بود . بچه گربه زنده ماند و اکنون هم بزرگ شده و با مسئله دستش هم کنار آمده است ٬ گربه ارام و خوشبخت به نظر می رسید و وقتی من نوازشش کردم چشمانش را بست ....

  چهارم ــ  توی بیمارستان ٬ ایستاده بودیم کنار تخت مرد جوانی که نیمه بیهوش بود و سه ساعت قبل او را تحت یو ار او دی ( ترک اعتیاد سریع ) قرار داده بودند . علی رغم این که تقریبا بیهوش بود اما بدجوری بیقرار به نظر می رسید . مدام دست ها و پاهایش را باز و بسته می کرد و زیرلب هذیان هائی می گفت که درست شنیده نمی شد . دکتری آمد تا سوند را بردارد . از من خواهش کرد پاهایش را نگه دارم و دوستم هم دستانش را گرفت . فضای بیمارستان مثل همه بیمارستان ها غم انگیز بود همراه با آن بوی خاصی که در همه بیمارستان ها یکسان است . روی تخت کناری پسری خوابیده بود که به زحمت نوزده ساله مینمود .سه روز از بستری شدنش می گذشت و حالا با چشمانی نیم بسته ما را نگاه می کرد . چشمان یشمی رنگ و بسیار زیبائی داشت . یک پوست و استخوان بود با رنگی سیاه . یک پرستار برایش چائی آورد و کمی با هم صحبت کردند . پرسیدم چه چیزی مصرف می کرده . گفت کراک . گفتم چقدر ؟ گفت خیلی و بعد چشمانش را بست ...

می خواستم شب را با دوستم آنجا بمانم تا تنها نباشد . ولی گفتند برای یک نفر همراه اضافه باید چهل تومن پول بدهیم . ارزش را نداشت . پرستار کشیک پشت میزش در بخش نشسته بود و مجله خانواده می خواند . وقتی نگاهش کردم پوزخندی زد و آدامسش را ترکاند ...

 

   پنجم ـــدوتا خواهر در مجموعه اپارتمان های اسکان زندگی می کردند ٬ سر میرداماد . من اولین بار بود که به این خانه می آمدم .  باز نشسته بودم توی اشپزخانه و خواهر کوچکتر هم خیلی عبوس نشسته بود جلوی تلویزیون . خواهر بزرگتر از این آدمهائی بود که همیشه بلند حرف می زنند . داشت برای من از مردی صحبت می کرد که او عاشقش بوده و چطور آن مرد از عشق او سو استفاده می کرده است . درب کابینت ها را خیلی محکم به هم می زد و گاهی هم به خواهر کوچکتر می گفت گوش میدی احمق ؟ حواست هست ؟ یا تو هم مثل من قراره خر بشی ؟ ولی او هیچ چیزی نمی گفت و فقط موهایش را دور انگشتش می پیچید .

احساس می کردم اگر کمی دیگر اینجا بمانم از شدت کلافگی فریاد خواهم زد . ولی خواهر بزرگتر نگذاشت بروم و با پرخاش می گفت شام پخته است . نمی دانم چرا همه حرفهایش را با صدای خیلی بلند می زد . انگار سرت داد می کشید .

قبل از شام دوستش هم آمد که هم سن و سال او می نمود . تقریبا سی ساله ٬ نشستند جلوی هم  صاحب خانه مطابق معمول داد می کشید و در عوض این یکی به طرز اعصاب خرد کنی اهسته حرف می زد ....

بالاخره زدم بیرون . اول از همه شماره تلفنش را از روی گوشی پاک کردم و بعد گذاشتم هوای سرد توی ریه هایم برود...

تمام شد .

 

آرشیو 12

 

 

 ۳۲ )

برادران مقدم...

 

 یاد آر ٬ ز شمع مرده یاد آر.....

حسن مقدم ٬ فرزند محمد تقی خان احتساب الملک در بهمن ماه ۱۲۷۷ شمسی در ارک تهران به دنیا آمد و پدرش احتساب الملک از درباری های قدیمی و این خانواده نسل اندر نسل در دربار شاهان خدمت می کردند .

به اختلاف سه سال و اندی ٬ محسن مقدم به دنیا آمد و این دوبرادر  هردو اهل فرهنگ و هنر و خدمات بی پایانی به ایران کرده اند . غریبی این دو و این که خیلی از ما حتی اسم آنها را نشنیده ایم . باعث شد تا چند سطری راجع به این دو برادر بنویسم و به نظرم حیف است آدمهائی مثل این دوبرادر غریب و مهجور باشند و ما حتی اسمشان را نشنیده باشیم .

حسن مقدم از همان کودکی واجد استعداد و هوش بی پایانی بود . بعد از تمام کردن مدرسه به اروپا رفت و در پاریس به تحصیلاتش ادامه داد . او بعد از مدتی به تسلطی بینظیر در زبان فرانسه دست پیدا کرد و به همین زبان قطعات ادبی می نوشت و شعر می سرود . عربی و انگلیسی را هم به طور کامل می دانست و از او نوشته هائی به این دو زبان هم باقی مانده است .

حسن مقدم  علاوه بر اروپا در مصر و ترکیه نیز زندگی کرده و مدتی دوست و همکار مرحوم ابوالقاسم لاهوتی بود . ابوالقاسم لاهوتی شاعر چپ گرا و بسیار با استعدای بود که متاسفانه قربانی بازی های سیاسی و ماجراهای دیگری شد که باعث گردید هیچ وقت به آن جایگاهی که لایقش بود دست پیدا نکند و نهایتا در غربت و تنهائی در اتحاد جماهیر شوروی فوت کرد . لاهوتی اگر این سرنوشت شوم را پیدا نمی کرد قطعا به یک چهره استثنائی و ماندگار در ادبیات ایران  تبدیل می شد . از او یک جلد دیوان شعر هم باقی مانده است و همچنین ترجمه ای از شعر و سرود معروف  سوسیالیست ها که چنین اغاز می شود : برخیز ای داغ لعنت خورده....

و قطعاتی دیگر  مثل :

 قراول سوت زد ٬ یعنی که می ایند یاغیها

ـ نهان در پشت سنگر ! ( داد صاحبمنصب این فرمان )

سپاهی مضطرب ٬ مردان تماشاگر زنان عریان

به لبهائی همه خشک و رخ زرد و تن لرزان

زن و فرزند مظلومان ٬ نه یاغیها نه طاغیها...

باری ٬ از مطلب دور شدیم ٬ حسن مقدم در ایران کار تئاتر را شروع کرد و  همچنین یک نمایشنامه هم نوشت به نام جعفرخان از فرنگ برگشته  که نگاهی است طنزآلود  به کسانی که چند صباحی در اروپا بودند و هویت خویش را از دست داده بودند از یک طرف و از دیگر سو فرهنگ پائین و جهل و خرافاتی که در میان عامه مردم وجود داشت . جعفر پسر یک خانواده سنتی ایرانی است که می رود فرنگ و با سگ بر می گردد ! مادرش نمی تواند تحمل کند که حیوانی نجس در خانه اش است و زبان جعفر را هم نمی فهمد . چون جعفر از هر ده کلمه نه تایش را به فرانسه غلط غولوط میگوید و تعارض این دو جالب است . می خواهد برود حمام ولی دائیش تقویم از جیب در می آورد و می گوید امروز برای حمام رفتن سعد نیست و نحس است ! از حمام منصرف می شود و می خواهد برود قدم بزند که یکی عطسه می کند و باز دائی جلویش را می گیرد که صبر آمد !

حسن مقدم  به عنوان یک روشنفکر اروپا دیده باید طرف جعفر باشد و به فرهنگ ایران ایراد بگیرد ولی اینطور نیست و او هم جعفر  و هم بقیه را به یکسان مورد انتقاد قرار می دهد .

در نمایشنامه ای به نام ایرانی بازی که در واقع قسمت دوم جعفر خان است می گوید :

مردم شرم کنید از این همه تکرار تاریخ و اشتباهات تاریخی ٬ این همه شکست تاریخی ٬ این همه مرعوب ظواهر غرب پیش رفته بس نیست ؟ چگونه می خواهید با این ضعف ها ٬ نارسائی های فکری و بدفهمی از فرهنگ و تمدن حضوری جدی در عصر و زمانه داشته باشید ؟ چطور ممکن است جعفر خان های سطحی نگر ٬ غربگرا ٬ به مدت صد سال ٬ مثل شتر عصاری به دور خود بچرخند و از تکرار اشتباهات و بدفهمی های اجتماعی شان نترسند و واهمه نداشته باشند ...

در کشور فرانسه مسابقه ای گذاشتند و در واقع فراخوانی بود از نخبه گان جهان تا هرکس مقاله ای در مورد رومن رولان بنویسد . با کمال تعجب حسن مقدم به راحتی توانست مقاله ای به زبان فرانسه بنویسد و ارزش این مقاله چنان بود که در کنار بقیه مقالات که از غول های علم و هنر اروپا مانند زیگموند فروید وآندره ژید ( نویسنده مائده های زمینی ) و تاگور هندی قرار بگیرد و به صورت یک کتاب چاپ شود . تصور کنید . محسن مقدم از ایران در کنار فروید و ژید . تا به حال کمتر نویسنده ای از ایران است که به چنین افتخار بزرگی دست پیدا کرده باشد و تا آن جائی که من میدانم دیگر هیچ وقت نظیر این اتفاق تکرار نشده است .

حسن مقدم همچنین از مشاهده اوضاع اسفبار زن ایرانی هم رنج بسیار می برد و در دفتر خاطراتش می نویسد :

این اقایان بی فرهنگ و عقب مانده که نام شوهر و برادر و پدر را یدک می کشند . بیمارند . اما خودشان نمی دانند که بیمارند و این بیماری به آنها شکل انسانی و غریزه حیوانی داده است ....

حسن مقدم ٬ علی رغم تمام ارزش ها و محسناتش سرنوشتی بسیار هولناک و غریب پیدا کرد . چنان که باورش سخت می نماید و آدم فکر می کند که این صحنه ای از یک فیلم هالیوودی است . و اما این سرنوشت عجیب چه بود ؟

پایان یک زندگی کوتاه :

حسن مقدم در سن بیست و هفت سالگی به مصر رفت و قصدش هم این بود که از کتاب های بی نظیر کتابخانه الازهر مصر استفاده کند . در آنجا کتاب های خطی ایرانی زیادی وجود داشت  و او هم در حال تحقیق درباره تاریخ ایران بود . اما چند ماه بیشتر نگذشته بود که حادثه ای آرامش زندگی او را به هم ریخت :

باستان شناسان اروپائی به تازگی موفق شده بودد مقبره یکی از فرعون های مصر به نام توتان خامون را پیدا کنند . بعد از مدت کوتاهی تعداد زیادی از این باستان شناسان به مرگ های مختلف فوت کردند و یکی دچار تصادف شد و دیگری بیمار شد و...

درون مقبره کتیبه ای بود که در آن نوشته بود هرکسی به اینجا بیاید و ارامش فرعون را به هم بریزد دچار نفرین فراعنه شده و در مدت کوتاهی با مرگی دلخراش خواهد مرد . دست بر قضا مرگ های متعدد باستان شناسان هم این موضوع را تایید می کرد و هیچ کس هم نمی توانست توجیه دقیقی برای این مسئله پیدا کند .

حسن مقدم هم که دشمن همیشگی خرافات بود در دفتر خاطراتش نوشت :

به نظرم این شایعه را ساختند و در بین مردم رواج دادند که کشفیاتشان به تاراج نرود و مدعیان تصاحب اموال مقبره زیاد نشود . عقل من اجازه نمی دهد که این حرفهای عوامانه را باور کنم . چگونه یک نفر سه هزار سال بعد از مرگش می تواند متجاوزین مقبره اش را مجازات کند ؟ در ضمن درست است که عده زیادی از این باستان شناسان مردند . اما هرکدام از این مرگ ها دلیلی داشت و هیچ کس خود به خود فوت نکرد . اگر مثلا فلانی کمی احتیاط می کرد زیر ماشین نمی رفت و این حرفها راجع به نفرین فرعون خرافات احمقانه ای بیش نیست..

سرانجام روزی حسن مقدم با یک دوربین عکاسی و یک کلاه ایمنی وارد مقبره شد و قصد داشت از آن جا بازدید کاملی داشته باشد تا ثابت کند از خرافات نمی ترسد . هم فال بود و هم تماشا...

حسن مقدم به مدت سه ساعت درون مقبره به تحقیق مشغول بود . خودش می گوید :

از مقبره که بیرون امدم احساس غرور می کردم . چون دچار هیچ حادثه ای نشده بودم و بسیاری از دوستان مصری به این خاطر که چنین تصمیم جسورانه ای گرفته بودم من را سرزنش کردند . ولی من با ریشخند به آنان می گفتم که دیدید هیچ اتفاقی نیفتاد ؟

با کمال تعجب . از فردای همان روز دچار تب شدیدی شد و بعد از سه روز وقتی دید تب قطع نمی شود به نزد دکتر رفت . بلافاصله با تشخیص سل استخوانی در بیمارستان قاهره بستری شد و هیچ کس هم نفهمید حسن مقدم از کجا و برای چه باید دچار چنین مرضی شود که اتفاقا در مصر بسیار هم کمیاب است . بعضی معتقدند او به خاطر تنفس هوای مقبره الوده شد اما میکروب سل بیشتر از دوساعت در هوای ازاد زنده نمی ماند و نمی توان باور کرد از سه هزار سال پیش چنین میکروبی در هوای مقبره باقی مانده باشد . هرچند بعضی از باستان شناسان معتقدند که توقف طولانی حسن در هوای آن مقبره باعث آن بیماری مهلک شد .

باری . بیماری از یک طرف و محیط بیمارستان قاهره از طرف دیگر حسن مقدم را دچار افسردگی کرد . او از این بیمارستان رفت و در اروپا به معالجه ادامه داد و در یک کلینیک بسیار مجهز و تخصصی در کوه های الپ سوئیس بستری شد .

در خاطراتش می نویسد :

تب ناراحتم نمی کند . اما این لخته های خون. این تک سرفه های خون آلود مرا حتی از خودم متنفر کرده است . از همه کس و همه چیز زده شده ام . گاهی فکر می کنم رفتنی هستم . ولی خوب . اگر اینطور است و اگر باید بروم پس دیگر این همه تشریفات ناراحت کننده و خستگی آور برای چیست ؟ این تک سرفه ها مرا خسته کرده ٬ درد سینه...درد سینه ..

مرگ قدم به قدم پیش می اید و با کمال تعجب هیچ کدام از  درمان ها هم جواب نمی دهند . پزشکان گیج شده اند و نمی توانند بفهمند چرا درمان های رایج و موثرشان در این مورد هیچ پاسخی نمی دهند.

حسن مقدم چنین می نویسد :

 بله از مرگ نمی ترسم . علاقه من به زنده ماندن چندان هم زیاد نیست . نمی دانم الان چی باید بنویسم . من جوانم . خیلی جوانم .....

یک هفته بعد :

خدایا چرا من هرچه به مرگ نزدیکتر می شوم به زندگی علاقمند تر می گردم ؟ برای آینده خود نقشه ها دارم . کشورهای دیدنی زیادی است که ندیده ام  سازهای دلپذیر زیادی است که هنوز به آن گوش نکرده ام . انسان های زیادی وجود دارند که هنوز عاشقشان نشده ام . ملت دردمند و بدبختی دارم که هنوز کاری برای نجاتشان نکرده ام . انصاف نیست . انصاف نیست . انصاف نیست...

حسن مقدم در دوران اقامت در بیمارستان سوئیس سه نمایشنامه دیگر هم به زبان فرانسه نوشت . این ها آخرین ضربه های این قهرمان خیانت دیده هستند که تمام عمر کوتاهش را وقف دنیای هنر و اندیشه کرد .

۱۳ نوامبر ۱۹۲۵ ــ ابان ماه ۱۳۰۴ شمسی ساعت یازده ظهر این جوان دنیای فانی را ترک کرد و ناکام و خسته از این دنیا رفت .  مزار حسن مقدم در گورستان لاره سوئیس است و تنها قبری است که بر خلاف بقیه رو به قبله است . روی سنگ قبر به دوزبان فارسی و لاتین نامش حک شده و خط فارسی سنگ هم بسیار عجیب است . علتش این است که سنگتراشان سوئیس هیچ کدام با خط فارسی آشنا نبودند و برادرش این کلمات را روی یک تکه کاغذ نوشت و به آنان داد تا از رویش بنویسند ...

هنگام مرگ برادر و پدرش به اضافه خانمی فرانسوی و زیبا به نام ژیلبرت بر بالینش بودند و این خانم که بسیار به حسن علاقه داشت پس از مرگ وی دچار افسردگی بی پایانی شد و چنان این اندوه بزرگ بر چهره اش حک شده بود که نقاشان از صورتش به عنوان مدل استفاده می کردند...

چهره حسن مقدم . در عکسی که از او مانده چنین است . موهای مجعد و پرپشت . چشمان نجیب و بینی ظریف و نهایتا چهره ای مردانه و دلنشین . عکس دیگری هم از او هست که در آخرین روزهای حیاتش گرفته شده . مرد جوانی با مو و ریش بلند و نامنظم که بارانی بر تن دارد و با نگاهی افسرده و غمگین به دوربین خیره شده است ..

 و چنین شد پس ٬ که با نفرین فرعون و بازی سرنوشت ٬ این امید بزرگ آینده ادبی  کشورمان از دست رفت ...افسوس که قدر او را ندانستند و در میان او و دیگران فرقی نگذاشتند...روحش شاد .

و اما برادر کوچکتر ٬ محسن مقدم .

او از کودکی به هنر . مخصوصا نقاشی علاقه مند بود . در عین حال اشیا عتیقه و تاریخی را هم بسیار دوست داشت و با پول توجیبی اش از  دستفروشان عتیقه مسجد شاه هرچیزی می توانست می خرید . بقیه او را مسخره می کردند و می گفتند محسن جهود شده است !

اما حسن که برادر بزرگترش بود او را درک می کرد و نمی گذاشت که دیگران ذوق اش را کور کنند . محسن توانست با کمک برادر به اروپا برود و در هنرهای زیبا تحصیل کند . در نهایت ایشان یک نقاش و یک باستان شناس بزرگ شد و به همت او بود که بسیاری از اثار تاریخی ایران در کشور ماند و همچنین بنیان گذار دانشکده هنرهای زیبا هم او است و خدماتی که محسن مقدم به هنر ایران کرد شاید هیچ کس دیگری نکرده باشد .

پروفسور محسن مقدم از بدو تاسیس دانشگاه تهران کرسی استادی هنر را در اختیار داشت و به خاطر سخنرانی هائی که در نقاط مختلف جهان انجام داد به دریافت نشان ها و مدال های بسیار مفتخر شد .  کشورهای فرانسه  و ایتالیا و شوروی بهترین و گرانقدر ترین نشان های خود را  به او اعطا کردند و همچنین به خاطر سی و سه سال استادی در دانشگاه تهران و کوهی از خدمات ارزنده از ایشان در کنار پروفسور محسن هشترودی و ذبیح الله صفا با مقام استادی ممتاز تجلیل کرد ..

همچنین ایشان از همان کودکی یک کلکسیونر بزرگ کتاب و اثار باستانی بود و همه را در یک موزه خانگی در خانه اجدادی خویش که اتفاقا یکی از خانه های نادر و باستانی تهران است حفظ کرد . اثار باستانی و عتیقه های این موزه و همچنین کتاب های خطی که در این موزه هستند تک تکشان بدون قیمت هستند و به واسطه یگانه بودنشان نمی توان هیچ قیمتی روی آنها گذاشت . این مرد بزرگ نیز وصیت کرد که پس از مرگش دانشگاه تهران صاحب اصلی و تنها مالک این موزه بی نظیر باشد .

محسن مقدم واجد تسلطی بی چون و چرا در چندین و چند شاخه هنر بود ٬ برای مثال یکی از موثق ترین افراد صاحب نظر در مورد معماری ٬ هنرهای تجسمی و مجسمه سازی بود و از ایشان مقالات بسیار خواندنی و جالب در این زمینه ها باقی است . همچنان که در شعر و ادبیات هم دست داشت .

محسن مقدم بر خلاف برادرش عمری دراز داشت و به نوبه خود خدماتی بی نظیر و بسیار با ارزش به ایران کرد . ذکر تک تک افتخاراتی که کسب کرده است به حدی طولانی است که نمی توان در اینجا نوشت . همینقدر بدانید که به ندرت ممکن است شخص دیگری به این افتخارات رسیده باشد . مرحوم محسن مقدم در سال هزار و سیصد و شصت و پنج در خانه اش درگذشت . از وی فرزندی به جا نماند و بدین ترتیب با مرگش پرونده خاندان احتساب المک بسته شد .

باری . رفیق عزیز . ممنونم که تا اینجا خواندی . بدون شک این پست با بقیه تفاوت داشت و شاید ربطی هم به این وبلاگ نداشته باشد . ولی راستش حیفم آمد چند سطری در باره این دو برادر ننویسم و قطعا تعداد خواننده های اینجا هم زیاد نیست . اما همین که باعث شد یادی از این دو مرد بزرگ باشد و بشناسیم  دونفر از کسانی که فرهنگ ایران به آنها مدیون است کافی است .

به قولی خاک ایران زمین از چنین مردانی خالی مباد که عظمت مملکت نه به سنگ و چوب و کوه و جنگل . بلکه به مردمان آن است .حداقل وظیفه ما این است که هرکدام قدمی برداریم . وگرنه اگر فقط بخواهیم به عظمت از دست رفته و گذشته مان ببالیم  به سادگی چنان می شود که فردا گمنام ترین فرزندان این سیاره خواهیم بود . 

زمانی ملل دیگر به اینجا می امدند نه برای تجارت یا استعمار یا کشور گشائی ٬ بلکه می آمدند تا یاد بگیرند از هنر و علم و فرهنگ و اندیشه ٬ ما فرزندان چنین اجدادی هستیم . افسوس که آنقدر از این حرفها گفتند که اکنون تکرارش بسیار مبتذل به نظر می اید . اما ای کاش بتوانیم و  بشویم آنچه که استحقاقش را داریم . آن چه به سر ما آوردند و می آورند نصیب کمتر ملت بخت برگشته ای شده است . مغول و تاتار و عرب ما را در بر گرفت . بعد جهانخواران سیری ناپذیر ٬ روس و انگلیس و دیگران و حالا مائیم روبروی یکدیگر ٬ کشوری ویران شده از دشمنی ها و حماقت های دور و نزدیک ٬ در عین حال همیشه و در سیاه ترین روزهای این مملکت همیشه چراغ هائی بوده اند . چراغ های بی ادعا . چراغ هائی در ظلمت ....

ری و اصفهان و شیراز ٬ طوس و خراسان ٬ زادگاه شعر و هنر بوده ایم . نبض شعور زمانه  می زده است در رگ رودکی ٬ در خون هزار و اند ساله ی جوی مولیان ..

 هنوز هم مانده ٬ هنوز از این فرهنگ محتضر چیزی باقی مانده که بتواند در این فضا ادامه یابد . ما نوادگان خواجه هرات و مولانائیم ٬ هرچند که باید شرم کنیم . باید شرم کنیم که خود را وارث آن همه زیبائی و شعور می دانیم . و بذری هم نکاشته ایم که اکنون امید درو کنیم . علف هرزه که گندم و هنر و فرهنگ نمی شود ...

و اما ٬ علی رغم ما و این ارزوهای خاک گرفته مان در قلب این کویر بی حاصل . دلم خوش است به فردا ٬ زیرا به جائی رسیده ایم که هیچ ٬ هیچ چاره ای به جز پیشرفت نداریم . ما حق داریم که امیدوار باشیم . نوبت ما هم می شود . روزی مولانا و رودکی و دیگران را پس می گیریم . روزی همه چیز را پس می گیریم و مردمی خواهند بود در این مملکت بدون حسرت دیروز و بدون این که از عظمت کشورشان با افعال ماضی صحبت کنند...

 ۳۱ ) 

ببری ...

 

بچگی های من تا پنج سالی  در شهرستان های مختلف و بعد ازآن در یک خانه در شمال خیابان پاسداران تهران گذشته است . یک خانه ٬ موقعی که همه خانه داشتند و این اپارتمان های کوفتی اینجور مد نشده بود .

یک روز . زمانی که من تقریبا ده ساله بودم . حوالی غروب صدای ماشین بابا را شنیدم که به پارکینگ وارد می شد . رفتم تا درب کرکره ای پارکینگ را ببندم ( این یکی از وظایف من بود ) بعد با تعجب دیدم بابا خم شده توی ماشین و صدا می زند ببری ..ببری..

همه چیز از آنجا شروع شد که مامان متوجه شد خانه موش دارد و یکی دوتا از پارچه های مورد علاقه اش را جویده اند . تصمیم گرفتند یک گربه به خانه بیاورند و این ببری گربه ای بود که به تازگی به دنیا آمده و بابا از یکی از دوستانش گرفته بود که ماده گربه ای داشتند و دوماه پیش بچه زائیده بود .

توی ماشین . دوتا چراغ کوچولو به رنگ ابی برق می زد . ببری یک بچه گربه پرشین ٬ به طرز باورنکردی پشمالو ٬ سیاه یک دست مثل ذغال با چشمان ابی براق ٬ نوعی ابی سیر که باید میدیدی تا بفهمی چه می گویم .

اسمش را صاحب قبلی اش گذاشته بود ببری و حالا این ببری خانم ( ماده بود ) با کنجکاوی و احتیاط داشت به همه سوراخ سمبه های خانه سر می کشید و همانطور که عادت گربه هاست . شناسائی همه چیز در اولویت اول قرار داشت !

شب که همه خوابیدند قرار شد ببری در سالن باشد . ولی حیوان کوچولو بود و از تنهائی می ترسید . انقدر میومیو کرد و به زیر در پنجول کشید که در نهایت او هم آمد پائین پای من روی تخت خوابید و من صدایش را می شنیدم که با رضایت خرخر می کرد .

از فردا من و ببری شدیم پایه همدیگر و تصور نمی کنم هیچ چیزی مثل این بچه گربه می توانست تنهائی من را پرکند که دوخواهر داشتم و آنها  به خاطر فاصله سنی و دختر بودن بیشتر اوقات را با هم بودند و من همیشه مجبور بودم تنهائی بازی کنم .

من می شدم شکارچی و ببری هم ببر ادمخوار ! یا قایم موشک و من جائی قایم می شدم و او دنبالم می گشت و وقتی پیدایم می کرد یک میو کوچک می کرد که یعنی پیدات کردم . یا با توپ پینگ پونگ فوتبال بازی می کردیم و ...

خیلی بازی های مختلف داشتیم . ببری بی نهایت شیطون و پر انرژی بود . مکان مورد علاقه اش بالای پله هائی بود که از سالن به اطاق خواب ها می رفت ( خانه دوبلکس بود ) و آنجا کمین می کرد تا یک ادم بخت برگشته ای بخواهد از پله ها برود بالا یا پائین و می پرید پاهایش را پنجولی می کرد . کلا ببری تصور می کرد خیلی موجود خطرناک و ترس آوری است و بقیه باید ازش بترسند و حساب ببرند !

در ضمن صاحب اصلی یخچال خانه همین ببری خانم بود و شما نمی توانستید بدون رضایت یا مشورت با ببری چیزی از یخچال بردارید ! وگرنه سروکارتان با پنجول های همیشه آماده به خدمت ببری خانم بود ...

بعد کم کم بزرگ شد و ی رفت توی کوچه برای خودش می گشت و میامد . بعد از مدتی هم با یک گربه نر روی هم ریخت که ظاهرا خیلی باب میل خانم بود . یک گربه قلدر گنده که یک چشمش را در درگیری های مختلف از دست داده بود و با هم روی دیوار لم می دادند و همینطوری که به شوهر عزیزش تکیه داده بود خیلی با غرور و افتخار نگاهت می کرد !!

یک روز  من در یک برنامه تلویزیونی ( برنامه دیدنیها که زمانی محبوب ترین برنامه تلویزیون بود . همان موقعی که دوتا کانال بیشتر نبود و هر هفته فقط یک فیلم سینمائی پخش می شد ) خلاصه . سیرکی را نشان می دادند که در آن یک نفر یک مقوا جلوی یک توله سگ می گرفت که رویش عددی نوشته بود و  سگ هم با پارس کردن می گفت آن چه رقمی است . مثلا برای عدد سه می گفت واق واق واق و برای دو هم فقط دوتا واق !

همین برای کلی رویا کافی بود . مطمئن بودم ببری از تمام سگ های دنیا باهوشتر است و ظرف ده دقیقه همه چیز را یاد خواهد گرفت و مشهور می شویم و...

فردا صبح از دفترم چند ورق کندم و رویش اعداد از یک تا ده را نوشتم . بعد ببری را نشاندم روی چهارپایه و هر ورق را یک بار نشان دادم که این یک است و این هم دو ....ببری هم با علاقه گوش میداد .احتمالا تصور می کرد این یک بازی جدید است ...

بعد دوباره عدد را نشانش دادم که این چند تاست ؟ ببری خیلی متفکرانه ( انگار می خواست معادلات دیفرانسیل را ذهنی حل کند !! ) نگاهی به ورق کرد و بعد پشت گوشش را خاراند و هیچ عکس العملی هم نشان نداد . فقط با دقت برگه کاغذ را بو کرد . نه میوئی و نه چیزی ..

تا شب من و ببری در تلاش بودیم . بعد از ده دقیقه حتی حاضر نبود روی چهارپایه بنشیند و بلافاصله می پرید پائین و فرار می کرد . آن شب دائی به خانه ما آمد و من جریان را برایش گفتم . او هم گفت که هیچ حیوانی قادر به درک ریاضیات ! نیست و موضوع سیرک فقط یک شرطی سازی ساده است . او عدد سه را نشان می دهد و حیوان پارس می کند . بعد از سه بار پارس مربی یک اشاره کوچک . مثلا با انگشتش می کند و حیوان پارس کردن را متوقف می کند . بعد توضیح داد که چگونه از غذا به عنوان پاداش استفاده کنم و به تدریج به حیوان یاد بدهم به اشاره من واکنش نشان دهد و در ضمن یادآوری کرد که این کار نیاز به صبر و حوصله ای زیاد دارد .

فردا از توی کابینت یک قوطی تن ماهی کش رفتم و این دفعه آموزش ها به خوبی پیش رفت . ببری خیلی سریع یاد گرفت که میو میو کند تا موقعی که یک تکه ماهی بگیرد و میومیو را بس کند . بعد از یکی دو روز هم میو میو می کرد و هم مواظب بود ببیند من کی انگشتم را  خم می کنم . البته قضیه به این سادگی ها هم نبود و اساسا گربه ها شخصیتی دارند که باعث می شود هیچ گونه اصرار یا تحمیلی را نپذیرند . مثلا شما هیچ وقت نمی توانید به یک گربه قلاده بیندازید..

باری . قضیه از این قرار بود . من و ببری ماجراهای زیادی داشتیم . انقدر که می توانم تا فردا صبح هم تایپ کنم . نهایتا یک روز پدرمادر عزیز من تصمیم گرفتند که از شر این گربه خلاص شوند . من هم در خانه ای بودم که در آن مخالفت بچه ها معنائی نداشت . یک روز ببری را درون یک سبد گذاشتند و بردند نزدیک خانه مادربزرگم رها کردند .

حالا قاعدتا باید برایت تعریف کنم که من ده سالم بود . برای من سخت بود . و بر این بچه ده ساله چه گذشت . این دومین باری بود که از یک حیوان جدا می شدم .اولینش سگی بود که در شش سالگی ام داشتم . ولی گفتنش چه فایده ای دارد ؟

فقط این را بدان که حتی الان که سالیان سال از آن ماجرا می گذرد . گاهی نگران ببری می شوم . به این فکر می کنم که زیر ماشین نرفته باشد ؟ گرسنه نیست ؟ سردش نیست ؟ حتی الانی که می دانم عمر طبیعی یک گربه بسیار کمتر از این حرفهاست .قطعا تصور می کنی این چه آدم احمقی است . اگر بگویم من بارها و بارها به خاطر این گربه گریسته ام چی فکر می کنی ؟ . خنده دار نیست ؟ ولی باور کن برای من خنده دار نیست . اصلا خنده دار نیست . حتی یک ذره..

این از آن پست هائی بود که از مدتها پیش می خواستم بنویسم . ولی می ترسیدم . صرفا به این دلیل که نوشتنش برایم بسیار سخت بود . خیلی سخت تر از آن چیزی که تصور می کنید . در زندگی هر کدام از ما ٬ اندوه هائی هست . تجربیاتی که هنگام گفتنشان بسیار پیش و پا افتاده و احمقانه به نظر می ایند . من از این ها زیاد دارم . بعضی ها معتقدند گفتن این چیزها  تسلی بخش است . ولی برای من هیچ وقت اینطور نبوده ٬ اینطور نیست....

۳۰)

 

ما را به رندی افسانه کردند..پیران جاهل شیخان گمراه...

 

 

ماجرا از این جا شروع شد که من وقتی از پرشین بلاگ اومدم به اینجا ٬ یعنی بلاگفا ٬ وقتی داشتم فرم عضویت را پر می کردم . ای میلم را اشتباه نوشتم . یعنی v یا وی را دوبار نوشتم ( در ابتدای کلمه وسوسه گر )

ظاهرا در تمام این مدت هم هرکسی به من میل می زد می رفت برای یک نفر دیگر که صاحب آن ای میل بود .

پریشب با یکی از بچه ها چت می کردم به من گفت قضیه چیست و می گفت برای من میل زده بود و بعد جوابی دریافت کرده بود که من حتما باید ببینمت و بیا یک قرار بگذاریم و ....

بعد هم یک پی نوشت در پست قبل گذاشتم که ماجرای ای میل این بوده و هرکسی به من میل زده دوباره تکرار کند . از این عصبانی بودم که یک آدم غریبه با حیثیت من اینجوری بازی کرده است . چون بی نهایت از این مسخره بازی های قرار گذاشتن و این حرفها آن هم با کسی که فقط خواسته دوکلمه درد دل کند متنفرم . ولی پیش خودم گفتم عیب ندارد . چشمت کور می خواستی ای میلت را درست بنویسی و این که میل ها می رفته برای یک نفر دیگر تقصیر خودت است .

تا این که امروز یک میل به من رسید از همان کسی که صاحب آن ای میل اشتباهی بود و نوشته بود این قضیه در این مدت برای من یک فان بود و برایم جالب بود این ای میل ها به من می رسد . تقصیر خودت بود که ای میل را اشتباه نوشتی و ..بعد هم نوشته بود که من از یکی از این میل ها عذاب وجدان دارم و آن هم این بود که یک نفر تقریبا چهار پنج تا میل زده بود که هرکدام چندین صفحه بود و نهایتا چون می خواست خودکشی کند این ای میل ها را به تو زده بود و کمک می خواست و...

در جوابش نوشتم که عیب ندارد . شما درست می گوئی . مقصر من بودم . در عین حال احتمالا آن ای میل ها هم جدی نبوده و تصور نمی کنم قضیه خودکشی و این حرفها جدی باشد .

فوری جواب داد که نه خیر ٬ قطعا جدی بود ٬ چون من انقدر می فهمم که یک چیز جدی را از  یک شوخی یا مشابه آن تشخیص بدهم و...

این را که خواندم واقعا دیوانه شدم ٬ برایش نوشتم که مردک احمق ٬ نزدیک به سه ماه میل های من می رسید به تو و در تمام این مدت انقدر شعور نداشتی که قضیه را برای من بگوئی . به قول خودت قضیه برای خودت یک فان !! بود . شنیدن درددل و بدبختی های مردم برایت فان است . باشد ٬ عیب ندارد و من هم در جوابت گفتم که اشتباه از من بود . حالا تو انقدر احمقی که می خواهی به من ثابت کنی میل آن بیچاره جدی بوده . توئی که انقدر فهمیده ای و می دانی جدی چیست و شوخی کدام است غلط کردی که من را در جریان نگذاشتی . حالا منت چی را می خواهی سرمن بگذاری ؟ در نهایت هم بعد از سه ماه خودم ماجرا فهمیدم  و تو انقدر فهم و درک نداشتی که یک کلمه به من بگوئی قضیه چیست . این همه از این کارهای چندش آور کردی و با هر بدبختی که به من میل زده بود یک قرار گذاشتی ( شکر خدا ظاهرا کسی هم نرفته این جانور را ببیند ) حالا  دم از فهم و شعورت می زنی ؟ به نظر خودت خیلی فهمیده ای ؟ مسخره...

خدایا ببین در کجا زندگی می کنیم و اطرافمان را چه کسانی پر کرده اند . حالا خنده دار این جاست که همین مردم وقتی پای صحبتشان بنشینی دم از شعور اجتماعی و عقب افتادگی ملت می زنند . ولش کن بابا فقط اعصاب آدم خورد می شود . بگذریم . این چیزها در این جامعه بدیهی است و تعجب و جر و بحث ندارد .

تقریبا دوهفته پیش در اواخر شب خانمی زنگ زد و گفت می خواهد با من صحبت کند . در جوابش فقط گفتم با کسی حرفی ندارم و شب به خیر . گوشی را گذاشتم . قضیه تمام شد و رفت تا امروز عصر دوباره زنگ زد و گفت بیا همدیگر را بینیم . گفتم نمی توانم و وقت ندارم . بیچاره ناراحت شد . سعی کردم برایش توضیح بدهم که فعلا اصلا و ابدا نمی توانم کسی را ببینم . می گفت پارسال پیرارسال یک بار همدیگر را دیده ایم . ولی هرچه فکر کردم چیزی یادم نیامد . بهش گفتم اصلا مهم نیست که شما خوبی یا بدی ٬ خوشگلی یا نیستی ٬ اصلا کی هستی ٬ این ها برای من هیچ تفاوتی ندارد . من در حال حاضر اصلا و ابدا نمی توانم یک آدم جدید را تحمل کنم . نمی دانم چرا ٬ ولی می ترسم . از آدمها می ترسم . احساس می کنم به شدت اسیب پذیر شده ام ٬ شاید حقیقت هم همین باشد ...

به شما قبلا هم گفته بودم که هفته ای یک روز در یک سازمان دولتی کار می کنم . به عنوان مصاحبه گر و گزینش های روانشناسی  استخدام . معین کردن این که طرف قابلیت هایش چیست و به درد چه کاری می خورد .در ضمن این تست ها همگانی است و تمام کارمندهای آنجا را دوباره گزینش کردیم . بعد که تمام شد نتیجه خوب بود و روسا تصمیم گرفتند  در اکثر سازمان های دولتی این گزینش انجام شود . از نیروی انتظامی بگیر تا سازمان اب .

باری ٬ یکی دو روز پیش تماس گرفتم و گفتم می توانم بیشتر از یک روز در آنجا باشم . فعلا قرارمان سه روز است . آنها خودشان از عهده بر نمی ایند و از خداشان است که من کل هفته را آنجا باشم . ولی همین سه روز برایم بس است . این همه دویدیم و جان کندیم چه شد و چی گیرمان آمد ؟ سه روز فعلا از سرم هم زیاد است ..

عصر با سحر تصمیم گرفتیم برویم سینما ٬ شما باغ فردوس را می شناسید ؟ خیابان ولیعصر کمی مانده به تجریش را می گویم .در باغ فردوس سمت راست یک پارک هست که درونش یک کتابخانه هم وجود دارد . پارک را که به سمت داخل بروید و کتابخانه را هم رد کنید به یک ساختمان قدیمی و بسیار زیبا می رسید که قبلا خانه یکی از اشراف بوده و حالا تبدیل به سینما شده است . بسیار بسیار زیبا و فوق العاده است . حتما سری به آنجا بزنید .

سانس ساعت نه فیلمی بود به نام هدف اصلی که اناهیتا نعمتی و حدیث فولادمند در آن بازی می کنند . ما از همان ابتدا هم می دانستیم با یک فیلم درپیت طرفیم . ولی تصور نمی کردیم تا این حد افتضاح باشد . توهین مستقیم و علنی به شعور تماشاگر است . فقط چهل دقیقه اش را توانستیم تحمل کنیم و البته همین چهل دقیقه هم برای خودش ریاضتی بود !  من نمی دانم کی این حدیث فولادوند را آورده توی سینما . این یعنی خوشگل است ؟ یا بازی بلد است ؟ حالا باز یک فیلمی درپیت است و عوضش خودت را دلداری می دهی که چهارتا آدم خوشگل تویش هست ! ولی هدف اصلی فقط یک هدف دارد و آن هم این است که بعد از چند دقیقه به خودت می گوئی خدایا غلط کردم آمدم این فیلم را ببینم و انصافا هم کاملا به این هدف دست یافته است !!  فیلم با یک صحنه نامزدی شروع می شود که مثلا خانواده های پسر و دختر هم خیلی پولدار و خفن و خانه آنچنانی و ..بعد هم اقای داماد که گویا خواننده هم هست با شلوار لی !!نشسته است کنار عروس !

والله من که نه کلاس را می فهمم چیست و نه شعور این چیزها را دارم ! ولی حتی من هم دیگر می فهم که کسی با شلوار جین در نامزدی خودش شرکت نمی کند !! خلاصه فیلم نامه هم این است که دوتا پسر که یکی شان کونگ فو کار است خانم فولادوند را می خواهند و نهایتا آن پسر خواننده هم می رود کونگ فو یاد می گیرد و خلاصه هرکی زنده ماند به وصال خانم فولاد وند می رسد !!

اول فیلم هم نوشته با شرکت استاد فلان رئیس سبک وینگ چون کونگ فوی سنتی ! مثل این است که یک فرانسوی به خودش بگوید رئیس سبک زورخانه سنتی و اصیل ایران !!

چندی پیش یکی از این مجله های ورزش رزمی را خریدم و واقعا کف کردم . درونش پر  بود از آگهی هائی که توی هرکدام عکس یک نفر را با لباس مسخره انداخته بودند که سبک فلان ( خیلی هم اسامی خفنی داشتند ) توسط استاد فلان ( یک جوانک بیست و چند ساله ) افتتاح شد و تشریف بیاورید ظرف یک ماه شما هم استاد شوید و در ضمن از شهرستانها هم نماینده فعال می پذیریم !!

جالب است که سبک کیوکوشین کای توسط اویاما که یک کاراته کار بسیار بزرگ   بین الملی است نزدیک به چهل سال پیش افتتاح شده و درحال حاضر چیزی نزدیک به ده ها  ملیون نفر طرفدار دارد . ولی همین سبک را به عنوان یک سبک رسمی در ژاپن قبول ندارند و می گویند کیوکشین اصیل نیست . ولی در ایران در هر هفته بیست تا سبک افتتاح می شود که همگی هم خیلی اصیل تشریف دارند ! بعد اسم هایشان را بشنوی کف می کنی : فول تایگر کنتاکت فایتینگ سوپر نینجا رنجرفایتینگ ( همه اینها اسم یک سبک است !! ) وودانگ پای کونگفو ابر ارغوانی !! که اتفاقا این یکی مرکزش در افسریه است و رئیسش معتقد است که رئیس نسل چهاردهم اساتید جهانی وودانک جان سان فینگ گونگفو است !! بعد هم یک عکس انداخته اند ! یعنی باید ببینی ٬ چند تا بچه شانزده هفده ساله با یک سری لباس های عجیب هرکدام هم یک چتر !  یا شمشیر و بادبزن ! و عصا ! در دست دارند که گویا جزو اسلحه های این سبک هستند !!

فعلا تا همین جا داشته باشید . مهیار زنگ زده که می خواهد بنزین بزند و بعد هم برویم چرخی بزنیم . بعدا که برگشتم ادامه اش را می نویسم ..

خوب اقا ما برگشتیم ٬ دوباره پست را یک مروری کردم . نمی فهمم این قضیه سبکهای رزمی چی بود و چه ربطی به قضیه  داشت که من بالا نوشته ام ؟ فک کنم رسما عقلم را از دست داده ام ! حالا اصلا کجا بودیم ؟

خلاصه این که این فیلم قضیه اش این بود . بد نیست بدانید یک زمانی این خانم اناهیتا نعمتی که آن موقع ها همسر ابولفضل پور عرب بود . این دوتا مستاجر یکی از رفقای ما بودند در خیابان آجودانیه ٬ بعد این دوتا با هم دعوا می کردند . یعنی یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوی . فکر کن ما که چند تا پسر بودیم و همگی هم تا خرخره مشروب خورده بودیم از دست دعوای این دوتا که طبقه بالا بودند انقدر می ترسیدیم که رنگمان می شد مثل گچ دیوار ...

