۳۸ )
برف و سگ ها...
باغچه کوچکی دراطراف پل کردان کرج داریم که یک ویلای کوچک هم وسطش است . این باغچه را بابا خیلی وقت پیش خریده و اکثرا روزهای جمعه تابستان و بهار را می رود آنجا و سرش را با باغبانی و این حرفها گرم می کند . قبلا من را هم با خودش می برد و کار مفصلی هم از من بیچاره می کشید . منظورم از همان هفت هشت سالگی است . مزدم هم این بود که موقع برگشتن نیم ساعتی در اتوبان شیخ فضل الله توقف می کرد . همان جائی که نزدیک به برج میلاد است . آنجا پاتوق موتور سوارهائی بود که موتور تریل داشتند و از تپه های آنجا بالا و پائین می رفتند . من خیلی دوست داشتم آنها را تماشا کنم . مخصوصا یک جوانکی بود که موهای روشن داشت و بادگیر ابی می پوشید . یک موتور تریل هم داشت و این آدم از نظر من به طرز مافوق تصوری کارش درست بود !! وقتی بر می گشتیم خانه سوار دوچرخه ام می شدم و در عالم رویا من او بودم و دوچرخه هم موتور تریل بود....
خلاصه این که این باغچه چنین شرایطی دارد . ساختمان ویلا و استخرش را در سال هفتاد و پنج ساختیم و راستش در واقع خودم آن را ساختم . خیلی هم خوب شده بود . منتهی به دلیل این که اطراف باغچه کسی نبود و آن زمان آن طرفها خیلی خلوت بود بلافاصله دزدها آمدند و همه چیز را بردند . یعنی تا سینک ظرفشوئی و توری های پنجره را هم برده بودند . البته الان دیگر انجا شهرک شده و گشت حفاظت دارد و امنیت برقرار است . ولی تا به این زمان برسیم هزار بار دزد آمد و قفل ها را شکست و همه چیز را برد .
به همین دلیل ما دیگر برای آنجا چیزی نخریدیم و بیشتر از وسایل مازاد خانه تهران برای آنجا استفاده کردیم . برای همین دیگر اقا دزده هم هوس سرقت از آنجا به سرش نزد .
خلاصه من بعضی وقتها هوس می کنم و با دوستان یا خودم تنهائی سری به آنجا میزنم . خیلی فاز می دهد که تنهائی آنجا بروی و شب برای خودت آتشی درست کنی و کنارش لم بدهی و ..البته آنجا جان می دهد برای اکیپی رفتن و شلوغ بازی درآوردن . یک زمانی ما هر هفته آنجا می رفتیم .
راستش یکی دوهفته ای بود که می خواستم سری به آنجا بزنم . بیشتر به خاطر این که تپه های آنجا جان می دهد برای آف راد . علی الخصوص که می دانستم برف سنگینی هم آنجا آمده است . جمعه پیش قرار بود با مهیار برویم که خواب ماندیم و نشد . دیروز بالاخره حدود ساعت ده از خانه زدم بیرون و البته این دفعه هم مهیار ظاهرا در خواب خرگوشی بود ! بنابراین زنگ زدم به شراگیم و گفتم اگر پایه باشد با هم برویم که خوشبختانه موافق بود .
اولا که هوای آنجا حداقل ده درجه سردتر از تهران بود . بعد هم این که چنان برفی روی زمین بود که گاهی تا بالای زانو در برف فرو می رفتیم . یعنی چنان برفی بود که جیپ با بستن پولوس جلو و قفل دیفرانسیل عقب . یعنی با هر دو دنده کمکش به سختی از خیابان فرعی آنجا رد می شد . برف تا بالای سپر جلوی ماشین می رسید و یک دفعه هم رسما گیر کرد و علتش هم این بود که برف گیر می کرد به زیر ماشین . تازه شاسی جیپ من پانزده سانت بالاتر از بقیه جیپ ها است .
خلاصه بخاری های ویلا را راه انداختیم و توی باغچه هم از زیر برف ها هیزم جمع کردیم و آتش مفصلی افروختیم !! ولی سوز بدی در هوا بود .
توی کمد ویلا من سه تا قوطی تن ماهی پیدا کردم که تاریخ مصرفشان گذشته بود . می خواستیم بندازیمشان دور . ولی سر کوچه یک کیوسک نگهبانی هست که در اطرافش یکی دوتا سگ بودند . تصمیم گرفتیم بدهیم آنها بخورند .
من رفتم از سوپر کره بخرم . تن ها را هم برداشتم تا سر راه بدهم به هاپوها . رسیدم انجا دیدم تعداد سگها خیلی بیشتر از یکی دوتا است و نزدیک به پانزده تائی می شدند . در ضمن دوتا توله سگ کوچولو خیلی بامزه هم یک گوشه ای نشسته بودند . با خودم گفتم دوتا از تن ها را می دهم به بزرگ ها و یکی هم بشود سهم این کوچولوها .
ولی زهی خیال باطل ! مگر این سگها گذاشتند چیزی به این توله ها برسد . ریخته بودند دور من و چنان کولی بازی راه انداخته بودند که بیا و ببین ! هر وقت من قوطی را گذاشتم جلوی توله ها یک سگ نره غول آن را به دندان گرفت و فلنگ را بست !! نمی دونی چه فیلمی بودند ! پدرسگ ها ! مثلا می خواستی بزنی توی سرشان تا بروند کنار . چنان این سگ های نره غول شروع می کردند به زوزه کشیدن انگار داری شکنجه شان می کنی ! دقیقا جوری که انگار زانو می زدند و التماس که نه تو رو خدا ! رحم کن ! ما رو نزن ! به جاش غذا بده !! رحم کن ! زود باش غذا بده !!
خلاصه . این کوچولوهای بیچاره هیچی نصیبشان نشد . بقیه بعد از خوردن تن داشتند لب و لوچه می لیسیدند . بعد این کوچولوها رفتند پوزه شان را بو کردند و بوی خوب به مشامشان رسید . بعد چنان با حسرت به آدم نگاه می کردند که جگرت اتیش می گرفت ....
دیدم اینطوری نمی شود . رفتم سوپر و کره را خریدم . یک کیلو هم سوسیس برای توله سگها خریدم و برگشتم سراغشان . ولی هیهات ! این دفعه دیگر رسما داشتند از سر و کولم بالا می رفتند ! من خواستم گولشان بزنم و یک سوسیس را سوت کرد م آن دور دورها که همه بدوند طرفش و اینجا خلوت شود . ولی این پدرسگ ها زرنگ تر از این حرفها بودند ! چند قدم می دویدند . بعد می فهمیدند که فایده ندارد و نمی توانند زودتر از بقیه برسند دوباره بر می گشتند سراغ من بدبخت !!