بعد از سه ربع ما دیگر نتوانستیم تاب بیاوریم و با سحر از سینما زدیم بیرون . هوا هم سرد بود . سحر گفت برویم خانه ما ٬ از سینما تا خانه فوقش ده دقیقه راه بود . نشستیم توی خانه به تماشای عکس های قدیمی ٬ سحر گفت یک سری عکس دارد مربوط به تولدش در چند سال پیش . می گفت تو و نسیم هم هستید . دوست داری ببینی ؟

 گفتم اره ٬ می گفت من جای تو بودم نمی دیدم و اعصابم خورد می شد . ولی من دوست داشتم ببینم . زمان عکس مربوط به موقعی بود که من و نسیم خیلی لاولاوی بودیم . سحر می گفت نسیم از لحاظ فیزیک از همه  بعدی ها بهتر بود . در این باره نظر خاصی ندارم . نسیم خوب بود و البته بیشتر سکسی بود تا زیبا . اندام عالی و پوست فوق العاده ای داشت .

یک سری عکس هم بود که مربوط به صحنه های پرش سحر بود در تایلند .الان حضور ذهن ندارم ٬ اسمش بانجی جامبی است ؟ یا چیزی تو همین مایه ها ٬ همین که یک طناب بلند مثل کش می بندند به پاها  و از بالای یک جای بلند مثل پل می پرند پائین . از سحر پرسیدم وقتی طناب تا آخر کشیده شد تا کجای زمین آمدی پائین ؟ می گفت شاید دو وجب تا سطح اب فاصله داشتم ! چون آن زیر یک رودخانه بود . می گفت تمام مویرگ های زیرچشمم به خاطر فشار پاره شد ٬ عکس ها خیلی دیدنی بودند . در حال سقوط با دستانی که باز شده اند ٬ مثل یک پرنده ...

پیلو اسم سگ سحر است ٬ خیلی بامزه و خوشگل است . موقع شام نشسته بود کنار پا و چنان با ولع نگاه می کرد بهت و زبانش را می لیسید که انگار یک هفته غذا نخورده و توی ظالم داری جلوش غذا می خوری !! ( همین ده دقیقه پیش تا خرخره شام خورده بود ) سیب زمینی ها را توی هوا می گرفت می خورد . یکی از آرزوهای من این است که بتوانم توی خانه یک حیوانی مثل سگ یا گربه نگه دارم . خیلی احساس خوبی دارد . لاله هم سگی به نام نبات داشت که هرکس چیزی میخورد باید حتما به ایشان ! هم می داد . حتی چیزهائی مثل سبزی خوردن را هم باید حتما تست می کرد ! می نشست کنارت و پارس می کرد که یاالله به من هم بده ! بعد مثلا یک برگ کاهو بهش می دادی و می خورد و بدش میامد . با چنان قیافه ای بهت نگاه میکرد که انگار می گفت احمق مگه مجبوری این اشغالها را بخوری ؟!! یا انگار به زور بهش کاهو داده باشی !!

با مهیار الان چرخی در سطح شهر زدیم .  در جردن دوتا دختر دیدیم که منتظر بودند کسی بیاید و سوارشان کند با قیافه های خیلی تابلو . یکی هم کمی پائینتر دیدیم . ولی اصلا به قیافه اش نمی امد شغلش چیست . نمی دانم ٬ شاید هم من اشتباه می کنم . ولی بی هدف داشت ساعت دو و نیم شب توی جردن راه می رفت. قبلا از این خبرها نبود و اگر پلیس زنی را در چنین ساعتی می دید . بلافاصله گیر می داد . تازه آن هم جردن و نه هرجائی ٬

بعد هم یک دویست و شش که درونش دوتا داف بودند هردو سیگار گوشه لبشان و نگاه تحقیر آمیزی هم به ما کردند . با مهیار صحبت این بود که اینها چه زندگی خوشی دارند . هر ماه با یک پسر و هر شب یک جا مهمانی و..نهایت مسئله و مشکلشان هم این که امشب چه بپوشیم و کجا برویم و...

سحری می گفت دختری را می شناسد که سه تا دوست پسر دارد . اولی پنجاه و چند ساله که برایش یک خانه خریده ( به دوتای دیگر می گوید پدرش است !! ) دومی سی و چند ساله که درست یادم نیست  مزدا برایش خریده یا زانتیا و سومی بیست و چند ساله که با بقیه فرق دارد . یعنی از این بچه خوشگل هاست که با او می رود مهمانی و  شواف و این یکی را واقعا دوست دارد !

نمی دانم کجا نوشته بود اونی که برای شما آرزوست برای ما خاطره است !! فک کن !!

می ترسم ٬ از آدمها می ترسم ٬ احساس می کنم پرم از نقاط ضعف بزرگ و هرکسی به من برسد می تواند بدجوری صدمه بزند ٬ فقط با چند نفر میتوانم راحت باشم و بروم بیایم ٬ مظلوم و ساکت و بی ازار شده ام ٬ انگار پرم از چیزهای خجالت آور ٬ از طرف دیگر عطش عجیب و غیرقابل درکی که تازگیها به آن مبتلا شده ام ٬ وسواس غریب نوشتن همه چیز در اینجا ٬ اصرار برای این که همه چیز را به بقیه بگویم . کسانی که نمی شناسم . نوعی سوقصد مرحله به مرحله به همه ان چیزی که  غرور و شخصیتم  به شمار می اید ٬ تا همین چندی پیش اینجا را به عنوان رخت کنی در نظر می گرفتم که می توان در آن از شر چیزهای خلاص شد ٬ خلاص شوم و بعد ازاد و رها بروم سراغ زندگی واقعی ٬ ولی الان انگار قضیه برعکس شده ٬به دلایلی که نمی فهمم ٬ نمی فهمم چرا و چطور ٬ اینجا بیشتر تبدیل به ابزاری برای شکنجه ام شده است  

 انگار که در قفسی یا دوزخی از کلمات محکوم شده ام ٬ اگر اوضاع همینطوری پیش برود . تبدیل به کیسی استثنائی برای دانشجویان علاقمند !! بالینی خواهم شد ٬ یک سوژه عالی برای پایان نامه و تز....

راننده آژانسی که من را از خانه سحر به منزل رساند . جوانکی بود بیست و هفت هشت ساله ٬ همینطوری در سکوت داشتیم می رفتیم که ناگهان  گفت :

ــ میدونی داداش !  میدونی من چی میگم ؟ گفتم که نه ٬ بعد ادامه داد ٬ زندگی یعنی عشق و حال !!

ش عشق را خیلی غلیظ تلفظ می کرد ٬ بعد گفت خدائیش اینجوری نیست ؟ گفتم چرا ٬ بعد گفت خدائیش تو همین الان مگه از عشششق و حال نمی ائی ؟!!

 گفتم چرا !!  بعدش گفت ایول !! 

من هم گفتم :

ــ یک چیزو می دونی داداش ؟ گفت نه ! گفتم :

اونی که واسه تو آرزوست واسه ما خاطره است !!

بیچاره کمی فکر کرد ٬ ولی نفهمید این یعنی چی ٬ فقط گفت ایول ! دمت گرم !

ــ آها !

 

آرشیو 11

 

 ۲۹ )

چشمی و صد نهر . جامی و صد آه

 

 

پیشانیم را می چسبانم به پنجره ٬ شیشه مه آلود است ٬ دقیقا همان جائی که با لبانت مماس می شود . مه الود ٬ نفسی مملو از تنفر .

آنیتا آمد و افتاد روی تخت ٬ گریه می کند ٬ چرا موشی ؟

 ــ چون مامان  نمی ذاره گوشامو سوراخ کنم گوشگاره ! بندازم !

ـــ  زود نیست ؟ می گوید که نه ٬ توی کلاس همه گوشگاره دارند ٬ این را با چنان اندوهی گفت که بلافاصله خلع سلاح شدم .

 با هم رفتیم تجریش ٬ پاساژی که چیزهای بدلی و اینجور خرت و پرت ها می فروشند . وارد یک مغازه نسبتا بزرگ شدیم . می خواستیم از این گوشواره هائی که گیره دارند و بدون سوراخ کردن هم می شود استفاده کرد بخریم ٬ دختر فروشنده کمی به من خیره شد و بعد گفت اقای فلانی ؟ با تعجب گفتم بله ٬ گفت که در دانشگاه همکلاس بودیم . هرچه نگاهش کردم چیزی به یاد نیاوردم . در مغزم همه چیز در حال محو شدن است ٬ همه چیز ٬ ابتدا بی اهمیت می شوند و کم رنگ و سپس مثل بخار ٬ محو و گم می شوند .

دخترک به آنیتا یک مشاوره خیلی حرفه ای داد ٬ هرچه داشت رو کرد و نهایتا آنی صاحب چند تا گوشواره شد به اضافه یک عروسک و یک ماگ که عکس میکی موس داشت .

وقتی برگشتیم . مادرش ٬ یعنی خواهر من گفت که می خواهد با من حرف بزند . آمد توی اطاق نشست و هرچند ابتدا هر دو ملایم بودیم . ولی بعد یک دعوای جانانه کردیم . حرفش این است که تو نباید از شرکت بیائی بیرون . منافع خانواده و اینجور مزخرفات ٬ از این می ترسد عدم وجود من باعث ضرر و زیان شود و نهایتا سهمی که از کارخانه نصیبش می شود کمتر شود . این را از من داشته باشید ٬ پول و روابط مالی همیشه فراتر از هر چیز می ایستد ٬ حتی بالاتر از روابط برادر خواهری .

می گفت بالاخره زندگی به تو چیزهائی رو یاد میده که الان نمی خواهی بپذیری...

این را راست می گفت ٬ زندگی به من یاد می دهد ٬ کما اینکه تا الان هم خیلی چزها یاد داده ٬ یاد داده چطور بترسم ٬ چطور از این اینده کوفتی بترسم ٬ یاد خواهد داد که چطور مثل بدبخت ها به دیوار بچسبم ٬ یاد خواهد داد که چطور به پای کسی بیفتم و کمی محبت گدائی کنم ٬ یاد می دهد که التماس کنم ٬ التماس کنم که قبولم داشته باشند ٬ مجبورم می کند مثل همه با جنس مخالف رفتار کنم ٬ با چاق ها یا لاغرها ٬ جوان ها ٬ زشت ها یا زیبا ها ٬ با همه شان ٬ التماس برای کمی ترحم ٬ التماس برای چند دقیقه ٬ چند دقیقه ...یا شاید فقط یک لحظه ٬ یک لبخند ...

 گاهی به خودم می گویم هنوز خیلی مانده ٬ اتفاقات خوب در راهند ٬ آدمهای جدید ٬ کمی پول ٬ خنده ها ٬ و چند تا بحث بی سر و ته که بتوانی در آنها ثابت کنی حق با تو است . و چند تا چیز دیگر که اکنون یادم نیست .

روبروی خانه ما ٬ کمی مایل به دست چپ ٬ نبش کوچه یک اپارتمان تازه ساز هست که در طبقه دومش خانمی تنها زندگی می کند . گاهی اوقات از پشت پنجره او را می بینم که در اشپزخانه اش مشغول است . اکثرا شلوار جین می پوشد با تی شرت مشکی یقه هفت . موهایش را از پشت می بندد . موهایش روشن است ٬ شبها جلوی تلویزیون روی یک مبل ولو می شود . یک پایش را همیشه روی دسته مبل می گذارد و تکانش می دهد . چنان که صندلش از انگشتان پایش آویزان است .

توی سوپر سر کوچه همدیگر را می بینیم . یکی دوبار در هفته ٬ موقع برگشتن دوست دارد برگردد و پشت سرش را نگاه کند . ولی این کار را نمی کند . فقط موقع باز کردن در ٬ وقتی توی کیفش دنبال کلید می گردد . یک لحظه یک نگاه کوتاه به من می اندازد که در حال ور رفتن با در کوچه هستم . چون قفلش خراب است و سخت باز می شود .

دیشب خواب دیدم که با یک اسلحه  در برابرش ایستاده ام ٬ مثل همیشه روی مبل نشسته ٬ با هم بحث می کنیم . او می گوید درد دارد . ولی من به دروغ می گویم هیچ دردی ندارد . بعد شلیک می کنم . چند بار پشت سر هم و او را می بینم که بدنش از پشت خم می شود و  درد گلوله ها را با وقاری زنانه می پذیرد....

 از خواب پریدم و رفتم پشت پنجره ٬ همه پنجره های خانه اش خاموش بود ٬ ولی می توانستم صدای نفس هایش را بشنوم . همانطور که در رویا بود ٬ صدای نفس های زنی که در خواب کابوس می بیند .

در رویا  اتفاقات  فقط از طریق مکانیسم هائی مانند انتقال ٬ جابجائی و تبدیل ظاهر می شوند . در غیر اینصورت شخص از خواب بیدار می شود . بیدار شدن یعنی اشکالی در کل این مکانیزم وجود دارد .

چند روزی می شود که هیچ کس خاصی را ندیده ام ٬ منتظرم ٬ نمی دانم منتظر چه ٬ ولی احساس می کنم یک اتفاق در راه است ٬ شاید هم فقط بهانه ای است برای هیچ کاری نکردن ٬ گمان می کنم خیلی خسته ام ٬ به راستی که برایم  چیز کمی  باقی مانده ٬ با این حال دوست ندارم آن ها را از دست بدهم...

 ۲۸)

شعله...

من به عنوان راننده با حاجی که یک آخوند بود و فرمانده عقیدتی سیاسی یکی از قسمت های ارتش هم بود به اضافه یک سرهنگ که معاونش بود به یک مسافرت طول و دراز رفتیم  . طرف مرز ایران و ترکیه و آن طرفها .

در واقع بازدید بود . ارتش در آن طرفها تعدادی پاسگاه مرزی و سایت های پدافند و اینجور چیزها داشت . در هرکدام یک روز یا بیشتر می ماندیم و حاجی یکی دوتا نماز با آنها می خواند و آنها هم کلی پاچه خواری می کردند و بعد می رفتیم سراغ پایگاه بعدی . اکثر جاها پرت و دور افتاده بودند با جاده های خراب .

آن طرف مرز هم ظاهرا منافقین بودند . البته چندین فرقه بودند . از مجاهد و دموکرات و کومله و کلی ورژن های مختلف دیگر . به ندرت درگیری هائی هم رخ می داد . هرچند به صورت درگیری های کوتاه و بی ضرر که برای کسی هم در آن اتفاقی نمی افتاد . می آمدند دور بر پایگاه و یکی دوتا خشاب خالی می کردند و بعد فورا می رفتند آن طرف مرز .

 یکی از پاسگاه ها ٬ در یک منطقه جنگلی واقع شده بود که تپه ماهورهای زیادی پوشیده از درخت داشت . بسیار سبز و خرم و قشنگ بود .

سرباز های آنجا می گفتند که چند شب پیش وقتی برای گشت رفته بودند بهشان تیراندازی کرده بودند . آنها هم همینجوری بی هدف یکی دوتا خشاب خالی کرده بودند و بعد دویده بودند به طرف پاسگاه .

فردا شبش هم گویا در نیمه های شب دوتا آرپی جی زده بودند و یکی از آنها یک دیوار را سوراخ کرده بود و دیگری پشت پاسگاه خورده بود زمین . به من نشان دادند که یک قسمت از زمین سیاه شده بود و سوخته بود . یک بوته کوچولو هم یادم هست که خشک شده بود . فکر کردم که لابد موج انفجار ترتیبش را داده...

فردا ظهرش سه نفر درجه دار کادر آمدند  آنجا . هرسه لباس های استتار داشتند و قیافه های معمولی ٬ گیرم افتاب سوخته و تیره ٬ می گفتند اینها را آورده اند تا بروند و در عوض تحرکات مدت اخیر یک حالی به آن طرفی ها بدهند . ژسه دستشان بود و کلاه های بره سبز را زیر سردوشی هایشان گذاشته بودند . راننده پایگاه که با من رفیق شده بود می گفت اینها خیلی حرفه ای هستند و یکی شان تاحالا پنج شش تا پرش رزمی پشت خط عراقی ها داشته ٬ می گفت دفعه قبل با ماشینش آنها را برده جائی و برایش تعریف کرده اند . ولی من متوجه چیز خاصی نشدم . هیچ کدامشان شباهتی به آرنولد یا چاک نوریس نداشتند . یکی شان که معلوم بود سعی می کند پوتین های واکس خورده اش کثیف نشود خیلی با ظرافت از روی یک چاله اب پرید . جوری که انگار داشت لی لی بازی می کرد .

سرهنگ با آنها صحبت کرد ٬ راستش خیلی تحویلش نگرفتند و بعد حاجی هم به آنها ملحق شد . باز هم بی تفاوت بودند . یکی شان از جیبش سیگار در آورد و روشن کرد . مونتانا می کشید . بعد رویش را برگرداند و پوزخندی زد .

شب راه افتادند رفتند و فردا عصرش برگشتند و دونفر اسیر با خودشان آوردند . دست هر دو را با بند پوتین  هایشان از پشت بسته بودند . هر دو لباس های نظامی زیتونی به تن داشتند و  کلاشینکوف  که دیگر دستشان نبود و در عوض یکی از تکاورها دوتا اسلحه روی دوشش داشت به اضافه ژ۳ خودش که دستش بود . حرفه ای ها یعنی این جور کلاه سبزها هیچ وقت اسلحه را روی دوششان نمی گذارند . چون در یک غافلگیری می تواند به قیمت جان آدم تمام شود .

آن سه نفر ظاهرا  در مسیر گشتی های آنها کمین کرده بودند و  این دوتا را گیر انداخته بودند . توی هوابرد به ما یاد داده بودند . بهش می گفتند مثلث . بعد دشمن می اید وسط مثلث و بعدش بنگ بنگ !  ولی این دفعه انگار کسی کشته نشده بود . می گفتند که منافق ها یک دسته چهار نفری بودند و دوتاشان فرار کرده بودند .

همه دورشان جمع شده بودند و آن دونفر اسیر سرشان پائین بود و به هیچ کسی نگاه نمی کردند .هردوشان عرق کرده بودند و پیشانی شان از عرق خیس بود .  یک اطاقک کوچکی یک گوشه بود که آنها را بردند آن تو  و یک سرباز هم کنارش نگهبانی می داد .

شب با وانت تدارکات پاسگاه رفتیم مقر تا شام و صبحانه فردا را بگیریم . از تخم مرغ های صبحانه دوسه تا برداشتم و گذاشتم توی جیبم ٬ اکثرا این کار را می کردم و وقتی گرسنه می شدم زرده شان را می خوردم . اساسا راننده ها توی ارتش وضعشان بهتر از بقیه بود و می توانستند از چنین مزایائی !! بهره مند شوند . چون به نوعی کار همه گیر ما بود .

راننده آنجا بچه کرج بود . ازش پرسیدم فکر می کنی چطور یک نفر می رود منافق ! می شود ؟

 گفت نمی دانم . لابد ک..خل می شوند !

 تصور نمی کردم علتش این باشد . وقتی برگشتیم . رفتم پشت پنجره بازداشتگاه و نگاهی انداختم . نزدیک به هم نشسته بودند . یکی شان نگاهی توی چشمانم کرد و بعد فوری نگاهش را دزدید . حدود سی سالی داشت .

 احتمالا اعدامش می کردند .

نگهبان نگذاشت بیشتر پشت پنجره بمانم و ردم کرد . رفتم یک گوشه ای با زرده های تخم مرغم مشغول بودم . تصور کن که چطور می شود . چطور یکی می افتد توی همچین خطی ؟ فکر می کنم علتش بیشتر  شخصی باشد . مثلا برادر اعدام شده یا یک چنین چیزی . یا شاید ایده آلیسم افراطی جوانی ؟  آخر خیلی وقت است که دوران جنگ های چریکی مسلحانه تمام شده . هرچند عراق و افغانستان استثنا هستند . ولی دیگر نمی شود با اسلحه مردم را مجذوب کرد .

از زمان سیاهکل سالها گذشته است . ولی جذاب است . چریک بازی و شهادت به خاطر خلق !  یک مرگ قهرمانانه در حالی که مزدور های دشمن دوره ات کرده اند و تو داد می زنی زنده باد ازادی ! بعدش هم بنگ ....

اوایل انقلاب ٬ تا حدود سال شصت . بازار اعدام و تیرباران خیلی داغ بود . تصور می کنم چیزی حدود شش هفت تا از جوانهای فامیل هم به همین سرنوشت دچار شدند . این ماجرا برای خیلی از خانواده ها اتفاق افتاد . گیرم اکثر این اعدام شده ها از فامیل دور ما بودند . پسرخاله ها و پسر دائی های پدرم . البته سه تاشان هم دختر بودند . آن زمان بدجوری به مجاهدین خلق گیر داده بودند .

من شش یا هفت ساله بودم . یا سال پنجاه و هشت بود ؟ یا پنجاه و نه ؟ درست نمی دانم . تازه گیر دادن به مجاهدین خلق شروع شده بود . رفته بودیم خرید . با خانواده . دقیقا یادم هست که میدان مخبرالدوله بودیم . توی ماشین . چند تائی پسر دختر بودند که داشتند روزنامه می فروختند . از این روزنامه های حزبی . بعد ناگهان یک استیشن سیمرغ از هوا نازل شد ( آن موقع هنوز از پاترول خبری نبود ) یک نفر با هیکل خیلی درشت . از ماشین پرید پائین که لباس استار قهوه ای روشن ( کوهستانی ) پوشیده بود و ریشش هم به طرز غریبی رو به جلو روئیده بود و با صورتش تقریبا زاویه قائمه می ساخت..

باری . توانست یکی از این جوانها را بگیرد و داشت می بردش طرف سیمرغ . یک لگد خیلی بدی هم بهش زد . بعد فریاد زد پدرسگ ها....این خاطره را خیلی واضح به یاد دارم .

یکی از دخترهای فامیل ما بود . اسمش شعله بود . از همان اوایل جزو کادرهای سرسخت مجاهدین بود و توانست به موقع از کشور خارج شود و الان هم گویا یکی از کله گنده هایشان است . دختر قشنگی نبود . رنگ و روی خیلی زیادی سفید و رنگ پریده ای داشت .

مهمانی بود و ما بچه ها نشسته بودیم پای تلویزیون توی یک اطاق دیگر . تلویزیون هم داشت آموزش دفاع شخصی و کاراته و اینجور چیزها نشان می داد . آن موقع تلویزیون از این تیپ برنامه ها خیلی نشان می داد . از آموزش خنثی کردن مین گرفته تا  طریقه جستجوی مردم . قشنگ یادم هست که طرف آن یکی را می کرد سمت دیوار و با پا می زد به زیر پای طرف تا کمی بازتر شود و بعد با یک دست اسلحه را گرفته بود و با آن یکی دست طرف را می گشت ...

باری . تلویزیون داشت توضیح می داد که چطوری می شود یک مشت صحیح به طریقه کاراته بازها زد که ناگهان آن دختره شعله ٬ از جایش پرید و به ما گفت که بهتر است به جای بطالت و تنبلی از وقتمان درست استفاده کنیم !!!

ما ها یک مشت بچه شش هفت ساله بودیم با چند تا دختر پسر چهارده پونزده ساله . ولی شعله همه ما را به صف کرد و خودش شروع کرد خیلی جدی به آموزش کاراته !!  منظور این که در شعله انگیزه های شخصی و همچنین ک..خل بودن به اندازه کافی موجود بود !!  بعد صاحبخانه آمد تا بگوید شام حاضر است و با حیرت دید که ما همه خیس عرق شدیم و شعله هم مشغول آموزش است ٬ یک دو ! یک دو !.....

یک بار توی روزنامه چیز جالبی نوشته بود ٬ گویا در کشور ترکیه یکی از جوانهای روستائی ٬ تصمیم گرفته برود خدمت سربازی ٬ بعد اشتباهی رفته سراغ این کردهائی که مخالف دولت هستند و با دولت می جنگند . قشنگ دوسال خدمت کرده !!  فک کرده اینها ارتشند !!  واقعا باور کردنش سخت است !! ظاهرا اسم ترک های خدمان بد در رفته !!

۲۷ )

لیله القدر....

 

 کاش به پایان رسد این مشق سیاه من و تو

تا بخشکد به ابد شط گناه من و تو....

امشب حتما می خواستم آپ کنم ٬ حتی موضوعش هم انتخاب شده بود ٬ ولی قبلش تصمیم گرفتم کار مفیدی انجام بدهم ٬ یعنی فیلم ها را از اینور و آنور جمع کنم و بگذارم توی جعبه ای که چند وقت پیش برای همین کار خریده بودم .

خوشبختانه این کار را انجام دادم ٬ راحت و بی دردسر ٬ در ضمن اصلا فکر نمی کردم این همه فیلم داشته باشم ٬ شما آرشیو باز هستید ؟ نه؟ ولی من هستم ٬البته آرشیو فیلم من بیشتر از همین آشغالهائی تشکیل شده که توی سوپر مارکت ها می فروشند !!!  ولی نه ٬ فقط سی یا چهل درصدش ٬ فیلم خوب هم گاهی تویش پیدا می شود .

در حین این کار ٬ یک فیلم پیدا کردم که ندیده بودمش ٬ حتی آک بسته اش هم باز نشده بود ٬ خون بازی که رخشان بنی اعتماد ساخته . تصمیم گرفتم  وقتی کارم تمام شد ببینمش .

بعد خواهرم زنگ زد و گفت که از سر کوچه حلیم و آش خریده است و شما هم بیائید . بابا و مامان رفتند و من گفتم وقتی کارم تمام شد می ایم .

بعدش رفتم سر جیب بابا ٬ متاسفانه حتی یک ریال هم نمی شود از جیبش برداشت ٬ چون بلافاصله می فهمد . ولی من زرنگ تر از این حرفها هستم ٬ پولش مال خودش ٬ من که برای کسی کیسه ندوخته ام ٬ من آدم قابل اعتماد و درستی هستم ! فقط کارت سوختش را برداشتم !  یعنی قرض گرفتم ! همین !

بیچاره جیپ کوچولو گشنه است ! فک کن ٬ هیچی ته باکش نبود ٬ من هم که آدم دل نازک و مثل خدا رحمان و رحیم . فوری بردمش پمپ بنزین و یک شکم سیر غذا خورد ٬ البته به حساب من !  چهل و هشت لیتر ٬ ولی جدا  بابا زیادی وضع بنزینش خوبه ٬ چهارصد و پنج لیتر بنزین داشت ٬ به این فکر افتادم که نکند پدر بزرگوارم نصفه شبها با کارت من بنزین می زند ؟! چون من فقط صد تا دارم .

بعدش برگشتم خونه و یک سر هم به خواهرم زدم و شام خوردم ٬ بعد با روحیه عالی که از چهل و هشت لیتر بنزین نشات می گرفت نشستم سر خون بازی ٬

خوب . راست و دقیق این که این فیلم واقعا لهم کرد ٬ اگر هنوز این فیم را ندیدی لطفا نبین . حتی اگر اصرار بکنند . داغانت می کند . خلاصه از ما گفتن بود ....

 

 چند سطری که خواندی را دیشب نوشتم ٬ ولی دوستش نداشتم و برای همین آپ نکردم . ولی الان دوباره خواندم و تصمیم گرفتم بگذارمش توی وبلاگ .

امروز عصر لاله با من تماس گرفت ٬ چند ماهی می شد که از او خبر نداشتم . تصمیم گرفتیم به یاد ایام قدیم ٬ برویم دربند و چائی بخوریم .

خیابان ها شلوغ بود و ملت زده بودند بیرون ٬ شب قدر است و گویا امشب همه گناه ها عفو می شود یا یک چنین چیزی . درست نمی دانم .

از خانه ما تا خانه لاله راه زیادی نیست . دقیقا اخرین کوچه خیابان شریعتی نرسیده به تجریش .یک زمانی من هر روز این راه را طی می کردم . همان موقع که من و لاله با هم رفیق بودیم . ما دوستی خوبی داشتیم که به خاطر یک مشت بچه بازی به هم خورد . شاید لاله بیشتر از من بازی در می آورد . ولی به هرحال ٬ تیر خلاص را من زدم .

لاله گیر آدم درستی نیفتاده ٬ به همین دلیل نمی شود گفت که همان لاله قدیم است . طرف حسابی چهار میخش کرده و این آدمی که هیچ وقت توی خانه گیرش نمی آوردید حالا دیگر  همیشه توی خانه است . به هم بزنم یا نه ٬ بمانم یا بروم . بماند یا برود . و یک مشت فکر دیگر ٬

همه جا بسته بود . فقط یک آب میوه فروشی بالاتر از کلانتری دربند که چند تائی هم میز و صندلی داشت . نشستیم و حرف زدیم ٬ یعنی اول لاله شرح مصیبتش را گفت و  من گوش دادم ٬ بعد هم من روضه ام را خواندم و لاله گوش داد ٬ روزی در ویترین یک مغازه که نوار کاست های مذهبی می فروخت ٬ دوتا کاست دیدم که کنار هم گذاشته بودند . روی یکی نوشته بود مصیبت یک ! و دیگری مصیبت دو ! من و لاله هم امشب مصداق کاملی از ان دوتا نوار بودیم ٬ مصیبت یک و دو !! برای شب قتل و قدر و این حرفها برنامه خوبی بود .

ــ من آدم محکمی هستم ٬ حتی وقتی با تو به هم زدم هم نسبتا خوب دوام آوردم ٬ ولی از این یکی می ترسم ٬ از تنهائی بعدش می ترسم ٬ از غم و غصه اش می ترسم و برای همین نمی توانم...

اینها را لاله می گفت ٬ وقتی من پیشنهاد کردم که از شر طرف خلاص شود . بعدش نوبت من بود :

ـــ  من آدمی نبودم که یکی هرچی از دهنش درآمد به من بگوید و من فقط گوش کنم  و این که شما حق دارید ٬ ببخشید . ولی چه کار دیگری می توانستم بکنم ؟

 لاله هنوز نگین کوچک روی بینی اش را داشت ٬ می دانستم تاتوی روی پایش هم سرجایش است ٬ البته اگر پاک نشده باشد ٬ ولی در عوض موهایش را مشکی کرده بود و رنگ طلائی اش را از دست داده بود ٬ می گفت که مطمئنا این دیگر آخریش است ٬ دوباره بخواهی با یکی دیگه شروع کنی و این که بابات کیه و مامانت کجاست و خودت کی هستی و ..... نه ٬ من یکی عمرا نمی تونم .

ــ خوب راستش من حتی پارسال هم همین نظر را داشتم ٬ دیگر آخرش است ٬ ولی دیدی که آدمیزاد تا توی گور هم دست بر نمی دارد . هرچند این دفعه هیچ شکی ندارم . آخرین است .

میدان تجریش قیامت بود ٬ خلق الله با هرنوع قیافه و هر فرقه ای که فکر کنی ٬ ماشین هائی پر از اکیپ های دختر و پسر  که دنبال هم می کردند و ترافیک عجیب . لاله را رساندم و سر راه از یک داروخانه قرص هم خرید تا بتواند امشب را سحر کند ...

موقع برگشتن خواستم از کوچه پس کوچه برگردم ولی از مسجد های سر راه و شلوغی اش ترسیدم و به همین دلیل زدم توی شریعتی و توی ترافیک قفل شدیم . کنار من یک سوزوکی ویاترا بود که درونش یک مادر و دو دخترش بودند که یکی از دخترها پشت فرمان بود با سر و وضعی که اکثرا ویاترا سوارها دارند ٬ این ماشین بین خانم ها مد شده و اکثرا دخترها سوارش می شوند . آن سمت ویاترا هم یک پراید بود که درونش چهارتا  لات و لوت نشسته بودند با قیافه های عوضی و تیپ های مزخرف که داد می زد بچه این طرفها نیستند و  هزار کیلومتر راه آمده اند تا برسند به تجریش !  پراید ساب داشت و صدای یک نوحه مزخرف هم گوش فلک را کر می کرد که زینبم وای زینبم و ...

هر چهار تا سرشان را از ماشین بیرون آورده بودند و مثلا حال می کردند . بعد صدای نوحه خاموش شد و گیر دادند به ویاترا و چرندیاتی با صدای بلند ٬ ویاترا هم گیر کرده بود توی ترافیک و نمی توانست جم بخورد . دخترها شیشه  را بالا داده بودند و همگی خیره شده بودند به جلو ٬ یک پژو هم بود که توش دوتا پسر هم سن و سال من نشسته بودند . توجه آنها به موضوع بین پراید و مزخرف گوئی شان به ویاترا جلب شده بود که بس نمی کردند و حرفهایشان واقعا داشت چندش آور می شد . بعد یکی از پسرهای توی پراید تا کمر از ماشین بیرون آمد و به دختر پشت فرمان ویاترا گفت :

ــ جون آبجی بگو شماها رو کی می ک...؟ هان ؟  مرگ من بگو ؟

ــ هم پسرهای تو پژو و هم من بی اختیار از ماشین پیاده شدیم ٬ یکی از آنها یقه  طرف را که این حرف را زده بود از همان بیرون ماشین گرفت و یک مشت جانانه توی صورتش زد . طوری که طرف اصلا پیاده نشد . ولی سه نفر دیگر پریدند پائین و راننده هم قفل فرمان دستش بود .

راستش هیچ کدام گردن کلفت و بزن به نظر نمی آمدند . یکی شان آمد سراغ من و تصور می کنم  بیست و پنج شش ساله بود . شلوار جین سنگ شور و سوئی شرت مشکی به تن داشت . همان اول هم یک لگد هم پراند که البته نگرفت و فقط شلوارم خاکی شد . بعد من با دست راست یک ضربه الکی زدم ٬ او هم جاخالی داد و من هم منتظر همین بودم تا جاخالی بدهد و بعد یک ضربه حسابی با دست چپ توی صورتش زدم که باعث شد چند قدمی عقب عقب برود و  با دوتا دست صورتش را بپوشاند . یقه اش را گرفتم و خواباندمش روی کاپوت پراید ٬ در آن لحظه که پسرک سعی می کرد خودش را خلاص کند . میل غریبی به دریدن و له کردنش ٬ میلی حیوانی و عمیق ٬ مثل یک گرسنگی طولانی ٬ دستانم گردن گرمش را لمس می کرد و استخوانهایش شکننده و ترد ٬ انگشت شصتم روی بناگوشش بود و من ضربان سریع نبضش را حس می کردم . میل غریبی به فشار خشن زمخت دستانم روی آن پوست و استخوانهای نحیف داشتم ٬ بعد وحشت عاجزانه ای توی چشمانش می دیدم که از ترس لوچ شده بود و دهانش که حرفهای نامفهومی ازش بیرون می زد . یک شیار خون هم از گوشه لبش سرازیر بود . و همه اینها در  چند ثانیه بود ٬ و مردم سوایمان کردند .

بعد برگشتم توی جیپ و نمی دانم چرا ٬ ولی چنان موجی از ارامش بر من گذشت . مثل موج یک دریای  گرم که بر ساحلی شنی بگذرد . موجی گرم و ارام و سنگین . برایم عجیب بود که چطور این درگیری احمقانه و کوتاه چنین حسی به من داد . مثل لذتی که  یک حیوان هار بعد از دریدن شکار کوچکی حس می کند . حضرت هایدگر علیه السلام می فرماید که انسان شدن نفرین شده ها از راه خشم دیوانه وار تحقق می یابد ٬ یا شاید هم نیچه گفته بود ؟ مهم نیست ٬ آلمانی ها اکثرا شبیه هم هستند .

این هم مدت زیادی طول نکشید . فقط چند دقیقه طول کشید و من ماندم و همان تلخی مزمن ٬ سعی کردم اشغالها را از ذهنم بریزم بیرون . برایم باورکردنی نبود که توی خیابان درگیر شدم ٬ از آخرین بارش مدتهای طولانی می گذشت . انقدر که نمی دانم کی بود .

شب قدر بود و گناهانی که آمرزیده می شدند . لابد پروردگار مهربان این دعوا را برایم فرستاد تا یک حالی داده باشد ! ولی من شیشه های ماشین را بالا کشیدم تا از بقیه الطاف الهی در امان باشم و بقیه مسیر را لئونارد کوهن گوش دادم و  به حرفهای لاله فکر کردم و به آن کسی که ای کاش اینجا بود .

داشتم می رسیدم به خانه و از تصور بی خوابی و رنج فکر کردن به ماجرای خودم وحشت زده بودم . از سوپر سر کوچه سیگار خریدم و چند بسته قاقالی لی و یک فیلم هم خریدم به نام امروز می میری !  واقعا مجبور بودم ٬ چون که بقیه فیلم ها هندی بودند و کارتون و چند تائی فیلم ایرانی که همگی از اسم هاشان معلوم بود از چه قماشی هستند .

انقدر حالم بد بود که تصمیم داشتم بشینم و این فیلم را تا آخر نگاه کنم ٬ واقعا که بساط عیش و نوش کامل بود . یک کاسه پر از  هانی اسمک و شیر و یک بسته سیگار و جناب اقای استیون سیگال که در آن فیلم بازی می کرد .

از این آدم بدم می اید با آن قیافه و لباس های بی ریخت و اعتماد به نفس ابلهانه اش که همه مشکلات را به یاری شکستن دست و پای مردم  حل می کند . لابد من هم که امشب با زدن آن بیچاره انقدر حال کردم  مثل او هستم . هرچند متاسفانه بلد نیستم مثل او دست و پا بشکنم . عجیب است ٬ آدمی مثل من که موقع حمام رفتن باید کل حمام را چک کند که خدای نکرده مورچه ها را اب نبرد چرا باید اینطور شود ؟ البته یک استدلال این است که حیوانات معصومند ولی آدمیزاد هر بلائی سرش بیاوری حقش است ! واقعا که فاشیسم  یعنی همین ! 

باری ٬ در یک جای فیلم  دوست دخترش که بدتر از  خودش جواد و بی ریخت بود می گفت :

 ــ جانی تو واقعا باید طرز زندگیت را عوض کنی !

البته این می توانست توصیه خوبی به من هم باشد ٬ سیگال به دخترک گفت : چشم ٬ از همین الان عوضش می کنم ! چه طرز صحبت کردن مزخرفی هم رویش گذاشته اند . مثل لات های صد سال پیش  حرف می زند و البته به لوس ترین نوعش ٬ به هندوستان می گفت هندستون !  هرکه طاووس خواهد جور هندستون کشد !!  فک کن !!

ولی من نمی توانم مثل او بگویم چشم و عوضش کنم . اصلا چه چیز را عوض کنم ؟ احساس می کنم هر تغییری توهین و خیانت است به سهیل و هر آن چه باقی مانده از رویاها و ارزوهایم . من نه اصلاح را می خواهم و نه جبران  و نه هر اشغالی دیگر از این دست ٬ توی ذهنم گشتم  ببینم ایا حضرات فلاسفه حرف به دردبخوری برای تایید من گفته اند یا نه ٬ ولی انگار نگفته اند ٬ یا حداقل من نمی توانم پیدایش کنم ....

ارشیو 10

 

 

 ۲۶ )

الف :  توی کامپیوتر من ٬ مجموعه ای از عکس های مختلف است که از آنها به عنوان اسکرین سیور استفاده می کنم ٬ چیزی در حدود صد تائی می شوند . همه هم مدل و سوپر مدل های خفن هستند که از میان تعداد بسیار بیشتری . به سلیقه خودم انتخاب شده اند . بعضی شان واقعا عالی هستند . خیلی اوقات همینطوری بی حرکت جلوی مونیتور نشسته ام و هیچ کاری هم انجام نمی دهم ٬ یعنی برای همه پیش می اید که همینطوری الکی به جائی زل بزنند و فکر کنند ٬ بعد متوجه می شوم که رژه عکسها شروع شده و بعضی اوقات است که یک عکس در چنین حالتی یک حس خاص و متفاوت به تو می دهد . چه طور بگویم ؟ احساس می کنی به وسیله نوعی احساس اشراق گونه می توانی بفهمی در آن لحظه طرف چه فکری داشته و در چه حال و هوائی بوده است ....

 

ب :  امشب می خواستم پستی در باره گربه ای بنویسم که در هشت یا نه سالگی داشتم . به این فکر افتادم که حالا ٬ بین این آدم خسته و دلزده و آن کودک پرانرژی  چه ارتباطی هست ؟  در آن سن ٬ هنوز چیزهائی در من بود . می گویم چیزهائی ٬ چون دقیقا نمی توانم بگویم چه چیز ٬ نمی توانم بگویم چه نام دارد . یا دقیقا چیست ٬ فقط می دانم که همه اش را از دست داده ام . یا بهتر بگویم ٬ همه اش را از من گرفتند ٬ می فهمی ؟  تو این را می فهمی ؟

 

 ج : سحر می گفت باورت می شه که دیشب شهرام به من زنگ زد ؟ بعد می گفت که آن پسر ٬ یعنی شهرام چقدر گریه می کرده و ..می گفت باور می کنی بعد از هفت سال ؟

 البته که باور می کنم ٬ حتی مقداری اش هم خاطرم هست ٬ گریه و ناله و اعصاب داغانش  در هفت سال پیش ٬ آن زمان من تازه دانشجوی ترم چندم کارشناسی بودم و مواردی مثل این را به این سادگی ها از دست نمی دادم ! حتما باید طرف را یک جوری ردیفش می کردم تا حالش خوب شود و ساده لوحانه تصور می کردم وقتی بتوانی ثابت کنی که این موضوع ارزش ناراحتی ندارد طرف حتما حالش خوب می شود !! انقدر احمق بودم که نمی دانستم چیزهائی توی یک رابطه هست ٬ که نمی توانی ..نمی توانی هیچ کاریش بکنی...ولی حالا دیگر مطلقا چنین کوشش های احمقانه ای نمی کنم . یعنی راستش دیگر برایم مهم نیست . فقط گوش می کنم که جدی ؟ واقعا ؟ عجب !  چه خوب یا چه بد ..همین..به این نتیجه رسیده ام که بهترین کار همین است . گوش دادن بدون هیچ گونه اظهار نظرهای فضل فروشانه....

 حالا همه این ها چه اهمیتی دارد ؟  اصلا چه فرقی دارد ؟ حالا بعد این همه سال این که طرف پشیمان بشود یا نه چه تفاوتی خواهد داشت ؟ مخصوصا به حال من ؟ چون می دانم من هم مثل هر آدم دیگری منتظر چنین تلفن هائی هستم ٬ مجموعه ای از آدمهائی که به دلایل مختلف دیگر نیستند..

بعد مرا برد به یک ساندویچی در پاسداران که گویا هات داگش معروف است . متاسفانه فقط غذا برای بیرون داشت . چون فضایش خیلی کم بود . حقیقت این که من از غذا خوردن در ماشین متنفرم ٬ ولی پیشنهادهای این آدم را هیچ وقت رد نمی کنم . چون هیچ وقت بد نبوده اند . به هرحال من نصفش را خوردم و بقیه اش را  با خودم آوردم خانه تا آخر شب بخورم .

حالا همه اش همین است :

یک ساندویچ نصفه که در فویل الومینیم پیچیده شده و در طبقه دوم یخچال است ٬ به اضافه یک ادمی که بعد از هفت سال پشیمان شده و بعدش سحر هم هست که طبعا از این پشیمانی هفت ساله حس خوبی دارد .ولی من در اطرافم هیچ آدم پشیمانی نیست !  آدمیزاد چه موجود مضحکی است..

 د ــ مهیار زنگ زده بود تا یک سری سئوال بپرسد ٬ او به خاطر شغلش با آدمهای مختلفی مصاحبه می کند . چون سردبیر فرهنگی یکی دوتا سایت و روزنامه است . وقتی می خواهد مصاحبه را از روی نوار پیاده کند اکثرا به من زنگ می زند تا معنی بعضی از کلماتی که طرف بکار برده را بپرسد . به ندرت ممکن است که بلد نباشم یا اشتباه جواب بدهم . نهایتا  این تلفن کردن های مهیار ٬ وقتی گوشی را می گذارم  به من حس خوبی می دهد . چون شبیه یک مسابقه حضور ذهن یا اطلاعات علمی فرهنگی است . گاهی مثل امروز طرف از  منتقدان یا طرفداران مارکسیسم در می اید که برای من خیلی بهتر است . خلاصه بعد از چند دقیقه پرسیدم این یارو که طرف مصاحبه بود پوپری است ؟ با تعجب گفت از کجا فهمیدی ؟

چون تقریبا تمام منتقدان مارکسیسم در ایران فقط حرفهای پوپر ( کارل ریموند پوپر بزرگترین منتقد مارکسیسم در اردوگاه سرمایه داری و نویسنده کتاب معروف  جامعه باز و دشمنانش ) را مثل طوطی تکرار می کنند و والسلام..

بعد خداحافظی کردیم ٬ البته این دفعه حس خوبم را خیلی زود از دست دادم که گیرم تو خیلی هم باسوادی ٬ که چی ؟ آخرش چی ؟..

شبیه به این داستان است :

یکی بود که هر روز یک سگ را باد می کرد !  روزی یک خبرنگار  رفت سراغش و گفت مردم می خواهند بدانند باد کردن سگ چه فایده ای دارد ؟

 گفت حضرات خیال کرده اند که باد کردن سگ کار ساده ای است !!

 ۲۵  )

من به عنوان راننده با حاجی که یک آخوند بود و فرمانده عقیدتی سیاسی یکی از قسمت های ارتش هم بود به اضافه یک سرهنگ که معاونش بود به یک مسافرت طول و دراز رفتیم  . طرف مرز ایران و ترکیه و آن طرفها .