دیدم دوباره همان حکایت تن ماهی است . جفت کوچولوها را بغل کردم و آوردم توی جیپ . اولش ترسیده بودند و دمشان رفته بود لای پایشان . یکی از گوش هایشان هم آویزان شده بود پائین و یکی هم سیخ شده بود بالا ! یعنی نمی دونی چه قیافه بامزه ای داشتند !! ولی چند دقیقه ای گذشت و توی ماشین هم گرم و سوسیس ها هم خوشمزه بودند و خلاصه بدون مزاحمت دلی از عذا دراوردند !
نوازش کردنشان خیلی حس خوبی داشت . گوش های مخملی و خز گردنشان هم نرم و...
برگشتم به ویلا و برای شری قضیه را تعریف کردم البته منهای ماجرای ماشین سواری توله ها ! چون می ترسیدم حس بهداشتش گل کند و از این که روی صندلی ها سگ بوده خوشش نیاید .البته شراگیم هم حیوانات را دوست دارد .حیف که موقع غذا دادن به سگها موبایلم همراهم نبود و نتوانستم عکس بگیرم . عوضش یکی دوتا عکس از محوطه گرفتم که در انتهای پست می بینید .
متاسفانه چون دیر راه افتاده بودیم نتوانستیم به تپه نوردی برسیم . چون داشت تاریک می شد . ولی قطعا در اینده نزدیک این کار را خواهم کرد .
یک ماجرا هم از این باغچه یادم آمد که ارزش تعریف کردنش را دارد . حدود سه سال پیش پدرم تصمیم گرفت آن طرفها چند تکه زمین بخرد . چون حدس می زد به زودی قیمتها ترقی کنند . یک روز رفته بود سراغ بنگاه های املاک آنجا . نزدیک به ساعت شش عصر خسته و کوفته برگشت خانه و خیلی هم ناراحت بود . پرسیدم چه شده و گفت که نزدیک خانه متوجه شده کیف دستی اش را گم کرده که حدود پنج ملیون نقد و تراول درونش بوده است .
می خواست برگردد که من نگذاشتم . خودش هم اصلا به پیدا شدن کیف امیدوار نبود . بنابراین من تنهائی رفتم کردان و از املاکی های آنجا سراغ کیف را گرفتم . شاگرد یکی از مغازه ها که پیرمرد مسنی بود گفت کیف را من پیدا کردم و آن را تحویلم داد . او پیرمرد فقیری بود که جلوی مغازه املاک هم بساط سیگار فروشی محقری داشت و در ضمن در مغازه املاک هم ابدارچی بود .
حتی یک ریال از پول های توی کیف کم نشده بود . پرسیدم وسوسه نشده کیف را برای خودش بردارد ؟ گفت من توی عمرم از این پول ها نخوردم....
با اصرار و به سختی حاضر شد صد تومن به عنوان مژدگانی بگیرد . برایم عجیب بود که چطور این آدم چنین وجدانی دارد . حقیقت این است که خیلی از آدمها در این شرایط به راحتی کیف کذائی را تصاحب می کنند . به خودشان می گویند چرا نباید ان را بردارم ؟ مگر غیر از این است که قربانی سرنوشتم شده ام و جامعه به من ظلم کرده ؟ تازه صاحب این کیف معلوم است که با این پولها چیزی ازش کم نمی شود . بگذار حداقل من به یک نوائی برسم . راستش اگر من جای او بودم و در سن پیری چنین وضعیتی داشتم شاید آن کیف را پس نمی دادم...
http://i32.tinypic.com/2motsee.jpg
http://i32.tinypic.com/jg5bp3.jpg
باغ بی برگی ...زمستان و زمهریر و سکوت..
http://i29.tinypic.com/14o52x2.jpg
۳۷ )
جناب سروان...
بعضی از آدمها لیاقت چیزی بیشتر از سرنوشتشان را دارند . کسانی که در تله شرایط شغلی و اجتماعی شان گیر افتاده اند . کارمندهای رتبه پائین و باهوش . دیپلمه های نابغه و مواردی از این قبیل . در واقع این یکی از مختصات جهان سوم است . استعدادهائی که علی رغم لیاقتشان به ندرت مجال ترقی پیدا می کنند . من نمی خواهم بگویم جناب ستوان دوم دژبان صحرائی چنین کسی بود . شاید هم واقعا همینطور باشد .
در ارتش دوتیپ کلی وجود دارد . اول درجه دارها که با تحصیلات زیر دیپلم وارد ارتش می شوند . اینها نهایت ترقی شان تا ستوانی یا فوقش سروانی است . همینطوری هم بازنشسته می شوند . گروه دوم کسانی هستند که دانشگاه دیده اند . این افراد به طور عادی با درجه سرهنگی بازنشسته می شوند . یا اگر خوش شانس تر باشند به تیمساری می رسند .
این جناب سروان عزیز جزو گروه اول بود . البته من بهش می گویم عزیز ! ولی در واقع به نظر بقیه عزیز که نبود هیچی ! خیلی هم چیز ! بود !
خوب . اول از همه یک توضیح برای خدمت نرفته ها ! دژبان در واقع پلیس نظامی است . پلیس ارتش است و کارش برقراری نظم و انضباط و جلوگیری از تخلفات پرسنل است . احتمالا ماشین های گشت دژبان را در خیابان دیده اید . این ها می گردند توی خیابان و اگر سرباز بخت برگشته ای لباسش منظم نباشد یا بدون برگه مرخصی توی شهر بچرخد یقه اش را می گیرند .
در ضمن درهای پادگان ها و حراست از فضای پادگان ها هم به عهده همین افراد است . دژبان ها جزو پرسنل خود ارتش هستند . منتهی رسته شان دژبان است . منظور این که اینها هیچ ربطی به نیروی انتظامی ندارند. در ضمن اگر یک ارتشی کار خلافی انجام بدهد نیروی انتظامی نمی تواند کاری بکند و رسیدگی به این قضایا به عهده دژبان است . دژبان ها توسط واکسیل شناسائی می شوند .واکسیل یک جور ریسمان منگوله دار است که دژبان ها روی شانه نصب می کنند .
و اما این جناب صحرائی در کل نیرو هوائی مثل گاو پیشانی سفید بود . چون بی نهایت سختگیر و بداخلاق بود و امکان نداشت یکی از پرسنل ( حتی افسرها ) صحرائی را از دور ببیند و ناخودآگاه لباسش را چک نکند . بارها اتفاق افتاده بود که صحرائی گیر داده بود به یک سرهنگ که چرا آرم لباست رنگ پریده است یا دگمه ات افتاده و....
صحرائی به عنوان یک مرد خیلی خوش تیپ و با جذبه بود . شبیه جوانی های ناصرالدین شاه بود . قد بلند و صورت ظریفی داشت .