در واقع بازدید بود . ارتش در آن طرفها تعدادی پاسگاه مرزی و سایت های پدافند و اینجور چیزها داشت . در هرکدام یک روز یا بیشتر می ماندیم و حاجی یکی دوتا نماز با آنها می خواند و آنها هم کلی پاچه خواری می کردند و بعد می رفتیم سراغ پایگاه بعدی . اکثر جاها پرت و دور افتاده بودند با جاده های خراب .

آن طرف مرز هم ظاهرا منافقین بودند . البته چندین فرقه بودند . از مجاهد و دموکرات و کومله و کلی ورژن های مختلف دیگر . به ندرت درگیری هائی هم رخ می داد . هرچند به صورت درگیری های کوتاه و بی ضرر که برای کسی هم در آن اتفاقی نمی افتاد . می آمدند دور بر پایگاه و یکی دوتا خشاب خالی می کردند و بعد فورا می رفتند آن طرف مرز .

 یکی از پاسگاه ها ٬ در یک منطقه جنگلی واقع شده بود که تپه ماهورهای زیادی پوشیده از درخت داشت . بسیار سبز و خرم و قشنگ بود .

سرباز های آنجا می گفتند که چند شب پیش وقتی برای گشت رفته بودند بهشان تیراندازی کرده بودند . آنها هم همینجوری بی هدف یکی دوتا خشاب خالی کرده بودند و بعد دویده بودند به طرف پاسگاه .

فردا شبش هم گویا در نیمه های شب دوتا آرپی جی زده بودند و یکی از آنها یک دیوار را سوراخ کرده بود و دیگری پشت پاسگاه خورده بود زمین . به من نشان دادند که یک قسمت از زمین سیاه شده بود و سوخته بود . یک بوته کوچولو هم یادم هست که خشک شده بود . فکر کردم که لابد موج انفجار ترتیبش را داده...

فردا ظهرش سه نفر درجه دار کادر آمدند  آنجا . هرسه لباس های استتار داشتند و قیافه های معمولی ٬ گیرم افتاب سوخته و تیره ٬ می گفتند اینها را آورده اند تا بروند و در عوض تحرکات مدت اخیر یک حالی به آن طرفی ها بدهند . ژسه دستشان بود و کلاه های بره سبز را زیر سردوشی هایشان گذاشته بودند . راننده پایگاه که با من رفیق شده بود می گفت اینها خیلی حرفه ای هستند و یکی شان تاحالا پنج شش تا پرش رزمی پشت خط عراقی ها داشته ٬ می گفت دفعه قبل با ماشینش آنها را برده جائی و برایش تعریف کرده اند . ولی من متوجه چیز خاصی نشدم . هیچ کدامشان شباهتی به آرنولد یا چاک نوریس نداشتند . یکی شان که معلوم بود سعی می کند پوتین های واکس خورده اش کثیف نشود خیلی با ظرافت از روی یک چاله اب پرید . جوری که انگار داشت لی لی بازی می کرد .

سرهنگ با آنها صحبت کرد ٬ راستش خیلی تحویلش نگرفتند و بعد حاجی هم به آنها ملحق شد . باز هم بی تفاوت بودند . یکی شان از جیبش سیگار در آورد و روشن کرد . مونتانا می کشید . بعد رویش را برگرداند و پوزخندی زد .

شب راه افتادند رفتند و فردا عصرش برگشتند و دونفر اسیر با خودشان آوردند . دست هر دو را با بند پوتین  هایشان از پشت بسته بودند . هر دو لباس های نظامی زیتونی به تن داشتند و  کلاشینکوف  که دیگر دستشان نبود و در عوض یکی از تکاورها دوتا اسلحه روی دوشش داشت به اضافه ژ۳ خودش که دستش بود . حرفه ای ها یعنی این جور کلاه سبزها هیچ وقت اسلحه را روی دوششان نمی گذارند . چون در یک غافلگیری می تواند به قیمت جان آدم تمام شود .

آن سه نفر ظاهرا  در مسیر گشتی های آنها کمین کرده بودند و  این دوتا را گیر انداخته بودند . توی هوابرد به ما یاد داده بودند . بهش می گفتند مثلث . بعد دشمن می اید وسط مثلث و بعدش بنگ بنگ !  ولی این دفعه انگار کسی کشته نشده بود . می گفتند که منافق ها یک دسته چهار نفری بودند و دوتاشان فرار کرده بودند .

همه دورشان جمع شده بودند و آن دونفر اسیر سرشان پائین بود و به هیچ کسی نگاه نمی کردند .هردوشان عرق کرده بودند و پیشانی شان از عرق خیس بود .  یک اطاقک کوچکی یک گوشه بود که آنها را بردند آن تو  و یک سرباز هم کنارش نگهبانی می داد .

شب با وانت تدارکات پاسگاه رفتیم مقر تا شام و صبحانه فردا را بگیریم . از تخم مرغ های صبحانه دوسه تا برداشتم و گذاشتم توی جیبم ٬ اکثرا این کار را می کردم و وقتی گرسنه می شدم زرده شان را می خوردم . اساسا راننده ها توی ارتش وضعشان بهتر از بقیه بود و می توانستند از چنین مزایائی !! بهره مند شوند . چون به نوعی کار همه گیر ما بود .

راننده آنجا بچه کرج بود . ازش پرسیدم فکر می کنی چطور یک نفر می رود منافق ! می شود ؟

 گفت نمی دانم . لابد ک..خل می شوند !

 تصور نمی کردم علتش این باشد . وقتی برگشتیم . رفتم پشت پنجره بازداشتگاه و نگاهی انداختم . نزدیک به هم نشسته بودند . یکی شان نگاهی توی چشمانم کرد و بعد فوری نگاهش را دزدید . حدود سی سالی داشت .

 احتمالا اعدامش می کردند .

نگهبان نگذاشت بیشتر پشت پنجره بمانم و ردم کرد . رفتم یک گوشه ای با زرده های تخم مرغم مشغول بودم . تصور کن که چطور می شود . چطور یکی می افتد توی همچین خطی ؟ فکر می کنم علتش بیشتر  شخصی باشد . مثلا برادر اعدام شده یا یک چنین چیزی . یا شاید ایده آلیسم افراطی جوانی ؟  آخر خیلی وقت است که دوران جنگ های چریکی مسلحانه تمام شده . هرچند عراق و افغانستان استثنا هستند . ولی دیگر نمی شود با اسلحه مردم را مجذوب کرد .

از زمان سیاهکل سالها گذشته است . ولی جذاب است . چریک بازی و شهادت به خاطر خلق !  یک مرگ قهرمانانه در حالی که مزدور های دشمن دوره ات کرده اند و تو داد می زنی زنده باد ازادی ! بعدش هم بنگ ....

اوایل انقلاب ٬ تا حدود سال شصت . بازار اعدام و تیرباران خیلی داغ بود . تصور می کنم چیزی حدود شش هفت تا از جوانهای فامیل هم به همین سرنوشت دچار شدند . این ماجرا برای خیلی از خانواده ها اتفاق افتاد . گیرم اکثر این اعدام شده ها از فامیل دور ما بودند . پسرخاله ها و پسر دائی های پدرم . البته سه تاشان هم دختر بودند . آن زمان بدجوری به مجاهدین خلق گیر داده بودند .

من شش یا هفت ساله بودم . یا سال پنجاه و هشت بود ؟ یا پنجاه و نه ؟ درست نمی دانم . تازه گیر دادن به مجاهدین خلق شروع شده بود . رفته بودیم خرید . با خانواده . دقیقا یادم هست که میدان مخبرالدوله بودیم . توی ماشین . چند تائی پسر دختر بودند که داشتند روزنامه می فروختند . از این روزنامه های حزبی . بعد ناگهان یک استیشن سیمرغ از هوا نازل شد ( آن موقع هنوز از پاترول خبری نبود ) یک نفر با هیکل خیلی درشت . از ماشین پرید پائین که لباس استار قهوه ای روشن ( کوهستانی ) پوشیده بود و ریشش هم به طرز غریبی رو به جلو روئیده بود و با صورتش تقریبا زاویه قائمه می ساخت..

باری . توانست یکی از این جوانها را بگیرد و داشت می بردش طرف سیمرغ . یک لگد خیلی بدی هم بهش زد . بعد فریاد زد پدرسگ ها....این خاطره را خیلی واضح به یاد دارم .

یکی از دخترهای فامیل ما بود . اسمش شعله بود . از همان اوایل جزو کادرهای سرسخت مجاهدین بود و توانست به موقع از کشور خارج شود و الان هم گویا یکی از کله گنده هایشان است . دختر قشنگی نبود . رنگ و روی خیلی زیادی سفید و رنگ پریده ای داشت .

مهمانی بود و ما بچه ها نشسته بودیم پای تلویزیون توی یک اطاق دیگر . تلویزیون هم داشت آموزش دفاع شخصی و کاراته و اینجور چیزها نشان می داد . آن موقع تلویزیون از این تیپ برنامه ها خیلی نشان می داد . از آموزش خنثی کردن مین گرفته تا  طریقه جستجوی مردم . قشنگ یادم هست که طرف آن یکی را می کرد سمت دیوار و با پا می زد به زیر پای طرف تا کمی بازتر شود و بعد با یک دست اسلحه را گرفته بود و با آن یکی دست طرف را می گشت ...

باری . تلویزیون داشت توضیح می داد که چطوری می شود یک مشت صحیح به طریقه کاراته بازها زد که ناگهان آن دختره شعله ٬ از جایش پرید و به ما گفت که بهتر است به جای بطالت و تنبلی از وقتمان درست استفاده کنیم !!!

ما ها یک مشت بچه شش هفت ساله بودیم با چند تا دختر پسر چهارده پونزده ساله . ولی شعله همه ما را به صف کرد و خودش شروع کرد خیلی جدی به آموزش کاراته !!  منظور این که در شعله انگیزه های شخصی و همچنین ک..خل بودن به اندازه کافی موجود بود !!  بعد صاحبخانه آمد تا بگوید شام حاضر است و با حیرت دید که ما همه خیس عرق شدیم و شعله هم مشغول آموزش است ٬ یک دو ! یک دو !.....

یک بار توی روزنامه چیز جالبی نوشته بود ٬ گویا در کشور ترکیه یکی از جوانهای روستائی ٬ تصمیم گرفته برود خدمت سربازی ٬ بعد اشتباهی رفته سراغ این کردهائی که مخالف دولت هستند و با دولت می جنگند . قشنگ دوسال خدمت کرده !!  فک کرده اینها ارتشند !!  واقعا باور کردنش سخت است !! ظاهرا اسم ترک های خدمان بد در رفته !!

 ۲۴ )

 

بدون شک اول از همه باید یک تشکر بزرگ بکنم از همه دوستانی که زحمت کشیدند و با صرف وقت برای پست قبلی من نظر نوشتند .

سپاسگذارم از همه شمائی که  روی سئوال من فکر کردید  و نهایتا پاسخش را  نوشتید  

راستش خودم فکر نمی کردم این همه نظرات عالی بگیرم . انقدر که خواندنشان هم کلی زمان می برد . بدون تعارف باید بگویم قسمت نظرات پست قبل برای آدمی مثل من که درگیر شدن با چنین مسائلی را دوست دارد یک گنج واقعی است .۱۴۴ نظر با احتساب نظرات خصوصی . باز هم از تک تک شما ممنونم .

اما بعد :

 اول از همه این که بعضی از دوستان نوشته بودند چون هیچ وقت نمی شود یک نفر را واقعا شناخت پس به سئوال تو هم نمی شود جوابی داد . البته من با عدم شناخت واقعی انسانها تا حدی موافقم . اما این نظر خیلی به ایده الیسم افراطی نزدیک است . ما در زندگی واقعی نمی توانیم به این نظر پایبند باشیم و مجبوریم انسانهای دیگر را بوسیله صفاتی که نسبت می دهیم شناسائی کنیم . مضاف بر این که این کار تا حد زیادی اتوماتیک  انجام می گیرد . ذهن ما خیلی کارها را بدون درخواست و یا دستور ما انجام می دهد . مثلا شما می توانید به یک سطر نوشته نگاه کنید بدون این که آن را بخوانید ؟ اگر می گوئید نه همین الان این کار را امتحان کنید !

باری . یک نگاه کلی به نظرات نشان می دهد که  اکثرا شما روی صفات خوب و مثبت تاکید بیشتری داشته اید و  صفات بد من را فاکتور گرفته اید . راستش من فقط دوتا نظر با محتوای منفی داشتم که البته بیشتر فحش بود تا نظر ! و صدالبته هردو متعلق به همان دوست عزیزی ! بود که در پست قبل چند سطری راجع به ایشان نوشته ام . در ضمن ایشان اصرار داشتند که حتما خیلی از نظرات منفی بوده که تایید نشده است !  نه ٬ اصلا اینطور نیست و من همه نظرات را تایید کردم به غیر از همان دونظر ایشان . در عین حال همگی نظرات خصوصی هم تایید شده اند ٬ البته بدون نام ٬ به این دلیل ساده که تصور کردم وقتی یک نفر خصوصی می نویسد لابد ملاحظاتی دارد و به همین جهت نام ها و آدرس وبلاگ های نظرات خصوصی را حذف کردم .

به هرحال نظرات مثبتی که بیشتر مد نظر شما بوده عبارتند از :

 مهربانی ٬ اعتماد به نفس زیاد ٬ معلومات زیاد ٬ قلم خوب ٬ صداقت ٬ حساس یا احساساتی بودن .

و نظراتی که بیان کننده صفات بد یا حداقل دارای بار منفی هستند :

 خودخواهی ٬  نا امید یا افسرده ٬ توهم خاص و متفاوت بودن ٬ خوش گذران

 که اتفاقا خودم هم با نظرات بالا( منفی ها ) کاملا موافقم و دوستانی که به این موارد اشاره کرده اند دقیقا به هدف زده اند . البته یک سری صفات هست که نمی شود از روی نوشته های یک نفر بهشان پی برد . لاجرم خودم اضافه می کنم :

نامنظم ( باید اطاق من را ببینی ! ) و بی اراده بودن ( در بیشتر موارد ٬ یعنی پرم از تصمیمات انقلابی که هیچ وقت به اجرا در نمی ایند ! ) 

روی اعتماد به نفس خیلی تاکید داشته اید . ببینید . من پدری دارم که خودش درگیر کمپلکسی است که به خاطر آن دیگران را برتر می بیند . بنابراین خواه ناخواه سعی می کرد این صفت را به من هم انتقال دهد . اکثرا در چنین مواردی شما یا دارای همین صفت می شوید یا دقیقا برعکس آن ٬ من بنا به دلائلی برعکس او شدم و هرچه او بقیه آدمها را بهتر می بیند من اینجور نیستم و اساسا آدمها در نظر من چیزی نیستند مگر این که بتوانند خلافش را ثابت کنند .هرچند رفتارم محترمانه است و چنان نیست که به کسی این موضوع را القا کند و تقریبا هیچ کس متوجه این موضوع نمی شود .

یک موردی که بعضی ها اشاره کرده بودند عدم تحمل انتقاد است . خوب راستش این که من همیشه روی عدل و انصاف تاکید داشته ام . خیلی مواقع چیزی می شنوم که مطمئنم منصفانه نیست . در اینجور موارد زود از کوره در می روم . اما یک سئوال در اینجا هست . گیرم طرف چیز غیر منصفانه ای گفته باشد . من چرا باید اینجوری چکشی جواب بدهم ؟

خوب راستش این که من همیشه سعی کرده ام در اینجا صداقت داشته باشم . وقتی شما چیزی می شنوید که جالب نیست طبیعتا ناراحت یا عصبانی می شوید . مگر این که گوینده به نظر شما ارزشی نداشته باشد . طبق اصول اخلاقی انسان باید  بتواند خودش را کنترل کند و برخورد ملایم داشته باشد .این را کاملا قبول دارم . ولی راستش من تصور می کنم رعایت اینجور دستورات آبکی و کلیشه ای به نظر اصیل و صادقانه نمی اید . دوست ندارم در اینجا اینطوری رفتار کنم . اگر ناراحت شده باشم بدون شک جواب می دهم . طرف من را ناراحت کرده و من هم او را ناراحت می کنم ! البته یک تبصره هم اینجا هست . یعنی در صورتی که احساس کنم طرف این را به قصد خاصی نوشته و اصطلاحا ریگی به کفشش داشته باشد . حتما چیز  خوبی توی قابلمه اش می گذارم . ولی اگر حس کنم طرف واقعا قصد انتقاد داشته که هیچ . و در اینجور موارد ناراحت هم نمی شوم .

راستش یک نظری خواندم که بسیار متاسفم کرد . و ان هم دوستی بود که بدون نام نوشته بود ( در اواخر نظرات و اولین نظر خصوصی تایید شده می توانید بخوانیدش ) که بنا به دلائلی قربانی یک برخورد چکشی و سنگین از طرف من بوده و ایشان که اولین وبلاگ لینک شده از طرف من بوده ( و بعدا اسمش را حذف کرده ام )  چنان ناراحت شده که وبلاگش را تعطیل کرده است .

ای کاش اینطور نمی شد . متاسفانه هرچه فکر کردم نتوانستم ایشان را به خاطر بیاورم . چون مدتها گذشته است . ولی ای کاش و ای کاش و ای کاش وبلاگش را تعطیل نمی کرد و حداقل یک ای میل به من می زد و مطمئنا حرفهایم را پس می گرفتم .

باری . راجع به اصرار روی خاص بودن هم حق تا حدی با شما است و این صفت در من وجود دارد . ببینید . انسان ها در کلیات همگی مثل هم هستند . ولی در جزئیات با هم تفاوت دارند . من هم یک انسان کاملا معمولی هستم و شاید در بعضی موارد جزئی با دیگران تفاوت داشته باشم . البته همه ما به نوعی فکر می کنیم با دیگران فرق داریم .

شراگیم نظرات جالبی نوشته بود و از یک حرفش خیلی خندیدم و آن هم این که من می توانم یک جنایت در حد تجاوز به یک بچه ده ساله ! انجام دهم و بعد آن را طوری بنویسم که در نهایت همه دلشان به حال من بسوزد که عجب آدم نازنینی است این دلقک !!

روی دوست داشتن حیوانات هم تاکید شده بود که با کمال میل می گویم این درست است و من حیوانات را خیلی خیلی دوست دارم و  وقتی کسی جلوی من حیوانی را اذیت کند به بدترین وجهی از طرف متنفر می شوم . اصلا هم دست خودم نیست . به هرحال در نهایت از همه شما مجددا ممنونم و مخصوصا این دوستان :

سارینا ٬ دیوار ٬ مونیکا ٬ ناصر ٬ ساحل ٬ جولای ٬ دیانا ٬ هیما ٬ امیر ٬ افرا ٬ پرنسس ٬   اگه نگم راحت ترم ! ٬ جواد ٬ قطره ٬تلخون ٬ واژان ٬ مریم ٬ مرال ٬ سهیل ٬ ژاندارک ٬ لیلا ٬ پینک ٬ روژ ٬ دایانا ٬ شراگیم ٬ افرا ٬ بهیموت ٬ تارا ٬ دیاموند ٬ مینا ٬ بهادر ٬ مارال ٬ کاترینا ٬ زری ٬ لیلاک ٬ ثمانه ٬ هستی ٬ شهره ٬شیرین ٬ کاملیا ٬ رودابه ٬ یاسمین ٬ و نهایتا خصوصی خای شماره یک تا شش .

البته مطمئنا نام خیلی ها از قلم افتاده است که به خاطر این موضوع متاسفم و راستش من نام کسانی را نوشتم که نظرات طولانی تری نوشته بودند و صد البته خیلی از نظرات علی رغم کوتاهی بسیار دقیق بودند و من مجددا ممنونم .

راستی خیلی ها نوشته بودند به دلیل ترس از برخورد وحشیانه و ناجوانمردانه دلقک ترجیح می دهند خیلی وقت ها هیچ چیز ننویسند !  راستش این حرف خیلی مورد تعجب من شد . باور کنید که من دیگر ادم شده ام و اصلا بعد از این هرکسی انتقاد کند بسیار هم متشکر خواهم شد !! روی این حساب کنید !!

 و در اخر این که در پست قبل از وبلاگی صحبت شده بود که حرف های مزخرفی راجع به من نوشته بود  و فلان و بیسار ..

ایشان بعد از آن موضوع یک پست دیگر هم راجع به من هوا کرد و این که دلقک چنین است و چنان . همین الان هم یک نظر از ایشان خواندم که نوشته بود فلانی و بیساری و مطمئن باش من ولت نمی کنم و پدرت را در میاورم و ...

وقتی رفتم به وبلاگش متوجه شدم که تعطیلش کرده و دیگر از وبلاگش هیچ اثری نیست . بنابراین حالا نامش را می گویم و نام این وبلاگ کافه شوکا بود .

حالا چند سطر برای توئی می نویسم که صاحب آن وبلاگ بودی :

 اول این که بابت تعطیلی وبلاگت متاسفم . توی نظراتت یکی از دوستانی که ظاهرا می شناستت نوشته بود که تو دوباره یک ایده خوب داشتی ( ظاهرا منظورش نوشتن به جای چند نفر بود )  ولی باز طبق معمول گند زدی و دوباره مجبوری تعطیل کنی و دوباره روز از نو روزی از نو  . حالا جدای از دشمنی که با من داشتی به عنوان یک وبلاگ نویس متوسط و کسی که شاید بیشتر از تو سابقه نوشتن دارد این موارد را برایت می گویم و امیدوارم  رویشان فکر کنی :

الف ـ  نوشتن با هویت جعلی اصلا کار ساده ای نیست . تقریبا هیچ پسری نمی تواند  مانند یک دختر بنویسد و خواه ناخواه مرتکب اشتباهات فراوانی خواهد شد . بنابراین توصیه می کنم بعد از این از یک هویت مناسب استفاده کنی .

ب ــ در یک مورد کاملا مطمئنم . تو صبر نداشتی و دوست داشتی در مدت کوتاهی خواننده های زیادی داشته باشی . به همین دلیل این جنگ بی معنی را شروع کردی . چون تصور می کردی این کار مشهورت می کند و همه کسانی که اینجا می ایند به همین دلیل سراغ وبلاگ تو هم بیایند . این فکر دربست اشتباه است . تجربه نشان داده که مبارزه با یک وبلاگ دیگر اکثرا به ضرر هر دو  و حداقل یک ضربه سنگین به وبلاگ مهاجم می زند . خواننده ها از این جور چیزها خوششان نمی اید .مطمئن باش من اگر یک پست راجع به عوضی بودن صاحب یک وبلاگ دیگر بنویسم بلافاصله دچار افت زیاد خواننده ها خواهم شد . حتی همین کاری که الان می کنم و به تو این چیزها را می نویسم هم چندان باب میل خواننده جماعت نیست .

ج ــ دنیای وبلاگستان بسیار بی رحم است . دلیلش هم تعداد بسیار زیاد وبلاگ ها است . چه چیزی باعث می شود که یک نفر با علاقه نوشته های یک وبلاگ دیگر را دنبال کند ؟ به این سئوال جواب های بی شماری می توان داد .ولی برعکس من می توانم به تو بگویم چه کارهائی می شود کرد که هیچ کس به یک وبلاگ نیاید ! مثلا استفاده از هویت های عجیب غریب و دارای ماجراهای زیاد و جیمز باندی !! در عمل جواب معکوس می دهد . چون همه فکر می کنند طرف داره خالی می بنده و متاسفانه بسیار هم بد این کار را انجام می دهد .

د ــ همه خواننده ها روی یک چیز حساس هستند . دروغ !  تقریبا همه هم خیلی زود  راحت متوجه این موضوع می شوند . لاجرم در وبلاگستان حقیقت کسل کننده و متوسط بسیار بهتر از دروغ جذاب و فریبنده جواب می دهد . در این مورد هیچ شکی نکن . تو وقتی از یک هویت جعلی استفاده می کنی تقریبا همیشه مجبوری دروغ بگوئی و از قوه تخیلت استفاده کنی . این کار من و تو نیست و فقط یک نویسنده حرفه ای می تواند این کار را انجام دهد . توی همین کسانی که برای من نظر نوشته اند یک نفر هست که هویت وبلاگش هیچ ربطی به خودش ندارد و  اتفاقا  تعداد خواننده هایش هم زیاد است . ولی نکته اینجاست که ایشان یک نویسنده حرفه ای است و شغلش هم همین است .لاجرم با من و تو فرق می کند . هرچند حتی ایشان هم نتوانسته درست و حسابی خودش را استتار کند و خیلی ها متوجه این موضوع شده اند .

 و ــ هر وبلاگی ٬ نویسنده اش مهم نیست ٬ خواه ناخواه یک دوران خواب و رکود دارد و مدتی طول می کشد تا  کشفش کنند !  این مدت بستگی مستقیم به نوشته ها و رفتار تو در اینترنت دارد . همه ما این روش ابلهانه را بلدیم : دوست عزیز وبلاگ جالب دارید به من هم سر بزنید ! اتفاقا اولین نظر پست قبل من هم همین است . من تا اپ کردم به فاصله دوثانیه بعد این نظر رسید ! یعنی مطمئنا طرف دوسطرش را هم نخوانده بود ! 

باری . این کارها جواب نمی دهد . همین وبلاگ من تا مدتها در هر پست کمتر از ده تا نظر داشت . نهایتا شما باید صبر داشته باشید و تقریبا هرچه وبلاگی قدیمی تر باشد دوستان و خواننده های بیشتری دارد . هرچند وبلاگهای زیادی هم هستند که چند سال سابقه دارند و همچنان خواننده ندارند .

 د ــ این همه راجع به خواننده ها نوشتم ٬ ولی به شخصه اعتقاد دارم که اصل نوشتن برای نوشتن است و این که مهم این است که خودت از مطالبت لذت ببری ٬ همین موضوع باعث می شود نوشتن تو اصیل و اورجینال باشد . قطعا در این میان اگر خواننده های زیادی هم داشته باشی که چه بهتر و من وقتی می بینم وبلاگم به طور متوسط دویست و هفتاد هشتاد تا خواننده در روز دارد و روزی مثل پریروز این آمار به چهارصد تا می رسد لذت می برم و خوشحال می شوم . ولی نهایتا این آمار به صدهزار تا هم برسد چیزی گیر من نمی اید و پولی هم در جیب من نمی رود . وبلاگ را با مجله اشتباه نگیر و تعداد تیراژ در وبلاگ یک موضوع فرعی است و نه بیشتر .

 ح ـــ وبلاگ نویسی و  وبلاگ خوانی هر دو به قول خارجی ها فان هستند و هیچ وقت نباید این موضوع را جدی گرفت . باید با این دید به نوشتن نگاه کنی و بتوانی چنان باشی که از خواننده ها و نظراتشان تاثیر نگیری . در غیر اینصورت نوشته های تو به سمت کلیشه شدن پیش می روند و از اصالت دور می شوند .

 در آخر این که فکر می کنی من چرا تو را جدی گرفتم و الان هم این همه برایت نوشتم ؟ حقیقت این بود که تو اصلا من را  نمی شناختی و الان هم نمی شناسی . دشمنی تو با من یک تصور اشتباه و حماقت از طرف تو بود . پسر جان مگر من چه بدی در حق تو کرده بودم ؟ یا اصلا مگر من را دیده بودی ؟ مطمئن باش نظراتی که برای من نوشته بودی و آن پست هائی که برای من هوا کردی هیچ کدام واقعا اثر  مخرب  نداشت  .  صرفا  یک  بازی  بود .  خوب حالا تو انتظار داشتی که چه اتفاقی بیفتد ؟ 

ملت بیایند به تو بگویند که آفرین تو چقدر باهوشی ! ما این همه مدت دلقک را نمی شناختیم و تو چه زود شناختی ! بعد از این هم دلقک را تحریم می کنیم و فقط وبلاگ تو را می خوانیم !! 

 نه پسرجان این اتفاق در یک فیلم هندی هم نمی افتد !  تو اصرار داشتی که دلقک عوضی است . خوب گیرم که باشد . اصلا هست . من هزار با گفته ام هم عوضی هستم و هم لش و هم ... گیرم همه هم حرف تو را قبول داشتند . چه چیزی گیرت می آمد ؟  راستش این که خیلی چیزها می توانم راجع به تو بگویم . به عنوان یک روانشناس بشینم از روی حرفهای خودت کلی کمپلکس گیر بیاورم و نتیجه بگیرم که تو فلان مرض و بیسار مشکل را داری و مطمئن باش هرچقدر هم بی خیال برخورد کنی در نهایت جدی اش می گیری ٬ تو خیلی سعی داشتی ثابت کنی که من روانی هستم ! حتی انقدر فکر نکردی که گفتن این حرف به کسی که روی این مسائل تسلط دارد خطرناک است و طرف می تواند با همین سلاح نابودت کند . به قول سعدی  : تو را خانه نئین است ٬ بازی نه این است .ولی چرا باید این کار را بکنم . من جوابت را دادم ولی نخواستم از زبان یک روانشناس استفاده کنم چون می دانستم چه اثر بدی رویت می گذارد .  چه دشمنی با تو می توانم داشته باشم ؟ اصلا مگر سابقه اشنائی من و تو چقدر است ؟

همه این ها را گفتم تا به یک حقیقت بزرگ برسی ٬ شخصیت و نقاط قوت و ضعف یک وبلاگ نویس برای خواننده هایش چندان مهم نیست . هرکسی اینجا می اید به خاطر چشم ابرو و بقیه صفات من نیست . می ایند تا چیزی بخوانند و بروند سراغ بقیه کارهایشان . صرفا چون برایشان جالب است .حالا شاید بعضی وقتها هم چند لحظه به من فکر کنند که این پسره چقدر خوب است یا عوضی است . همین .

ببین . تو این دفعه باختی . دلیلش هم این است که جا زدی و وبلاگت را حذف کردی . هرچند ای کاش این کار را نمی کردی . دلیل باختت هم چیزهائی نبود که من برای تو نوشتم . بلکه چیزهائی بود که خودت نوشتی .

 به هرحال . من مطالب بالا را به عنوان یک وبلا گنویس متوسط و نه بیشتر برای تو گفتم . گیرم این مطالب ممکن است به درد بقیه هم بخورد . نمی دانم از خواندنشان عصبانی شدی یا نه ٬ ولی من این دفعه ننوشتم تا عصبانی ات کنم . صرفا حس کردم به نوشتن علاقه مندی و فقط چون به حد کافی صبور نیستی ممکن است شنیدن حرفهای من به دردت بخورد . باز تکرار می کنم دنیای وبلاگستان بسیار بی رحم است و خیلی از کارها ممکن است وبلاگ تو را از چشم بقیه بیندازد .اگر کسی از نوشته های تو خوشش نیاید خیلی ساده دیگر اینجا پیدایش نمی شود . اینجور نیست که طرف بگوید آن دفعه چیز خوبی نخواندم و حالا بروم ببینم ایا خوب شده یا نه ! نه عزیز مطمئن باش وقتی کسی رفت دیگر بر نخواهد گشت .

 به هرحال باز به تو توصیه می کنم که دست از  اینجور بچه بازیها نسبت به بقیه برداری چون در واقع تیر خلاصی است که به خودت می زنی و هیچ کس از خواندن چنین مطالبی خوشش نمی اید . حتی ملت دوست ندارند که تو به وبلاگشان بیائی . کما اینکه چند نفر هم برایت نوشته بودند آدرس وبلاگشان را نمی نویسند چون از برخوردت می ترسند و فکر می کنند حالا این بد و بیراه ها را به دلقک گفتی و بعدا نوبت آنها است .

 به هرحال دنیای مجازی تفاوت بسیار زیادی با دنیای حقیقی دارد . و محتوای یک وبلاگ گاهی با شخصیت نویسنده اش متفاوت است . دلایل جذابیت یک وبلاگ همیشه مشخص و تعریف شده نیست . یک آدم خوب همیشه وبلاگ خوبی ندارد و برعکس خیلی وقتها یک آدم خبیث می تواند صاحب خواننده های زیادی باشد . همین .

۲۳)

 

 در پناه خدا !

 

بین شما ٬ هستند کسانی که از مدتها پیش خواننده این وبلاگ بوده اند .منظورم  از همان اوایل است که عقاید یک دلقک در پرشین بلاگ بود . قطعا بعضی ها هم اخیرا به جمع خواننده های اینجا پیوسته اند . شاید هم چند نفری برای اولین بار است که اینجا می آیند

بعضی از شما تقریبا برای هر پست من نظری نوشته اید و بعضی هم شاید تا به حال چیزی به عنوان نظر ننوشته باشند .

چندی پیش بحثی با یکی از دوستان داشتم . راجع به این که چقدر می توان از روی وبلاگ یک نفر راجع به او شناخت پیدا کرد ؟ گیرم منظور از وبلاگ هر وبلاگی نیست . خیلی از وبلاگ نویسها اصولا راجع به خودشان حرفی نمی زنند . مثلا یک موضوع تخصصی دارند .بعضی ها هم ممکن است که اساسا شخصیتی جعلی برای خودشان اختراع کرده باشند . ولی به هرحال عقاید یک دلقک و وبلاگ های مشابه آن  فقط یک سوژه دارند : خودشان

 قطعا شما هم می دانید که تقریبا همه پست های این وبلاگ  راجع به خودم است و اتفاقاتی که برایم افتاده ٬ چه در گذشته و چه در زمان حال

راستش این که من سعی کرده ام خیلی از ملاحظات را کنار بگذارم و با شما صادق باشم . آن چه بر من گذشته ٬ بدون سانسور و  گریم ٬  تا به حال سعی کرده ام اینجور بنویسم . صادقانه و بی تعارف . مطمئن باش در اینجا چیزهائی راجع به من خوانده ای که خیلی از افراد نزدیک به من هم نمی دانند .

خوب . بنابراین شما خیلی چیزها راجع به من می دانید . این که راجع به مسائل چگونه فکر می کنم . رفتارم چطور است . دوستانم چه کسانی هستند . در زندگی من چه می گذرد و اصلا کی هستم .

سئوال نهائی این است :

 چقدر من را می شناسید ؟

شاید سئوال بالا خنده دار باشد . خودم اگر این را در وبلاگ دیگری بخوانم ممکن است خنده ام بگیرد ٬ اینو باش که  چه آدم خودشیفته ای است !

ولی راستش بحث این حرفها نیست . بدون تردید برای یک خواننده اهمیتی ندارد که دلقک چطور آدمی است .من این را می دانم .

 آخر یک حقیقتی هست ٬ این که ما راجع به خودمان داورهای خوبی نیستیم . اصولا انسان برای هر عملی توجیهی دارد . حتی اگر ان عمل به نظر دیگران یک جنایت باشد . بنابراین ما همیشه با اغماض و گذشت فراوان راجع به خودمان نظر می دهیم . آنقدر که شاید این نظر هیچ ربطی به حقیقت نداشته باشد .

روزی در کلاس دوره ارشد . استاد من را نشاند وسط کلاس و از بقیه خواست راجع به این آدم یعنی من نظر بدهند . البته آنها نظرشان را بدون ذکر نام روی یک کاغذ می نوشتند . وقتی آنها را خواندم خیلی تعجب کردم ٬ اصلا فکر نمی کردم چنین آدمی باشم . حالا این می تواند تکرار همان تجربه باشد .گیرم از نوع اینترنتی .

چندی پیش یک وبلاگی ظهور کرده بود که مدعی بود چند تائی نویسنده دارد . البته بعدا خیلی زود مشخص شد که یک نفر بیشتر ان را نمی نویسد . به هرحال به شدت ادعا داشتند که ما چنین و چنانیم . یعنی چند تا پسر دختر خیلی باحال بودند به اضافه یک طلبه !! ( باور کن شوخی نمی کنم ) که معلوم نیست چطوری بینشان بر خورده بود و همگی با هم در یک خانه زندگی می کردند !!!!   فک کن !  این ادمها آخر باحالی و سواد و شخصیت و قیافه هم بودند . اصلا زبان از وصفشان قاصر است !! به هرحال من نمی خواستم بزنم توی ذوق طرف و بگویم مشخص است فقط یک نفر این مطالب را می نویسد . پیش خودم گفتم طرف داره برای خودش حال می کنه ٬ عیب نداره بذار ادامه بده و شاید بالاخره به یک جائی برسه .

به هرحال وبلاگشان شاید در روز  به تعداد یک عدد تک رقمی بازدید کننده داشت. اسم یک مکان فرهنگی را هم روی خودش گذاشته بود و به حساب ملت داشت خرج می کرد . یک پست بسیار شاهکار داشت . یعنی در چهارمین یا پنجمین پستش نوشته بود که دوتا دختر خیلی تیکه ! امده بودند انجا و  خواهش و تمنا که تو رو خدا ایا شما نویسنده  فلان وبلاگ هستید !!!!  در ادامه پست هم از بقیه خواننده ها خواهش کرده بودند که مثل این دوتا خانم دور شهر راه نیفتند دنبال ایشان بگردند ! چون ایشان اصولا گرفتارند و نمی توانند مزاحمت های خواننده های حضوری را تحمل کنند !

یعنی فک کن که چه محبوبیتی ! کلا ده بیست نفر این وبلاگ را خوانده اند و از این ده تا دوتاشان دختر بودند و چه دخترهائی !!  بعد هم که دربه در داشتند دنبال نویسنده آن وبلاگ می گشتند !!  والله من بیچاره که فقط یک یا دوبار برایم اتفاق افتاد که یکی من را توی خیابان بشناسد و اشنائی بدهد ( به خاطر جیپ ) آن هم بعد از این همه مدت نوشتن . حالا این بابا کلا ده نفر وبلاگش را دیده اند و به این مقام استثنائی رسیده ! خوش به حالش ٬ من که حرفش را باور می کنم !!

باری . این آدم امد اینجا و شروع کرد به نوشتن نظرات عجیب و غریب . من هم فکر کردم طرف شوخی می کند و  جوابش را دادم . نهایتا متوجه شدم که طرف حالش چندان خوب نیست و  وبلاگستان را با جای دیگری اشتباه  گرفته !  بعد از دوسال و نیم وبلاگ نویسی هم دیگر گوش آدم از این حرفها پر است . بهترین کار هم این است که جواب ندهی . همین . خلاصه این که در آخرین پستش اینجوری نوشت . اصل قضیه را کپی می کنم :

    امشب باز یک حمله کردیم با سایت دلقک... soheil1351.blogfa.com... طبق معمول مسئول حمله سودی است... ولی یک چیز عجیب اینبار تو صورت سودی بود... دیگه از دلقک متنفر نیست... بیشتر حالتش شبیه دلسوزی بود... دلسوزی برای یک بیمار روانی... برای یک خود بزرگبین... برین و نوشته هاش را بخوانین... و برایش کامنت محبت امیز بگذارین... شاید حالش بهتر بشه!

 

البته مشخص است که این یارو بزرگترین انگیزه اش این است که من هم جوابش را بدهم و بدین ترتیب چند تائی خواننده گیر بیاورد . البته من هم متاسفانه این کار را نکردم و الان هم نام وبلاگش را نمی نویسم . چون مطالبش به حدی پیش و پا افتاده و مضحک است که ارزش دید ندارد . نهایتا هم بعد از چند تا پست دیگر تعطیل شد و خداحافظ . پست آخرش الان نزدیک به ده روز یا دوهفته است که بالا است و کلا ده تا نظر دارد که یکی اش را من نوشته ام دوتایش را یک نفر دیگر و بقیه را هم خودش زحمت نوشتنش را کشیده ! چهار پنج تاش به نام خودش و بقیه به نام دیگران !

این آدم می آمد اینجا بدو بیراه به من می گفت . من هم تاییدش نمی کردم . بعد از مدتی با یک اسم دیگر می امد و می گفت که چرا نظر فلانی را تایید نمی کنی !! یعنی فک کن ای کیو یک نفر ممکن است چقدر باشد ! پدرجان تو اگر برای من نظر نوشته ای  و تایید نشده پس آن نفر دیگر  از کجا فهمیده که تو اینجا نظر نوشته ای ؟؟  واقعا که چه نوابغی وجود دارند !!  باور کنید بحث این نیست که چرا راجع به من این نظر را دارد . بحث این است که این آدم ثابت کرده نمی تواند درست بنویسد . لاجرم وقتی یک نفر  ده تا خطا دارد می توانی مطئن باشی یازدهمی اش هم خطا است .

 حالا از مطلب دور نیفتیم . ببینید . بدون هیچ شکی هرکسی نظرش محترم است . مطمئنا هستند کسانی که به نظرشان دلقک فلان و بیسار است و من هم هیچ مخالفتی با آنها ندارم . مگر من کی هستم که همه راجع به من نظر مثبت داشته باشند ؟ ولی یکی این است که من به یک نفر می گویم احمق است تا لجش را در بیاورم . یک موقع هم می گویم احمق است چون واقعا هست ! یعنی این که انصاف و داوری درست بسیار مهم است .

لاجرم . من از تو رفیق عزیز یک درخواست دارم :

لطفا  حداقل سه تا از صفاتی که به نظرت  در دلقک هست را برای من بنویس . گیرم ممکن است این صفتها خوب یا بد باشند . فرقی ندارد . به هرحال بهتر است همان هائی را بنویسی که در من بیشتر به چشم می خورد . البته اگر حس و حالش را داشتی می توانی بیشتر از سه تا صفت را بنویسی . اگر توضیحی هم بدهی که دیگر چه بهتر . در ضمن اگر دوست داری می توانی با اسم مستعار یا حتی بدون نام بنویسی . مهم اصل نظر تو است . اگر خواستی می توانی نامت را هم ننویسی .

ولی لطفا این کار را بکن . یعنی یکی دو دقیقه برای من وقت بگذار . من  هیچ وقت از شما نخواستم که اینجا نظر بنویسید . هرکس هرچیزی نوشته به میل خودش بوده و صد البته من هم  ممنونم .

ولی این یک دفعه را  دوست دارم که برای من چیزی بنویسی . و در آخر این که پیشاپیش از لطفت ممنونم . برای وقتی که به خاطر خواندن مطالب من گذاشته ای و همچنین نظری که خواهی نوشت هم سپاسگذارم

 

پی نوشت :

 وبلاگ بالا در ادامه شاهکارهایش یک نظر هم نوشته بود ( البته به نام جعلی ) و در آن ایراد گرفته بود که چرا به دلقک فحش دادید ؟ بعد هم جناب نویسنده جواب داده بود و یک سری ادعاهای مضحک که ما شغلمان این است که در اینترنت مواظب بقیه باشیم و  مثل اینه حقیقت گو معایب دیگران را  بهشان گوشزد کنیم !!  و در ادامه این که همه بدانند یکی هست که مواظبشان باشد !!

و بعد هم البته آن خواننده خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و کاملا قانع شده بود که ایشان خیلی هم حق دارند که به بقیه فحش بدهند و این کارشان خدمت به جامعه است ! در ادامه جناب نویسنده چند تا دلیل دیگر هم راجع به حقانیتشان فرموده بودند  و در نهایت خیلی با بزرگواری فرموده بودند که به سهیل سلام برسان !  در نهایت  هم طبق معمول خودش به نام دیگری جواب خودش را داده بود ! خود گوئی و خود خندی عجب مرد هنرمندی ! 

 خلاصه این که  کامنتش را در پائین می خوانی . تو رو خدا این رو درست بخون خیلی باحاله :

یک چیز را اگر نگفته می رفتم هرگز خودم را نمی بخشیدم .. این سلام رساندنتان به سهیل را نمی توانم انجام بدهم ... چون علیرغم این که نوشتم سهیل را می خوانم و باید می نوشتم می خواندم .. نه او را به شخصه می شناسم .. نه دلم می خواهد بشناسم و از مدتها پیش که وبلاگش بسته شد دیگر دنبالش هم نگشتم ... دلیل اصلی اش هم این بود که نوشته هایش دیگر جذبم نمی کرد .. در هر صورت شرمنده که سلام را نمی توانم برسانم ... شرمنده .. عوضش به خیلی های دیگر می توانم سلام برسانم ... ممنون متشکر .. در پناه خدا

 

 آدم یاد این کارتون های ژاپنی مثل بل و سباستین می افته که  در حین سفر به یک پیرمرد دانا بر می خورند و بعد از کلی ماجرا و کسب فیض از هم خداحافظی می کنند ! در پناه خدا !!  حیف شد که این بابا دیگر نمی نویسد . واقعا از صمیم قلب دوست داشتم ادامه بدهد ! در پناه خدا !! 

 سوتی جالبی هم دارد و این که چون من به ایشان گفته بودم قبلا در پرشین بلاگ وبلاگ داشتم فکر می کند الان دیگر آن وبلاگ بسته شده !! ولی متاسفانه بسته نشده !! خوب دیگر . زیادی حرف زدم . مرسی که خوندی . خسته نباشی . در پناه خدا !!

پی نوشت :

  دوست عزیز خیلی از آشنائیت خوشحال شدم ! مواظب خودت باش !! ارزو می کنم مادرت رو هم  پیدا کنی !! لطفا نظر یادت نرود !! ممنون متشکر !! در پناه خدا  !!