صبح ها می ایستاد دم در ستاد . دستهایش را می گذاشت پشتش و با پاهائی که کمی باز بود صاف توی چشم بقیه زل می زد که داشتند از درب ستاد می امدند تو ٬ دقیقا انگار ناظم یک مدرسه ابتدائی باشد ! علی رغم درجه ناچیزش اصلا با کسی شوخی نداشت . روزی یک سرهنگ تمام از درب وارد شد که یک نان سنگک دستش بود و همینطوری داشت از نانش می کند و می خورد ( این کار قدغن بود ! باید نان کذائی را توی روزنامه یا چیز دیگری می گذاشتید که معلوم نباشد ! ) خلاصه ٬ سرهنگه همینطوری بی خیال وارد پادگان شد و داشت از جلوی صحرائی رد می شد که صحرائی گیر داد . گفت یک لحظه لطفا جناب سرهنگ !
سرهنگه اصلا گوش نداد و همینطوری که داشت می رفت دستش را تکان داد وگفت برو بابا !
صحرائی دیوانه شد ! پایش را کوبید زمین و فریاد کشید : دارم بهت می گم وایستا جناب سرهنگ گ گ گ گ گ گ !!!
بیچاره سرهنگه همینطوری سرجایش میخکوب شد ! صحرائی دیوانه هم رفت طرفش و دستبندش را هم از جیبش درآورد ! و خیلی ارتیستی بدون این که به داد و هوار سرهنگ که داشت اعتراض می کرد گوش کند دستبندش را زد ! یعنی فکر کن به خاطر یک نان سنگک !
ظاهرا این تند روی های صحرائی باعث خشنودی فرمانده نیرو بود . چون اگر صحرائی نبود واقعا ستاد نیرو هتلی می شد برای خودش ..
روزی فرمانده نیرو هوائی داشت پیاده از یک طرف پادگان می رفت جائی . بعد متوجه شده بود از هر ده نفر هشت نفرشان نه احترامی می گذارند و نه دیدار جناب فرمانده را به جائیشان حساب می کنند ! به فاصله سه دقیقه صحرائی با یک اتوبوس آمد و هرکسی در آن مسیر بود بدون توجه به درجه اش از تیمسار تا سرباز را جمع کرد و ریخت توی اتوبوس و بعدش من دیگر نفهمیدم آنها را کجا برد !
در ضمن جناب صحرائی یک جنون عجیب داشت که چیزی نبود جز علاقه به تیراندازی ! به کمترین بهانه ای هفت تیرش را می کشید و تیر هوائی در می کرد . شب ها توی پادگان می پلکید و کرم می ریخت . از پشت می آمد و پاسدارنگهبان های بیچاره را خلع سلاح می کرد و یا اگر می دید نگهبان یک اسایشگاه خواب است چند تائی پوتین می دزدید و فردا نگهبان بیچاره باید می آمد سراغ پوتین ها و در واقع این کار یعنی اعتراف مستقیم به خوابیدن سر پست و بعدش اضافه خدمت و زندان و...
رسم سرکشی به پست ها توسط دژبان اینجوری بود . چراغ گردان ماشین را خاموش می کردند و نزدیک می شدند . پاسدار ایست می داد . بعد هم آنها چراغ گردانشان را روشن می کردند ( کسی حق نداشت به ماشین دارای چراغ گردان ایست بدهد) در واقع این کار برای این بود که ببینند پاسدار خوابیده یا هوشیار است . یک شب یکی از پاسدارنگهبان ها که دل پری از صحرائی داشت ایست داده بود . صحرائی کرم می ریخت و چراغش را دیر روشن می کرد . آن سرباز هم به همین بهانه جیپ صحرائی را بسته بود به گلوله و حتی چراغ گردان ها را با گلوله شکسته بود ! البته به همین علت مدتی رفت زندان اما به این موضوع خیلی افتخار می کرد که صحرائی چطوری ترسیده بود و چطوری فریاد می کشید ...
چند ماهی در پادگان قلعه مرغی بودم ( نزدیک مهراباد ) قرار بود که خلبان ها از آنجا بروند بیرون و فقط بقیه پرسنل بمانند . اما خلبان ها دلشان نمی خواست آنجا را تخلیه کنند و مدام این کار را به تعویق می انداختند . تا این که یک روز سر صبح گاه فرمانده قلعه مرغی صحبت کرد و گفت از فردا صبح لباس ابی می ماند و لباس سبز ( یعنی خلبان ها ) می رود بیرون ! بعد اضافه کرد فردا با صحرائی می ایم اینجا..
فردا صبح توی اسایشگاه بودیم که ناگهان سه تا سروان خلبان که جوان هم بودند با عجله آمدندتوی اسایشگاه و رفتند طرف پنجره و از پنجره پریدند روی دیوار پادگان و از آنجا هم پریدند توی کوچه ! یعنی فکر کن که چقدر از صحرائی می ترسیدند ! ما رفتیم بیرون و دیدیم که بگیر و ببند عجیبی توسط صحرائی راه افتاده است..
روزی که از قلعه مرغی منتقل شدیم به ستاد . چند روزی در اختیار هنگ پشتیبانی بودیم و مجبور بودیم صبر کنیم تا قسمت مشخص شود . در این چند روز کسی با ما کاری نداشت . ارتش سالانه مانورهائی در بیابان های قم برگزار می کند که از قضا همین روزها بود . یک روز صبح ما را که مجموعا هشت نفر بودیم بردند به اسلحه خانه برای بیگاری .
ماجرا این بود که خامنه ای می خواست برود از مانور بازدید کند و جلویش رژه بروند . از مانور مقداری اسلحه خواسته بودند . این اسلحه ها در اینجا آماده می شدند . یعنی دستگاه چکاننده اش را در می آوردند . هر تفنگ بعد از لخت شدن ( در واقع تبدیل به یک تکه آهن بی مصرف می شد و تویش هیچ چیزی نمی ماند ) توسط چند نفر دیگر بازدید می شد . از نماینده عقیدتی سیاسی بگیر تا نماینده حفاظت . تا مبادا یکی از این تفنگ ها قادر به شلیک باشد ! در واقع هیچ کسی نباید با یک تفنگ کامل اطراف رهبر عزیز باشد ! شاید شیطون گولش بزند و ..
خلاصه . هر پنج قبضه ژسه را توی یک جعبه چوبی می گذاشتیم و بار کامیون می کردیم . مسئولیت این کار را گذاشتند به عهده صحرائی و او هم خیلی عصبانی درحالی که داشت فحش می داد آمد طرف ما . ظاهرا قرار بود تفنگ ها را کس دیگری ببرد ولی طرف زیر بار نرفته بود و خلاصه انداخته بودند گردن صحرائی ..
وقتی کامیون ها پر شدند صحرائی گفت خودتان هم بروید بالا ! ما اعتراض کردیم که مال اینجا نیستیم و به ما گفته اند ظهر می رویم خانه و...صحرائی هم اصلا گوش نداد و خلاصه ماها سوار کامیون شدیم و بالای تفنگ ها نشستیم . بعد صحرائی رفت توی دفتر هنگ و آمد بیرون و با تعجب دیدم اسم من را صدا می کند . گفت بیا پائین و وقتی پائین آمدم سوئیچ جیپ را داد به من . ظاهرا دنبال راننده می گشت و توی دفتر گفته بودند که فلانی راننده است .