 

ارشیو 9  جادوگر بدجنس

  

۲۲ )

 

 ــ از قد و ترکیب چون سهراب یل ٬ از حسن جمال ثانی حضرت یوسف ٬ قد چون سرو ازاد ٬ سینه پهن و بازوی قوی ٬ چهره چون یاقون رمانی ٬ ابرو چون کمان رستم کشیده ٬ چشم چون دو نرگس شهلا ٬

ـــبه محض این که نگاه هر دو  به فاصله دو قدم بر یکدیگر افتاد  یک پاره هزار تیر دلدوز از صف مژگان هریک جستن کرد تا بر سینه هر دو نشست و زانوهای ملکه سست شد و پاهایش لرزید ٬ نزدیک بود بیفتد .

ـــ در عقب پرده چشمش به پانزده ساله دختری افتاد که مثل ماه اسمان نور بر زمین انداخته ٬ از حسن و ترکیب در این کره ارض شبیه ندارد ٬ به محض این که چشم امیر ارسلان به این پرده تصویر افتاد  دل و جان و عقل و هوش و خرد را به تاراج داد ٬ به قدر دوساعت مات بود و تصویر را نگاه می کرد..

ــ  یک باره صدای فریادش بلند شد که ای یار بی وفا

ای گل تازه که بوئی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را

می گفت ای بی مروت ٬ تو در عمارت پدرت اسوده خاطر به  عیش  مشغول  و  خبر  از درد  عاشق  بیچاره  و  گرفتاری  او  نداری  که از غم فراغت خواهد مرد ای یار مهربان من...

خوب . این چند خطی که خواندید از کتاب امیر ارسلان نقل شده بود که در بچگی خیلی دوستش داشتم و هزاران بار خواندمش . انقدر که الان هم می توانم چشم بسته بعضی جاهایش را از حفظ بخوانم  . مثل همین چند سطری که در بالا خواندید . حالا فلسفه این چی بود ؟

راستش این که من خواستم ذهن شماها آماده بشه . چون که می خواهیم برویم به دنیای قصه و افسانه چون می خواهم داستان نبرد دلقک قهرمان و شجاع با جادوگر بدجنس رو تعریف کنم . البته این موضوع اصلا هم قصه نیستش و خیلی هم مستند و واقعی است !

یکی بود یکی نبود ! یک شازده خانومی بود که هم خیلی بنز بود و هم خیلی داف و تیکه بودش !

از اونطرف یک جادوگر بدجنس هم بود که هر روز  زنگ می زد به صد و هیجده :

ــ با سلام اینجا مرکز پیام نمی دونم چی چی می باشد . پیامگیر شماره یازده بفرمائید !

ــ سلام . من جادوگر بدجنس هستم ! ببخشید خانم یک سئوال داشتم ٬ به نظر شما

من خوشگلترم یا شازده خانم ؟

ــ خوب معلومه خره ! شازده خانم از همه خوشگلتره !

ــ برو گمشو زنیکه من خیلی خوشگلتر از شاز..تلق ( صد و هیجدهه گوشی رو گذاشتش )

جادوگر بدجنس که داشت از شدت عصبانیت و حسودی می مرد شازده خانم رو جادو کرد و با استفاده از یک فن آوری جدید در صنعت جادوگری  شازده خانم بیچاره را تبدیل کرد به یک جیپ صحرای کولردار مدل هفتاد و هفت مشکی !!!

 جادوگر : هر هر هر  دلم خنک شد !  بدبخت بیچاره کردمت جیپ ! ایشاالله یه راننده خری گیرت بیاد هی ببرتت توی بیابون و  دهنت رو سرویس کنه !  روغن هم نریزه توی موتورت همچین خشک خشک.....!!  رنگت هم مشکی کردم تا دیگه خیالت از لحاظ برنزه شدن و اینجور چیزها راحت بشه !!  هر هر هر ...

از اونطرف دلقک توی همشهری داشت دنبال جیپ می گشت . اون شازده خانمه که جیپ شده بود رو دید و پسندید و خریدش !!

 از این قضیه مدتها گذشت . یک روز که جادوگر بدجنس داشت توی گوگل یه چیزی رو سرچ می کرد سر از وبلاگ دلقک در آورد و با کمال تعجب دید که عکس شازده خانوم که همون جیپه باشه همیشه بالای وبلاگ دلقکه !  بدتر از همه دلقک هم در هر فرصتی گریزی به صحرای کربلا می زنه و مثل این ندید بدید ها هی از جیپه   تعریف می کنه !!

جادوگر بدجنس خیلی کفرش در اومد . رفت خونه دلقک رو پیدا کرد و دید که دلقکه مثل این ک..خل ها هی با جیپش حرف می زنه و قربون صدقه اش می ره !!

بنابراین خودش رو به شکل یک داف خیلی تیکه با یکی از این مزدا جدیدها درآورد و رفت سراغ دلقک که داشت دور جیپش می گشت و قربون صدقه اش می رفت :

ــ سلام اقا پسر ! می گم اگه امشب برنا مه ات خالیه بیا با هم بریم مهمونی و از اونطرف هم بریم خونه ما !

ــ خانم برو پی کارت مزاحم من نشو ! حواسم پرت میشه ! ای من قربون اون لاستیکات برم !  قربون اون چشای درشتت برم !

جادوگره دیگه این دفعه واقعا قاط زد !  تصمیم گرفت برای همیشه دلقک رو از جیپش یا همون شازده خانوم جدا کنه . برای همین یک وردی خوند و تبدیل شد به یک افسر راهنمائی رانندگی و جیپ رو خوابوند !!

بعد یک همچین صحنه های سینمائی و رومانتیکی پیش اومد :

جیپ یا شازده خانوم :  سهیل تو رو خدا  !  نذار من رو از تو جدا کنن ! من رو فراموش نکن !  نجاتم بده !

دلقک : نترس عزیزم ! زیاد طول نمی کشه !  من همین روزا میام با پدر مادرت صحبت می کنم ! یعنی ببخشید ! منظورم اینه که میام از تو پارکینگ درت میارم !

خلاصه ٬ از فرداش دلقک مثل شوالیه توی قصه ها زره پوشید و شمشیر جادوئی اش را گرفت دستش رو  رفت به جنگ اداره راهنمائی رانندگی !

از اون طرف جادوگر بدجنس همه دوست و رفیقاش رو که دیو و غول و جن  های خیلی بدجنسی بودند تبدیل به پرسنل راهنمائی رانندگی کرد و قرار شد نذارن دلقک شازده خانوم رو از توی پارکینگ ازاد کنه !

دلقک هم چون اصولا خیلی شجاع بود با تک تکشون مبارزه کرد و همشون رو شکست داد . به یکی پول داد . به اون یکی التماس کرد و دستش رو ماچ کرد ! به سومی فحش خواهر مادر داد و اداره رو گذاشت روی سرش ....

خلاصه ! بعد از کلی قهرمان بازی های حیرت آور و شگفت انگیز بالاخره تونست نامه ازادی ماشینش رو بگیره و ببره بده دست مسئول پارکینگ

 مسئول پارکینگ : خب ده شب ماشین اینجا بوده از قرار شبی سه تومن میشه سی تومن !  البته قابلتون رو نداره !

دلقک: ای جادوگر بدجنس خدا لعنتت کنه !  این آخریش خیلی دردم امد !!

 صحنه رسیدن دلقک به جیپش واقعا چیزی رومانتیک تر از رسیدن هاچ به مادرش بود ! 

 از اون طرف چون طلسم دیو ده شبانه روز شازده خانوم رو خوابونده بود موتور شازده خانم به این راحتی ها گرم نمی شد و دلقک مجبور شد چند دقیقه ای شازده خانوم رو درجا گرم کنه . در همین حیث و بیص دلقک متوجه یک پاترول شد که همون بغل پارک شده بود و پلاکش هم دولتی بود . پاتروله یک لاستیک زاپاس داشت که رینگش هم اسپرت بود و روی در عقبش بسته شده بود !  تازه مسئول پارکینگ هم رفته بود جیش کنه و  هیشکی اون اطراف نبود !

دلقک به خودش :

ــ می گم  این پاتروله معلومه چند ماهه اینجا خوابیده ! ولی چقده لاستیکش نو نواره !  تازه اصلا انصاف نبود که من سی تومن پول زور بدم به  دولت خدمتگذار  ! این پاترول هم که مال دولته ٬ بد نیست همچین کمی از طلبم رو تسویه کنم !  تازه حتی می تونم بدمش به یه ادم فقیر که زاپاس نداره ! مثل رابین هود ! البته خودم از همه واجب ترم !!  حالا لاستیکش هیچی ٬ رینگش خیلی باحاله !

ــ خره ٬ اگه نگهبانه ببینه بدجوری حالت رو می گیره ! مثل بچه آدم دست شازده خانوم رو بگیر از این خراب شده بزن به چاک !

ــ نخیرم ٬ من از هیچی نمی ترسم !  تازه اگه نگهبانه ببینه مثل اون فیلم دیشبی با یه چیزی می زنم توی سرش بیهوش بشه !  شازده خانوم هم حتما خیلی از شجاعت من تحت تاثیر قرار می گیره !

ــ نگهبانه چی ؟ فردا یقه این بدبخت رو می گیرن !

ــ اولا که اینجا انقدر خر تو خره که اگه خود پاتروله رو هم بردارم هیشکی نمی فهمه !  دوما هم چشش کور می خواست سر پستش باشه !  در ضمن فعلا سی تومن از جیب من رفته نه اون ! باید حتما جبرانش کنم !  اوضاع زاپاس خودم هم که خیلی خرابه !  جنابعالی هم لازم نیست واسه من آقای کمالی بشی !

ــ خوب باشه ٬ ولی دستکش های کارت رو دستت کن چون لاستیکه کثیفه !

ـــ واقعا که توی خریت دوتا پنالتی به اون رفقای وبلاگ نویست زدی !  اینجا که  جای این قرتی بازی ها نیست ! زودباش دست به کار بشو !

ــ خوب لاستیکه با سه تا دونه پیچ بسته شده بود . دلقک هم شروع کرد به باز کردن پیچ اول :

قرچ قوروچ  قرچ قوروچ  و باز شد ! دومی و سومی هم همینطور . دلقک لاستیک رو که گذاشت عقب جیپ تازه فهمید که جا نمی شه !!

از اونطرف هم نگهبانه داشت لخ لخ کنان میومد اینجا !

ولی دلقک به هر بدبختی بود لاستیکه رو چپوند عقب جیپ و تا در رو بست نگهبانه رسید :

ــ اقای مهندس یه پول چائی هم به ما بده !  من خیلی هوای ماشینت رو داشتم و حسابی مواظبش بودم !

دلقک تو دلش : جدی ؟  واقعا معلومه خیلی مواظبش بودی ! البته احتمالا راست میگه ! چون لاستیک زاپاس خودم سر جاشه !!

به نگهبان : بیا داداش این دو تومن رو بگیر برو همه اش رو چائی بخور حالش رو ببر !!

بعدش هم دلقک راه افتاد به طرف درب خروج :

ــ ای داد بیداد  ! اونجا هم دوتا نگهبان هستش که دارن ماشین ها رو نگاه می کنن ! مگه کور باشن لاستیک به این گنده گی رو عقب ماشین نبینند !

ولی خوشبختانه انگار کور بودند ! 

خلاصه ٬ دلقک و شازده خانم به اتفاق هم از پارکینگ خارج شدند و  زندگی خوش و شیرینی رو با هم شروع کردند !!

۲۱)

امروز داشتم توی فایل های ورد دنبال چیزی می گشتم ٬ یک کامنت پیدا کردم که خیلی وقت پیش برای یکی از بچه ها به نام غزل نوشته بودم ٬ کلی خندیدم ٬ ماجرا این بود که این غزله اهل کافه شوکا رفتن بود . یکی دوبار هم به من گفت که بروم آنجا ٬ یک دفعه قرار ما ساعت نه بود . من حدود یک ربع دیر رسیدم . این بچه هم فکر کرده بود من دیگه نمیام . گذاشته بود رفته بود . گیرم تقصیر از من بود که قبلا گفته بودم  برنامه من معلوم نیست و اگر تا ساعت نه نیومدم تو برو و بیخودی منتظر نباش ٬ خلاصه فرداش من توی وبلاگش کامنت زیر رو گذاشتم :

 

تازه وقتی ميگم  دختر خوب بايد از مخ تعطيل باشه واسه همينه ديگه ! امثال تو که روشنفکری را در فرت و فرت سيگار کشيدن و حرفهای زننده و رفتار زشت وقبيح و سينما رفتن های پی در پی آن هم با چه وضعی..که هر انسان با شرفی گريه اش می گيرد از اين وضع..بعد آدامس خوردنت رو بگم که واويلاست..با اين وضع زننده !!
به هرحال اگه يه دخمل معمولی بود . می گفتش که عيب نداره لابد ترافيک بوده و حداقل يه رب وا ميستاد..
ولی حالا جنابعالی :

ساعت هشت و پنجاه و نه ثانيه...تيليک . شد نه !

ــ چي ؟ نيومد ؟ غلط کرد ! بی جا کرده ! يه دختر خاص و روشنفکر رو می کاره ! زنده باد فمينيست ! مرگ بر انتظار !! مرگ بر دخترانی که منتظر وا ميستن  !!

گارسون : خانم پول میز رو حساب نکردی کجا میری ؟

غزل : خفه شو مرتیکه ! من عجله دارم !  باید همین الان دیگه اینجا نباشم !  اگه اون بیاد ببینه من یک دقیقه زیادی وایستادم خیلی سه میشه !!

بعدش بدو بدو  می ره تو خیابون و جلوی یک تاکسی رو می گیره !
ــ اقا در بست !

راننده تاکسی : کجا تشريف می بريد خانم ؟

ــ  فرقی نداره ! فقط زود باش منو از اينجا ببر ! دهه جون بکن ديگه مرتيکه خر ! بهت می گم زود باش ! گاز بده گاز بده ! دويستو پرش کن خر وامونده ! اون منو نبايد اينجا ببينه ! بگاز بگاز ! نازش نکن گازش بده !!

 در همین زمان یک پسره میاد توی کافه شوکا ٬ وای خدايا چقده خوش تیپه ! مثل مانکن های ايتاليائی می مونه !

بعدش همه دخملای توی شوکا آب از لب و لوچه شون را ميفته !!

پسره میگه : ببخشيد . غزل خانم تشريف بردن ؟

 دخترای توی شوکا با هم ميگن : وای خدا چه جنتلمن !!!  اين غزله چقده خوش شانسه ايکبيری ! مردم رو ببين چه تيکه هائی رو تور می کنن !
بعدش اون پسره که من باشم می گم : ببخشيد . من ميتونم يه فنجون اسپرسو داشته باشم ؟ (  خیلی با کلاس و با صدای الن دلون ! )
تو همين حيث و بيث غزله توی تاکسی به راننده ميگه : زود باش بيشتر تند تر برو ! دویست تا کمه !  سیصد تا برو ! در ضمن یه نگاهی به اینه ات بنداز  ببين يه جیپ ما رو تعقيب نمی کنه ؟

راننده : يه جیپ ؟ نکنه اون مشکيه رو می گی ؟!

غزل  : اره تو از کجا ميدونی ؟

راننده : برو بابا خدا پدرتو بيامرزه !!  اون جیپ مشکيه واسه چی تو رو تعقيب کنه ؟ انگار خیلی از مرحله پرتی بیچاره ! اون جیپ مشکیه که  هر وقت من ديدمش چند تا ماشين خفن مثل بنز و رونیز و پرادو  پر از در ودافای  تيکه داشتن تعقيبش می کردن !!!! برو کمتر بکش  توهم  برت نداره ! خیالاتی شدی خاله سوسکه !!!!

 

ارشیو 8  بی تردید

 

 

 

 ۲۰ )

 

چهار تن جنس توی پالایشگاه داشتیم که باید می بردیم بیرون . صبح رفتم از همون دور و اطراف یک کامیون خاور گرفتم و رفتیم پالایشگاه تهران سراغ جنس ها .

تشریفات و بوروکراسی مسخره باعث شد از ساعت یازده تا سه بعد از ظهر توی پالایشگاه معطل و سرگردان باشیم . راننده خاور ٬جوان بیست و هشت ساله ای بود با قد کوتاه و سر و سینه عضلانی ٬ می گفت بچه شابدوالعظیم است .

 کم کم ترسش ریخت و شروع کرد به تعریف کردن ماجراهایش و این که چند وقت پیش داشته ماشینش را می شسته و زن همسایه همینطوری بر و بر نگاش می کرده و....

تا بالاخره رسید به اینجا :

 رفیقم احمد ٬ می گفت پریروز یه دختره معتاد رو دیده که ساعت دوازده شب کنار خیابون داشته از خماری می مرده ٬ خودش موبایل نداشت و واسه همین شماره منو داده بود ٬ فردا صبحش دیدم یکی زنگ زد و گفت که من فاطی هستم ( با تقلید صدای معتاد ها می گفت )

ــ بهش گفتم کجا بینمت ؟ 

ــ بیا فلان جا ٬ صد تومن هم با خودت بیار .

ـــ صد تومن واسه چی ؟

ــ می خوام ترک کنم .

ـــ برو بابا  خدا پدرت رو بیامرزه . تو مال این حرفها نیستی که بخوای گوش منو ببری ٬  من از این پولها نمی دم .

ــ خوب حداقل بیست تومن بفرست که خودم رو حسابی بسازم و بعدش بیام

ـــ  ٬ برو بچه ٬ تو نمی تونی سر من کلاه بذاری ٬ تازه اگه  دوست و رفقام من و تو رو با هم ببین چی ؟ اگه به گوش زنم برسه چی ؟

ــ خوب بگو دوست دخترمه .

ــ برو بابا تو با این قیافه ات می خوای دوست دختر من باشی ؟   شبها تو جوب می خوابی آش و لاش

ــ خوب ده تومن . دیگه کمتر نمیشه

ــ باشه ٬ ولی آخرش می دم . نیای بگی اول پول .

خلاصه رفتم سر قرار و...

اینها را می گفت و غش غش می خندید . دنبال نکته طنز آمیز ماجرا گشتم و چیزی پیدا نکردم . بعد فکر کردم که خودت اگه پاش بیفته از همه اینها  بدتری و خندیدم .

درست یادم نیست . اگر اشتباه نکنم  تئودور آدرنو  ٬ یا شاید هم لوکاچ گفته بود که : بعد از آشویتس دیگر شعر وجود ندارد

یا شاید هم هیچ کدام از اینها نبود و کسی دیگر چنین چیزی را گفته بود . آهان ٬لوکاچ گفته بود : تباهی فرد و جهان مدرن ٬ مضمون و محتوای اصلی رمان است .

ولی اشویتس چی ؟  اصلا ولش کن . از تردید و دو دلی خوشم نمی اید . یک زمانی از کلماتی مثل قطعا و بدون تردید زیاد استفاده می کردم ...

قطعا و بدون هیچ شکی . خودم ٬ یعنی دلقک ٬ هفت سطر بالاتر گفتم : خودم اگه پاش بیفته از همه اینها  بدترم . 

اتفاقا به راحتی می شود ثابتش کرد ٬ کافی است یکی دوتا از ماجراهایم را تعریف کنم . ولی آئینه خاور بدجوری می لرزد و نمی توانی درست عقبت را ببینی ٬ یعنی همه چیز تار است . تار و لرزان .

صحبت از آشویتس شد ٬ اواخر جنگ ٬ منظورم جنگ جهانی است . روسها به نزدیکی برلین رسیده بودند ٬ موضع گیری توپخانه شان چنان بود که به هر چهارمتر مربع یک توپ می رسید . لوتز هک ٬ رئیس باغ وحش ٬ دستور داشت حیوانات باغ وحش را نابود کند . قفس میمونها آسیب دیده بود و در صورت رها شدن آنها در شهر ٬ ممکن بود به مردم آسیب برسانند .

هک ٬ تفنگ در دست به قفس میمونها نزدیک شد ٬ تفنگش را نزدیک سر یکی از میمونها نشانه گرفت . میمون با دست تفنگ را به کناری زد . هک دوباره تفنگ را بطرف سر میمون نشانه گرفت . میمون دوباره لوله تفنگ را کنار زد .

هک  دوباره نشانه گیری کرد و ماشه را کشید .

 

19 )

 

 

 

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن

ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست...

 

آنیتا دختر خواهر من است ٬ یک دختر بچه شش هفت ساله تپل مپل که موهای مجعد بور دارد . خانه اش در همین اپارتمان و دوطبقه پائینتر از ما است ٬ کیان برادر آنیتا است که نه سالش است و  همه فامیل می گویند به شدت شبیه به کودکی دلقک است . پدر و مادرشان در هفته یکی دو روز کشیک هستند . یعنی باید در بیمارستان بمانند . پدر در حال گذراندن دوره تخصصی جراحی مغز و اعصاب و مادر هم زنان و زایمان می خواند .

باری . این دوتا خیلی از اوقات پیش ما هستند . آنیتا کلاس اول و کیان کلاس سوم است . به غیر از این کیان و آنیتا دوتا نوه دیگر هم هستند که البته بزرگترند و مال خواهر بزرگه هستند . به هرحال آنی تنها نوه دختر است و ته تغاری بودن هم مزید بر علت شده که بسیار عزیز باشد . گیرم خودش هم بچه بامزه و جذابی است . اساسا دخترها  تا نه یا ده سالگی از هر لحاظی جلوتر از پسرها هستند . خلاصه این که آنیتا چنین حال و روزی دارد .

چند وقت پیش توی پارکینگ داشتم جیپ را می شستم . آنی هم سه چرخه سواری می کرد . به من گفت : دائی ٬ تو چرا  ازدواج نمی کنی ؟!

ـــ چون هیشکی نیست که با من عروسی کنه !

ـــ خوب بگرد پیداش کن !

ـــ آنی تو برام پیدا کن  ]ه من بلد نیستم !

ــ آخه من که نمی تونم ! چون که من شماره موبایل تو رو بلد نیستم !

یعنی فک کن که بچه شش ساله قشنگ در جریان شماره بازی و این حرفها هست !  در ضمن هیچ چیزی مثل دیدن یک دختر آنچنانی و ارایش کرده باعث هیجان و تحسین آنیتا نمی شود . اولین باری که نسیم را دید . یک چیزی حدود نیم ساعت میخ وایستاده بود و دستش را تا مچ کرده بود توی دهنش و بهش زل زده بود !! البته این موضوع مربوط به همه بچه هاست . همگی از دیدن دختر یا پسر جوان خوششان می اید و در تخیلشان وقتی بزرگ شوند اینجوری خواهند شد .

آنیتا دلقک را خیلی دوست دارد . من را دائی سهیل یا فقط دائی صدا می کند .اطاق دلقک پاتوق آنیتا است . البته فقط وقتی که بخواهد تنهائی بازی کند و کار به کار کسی نداشته باشد . در ضمن همیشه اینجا برای آنیتا قاقالی لی کوچکی مثل آدامس و شکلات هم پیدا می شود  . گاهی من  پشت کامپیوتر هستم و آنیتا می اید بغلم  می نشیند و نقاشی می کشد . دوست دارم موهایشرا بو کنم  و  پوست لطیفش را ببوسم . در این حالت اکثرا بعد از نیم ساعت خوابش می برد . موهایش زیر نور چراغ مطالعه به رنگ زرین طلاست  . همه چیز بچه ها تازه و نو است . چشمهای صاف و درشت . مژه های بلند و انگشتهای کوچولو  .

گاهی هم یک گوشه ای می نشیند و با عروسک هایش بازی می کند . به ارامی با آنها حرف می زند و سناریوی بازی را زمزمه می کند . باربی ها پیش هم مهمانی می روند و از هم پذیرائی می کنند و  از این قبیل بازی ها که همه دختر بچه ها دوست دارند...

توی اپارتمان ما چند تا بچه دیگر هم هست . یک دختر بچه همسن و سال آنی به نام میترا  هم هست که با هم دوست صمیمی و هم کلاس هستند . این دو اکثر اوقات با هم بازی می کنند و در اینصورت قاطی بازی های خشن پسرها نمی شوند .

امروز عصر بقیه رفته بودند بیرون و من با آنی در خانه بودیم . گفت که می رود پائین پیش میترا و من هم گفتم برو . از اسانسور می ترسد ٬ با آن پاهای کوچولو پله ها را دانه دانه پائین و بالا می رود .

نیم ساعت بعد آنیتا برگشت . سخت و شدید گریه می کرد . جوری که تا به حال ندیده بودم . دوید توی یک اطاق و در را بست .

رفتم پیشش . خواستم در را باز کنم که فریاد کشید نیا اینجا ٬ می خواهم تنها باشم ! ( حدس زدم که از یک فیلم این اصطلاح را یاد گرفته است )  من هم داخل نشدم . به نظر من همیشه باید به خواست بچه ها احترام گذشت . صدای هق هقش شنیده می شد .

 پرسیدم چی شده آنی ؟  جواب نداد . بعد از چند دقیقه گفت که دیگه هیشکی منو دوست نداره !  به خاطر گریه بریده بریده حرف می زد .

ــ بیام تو با هم حرف بزنیم ؟  جواب نداد .

ــ موشی ٬ حالا بیام پیشت ؟

 گفت که بیا ٬  رفتم تو . یک گوشه اطاق پشت به من نشسته بود و من موهایش را می دیدم که دم اسبی بسته بود و انتهایش با حرکت شانه ها از گریه به طرز منظمی تکان می خورد .

بغلش کردم و احساس می کردم که صورتم از اشک هایش خیس می شود . محکم بغلم کرده بود و  سعی می کرد دیگر گریه نکند . اما نمی توانست . بچه ها نمی توانند حوادث را با هم مقایسه کنند . چون معیاری برای مقایسه ندارند و به همین دلیل ٬ اگر اتفاق بدی بیفتد . در نظرشان مصیبتی واقعی است .

 گفتم بریم سوپر یک چیز خوب بخریم ؟ برای کیان هم بخریم ؟ کمی تردید کرد و بعد گفت که نمی خواهد .

آب دستشوئی را  باز کردم . نیم گرم ٬ می دانستم بعد از گریه شستن صورت با  اب ولرم احساس خوبی دارد . اما آنیتا که قدش به دستشوئی نمی رسد . باید بغلش کنی و کمکش کنی تا صورتش را بشوید . حالا لپ لپی هاتم بشور . بعد با حوله خشکش کردم . ولی ارام . پوست انها ظریف است .

گویا میترا و یک دختر بچه دیگر که دختر عمه اش بوده با آنیتا دعوا کرده اند و گفته اند برو بیرون تو دیگه دوست ما نیستی !  آنیتا هم عادت به شنیدن چنین حرفهائی ندارد و برای همین نمی تواند تحملش کند . می گوید دیگه هیشکی تو دنیا منو دوست نداره !  تو مدرسه هم هیشکی ٬ کیان هم دوستم نداره !  بابابزرگم ٬ مامان بزرگم ٬ خاله و همه !

می پرسم دختر عمه میترا چه جور دختری بوده ؟ می گوید اسمش  مهتابه و لباسش قرمزه  مداد شمعی هم نداره !!

چند دقیقه جلوی تلویزیون و کارتون می نشیند و بیسکویت می خورد . بعد همه چیز را فراموش می کند . خرسی اش را بغل کرده و کارتون می بیند . دنیای آنیتا مثل یک حوض کوچک است که با پرتاب سنگی متلاطم شده باشد و بعد از چند دقیقه دوباره ارام می شود .

  من هم زمانی به همین سادگی ارام می شدم . تو هم همینطور . همه ما  همین بودیم و حالا دیگر به این سادگی ها التیام نمی پذیریم . انیتا هم بزرگ می شود و خواه ناخواه وارد این بازی می شود .

 او هم مثل همه زمانی دلبسته خواهد شد . به خودش می گوید این همان عشق واقعی است . بعد ترکش می کنند و او خواهد گریست . ناله و شیون خواهد کرد در زمانی که دیگر گریستن چاره ساز نیست .

در کودکی جمله ای جادوئی هست که همیشه معجزه می کند . موقع حسرت خوردن ها و محرومیت . آدم به خودش می گوید : وقتی بزرگ شدم ...

همین است . جادوی سحر آمیز و مرهم التیام بخش همیشگی ٬ اما الان چه دارم که بگویم ؟ متاسفانه چنین چیزی دیگر وجود ندارد . فقط یک تسلی دیگر هست : زندگی کوتاه است و من هم یک زمانی می میرم و خلاص می شوم .

همین آنیتای کوچولو ٬ شاید دختر قشنگی بشود . بعد زمانی می رسد که کسی به او ابراز عشق می کند و این که بدون تو می میرم . او هم احتمالا بعد از مدتی خسته می شود و این ابراز عشق ها تکراری خواهند شد . پیش خودش فکر می کند نه این دیگه به درد نمی خوره و خداحافظ . این هم یک وجه دیگر بازی است . ترک کردن و ترک شدن . عاشق شدن و معشوق بودن . عاشقی باوفا و معشوقی سنگدل . نود درصد ادبیات و هنر راجع به همین دونفر است . عاشق و معشوق .

عاشق های شکست خورده هم یک تسلی برای خودشان دارند . این که یک روزی معشوق جفاکار  از ترک او پشیمان خواهد شد و این که چه اشتباهی کردم . الان می فهمم که او از همه بهتر بود !  این بزرگترین تسلی عشاق شکست خورده است ٬ یعنی روزی که معشوق با حسرت به او فکر خواهد کرد  ! و کدام بازنده ای است که مدتها در باره این موضوع خیالبافی نکرده است ؟

من هم همینطور . گاهی عاشق کسی بوده ام . گاهی هم معشوق  بوده ام و بی رحم و سنگدل !  ولی راستش نمی توانم تضمین بدهم که معشوقه پشیمانی شده ام ! چون متاسفانه حتی اسم بعضی هایشان یادم نیست ! تا چه برسد به این که حسرت نبودن طرف را بخورم ! 

 لابد فکر می کنی که چه ادم خودپسندی هستم ! نه رفیق عزیز . بحث این حرفها نیست . صرفا آدم هائی وارد زندگی من شده اند و بعد از مدتی  رفته اند . بعضی ها من را ترک کرده اند و لاجرم من هم بعضی ها را ترک کرده ام . قاعده بازی همین است و این بازی ادامه دارد تا زمانی که دیگر نتوانی کسی را ترک کنی و او هم نتواند تو را ترک کند . و بازی به همین سادگی تمام می شود .

سالها پیش . یک روز دختری سوار ماشین من شد و این مربوط به زمانی است که اتوبازی مد بود و مطلقا معنی بدی نداشت . صرفا راهی بود که ملت با هم اشنا می شدند و بسیار رایج بود . خلاصه دختری به نام لیلی را در اواسط خیابان پاسداران سوار کردم و چیزی حدود نیم ساعت با هم حرف زدیم . پس فردای آن روز هم  یک ساعتی با هم بودیم . من از او خوشم نیامد ٬ نه این که بچه بدی باشد یا حتی زشت باشد . نه ٬ صرفا همه چیزش معمولی بود . قیافه معمولی و بقیه چیزها هم معمولی ٬ اگر اشتباه نکنم  دانشجوی شیمی بود .

بعد من به او گفتم که بیا از هم جدا شویم . پرسید که چرا ؟ گفتم چون به نظر من ما با هم فرق داریم . ولی او به هیچ وجه حاضر نبود این موضوع را قبول کند . نمی دانم چرا گیر داده بود که حتما باید این رابطه ادامه پیدا کند و خلاصه این جریان بدجوری بیخ پیدا کرد و لیلی روزی هزار بار زنگ می زد و به بدترین روشی سعی داشت این رابطه را حفظ کند .

مثلا زمستان بود و هوا هم خیلی سرد . روزی بود که برف سنگینی می بارید . هنوز موبایل انقدر زیاد نشده بود و فقط یک سری ادمهای خیلی مایه دار  موبایل داشتند . خلاصه از باجه تلفن زنگ می زد و می گفت ببین چقدر هوا سرده و من چند ساعته به خاطر تو توی خیابانم و دارم یخ می زنم و مدام گریه می کنم و تو انقدر بی رحمی و فلانی و بیساری..اتفاقا من همیشه عاشق دخترهای مغرور بوده ام و هیچ چیزی مثل اینجور التماس ها من را منزجر نمی کند .

تصور کن که صد دفعه زنگ زد و از این مزخرفات تحویل من داد !  من هم نمی توانستم گوشی را برندارم . چون یک خط دیگر هم در اطاق پدر مادرم بود و اگر من بر نمی داشتم لاجرم آنها بر می داشتند . نهایتا جوری شد که هم او گریه می کرد و هم من ! البته گریه کردن من از شدت احساس عجز و کلافگی بود . در ضمن عذاب وجدان شدیدی هم داشتم ! انگار که مرتکب جنایتی شده باشم !!

اخه بابا زور که نیست ! من بچه مثبت نبودم و  دوست داشتم برای خودم ماجرا داشته باشم . ولی لیلی به شدت مثبت بود و اصرار داشت که تو باید سالم زندگی کنی و فقط مال من باشی ! واقعا که دیوانه ات می کرد !  خلاصه  بعد از این هزار بار من بیچاره را به گریه و التماس و دیوثی انداخت بالاخره بی خیال شد و رفت پی کارش ....

بعد از حدود یک سال تلفن زنگ زد و طرف گفت که من لیلی هستم !  حال و احوال کردیم و لیلی ادامه داد :

ــ ببینم تو هنوز هم به همون ازگلی سابق هستی ؟!

گفتم که اگر راستش را بخواهی حتی ازگلتر از قبل شده ام !!! بعد با شوق و ذوق تعریف کرد که با یک دندانپزشک ازدواج کرده و اشیانه گرم و قشنگی دارند و جوجو ها جیک جیک می کنند و افتاب به گرمی می تابد و بهار شده و ...

من بلافاصله فهمیدم که لیلی زنگ زده تا  حسابش را تصفیه کند !  اتفاقا من پایه بودم که این کار به بهترین وجهی انجام شود ! بنابراین خیلی غمگین و ناراحت برایش تعریف کردم که چقدر در مورد او اشتباه می کردم !  من نفهمیدم که تو چه گنج بزرگی هستی و مثل الاغ با آخرین قوا یک جفتک به بختم زدم  و تو نمی دانی بعد از تو گیر چه کسی افتادم و چه روزگاری از من سیاه شد !

یک درام وحشتناک تعریف کردم از دختری که خدا می داند چقدر حیوون بود . دلقک معصومانه و خالصانه عاشق شده بود و این دختر بی شعور مثل حیوون را به راه منو دور می زد و از روی من می پرید و گاهی زیر ابی می رفت و ....

و در همه حالات من همیشه حسرت عشق پاک تو را می خوردم ای لیلی عزیزم ! تو طبیعی است که خوشبخت باشی چون که حقت است و لیاقتش را داری !! ولی  من فقط باید تا آخر عمرم در حسرت این باشم که خدایا ! من می توانستم جای آن اقای دکتر باشم ولی افسوس !!

یعنی تو نمی دونی لیلی موقع شنیدن این اعترافات چه حالی می کرد !  واقعا به قول لاله شدها ! یعنی چیز شد کامل  !! ( اسم کاملش بی تربیتیه ! )  من داشتم با صدای گرفته این خرعبلات را براش می گفتم و اون هم گاهی از شدت خوشی و خوشبختی صداهای نامفهومی از خودش در می آورد . خلاصه واقعا شد !

 

ارشیو 7  شیاطین نیز ایمان دارند و می لرزند

 

 

 ۱۸)

من با گلوله در بال

                    صياد را گريخته بودم

                و قطره هاي خونم در ارتفاع زخم

       تا آفتاب منتظر تبخير

                    متن معلق نفسم را

                        بسيار نقطه تعليق مي گذاشت ....

 

تا به حال به بدترین کارت فکر کردی ؟ بدترین عملی که انجام دادی ؟  خوب راستش دلقک خیلی کارها کرده که در هیچ استانداردی خوب نیستند . اما به نظر خودش یکی از بدترین کاری که کرده این است :

قضیه مربوط به سال ۷۵ یا همان حدودها است که دلقک در پیست دیزین با دختری به نام دریا اشنا شده بود .

او دختر خوبی بود . حدود دوسال از دلقک کوچکتر بود . او تجربه یک ازدواج را هم داشت که منجر به طلاق شده بود . خانه اش در فاز دو شهرک بود . یک خانه چهار طبقه از این خانه های سبک اسپانیش  که در شهرک خیلی رایج است . در طبقه اول پدر و مادرش و در طبقه دوم و سوم مستاجر و در طبقه چهارم یک سوئیت هفتاد یا هشتاد متری بود که دریا در انجا به تنهائی زندگی می کرد . می گفت بعد از یک مدت زتدگی مستقل با همسر دیگر نمی تواند محدودیت های زندگی با پدر و مادر را تحمل کند .

دریا دوخواهر دیگر هم داشت . بزرگه ازدواج کرده و رفته بود . خواهر کوچکی هم به نام صدف داشت که دوسال از خودش کوچکتر بود .

صدف خیلی از اوقات میامد بالا پیش دریا . رابطه انها با هم خیلی خوب بود . رابطه دلقک هم با دریا خیلی خوب و با صدف هم خوب بود .

خلاصه اوضاع احوال بد نبود . دریا تا ساعت سه سر کار بود و دلقک هم اکثر عصرها یش را با او می گذراند . جائی می رفتیم یا این که در خانه می ماندیم  و فیلم می دیدیم یا ورق بازی می کردیم . اکثرا هم یکی دوتا از دوستان دریا به ما ملحق می شدند . 

صدف تنها بود و هیچ پسری به طور جدی در زندگیش حضور نداشت . قیافه اش خوب بود . البته دریا از او بهتر بود .ولی به هرحال صدف از تنها بودنش زیاد راضی نبود . اکثرا هم به من نق می زد که چرا یکی از رفقا را با او آشنا نمی کنم و از این حرفها

دلقک چند بار دوستانش را با صدف آشنا کرد . ولی او از هیچ کدام خوشش نیامد . هرچند آنها پسر های خیلی خوبی بودند  .اما دلقک وقتی می پرسید از فلانی خوشت امد یا نه ؟ با انزجار می گفت : ایی یی ی ی ی..

باری . صدف اکثرا دلقک را دست می انداخت و او را بابا بزرگ صدا می کرد . هرچند دلقک اختلاف سن زیادی با او نداشت ولی او می گفت منو یا د پیرمرد ها می اندازی

دلقک هم درعوض به او می گفت توئیتی . ( همون جوجه در والت دیسنی ) صدف جدا شبیه توئیتی بود . چشمای درشت و موهای کوتاه روشن و مخصوصا رفتارش که خیلی نازک نارنجی و لوس بود .آدم بعضی وقتها هوس می کرد یک دستی گردنش را بگیرد و خفه اش کند .

دریا اصلا و ابدا به رابطه دلقک و صدف حساس نبود . البته رابطه آنها هم کاملا و دقیقا عادی بود . یعنی هرچند دریا به شدت دختر حسودی بود ولی رفتار صدف طوری نبود که او بدش بیاید. و در حضور دریا کاملا عادی رفتار می کرد .

تقریبا سه ماه از رابطه دلقک و دریا می گذشت . دلقک دریا را دوست داشت . دلیلی هم نبود که او را دوست نداشته باشد . دلقک فکر می کرد به این ترتیبی که هست این رابطه چندین سال طول خواهد کشید. چون با دریا خیلی راحت بودم و اساسا به من بد نمی گذشت.

بعد از مدتی کم کم دلقک احساس کرد که رفتار صدف یه جورائی مشکوک شده است . منظورم این است که آدم کلا همیشه می فهمد طرفش در چه فازی است . صدف گاهی کرم می ریخت . البته خیلی ظریف و جزئی . اما دلقک کاملا متوجه می شد و دریا هم البته اصلا متوجه نمی شد . یعنی صدف جوری این کار را نمی کرد که دریا متوجه شود . من هم این کارهایش را می گذاشتم به حساب تنهائی اش

دلقک می دانست که اگر صدف جلوتر بیاید . حتما بر رابطه او و دریا اثر بدی خواهد گذاشت . لاجرم مواظب صدف بود و وقتی او تیک می زد خودش را به نفهمیدن و خنگی می زد...

یک روز صبح . حدود ساعت ده . صدف به دلقک زنگ زد . می گفت که در خانه دریا است و حوصله اش هم خیلی سر رفته است .

گفت که می خواهد فیلم ببیند و دلقک هم بیاید تا با هم آن فیلم کذائی را ببینند . دلقک احساس خطر کرد و بهانه آورد که نمی اید . اما صدف اصرار کرد که بیا و گفت که سر راه چیپس و پفک هم بخر..

این را که گفت دلقک ترسش ریخت . پیش خودش فکر کرد که لابد  فکری در سر صدف نیست . دریا هم که حدود چهار می اید خانه . اصلا خودم هم  کاری ندارم . می روم انجا و با صدف فیلم می بینیم تا دریا بیاید...

اما این یک تله ساده و پیش و پا افتاده بیشتر نبود . دلقک هم مثل احمقها توی آن افتاد  .

حوصله تعریف کردن جریان را  ندارم . به هرحال آن کاری که نباید بشود شده بود . اصلا نمی دانم چطور شد و من در ان زمان چه فکری کردم . واقعا نمی دانم . موقع رفتن خم شدم تا کفشم را بپوشم . وقتی سرم را بلند کردم و برگشتم . صدف را در چند سانتیمتری خودم دیدم . صاف توی چشمانم خیره شده بود و با لبخند پیروزمندانه ظریفی . دستهایش را زیر بغلش گذاشته بود . ساعت دو از انجا امدم بیرون .  همین...

از شهرک غرب تا خانه راه هولناک بود . احساس خیلی خیلی بدی داشتم . احساس سهل الوصول بودن و حماقت داشتم . احساس می کردم دقیقا مثل این ندید بدیدهای احمق رفتار کرده ام که از هول حلیم توی دیگ می افتند .

توی خانه با هراس منتظر تلفن دریا بودم . همیشه بدون استثنا ساعت چهار به دلقک زنگ می زد . مطمئن بودم که دریا بلافاصله می فهمد بین دلقک و صدف چه اتفاقی افتاده . تردید نداشتم که می فهمد . مطمئن بودم که صدف این قضیه را به او خواهد گفت . هیچ شکی نداشتم . هرچند منطقا نباید می گفت . ولی من فکر می کردم که حتما این کار را خواهد کرد .

ولی دریا زنگ نزد . نه ساعت چهار و نه شب و نه هیچ وقت دیگر . دلقک هم دیگر هیچ وقت با او تماس نگرفت .....

نمی دانم که بعد از امدن دریا به خانه چه اتفاقی افتاده بود . هیچ وقت هم نفهمیدم . اصلا نمی دانم صدف چرا آن کار را با من کرد و من چرا این را قبول کردم. در ضمن کاملا مطمئنم که این قضیه یک توطئه هماهنگ با شرکت هر دوخواهر نبود ..

در ان روز کذائی . وقتی در خانه دریا بودم و صدف ناگهان کارش را شروع کرد . یک لحظه از سرم گذشت که اگر پس بکشم برای صدف تحقیر بزرگی خواهد بود . فکر کردم که خیلی ناراحت میشه . بعدش هم مثل یک سرسره بود . وقتی از بالای سرسره . سر خوردنت شروع میشه دیگر مطلقا نمی توانی جلوی پائین رفتنت را بگیری . تا تهش می ری پائین....یا حداقل برای من اینطور بود .

از فردای آن روز خیلی دلم برای دریا تنگ میشد . اما می دانستم که دیگر حق تماس گرفتن را ندارم . و البته تماس هم نگرفتم . حتی صدف هم دیگر هیچ وقت تماس نگرفت . تلفن نکرد تا به خاطر ان جریان به ریش من بخندد...

دیروز یاد این قضیه افتادم . در تمام این سالها خیلی به این موضوع فکر کرده ام . به هرحال . به نظرم این یکی از هولناکترین کارهائی  است که در عمرم کرده ام . دلقک اصولا آدم عوضی و لشی است . اما این کار خاص یک رکورد است . حتی برای کسی مثل دلقک...

 

پی نوشت : توی این پست . گفتم توئیتی یاد یک جریانی افتادم . یک شب داشتم از خیابان ولیعصر رد می شدم . جلوی در یک رستوران . یکی از این ها بود که لباس عروسک می پوشند و برای رستوران تبلیغ می کنند . از همانها که لباس گوریل انگوری و گوفی و میکی موس می پوشند

این یکی لباس توئیتی پوشیده بود . یعنی خود طرف که معلوم نبود . فقط یک جوجه غول آسای زرد می دیدی . به هرحال گویا این توئیتیه به یک خانم تیکه انداخته بود و شوهرش هم شنیده بود و داشت با توئیتی دعوا می کرد !

توئیتی هم داشت با شوهره دعوا می کرد و بالهایش را هم با عصبانیت تکان می داد و خلاصه خیلی صحنه باحالی بود . ای کاش بودی واین توئیتی عصبانی ! رو می دیدی

 

....................................................................................................................................

۱۷ )

 

 کاش به پایان رسد این مشق سیاه من و تو

تا بخشکد به ابد شط گناه من و تو....

امشب حتما می خواستم آپ کنم ٬ حتی موضوعش هم انتخاب شده بود ٬ ولی قبلش تصمیم گرفتم کار مفیدی انجام بدهم ٬ یعنی فیلم ها را از اینور و آنور جمع کنم و بگذارم توی جعبه ای که چند وقت پیش برای همین کار خریده بودم .

خوشبختانه این کار را انجام دادم ٬ راحت و بی دردسر ٬ در ضمن اصلا فکر نمی کردم این همه فیلم داشته باشم ٬ شما آرشیو باز هستید ؟ نه؟ ولی من هستم ٬البته آرشیو فیلم من بیشتر از همین آشغالهائی تشکیل شده که توی سوپر مارکت ها می فروشند !!!  ولی نه ٬ فقط سی یا چهل درصدش ٬ فیلم خوب هم گاهی تویش پیدا می شود .

در حین این کار ٬ یک فیلم پیدا کردم که ندیده بودمش ٬ حتی آک بسته اش هم باز نشده بود ٬ خون بازی که رخشان بنی اعتماد ساخته . تصمیم گرفتم  وقتی کارم تمام شد ببینمش .

بعد خواهرم زنگ زد و گفت که از سر کوچه حلیم و آش خریده است و شما هم بیائید . بابا و مامان رفتند و من گفتم وقتی کارم تمام شد می ایم .

بعدش رفتم سر جیب بابا ٬ متاسفانه حتی یک ریال هم نمی شود از جیبش برداشت ٬ چون بلافاصله می فهمد . ولی من زرنگ تر از این حرفها هستم ٬ پولش مال خودش ٬ من که برای کسی کیسه ندوخته ام ٬ من آدم قابل اعتماد و درستی هستم ! فقط کارت سوختش را برداشتم !  یعنی قرض گرفتم ! همین !

بیچاره جیپ کوچولو گشنه است ! فک کن ٬ هیچی ته باکش نبود ٬ من هم که آدم دل نازک و مثل خدا رحمان و رحیم . فوری بردمش پمپ بنزین و یک شکم سیر غذا خورد ٬ البته به حساب من !  چهل و هشت لیتر ٬ ولی جدا  بابا زیادی وضع بنزینش خوبه ٬ چهارصد و پنج لیتر بنزین داشت ٬ به این فکر افتادم که نکند پدر بزرگوارم نصفه شبها با کارت من بنزین می زند ؟! چون من فقط صد تا دارم .

بعدش برگشتم خونه و یک سر هم به خواهرم زدم و شام خوردم ٬ بعد با روحیه عالی که از چهل و هشت لیتر بنزین نشات می گرفت نشستم سر خون بازی ٬

خوب . راست و دقیق این که این فیلم واقعا لهم کرد ٬ اگر هنوز این فیم را ندیدی لطفا نبین . حتی اگر اصرار بکنند . داغانت می کند . خلاصه از ما گفتن بود ....

 

 چند سطری که خواندی را دیشب نوشتم ٬ ولی دوستش نداشتم و برای همین آپ نکردم . ولی الان دوباره خواندم و تصمیم گرفتم بگذارمش توی وبلاگ .

امروز عصر لاله با من تماس گرفت ٬ چند ماهی می شد که از او خبر نداشتم . تصمیم گرفتیم به یاد ایام قدیم ٬ برویم دربند و چائی بخوریم .

خیابان ها شلوغ بود و ملت زده بودند بیرون ٬ شب قدر است و گویا امشب همه گناه ها عفو می شود یا یک چنین چیزی . درست نمی دانم .

از خانه ما تا خانه لاله راه زیادی نیست . دقیقا اخرین کوچه خیابان شریعتی نرسیده به تجریش .یک زمانی من هر روز این راه را طی می کردم . همان موقع که من و لاله با هم رفیق بودیم . ما دوستی خوبی داشتیم که به خاطر یک مشت بچه بازی به هم خورد . شاید لاله بیشتر از من بازی در می آورد . ولی به هرحال ٬ تیر خلاص را من زدم .

لاله گیر آدم درستی نیفتاده ٬ به همین دلیل نمی شود گفت که همان لاله قدیم است . طرف حسابی چهار میخش کرده و این آدمی که هیچ وقت توی خانه گیرش نمی آوردید حالا دیگر  همیشه توی خانه است . به هم بزنم یا نه ٬ بمانم یا بروم . بماند یا برود . و یک مشت فکر دیگر ٬

همه جا بسته بود . فقط یک آب میوه فروشی بالاتر از کلانتری دربند که چند تائی هم میز و صندلی داشت . نشستیم و حرف زدیم ٬ یعنی اول لاله شرح مصیبتش را گفت و  من گوش دادم ٬ بعد هم من روضه ام را خواندم و لاله گوش داد ٬ روزی در ویترین یک مغازه که نوار کاست های مذهبی می فروخت ٬ دوتا کاست دیدم که کنار هم گذاشته بودند . روی یکی نوشته بود مصیبت یک ! و دیگری مصیبت دو ! من و لاله هم امشب مصداق کاملی از ان دوتا نوار بودیم ٬ مصیبت یک و دو !! برای شب قتل و قدر و این حرفها برنامه خوبی بود .

ــ من آدم محکمی هستم ٬ حتی وقتی با تو به هم زدم هم نسبتا خوب دوام آوردم ٬ ولی از این یکی می ترسم ٬ از تنهائی بعدش می ترسم ٬ از غم و غصه اش می ترسم و برای همین نمی توانم...

اینها را لاله می گفت ٬ وقتی من پیشنهاد کردم که از شر طرف خلاص شود . بعدش نوبت من بود :

ـــ  من آدمی نبودم که یکی هرچی از دهنش درآمد به من بگوید و من فقط گوش کنم  و این که شما حق دارید ٬ ببخشید . ولی چه کار دیگری می توانستم بکنم ؟

 لاله هنوز نگین کوچک روی بینی اش را داشت ٬ می دانستم تاتوی روی پایش هم سرجایش است ٬ البته اگر پاک نشده باشد ٬ ولی در عوض موهایش را مشکی کرده بود و رنگ طلائی اش را از دست داده بود ٬ می گفت که مطمئنا این دیگر آخریش است ٬ دوباره بخواهی با یکی دیگه شروع کنی و این که بابات کیه و مامانت کجاست و خودت کی هستی و ..... نه ٬ من یکی عمرا نمی تونم .

ــ خوب راستش من حتی پارسال هم همین نظر را داشتم ٬ دیگر آخرش است ٬ ولی دیدی که آدمیزاد تا توی گور هم دست بر نمی دارد . هرچند این دفعه هیچ شکی ندارم . آخرین است .

میدان تجریش قیامت بود ٬ خلق الله با هرنوع قیافه و هر فرقه ای که فکر کنی ٬ ماشین هائی پر از اکیپ های دختر و پسر  که دنبال هم می کردند و ترافیک عجیب . لاله را رساندم و سر راه از یک داروخانه قرص هم خرید تا بتواند امشب را سحر کند ...

موقع برگشتن خواستم از کوچه پس کوچه برگردم ولی از مسجد های سر راه و شلوغی اش ترسیدم و به همین دلیل زدم توی شریعتی و توی ترافیک قفل شدیم . کنار من یک سوزوکی ویاترا بود که درونش یک مادر و دو دخترش بودند که یکی از دخترها پشت فرمان بود با سر و وضعی که اکثرا ویاترا سوارها دارند ٬ این ماشین بین خانم ها مد شده و اکثرا دخترها سوارش می شوند . آن سمت ویاترا هم یک پراید بود که درونش چهارتا  لات و لوت نشسته بودند با قیافه های عوضی و تیپ های مزخرف که داد می زد بچه این طرفها نیستند و  هزار کیلومتر راه آمده اند تا برسند به تجریش !  پراید ساب داشت و صدای یک نوحه مزخرف هم گوش فلک را کر می کرد که زینبم وای زینبم و ...

هر چهار تا سرشان را از ماشین بیرون آورده بودند و مثلا حال می کردند . بعد صدای نوحه خاموش شد و گیر دادند به ویاترا و چرندیاتی با صدای بلند ٬ ویاترا هم گیر کرده بود توی ترافیک و نمی توانست جم بخورد . دخترها شیشه  را بالا داده بودند و همگی خیره شده بودند به جلو ٬ یک پژو هم بود که توش دوتا پسر هم سن و سال من نشسته بودند . توجه آنها به موضوع بین پراید و مزخرف گوئی شان به ویاترا جلب شده بود که بس نمی کردند و حرفهایشان واقعا داشت چندش آور می شد . بعد یکی از پسرهای توی پراید تا کمر از ماشین بیرون آمد و به دختر پشت فرمان ویاترا گفت :

ــ جون آبجی بگو شماها رو کی می ک...؟ هان ؟  مرگ من بگو ؟

ــ هم پسرهای تو پژو و هم من بی اختیار از ماشین پیاده شدیم ٬ یکی از آنها یقه  طرف را که این حرف را زده بود از همان بیرون ماشین گرفت و یک مشت جانانه توی صورتش زد . طوری که طرف اصلا پیاده نشد . ولی سه نفر دیگر پریدند پائین و راننده هم قفل فرمان دستش بود .

راستش هیچ کدام گردن کلفت و بزن به نظر نمی آمدند . یکی شان آمد سراغ من و تصور می کنم  بیست و پنج شش ساله بود . شلوار جین سنگ شور و سوئی شرت مشکی به تن داشت . همان اول هم یک لگد هم پراند که البته نگرفت و فقط شلوارم خاکی شد . بعد من با دست راست یک ضربه الکی زدم ٬ او هم جاخالی داد و من هم منتظر همین بودم تا جاخالی بدهد و بعد یک ضربه حسابی با دست چپ توی صورتش زدم که باعث شد چند قدمی عقب عقب برود و  با دوتا دست صورتش را بپوشاند . یقه اش را گرفتم و خواباندمش روی کاپوت پراید ٬ در آن لحظه که پسرک سعی می کرد خودش را خلاص کند . میل غریبی به دریدن و له کردنش ٬ میلی حیوانی و عمیق ٬ مثل یک گرسنگی طولانی ٬ دستانم گردن گرمش را لمس می کرد و استخوانهایش شکننده و ترد ٬ انگشت شصتم روی بناگوشش بود و من ضربان سریع نبضش را حس می کردم . میل غریبی به فشار خشن زمخت دستانم روی آن پوست و استخوانهای نحیف داشتم ٬ بعد وحشت عاجزانه ای توی چشمانش می دیدم که از ترس لوچ شده بود و دهانش که حرفهای نامفهومی ازش بیرون می زد . یک شیار خون هم از گوشه لبش سرازیر بود . و همه اینها در  چند ثانیه بود ٬ و مردم سوایمان کردند .

بعد برگشتم توی جیپ و نمی دانم چرا ٬ ولی چنان موجی از ارامش بر من گذشت . مثل موج یک دریای  گرم که بر ساحلی شنی بگذرد . موجی گرم و ارام و سنگین . برایم عجیب بود که چطور این درگیری احمقانه و کوتاه چنین حسی به من داد . مثل لذتی که  یک حیوان هار بعد از دریدن شکار کوچکی حس می کند . حضرت هایدگر علیه السلام می فرماید که انسان شدن نفرین شده ها از راه خشم دیوانه وار تحقق می یابد ٬ یا شاید هم نیچه گفته بود ؟ مهم نیست ٬ آلمانی ها اکثرا شبیه هم هستند .

این هم مدت زیادی طول نکشید . فقط چند دقیقه طول کشید و من ماندم و همان تلخی مزمن ٬ سعی کردم اشغالها را از ذهنم بریزم بیرون . برایم باورکردنی نبود که توی خیابان درگیر شدم ٬ از آخرین بارش مدتهای طولانی می گذشت . انقدر که نمی دانم کی بود .

شب قدر بود و گناهانی که آمرزیده می شدند . لابد پروردگار مهربان این دعوا را برایم فرستاد تا یک حالی داده باشد ! ولی من شیشه های ماشین را بالا کشیدم تا از بقیه الطاف الهی در امان باشم و بقیه مسیر را لئونارد کوهن گوش دادم و  به حرفهای لاله فکر کردم و به آن کسی که ای کاش اینجا بود .

داشتم می رسیدم به خانه و از تصور بی خوابی و رنج فکر کردن به ماجرای خودم وحشت زده بودم . از سوپر سر کوچه سیگار خریدم و چند بسته قاقالی لی و یک فیلم هم خریدم به نام امروز می میری !  واقعا مجبور بودم ٬ چون که بقیه فیلم ها هندی بودند و کارتون و چند تائی فیلم ایرانی که همگی از اسم هاشان معلوم بود از چه قماشی هستند .

انقدر حالم بد بود که تصمیم داشتم بشینم و این فیلم را تا آخر نگاه کنم ٬ واقعا که بساط عیش و نوش کامل بود . یک کاسه پر از  هانی اسمک و شیر و یک بسته سیگار و جناب اقای استیون سیگال که در آن فیلم بازی می کرد .

از این آدم بدم می اید با آن قیافه و لباس های بی ریخت و اعتماد به نفس ابلهانه اش که همه مشکلات را به یاری شکستن دست و پای مردم  حل می کند . لابد من هم که امشب با زدن آن بیچاره انقدر حال کردم  مثل او هستم . هرچند متاسفانه بلد نیستم مثل او دست و پا بشکنم . عجیب است ٬ آدمی مثل من که موقع حمام رفتن باید کل حمام را چک کند که خدای نکرده مورچه ها را اب نبرد چرا باید اینطور شود ؟ البته یک استدلال این است که حیوانات معصومند ولی آدمیزاد هر بلائی سرش بیاوری حقش است ! واقعا که فاشیسم  یعنی همین ! 

باری ٬ در یک جای فیلم  دوست دخترش که بدتر از  خودش جواد و بی ریخت بود می گفت :

 ــ جانی تو واقعا باید طرز زندگیت را عوض کنی !

البته این می توانست توصیه خوبی به من هم باشد ٬ سیگال به دخترک گفت : چشم ٬ از همین الان عوضش می کنم ! چه طرز صحبت کردن مزخرفی هم رویش گذاشته اند . مثل لات های صد سال پیش  حرف می زند و البته به لوس ترین نوعش ٬ به هندوستان می گفت هندستون !  هرکه طاووس خواهد جور هندستون کشد !!  فک کن !!

ولی من نمی توانم مثل او بگویم چشم و عوضش کنم . اصلا چه چیز را عوض کنم ؟ احساس می کنم هر تغییری توهین و خیانت است به سهیل و هر آن چه باقی مانده از رویاها و ارزوهایم . من نه اصلاح را می خواهم و نه جبران  و نه هر اشغالی دیگر از این دست ٬ توی ذهنم گشتم  ببینم ایا حضرات فلاسفه حرف به دردبخوری برای تایید من گفته اند یا نه ٬ ولی انگار نگفته اند ٬ یا حداقل من نمی توانم پیدایش کنم ....

 

ارشیو 6   پاسدارخانه

 

۱۶

 

اواخر خدمت سربازی . به خاطر ماجرائی تبعید شدم به جزیره تنب و بعد از یک ماه و اندی یکی از افسرها که با من رفیق بود کارم را درست کرد و برگشتم به تهران ٬ البته  دیگر نمی توانستم در قسمت قبلی خدمت کنم و لاجرم تبعید شدم به پاسدارخانه که وظیفه نگهبانی و پاس دادن بر عهده اش بود .

دردسرت ندهم ٬ بعد از مدتی شدم پاسبخش و چون رانندگی هم بلد بودم جیپ درب و داغان پاسدارخانه هم  دست من بود .

باری . سیستم پادگان ما اینجوری بود که هر سربازی به طور متوسط هر یکی دوماه یک شبانه روز در پاسدارخانه به سر می برد ولی من و سه نفر دیگر چون تبعیدی بودیم  همیشه در آنجا بودیم و  در واقع بعد از افسر نگهبان ها  همه کارها را خودمان می کردیم . چون اقایان افسر نگهبان هر چند ماه یک شب در آنجا بودند که آن یک شب را هم به خوبی و خوشی لالا پیش پیش می کردند و اوضاع همیشه به همین منوال بود .

در آن شب خاص ٬  من به خاطر این که شب قبل را تا صبح بیدار بودم  همه روز را خوابیدم و عصری بیدار شدم . سربازهای جدید آمده بودند و ما هم چون هر روز برایمان عده جدید می آمد دیگر برایمان عادی شده بود و به چیزی دقت نمی کردیم . یکی از بچه ها به نام ایرج که مثل من تبعیدی بود بچه فلاح بود و برای خودش کلی خلاف کار بود . شغلش سرقت ضبط ماشین بود و  من در آن زمان یک گلف قدیمی نارنجی رنگ داشتم که ضبطش را همین ایرج برایم آورده بود .

من و ایرج با هم رفیق بودیم و آن روز عصر نشسته بودیم توی اطاق آماده ( قسمتی از پاسدارخانه که همیشه یک سری سرباز مسلح به عنوان آماده باش در آن به سر می برند )  داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم و سیگار می کشیدیم . ما در پاسدارخانه هر غلطی دلمان می خواست می کردیم و با خیال آسوده سیگارمان را هم می کشیدیم . چون در پادگان اگر سربازها کار بدی می کردند انها را تهدید می کردند که می فرستمت پاسدارخونه و ما که شبانه روز آنجا بودیم دیگر از چیزی نمی ترسیدیم . ما در اسفل السافلین بودیم و دیگر چه بلائی ممکن بود سرمان بیاید ؟

من رفتم یک سری به اطاق افسر نگهبان زدم تا ببینم امشب چه کسی مسئول آنجاست . اتفاقا افسر نگهبان من را می شناخت  چون دوماه پیش هم یک شب در اینجا بود و خلاصه سابقه ذهنی از من داشت . حال و احوالی کرد و بعد هم من رفتم جیپ را برداشتم تا  بروم  و شام پاسدارخانه را بگیرم .

هر شب علاوه بر شام باید صبحانه را هم می گرفتیم و  آن شب برای صبحانه تخم مرغ دادند و  من عادت داشتم همیشه یکی دوتا بر می داشتم تا بعدا وقتی گرسنه شدم زرده اش را بخورم ( از بچگی از سفیده تخم مرغ متنفر بودم )  شام هم کتلت و سوپ بود .

من و ایرج نشسته بودیم روی یک سکو و شام می خوردیم . توی پاسدارخانه ما قاشق نبود و هرکسی باید قاشق خودش را همراه می داشت . من همینجوری که داشتم به شام خوردن بقیه سربازها نگاه می کردم متوجه شدم که یکی از آنها قاشق ندارد و نمی داند سوپش را چطور بخورد . پسرک نحیفی بود با موهای روشن و  قیافه خیلی معمولی . من صدایش کردم و  برگشت نگاه گنگ و عجیبی به من انداخت . اصلا انگار هیچ چیزی نمی دید و احساس می کردی به جائی پشت سرت دارد نگاه می کند .

من قاشقم را برایش پرت کردم ٬ هیچ واکنشی نشان نداد و قاشق از کنارش رد شد و با صدای جرنگ خفه ای دیوار خورد .

من و ایرج با تعجب همدیگر را نگاه کردیم . بعد پسرک انگار هیچ اتفاقی نیفتاده  کاسه سوپ را  به دهانش برد و من سیبک گلوی نحیفش را می دیدم که به سرعت بالا پائین می شد و یک شیار نارنجی سوپ از کنار لبش به پائین شره می کرد . دلقک عصبانی شد و همینطور که فحش می داد چهار دست و پا رفت زیر میز تا قاشق کذائی را پیدا کند .

ایرج پرسید  بچه کجائی ؟  پسرک هم جواب نداد و رویش را برگرداند . ایرج عصبانی شد و رفت سراغ پسرک کلاهش را با دست به گوشه ای پرت کرد ( در محیط سربسته کسی نباید کلاه سرش داشته باشد )  همچین که مثل آدم باهاتون رفتار میشه پررو میشین و حتی برای ما هم قیافه می گیرین . باید مثل بقیه پاسدارخونه ها دهنتون رو سرویس کنیم تا آدم بشین و از این حرفها ٬  به ایرج گفتم ولش کن بابا و رفتیم بیرون تا سیگار بکشیم . البته ایرج حق داشت . در پاسدارخانه های دیگر پاس بخش ها پدر سرباز را در می آوردند و طرف کلی بشین پاشو روی شاخش بود . ولی ما دیگر از اینجور مسخره بازی ها خسته شده بودیم و  سر به سر گذاشتن سرباز جماعت لطفی برایمان نداشت . به همین ترتیب می گفتند پاسدارخونه درب بیست و یک ( اسم آنجا بود ) کویته و فلانه و ...

بعد از چند دقیقه من سربازها را بردم بیرون تا اسلحه بگیرند و بروند سر پستشان ٬ هر پاسداری یک ژ سه داشت که اگر روز بود خشابش را در می اورد و می گذاشت توی فانسقه و اگر شب بود باید خشاب را توی اسلحه می گذاشت . یک سوت هم داشت که در وارد ضروری بتواند بقیه را با آن خبر کند .پاسدارخانه ما حدود بیست تا پست داشت . یعنی هر دوساعت بیست تا سرباز جدید می رفتند سر پست هایشان و آنهائی که دوساعت نگهبانی شان تمام شده بود بر می گشتند به پاسدارخانه ٬ منتهی وظیفه پاسبخش بود که  با آنها برود و بیاید ٬ اگر روز بود سربازها را به صورت نظامی و مرتب و منظم به ستون دو می بردیم و اگر شب بود همینطوری گله ای می بردیمشان ٬

آن سرباز موبور هم با ما بود .اتفاقا پستش هم  در  مریم بود ٬ پست مریم کنار جاده و بغل دیوار پادگان بود . آنجا یک پنجره کوچک در ارتفاع حدود سه متری روی دیوار بود که متعلق به یک خانه در همسایگی پادگان بود ( پادگان ما در وسط شهر واقع شده بود ) رویش هم یک توری سیاه دودزده داشت  . این پنجره در واقع هواگیر  حمام آن خانه بود و سربازها عادت داشتند که اگر کسی حمام می رفت قایمکی از دیوار بالا می رفتند و تویش را دید می زدند !!  ظاهرا در آن خانه یک دختر به نام مریم هم بود ( این اسم را سربازها بهش داده بودند )  که بچه ها چندباری موفق شده بودند در حمام زیارتش کنند !!   بیچاره اهالی آن خانه روحشان هم خبر نداشت که سوژه خنده و صحبت کل پرسنل یک پادگان هستند !!  فک کن !!

بقیه سرباز ها با آن سرباز موبور سر این موضوع شوخی می کردند و چرت و پرت می گفتند ٬ ولی او اصلا به این حرفها توجه نکرد و  جواب هیچ کسی را هم نداد . پیش خودم فکر کردم که چه شخصیت منزوی و گوشه گیری دارد .

پست را تعویض کردم و برگشتم پاسدارخانه ٬  ایرج یک سیگار با من کشید و رفت تا بخوابد . او از ساعت چهار تا شش صبح باید نگهبانی می داد و برای همین آن شب زود خوابید .

آن شب خیلی عادی گذشت ٬ حدود ساعت دو ٬ معاون افسر نگهبان که یک ستوان بود گفت برویم و سری به پست ها بزنیم ٬  با جیپ رفتیم و گشتی زدیم ٬ در زیر نور ماشین پاسدارها را می دیدی که می آمدند وسط جاده و ایست می دادند . گاهی همان ابتدا  اسم شب را می گفتیم و رد می شدیم و گاهی هم کمی تامل می کردیم تا ببینیم طرف بلد است ایست بدهد یا نه ٬ ایست دادن به ماشین ترتیب خاصی داشت و اول طرف ایست می داد و بعد می گفت چراغ خاموش  موتور خاموش سرنشین پیاده و از همین مزخرفات .

اساسا پاس بخش ها یا افسر نگهبان ها وظیفه داشتند که چند باری در طول شب به پاسدارها سر بزنند تا ببیند طرف خواب است یا بیدار و از این جور چیزها .

باری . ساعت چهار هم  برای سومین بار پست ها را عوض کردم . این بار ایرج هم با ما بود و باید در حاشیه باند فرودگاه نگهبانی می داد . آن پسرک موبور هم دوتا پست پائینتر یعنی در اواسط باند نگهبانی می داد. جائی که لاشه چند تا هواپیمای ساقط شده عراقی هم گذاشته بودند .

به ایرج گفتم  یک ساعت بعد می ایم پیشت و برگشتم پاسدارخانه .

حوالی پنج من یکی دوتا نان به اضافه چند تا کتلت برداشتم و رفتم سراغ ایرج ٬ سر راه به چند تا پست هم سر زدم .

با ایرج نشسته بودیم روی چمن ها  و او داشت برای من چیزی تعریف می کرد . هوا هنوز روشن نشده بود و پادگان در سکوت محض بود . بعد ناگهان صدای گلوله را شنیدیم .

به ندرت پیش می آمد که پاسدارها در طول پست شلیک کنند . چون شلیک بدون دلیل جرم محسوب می شد ٬ دو تا گلوله اول خشاب همه پاسدارها مشقی بود . ولی اصولا پاسدار باید ایست می داد و اگر طرف توقف نمی کرد یک تیر هوائی شلیک می کرد . صدای گلوله خیلی نزدیک بود و ما هم هیچ صدائی اعم از ایست و غیره نشنیدیم .

من دویدم به سمت پائین ٬ چون صدای تیر از آنجا می آمد . پست اول را که رد کردم  پاسدارش با فریاد و دست سمت صدا را نشان داد و من همینطور دویدم به سمت پائین پادگان .

نفسم گرفته بود و  داشتم می رسیدم به پستی که پسرک موبور در آن نگهبانی می داد . می خواستم ازش بپرسم که ایا او شلیک کرده یا نه که متوجه شدم کسی در آنجا نیست .

لاشه هواپیماها را که دور زدم  دقیقا زیر نور چراغ دیدم کسی روی زمین افتاده ٬ رسیدم بالای سرش و بعد پسرک موبور را دیدم که به پشت روی زمین است و از گردن به بالا چیزی جز یک نیم کره خون الود  وجود نداشت .

اسلحه اش  همان کنار افتاده بود . ظاهرا  لوله ژ۳  را زیر چانه اش گذاشته بود و شلیک کرده بود . همه جا خون و تکه های مغز پاشیده شده بود . حتی هوا هم بوی باروت و خون می داد .

 بعد ایرج رسید و با دیدن جنازه فریاد کوتاهی کشید . سرش داد زدم که زود برگرد سر پستت اگر اینجا ببینندت پدرت را در می آورند .

من شروع کردم به سوت کشیدن و در همین حین با خودم فکر می کردم که این صحنه فجیع ٬ یعنی کسی که گلوله اینطور مغزش را پاچیده باشد هیچ وقت از یادم نخواهد رفت  . بعد ماشین دژبانی رسید و بعد هم افسرنگهبان آمد که وقتی جنازه را دید دو دستی توی سرش کوبید .

از فردا صبح بگیر و ببند شروع شد و من و  سه تا پاسبخش دیگر به اضافه افسرنگهبان و معاونش افتادیم گیر دایره حفاظت که می خواستند ته و توی قضیه را دربیاورند و این که چرا ان سرباز خودکشی کرده است ؟

من ظهر ان روز مادر و پدر آن سرباز را دم پادگان دیدم که مادر چادرش خاکی شده بود از بس که توی خاک ها غلطیده بود و توی سر و صورتش چقدر جای چنگ بود . و فردای آن روز  متوجه شدیم داستان از چه قراری بوده :

آنها دو برادر بودند که پسرک موبور برادر کوچک تر بود . البته  فقط یک سال با هم اختلاف داشتند . برادر بزرگتر  موفق شده بود به ترتیبی از خدمت معاف شود و سپس  رفته بود سوئد و آنجا  زندگی می کرد .

پسرک موبور برعکس برادرش شانس نداشت و مجبور شده بود برود خدمت ٬ او مرتب اوضاع خودش را با برادر مقایسه می کرد و ظاهرا آن شب به این نتیجه رسیده بود که  چرخ سرنوشت به مرادش نخواهد گردید و بدین ترتیب زندگی به زحمتش نمی ارزد . بعد هم گلوله های مشقی را در آورده بود و گذاشته بود توی جیبش . گلنگدن زده بود و ژ۳ را مسلح کرده بود و  لوله را زیر چانه اش گذاشته بود و شاید چشمانش را بسته بود و بعد ماشه را کشیده بود و شاید با چشمان باز که در آنصورت در زیر نور پریده رنگ ماه می توانست آخرین مناظر زندگی اش را ببیند ...

اگر چهل دقیقه دیگر  منتظر می شد پست تمام می شد و بر می گشت به پاسدارخانه و یکی دوساعت بعد بر می رفت به قسمت خودش و دیگر اسلحه ای وجود نداشت تا بتواند بگذارد زیر چانه اش ٬ در اینصورت مجبور می شد راه دیگری پیدا کند ٬ اگر البته  تا این حد برای مرگ مصمم بود .

یا شاید برادرش زنگ می زد و  از شرایطش گله می کرد  که نه بابا نمی دونی اینجا  چه پدری از آدم در میاد و  در اینصورت شاید پسرک موبور احساس تسکین می کرد که  پادگان البته مثل سوئد نیست ولی آنجا هم چندان خبری نیست ...

نمی دانم ٬

از ما هزار بار بازجوئی کردند و من هزار بار  تعریف کردم که چطور قاشقم را برایش پرت کردم و او هم آن را نگرفت و چطور قاشق به دیوار خورد...

یکی از افسرها بعد از شنیدنش سر من داد کشید که در کدام طویله بزرگ شده ام ؟!

 بهت یاد ندادن که آدم باید تعارف کنه مثل آدمیزاد نه این که همه چیز رو پرت کنه !!!

  من فقط یک سرباز بودم که در آن لحظه خیلی هم ترسیده بود و در غیر اینصورت ٬ یعنی اگر از آن سرهنگ نمی ترسیدم  ٬ می توانستم بگویم  که اگر صحبت از شعور است خود شماها لابد خیلی شعور دارید که  در پاسدارخانه حتی قاشق هم نگذاشتید و بچه مردم مجبور شد شب قبل از مرگش سوپش را هورت بکشد و اگر  لباس آن بیچاره غرق خون نبود می شد لکه سوپ را روی یقه اش دید که از کنار لبش شره کرده بود ....

بعد از چند روز هم همه چیز تمام شد ٬ البته گویا افسر نگهبان و معاونش را حسابی توبیخ کرده بودند . هرچند فایده ای نداشت و با این کارها کسی زنده نمی شد . بعد من دچار نوعی وسواس شده بودم و هر شب به سربازها دقت می کردم تا ببینم ایا کسی مثل پسرک موبور بینشان هست ؟ و  این که ایا کسی هوس خود کشی کرده است یا نه ؟ و غذا خوردنشان  را نگاه می کردم تا ببینم کسی سوپ را بدون قاشق می خورد یا نه ؟ چون در ذهنم این کار به عنوان یک نشانه از خودکشی حک شده بود ...

 

آرشیو 5   عمله هستید یا داف ؟ مسئله این است

 

 

۱۵)

 

 یکی از خوانندگان عزیز به نام : دختری که همیشه وبلاگتو می خونه نظر مفصل و پرمحتوائی نوشته که قسمتی از آن را در اینجا کپی می کنم :

من همیشه وبلاگت رو می خونم و نگارش خوبت رو تحسین می کنم. میشه یه نصیحت خواهرانه بهت بکنم: به نظر من تو دچار افسردگیی شدی که طبیعیه توی این سن بشی. چرا ازدواج نمی کنی؟ چرا دیدگاه استریوتایپیک نسبت به دخترا داری؟ یا دافن یا عمله؟ به خدا خیلی از دخترا هستن که نه دافن نه عمله ولی می تونن زن خیلی خوبی برات بشن. تو به کسی احتیاج داری که بهت محبت کنه، که درکت کنه حالا اگه برنزه هم نبود، یه کمی هم اضافه وزن داشت یا ...

بسیار خوب ٬ همینطور که ملاحظه فرمودید ٬ اساسا  دختر جماعت به دو گروه کلی تقسیم می شوند !  داف و عمله !  هیچ نوع سومی هم نیست !  از آنجا که این موضوع ریشه علمی دارد و همینطوری الکی نیست . باید دقیقتر و  خیلی علمی قضیه را روشن کرد .

راستش اصلا من تصمیم گرفتم یک تست بالینی و فنی طراحی کنم که هر دختری با انجامش بتواند بفهمد داف است یا عمله ٬

ااز طرف دیگر هر دختری به شدت معتقد است که عمله نیست هیچی ٬ داف هم هست !  بنابراین نمی شود به قضاوت خود طرف اکتفا کرد ٬ من از خانم های محترمی که خواننده این جا هستند تقاضا می کنم که در انجام این تست با خودشان صادق باشند و  فکر نکنند که اگر خودشان فکر می کنند داف هستند پس حتما دافند ! نه خیر این حرفها نیست ٬ خدائیش فک کن !  مثلا به نظرت من اگه فکر کنم که دماغم کوچولوست . پس واقعا کوچولوست ؟ خوب نه دیگه !   بنابراین سیستم های پست مدرن مرگ مولف و جدائی متن از نویسنده و اینجور چیزها که اقا بیننده قاضی اصلی است و واقعیت خارجی کشک است و بیننده تعیین کننده اصلی است را لطفا بریزید دور که واسه فاطی تمبون نمیشه !

برویم سراغ تست ٬ ذکر این نکته ضروری است که داف بودن و عمله بودن به طور مطلق نیست . یعنی ما یک طیف داریم که یک سرش داف است و سر دیگرش عمله ٬ به ندرت کسی دقیقا در این دونقطه افراطی است . بلکه یک جائی در این محور هست ولی نزدیک است به عملگی یا داف بودن ٬  حالا گزینه اول :

۱ـ داف بودن و عمله بودن فقط بستگی به ظاهر شما ندارد . ممکن است یکی از لحاظ قیافه داف باشد ولی از لحاظ ذهنی عمله باشد .و نتیجه این ترکیب به عمله بودن ختم خواهد شد ! بنابراین :

الف : اگر شما  زیاد مطالعه می کنید ٬ یا درستان خیلی خوب بوده یا به هر دلیلی جزو روشنفکران محسوب می شوید بدون هیچ تردیدی یک عمله هستید !

ب :  اگر فیلم های جشنواره ای می بینید یا اثار کارگردانانی مثل دیوید لینچ و تارکوفسکی و اینجور چیزها را نگاه می کنید هم عمله هستید . فهمیدن این فیلم ها  هم می تواند یک پوئن بسیار منفی باشد !

۲ــ شما چقدر از درآمد یا پولتان را صرف لباس خریدن می کنید ؟ اگر جواب کمتر از هشتاد درصد است شما قطعا یک داف نیستید !

۳ــ اگر در کمد لباس هایتان هنوز جای خالی وجود دارد به گروه عملگان خوش آمدید !

۴ــ آشپزی شما خوب است ؟ یا در کارهای خانه کمک می کنید ؟ اگر جواب بله  است پس جواب داف بودن شما نه است ! یعنی عمله تشریف دارید !

۵ــ اگر از کلپس استفاده می کنید و همچنین موهای شما رنگ نشده است هم بی برو برگرد یک عمله هستید ! اگر گوشه بینی شما میتاز ( نگین کوچولو ) هست یا ابرو یا علی الخصوص ناف شما هم چنین چیزی هست یک داف درست و حسابی هستید !

۶ــ عوامل فرعی هست که می تواند شما را در گروه داف ها قرار دهد ٬ مثل داشتن هاپو ( یعنی سگ ) و همچنین ماشین

۷ــ دوست پسر یا همسر یا کلا طرف شما اگر عمله است پس شما هم حتما  همان هستید ! کبوتر با کبوتر باز با باز ! عمله با عمله داف با داف !!

۸ــ جراحی پلاستیک از شما لزوما یک داف نمی سازد ولی می تواند تا حدی کمک کند !

۹ــ سیگار هم یک امتیاز خوب است برای داف بودن !

۱۰ــ بچه مثبت یک عمله است مگر خلافش ثابت شود که عمرا هم هیچ وقت ثابت نخواهد شد !

۱۱ــ اگر قادرید در ده دقیقه حاضر شوید و به بیرون تشریف ببرید به گروه عمله گان خوش آمدید ! یک داف اصیل حداقل به یک ساعت زمان نیاز دارد تا حاضر شود !

۱۲ـ طرفدار فوتبالید ؟ اگر جواب مثبت است جواب عمله بودن شما منفی نیست !

۱۳ــ اگر بوت ندارید و همچنین تعداد کفش های شما یک عدد دو رقمی نیست هم شما در آن طرف خط قرار می گیرید . یعنی در قسمت عمله ها !

۱۴ــ اگر شما وقتی بیرون می روید باید تا ساعت ده به خانه برگردید قاعدتا نباید یک داف باشید !

۱۵هرچه پاشنه شما کوتاه تر باشد عمله تر هستید !

۱۶ــ یک عمله اساسا از هر انگشتش یک هنر می بارد ! مخصوصا خیاطی !  یا حتی گل ارائی و شمع سازی و این قبیل هنرهای عمله پسند !

۱۷ــ یک نگاهی به دور و اطراف بیندازید ٬ عمله زیاد می بینید ؟ مثلا دوست و اشناها ؟ یا آدمهای دور و برتان ؟ اگر زیاد باشند شما نمی توانید یک استثنا باشید ! یک داف در میان کلی عمله نمی تواند وجود خارجی داشته باشد ! قضیه خیلی ساده است ٬ شما یک عمله هستید در میان عمله های دیگر ٬ خیلی طبیعی و راحت !مثل ماهی در اب !

۱۸ـ اگر از امین حیائی خوشتان می اید با خیال راحت خودتان را یک عمله بدانید !

۱۹ـ اگر تا به حال برای شما یک خواستگار آمده ٬ منظورم خواستگار سنتی است با خواهر و مادر و دسته گل و این حرفها و شما هم در دستتان سینی چائی داشتید نتیجه منطقی این است  که یک عمله هستید با کیفیت خوب !

۲۰ــ نماز خواندن و روزه گرفتن و پای بندی به مذهب شما را به بهشت می برد منتهی به عنوان یک عمله ! 

۲۱ــ اگر از دست و بال شما طلا و جواهرات زیادی آویزان است . مخصوصا از نوع زرد . شما یک عمله با وضع مالی خوب هستید !  مگر این که دور مچ پایتان باشد !

۲۲ــ  ناخن کوتاه می تواند خیلی خطرناک باشد . البته اگر از عمله بودن می ترسید !

۲۳ــ اگر خیلی رومانتیک هستید و یا مثلا هی به پسری فکر می کنید یا برایش شعر می گوئید که خیلی وقت پیش شما را پیچانده ....خوب راستش نمی خواهم بی رحم باشم چون شما رومانتیک هم هستید ! ولی به هرحال تو یک عمله هستی ای دختر زیبای و رویائی در زیر نور مهتاب با گیسوان افشان !

۲۴ نگاه  کمتر از یک ساعت در روز به اینه به این معنی است که شما وقتی در آینه نگاه می کنید یک عمله می بینید !

۲۵ــ شما در بدنتان مو می بینید ؟ اگر جواب مثبت است از شما متشکریم که تا اینجا با ما همراه بودید عمله عزیز و گرامی !

۲۶ــ آدامس ! اگر شما  به آدامس علاقه زیادی دارید و می توانید هنگام جویدنش جرق جروقش را در بیاورید روی یک امتیاز  خوب برای داف بودن حساب کنید !

۲۷ــ عمله ها به موسیقی افتخاری و حمیرا و مهستی و اینجور چیزها خیلی علاقه دارند !

۲۸ــ اگر در غذا خوردن سخت گیر نیستید و هرچه جلویتان می گذارد می خورید و هی نمی گویئ اینو دوست ندارم و ای ی ی ی و ای ش ش ش و اینجور چیزها فقط یک معنی دارد : شما یک عمله خوش اشتها و خوش خوراک هستید !!

۲۹ـ اگر برای الکل و دراگ و اینجور کوفت و زهرمارها پایه نیستید به شما تبریک می گویم که مراقب سلامت خود هستید ! شما یک عمله سالم و تندرست هستید !

۳۰ــ  خیلی سریع حداقل پنج تا از فرعی های جردن را نام ببرید . اگر نتوانستید به این سئوال جواب بدهید لاجرم جواب عمله بودن شما مثبت است !

اگر شما توانسته اید از تمام مراحل این تست به سلامت گذر کنید واقعا به شما تبریک می گویم ! از صمیم قلب !!  این یعنی شما یک داف درست و حسابی جی ال ایکس هستید ! یعنی من خودم اگر عمله نبودم حتما با شما دوست می شدم !!! خیلی حیف شد نه ؟!!   احتمالا وسوسه شدید که به دلقک میل بزنید ! ولی بهتر است کلاس خودتان را حفظ کنید ! همنشینی و مجاورت با یک عمله خطرناک است ! چون  عملگی به شدت مسری است !

 

خوب . البته اگر خسته نشده بودم باز هم موارد زیادی بود ٬ ولی به هرحال این موارد بالا به عنوان سر فصل می توانند کمک کنند ٬ این تست برای پسرها هم بد نیست ٬ چون می توانند تکلیفشان را با طرفشان روشن کنند ٬ به هرحال من از شما تقاضا می کنم که اگر موردی به ذهنتان رسید در قسمت نظرات عنوان فرمائید . در ضمن مطمئنم این پست خشم تعدادی از عمله گان محترم را بر خواهد انگیخت !

خوب ممکن است سئوال کنند که تکلیف پسرها چه می شود ؟ خوب راستش پسرها عمله هستند ! مگر این که شما بتوانید خلافش را ثابت کنید !

 

ارشیو 4

 

 

 

۱۴

غرق در دنیای خودمان...

 

 

 

امروز نظری خصوصی برای من ارسال شده بود که خواندنش مرا به وحشت انداخت . من خیلی خیلی متنفرم از این که کسی فکر کند دلقک یا سهیل خیلی موجود فرهیخته ای است و از این حرفها ٬ باور کن بحث تعارف و شکسته نفسی سنتی ایرانی نیست . شاید هم به نظرت خنده دار بیاید ٬ ولی دست خودم نیست . به هرحال این موضوع بهانه ای شد برای نوشتن این پست ٬ البته بیشتر این پست قبلا نوشته شده ٬ ولی دوباره مجبور شدم چیزهائی اضافه یا کم کنم ٬ حالا اصلا هرچی ٬ از این جا شروع می شود :

با هم راه می رویم  . پهلو به پهلو . ساکت . هر کدام غرق در دنیای خودمان . اینطوری است که تا به حال دوام اورده ام . حتی الان هم جواب می دهد . با خودم هستم . پیش خودم هستم . هرچند با خودم چندان مهربان نیستم . اما وفادارم .  توی این اطاق . خسته و دلزده . از این همه نوشتن . از این همه شنیدن . از این همه حرف زدن . از این همه خواندن . این همه مشقت . این همه دلقک بازی...please give me fucking breake

اینجا روی میز موبایلم و گوشی تلفن کنار هم افتاده اند . مثل دوتا برادر . یکی کوچک و دیگری بزرگتر . هر دو اماده زنگ خوردن و یا این که چند تا شماره رو بگیری تا بتوانی با کسی حرف بزنی ...

ولی من ترجیح می دهم به جایش با این کیبورد  ور بروم . تلق و تولوق . صدائی نیست به جز صدای موسیقی که از بلندگوهای کامپیوتر پخش می شود . واقعا ایا این چیزهائی که می خوانی یک نوع ارتباط بین من و توست ؟

من گاهی به تو فکر می کنم . من تو را نمی شناسم . تو ایا فکر می کنی مرا می شناسی ؟ از کجا ؟ از این یک مشت مزخرفات و ان عکس یک سانتیمتری که تا چندی پیش اون بالا بود . گوشه وبلاگ ؟

تو می توانی هرکسی باشی .مثل راننده ماشین کناری پشت ترافیک . یک روز خانمی در یکی در این کامنت ها نوشته بود که دلقک را دیده است . توی اتوبان مدرس . از روی جیپ مرا شناخته بود . حتی گفته بود که روی شیشه عقب جیپ نوشته شده :  anti social...

گفت که حتی من هم او را دیده ام . ولی چیزی به خاطر نیاوردم . این چه وحشتناک است . یک غریبه تو را می بیند و می شناسد و خیلی چیزها راجع به تو می داند..

اما من از تو نمی ترسم . از هیچ کس نمی ترسم .  از خودم بیشتر می ترسم . یا باید بگویم نگرانم....

یک بار به غزاله علیزاده گفته بودند که به دلیل بیماری روانی اش باید در یک جلسه گروه درمانی شرکت کند . با وحشت پرسیده بود که با چه کسانی باید پشت یک میز بنشینم ؟

ولی من و تو اکثر شب ها پشت یک میز می نشینیم . دلیلی برای ترس نیست . اصلا هیچ کدام به دیگری توجهی ندارد .من حرف می زنم و تو گوش می کنی . ولی به خودم هیچ توجهی نداری .اخرش شاید یکی دوکلمه بگوئی . اکثرا حتی هیچ حرفی نمی زنی ...