بعد هم رفت دوباره از اسلحه خانه چند تا اسلحه واقعی تحویل گرفت و راه افتادیم به سمت قم . جیپ ما جلوتر از همه بود و بعد دوتا کامیون پر از اسلحه و آن یکی جیپ هم اخر از همه می امد .
جیپ های دژبان همگی چراغ گردان و اژیر داشتند . به هر چراغ قرمزی می رسیدیم صحرائی از بلندگوی ماشین سر پلیس چهار راه داد می کشید که چراغ را سبز کند و رد می شدیم ! محض نمونه سر هیچ چراغی توقف نکردیم ! صحرائی از این موضوع خیلی خوشحال بود و با یک افسردژبان دیگر که عقب نشسته بود از دوران خوش قدیم حرف می زدند و زمانی که به قول خودشان ارتش ابهت داشت و...
رسیدیم به محل مانور . یک تپه غول اسا بود که در قله اش جایگاه خامنه ای بود و یگان های رژه رونده از پائینش رد می شدند . جالب بود که اگر کسی از آن پائین می خواست به سمت رهبر تیراندازی کند هم عمرا نمی توانست موفق شود . ولی علاوه بر این که تفنگ ها هیچ کدام دستگاه چکاننده نداشتند در کمر تپه ها کلی محافظ می ایستاد ..
ما هرجا رفتیم که از شر اسلحه ها خلاص شویم نشد . هیچ کسی آنها را تحویل نمی گرفت و می گفتند اصلا بیخود امدید .
مجبور شدیم شب آنجا بمانیم . کفر صحرائی درآمده بود و یک ریز فحش می داد . بیچاره از یک طرف هم حق داشت . دوتا کامیون پر از ژسه روی دستش مانده بود و اگر یک مو از سر اسلحه ها کم می شد پدرش را در می آوردند .
جائی وسط بیابان کامیون ها را کنار هم پارک کردیم . صحرائی اسلحه هائی که آورده بود را بین بچه ها پخش کرد و گفت هیچ کسی حق خوابیدن ندارد و اگر ببینم کسی خوابیده می کشمش ! بچه ها را به صورت دایره اطراف کامیون ها چید و من و یکی دیگر را هم گذاشت بالای کامیون ها . خودش هم نشست روی یک پیت خالی کنار یکی از کامیون ها .
آنجا پر از عقرب بود و سربازهای نیرو زمینی می گفتند یک ماهی می شود که انجا مستقرند و در این مدت حداقل ده نفر با نیش همین عقرب ها تلف شده اند . من دوبار در این مانور کذائی بوده ام و اتفاقا هربار هم به نوعی پدرم درامده است . دفعه دوم که یک اخوند را با معاونش اوردیم اینجا گم شدیم و داشتیم سر از محل دشمن فرضی در می آوردیم !
تا صبح نشستم روی سقف اتاقک کامیون و صحرائی نگذاشت هیچ کس یک لحظه چشم روی هم بگذارد . صبح بالاخره تکلیفمان روشن شد و دوباره برگشتیم تهران . اسلحه ها را هم با خودمان آوردیم ! صحرائی در تمام مدت یک ریز از خرتوی خری ارتش حرف می زد مخصوصا فرمانده ستاد هر پنج دقیقه توسط ایشان به القاب مناسب مفتخر می شد !
یکی دوماه گذشت . من آن موقع راننده بودم و روزانه چند بار صحرائی را می دیدم . یعنی وقتی که می خواستم از پادگان بروم بیرون یا برگردم تو ٬ شما موظف بودید که توقف کنید و یک برگه مشخصات ماشین را پر کنید تا بتوانید از پادگان خارج شوید . هیچ کس از این کار خوشش نمی آمد . چون کلی معطلی داشت . بعضی دژبان ها با ما که راننده عقیدتی بودیم کاری نداشتند . ولی صحرائی با کسی از این شوخی ها نداشت .
روزی من می خواستم بروم بیرون که صحرائی آمد کنار ماشین و گفت سیگار داری ؟ من ترسیدم و گفتم سیگار نمی کشم ! او هم گفت غلط کردی ! همه چی می کشی !
گفتم به هرحال الان سیگار ندارم ( واقعا هم سیگار نداشتم ) صحرائی اهی کشید و گفت خدایا یک ساعته اینجا از هرکسی سیگار می خواهم می گوید ندارم ..
من از فرصت استفاده کردم و گفتم اگر چند دقیقه صبر کند برایش سیگار می اورم . او هم گفت نخیر لازم نکرده از شما سربازها هیچ خیری به ما نمی رسه ! الان می ری بعد از یک ساعت با یک نخ سیگار کپک زده بر می گردی ...
گفتم ولی من می خواستم برایت یک باکس وینستون بخرم !! صحرائی سوتی کشید و گفت چه بچه خوبی هستی ! بعدش چی ؟ گفتم بعدش این که من دیگر هر وقت دلم خواست از این در می روم بیرون و بر می گردم و برگه هم نمی زنم ! صحرائی خندید و گفت تو یک بکس وینستون برای من بیار و بعدش تا آخر خدمتت هر غلطی دلت خواست بکن !
اینجوری شد که من در ازای یک باکس وینستون از هفت دولت ازاد شدم ! البته فقط موقعی که صحرائی شیفت بود . راحت رد می شدم و یک بوقی هم برای صحرائی می زدم . یک بار یک جیپ دیگر هم پشت سر من داشت می آمد . من که مثل یابو از در رد شدم او هم فکر کرد که این مد جدید است و بدون توقف دنبال من آمد ! صحرائی هم عربده کشید ایست ت ت ت ت ! راننده جیپ نشنید یا به هرعلت دیگری توقف نکرد . صحرائی هم از خدا خواسته هفت تیرش را بیرون کشید و بنگ گ گ ! یک تیر هوائی زد ! راستش من توقف نکردم تا ببینم چه اتفاقی برای ماشین عقبی می افتد !
یک بار هم صحرائی داشت حوالی در پادگان قدم می زد . آن در به خیابان پیروزی باز می شد . جلوی در نیروی انتظامی گیر داده بود به یک دختر و پسر . صحرائی هم انها را آورده بود توی پادگان و نمی گذاشت دست پلیس به آنها برسد . پلیس ها می خوستند بیایند توی پادگان که صحرائی به سربازها گفته بود گلنگدن بزنند و خلاصه پلیس ها از رو رفته بودند . بعد هم آنها را سوار یک ماشین عبوری کرده بود و گفته بود آنها را از درب دیگر پادگان که به خیابان دماوند باز می شد بیرون ببرد . من خودم شاهد این صحنه نبودم و بچه ها تعریف می کردند ..خلاصه این که علی رغم مقرراتی بودن و عدم انعطافش گاهی از این دیوانه بازی ها هم در می آورد .