گاهی فکر می کنم مثلا شاید واقعا کسی باشد که همه این ها را دقیق بخواند . فکر می کنم این دغدغه خیلی از وبلاگ نویس هاست . چند بار چیزهائی از شما شنیده ام که واقعا وحشت کرده ام . یعنی خیلی دقیق بودند . زیادی دقیق ..باورش سخت است . این که کسی همه اینها را خط به خط بخواند..

بعد از این نگرانم که واقعا کسی به این حرفها بها بدهد . منظور این است که روی زندگی کسی تاثیر بگذارد . 

مهیار می گفت که یکی از بچه های وبلاگستان را دیده است . یک خواننده که گویا به نبوغ و فرزانگی مهیار و من و شری ایمان تزلزل ناپذیری داشته است ! راجع به نبوغ مهیار و شراگیم هیچ نظری ندارم ولی در مورد نبوغ خودم  کاملا مطمئنم ! چون در آن شب به خصوص ٬ حتی نمی دانستم ان روز چند شنبه است !

بعد می گفت که طرف یک دفترچه لعنتی داشته که درآن بعضی چیزها ٬ مثل نظراتی که اینور و آنور نوشته ایم یاد داشت می کرده و این که آخه خیلی جالب بودند !!

ـــ   اون این دفتر رو به تو نشون داد و بعد تو همینجوری وایستادی نگاش کردی ؟ نکشتیش ؟ مهیار  تو باید اون لامصب رو   همینجا می کشتی و جسدش را زیر تخت قایم می کردی تا  من بیایم و بعد باهم  برای  خلاص شدن از شرش فکری می کردیم .

شوخی که نیست . نزدیک به ده سال ٬ مثل یک قوطی حلبی خالی که در جوی آب افتاده ٬ تلق و تولوق به همراه جریان اب ٬ و بعد هی زندگی ما را کوبیده به در و دیوار و مرتب گیر کردن در گرداب های کوچک جوب که به نظر دیگران هیچ نیست و به نظر من ــ قوطی خالی ــ جریانهای عظیمی از آب دیوانه و خشمگین ٬ این همه چرخیدن و وحشت از خفگی ٬ هوائی که در یک دم روی اب امدن به درون ریه ات می کشی . تا دفعه بعد و نفس بعدی کی باشد . همه و همه و حالا یک دیوانه با آن دفترچه اش ٬ آخه نظرات و کامنت هایشان خیلی جالب بودند !!  ای کاش آن موقع من هم انجا بودم . کافی بود بیندازیمش روی تخت و بعد مهیار  دست و پاهایش را بگیرد و من هم بالش را فقط  برای چند دقیقه روی صورتش فشار بدهم .والسلام و بعدش چه اسودگی خیال عمیقی به آدم دست می دهد .....

اصلا نگران نباش . من بلدم به هر کدام از ادمها یک اتیکت درخشان بچسبانم که بله . این تیپ معروف به اختلال شخصیت وابسته است که ویژگیهای آن عبارتند از....

من ادمی نیستم که تو دلت بخواهد با او اشنا شوی . تقصیر قیافه ام است . یعنی اینجور القا می کند که دلم نمی خواهد کسی طرفم برود . هر چند خیلی اوقات واقعا دلم می خواهد . ولی قیافه ام کار را خراب می کند . از نظر علمی . به این تیپ . می گویند ادمهای اشغال و مزخرف ابله ...یا یک همچین چیزی ..برای من عجیب است که چرا در علم از اینجور اصطلاحات استفاده نمی شود . به نظرم خیلی بهتر می شود با یکی دوتا کلمه اینجوری هر کسی را وصف کرد. اگر کاره ای بودم . طبقات مختلفی را وارد علم روانشناسی شخصیت می کردم . مثل ادمهای پفیوز . احمق ها و عوضی های بی سر و پا...

یک زمانی بحثی بین ما بود که بعضی از قیافه ها به تو اینجور القا می کنند که صاحبشان خیلی می فهمد یا این که واقعا همه چیز را می داند .

این بحث اینجوری شروع شد . ما توی خانه سپهر جمع شده بودیم و طبق معمول از این بحث های صدتا یک غاز روشنفکری داشتیم . بعد فرخ زنگ زد و گفت که دارد با فلانی می اید انجا و لطفا ما سر و وضع و رفتارمان خوب باشد .

این فلانی . در واقع پرستاری بود که این توله سگ . یعنی فرخ یا جناب دکتر از بیمارستان تور زده بود و ما البته خیلی سنگ تمام گذاشتیم . یعنی واقعا سعی کردیم ادم باشیم و فرخ هم با اون پرستاره بعد از مدتی امدند .

ما بحثمان را ادامه دادیم و خانمه هم چنان قیافه گرفته بود و سرش را تکان می داد که انگار واقعا همه این بحث را می فهمد . این موضوع برای من خیلی جالب بود . یعنی از خودم پرسیدم من چرا فکر می کنم که این بچه همه این چیزها را می فهمد ؟

بعد چون قبلش یکی دوپیک زده بودیم و من هم ان شب به نظرم همه مردم دنیا ادمهای خوبی بودند و درک می کردند ! به او گفتم :

ـــ خانم خیلی جالب است . می دانید من فکر می کنم  شما همه این صحبت ها را می فهمید ؟

ــــ ببخشید ! متوجه نشدم !

ــ منظورم این است که چون شما صورت خیلی جذابی دارید . آدم فکر می کند لابد همه این صحبتها را می فهمید و در صورتی که قطعا  حتی یک کلمه از ان را هم نمی فهمید !!

جالب این جاست که علی رغم این که او حداقل انقدر می فهمید که درک کند : ـ این حرف من واقعا یک توهین ابلهانه است ـ ولی بقیه اصلا به نظرشان بد نیامد و فکر کردندحتی موضوع جالبی برای بحث هم هست و خلاصه این دفعه بعد از یک ساعت که ما همگی داشتیم در باره این موضوع زر می زدیم . من فکر می کردم که این خانمه علی رغم قیافه فهمیده اش الان دیگر بلند می شود و به همه ما فحش خواهر مادر می دهد...

اصلا این قضیه چه ربطی به موضوع داشت ؟ یا اصلا موضوع چه بود ؟ موضوع این بود ؟ که چرا بعضی ها این مزخرفات را می خوانند ؟ منظورم همه این وبلاگ است . کلمه به کلمه اش . همه اش ...

این جا هیچ خبری نیست . نه صحبتی از مهربانی پروردگار کریم و رحیم است و نه این که بعضی از بلاها . بعدا آدم می فهمد چقدر مفید و خوب بوده اند . نه چیز واضحی هست که به تو بگوید اینجوری زندگی کن . طراوت و زیبائی ؟ خشکی و خیسی لزج یا حتی لجن چرا  و جز این دیگر چه خبر تازه ای هست ؟

مثل نگاه کردن یکنواخت و کسل کننده به یک دهاتی است که با مشقت دارد زمینش را شخم می زند . سانتی متر به سانتی متر . یک شیار که تمام می شود . دور می زند و یک شیار دیگر را شروع می کند . بعد به اسمان نگاه می کند : هوای خوب تمام شد . ..

به قول یکی که می گفت . بیا از این جا برویم جای دیگر . کجا بروم و چرا ؟ بروم و بگویم که چه ؟ که من آن نبودم و این هستم که تو قرار است بخوانی ؟

در دل شب ؟ نه . به زحمتش نمی ارزد ....

رویاهای من زنده اند . هرچند که دیگر امیدی به رسیدن ندارم . امید ها مرده اند . بفرما . تمام شد . این جا به پایان می رسد . اینجا به پایان می رسم . خاطراتی دور . دور از اخرین خاطرات . همه این عمری که به سرگردانی گذشته . یا شروع کنم به تو بگویم از جنگ های بی پایان و پیروزی. مسابقه بی پایان بین رویاها و واقعیت ...

واقعا حیف که تمام شد . نه ؟ چه طور آن قبل ها امید هائی داشتم . هر از گاهی امیدهائی داشتم . رنگارنگ...

اینجا جز کلماتی بی جان هیچ چیز دیگری نیست . بزن برو  بیرون . چی می گفت اون یارو ؟ برویم جای دیگر ؟ چه فایده وقتی همه راه ها غلغله اند ؟

حالا یک همچین چیزی . اصلا ولش کن . بعدا خیلی وقت داریم که نگران این مزخرفات باشیم . نه ؟

فردا نگران فردا باشیم  که هنوز نرسیده . آره دیگه همینجوری ادم کم کم  خسته می شود . خسته از کسالت و مشقت هایش . خسته از این تلق و تولوق کیبورد . بعدش فقط مونده که روی دگمه ارسال یک کلیک کنم و تمام شد .

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نازک ارای تن ٬ ساق گلی

که بجانش کشتم

و بجان دادمش اب

ای دریغا . ببرم می شکند

دستها می سایم

تا دری بگشایم

در و دیوار بهم ریخته شان

بر سرم می شکند

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند....

۱۲ )

 

زلف بر باد نده ٬ تا ندهی بر بادم..

 

 

 

هرچند می دانم با این کار شیشه پنجره را لک می کنم . اما اهمیتی ندارد ٬ من هر وقت دلم خواست می توانم پیشانیم را بچسبانم به شیشه و به بیرون خیره شوم . علی الخصوص مواقعی مثل الان که احساس می کنی از فرط تنفر و اندوه نمی توانی درست نفس بکشی ..

توی شیشه پنجره عکس خودمم را هم می بینم ٬ هرچند تار است . احساس می کنم در این مدت اخیر کمی شکسته شده ام ٬ و یک مژه که روی گونه ام افتاده ٬ اگر اینجا بود می گفت چشم هاتو ببند و یک آرزو بکن .

چشم هایم را می بندم . انگار که دیگر قیافه اش را به وضوح قبل به خاطر نمی آورم . دقیقا چند روز است ؟ نمی دانم ٬ ولی انگار خیلی گذشته است ٬

چشم ها تو ببند و یک ارزو بکن ٬

آرزو یعنی چیزی که خیلی دوست داشته باشی ؟ اتفاقی یا واقعه ای ؟  من چیزی به خاطر ندارم ٬ احساس می کنم کار از این حرفها گذشته است ٬ یا چیزی شبیه به این که گفتم ٬بعضی اوقات  ٬ دوست داری هیچ کاری نکنی و فقط نگاه کنی ٬ احساس می کنی هیچ کاری فایده ی ندارد ..

چشم ها را که باز می کنم ٬ گوشه ای از آسمان هست ٬  مدتهاست که یک اهنگ از کامپیوتر پخش می شود ٬ زلف بر باد نده...و نامجو با حسی مخلوط از تمسخر و بی خیالی آن را می خواند . فقط همین آهنگ هست که در چرخه ای ابدی تکرار می شود و تکرار می شود...

زلف بر باد نده ٬ تا ندهی بر بادم..

 بهتر است عوض همه اینها ٬ ماشین را بردارم و بروم بیفتم به جان مردم ٬ بعد با همین مسخره بازی ها سعی کنم فراموش کنم ٬ یکی را پیدا کنم ٬ یکی از همین ها که ارایش برنزه می کنند و از پشت فرمان لبخند های ظریف و نامحسوس می زنند٬ یک همچین چیزی ٬

ولی دیگه نمی تونی ٬ با این همه تلخی ٬نمی تونی .

می تونم ٬ می تونم ٬ می تونم ٬

کافی است دوشی بگیرم و بعد لباس بپوشم . اگر بتونم این دوتا کار را بکنم . بعد سوار اسانسور که بشم و دگمه را بزنم ٬ تا برسد به طبقه اول انقدر فرصت هست که توی اینه خودم را ببینم و تلخی نگاهم را بپوشانم .

خوب آدم به همین سادگی می تواند از شر خیلی چیزها خلاص شود ٬ اینطور نیست ؟ نه نیست ٬ متاسفانه این حرف مثل همان دروغ های بزرگی است که امثال مجله موفقیت به آدمها می زنند ٬ فقط کافیست که به خودت بقبولانی همه چیز درست است . همین !

از این فکر به خنده می افتم ٬ من در هر شرایطی می توانم به چیزهای مسخره فکر کنم و بخندم ٬ حتی الان که پیشانیم شیشه را لک می کند . با این همه اندوه و حسرت و تنفر...

این آهنگ را انقدر شنیده ام که می توانم نت به نتش را با سوت بزنم ٬ فضا پر از نت های موسیقی است . منظم و مرتب پشت سر هم پخش می شوند . مثل قطاری که به ارامی بگذرد ٬

به این فکر می کنم که اگر روزی ٬ او بود و به من گفت که یک ارزو بکن ٬ من به یاد امروز می افتم ٬ بعد شاید برای او هم تعریف کردم که یک روز ٬ روزی که تو نبودی ٬ من می بایست آرزوئی می کردم ٬ به جایش سعی کردم یک اهنگ را با سوت بزنم . چون احساس می کردم هیچ کاری از دستم بر نمی اید ٬ حقیقتش این بود که من خسته شده بودم ٬ از این همه ارزوهای طول و دراز ٬ من خسته شده بودم ٬ انقدر که تو را آرزو کردم ٬ بعد دیگر هیچ آرزوئی نبود . هزار بار تو را ارزو کرده بودم و دیگر هیچی  باقی نمانده بود جز انتظار برای فرصت یک ارزوی دیگر ٬ ستاره ای بیفتد و یا کسی مژه ای روی گونه ات بیند و بگوید یک ارزو بکن ...

ولی حتی همین هم یک ارزوست ٬ این که روزی تو باشی و من از امروز بگویم ٬ و چه ارزوئی هم هست ٬ خنده دار است ٬ در شرایطی گیر کرده ام که در ان همه چیز ارزوست ٬ سخت و ناممکن و دور...

 

آرشیو 3

 

 

۱۱ )

مهدی تیرکس

 

اون موقع من بیست و یکی دوسالم بود . دانشجوی مهندسی عمران بودم در شهر لار . البته من ترم شش بنا به دلائلی از اونجا و همچنین کل دانشگاه ازاد اخراج شدم . جریانش رو یک روز که حوصله داشتم برات تعریف می کنم .

خلاصه . دلقک و چهارنفر دیگر از برو بکس توی یک حانه زندگی می کردیم . راستش تقریبا یکی از بهترین خونه دانشجوئی لار همین جا بود . چون همگی بچه تهران بودیم و همگی هم عمران می خوندیم و خلاصه اکیپ نسبتا بدی نداشتیم

توی این خانه اصولا اتفاقات عجیب و غریبی می افتاد . از این ها گذشته . اون موقع توی لار بچه تهران خیلی کم بود . اکثرا شیرازی بودند یا مال دور و بر شیراز و لار . اکثرا هم بچه های علوم انسانی بودند و در رشته حقوق تحصیل می کردند و  چون ما خیلی روی بچه ریاضی فیزیک بودنمان و عمران خواندنمان تعصب داشتیم . اکثرا سر به سر انها می گذاشتیم و خلاصه ای جنگ فرسایشی بین ما و بقیه هم بود . راستی نکته مهم دیگر هم این بود که ما همگی دارای یک دوست دختر بودیم که این موضوع در لار خیلی خیلی مهم بود و با توجه به کمبود دختر و اینحرفها . شما اصولا می بایست خیلی با استعداد باشید که بتوانید دوست دختر داشته باشید !

خوب چرا ؟ اول این که دختر توی لار کم نبود . اما اکثرا خیلی عمله بودند و بچه تهران سه تا بیشتر نبود که دوتاشان عمله تر از بقیه و یکی هم لونا بود که نسبتا بچه بدی نبود .

در ان موقع دلقک دوست دختری به نام شهره داشت که به همراه ازیتا . با هم زندگی می کردند و هردو شیرازی بودند . حالا این که چطوری دلقک توانست با شهره رفیق شود . موضوعی است که احتیاج به روزها بحث و تحلیل دارد ! پس فعلا بی خیال شو . این همه مزخرفات را گفتم که بتوانیم وارد موضوع اصلی شویم .

باری . دران موقع دلقک همیشه حضور خیلی فعالی در باشگاه کاراته لار داشت و یک جوانک شیرازی استاد ما بود و بعد از او دلقک ارشد تر از بقیه بود . استاد هم که همیشه شیراز یا یک گورستان دیگری بود و  عملا باشگاه را دلقک می چرخاند .

بعد از مدتی یکی به باشگاه ما امد . یک چیزی تو این مایه ها  : اسمش مهدی بود . به نظر ما خیلی پیر و تقریبا یک پایش لب گور بود . یعنی حدود سی و هفت سالش بود . صورت و اندام خیلی جذابی داشت . از نظر بروس لی گری !و کاراته بازی !  فوق العاده بود . دان دو سبک شیتوریو بود . مبارزه ازاد را هم خیلی خوب بلد بود . بچه تهران بود . حقوق می خواند . بچه خیابان پیروزی بود . تقریبا هم آدم حسابی بود . البته عرض کردم تقریبا  ! به هرحال بقیه بچه های حقوق خیلی به او احترام می گذاشتند و برایشان چیزی در حد استاد بود ...

ما با هم خیلی رفیق شدیم . رک و راست بگویم که خیلی خیلی ازش خوشم می امد . او هم نسبتا با دلقک حال می کرد . تازه یک روز هم گفت دلقک خیلی شبیه  ژان کلود ون دم ( فرانکی )  است !!  هرچند من هیچ وقت هیچ شباهتی بین خودم و فرانکی ندیدم . ولی به هرحال باعث شد ارادتم به او بیشتر شود . البته ممکن است دلقک شبیه انجلیا جولی یا علیرضا خمسه یا هر خر دیگری باشد . ولی فرانکی !!  چه میدانم . اصلا شاید قضیه فقط یک شوخی بوده باشد . البته مهدی خیلی جدی گفت !

باری . توی خانه ما . افراد محترم و متشخصی زندگی می کردند به نامهای : رضا سیریش . علی رپ . مسعود که فامیلی عجیبی به نام : دور دهن داشت و ما او را ک..ر تو دهن ! صدا می کردیم و ارش و دلقک .

بعد از مدتی . علی از خانه ما رفت و چون ما یکی کم داشتیم . دلقک به مهدی پیشنهاد هم خانگی داد . او قبول کرد . بچه های خانه در ابتدا مخالفت کردند . چون که اولا مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود . دوما  مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود . و سوما هم دوباره  مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود ! چهارمی رو هم دوست داری بدونی ؟ خیلی خوب . قضیه مربوط میشد به رشته حقوق !  یعنی اگر بخواهم توضیح بدهم باید بگویم : مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود ! آدم با یکی از بچه های حقوق هم خانه بشود !! فک کن !

بعدش هم این که ماها  خیلی ادعامون می شد که ما خیلی باحالیم و دهن همتون سرویسه و از این قبیل  و تازه  دوست دختر هم داشتیم ( به خدا این قضیه تو لار چیزی تو مایه های داشتن بنز مدل دوهزار و شش بود )

ولی مهدی ؟ پیر بود و تا حد نسبتا زیادی عمله بود و عمله بود و عمله بود و......خلاصه عمله بود . سئوال دیگری نیست ؟

البته ما هم عمله بودیم . ولی این نکته چندان برای ما مهم نبود . چرا ؟ خوب چون مهدی عمله بود ! ما ترجیح می دادیم با یک عمله دیگر هم خانه نباشیم . به حد کافی عمله در ان خانه وجود داشت . چرا یکی دیگر اضافه شود ؟

خلاصه . در یک روز عصر . جناب اقای مهدی خان  جل و پلاسش را به خانه ما اورد . در ضمن . به همراهش موجود عجیبی که خیلی نحیف و و کج و کوله بود هم اورد . گفت که او هرجا برود این هم باید باشد . چرا ؟ چون که اسمش پژمان است و این هم حقوق می خواند و  ترک قشقائی و مال حوالی شیراز است . اصلا بهتر است واضحتر بگویم که بزغاله ( بلافاصله این اسم را رویش گذاشتیم ) تنها فرقش با بزغاله این بود که پژمان اکثرا !! روی دوپا راه می رفت و بزغاله گاهی روی دوپا !! همین .

بزغاله یک روز به دلقک گفت که زنی در همسایگی آنها ( در همان گورستانی که خانواده بزغاله زندگی می کردند )  بوده است که خیلی زن بدی بوده و مرتب پشت سر خانواده محترم بزغاله حرف می زده و خلاصه یک روز پدر و مادر بزغاله تصمیم می گیرند که آن خانمه را تنبیه کنند . وقتی تا اینجا را گفت . دلقک با بی تفاوتی پرسید که چطوری اون خانمه را تنبیه کردید؟ جواب بزغاله  این بود که :

هیچی . مادرم به اون خانمه کلک زد و با حیله او را به خانه ما کشاند و بعد دست و پایش را بستیم و پدرم به او تجاوز کرد !!!

متوجه شدی بزغاله تو چه مایه هائی بود ؟ اوکی ؟ سئوالی نیست ؟ خیلی خوب . اینک بقیه داستان :

در ابتدا همه چیز خوب بود . مهدی بچه بدی از اب درنیامد و عصرها هم با هم کاراته تمرین می کردیم و این را هم بگویم که قدرت مهدی و تکنیکش فوق العاده بود . اصلا چیز وحشتناکی بود . مطمئنم با دوسه ضربه می توانست به راحتی یک ادم را بکشد .

یک روز تولد دلقک بود . شهره و ازیتا و لونا و یکی دیگر از دخترها به خانه ما امدند و شب خوبی بود . درضمن شهره هم حسابی دخترسکسی بود .

باری . بیچاره مهدی دوست دختر نداشت . البته من اگر فیزیک و قیافه او را داشتم کل ایران را با خاک یکسان می کردم ! ولی دار و دسته شهره بعدا به من گفتند که مهدی اصلا چیز خاصی نیست . نمی دانم چرا .  لابد چون سلیقه مردها و زن ها با هم فرق دارد .

باری . کم کم مهدی شروع کرد به حسادت و روی رابطه دلقک و شهره حساس شد . کارهای عجیب و غریب و مسخره ای می کرد . مثلا توی خیابان به شهره شماره می داد !!  درصورتی که حتی فلان گدای کور لاری هم می دانست شهره دوست دلقک است .

بعد به خود ما گیر داد . می گفت که صدای بازی بسکتبال ما در حیاط مزاحمش است ( در ان سالها . بچه های ریاضی بیشتر اهل بسکت بودند و این عادت  توی دبیرستانها هم خیلی رایج بود ) و صدای صحبت دلقک با شهره در نیمه شبها هم نمی گذارد او بخوابد و خلاصه این حرفها که روز به روز هم بیشتر می شد . مثلا گیر داده بود که چرا همش شماها تلفن را بر می دارید ؟ برداشتن تلفن باید نوبتی باشد !! فک کن ! البته خیلی هم بیراه نبود . چون شماره تلفن خانه ما که چهارشماره ای بود ۵۶۴۹ از کفر ابلیس هم مشهورتر بود . درواقع هرکسی توی لار می خواست با جائی تماس بگیرد قبلش یک زنگ به ما میزد و مثلا فوت می کرد و یا هنرنمائی دیگری می کرد . یک روز وقتی گوشی را برداشتم  یک دختر با لهجه خیلی غلیظ لاری بی مقدمه گفت : بگو اتوبوس !!  من هم بی اراده گفتم  اتوبوس !!  بعد جواب داد : منو ببوس !!   تصورشو بکن  چه ادم های باحالی به ما زنگ می زدند !!   واقعا که خیلی خوش شانس بودیم !!

اقا درد سرت ندهم . ما با مهدی  خیلی لج شدیم . مهدی هم نمی توانست یا نمی خواست از آن خانه برود . چون سهم  اجاره سه ماه را پیش داده بود و ما ان پول را ظرف دوروز صرف کارهای واجبتری مثل خرید چند بطری جانی واکر و چند باکس مارلبرو قرمز کردیم .

قضیه کم کم تبدیل به یک جنگ روانی شد که برحسب اتفاق ! دلقک متخصص اینجور مسخره بازیها بود . یعنی خیلی تصادفی اینجور شد که یک شب مهدی کاری کرد که دلقک پیش خود گفت : آهان پس اینطور ؟ اقای مهدی خان ! دهنی ازت سرویس کنم که خودت لذت ببری !!

اول با یک اسم مناسبتر از اسم مهدی شروع کردیم . ما فیلم پارک ژوراسیک را دیدیم . تی رکس نام یک دایناسور خیلی عظیم است که گویا بزرگترین جانور گوشتخوار تمام تاریخ زمین بوده . با توجه به شرایط مهدی ما هم اسم مهدی را تی رکس گذاشتیم که بعدا به طور خلاصه تیری . یا تیر تیر صدایش می کردیم .

بعد دلقک پیش خودش فکر کرد که واقعا حیف تیری نیست دوست دختر نداشته باشد ؟  بنابراین  من مدت زیادی وقت صرف کردم و به ده دوازده تا از زشت ترین و عمله ترین دخترهای روی زمین که اتفاقا در لار بودند شماره تلفن دادم . البته به همگی هم خودم را مهدی معرفی کردم !!  خیلی ساده ۵۶۴۹  و اسمم هم مهدی است !

یکی صد سالش بود . اون یکی شل بود . بعدی خیلی بچه بود . در حد اول دوم دبیرستان . اون یکی کور  بود و بعدی کچل و ..خلاصه منظور این که حسابی سلیقه به خرج دادم  !!  خوب بالاخره آدم باید به خاطر رفیقش هرکاری بکند !!

نتیجه تلاش های من این بود که مهدی واقعا سرش شلوغ شد !! یک شب با کلی شوق و ذوق رفته بود خانه یکی از این ها که پدر دختره راننده کامیون بود و این دو عاشق و معشوق همدیگر را توی کامیون باباهه توی گاراژ دیده بودند !!  راستش من به جای مهدی داشتم از ترس می مردم !!  درضمن وقتی مهدی خان به خانه برگشت . و داشت شلوارش را عوض می کرد تا بیژامه مسخره اش را بپوشد دلقک متوجه نکته عجیبی شد :

مهدی شورت صورتی رنگ و شاعرانه ای به پا داشت که پر از گل های سرخ و سبز زیبا بود . گویا توی تاریکی و آن وضعیت استرس بار . شورت همدیگر را عوضی پوشیده بودند !!   فک کن !

هوای لار با توجه به وضعیت جغرافیائی که دارد چندین درجه گرمتر از جهنم بود . در ضمن لونا به سفارش دلقک به مهدی بیچاره زنگ می زد و دقیقا ساعت یک و نیم ظهر با مهدی قرار می گذاشت . آن هم کجا ؟ البته خیلی دور نبود . چیزی حدود نیم ساعت پیاده روی بیشتر فاصله نداشت ! صدای این لونای بی پدر خیلی سکسی بود و به حدی در کارش وارد بود که دقیقا نه روز پشت سر هم  صلات ظهر با این مهدی مادر مرده قرار گذاشت و سر هیچ کدام هم نیامد !! هر دفعه هم یک بهانه احمقانه می آورد که مثلا حالم بد شد و دیر رسیدم و  تاکسی نبود و فلان و بیسار .

مهدی بیچاره تقریبا یک هفته تمام مثل یک بچه خوب و منظم درست یک ربع به ساعت یک در ان هوائی که خر تب می کرد راه می افتاد و  تا انجا چهار نعل مثل گوسفند می دوید و کلی هم انجا کشیک می داد و تقریبا ساعت سه به خانه بر می گشت و افتان و خیزان خودش را به یخچال می رساند و هزار لیتر اب می خورد و می افتاد روی تخت و تا شب می خوابید ! ببین این مهدی چقدر خر بود و لونا چقدر مادر به خطا بود و دلقک چه بچه خوب و نازنینی  بود ! اصلا به من چه ؟ من فقط می خواستم کاری کنم که مهدی حوصله اش سر نرود . همین !

یک سیستم دیگری که ما اجرا می کردیم این بود که وقتی مهدی با یکی از ما هم کلام می شد . جواب هائی می دادیم که مطلقا ربطی به حرف او نداشتند . مثلا اینطور

مهدی ــ سهیل فردا کلاس داری ؟

دلقک ــ نه بابا قرمه سبزی که پریشب پختیم خیلی خوشمزه تر بود !

مهدی ــ یعنی چی !!؟بهت میگم فردا کلاس داری ؟

دلقک ــ جدی  میگی ؟  بیچاره خواهرت !! آخه کی همچین بلائی سرش اورده ؟

مهدی رو به مسعود ـــ بابا این پسره دیونه است !

مسعود ــ  آره واقعا شب های لار خیلی گرمه !!

خلاصه بعد از یکی دوساعت بیچاره مهدی واقعا روانی میشد . در ضمن ما یک عادت دلپسند دیگر هم داشتیم . یعنی خیلی بی مقدمه اشیا مختلفی که دم دستمان بود را توی سر مهدی می کوبیدیم !!  مثلا یک بار مهدی پشت میزش نشسته بود و داشت سوپ می خورد . دلقک هم نشسته بود وتوپ بسکتبال دستش بود و داشت برای خودش بازی بازی می کرد . ناگهان به سرم زد   و این توپه را چنان با اخرین قوا توی مغزش کوبیدم که صورتش رفت توی کاسه سوپ و ...بعدش را خودت حدس بزن !

خوب . طبیعی بود که مهدی هم بی کار نمی نشست ! خیلی ساده می گرفت و طرف را می زد . ببین بهت می گم می زد . یعنی با اخرین قوا می زد . با مشت و لگد و خیلی اساسی و فنی و با تکنیک می زد . البته ما هم از خودمان دفاع می کردیم . ولی فرق ما و او چیزی در حد بچه گربه و شیر بود . اصلا چند بار زد  دلقک را واقعا کشت ! مسخره اینجا بود که این همه مثل سگ کتک می خوردیم ولی فقط می خندیدیم . طرف داشت می زد و لهمان می کرد و ما مثل دیوانه ها قهقهه می زدیم . یک بار وقتی شهره ان همه کبودی و زخم  را روی بدن و صورت دلقک دید از ترس و تعجب دهنش باز مونده بود !

خیلی ساده همگی و بیشتر از همه مهدی داشتیم جدی جدی دیوانه می شدیم  !

یک بار یادم هست که مهدی نشسته بود و داشت از اصالت خانوادگیش حرف می زد . می گفت که اگر ایران مثل اروپا بود . لابد او دوک یا لرد یا کنت بود .

بعد به ساعت شام که رسیدیم . من و ارش  جوراب های بلندی گیر اوردیم و شلوارمان را هم کردیم توی جورابمان تا شبیه لباس خدمتکارهای اروپائی در چند قرن پیش شود . چیزی هم روی سرمان گذاشته بودیم تا مثل کلاه گیس های فرفری انها شود . روی هر بشقاب هم یک کاسه دمر گذاشته بودیم تا مثل ظرف های سرپوش دار آنها شود . یک حوله را هم  انداخته بودیم روی ساعد دست چپ . مهدی بیچاره پشت میزش نشسته بود که اول دلقک وارد اطاق شد :

با لحن رسمی و صدای بلند : املت و سیب زمینی برای جناب دوک !!

بعد ارش امد : سالاد  کاهو با سس مخصوص برای جناب دوک !!

هیچی دیگه . مهدی بیچاره دوباره موهایش از شدت خشم وز کرد و تقریبا تا سر کوچه دنبالمان کرد . دلقک توانست فرار کند . ولی او ارش بدبخت را گیر اورد و یک سطل زباله که مال همسایه بود را کامل روی سر ارش برگرداند و مثل دیوانه ها فریاد می کشید : بیا این هم غذای تو از طرف جناب دوک ! قیافه یکی دوتا از همسایه ها که توی کوچه بودند دیدنی بود !!

چند شب بعد . مهدی خوابیده بود و بقیه ما مشغول دیدن یک فیلم اکشن بودیم . دلقک بعد از دیدن فیلم خیلی جو گیر شده بود و دوست داشت هرطور شده همین الان با یکی کتک کاری کند .  بنابراین تصمیم گرفت که دوباره بهانه ای به دست مهدی بدهد تا شاید شانس یاری کند و مهدی کتک مفصلی به او بزند !!

ای داد بیداد . حیف شد . چون هم مهدی و هم بزغاله خیلی معصومانه خوابیده بودند و خرخر می کردند .

دلقک خیلی با حوصله اول لباس  کاراته اش را پوشید . بعد یک کلاه محافظ موتور سواری که از یکی از دوستان لاری جامانده بود را بر سرش گذاشت. این کار به نظر لازم می امد . به هرحال دلقک که قصد خود کشی نداشت ! همین چند تا مشت و لگد در حد معلول شدن کافی بود !

باری .ما در یک اطاق بودیم که با یک راهرو به اطاق خواب مهدی و بزغاله وصل میشد . بعد از این که همه چیز اماده شد . دلقک خیلی با احتیاط و بی سر و صدا رفت به اطاق خواب . اول از همه با حدود یک متر نخ جعبه شیرینی مچ پای مهدی را به پای بزغاله بست . بعد هم یک تکه کوچک روزنامه را لوله کرد . چیزی در اندازه یک مداد . بعد لوله روزنامه را  به ارامی بین دوتا انگشت پای مهدی گذاشت . بعد هم که هیچی . فندک زد و لوله روزنامه را آتش زد و به سرعت خودش را به اطاق دیگر رساند و  گارد گرفت و خیلی مصمم منتظر مهدی شد . بقیه بچه ها هم کناری نشسته بودند و هرکس پیش خودش حدس میزد که مهدی چه واکنشی نشان خواهد داد !!

راستش رسیدن شعله آتش به انگشت های پای مهدی فوقش ده ثانیه طول  کشید . اما همین ده ثانیه لامصب چنان به نظر دلقک طولانی امد که اصلا انگار نیم ساعت طول کشید .

در این مدتی که دلقک منتظر مهدی ایستاده بود . اول از کارش پشیمان شد ! یعنی در واقع دلش به حال مهدی که قرار بود به این طرز وحشیانه از خواب بیدار شود سوخت ! پیش خودم فکر کردم که اگر هیچ اتفاقی نیفتد . مثلا روزنامه خاموش شود یا معجزه دیگری اتفاق افتاد . دیگر اصلا مهدی را اذیتش نکنم  !   شمارش معکوس . سه ــ دو ــ یک !!

چیزی که در ابتدا شنیدیم  . چندان شباهتی به صدای فریاد یک انسان نداشت . بیشتر شبیه صدای خشم گوریلی بود که ناجوانمردانه از پشت تیر خورده باشد ! بعد صدا یک سکوت در حد دوثانیه . صدای یک ناله دردالود . بعد چندتا فحش اساسی به دلقک که توسط آن  دلقک و خانواده اش به یک القاب مناسب مفتخر  شدند !

بعد صدای پا آمد . اما فقط یک قدم . بعد دوباره فریاد مهدی و صدای چیزی شبیه زمین خوردن یک ادم ( وقتی مهدی به سمت در هجوم اورده بود . تازه ریسمانی که او را به بزغاله وصل می کرد عمل کرده بود !! ) بعد صدای فریاد بزغاله که هم نشان از درد و هم بیشتر تعجب امیز بود .

حدود ده ثانیه طول کشید تا مهدی ریسمان اتصالش را به بزغاله پاره کند . سه ثانیه تا برسد به اطاق ما : بفرمائید : حالا جناب تی رکس توی اطاق بود !

مهدی چنان از خشم دیوانه شده بود که اصلا از دیدن قیافه دلقک با آن لباس مسخره و کلاه موتور سواری حتی تعجب نکرد  !

واقعا در ان لحظه روح مرحوم بروسلی در وجودش حلول کرده بود . اول از همه چنان لگدی توی سر من کوبید که مغزم از پشت کلاه داشت متلاشی می شد ! تعجب کردم که چطور پای خودش له نشد !!

البته دلقک هم سعی خودش را کرد . ولی به هرحال کار چندانی از دستم بر نمی آمد!  بعد رفت سراغ بقیه و بدون این که هیچ کسی را قلم بیندازد همه را زد . البته هرچند همگی ما له و لورده نقش زمین شده بودیم ولی باز داشتیم از شدت خنده خفه می شدیم .

بیچاره مهدی چنان بعد از این ماجرا شوکه شده بود که اصلا خودش هم موقعیت زمان و مکان را گم کرده بود ! در یک اقدام بی ربط و بیمورد نشست یک چائی خورد و بعد در حینی که موهای وز کرده اش را صاف می کرد یک ماجرای عشقی بی سر و ته را تعریف کرد که از اشنائی در هفت حوض نارمک شروع میشد و  یادم نیست به کدام گوری ختم می شد ...

وقتی فردا داشتیم به سمت دانشگاه می رفتیم . حتی محض رضای خدا یکی از ما مثل ادم راه نمی رفت ! یعنی تقریبا همگی شل می زدیم و سر و صورتمان هم کبود و انگار یک تریلی از روی ما رد شده بود . که البته واقعا هم رد شده بود !

کتک تاریخی بعدی را یک هفته بعد خوردیم . یعنی راستش مهدی دوباره خفت شهره را گرفته بود و این دفعه سریش بازی که چرا زنگ نمی زنی ؟ و خلاصه از این حرفها ..

خوب . این دفعه واقعا لازم بود که اقدامات جدی صورت بگیرد ! شوخی که نداشتیم ! اصلا یعنی چی که این عمله به شهره شماره بدهد ؟ اصلا مگر غیر از این بود که مهدی  به خاطر زحمات دلقک ده دوازده تا دوست دختر کور و کچل داشت ؟ دلقک بیچاره یکی بیشتر نداشت ! ولی این مهدی بی شرف می خواست آن را هم از چنگ دلقک بیرون بیاورد !! واقعا که مردم چقدر بخیل و حسودند !! نه دیگر واقعا باید حالش را جا می اوردم ! قضیه ناموسی بود ! اخ آخ آخ !

دلقک و مسعود داشتند از دانشگاه به خانه بر می گشتند و راجع به این که این دفعه چطور جواب اقدام مهدی را بدهند . فکر می کردند .

ما اتفاقا یک توله سگ کوچولو و خیلی موش موشی را دیدیم که در سایه یک دیوار نشسته بود و ما را نگاه می کرد . این حیوان به حدی خوشگل و معصوم بود که دلقک بغلش کرد و اوردش خانه .

چون دلقک می دانست اسم پدر مهدی حاج اسماعیل  است . پس اسم توله سگ را گذاشتیم اسماعیل و البته حاج اسی صدایش می کردیم !

مهدی فردا ظهر از پیش دوستانش به خانه برگشت . حاج اسی را توی حیاط دید و گفت این چیه آوردید اینجا ؟ چخه چخه !

دلقک هم گفت : مهدی تو انگار اصلا احترام به بزرگتر حالیت نمی شه !! آدم با پدرش که اینطور.....!!

مهدی در ابتدا متوجه حرف دلقک نشد . ولی وقتی دلقک حاج اسی را صدا کرد کم کم توجه اش جلب شد !

چی گفتی ؟ حاج اسی ؟ اسمش حاج اسیه ؟

دلقک هم گفت : نه . اسمش حاج اسماعیله ! ولی خوب مخفش میشه حاج اسی دیگه !!

این دفعه ارش توانست خودش را نجات بدهد . ولی متاسفانه دلقک چنین شانسی نداشت !

ولی به هرحال اسم حاج اسی را عوض نکردیم !

یک روز دیگر ما یک مهمان داشتیم که یک اقای لاری بود . ما خربزه داشتیم و همگی نشسته بودیم که دلقک به آن اقا گفت : بفرمائید از این مهدی پژمان ها میل کنید !!

یارو باتعجب گفت : چی ؟ مهدی پژمان ؟ شما تو تهران به خربزه می گوئید مهدی پژمان ؟

دلقک هم خیلی جدی پاسخ داد : خوب بله . در واقع خر به علاوه بز مساوی است مهدی به اضافه پژمان !!

البته یکی دوساعت بعد از این که ان اقا رفت . مهدی به اضافه پژمان . همچین چند کلمه دوستانه با دلقک حرف زدند !!!

ولی دیگر فایده ای نداشت و ما شروع کردیم به ضر ب المثل هائی ساختن : مثلا خیلی جدی از مهدی می پرسیدیم چند کیلو بار . مثل باقالی می تواند بلند کند ؟ مهدی هم بیچاره فکر می کرد که قضیه ورزش و قدرت و این حرفها است . پیروزمندانه می گفت که چهل کیلو را خیلی راحت می تواند بلند کند !!

بعد من و ارش می نشستیم و با صدائی اهسته که مهدی هم بتواند بشنود . حساب می کردیم که یک لنگه بیست کیلوئی اینقدر و بقیه اش هم انور بار می زنیم و قضیه مهدی بیار باقالی بار کن و.......!!

مهدی بیچاره نهایتا بعد از ده پانزده روز دیگر نتوانست تحمل کند و بی خیال بقیه پول اجاره اش شد و به جای دیگری رفت . البته طبیعی بود که پژمان . یعنی بزغاله را هم با خودش برد . من بعد از این که از لار بیرون امدم . مهدی را گم کردم و دیگر هیچ وقت ندیدمش . البته فکر نمی کنم مهدی چندان دلش برای من تنگ شده باشد !!

 ۱۰  )

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس....

شب جمعه چند تائی از وبلاگ نویسان محترم در خانه شراگیم جمع شده بودیم . روزبه گفت این قضیه ماه رمضان و صفای سفره افطار چی بود که نوشتی ؟

با تعجب گفتم که من همچین چیزی ننوشته ام ! گفت که چرا ٬ اتفاقا توی وبلاگ قدیمی ات . همان که در پرشین بلاگ است نوشته ای .

گفتم اشتباه می کند . ولی اصرار کرد که همین امروز دیده است . برای من باور کردنی نبود چون که مطمئن بودم آن وبلاگ را حذف کرده ام .

نهایتا رفتیم از کامپیوتر شری  کانکت شدیم . با حیرت دیدم که  وبلاگ سرجایش هست و  دو سه تا پست  جدید هم درش به چشم می خورد !

ظاهرا یک آدم  بی کار  دوباره آن وبلاگ را با همان آدرس قدیم بالا آورده و پست هائی هم در آن نوشته است که البته تقلید ناشیانه ای است از سبک دلقک ٬ به هرحال امروز که چک کردم فقط قالب وبلاگ سرجایش بود و  پست ها را پاک کرده بودند .

رفیق من نمی دانم انگیزه ات چیست و  چرا این کار را می کنی . یوجین اونیل شعری دارد به نام مقلد های یک مقلد . به هرحال ٬ اگر  نظر من را می خواهی ٬ جای دلقک بودن چندان احساس خوبی ندارد . کما اینکه خودم هم چنین حسی ندارم و گاهی آرزو می کنم که  کاش کسی دیگر بودم .

 کل  جمعه به چیدن اطاق و  منظم کردن خرابی های نقاشی خانه گذشت . راستش این که این کار اصلا حس و حال خوبی به من نمی دهد . شاید قبلا از چنین کارهائی بدم نمی آمد . چیزی گوش می کنی و برای خودت خوشی که فلان چیز را اینجا بگذارم یا  آنجا و از این قبیل ٬

موسیقی نامجو و  یک سری افکار ناگزیر  ٬ دوباره چیدن اطاق به نوعی حسی نوستالوژیک به من می داد . و همه اینها در  اندوهی که زمینه متن بود .

موکت اطاق . مخصوصا در قسمتی که اغلب روی زمین می نشینم و کتاب می خوانم . جا به جا سوخته است . نتیجه تلاش برای بیدار ماندن است . چند صفحه دیگه بخونم و بعدش می خوابم . بعد هم خوابم می برد و سیگاری که از لای انگشتانم روی زمین می افتد . تقریبا هرشب همین بساط است .

می خواستم موکته را عوض کنم . بعد به این فکر افتادم که به جایش یک فرش بخرم و رویش بیندازم . این کار بهتر و ساده تر است . رفتم  و یک فرش خریدم . البته ماشینی . به نقش گبه و گلیم های ایلیاتی . نتیجه بد نبود .

مامان آمد و گفت که ایشالله برای عروسیت و بیچاره چه تقصیری دارد که چنین پسری گیرش آمده ٬ تازگی ها وقتی از این حرفها به من می زند به شدت احساس گناه می کنم .

با حوصله و دقیق و اندوهناک ٬ همه کتابها را گردگیری می کنم و توی کتابخانه می چینم . این لشگر و سپاه من است . ارتشی برای جنگ با روزگار . مرتب و منظم ایستاده اند . قلب سپاه شعر و فلسفه است و پرچم هائی که در باد  در اهترازند . توی یکی از اثار شکسپیر ٬ تصور می کنم شاه لیر باشد . جمله ای می گوید . شاه می گوید : پس تو چگونه خدائی هستی که برترین بندگانت چنین غرقه به خون به خاک می افتند ؟  خودش است . شاه لیر این جمله را موقعی می گوید که دختر کوچکش را بر بالای دار می بیند . امروز عصر به این فکر بودم که همه . بدون تفاوت در خوب یا بد بودنشان به زمین می غلتند و چندان تمایزی هم نیست .

تابلوها را مثل سابق به دیوار نمی زنم . کمی تفاوت دارد . توی اطاق من چندتائی  عکس فروید هست . یکی هم از بکت و شاملو  و یک تابلوی کوچک از ابی مال گازمن رهبر چریکهای سندرو توپاک آمارو . این آدم را خیلی دوست دارم . هم به عنوان یک مارکسیست و هم کلا به عنوان یک آدم .

یک رمل و اسطرلاب قدیمی دارم که از آن به عنوان یک وسیله تزئینی استفاده می کنم . من دیده ام که یک نفر با رمل خیلی خوب کار می کرد . چیزی را در خانه قایم می کردیم و بلافاصله  رمل را می ریخت و پیدایش می کرد . ای کاش به این آدم دسترسی داشتم . شاید می توانست تکلیف من را با خیلی چیزها روشن کند . خنده دار است که آدم تا این مرحله تنزل می کند ...

تا امروز ٬ یعنی تمام این دوهفته که نقاشی داشتیم و من حصیر جلوی پنجره را برداشته بودم . این را  توی اطاق نصب کرده ام و برای من کار پرده را می کند . خلاصه پنجره کاملا لخت بود و از این طرف که اطاق من هست ٬ کلی پنجره دیگر هست که همگی به اطاق من مشرفند . تا قبل از این که خانه همسایه ساخته شود کوه را می دیدم . با دوربین حتی کوهنوردها و قهوه خانه ها هم دیده می شدند . در این چند روز عموما احساس می کردم که در سن تئاتر ایستاده ام . یکی از همسایه ها اکثرا پشت پنجره اش می ایستاد و به اطاق من خیره می شد. نمی دانم انتظار داشت چه چیزی را ببیند . یک بار که تایم گرفتم دقیقا بیست و چهار دقیقه شد . پشتش به نور بود و من نمی توانستم از این فاصله صورتش را ببینم . فقط می دانم که موهایش را دمب اسبی می بست . به هرحال امروز حصیر را نصب کردم و آن بیچاره هم از تفریحش محروم شد .

لباس هایم در تمام اطاق ها پراکنده بودند . ولی حالا همگی در داخل کمد و کنار هم چیده شده اند . بزودی تابستان می رود و فصل لباس های آستین کوتاه هم تمام می شود . من نمی دانم زمستان در چه حالی خواهم بود . شاید من و او بتوانیم در هوای سرد با هم قدمی بزنیم . زمانی آرزوهای دور و درازی داشتم . اکنون فقط به همین قانعم . در هوای سرد با او قدمی بزنم . فقط چند قدم . سخت است .

 

9 )

 

 

هر وقت من اومدم آمار این وبلاگ را چک کردم . دیدم که یک سری از خواننده ها از طریق سرچ چیزهای مختلف سر از این وبلاگ در می آورند . بنابراین این پست اختصاص دارد به نوشتن مواردی که خلق الله توی اینترنت دنبالش می گردند . البته روی جلد مجله های زرد هم کمک خوبی است تا آدم بفهمد ملت ایران به چه چیزهائی علاقه دارند . البته من این کار را قبلا هم توی وبلاگ قدیمم کرده بودم . به هرحال مجبورم که دوباره این کار را انجام بدم .

اول از  عکسها شروع کنیم :

۱ـ  عکسهای  تجاوز افسر چینگ چانگ ( اسمش یادم رفته ! ) به یانگوم !!

۲ـ  عکسهای جدید و جالب از  یانگوم در حمام قصر  !!

۳ــ  عکس های مهمونی بروبکس یانگوم اینا  !

۴ــ  عکسهای یانگوم در  عروسی علی دائی !  ( مگه خبر ندارید ؟ یانگوم هم دعوت شده بود دیگه ! )

۵ ـ عکسهای گردش دونفره یانگوم و مهناز افشار !

۶ـ عکسهای یانگوم و رضا زاده !!  ( فک کن ! )

خوب فعلا یانگومه دیگه بسه . بریم سراغ بقیه شون :

۷ـ عکسهای عروسی هدیه تهرانی !

۸ــ عکسهای خیلی خفن از سوپر استارهای سینمای ایران توی حموم و در حال کیسه کشیدن !

۹ــ

۱۰ــ عکسهای خفن و باورنکردنی از دعوای انجلینا جولی و نیکی کریمی ! ( گیس و گیس کشی و بزن بزن خیلی وحشتناک ! )

۱۱ـ  عکسهای ۳کصی از یک دختر چادری ! ( یعنی زیر چادرش لباس خیلی خفنی پوشیده ! )

۱۲ ـ عکسهای دوتا داف خیلی شاخ و آس که داشتن وبلاگ دلقک رو می خوندن بعدش سر دلقک دعواشون میشه و لباس همدیگه رو جر میدن و صحنه های خیلی زننده ای پدید میاد !!

۱۳ــ  عکسهای   جدید از سریال نرگس !

۱۴ـ عکسهای عروسی نرگس بدون سانسور ! (  اینها رو شوکت بدجنس گرفته ! )

۱۵ـ عکسهای  شوکت !

۱۶ـ عکسهای خیلی مبتذل از یک دختره که حواسش نبوده و روسریش افتاده !

۱۷ــ عکسهای خیلی زننده از  واگن بانوان مترو  !

 خوب عکس ها بسه . حالا فیلم ها :

۱۸ـ  قسمت دوم و جدید  فیلم مستهجن زهره ! ( همین چند روز پیش اومده ! و شوکت هم توش هست ! )

۱۹ـ گلچینی از صحنه های  سریال یانگوم !

۲۰ــ  صحنه های مستهجن از خفت کردن رفیق یانگوم توسط یکی از وزرای دربار !

۲۱ ــ یک فیلم عبرت انگیز از صحنه تیکه انداختن  به یکی از دخترهای اکباتان ( ادب و شعور نداره دیگه ! ) بعدش دختره داداشش بدن سازی می رفته و صحنه رو می بینه و میاد اینو  رو میزنه له و لوردش می کنه !

۲۲ ــ فیلم عروسی هدیه تهرانی به همراه صحنه های مستندی از بله برون و پاتختی  که واقعا بی نظیره !

۲۳ ــ صحنه های مستند از دعوای هدیه تهرانی و شوهرش ( نمی دونی چه بزن بزنیه ! )

۲۴ ــ فیلم واقعا رومانتیک از دلقک در حال نوشتن یک پست عاشقانه که توش قلب تیر خورده و خون چکان هم هستش !

۲۵ ـ یک فیلم مستنهجن که رئیس یه شرکت دنبال بهونه می گشته منشی رو خفتش کنه و بعد یه روز منشیه داشته وبلاگ دلقک رو می خونده و رئیسه همین موضوع رو بهونه می کنه که اینجا اداره است یا  فلانه و ....بقیه اش خیلی بی تربیتیه !

۲۶ ــ  فیلم خیلی خفن از نیمولی که داشته قایمکی با یه دافه چت می کرده و بعدش چیز !  می بینه و همچین یه پس گردنی میزنه به نیمولی بیچاره بدبخت می ره با صورت تو مونیتور !

۲۷ــ صحنه هائی از  دلقک که کنار خیابون منتظر تاکسی بوده بعدش یه دافه با پرادو براش ترمز می کنه و دلقک بهش می گه برو گمشو ازگل ! (خدائیش راست می گم ! )بعدش دختره بیچاره دلش می شکنه و گریه می کنه جیگر آدم واسش کباب می شه  اگه آدم احساساتی هستین اصلا این فیلم رو نبینین !

خوب فیلم هم دیگه بسه . حالا میمونه یک سری یزهای متفرقه و تکست و اینجور چیزها :

 ۲۸ــ لیست قبول شدگان سال بعد کنکور سراسری !

۲۹ــ سی دی آموزشی به نام : چگونه اشک خواننده ها رو در بیاریم آموزش نوشتن پست های خیلی رومانتیک و تایتانیک توسط دلقک !

۳۰ــ روش جدید و بسیار ساده :  چگونه غیر مستقیم ثابت کنید که خیلی باحال هستید و اینا  توسط دلقک !

۳۱ــ روش جدید و کارآمد برای سرکار گذاشتن ملت توسط نوشتن پست های معما گونه که هیشکی نفهمه اقا قضیه چیه و آخرش چی شد ؟

۳۲ـ لیست برنده شدگان قرعه کشی رب تبرک ( هر روز صد نفر با سرچ این موضوع میان اینجا والله من نفهمیدم این چه ربطی به وبلاگ من داره آخه ! )

۳۳ ــ جفت گیری بروس لی ! ( به جون مادرم یه بار یکی با سرچ این جمله اومده بود تو وبلاگم !! )

۳۴ــ داستان یک دختره که خیلی بچه مثبت بوده و یک هفته وبلاگ دلقک رو می خونه و بعدش خیلی بی تربیت میشه !

۳۵ــ داستان خیلی غم انگیز از یک دختر که خیلی هم خوشگل بوده ولی باباش و داداش و دوست پسرش خیلی حیوون بودن !

۳۶ــ داستان عجیب و غم انگیز از یک دختره که خیلی شاخ بوده ولی بیچاره شاس نداشته !

۳۷ــ داستان خیلی جالب و عبرت انگیز از یک دختره که دوست پسرش راه به راه پیچش می داده و بعدش اون میره همه جاشو جراحی پلاستیک می کنه و خیلی خوشگل میشه و می گیره پسره رو خیلی بدفرم می پیچونه !

۳۸ــ داستان یک روز از زندگی دلقک ( خیلی خیلی هیجان انگیز  و رومانتیک و باحال ! تازه آخر شب وبلاگش رو هم اپ می کنه ! )

۳۹ــ گزیده ای از کامنت های قربون صدقه که ملت برای دلقک گذاشتن به نام : راه افتخار !!!

 

خوب فعلا بسه . یعنی فک کن که بعد از این هرکسی هرچیزی رو سرچ کنه سر از وبلاگ دلقک درمیاره ! میگی نه ؟  نگاه کن ببین از فردا آمار این وبلاگ کجاست !

 

 پی نوشت : اخیرا  نیروی انتظامی علاوه بر زانتیا از ماشین های دیگر هم استفاده می کند . امروز پژوی ۴۰۵ مشکی رنگ دیدم مثل زانتیا آرم گشت نامحسوس داشت . توصیه های ایمنی  را جدی بگیرید !

 

ارشیو  2

 

۵

زنده به گور

 

 این پست تکراری است و پائیز پارسال نوشته شده است . در آن موقع شرایط شغلی من با الان تفاوت داشت . به هرحال خودم این پست را دوست دارم و شاید برای تو  نیز خواندنش خالی از لطف نباشد .

 

دوچیز را هیچ وقت فراموش نکن ٬ اول این که از کاه کوه نسازی ٬ و دوم این که همه چیز کاه است ....

 

خانه ما دوخط تلفن دارد . دومی در اطاق دلقک است . ملت زنگ می زدند و دلقک هم به ملت زنگ می زد . تا این که شش ماه پیش یک روز عصر نشسته بودم روی تخت و به چیزی فکر می کردم . تلفن زنگ زد و سر رشته همه چیز از دستم در رفت . به این فکر افتادم که چه چیز مزخرفی است . تو همینجوری نشسته ای برای خودت . بعد یک احمقی خیلی ساده می تواند با گرفتن یک شماره بیاید کنار تو روی تخت بنشیند لامصب .

همینجوری که زنگ می زد . با دقت  لیوان چای داغ را از سوراخ های روی دستگاه تلفن  تویش ریختم . هیچ اتفاقی نیافتاد و باز زنگ زد و زنگ زد . آخر سر از برق کشیدمش و سیمش را هم دورش حلقه کردم و فرستادمش طبقه بالای کمد . لابلای آت اشغال های بی مصرف .

قبض ها امدند و هیچ کدام را پرداخت نکردم . بعد از مدتی قطع شد و خداحافظ ..

امروز صبح متوجه شدم که بعد از مدتی . مخابرات کل خط را به علت بدهی جمع اوری می کند . مثل بچه ادم رفتم و همه را پرداخت کردم .اتفاقا مبلغ بسیار کمی هم بود . به هرحال تلفن دوباره وصل شد .

گوشی را آوردم پائین و زدم به پریز . هیچ خبری نشد . ظاهرا شش ماه بودن در تاریکی به همراه یک لیوان چائی کارش را ساخته بود . رفتم و یکی دیگر خریدم . یک گوشی بی سیم با منشی و همه چیز . نشستم وکلی وقت صرف کردم و کاتالوگش را خواندم . روی جعبه اش عکس دخترکی بود که با شادی غیر قابل وصفی داشت با گوشی تلفنش حرف می زد . پیش خودم فکر کردم که دیگر هیچ کسی با شنیدن صدای من اینقدر هیجان زده نمی شود .

صدایم را روی پیغامگیر ضبط کردم . بعد گذاشتم روی پیغامگیر بماند . اینجوری بهتر بود . البته مطمئن بودم بعد از این همه وقت . این شماره از یاد همه رفته است .

جیپ در تعمیرگاه بود . بنابراین ناچار با اژانس رفتم سر کار . موبایل راننده زنگ زد و ظاهرا طرف آن سوی خط نمی خواست حرف بزند . جوانک در تمام مدت راه مرتب با صدای لوسی هی می گفت : الو ؟  الوووو !!! الوو ؟؟  الووو !!  الووووو ....

بهش خیره شدم تا شاید بس کند . اصلا فایده ای نداشت . شاید بهتر بود یکی میزدم توی صورتش : مرتیکه احمق چرا هی اینجوری می کنی ؟

زودتر پیاده شدم . چند دقیقه پیاده روی بهتر از شنیدن این الو هاست  . من سه روز در هفته اینجا هستم . خانم منشی زنگ می زند و یاد اوری می کند که چند نفر و چه ساعتهائی . سه تا اطاق هست . در اولی یک دکتر مسن که متخصص مغز و اعصاب است . دومی یک روانپزشک که همسن و سال دلقک است و سومی هم دلقک . البته فقط سه روز . بقیه هفته یک خانم می اید که او هم روانشناس است .

توی راه تصمیم گرفتم که با موبایل به تلفن اطاقم زنگ بزنم . می خواستم بفهم که ایا پیغامگیرش کار می کند یا نه ؟

پنج تا زنگ خورد و بعد صدای خودم را شنیدم که می گفت : سلام . شما با ۲۶۴۲۶۹..تماس گرفته اید . لطفا ...به این فکر افتادم که لحنم بیش از حد آمرانه و تحکم امیز است . توی همین فکر بودم که صدا گفت : بعد از شنیدن صدای بوق ...هول شدم و گفتم : سلام . ببخشید من کار خاصی نداشتم . فقط می خواستم پیغامگیرتان را امتحان کنم  !!!!

احساس حماقت کردم . ادم زنگ بزند و برای خودش پیغام بگذارد !!  البته نخندیدم . تعداد این قبیل سوتی ها بیش از آن است که مرا به خنده بیندازد .

وقتی می رسم همکار روانپزشک دارد ماشینش را قفل می کند . می گوید هوا رو داری ؟ پائیزه ! وقت افسرده هاست.بیا شرط  ببندیم . 

او با خانم منشی همیشه با هم می لوچند  . منشی حق دارد . او لقمه چربتری است . لوچیدن با منشی او را بذله گو کرده است . دقیقا بذله گو . در مورد روانپزشک کلمه شوخ غلط است . بذله گو صحیحتر است .  لطیفه هم زیاد تعریف می کند . یک بار در ان اوایل گفت که بزرگترین دلیل دیوانه بودن مردم این است که پیش ما می ایند . البته این را قبلا در جائی خوانده بودم . او همیشه لطیفه های تکراری تعریف می کند . دقیقا شش ماه با دنیا اختلاف فاز دارد .

وقتی از پله ها بالا می رفتیم دوباره همان قضیه را تعریف کرد . این دفعه نگفت پیش ما . بلکه گفت پیش تو  . فکر کردم که زیادی پررو شده است . هوس کردم یک پس گردنی  محکم نثارش کنم و بعد فرار کنم .

منشی می گوید که تا  مریض اول نیم ساعت وقت دارم . همیشه همینطور است . من نمی توانم بلافاصله  کسی را بینم . احتیاج دارم که چائی بخورم و سیگاری بکشم .بین مریض اول و بعدی هم همیشه حداقل بیست دقیقه وقت لازم دارم .

صدای لوچیدن منشی و روانپزشک تا اطاق من می اید . بعد من را هم صدا می کنند . صحبت سر عکس هائی است که منشی اورده . می گوید اکیپ دوستامون . دکتر خیلی با علاقه و هیجان عکس ها را می بیند . از این بچه خرخوان هائی است ــ یا بوده ــ که فقط درس خوانده اند و هیچ چیزی از زندگی نفهمیده اند . اما دیگر درس خواندن تمام شده و  دکتر توی دریای زندگی با شادمانی شنا می کند . شنای سگی .

مریض اول میاید تو . اولین جلسه است . با صدائی که سعی می کند خیلی موثر باشد می گوید که تا به حال هشت بار نامزد کرده ..

دومی در اخر جلسه می پرسد . شما تا حالا خودتان هم افسرده شده اید ؟

با قاطعیت می گویم که نه ٬ فکر می کنم مشکل من که افسردگی نیست . خیلی بی رحمتر است . قدیمی ها لغتی به نام مالیخولیا داشتند . از زیر و بم این لغت خوشم می اید .

من هفته ای یک روز هم در یک سازمان عریض و گنده دولتی هستم . سمتم بامزه است .  مشاور گزینش . یعنی سه تا کارشناس روان شناسی عمومی هستند که تست می گیرند و بقیه کارها . بعد من نتایج کارشان را چک می کنم . البته به من ساعتی پول می دهند و رسمی نیستم . در ضمن بعضی از مصاحبه ها را هم خودم انجام می دهم .

در این شغل یک نفر جلویت می نشیند . و سعی می کند با نهایت دقت به تو جواب بدهد . سعی مذبوحانه ای میکند که حتما به نظرت خوب بیاید . بعد تو می توانی هرچه دلت خواست از او بپرسی . من هم دقیقا هرچه دلم خواست می پرسم . خیلی هاشان هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارند . اما من به هر حال از روی همین ها تصمیمم را می گیرم .

این شغل را مدیون یکی از دوستان دوره لیسانس هستم ٬ زنگ زد و گفت که در اینجا استخدام شده . اما نه او و نه بقیه هیچ کدام بلد نیستند تست ها را صحیح کنند . بدین ترتیب پایم به انجا باز شد .

از من می ترسند و فکر می کنند  یک کارشناس ارشد هرچیزی را که انها بلد نیستند می داند . من هم سعی نکردم انها را از این اشتباه بیرون بیاورم .

همینجوری می گذره . البته نه دقیقا همینطور . گاهی یک ساعت پاوس میشه . میخ همینجوری متوقف . بعد دوباره میره جلو ...همینجوری .

براستی که خوش بینان . امرزیده و رستگارند . زیرا که انان زنده زنده دفن خواهند شد....

 

 

۶ )

 

جز من و عاشق و رند و دو سه رسوای دگر....

 

 

تصور می کنم حوالی سال شصت و چهار بود و من دوم راهنمائی بودم . مدرسه فردوسی در خیابان پاسداران . یک روز در اواخر پائیز بود .

هوا آن روز به طور غریبی گرفته و سیاه بود . بعد باران بارید . باران سیاه . زنگ تفریح بود و ما با تعجب  دیدیم که قطرات باران لباس هایمان را سیاه می کند .

آن روز همه چیز سیاه شد .

 بعدا روزنامه ها نوشتند که مقادیری ضایعات نفتی در پالایشگاه تهران بوده و می خواستند از شرش خلاص شوند و بدین ترتیب همینطوری آتش زده اند . حجم الودگی که ایجاد کرد به تصور نمی گنجید .

اوایل امسال یک شرکت به ما مراجعه کرد که در مناقصه تصفیه آن ضایعات کذائی برنده شده بود . ظاهرا خودشان نتوانسته بودند حریف کار بشوند و لاجرم دست به دامن شرکت ما شدند . چون یکی از تخصص های شرکت ما تولید و مهندسی تصفیه است . نهایتا ما شدیم مشاور فنی آن شرکت و قرار شد مواد مورد استفاده هم به عهده ما باشد .

 دیروز رفته بودیم به پالایشگاه تهران برای همین کار . عملیات به صورت پایلوت و در حجم کم اغاز شده است و ما رفتیم تا  ناظر فنی باشیم .

از جاده قم  پیچیدیم به جاده پالایشگاه و بعد از چند صد متر وارد یک جاده خاکی فرعی شدیم . حدود یک کیلومتر هم در جاده پر دست انداز و متروکه جلو رفتیم و حالا اینجاست .

یک دریاچه به مساحت پنج هزار متر مربع . و به عمق متوسط سه الی چهار متر . مملو از ضایعات سیاه رنگ . طیفی که یک طرفش اب است و طرف دیگر لجن سنگین و غلیظ نفتی . بیست درصدش هم نفت است و احتمالا به همین مقدار هم آب دارد

دریاچه زیر افتاب تابستان آرمیده بود و باد چین و شکن های خفیفی در سطحش ایجاد می کرد . هوا خفه و مملو از بوی نفت بود .این همه محصول سالها انباشت ضایعات است .احتمالا از همان موقع که آتش گرفته تا به حال خالی اش نکرده اند .

یکی از طبقات دوزخ دانته دقیقا همین است . دریاچه ای از پلیدی داغ که دوزخیان در آن غوطه می خورند و هروقت سرشان را بالا می آورند . فرشته مامور عذاب با نیزه ای چند شاخه مجبورشان می کند که پائین بروند . و آن جمله جهنمی که سر در دوزخ دانته نوشته شده : ای که به درون آمدی ٬ دست از هر امیدی بشوی...و بدین ترتیب اصلی ترین صفت دوزخ همین است . دنیائی خالی از هر گونه امید . یک لحظه فکر کن و ببین واقعا چه جهنمی است ....

متاسفانه کتابخانه ام توسط نقاش ها نایلون پیچ شده و نمی توانم کتاب را نگاه کنم و ببینم کدام طبقه اش است .

تصفیه این مواد در طرح پیشنهادی ما سه مرحله است . اول یک ماده رسوب دهنده وارد ماده اصلی می شود و در مرحله دوم هم همین عمل با یک رسوب دهنده دیگر تکرار می شود . ما به این مواد می گوئیم راسب یک و راسب دو .

وقتی این دومرحله انجام شد . بیشتر الودگی ها به هم می چسبند و تشکیل لخته هائی را می دهند که در زیر ظرف ته نشین می شود . حالا این رسوبات را از مایع اصلی جدا می کنیم البته توسط شیری که در زیر تانک هست .

 بعد مایع را از فیلتر نهائی عبور می دهیم و بدین ترتیب پروسه تصفیه کامل می شود . باور کردنش سخت است ولی آین اب که در مرحله آخر به دست می اید کاملازلال و شفاف و پاک است . حتی می شود آن را خورد !  مواد جامد توسط یک نوع کوره خاص با حرارت بسیار بالا سوزانده می شوند . البته به طریقی که دود و الودگی ایجاد نکند . یک قسمت دیگر را شاید بفرستیم به جنوب برای فروش به عنوان سوخت کشتی ها . چون انها هر چیزی را می سوزانند تا بدین ترتیب هزینه کمتری بکنند . وسط اقیانوس هم مسائلی چون الودگی محیط زیست وجود ندارد . یعنی از نظر سازمان های نگهبان محیط زیست این مورد اشکالی ندارد . آب حاصل از تصفیه هم احتمالا رهایش می کنیم به  جنگل مصنوعی کوچک اطراف پالایشگاه . چون اب خالص است و مطلقا واجد هیچ نوع آلودگی نیست .

تانک ها و پمپ و کمپروسر ها روی دوتا کفی تریلی مستقرند . کمی آنورتر هم دوتا کانکس است که بچه ها شب را در آنها سر می کنند .

مدیر شرکت مجری . مهندسی نسبتا مسن و  خوش مشرب است و دوتا مهندس دیگر  که هم سن و سال خودم هستند هم در آنجا حضور دارند . به غیر از اینها چند تائی تکنسین و کارگر هم هست . همگی لباس کار یکسره به رنگ ابی روشن پوشیده اند . به غیر از دلقک که لباس کارش یشمی است .گیرم دلقک قرار نیست جز نظارت و حل مشکلات فنی کاری انجام دهد . ولی می دانم که دست در جیب کردن و نگاه کردن یک چیز است . لباس کار پوشیدن و دست به کار شدن چیز دیگر . ما حالا حالاها با این شرکت کار داریم و بهتر است روابطمان گرم باشد . بنابراین دلقک هم درگیر کار می شود .

مدیر و بچه هایش با هم شوخی دارند . یکی رفته زیر تانک و اتصالات را آب بندی می کند . از آن زیر می گوید  ده یازده  ! ( یعنی آچار ده یازده را بدهید ) مدیر هم به جای آچار یک دسته کلنگ کوتاه و کلفت به طول یک متر را می دهد دست طرف !

یارو می گوید : این چیه ؟ میگم  ده یازده رو بده !

مدیر :  خوب آخه دیدم اون زیر تنهائی . گفتم شاید این چوبه بتونه کارت رو راه بندازه !!  به نظر من سایزش برات مناسبه !  ولی اگه بخواهی کلفت ترش هم هست  !

علی رغم همه این حرفها . وقتی کاری بد انجام می شود همین مدیر تبدیل به یک جانور وحشی و سخت گیر می شود که شمر هم جلودارش نیست . این تیپ شخصیتی و رفتاری را می شناسم و بیشتر مال کسانی است که درگیر کارهای سخت و در شرایط دشوار هستند . این شرکت به ندرت کارش در تهران است و بیشتر در عسلویه و جنوب درگیر می شود .

حدود شش بعد از ظهر . کار را رها می کنیم . یعنی تقریبا تمام می شود . البته کار هیچ وقت تعطیل نمی شود و به صورت شبانه روزی است . به هرحال ما ول می کنیم و فقط دونفر بالای دستگاه ها می مانند .

 می رویم توی کانکس . دیوارش پر است از پوستر هنرپیشه ها .  چند تائی شان هم با بیکینی هستند ! می گویند اینها را یکی از کارگرها خریده و گویا چاپ پاکستان است . البته قضیه بیکینی به لطف فتوشاپ است !

یکی از مهندس ها چند لحظه با موبایلش صحبت می کند . بعد به من می گوید اگر امکان دارد با ماشین برویم سر جاده . می گویم باشد و راه می افتیم .

توی راه ازش می پرسم می خواهد چیزی بخرد ؟ می خندد و می گوید که نه . گویا یک دوست دختر دارد که بعضی وقتها عصر می اید آنجا و برایش میوه و غذا و اینجور چیزها می آورد . ولی چون شب ها این جاده فرعی خیلی سوت و کور است و از طرف دیگر ممکن است اجازه ندهند کسی به آنجا بیاید پس مجبور است که سر همین جاده همدیگر را ببینند .

مهندش خوش تیپ است . در این شکی نیست . ولی متعجبم که چطور طرف این همه راه را می کوبد و می اید به اینجا !

می پرسم بچه کجاست ؟ می گوید یوسف اباد .

سرجاده یک دویست و شش با فلاشر روشن ایستاده است . جیپ را می برم کنارش و دخترک با دیدن ما پیاده می شود . اتفاقا دختر قشنگی هم هست . مهندس از جیپ پیاده می شود و می رود توی دویست و شش . یک دختر دیگر هم توی دویست و شش هست که او هم پیاده می شود . ظاهرا دوستش است . برای هم سری تکان می دهیم و من توی جیپ می مانم به سیگار کشیدن .

عاشق و معشوق توی  پژو هستند . من هم توی جیپ و آن دختر دیگر هم در اطراف قدم می زند . یک لحظه به این فکر می افتم که نشستن من توی ماشین بی ادبی نباشد . شاید بهتر بود که پیاده می شدم و چند کلمه ای با دخترک حرف می زدم . اما حوصله اش را ندارم و اصلا به من چه ربطی دارد  ولش کن ..

به این فکر می افتم که ایا تا به حال کسی اینقدر دوستت داشته است ؟ یا خودت چی ؟ تا حالا برای کسی از این کارها کردی ؟ کمی به مهندس حسودی ام می شود . از طرف دیگر می دانم  کمتر کسی حاضر است مثل ماجرای اخیر تا این حد برای پسری مایه بگذارد . و به احتمال زیاد همین دوست دختر هم نتواند تا آن جائی پیش برود که از نظر بعضی ها شبیه دیوانگی است .

خودت چی ؟ هیچ . البته موردش هم پیش نیامده است .

به این فکر می کنم که از اولین دختری که با من بوده تا الان چند تا بوده اند ؟ به جائی نمی رسم . شاید اصطلاح قاب دستمال برای وضع الان من مناسبتر باشد . بعد به این نتیجه رسیدم که چرا قاب دستمال ؟ اینها همه اش تجربه است . ولی وقتی حتی اسم بعضی ها یادم نیست دیگر چه تجربه ای ؟ تازه تجربه برای چی ؟ واقعا نام دلقک برای من خیلی مناسب است . چیزی که هست هیچ کدام از کارهای من خنده دار نیست . صرفا احمقانه است .

یک ربع بعد مهندس می اید توی جیپ و پژو بوقی می زند و می افتد توی جاده . از مهندس می پرسم چند وقت است که با هم رفیقند و می گوید سه ماه .

بر می گردیم به کارگاه و یک دور دیگر همه چیز را چک می کنیم . ساعت نه شده و تا شام را بخوریم می شود ده .

مدیر می پرسد می خواهی شب را بمانی ؟ می گویم می مانم . می گوید که تخت برای همه نیست و بهتر است که من و او با هم برگردیم تهران . ولی چون او در تاریکی نمی تواند درست رانندگی کند من باید برانم . ماشین شرکت هم یک سمند ال ایکس است . قرار بر این است که مدیر را ببرم تا خانه اش که حوالی سید خندان است و بعد ماشین را ببرم خانه و صبح دوباره با هم برگردیم به کارگاه .

مدیر چند کلمه ای صحبت می کند و بعد هم خوابش می برد . من می مانم و جاده و هزار تا فکر و خیال توی سرم..

سمند خوب شتاب می گیرد . با نوع ساده اش خیلی تفاوت دارد . با جیپ هم که قابل قیاس نیست . چندی پیش خانه پدربزرگم را فروختند  و از این طریق مقداری پول به مامان رسید . او هم به من پیشنهاد داد که اگر جیپ را بفروشم به من آنقدر  پول می دهد که یک ماشین دیگر بخرم . خودش می گفت یک چیز خوب بخر . دقیقا نمی دانم منظورش از چیز خوب چه بود . به هرحال من دلم نیامد که این کار را انجام بدهم . احساس کردم کمی ظالمانه است . به نظرم بهتر آن آمد که همه پول برای خود مامان باقی بماند . می دانستم که قرار است مقداری سهام بورس بخرد . بگذار همه اش را  سهام بخرد و این آخر عمری درگیر ماشین خریدن برای من نشود .

البته همین الان هم توی بورس سهام دارد ولی هیچ استفاده ای از آنها نمی کند . بیشتر برایش حکم بازی و سرگرمی را دارد . از توی روزنامه تغییرات بورس را پی گیری می کند و از بالا پائین رفتنش هیجانزده می شود . این تنها ارتباط مادر من با دنیای پول و امور مالی است . 

یک لحظه یاد گذشته های دور افتادم . موقعی که کوچولو بودم . پدرم معتقد بود که اسباب بازی بچه را خراب می کند ! بنابراین به ناچار  باید به مامان روی می آوردم . ولی من کودکی بسیار خجالتی بودم و حتی همان موقع برایم سخت بود که چنین چیزی را از مادرم بخواهم . وقتی با مادرم جائی می رفتیم او دستم را می گرفت و اگر از جلوی یک اسباب بازی فروشی رد می شدیم . کمی قدم های من کند می شد . امیدوار بودم که شاید این علامت باعث شود که بقیه هم به تمنای قلب من پی ببرند . ولی هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد . به هزاران دلیل که بعضی ها را می دانستم و بعضی ها را خیر . آن موقع این چنین بود و من قلب کوچکی مثل هر کودک دیگر در سینه داشتم . قلبم از اندوه فشرده می شد . چون آنها قدم هایشان را کند نمی کردند و  دلقک کوچک را می کشیدند و می بردند . و بدین ترتیب من هم مجبور می شدم تقریبا بدوم تا سرعتم با آنها هماهنگ باشد و اندوهم را به زور هم که شده فراموش کنم ...

عجیب است که حتی الان هم تقریبا همینطور است . صرفنظر کردن از خواسته ها و فراموش کردنشان . سعی برای این که به خودت بقبولانی چیز مهمی نیست و بدون آن هم زندگی ات می گذرد . حتی الان . حتی الان هم که به جای آن قلب کوچک . قلب گرگ در سینه دارم . حتی الان با این قلب گرگوار  و این روح پاره پاره ....

ولی چیزی که هست . این آخری را دیگر نمی توانم . باز به خودم بقبولانم که مهم نیست ؟ بگویم چون در حال حاضر مال تو نیست پس فراموشش کن ؟  تنها سلاح من . از همان دوران کودکی قدرت تخیل و بازی های ذهنی پایان ناپذیرم است . می دانم که نمی توانم . این یکی را نه .  هزار بار نه ٬نمی توانم ...

آدمیزاد در اینجور موارد . به خودش امیدواری می دهد . این که در اینده حتما چیز بهتری در انتظار او است . ولی دلقک چی ؟ دفعه اخری که به سلمانی رفته بودم از دیدن موهای سفیدی که لا به لای موهایم روی زمین می ریخت تعجب کردم . یعنی حتی حالا هم می شود چنین چیزی گفت ؟ غصه نخور . بعدا بهترش رو گیر میاری . ولی می دانم که چرند است . برای من دیگر تمام شده است . تازه حتی اگر زمان هم داشتم . بهتر از او را از کجا گیر بیاورم ؟  اعتراف سختی است . نه ؟

دیدی که حق دارم اگر می گویم که نمی توانم . هر بار که خواستم به طریقی جلوی خودم را بگیرم حیوانی زخم خورده و خشمگین در درونم زوزه می کشد . تازه  او را چطور تنها بگذارم ؟ او که مثل من نیست . ظریف و شکننده است . رها کردنش چیزی شبیه به جنایت است .آخر من مقصرم .  غصه خواهد خورد و  اندوهی عظیم در کمینش است .  او الان در وضعیت تثبیت شده ای نیست و من او را در دردسر بزرگی انداخته ام  .یا شاید همه اینها چرند است . آخر  زمان من در این بازی هنوز فرا نرسیده است . آدم در چنین مواردی مجبور به انتظار است . نگاه می کند و بعضی وقتها چشمانش را می بندد به این امید که وقتی باز کرد . همه چیز تمام شده باشد .

مهندس را بیدار کردم و چون حوالی خانه اش بودیم . دیگر نخوابید و راهنمائی کرد که از کجا باید بروم . رسیدیم و پیاده شد .

بعد من دوباره راه افتادم و این دفعه به این فکر می کردم که آخر پس کی ؟ تا کی ؟ چند هفته ؟ چند ماه ؟ چند سال ؟  می دانم که تا ابد دوام نخواهم آورد . در حال حاضر خودم را غرق کار کرده ام . اگر چند وقت دیگر به همین منوال بگذرد شرکت ما خدا می داند به کجا خواهد رسید .  هیچ وقت مثل الان دیوانه وار کار نکرده ام . ولی می دانم که چه خواهد شد . انسان در اینجور مواقع ناگهان کپ می کند . مثل شمعی که با تند بادی به یک ضریه خاموش می شود . شبیه حیوانی شده ام که در  فک گیره مانند تله ای آهنین گیر کرده باشد . تقلاهائی وحشیانه و  تلاشی دیوانه وار برای رهائی و  نهایتا بی فایده ...

 هر شب عادت دارم که توی اینه اسانسور خودم را می بینم و از روی قیافه ام حدس می زنم که چقدر خسته ام . امشب اندوه بیشتر از خستگی بود . حتی صورتم خیس هم بود . ولی من خودم را تسلی دادم و به خودم گفتم  عرق است .

  دستمال نداشتم با پشت دست صورتم را پاک کردم . سعی کردم بخندم ولی  نتوانستم  و  پیش خودم فکر کردم  لابد از خستگی است ....

 

۷ )

 فال تاروت

 

زشت است اگر سيرت من خود را در او می نگری

هی ها که سنگم نزنی . آينه ام می شکنم

يک مغز و صد بيم عسس فکر است در چهار قدم

يک قلب و صد شور هوس شعر است در پيرهنم

بر ريشه ام تيشه مزن . حيف است افتادن من

در خشکساران شما . سبزم بلوطم کهنم

ای همگی دشمن من . جز حق چه گفتم به سخن ؟

پاداش دشنام شما آهی به نفرين نزنم .

انگار من زادمتان ماری که نيشم بزند

من جز مدارا چه کنم با پاره جان و تنم ؟

سالهاست  اين گله جا ماندم که از کف نرود

يک متر و هفتاد صدم گورم به خاک وطنم...

 

اکیپشان را از دوران فرهنگسرا می شناختم . فرهنگسرای ارسباران . پنج يا شش سال پيش . جمعه ها از ساعت ده تا دوازده دلقک در آنجا اصول سبک شناسی هنری را تدريس می کرد . خانمی در آنجا بود و هنوز هم هست . به نام مرجان فلانی . حدود چهل ساله . يک شاعر درجه سه . اما برای خودش دار و دسته ای داشت . هر هفته برنامه شعرخوانی داشتند . در منزل همين مرجان خانم . که مجرد بود . هر از گاهی پيله می کند که اين هفته تشريف بياوريد استاد !!!!!

من هم به ناچار خدمتشان عرض می کردم که چشم ! باعث افتخار است !

با افسانه خواهر زاده اش در يک خانه زندگی می کنند . دخترک يک خل کبير است . به تمام معنی . ابله و پر مدعا . حتی از من هم کودن تر و پر مدعا تر است . يکی دوسال پيش بلای وحشتناکی سرش آمد .بیچاره بدجوری به فاک و فنا رفت . داستانش را اگر مجبور شوم روزی برايت تعريف می کنم .

خانه شان يک سمساری باور نکردنی است . يک انبار پر از خنزر پنزر . خاله مرجان به نظر خودش يک غيب گو هم هست . با ورق های تاروت . قيافه عصبانی اش به او يک جور حيثيت می داد . به آدمها اينده شان را می فروخت . آينده ای پر از سفر و عشق و دشمن هائی که از وجودشان خبر نداشتند .

وقتی موقع فال گرفتن مثلا دچار شک می شد و از پشت عينک با آن قيافه مثل خرچنگ بهت زل می زد ...خدایا آدم دیوانه می شد..

يواشکی يکی رو به من نشون می داد . اين يارو پالونش کجه . خودم فالشو ديدم می گفت سند و مدرک دارم  !!  

يک زمانی در اين فکر بود که خودش و يا حداقل افسانه را به دلقک قالب کند . البته چشمهای افسانه قشنگ بود . خودش را نویسنده می دانست وقصه های خيلی مزخرفی بلد بود بنويسد و يا تعريف کند . اشکال دلقک اين است که به مزخرفات مردم خوب گوش می کند .او هم تعريف می کرد . اول برای اين که دلقک خوشش بيايد و بعد هم برای اين که اعصابم را خرد کند .

خاله آرزويش اين بود که توی روزنامه ها چيزی بنويسد . شعری بگويد که همه جا ازش حرف بزنند و سر و صدا کند .

وقتی می ديدم که توی سوراخ سمبه های خانه مثل سمساری اش می گشت . محال است بتوانم بگويم چقدر حالم را به هم می زد . توی اين دنيای بزرگ دقيقه به دقيقه آدمهای دوست داشتنی می روند زير کاميون و له می شوند . آن وقت اين خاله مرجان با آن بوی گند عطر مزخرفش ....

هميشه احساس می کردم که اين زن سرنوشت غريبی پيدا خواهد کرد . سرنوشت خشن و فاجعه آميزی که انگار روی پيشانيش پرينت شده بود . دلم می خواست بکشمش وقتی می شنيدم که بلند شعر می خواند و بعد هم از محسناتش می گفت : اين جاش خيلی احساس داره !  درست گوش کردید ؟ دوباره تکرار می کنم !

 هميشه گير عشق و عاشقی بود . هرچند به اندازه کافی هم گيرش نمی آمد . مگر اين که طرف از اين درب و داغون هائی باشد که هميشه دور و برش موس موس می کردند . شانس نداشت بينوا . گاهی چنان به من خيره می شد که انگار من حقش را از زندگی بلعيده بودم . به نظرش ظلم می امد . اما من . روزی که لازم می شد . از زندگی تقريبا آن قدر گيرم امده بود که بتوانم صورتحساب مرگ را جرينگی بدهم ......

وای سهيل يه چيزی پريشب گفتم .افسانه را بيدار کردم و براش خوندم . گفت : وای ی ی  شاهکاره خاله ! اما گمش کردم و مثل خرچنگ لای خنزر پنزر های سمساری لامصبو می گشت .

امشب ناچار شدم با شيوا بروم به اين برنامه هفتگی شعر خوانی . گوش تا گوش نشسته بودند . عينکی و غيره . صبورانه منتظر بودند تا نوبتشان بشود و اراجيفشان را بخوانند .

افسانه بالاخره پيداش شد . بايد لباس پوشيدنش رو می ديدی . رسوائی عمومی بود . باور کردنی نبود که يک لباس تا اين حد بتواند باز و ناجور باشد . شکاف ظريف سينه های جوانش و...

جماعت شعرا حسابی تحت تاثير قرار گرفتند . راست توی چشم هايش خيره می شدند و البته برخی هم  زمين را نگاه می کردند.. 

   با دلقک سلام علیک کرد...بعد هم با شيوا..اما با جماعت شعرای عاشق . فقط از دور سری تکان داد . اما امشب در روياهای قبل از خوابشان جيغ خواهد کشيد . مثل همين چند لحظه پيش . برای شاعرهای دختر از شدت شکنجه قبل از مرگ و برای شاعرهای مرد . به دليلی ديگر !!

داشتم عصبانی می شدم . و جماعت شعرا زل زده بودند و نگاه می کردند به شيوا و بعد به من  از نظر انها از من بدتر کسی نبود . ولنگار . با شلوار جين کهنه . جائی که اکثرا کراوات زدند . بچه پررو و عوضی و بیشعور....حيوونه ديگه..

يکی دوبار چيزی گفتم . راجع به چيزهائی که می خواندند . خوشم می آمد که صدايم را ببينم . مثل ليزر از لای فضای پر از دود اطاق می گذشت و به طرف می رسید

هوس کرده بودم يک چيز خوب بشنوم . يک چيز قشنگ .اما حتی يک سطر خوب هم نشنيدم . سرشار بودند از ابتذال . آخر شعر که به معنی اغراق های ابلهانه نيست . يارو می گفت اين من بودم که تاج محل را ساختم . من به خاطر عشق تو ساختم . بعد به افسانه نگاه می کرد !!  احمق تو لازم نکرده به خاطر افسانه تاج محل بسازی ! ...همه هم زير لب می گفتند افرين ! سرشونو مثل بز تکون می دادند..يکيشان توی چشم دلقک خيره می شد و هی سر تکان می داد آفرين .  فوق العاده است !...دلم می خواست يک کشيده اساسی توی گوشش بزنم که  خفه شو دیگه الاغ !

بالاخره از سمساری و ورق های تاروت کنديم و زديم بيرون ....

 لامصب . انگار نمیشه توی این جا چیزهای خوشایند تعریف کرد . آخر ...زندگی که هميشه نکبت نيست ..

 

بدبختی من خواب است . اگر هميشه خوب می خوابيدم حتی يک خط هم توی اين وبلاگ مزخرف نمی نوشتم .  توی کار من يک جور وسواس هست . يک جور غرض ورزی . البته زمانی بلد بودم روياهای خيلی قشنگی ببافم...دو دلم . دلم نمی خواد دوباره به اون زمانها برگردم . چه چيزی و چطور ؟ روياها ؟ نه ..نمی توانم برايت تعريف کنم . کار ساده ای نيست . روياهای من ظريف و شکنده اند . مثل پروانه . با کوچکترين اشاره داغان می شوند و دست را کثيف می کنند . چه فايده دارد ؟

من فال تاروت را بلد نيستم . اما چند تا از اصول کف بينی را بلدم . اين جور که شيوا موقع خواب دست هايش را بر می گرداند خيلی راحت می شود آينده اش را ديد . همه زندگی بشر توی کف دستش است . شيوا خط زندگی اش قوی تر است . عوضش دلقک . خط شانس و سرنوشتش خوب است . در مورد طول عمر . خيلی بهم لطف نشده ..از خودم می پرسم که به نظرت کی و چه طوری کارت تمام می شود ؟ اما می دانم چطور . يک نقطه کوچک روی انتهای خط عمرم هست . يعنی سکته مغزی . مثل بابابزرگ... 