یک بار صحرائی من را نگه داشت و پرسید کجا می روم ؟ بعد گفت کار واجبی پیش امده و ماشین لازم دارد .من هم قبول کردم . صحرائی به اضافه دوتا سرباز و یک پیرزن سوار شدند و راه افتادیم . آن پیرزن یک پسر داشت که سرباز همانجا بود . گویا پسرک خیلی عوضی بود و هر روز پدر مادرش را کتک می زد . گاهی با یک زن می آمد خانه و پدر مادرش را هم حبس می کرد توی انباری در را رویشان قفل می کرد . پسرک سه ماه بود که نیامده بود سر خدمتش و سربازفراری بود . پیرزن بیچاره آمده بود دم در پادگان و شکایت پسرش را به صحرائی کرده بود . در واقع نمی دانست چکار کند و همینطوری شانسی چشمش به صحرائی خورده بود و ماجرا را برای او تعریف کرده بود . صحرائی هم که عشق اینجور ماجراها داشت . در واقع ما داشتیم می رفتیم سراغ پسرک و پیرزن هم راهنمائی می کرد . دقیقا نفهمیدم کجا می رویم . ولی حدود نیم ساعتی طول کشید تا به خانه برسیم .
صحرائی به من و یک سرباز دیگر گفت که دم در مواظب باشیم . بعد خودش به همراه یک سرباز دیگر رفتند بالا .
چند دقیقه بعد ما متوجه سر و صدائی شدیم و بعد جوانکی با زیرپوش و شلوار گرمکن پابرهنه مثل گلوله از در خانه زد بیرون و الفرار ..
من و آن سرباز دیگر دویدیم دنبالش . نزدیکی های سرکوچه ان یکی سرباز که ظاهرا فوتبالیست بود از پشت کشید زیر پای پسرک و او هم به شدت زمین خورد و گرفتیمش .
صحرائی هم مثل اجل معلق با دستبندهای کذائی اش رسید و خلاصه پسرک را مثل گوسفند انداخته بودند پشت جیپ و همینطوری که نشسته بودند پوتین هایشان را گذاشته بودند روی سر و صورتش ! صحرائی هم سیگار می کشید و با خونسردی خاکسترش را توی گوش آن بیچاره می تکاند !
بعد از تمام شدن خدمتم یک بار دیگر صحرائی را دیدم. صحرائی مخلوط عجیبی از صفات مختلف بود . علی رغم درجه ناچیزش واقعا آدم با جربزه ای بود . او به راحتی می توانست فرمانده سرهنگ ها باشد . من هیچ افسر دیگری را نمی شناختم که مثل او لایق باشد . همین لباس فرم کذائی که به تن اکثر پرسل زار می زد انقدر به این آدم می آمد که فکر می کردی بهترین خیاط دنیا برایش دوخته است !
یک روز رفته بودم به کارخانه ای که ظروف اشپزخانه تولید می کرد . می خواستم با مدیرش صحبت کنم . وارد محوطه که شدم یک لحظه خشکم زد ! جناب سروان صحرائی ! داشت به راننده لیفتراک می گفت که بارها را کجا بچیند . اول نشناخت و بعد از چند دقیقه کاملا یادش امد . بیچاره خیلی هم محبت کرد . می گفت چهارسال پیش بازنشسته شده . اصلا تکان نخورده بود سرحال و قبراق . گویا در این کارخانه مدیر داخلی شده بود . اتفاقا به وضوح مشخص بود . همه چیز منظم و مرتب . از باغچه ها بگیر تا دستگاه ها ...همین را به خودش هم گفتم . گفت پس چی فکر کردی مگه می تونند شلخته باشند ؟ پدرشون رو در میارم !!
بعد با هم رفتیم طرف دفتر . نزدیک درب اتاقش یک خانم منشی نشسته بود . اتفاقا بد دافی هم نبود . صحرائی همینطوری که رد می شد گفت همه اش تقصیر خانم فلانیه ! خانم فلانی هم خیلی با عشوه خندید . پرسیدم وسط بیابون این رو از کجا گیراوردی ؟ گفت با خودم میاد و بر میگرده !! به هرحال از قرار معلوم صحرائی برای خودش آنجا مثل موش در قالب پنیر بود !. حداقل بهتر از آن درب کذائی پادگان !!
۳۶ )
خیلی وقت بود که دلم می خواست پستی راجع به مسائل فنی ماشین بنویسم . ولی بهانه اش نبود . حالا که دوستی به نام ماهان راجع به مزدای مدل نود و سه پرسیده اند . این بهانه جور شد و لاجرم این پست راجع به موتورهای مزدائی خواهد بود که اخیرا تیونینگ کارها به جای موتور پراید می گذارند. به اضافه کارهائی که در این یکی دوماه اخیر روی موتور جیپ خودم انجام داده ام .
اول از همه این که من تا به حال مزدا نداشته ام . راستش اصلا ماشین زاپنی نداشته ام . کل تماس من با مزدا مربوط می شود به همین یکی دو ماه پیش که خواهر گرامی یکی خرید و چون به نظرش دلقک بچه خوبی است چند باری مزدایش را داد تا دوری بزنم .
چیزی که من دیدم در واقع مجموعه ای بود از صفات خوب . منتهی نه انقدر که بتوانید بگوئید فوق العاده است . مخصوصا وقتی قیمتش را هم در نظر بگیرید . برای مثال سر پیچ های تند عقب ماشین تمایل به در رفتن دارد . من این حالت را در اطاق پژو خیلی کمتر دیده ام ( پرشیا 405 و اردی ) البته این اطاق خاص یک شاهکار در زمینه هندلینگ و تعادل است ( قیمتش را فراموش نکنید ) قطعا تعادل این اطاق به بنز و بی ام و نمی رسد . ولی در حد ماشین های متوسط خیلی خوب است .
واما موتورهای مزدا را خوب می شناسم . چون شرکت ما تا همین اواخر در خیابان سورنا بود و ان جا هم یکی از بورس های تیونیگ و وسایلش است . هرچند بیشتر سیستم های صوتی و این حرفها رایج است . به هرحال چند باری پشت پرایدهای موتور مزدا نشسته ام و خلاصه موتورهای مزدا را تا حدی می شناسم .
از حدود سه سال پیش از طریق شیخ نشین ها یک سری موتور مزدا وارد ایران شد که اتفاقا موتور مزدای ماهان هم از همین تیپ است ( اگر اشتباه نکرده باشم ) این موتورها کلا به نام موتورهای تیپ B معروف هستند و چندین تیپ فرعی در همین گروه هم وجود دارد .
پرایدهائ که موتورشان با مزدا تعویض می شوند تبدیل به یک هیولا از لحاظ سرعت و شتاب می شوند . وزن اطاق پراید حدود هفتصد و پنجاه کیلوگرم است. وقتی این موتور رویش نصب می شود٬ نسبت وزن به اسب بخار ماشین به عددی حدود 5.5 می رسد که این رقم را در سوپراسپرت های خفنی مثل پورشه و فراری می بینید . شتاب صفر تا یک صد کیلومتر هم به عددی حدود 4 ثانیه ( برحسب تیپ موتور ) تقلیل پیدا می کند . به عبارت دیگر چنین ماشینی در ایران که هیچ . بلکه در هر جای دیگر به ندرت می توانید حریفی برایش پیدا کنید . هرچند چنین کاری به لحاظ ضعف سیستم ترمز و هندلینگ اصلا اصولی نیست و چون توانائی های موتور از اطاق خیلی جلوتر است لاجرم این پرایدها خیلی خطرناکند و هرکسی نمی تواند بدون چپ کردن و اتفاقاتی از این دست با این پرایدها رانندگی کند .
باری . این موتورها کلا چند تیپ هستند :
ضعیف ترین عضو این خانواده موتور B3 است . تک میل سوپاپ هم هست . از همه هم ارزان تر است . تیپ های B5 و B6 از همه بیشتر طرفدار دارند . از همه قویتر که در ایران نایاب است موتور BPTکه 16 سوپاپ و مجهز به توربو شارژ است .
موتور B6 در واقع همین موتور است بدون توربو شارژ و چون همه ادوات موتور برای نصب توربو تقویت شده اند در واقع نیاز به هیچ دستکاری ندارد و با خیال راحت می شود رویش کاربراتورهای وبر و میل سوپاپ های مسابقه ای بست .
از طرف دیگر اگر شما بخواهید یک موتور B3 روی ماشین نصب کنید مجبورید از تقویتش کاملا چشم پوشی کنید . مگر این که کلی هزینه کنید و ادوات موتور را تقویت کنید تا بتوانید میل سوپاپ مسابقه ای ببندید یا مثلا کاربراتور وبر ببندید .
برای همین است که همه دنبال موتور B6 می گردند . چون از قبل همه این کارها توسط کارخانه رویش انجام شده است . از طرف دیگر خریدن این موتورها نیاز به اطلاعات فنی دارد . مثلا یکی رفته بود از شوش یک موتور خریده بود و بعد از خریدن تازه متوجه شده بود که این موتور متعلق به مزدای دیفرانسیل عقب ( مزدا میاتا ) است و نصبش در پراید دیفرانسیل جلو بسیار مشکل و حتی غیر ممکن است .
در نهایت اگر شما بهترین موتور مزدا را خریداری کنید و میل سوپاپ مسابقه ای هم نصب کنید می توانید به رقمی حدود 140 تا 150 اسب بخار برسید که به نسبت وزن کم پراید نتیجه فوق العاده است . توجه کنید که قدرت موتور پراید به ادعای خود کمپانی شصت و پنج اسب بیشتر نیست .
خوب . این هم از مزدا جماعت . ماهان جان پلاک آلومینیومی نصب شده در سینی موتور را نگاه کن تا بتوانی بفهمی موتور مزدایت از چه تیپی است . به هرحال به نظر من خرید ماشین صفر کیلومتر با توجه به قیمتش چندان به صرفه نیست . تصور می کنم مزدای تو با توجه به اصالتش بهتر از مزداهای ایرانی باشد . کلا ماشین های ژاپنی خیلی اقتصادی و بی ازار هستند . به قول این نمایشگاهی ها انشالله چرخش برات به خوشی بچرخه ! اگه دوست داشتی برو میدون خراسون پیش ممد پیکاسو و بهش بگو فلانی تو رو فرستاده ! اونم برات دوتا نخل و یک غروب افتاب و یک چشم گریون پشت ماشینت می کشه و خلاصه ماشینت اسپرت می شه !!!
و اما جیپ عزیز !
این چند وقته که موتور ماشین رو پیاده کرده بودیم . یک سری عملیاتی روش انجام دادم که بد نیست چند سطری راجع بهش بنویسم . من چون می خواستم معاینه فنی بگیرم نمی توانستم موتور را تقویت درست و حسابی بکنم . تازه هزینه ها به کنار .
کاری که من کردم اصطلاحا به ادیت موتور معروف است . اصطلاح اصلی اش می شود blue printing
ببینید . در هر کارخانه موتور سازی یک سری عملیات ریخته گری و تراشکاری انجام می شود تا موتور ساخته شود . به دلیل تولید انبوه و سرعت انجام کار این عملیات نمی توانند از دقت بالا برخوردار باشند . از طرف دیگر واحد کنترل کیفیت هم یک سری استاندارها برای خودش دارد که در نتیجه اجازه نمی دهد هیچ موتوری معیوب از کارخانه بیرون برود . بنابراین کیفیت موتورها در حد قابل قبول است . اما فوق العاده هم نیست و برای این که همه فاکتورهای موتور به حد عالی از لحاظ دقت برسند لازم است یک سری کارها بر رویش انجام شود . برای انجام این عملیات لازم است که خودتان فنی باشید و دیگر این که یک تراشکار آشنا هم داشته باشید که بتوانید با هم همکاری کنید و طرف با شما مثل بقیه مشتری ها رفتار نکند . چون بیشتر این عملیات مربوط به تراشکاری است . در واقع ادیت موتور یعنی اصلاح با نهایت وسواس و دقت . یعنی کار کردن با کولیس و علی الخصوص میکرومتر .
خوب . اول از همه بلوک موتور :
اولین کار پیاده کردن همه ادوات موتور و لخت کرد بلوک موتور است . یعنی جائی که سیلندرها قرار دارند . بلوک جیپ کثیف و الوده بود . البته هر ماشینی بعد از یک مدت کار به این روز می افتد . بنابراین بلوک را یک شبانه روز در اسید خواباندیم تا بشود مثل روز اول ( بلوک موتور های آلومینیومی را نمی توانید در اسید بخوابانید چون در آن حل می شوند !)
حرکت بعدی صاف و صوف کردن و برداشتن زدگی ها و مشکلاتی است که موقع ریخته گری برای موتور پیش می اید .این کار به معنی تمیز کردن و سمبه زدن پاساژهای روغن و اب ( گذرها ) است .