 

۸ )

 

دستانم را نگاه می کنم . خراش های تازه و زخم های کوچک ٬ کار گاهی دستان آدم را زبر می کند . بعد آدم یک روز نگاهشان می کند و دستانی را می بیند که شبیه دستان خودش نیست . من مجبورم به این جزئیات دقت کنم . راستش  می خواهم با توسل به این چیزهای کوچک و پیش و پا افتاده  جلوی یک رویا را بگیرم . رویائی که در آن پری کوچک غمگینی هست .

فکر کردن به او ٬ تصور کردنش . قدغن است . همه چیز مهر ممنوع خورده است . حتی نوشتن . نوشتن به بهانه این که هجرانی تازه ای بنویسم . وصفش کنم . هرچیزی که به او مربوط می شود . هرچیز . ممنوع است . بی شرمی است . نباید بگویم و نباید بنویسم . فقط در یک جمله به تو می گویم ٬ در گوشه ای از این شهر .یک جائی نه چندان دور٬ پری کوچک و غمگینی هست .

باید اعتراف کنم که خیلی به ندرت می توانم به قواعد ممنوع این بازی تن بدهم ..  من به او فکر می کنم . به خیال او تنیده شده ام . هرجا که باشم . دیروز با رویائی شروع شد که امروز شروع شده و فردا  هم همین است . رویائی که در آن پری کوچک غمگینی هست.

من در بیداری رویا می بینم . با کمال هوشیاری . در این رویای دلفریب او را دارم . من او را  مثل پریزاد قصه  با گیسوانی باشکوه و  غرق دنیای نور نمی بینم . نه . رویای من اینطور نیست .

من پری کوچک را در خانه ای می بینم . در یک روز عادی مثل هر زن دیگری ٬ من او را می بینم که مجله ای را ورق می زند و هر از گاهی به اشپزخانه نگاه می کند تا ببیند که ایا آب جوشیده یا نه ٬ و یا گاهی مثل آن شعر ٬ من را به نام کوچکم صدا می کند ....

در گوشه ای از این شهر . در جائی که چندان هم دور نیست . پری کوچک غمگینی هست .  و من مثل یک دعا ٬ مثل یک ایه از  کتاب مقدس . این جمله را مدام توی ذهنم تکرار می کنم . در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست. در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست . در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست.در گوشه ای از این شهر...

این دعای من در لحظه مستجاب می شود . بیشتر برای دلتنگی  خوب است . تازگی ها خیلی زیاد دلم می گیرد و بعد فقط کافی است که چشمانم را ببندم و توی دلم تکرار کنم : در گوشه ای از این شهر پری کوچک....

زمانی همه راه های رسیدن به خانه پری را بلد بودم . حتی می تونستم حدس بزنم دقیقا کی به اونجا می رسم . ولی الان دیگه همه اون راه ها بسته شده ٬ همه ممنوعند و به همین سادگی من فقط با یک خیال خوشم...

بودائی ها معتقدند پشت هر آدمی هزاران سایه هست . سایه هائی از زندگی های گذشته اش . انسان مدام به دنیا می اید و زندگی می کند و می میرد و باز متولد می شود .

مطمئنم در یکی از زندگی های دور  ٬ خیلی قدیمها . من  راهزنی بودم که سوار بر اسبی بی قرار و بازیگوش با افرادش  سر یک تپه ایستاده بودند و آن پائین روستای کوچکی در زیر  نور مهتاب دیده می شد و من می دانستم در کدام خانه این روستای غرق مهتاب پری کوچک غمگینی هست .

بعد اسب های ما تاختی طوفانی را سر گرفتند و حالا سم ضربه اسب ها بود و نعره های گله گرسنه گرگان..

خون و آتش و فریاد  ٬ شمشیر ها از دریدن سیر نمی شدند . من وحشی و بی رحم بودم . در اخر به قیمت قتل عام و تاراج . صاحب پری کوچکی شدم که در ان خانه روستائی و معصوم زندگی می کرد..

ولی الان به دست های ضعیفم نگاه می کنم  . خراشها و زخم هائی  از کار بی حاصل ٬ من دیگر مانند آن راهزن نیستم . ما عوض شده ایم و دیگر تاراج از ما بر نمی اید . مردمی صلح دوست هستیم که از کارهایمان شرمنده می شویم و همدیگر را شما صدا می کنیم ...

 فقیر و مظلوم و سر به زیر با دستانی پر از خراش ٬ و غروبها  دعا می کنم که کسی پیدا شود و برایم شعری غمگین بخواند . اینطوری زودتر شب می شود . و من باز سعی می کنم او را در حین زندگی روزمره اش به خواب ببینم . رویائی که پری کوچک در ان توی خانه اش راه می رود و اشیا خوشبخت خانه اش  گاهی با دست های او جا به جا می شوند .

رویائی که در آن پری کوچک چیزی زمزمه می کند و به این فکر می کند که برای شام چه چیزی درست کند و  دغدغه هایش مانند هر زن دیگری است که در خانه اش است . خانه ای  که در ان مرا به نام کوچکم صدا می کنند ....

رویای ممنوع و عشق ممنوع و  راه های مسدود . من به دستهایم نگاه می کنم و انتظار می کشم .

بانوی قصه گو ٬ پریزاد کوچک غمگینم . انتظار تلخ راه های مسدود  به رویای تو شهدالود می شود . رویائی که در آن گیسوان عزیزت ژولیده و چشمانت بسته خوابی ارام و  نفسهایت چون ابریشم و گیلاس ٬ مرهمی  است بر خراش دستانم...

 

 

1

۱ )

 

گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود

گفتا چه توان کرد چو تقدیر چنین بود

گفتم که بسی خط خطا بر تو نوشتند

گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود ...

راستش این که خیلی وقت بود منتظر چنین اوضاعی بودم . گیرم تصور من این بود که برق اسا و نامنتظر پیش بیاید . ولی بر خلاف انتظار طرف نزدیک به دو هفته ای با من موش و گربه بازی کرد . از یک طرف مطمئن بودم همه چیز را می داند و از طرف دیگر هم گاهی دلم را خوش می کردم که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده و رفته پی کارش . این حالت خوف و رجا پدر آدم را در می آورد . هیچ چیزی بدتر از دو دلی نیست . احساس می کردم وزنه ای به وزن ده ها تن روی اعصابم آویزان است . حکایت همان شمشیر داموکلس بود . بسته به یک موی اسب . در آونگی لرزان و نامطمئن . هرچند تا این جای قضیه به خیر گذشته بود . اما  بی هیچ شکی  مطمئن بودم که عاقبت این بند بازی ٬بدون تماشاچی ٬ سنگفرش سرد است ...

دیشبش ما را شام دعوت کرد خانه اش . خدا می داند در این دیدارها چه فشاری را تحمل می کردم . از طرف دیگر نرفتن به معنای پذیرش اتهام بود . رفتیم و آن شب هم گذشت . گیرم تمام مدت به حرفهای متفرقه گذشت . حتی به این فکر افتادم که این طرف یه جورائی با من اشتراکاتی دارد . حداقل از نظر تئوری .

باری . آمدم خانه و طبق معمول یک ساعتی کتاب خواندم و سیگار کشیدم . دن ارام شولوخوف را می خواندم . تازه آن یکی ترجمه اش را تمام کرده بودم و این یکی که شروع کرده بودم ترجمه احمد شاملو بود . حوالی جلد سومش بودم .  بعدش هم خوابیدم .

خواب دیدم که مثل اتفاقات همان کتاب . یک دسته قزاقیم . سوار بر اسب . جنگ بود . یکی که  ظاهرا  فرمانده  بود  با  صدائی  کش  دار  و  مهیب  فریاد کشید : اسوارااا ن...

و تاخت زدیم به سمت دشمن . اسب با سرعت زیادی فاصله ها را قطع می کرد و شمشیر برهنه ام . هوا را با صدائی تیز می برید .

وقتی به دشمن رسیدم . خدایا به جای دشمن . بیشه کوچکی بود . پدربزرگم ( پدری ) را سر و ته با طناب به درختی اویزان کرده بودند و  مثل پاندول تاب می خورد . و مادر بزرگم هم با پشت خمیده آن دور و اطراف دنبال چیزی می گشت .مثل روزهای آخر عمرش که الزایمر باعث شده بود حتی بچه هایش را نشناسد و از صبح تا شب ناله می کرد و روی زمین دنبال زندگی از دست رفته اش می گشت ..

از خواب پریدم . خدا می داند چقدر وحشت کرده بودم .تمام لباس و تخت از عرق ترس خیس بود . پیراهنم را عوض کردم و انگار فایده ای نداشت . با دست های لرزان یکی دوتا سیگار کشیدم و روی زمین خوابیدم .

صبح شد . وقتی بیدار شدم مطمئن بودم با وجود کابوس دیشب . امروز همان روزی است که ازش می ترسیدم . هیچ شکی نداشتم که خودش است .

خواستم خودم را تسلی بدهم که دیشب آن جا بودم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد . از طرف دیگر می دانستم که مزخرف است .چون من آنچه را که می خواستم از ته چشمانش خوانده بودم ..

 باید می رفتم بازار به دنبال کاری . وقتی برگشتم حوالی ظهر بود . پرسیدم که کسی با من تماس نگرفته ؟ منشی گفت که نه . انتظار خیلی طول نکشید و به فاصله یکی دوساعت با من تماس گرفتند و  ظاهرا طرف به خانه مان زنگ زده بود و با بابا و مامان صحبت کرده بود . از این بدتر نمی شد . چون بابا کمرش درد می کرد و چند روزی بود که به شرکت نمی آمد .

پریدم توی جیپ و به سوی خانه . توی راه به این فکر می کردم که در جواب بازخواستشان چه باید بگویم . راستش این که اصلا انتظار نداشتم از این جا شروع شود . لامصب ضربه را جائی زده بود که عمرا به فکرم نمی رسید .

توی خانه بابا و مامان با قیافه هائی عبوس و عصبانی منتظرم بودند . من دست پیش را گرفتم و پرسیدم که فلانی زنگ زده ؟

پرسیدند که قضیه چیست . با هزار بدبختی موضوع را جمعش کردم و این که طرف دیوونه است و این حرفها یعنی چی و...

نهایتا باورشان شد و تا اینجای قضیه به خیر گذشت . باور نمی کردند چه می کردند ؟ چاره ای نداشتند .اصل موضوع انقدر وحشتناک بود که مجبور بودند بپذیرند و خود را قانع کنند که اشتباهی پیش امده و چنین چیزی ممکن نیست .

عصر با دلهره وحشتناکی گذشت . حوالی ساعت هفت یک اس ام اس رسید  که پاشو بیا اینجا . نمی دانم چه طور راه افتادم . اما حالم چنان بود که مدتها با دنده جیپ درگیر بودم و نمی توانستم به یاد بیاورم که دنده عقبش کجاست . عجیب بود که با این بگیر و ببند توی اتوبان ها . ماشینم را نخواباندند . خودم هم نفهمیدم با چه سرعتی آن راه را رفتم .

وقتی آنجا بودم به این فکر می کردم که در تمام طول عمرم چنین لحظاتی را نداشته ام . من چنان زندگی کرده بودم که از کسی حتی تو نشنوم . و حالا همه این حرفها و بدتر از همه هیچ جوابی هم نداشتم . نهایتا با صدائی لرزان به طرف گفتم :

دست تقدیر این اوضاع را پیش آورده و حالا  که پیش آمده و من شده ام آدم بد فیلم و تو آدم خوب . من زیر تقصیرم نمی زنم و عواقبش را هم می پذیرم . این که شما چه تصمیمی بگیرید با خودتان است و هرچه باشد قبول دارم . واقعا هم جز این چاره ای نداشتم . انقدر علیه من مدرک بود که حتی تصور انکار هم  مسخره به نظر می رسید .

همه این ها را گفتم . از طرف دیگر می دانستم با هیچ استدلالی نمی شود از بار قضیه کم کرد و  در هرحالی صد در صد مقصر بودم . جالب است که ما آدمها در چنین شرایطی دست به دامان تقدیر می شویم و از این قبیل مسخره بازی ها ..

موقع بیرون آمدن طرف گفت که نفرین من پشت سرت است و هرجا بروی . بالاخره چوبش را می خوری . لامصب با چنان قطعیتی این را گفت که انگار همان لحظه یک بمب ساعتی . کوک شده برای زمانی نامعلوم در وجودم گذاشت .

فردا عصر که شد . داشتم از شدت نگرانی از پا در می امدم . احتیاج داشتم با کسی حرف بزنم . گیرم اوضاع انقدر خراب بود که نمی شد به هر کسی گفت . بنابر این به سحر زنگ زدم . چون مطمئن بودم او در هیچ حالتی پشتم را خالی نمی کند .

گفت که تا هشت کلاس زبان دارد و بعدش دم پاساژ منتظرم است . هرچه پرسید چه شده گفتم بعدا می گویم .

رفتیم و جائی نشستیم . گفت که گرسنه است و کلی چیز سفارش داد . از طرف دیگر من چنان حالم بد بود که حتی یک لیوان اب هم نمی توانستم بخورم . با بی خیالی پرسید که تعریف کن ببینم چی شده ؟

با صدائی گرفته همه چیز را گفتم . و وقتی تمام شد فهمیدم که عجب اشتباهی کردم . بالاخره هرچی باشد او هم دختر است و در چنین اوضاعی انتظار همدردی از او کمی زیاد بود . گیرم به احترام من احساس واقعی اش را نگفت . ولی هرچه گفت هم برای من تسلی نبود و نهایتا از هم جدا شدیم .

از آنجا رفتم اوین پیش یکی دیگر از دوستانم که تا به حال دوبار قربانی چنین موضوعی شده است و راستش آنجا رفتم با بفهم بعدا چه پیش می اید ؟ چون که در شرایطی بودم که نمی توانستم خط سیر ذهنی طرف را پیش بینی کنم و این که قدم بعدی اش چیست ؟

مهرداد داشت اسباب و چمدانش را می بست که فردا صبح برود سرکارش در عسلویه . همه چیز را شنید و نهایتا گفت : ببین خودت هم می دانی با گذشته ای که من دارم . مطلقا نمی توانم طرف تو را بگیرم و خواه نا خواه طرف آن یکی هستم . حالا دوست داری ادامه بدهم ؟

گفتم که برای همین موضوع اینجا آمده ام . به هرحال حرفهای او تا حد زیادی به حقیقت نزدیک بود و مو به مو گفت که بعدا چه پیش می اید . هرچند در میان حرفهایش مدام به یاد ماجرای خودش می افتاد و چند باری هم چشمان هر دوی ما  پر از اشک شد .

از آنجا هم آمدم بیرون و راه افتادم به سمت خانه . وقتی رسیدم با تعجب دیدم که تمام چراغ ها روشن است و ظاهرا بابا و مامان نخوابیده اند . وقتی وارد شدم متوجه شدم که همه بیدارند و در ضمن جفت خواهر هایم هم منتظر من نشسته اند .

نمی دانم از کجا متوجه اصل موضوع شده بودند و ظاهرا موضوع به اشتباهی که دیروز کرده بودم مربوط می شد . خلاصه نوبت آن ها بود و این دفعه هم سعی نکردم موضوع را کتمان کنم . به هرحال آبروی خانواده به کلی رفته بود و انصافا این دفعه بر خلاف دفعات پیش حق داشتند و حتی یک کلمه هم نداشتم که در دفاع از خودم بگویم . بابا  می گفت ما این چیزها را توی خانواده نداشتیم و من نمی دانم تو از کی این صفات را گرفته ای ؟

باری . فعلا قضیه تا اینجا پیش رفته و صد البته تمام هم نشده است . تا آن جائی که به من مربوط است گم و گور شده ام و جز این هم کاری نمی توانم بکنم .

من تعمدا این موضوع را جوری نوشتم که کسی متوجه اش نشود و البته شما هم پیش خودتان حدس هائی می زنید . این ها مهم نیست . ولی در آخر ارزومندم که این موضوع بدون اسیب به کس دیگری تمام شود . گیرم تقصیر قضیه فقط به من مربوط می شود ...

عیب ندارد . می گذرد . همه چیز می گذرد . انسان برای درد و رنج ساخته شده است . تمام  می شود . مثل همه چیزها . همیشه پایانی هست تا اغازی شروع شود . و  این  دو  مسلسلند . پایان و  سپس  اغاز . در کلافی بی معنی و بی پایان .در تسلسل .. 

 

 

۲ )

 

باری

مطلب از این قرار است

چیزی فسرده امسال

و نمی سوزد

در سینه

در تنم...

هرچه هم که پیش آمده باشد . نهایتا آدمیزاد جماعت چاره ای جز سازگاری ندارد . و صد البته همین یک کلمه راز بقای انسان در طول تاریخ است .

دلقک هم به همچنین . البته در این موضوع یک نکته کنکوری هم هست . یعنی این امر اتوماتیک و خارج از دست تو است . بدن و ذهن خودشان این کار را انجام می دهند و انسان فقط نگاه می کند تا ببیند چه اتفاقی می افتد . در قید زمان .

باری . دیروز عصر ٬  به حدی حالم خوب بود !!  که دیدم اگر همینطوری توی خانه بمانم ممکن است بلائی سر خودم بیاورم . متاسفانه رمان دن ارام هم تمام شده بود و دیگر نمی توانستم به ماجراهای طولانی آن پناه ببرم .

زدم از خانه بیرون و رفتم سر پل تجریش . راستش مدتی بود که تصمیم داشتم یک ام پی تری پلیر  بخرم . شرایط کاری من در شرکت چنان است که تقریبا هر روز باید یک جائی بروم و علی الخصوص ان را برای پرسه زدن های طولانی در بازار تهران لازم داشتم .

یک پاساژی هست که یک سرش در بازار تجریش و آن یکی هم روبروی بیمارستان شهدای تجریش است . همانی که بورس لوازم صوتی تصویری و همچنین لوازم ارایش است . خلاصه رفتم آنجا . اسمش را نمی دانم و شاید هم یادم رفته باشد . ولی به هرحال مطمئنم که پاساژ قائم نیست !!

راستش این که انقدر انواع و اقسام ام پی تری و فور توی بازار هست که آدم واقعا گیج می شود . من در ابتدا تصمیم داشتم یک چیز کوچولو و ارزان بخرم . وقتی توی یکی از مغازه ها داشتم  چند جورش را می دیدم یک زوج جوان وارد شدند و مرد قیمت یکی شان را پرسید . مغازه دار هم جواب داد و  طرف خواست آن را ببیند . ولی خانمش دستش را گرفت و بردش بیرون و گفت ول کن بابا مگه بچه شدی ؟

لامصب به حدی قاطعانه این را گفت که یک لحظه حتی من هم به شک افتادم که نکند خریدش واقعا بچه بازی باشد . البته ممکن است به نظر بعضی ها واقعا هم همینطور باشد . ولی فعلا که من امکان این جور بچه بازی ها را دارم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که ام پی فور خیلی بهتر از ام پی تری است . چون به شما امکان دیدن فایل های تصویری مثل فیلم و عکس را هم دارید و این موضوع به من امکان می داد که گاهی وقتها توی شرکت که آدم کف می کند برای خودم چیزی ببینم .

البته در حال حاضر خیلی از موبایل ها این امکانات را دارند و هیچ چیز خارق العاده ای هم نیست .

خلاصه این که نهایتا یک راس آی پاد دو گیگ خریدم به قیمت صد و خورده ای هزار اسکناس رایج جمهوری اسلامی . به فروشنده گفتم که هرچی ام پی تری توی کامپیوترش دارد بریزد توش . بعدش هم آمدم بیرون . رفتم سر خیابان جعفر اباد که یک پارک کوچک هست . نشستم روی یک نیمکت و انقدر باهاش ور رفتم تا بالاخره یاد گرفتم چی به چی هست . بعدش هم هدفونش را گذاشتم توی گوشم و راه افتادم به سمت ماشین .

آهنگ اول یک شیش و هشت اساسی بود . به این نتیجه رسیدم که عجب چیز باحالی است ! شما با این وسیله توی مجلس ختم هم می توانید خوش باشید !  خلاصه این که احساس کردم این آهنگه کمی حالم را بهتر کرد . ولی متاسفانه اهنگ بعدی دقیقا بر عکس بود و لامصب انقدر سوز و گداز داشت که به راحتی می توانست یک مجلس عروسی را تبدیل به شام قریبان بکند و من بیچاره هم بعد از شنیدنش به چنان حال و روزی افتادم که نبودی ببینی !

نهایتا علی رغم همه این حرفها و سعی و تلاش نا امیدانه ام برای تسلی  . همچنان حال و روزم افتضاح است . از شما هم ممنونم که چند سطری به لطف نوشته بودید . در ضمن بعضی هایتان هم حدس هائی زده بودید که متاسفانه درست نبود . بعضی هایشان را نتوانستم تایید کنم . صرفا چون چنان بود که افکار عمومی !! را به سمت و سوی اشتباهی می برد . از این که موضوع را نمی گویم و این مسخره بازی ها  متاسفم . ولی به هرحال فقط پای من در میان نیست و به همین دلیل گفتنش درست به نظر نمی رسد .فقط این را بدانید که این موضوع بسیار خاص است و نمی توان با حدس به نشانه زد .

الان که سطر بالا را نوشتم . به فکرم رسید که پسر تو اگر می دانستی درست چیست و غلط کدام است . به این وضع و حال نمی افتادی ! چه می شود کرد ؟ انسان تنها موجودی است که خیلی از اوقات علیه خویش مصمم می شود . شاید آن المانی . نیچه راست می گفت . وجدان چیزی است که از ضعف سرچشمه می گیرد و ضعفا هم از این یک قلم زیاد دارند . بارها و بارها شده بر سر این موضوع و در دفاع از آن ساعتها دلیل و استدلال آورده ام . ولی عملی کردنش فعلا کار من نیست . به آن پالایش روحی ناشی از قدرت هم نرسیده ام که بتوانم  آن اصالت رفتاری نیچه وار  را داشته باشم .

باری . اگر این چنین باشد که او می گفت . وضع و حالم بد نیست . زمانی خطوط قرمزی داشتم که اکنون کیلومترها دورتر  پشت سرم هستند !  اگر واقعا اخلاق چیزی جز قرارداد های اجتماعی نیست . اگر به واقع مرزها به واسطه ضعف کشیده شده اند . اگر همه مطلب همین است . پس چرا من الان به این حال و روزم ؟ و افسوس که همه آن خاکریزهای مستحکمی که می توانستم در پشتش پناه بگیرم . از فلسفه و سفسطه و استدلال و کذا و کذا به آنی دود شد و هیچ .

فعلا همین .

 

 

۳  )

 

مدتهاست توی این وبلاگ پست عادی و معمولی ننوشته ام . همه پست ها روضه خوانی است . ظاهرا در این مورد خاص هم استعدادم بد نیست !

به هرحال امروز بد نیستم . بهتر از دیروز و پریروز . ادمیزاد همین است . فراموش می کند و می گذرد .

پیرو همین موضوع . امروز  داشتم وبلاگ قدیمم را زیر و رو می کردم . پستی کشف کردم که در شب یلدای سال پیش نوشته شده است . عصر همان روز  رابطه ای را تمام  کرده بودم . که  برای من بسیار عزیز و محترم بود . در واقع خلاصه قضیه این بود که من بازی را به یک رقیب باختم . حداقل این که من اینطور فکر می کنم . چون هیچ وقت نتوانستم مطمئن شوم که اینجور است . ولی در آن شب چنین تصور می کردم . و برای آدم مغروری مثل دلقک . پذیرش این قضیه بسیار مشکل بود .

الان که به آن روزها فکر می کنم . می بینم واقعا خیلی شیفته بودم . عشق و شیفتگی . از نوع زیاد و حتی در استاندارد های آدمی مثل خودم که بسیار احساسی است .

باری . آن شب . مست از الکل و اندوهی به وزن یک کوه . ان هجرانی را نوشتم . آن شب اوضاع اینطور بود . ولی الان چیزی جز یک خاطره مه آلود نیست .

خاطره ای مه آلود . گذشته ای مه الود . پس حق دارم امیدوار باشم که این ماجرا هم در میان مه . مه ای که روز به روز غلیظتر می شود . مه و شب و ظلمت . همه آن چیزی که از گذشته می ماند . در این میان غرق خواهد شد . یک کلام . خواهد گذشت .

هرچند که امیدوارم و همچنان که گفتم . حقش را هم دارم . ولی حقیقت این است که باز نمی توانم با این سه کلمه . گذشت و فراموشی و تسلی . برایت چنان بازی کنم که دلقک دیگری با توپ هایش تردستی می کند . حداقل امشب نه . شاید فردا . امشب مطمئن باش که نه . ولی فردا شاید .

نکته دیگر این که در اعماق کمد اطاقم . یک بطری پلاستیکی کوچک پر از الکل . احتمالا ودکا بود . پیدا کردم و همینطوری سر کشیدمش . چندان هم اثری نداشت . خلاصه این که امشب هم اثر الکل . مثل همان شب یلدای گذشته . شب یلدای گم شده درون مه . مثل همان شب . الکل و اندوه . 

ولی تکلیف آن غرور له شده و آن اندوه سنگین شب یلدا چه می شود ؟ آن همه تلخی  ؟ خوب نکته مهم و کثافت تسلی بخش همین است لامصب . گذشت . دیگر درست یادم نیست . مه سنگینی آمد و همه را از یادم برد . و حالا اگر موضوع مسخره ای پیش بیاید می توانم مثل همه آدمها بهش بخندم . اصلا انگار نه انگار ....

دیگر چه باید گفت ؟ هیچ ندارم به جز  این که آن پست کذائی را کپی پیست کنم در همینجا و خلاص .

 

ای درد توام درمان.در بسترناکامی    ای یاد توام مونس در گوشه تنهائی...

 

 

 

تمام اخر هفته جز شکنجه ای کند و دیرپا هیچ نبود .

انگار دنیا می خواست دوباره به من یاد آوری کند که در زندگی رنج وجود دارد و صد البته دلتنگی .

داشتم بر می گشتم خانه . ترافیک شامگاهی اتوبان مدرس . نمی دانم چرا و این از کجا امد . دلم تنگ بود . خیلی . بعد از مدتها دلم می خواست کسی خیلی دوستم داشته باشد . دوست داشتم حرفهای داغ بشنوم . دلم می خواست کسی منتظرم باشد . بعد زوج ها را دیدم توی ماشین های کناری  بودند و توی جیپ من هیچ کسی جز خودم نبود و حق داری بخندی . دست خودم که نیست . گاهی پیش می اید ...

نگران نباش . اصلا انتظاری از تو نداشتم . من به  توئی عادت کردم که هیچ وقت نمی شود چنین انتظارهائی ازش داشت . می دانم که درک می کنی . حتما می فهمی چه می گویم . شاید قبلا هم به تو گفته باشم . وقتی کسی را دوست داری . یعنی خیلی دوستش داری . همین جوری قبولش داری . هرچه باشد مهم نیست . به هرحال آدم که نمی تواند از دست کسی که دوستش دارد عصبانی شود . حتی ارزو نمی کند که او عوض شود یا مثلا بهتر شود . همینجوری که هست قبولش دارد و می فهمی که . ادم فقط نگاه می کند . همین . نگاه می کند .

خوب . شب یلدا بود . دیروزش تو را دیده بودم . گفته بودی که مهمان دارید و اتفاقا ما هم مهمان داشتیم و همینطوری شد که اصلا حتی تصورش را هم نمی کردم که برای امشب ببینمت . یاد گرفته ام دیگر خیلی مزاحم نباشم .  همانطور که گفتم : آدم دیگر فقط نگاه می کند . بدون هیچ ارزو یا امیدی .

کلی مهمان داشتیم و من دلم تنگ بود . بابا  مرا کرده بود مسئول مشروب . مردها نشسته بودند و هرکدام گیلاسی دستشان بود . ولی من دلم می خواست پیش خواهرهایم باشم . بعد هی بابا صدایم می کرد که بیا اینور . مجبور می شدم بروم پیش انها و گیلاس های خالی را پر کنم و برای این که ناراحت نشوند  یکی هم خودم بخورم . دلم تنگ و تلخ بود . و دیگر چه اهمیتی داشت ؟ قلپ قلپ همینطوری سک . بعد دیدم انگار هی دلم تنگ تر می شود و این یعنی داشتم مست می شدم .

تصمیم گرفته بودم دیگر به تو هیچ اس ام اسی نزنم تا ببینم خودت اصلا به یاد من می افتی ؟ ولی چه فایده ؟ جوابش را بهتر از هر کسی می دانستم و  مهمتر از هر دلیلی : به حدی دلم تنگ تو بود که این مسخره بازیها  را نمی توانستم ادامه بدهم . پس یک اس ام اس کوچولو زدم به تو بعد  مدتی هم یک جواب کوچولو امد که تو هم همینطور و یا یک همچین چیزی . نوشتی یلدای تو هم مبارک .

خوب راستش مدتهاست که همین چیزهای کوچولو هم برای من بس است و انتظار دیگری هم نداشتم . همین یک اس ام اس برای شبم بس بود .

بعد دیگر همه مهمانها رفتند و من هم تنها شدم و امدم سراغ این وبلاگ و البته چیز خاصی هم نمی توانستم بنویسم . دنبال هیچ چیزی هم نمی گشتم . فقط  گاهی در اینجا چیز ارامبخشی برای من هست و همین .

من وقتی دلتنگ باشم و غمگین . تمام تنم درد می گیرد . حالا اگر بگویم جمعه صبح همه بدنم درد می کرد حتما می فهمی چرا .

چند دفعه دستم رفت که تماسی با تو بگیرم . ولی نه . چه فایده ای داشت ؟ یا اصلا برای چه ؟ دیدنت دلتنگی مرا رفع نمی کرد . به چیز خیلی بزرگتری  احتیاج داشتم . چیزی مثل یک جمله کوچک . چیزی که دلم را گرم کند . و خب می دانی که : یاد گرفته ام فقط نگاه کنم و هیچ انتظاری هم از تو نداشته باشم .

 طبق معمول ظهرهای جمعه . برنامه نهاری که بابا می دهد و همه بچه ها و نوه ها هم باید باشند و  راستش خواهر ها موقع بیرون رفتن از رستوران از من پرسیدند که چیزی شده ؟ گفتم نه و بعد حال تو را پرسیدند و این که اوضاع چطور است و چه باید می گفتم ؟ گفتم خوبه . همه چیز عالی است .

و مگر غیر از این بود ؟ بودی و به نوعی در زندگی من حضور داشتی و همین برای من کافی بود . همان حضور کمرنگت بس ام بود .

عصر ی در حوالی جردن کاری داشتم . وقتی انجا رسیدم یک لحظه هوس کردم از همان کوچه ای بروم که خانه ات ان جاست . ماشینت را دیدم و بعد چطور بگویم که چقدر حالم بد شد ؟  خب مطمئنم می فهمی چقدر . اخر وضعیت تو هم مثل من است و بنابراین به نوعی همدردیم .

نمی دانم چطور گذشت و چطوری شب شد . پکیج خانه خراب شده بود و خانه شده بود مثل یخچال . فقط شومینه کار می کرد و آن هم از پس گرم کردن کل خانه بر نمی امد . خوب این هم می توانست برای خودش بهانه ای باشد . پس رفتم سراغ گیلاس ها و نه راستش توی لیوان ریختم . از این لامصب هیچ وقت خوشم نیامده . مخصوصا با ان مزه مزخرفش . ولی با این همه دوتا لیوان پشت سر هم خوردم تا بعد ببینم چه می شود .

بعد تو زنگ زدی و اینجوری بود که :  این دست بازی من و تو هم تمام شد ....

می دانم . من هم اگر جای تو بودم همین حرفها را می زدم . این که چقدر  دوستم داری و همیشه ارزو داشتی برای ابد به عنوان یک دوست باقی بمانم و چقدر آدم محترمی هستم و چقدر مهربونم و ...فقط نمی دیدی چطور دست هایم را می دیدم که می لرزند و آن مزخرفات را می شنیدم لامصب......

خب . من و تو تا حالا دو دفعه شروع کردیم و دو دفعه هم تمام کردیم . یک بار من شروع کردم و یک بار تو . یک بار تو تمام کردی و یک بار هم من . جفت یک مساوی ؟ نه . راستش اگر نظر من را بخواهی : دو هیچ به نفع تو  .

اگر گفتم دو هیچ به نفع تو . برای این است که لابد تا حالا فهمیده ای که چقدر شیفته تو بودم و چقدر برای من مهم و عزیز بودی . خنده دار است . آدم توی این سن و سال می بینی چقدر بچه می شود ؟ و یک سئوال مهمتر : عشقی که مردم می گویند همین است ؟ یا شاید اگر کمی به من ارفاق کنی : می توانم بگویم عاشقت بودم و البته  شاید بهتر باشد  حرفم را تصحیح کنم : مطمئنم اگر حس مرا در حد عشق می دیدی . هیچ وقت بازی ما تمام نمی شد .  

اخر شنیده ام دخترها اگر از عشق کسی مطمئن باشند . هیچ وقت رهایش نمی کنند . یعنی هیچ دختری یک عاشق واقعی  را ترک نمی کند . پس حتما عاشقت نبوده ام یا به حد کافی دوستت نداشته ام . خب این هم خودش یک تسلی بزرگ برای من است .  آخر این که دلت پر بزند برای کسی . وقتی به خاطر نبودش زجر بکشی . وقتی احساس می کنی پنجه های یک پلنگ روی قلبت خط می کشد .  این ها که هیچکدام عشق نیست . نه ؟ مطمئنم تو هم  می دانی که اینها عشق نیست 

 . بنابراین امیدوارم بپذیری : ببخش که به حد کافی دوستت نداشتم . ببخش که عاشقت نبودم . تو لایق فراتر از اینها بودی . ولی از دست من بیشتر  از این بر نمی امد . ببخش . بیشتر از این توانائی نداشتم .

همیشه فکر می کرده ام کسانی که سعی می کنند خودشان را به زور و اصرار به کسی تحمیل کنند اشتباه بزرگی مرتکب می شوند . اینجور چیزها را نمی شود به زور به دست اورد . در ضمن به حدی برای من محترمی که مطلقا نمی توانم کاری خلاف میل تو بکنم . و حالا که تو اینطور می خواهی . حرف حرف تو است  و  این بازی را تمامش می کنیم .

بگذار یک اعتراف بکنم  : خیلی دوست دارم بفهمم که تو را به کی دارم می بازم ؟ و احتمالا فرق بین من و او  چیست ؟ و باز یک عذر خواهی دیگر هم به تو بدهکارم  : الان نمی فهمم چرا من تا این حد اعتماد به نفس داشتم ؟  یعنی چرا فکر می کردم هیچ کسی در دنیا نیست که به اندازه من شیفته تو باشد ؟  به هرحال امیدوارم به خاطر این همه حماقت از من بگذری و ببخشی . خیلی ساده بودم . مرا ببخش . باور کن این خوش باوری من به دلیل این نبود که تو را دست کم می گرفتم .  من فقط تصور نمی کردم تقدیر با من چنین شوخی وحشتناکی بکند . همین .

تو گاهی به من می گفتی که افسرده شدی و ناراحتی . من خیلی سعی کردم علتش را بفهمم . و تو به خاطر ملاحظه من هیچ وقت علت واقعی اش را نگفتی . حالا می فهمم که چه عذاب سنگین و  وحشتناکی است . ببخش عزیزم . به حد کافی درکت نکردم . دروغ چرا . راستش همیشه حدسش را می زدم . اما ترجیح می دادم به خودم بقبولانم که چنین چیزی امکان ندارد . به هرحال واقعا امیدوارم تا این حد عذاب نکشی . این را از صمیم قلب گفتم .

راستش همیشه فکر می کردم که گذشت زمان در این رابطه به نفع من است . یعنی بالاخره  تو  به این نتیجه می رسی که برای همدیگر ایستگاه اخریم . اخر چطور من چیز به این سادگی را نمی فهمیدم ؟  نمی خواهم ناراحتت کنم . ولی باور کن خیلی سخت است که اینطوری یک دفعه و ناگهانی زیر پای ادم خالی می شود .

خوب اخر یک امید کوچولو بودی .  بالاخره ادم باید یک دلخوشی برای صبح ها داشته باشد . برای ان موقع که می خواهد روزش را شروع کند . بعد الان می بینم که حتی ان امید کوچولو را هم ندارم . کمی سخت است . بگذار راستش را بگویم .  خیلی سخت است .

به هرحال بازیی است که تمام شده و این حرفها چه فایده ای دارد ؟  خواست تو این است که دوست باقی بمانیم . دوست ساده . و من هم که هیچ وقت نتوانسته ام با تو مخالفت کنم . و در نهایت امیدوارم هر دو به ان جائی برسیم که ارزویش را داریم ...

باور کن اینها را ننوشتم که ناراحتت کنم . خدا می داند که اینطور نیست . اما اگر این ها را هم نمی گفتم خفه می شدم و  راستش حرفهای من خیلی بیشتر از اینها بود .  اما دیگر توان ادامه دادن را ندارم و  باور کن تا به حال هیچ وقت موقع نوشتن چیزی تا این حد شکنجه نشدم .....

 

                                                    یلدای  ۸۵

 

 

۴ )

 

سانتور های دکارتی .

 

 

 

قصدم از مسافرت شمال . بیشتر این بود که دو سه روزی بتوانم به هیچ چیزی فکر نکنم . گیرم این طور نشد و در شب دوم  .پیرو  ماجرای تهران . یک قرار هم در نارنجستان داشتیم . و یک نکته ارامش بخش : احتمالا به اخرهای مسیر رسیده ایم .هم برای من و هم برای آنها .

 

باری . از نارنجستان برگشتم به ایزد شهر . یک رستوران ساحلی در آنجا هست که در این یکی دوشب بسیار شلوغ بود . صدای ضبط را به طرز  وحشتناکی بلند کرده بودند و همه ملت . خانم ها بدون روسری و حتی مانتو . و همه می رقصیدند . چیزی شبیه به یک مجلس عروسی در مقیاس غول اسا و به اندازه کل شهرک . و این داستان در شب های بعد هم ادامه پیدا کرد . حداقل من یکی تا حالا چنین چیزی در جمهوری اسلامی ندیده بودم و  چنین چیزی در ترکیه و دوبی و این جور جاها قابل تصور است .

راستش شرایطم چنان نبود که بتوانم در چنین چیزی شرکت کنم . بنابراین رفتم و دوچرخه را برداشتم . شب و هوای بسیار خوب و دوچرخه سواری در سکوت . بسیار ارامش بخش به نظر می آمد .

در اساطیر یونان . موجودی هست به نام سانتور . این موجود از بدن اسب و سر انسان تشکیل شده است . موجودی که قدرت بدنی و زیبائی اندام یک حیوان . یعنی اسب را دارد به همراه هوش و مغر انسان . در قرن هفدهم . دکارت . دوچرخه سوار را به سانتور تشبیه کرد . چون در هنگام دوچرخه سواری . حرکت و راه رفتن انسان که بیشتر یک سری عدم تعادل های پی در پی است . تبدیل به یک حرکت موزون مکانیکی می شود که با نرمی و ارامش به پیش می رود . از نظر دکارت دوچرخه سوار یک سانتور است . موجودی نیمه انسان و نیمه خدا . و این قضیه در فلسفه به سانتور های دکارتی معروف است .

در آن شب واقعا با دکارت موافق بودم . حرکت در خیابان های شهرک به من احساس ارامش و قدرت وصف ناپذیری  هدیه کرد . علی الخصوص که هدفون هم در گوشم بود  و موسیقی به همه چیز رنگی از رویا می بخشید . عصر کلی بسکتبال بازی کرده بودم و هنگام راه رفتن زانویم درد می کرد . ولی هنگام دوچرخه سواری احساس می کردم رکاب زدن برای درد زانویم هم خوب است . راستش من با بچه های خواهرم یک تیم شدیم و هر کسی با ما بازی کرد باخت . همه را قلع و قمع کردیم . رامین و آرمین بسیار قد بلند هستند . بزرگه نزدیک به یک و نود است . تازه دو سه سال دیگر هم رشد خواهد کرد .

مدت طولانی به دوچرخه سواری  ادامه دادم و به شب قبل و صحبت های نارنجستان فکر می کردم ...

طرف می گفت که هیچ کسی نمی تواند چنین کاری بکند . ولی تو به راحتی این کار را انجام دادی . مگر وجدان نداری ؟

گفتم که نه و راستش این تنها جائی بود که  نزدیک بود بزنم زیر گریه . در ادامه به طرزی نامفهوم . فقط خودم شنیدم که ادامه دادم . نمی دانم ..دست خودم نیست .

یا شاید بهتر بود به جای این که بغض کنم با صدای بلند به این سئوالش می خندیدم .

و بعد برایش اعتراف  کردم . شمرده و سلیس و واضح . گفتم که  چقدر از همه . از نسل بشر متنفرم . از این بره های معصوم . با وجدان های کامل و مرتب . مثل دستگاهی که همیشه کار کرده است و هیچ نشانه ای هم از توقف نیست . ولی در وجود من چنین چیزی نیست . اگر هم هست . لابد کار نمی کند .

 نهایتا  این موضوع به من ارتباطی پیدا نمی کند . کاری هم از دستم بر نمی اید . آخر نمی شود که وجدان را برد به یک تعمیرگاه و سرویسش کرد !

به هرحال من داشتم در نهایت ارامش دوچرخه سواری ام را می کردم . حداقل این که در آن موقع چندان هم احساس نقص یا کمبودی نداشتم . راستی یک بار هم چیزی گفت که اعتراضم را بر انگیخت . گفت که در وبلاگت دم از انسانیت و  درستکاری می زنی و این دفعه اصلا زیر بار نرفتم و  حق هم داشتم . من همیشه به تاکید در اینجا گفته ام که موجود لشی هستم و هیچ وقت دم از  مزخرفاتی مثل انسانیت نزده ام . چرا باید  کاری را که نکرده ام به گردن می گرفتم ؟

باید اعتراف کنم که همه چیز به خوبی پیش نرفت . ناگهان دنده های دوچرخه قاطی کرد و باعث شد زنجیرش پاره شود . مجبور شدم پیاده راه بروم و دوچرخه را هم با خودم بکشانم . ولی این کار هم چندان اسان نبود . زیرا میله افقی دوچرخه داشت از جایش در می امد و این خطر را داشت که یک دفعه از هم بپاشد  .

خوب این هم از سانتور . نیمه خدا و نیمه انسان . به جایش دلقکی مستاصل هست که سعی می کند دوچرخه خراب را با خودش بکشاند و طوری راه برود که درد زانویش را فراموش کند . از شور و شعفش هم هیچ اثری نیست . واضح است که چرا اینطور می شود . سانتور دکارتی رویای قرن هفدهمی بود . رویای مهلک رسیدن به مرتبه خدا در حرکت و معرفت و وجود  . در  قرن بیست و یکم از دکارت  و رویاهایش خبری نیست . به ناچار رویابافی  را  تمام کردم و  انقدر لنگان لنگان راه رفتم تا رسیدم به ویلا و لباسم را عوض کردم و رفتم لب ساحل .

همچنان رستوران ساحلی مثل دیسکو بود و صدای کر کننده موزیک تند به همراه مردمی که همگی خوش و خرم بودند . خانم هائی با سر و وضعی مثل مانکن . بینی هائی ظریف و چشمان درخشان . همگی ساق های برنزه داشتند و اندام بی نقص  . مثل پشکل بنز و بی ام و پارک شده بود . و پسرهائی برهنه با یک شلوارک و  بدن های برنزه . می توانستی یک نمایشگاه کامل تاتو  در ان جا ببینی .

توی آن شلوغی یک اشنا هم دیدم . خانم دکتر جوانی که روزی راجع به او مطلبی نوشتم و از کجا می دانستم این مطلب را کسی که نباید . خوانده است ؟ و  چه افتضاحی به بار آمد !  بعد  شنیدم که گفته بود هر مهمانی که سهیل باشد من نیستم . ولی من رفتم جلو  و مودبانه سلام علیک کردم . او هم برخورد خوبی داشت و حتی دلقک را به مادرش هم معرفی کرد .

اینجوری تا نزدیکی پنج صبح همه لب ساحل بودند . بعد برگشتم ویلا و کمی کتاب و بعد خوابیدم . یعنی روی کتاب خوابم برد . جمعه یازده ظهر راه افتادم به سمت تهران و جاده ای که به طرز حیرت آوری شلوغ بود .

امام زاده هاشم نگه داشتم تا از مغازه های آنجا اب معدنی بخرم . در اینجا دیگر هیچ خبری از  ماجراهای دیشب نبود . مردم همه فقیر و درب و داغان بودند . همه چیز کثیف و نامرتب بود . زنانی را می دیدم . با چادر مشکی و  نگاه های خصمانه ای که از زیر ابروان کلفت و نامرتب  بهت خیره می شد . و چه تفاوت های عظیمی می دیدی بین آنجا و ملتی که دیشب در ایزد شهر تا صبح لب ساحل ولو بودند...

 

.

.

.