مهمرین و اصلی ترین کار چک کردن سیلندرها است . سیلندرها قرار است که دایره کامل باشند . باید سیلندرها را اندازه بگیرید و هر اختلافی با اندازه اصلی اصلاح شود . برای این کار در ابتدا باید سرسیلندر را ببندید و پیچ هایش را هم محکم کنید و حالا موقعی است که می شود بیضی شدن سیلندرها را چک کرد و در نهایت با تراش دادن یک دایره کامل ساخت . دو تا از سیلندرهای من احتیاج به تراش داشتند و بقیه خوب بودند . اگر موتور شما برای اولین بار باز می شود که هیچ . اگر دفعه دوم به بالا است باید حتما پیچ های سر سیلندر را عوض کنید . در ایران به نظر همه مکانیک ها پیچ پیچ است ! اصلا اینطور نیست . پیچ های سر سیلندر بعد از دفعه سوم باز شدن . خاصیت الاستیک و ارتجاعی خود را از دست می دهند . بدین ترتیب در اولین فشار تراز سرسیلندر و بلوک به هم می خورد و دوباره حکایت اسیب دیدن رینگ و...
نکته دیگر سفت کردن پیچ ها با آچار تورک متر است . اگر همینطوری با یک آچار تخت معمولی بسته شود مطمئن باشید غلط است . متاسفانه در ایران هیچ مکانیکی از تورک متر استفاده نمی کند . حداقل در مکانیکی های معمولی اینطور است . در نمایندگی ها چه خبر است نمی دانم .
میل لنگ :
میل لنگ ماشین های معمولی فولاد فورج است . با ریخته گری تولید می شود و سپس تراشکاری می شود . میل لنگ های مسابقه ای و متعلق به ماشین هائی مثل فراری و لامبورگینی از یک قطعه استیل با تراش کاری بیرون می اید .چنین میل لنگی بسیار گران و در حد یک ماشین متوسط قیمت دارد .
باری . تمیزکاری و صیقل دادن میل لنگ با سمباده اولین حرکت است . من این کار را در همین اطاق با چند تکه سمباده انجام دادم. حرکت بعدی که مهمتر هم هست پخ کردن زاویه های لنگ ها با استفاده از فرز و فرز انگشتی است . بدین ترتیب استحکام میل لنگ بالاتر می رود . بعضی ها با سوراخ کردن پی در پی آن را سبک می کنند . ولی من این کار را نکردم . تصور می کنم هم ضعیفش می کند و هم از بالانس بیرون می اید . در عوض لبه لنگ ها را تیز کردم تا هوا را بهتر بشکافد . وقتی میل لنگ را در جایش می بندید باید به راحتی و نرمی بچرخد . در غیر اینصورت یاطاقان های زیرش تراز نیست .
نکته دیگر برداشتن روغن اضافه از روی میل لنگ است . چون میل لنگ در بالای کارتل قرار دارد روغن فراوانی رویش می ریزد . مثل دویدن در یک استخر کم عمق . روغن اضافی مقداری مقاومت منفی ایجاد می کند . با نصب یک سری تیغه در کارتل می شود کاری کرد که روغن اضافه از روی میل لنگ برداشته شود . ولی این کار باید خیلی دقیق باشد . چون اگر تیغه ها به میل لنگ گیر کنند فاجعه به بار می اید . من برای خرید این تیغه ها رفتم به پاساژ الغدیر در اوایل جاده قدیم کرج که بورس لوله و ورق استیل است . نهایتا چند ساعتی هم پرسه زدم تا استیل خوب گیرآوردم .
بعضی ها میل لنگ را اب کروم می دهند . من این کار را انجام ندادم .
شاتون ها :
شاتون ها در شرایط بسیار سخت کار می کنند . در واقع وقتی شاتون ها سیلندر را بالا می برند به دلیل سرعت زیاد کمی کش می ایند . محاسبه این ارتجاع کار سخت و خیلی حرفه ای است . کاری که من انجام دادم در واقع صیقلی کردن و برداشتن لبه های تیز شاتون بود . بعد گذاشتم ده ساعت در یک اجاق برقی بماند . این کار در واقع تنش ها و خستگی فلز را از بین می برد و ارایش مولکولی اش را منظم می کند . وقتی یک قطعه نازک فلزی را با دست چند بار خم و راست کنید می شکند . این همان پدیده خستگی فلز است. حرارت دادن شاتون ها کار راحت و کم خرجی است و در عوض عمرش را خیلی زیاد می کند .
پیستون ها :
حرفه ای ها با دستکاری تاج پیستون و دستکاری برجستگی های آن کاری می کنند که بازده آن بالا برود . من این کار را به صورت خیلی خفیف انجام دادم . راستش جرات نکردم بیشتر دستکاری اش کنم .
در عوض شیارهای رینگ را اصلاح کردم تا اب بندی بهتر شود .
سوپاپ ها :
تمیز کاری و پخ کردن لبه ها که هیچ . مهمتر از همه اب بندی سوپاپ و جمع کردن بازی جانبی اش است . سوپاپ ها در واقع قرار است فقط بالا و پائین بروند . در عمل وقتی بالا و پائین می روند از کنار هم بازی می کنند که باعث می شود اب بندی سوپاپ و سیت به هم بخورد . با سفت کردن و اندازه زدن فنر سوپاپ می شود کلیرانس جانبی را کم کرد . اب بندی نهائی هم خودش به تنهائی بسیار مهم است . این کار با کمی روغن سمباده انجام پذیر است .
بهترین وسیله برای چک کردن کلیرانس فنر سوپاپ یک گیره کاغذ است . به شرطی که سوپاپ در حالت باز باشد .
حرفه ای ها محل نزدیک شدن سوپاپ و پیستون را پیدا می کنند و چک می کنند که مبادا این دو با هم برخود کنند . من این کار را با لمس کردن ساده انجام دادم .
و اما سر سیلندر :
بازکردن بعضی پاساژها و بستن یک تعداد دیگر باعث می شود که روغن کاری بهتری صورت بگیرد . در ضمن تمیز و تراز کردن نقاط تماس سر سیلندر و منیفولد هم خوب است .
میل سوپاپ :
مغز متفکر موتور همین قطعه است . تیونینگ و تقویت واقعی یک موتور یعنی دستکاری میل سوپاپ . به این ترتیب که آن را با یک میل سوپاپ دیگر عوض می کنند و زمان بندی باز و بسته شدن سوپاپ ها را تغییر می دهند . البته این کار هر کسی نیست . من چون قصد تقویت نداشتم به میل سوپاپ دست نزدم ( هرچند خودم تنهائی اصلا نمی توانستم ) تنها کاری که کردم چک کردن و تراز کردنش بود .
منیفولد ها :
برداشتن لبه های تیز و صاف کردنش تا جائی که ممکن است . این کار خیلی به موتور کمک می کند . بعضی ها گذرهای منیفولد را دستکاری می کنند . من این کار را نکردم چون وسایل اندازه گیری جریان هوا را ندارم . در عوض اصلاح نسبی زاویه ها را به طور کامل انجام دادم .
کاربراتور :
از نظر عوام مهمترین وسیله تقویت موتور کاربراتور است . در عمل اینطور نیست . من مزخرفات زیادی در باره گشاد کردن سوزن ژیگلور شنیده ام . چنین حرکتی در عمل هیچ نتیجه ای نمی دهد . چون با گشاد کردن منفذ سوزن نمی توان سوخت بیشتری به موتور رساند . به این علت ساده که پاساژهای درون کاربراتور را نمی شود گشاد کرد و دیگر این که مخلوط هوا و بنزینی غنی نه تنها باعث بهتر کار کردن موتور نمی شود . بلکه باعث می شود در هر دقیقه موتور خاموش شود و نهایتا مخلوط هوا و سوخت فقیر باعث شتاب خیلی بهتری می شود .
باری . من گلوئی کاربراتور را در حد چند سانتی متر بلند کردم . این کار باعث می شود هوا با سرعت بیشتری وارد کاربراتور شود . ولی برخورد مجموعه فیلتر هوا با زیر کاپوت مانع شد که بتوانم بیشتر بلندش کنم . مگر این که کاپوت را سوراخ کنم و یک ورودی هوا برای فیلتر هوا در آن بگذارم ( نام این وسیله اسکوپ است )
در ضمن هرچه کاربراتور شما خنک تر باشد بهتر کار می کند. من یک ورق الومینیومی زیر کاربراتور گذاشتم تا گرمای موتور به آن برخورد نکند .
خلاصه این که هیچ وقت کاربراتور ماشینتان را دستکاری نکنید . کاربراتور وسیله بسیار پیچیده ای است و اصلا از این شوخی ها خوشش نمی اید !
سیستم جرقه زنی :
اگر در تاریکی مطلق به موتور ماشین نگاه کنید متوجه هاله های نورانی می شوید که در اطراف وایرها پدید می اید . بهتراست که این اتفاق رخ ندهد . برای رفع این مشکل چند تکه پلاستیکی مسنطیل شکل ( به اندازه یک شانه جیبی ) بردارید و به تعداد وایرها سوراخ کنید . حدود سه یا چهار عدد از این وسیله درست کنید و وایرها را از آن بگذرانید . این کار باعث می شود که همیشه وایرها یک فاصله امن با هم داشته باشند .
دلکوهای خاصی هستند که ولتاژ بیشتری تولید می کنند و بدین ترتیب جرقه قوی تری تولید می کنند . این عمل لازم نیست . در عین حال نباید در سیستم جرقه زنی شما کوچکترین نقصی باشد . کنتاکت های دلکو و پلاتین را هر چند ماه یک بار تمیز کنید . همچنین شمع ها را فراموش نکنید .
من یک دست شمع دو کنتاکت خریدم که در واقع هرکدام دوبرابر یک شمع معمولی بازده دارند .
رادیاتور و سیستم خنک کننده :
در یک موتور عادی نیرو به این ترتیب هدر می رود :
گرمای تابشی 20 درصد
اگزوز 35 درصد
سیستم خنک کننده 20 درصد
ونهایتا قدرت مکانیکی . یعنی آن چیزی که شما به عنوان نیروی موتور احساس می کنید فقط 25درصد است !
استفاده از رادیاتورهای بزرگ و غول اسا هیچ حسنی ندارد . در واقع این کار باعث می شود که شما نیروی موتور را از میل لنگ بگیرید و به رادیاتور بدهید ! موتور باید گرم باشد . سرد کار کردن موتور هم مستهلک کننده است و هم باعث می شود مقداری از توان موتور هدر برود . پارسال یک رادیاتور چهارلول برای جیپ خریدم که باعث شد موتور همیشه در دمای مناسب کار کند . برای ماشینی مثل جیپ رادیاتوری بهتر است که فاصله شبکه های آن زیاد باشد تا خاک و گل مسدودش نکند .
برای ماشین های سواری رادیاتوری بهتر است که نازک باشد در عوض باد بیشتری از آن بگذرد . در اطراف پروانه یک وسیله گرد است که به آن بادگیر می گویند . هیچ وقت آن را برندارید . این وسیله کمک می کند که باد پروانه با تمرکز بهتری به رادیاتور برخورد کند .
ترموستات همیشه و در هر فصلی باید روی موتور باشد . بعضی تابستانها آن را بر می دارند . این کار بسیار احمقانه است . عدم ترموستات باعث شوک حرارتی به بلوک موتور می شود .
در ضمن حرفه ای ها به جای تسمه پروانه از چرخ دنده برای چرخاندن پروانه استفاده می کنند . این کار را بزودی انجام خواهم داد .
اگزوز :
در ویترین مغازه هائی که وسایل تیونینگ می فروشند یک سری لوله های استیل و پیچ در پیچ هست که به آن هدرز می گویند . این وسیله به جای منیفولد دود ماشین بسته می شود و صیقلی بودن و زاویه های نرمش باعث می شود که دود راحت تر از موتور خارج شود . همین وسیله به تنهائی می تواند چندین اسب بخار به نیروی موتور شما اضافه کند .
از لحاظ تئوری بهترین اگزوز یک لوله قطور و کوتاه است ! ولی در عمل چنان صدائی تولید می کند که موهایتان را سیخ خواهد کرد .
اسم صحیح وسیله ای که مکانیکها به عنوان انباره اگزوز نام می برند رافتر است . این وسیله در عمل صدای موتور را خفه می کند . برای تولید صدای بهتر باید چند رافتر را عوض کرد و در عمل دید صدایش چطور است . من سالها پیش از شوش یک پروانه کوچک خریده بودم که در اصل مال سوپر شارژ کامیون ولو بود . این را در انتهای اگزوز بسته بودم و وقتی گاز می دادی به سرعت می چرخید و یک صدای خیلی قشنگی می داد . مثل صدای موتور سیکلت های سنگین ..
بسیار خوب . این هم خلاصه عملیات انجام شده بر روی موتور جیپ بود . چند شب پیش با سحر در اتوبان بابائی داشتیم می رفتیم . من داشتم چیزی تعریف می کردم که متوجه شدم دارد با وحشت به من نگاه می کند ! ماجرا این بود که پدال گاز گیر کرده بود و موتور برای خودش در بالاترین دور داشت کار می کرد . گفتم خلاص کن و بکش کنار خاموش کن . در واقع این حالت واقعا هم می تواند خطرناک و ترسناک باشد .
باری . انتهای اتوبان بابائی و چراغ هم نبود . تاریک محض . هیچ کس هم نبود و آدم می ترسید . آخر در این جنگل های مصنوعی آن حوالی خیلی اتفاقات می افتد . خلاصه . نه ابزار در ماشین بود و نه چراغ
با فندک یک نور خفیفی درست می شد و خلاصه کورمال کورمال دنبال سیم گاز می گشتم . من هم تا حالا 206 نداشتم و اصلا با موتورش آشنا نیستم . بالاخره با یک بدبختی سیم گاز را پیدا کردم و چند بار تکانش دادم تا آزاد شد . خلاصه این که بعضی وقتها آشنائی با مکانیکی به درد می خورد .