۶۰ ــ
...چون دوری چند بگذشت شمشیر و نطع
یک سال و نیم پیش . در واقع دو تا عید قبل . همان عیدی که مردم به عید دیدنی می رفتند و تبریک می گفتند و صد سال به این سالها خدمت هم عرض می کردند . مثل همیشه . مثل هر عید دیگری ...
همان عید بود که من خواهرم و همسرش و دوتا پسرش را در فرودگاه بدرقه کردم . چون می رفتند کانادا تا بمانند و نمی دانم چرا سیزده روز بعد بازگشتند و ....
خانه شان بزرگ بود . پر از اسباب و اثاث . پر از همان آت و اشغال هائی که مردم می گویند وسایل زندگی و هرچه بیشتر و بهتر باشد هم دلیلی بر خوشبختی صاحب آن است و به همین دلیل و هزار تا دلیل موثق تر خواهر من خوشبخت بود و پسرهایش و همسرش هم خوشبخت بودند و هستند و خواهند بود ...
نه . این جوری فایده ندارد . با این مقدمه ای که من نوشتم تا بخواهم به آخرش برسم هزار صفحه باید بنویسم . پس بیا مثل یک فیلم تکراری . از همان فیلم هائی که قبلا دیده ای و حالا دیدنش کسل کننده است و ...پس می ماند فقط چند تا صحنه که فکر می کنم بد نیست یک نگاهی بیندازیم :
صحنه اول : تصمیم گرفته بودم خیلی درگیر کارهای آنها نشوم . هزار تا کار کوچک و بزرگ . اما نمی دانم چرا برعکس شد و این عدم تمایل تبدیل به سعی و تلاشی دیوانه وار شد . انقدر جان کندم که هم خودم و هم دیگران تعجب کردند . خوب . این که تعجب ندارد . بالاخره هر برادری وظیفه دارد در اینجور مواقع تا می تواند کمک کند . هرچند چنین دروغ بزرگی را فقط احمق ها باور می کنند . حقیقت قضیه این است : آدم فقط در مراسم ختم است که این همه کار می کند و کمک می کند و زحمت می کشد و جان می کند و جان می کنم...
صحنه دوم : پسرها کوچولو بودند . یک دائی هم داشتند به نام دائی سهیل . گاهی از مادرشان می پرسیدند مامان چرا دائی سهیل اینجوریه ؟ بعد رویا . یعنی خواهر من و مادر آن بچه ها مجبور بود جوابی به این سئوال سخت بدهد . چیزی ببافد و آنها را قانع کند که....
و بعد می نشستی در تنهائی مدام از خودت می پرسیدی که چرا برادر من اینجوری شد ؟ راستش خودم هم نمی دانم . وگرنه حتما به تو می گفتم رویای عزیزم . باور کن اگر فرصت داشتم . اگر فرصتی بود . افسوس که در دنیا چیزی هست به نام زمان که سال است و ماه و روز و هفته و ...ثانیه ها . و همین باعث می شود دیر برسیم و زود برسیم و خلاصه هیچ وقت به موقع...
صحنه سوم : مرگ هزار شکل و نوع مختلف دارد . یکی از اینها مسافرت است و دیگری جدائی و سومی ..
و همه هم به نوعی مثل هم هستند . خواهرت و پسرهایش و همسرش می روند و من می دانم اگر بعدا دوباره ببینمشان . مهم نیست چه زمانی . یک سال یا ده سال یا.. فرقی ندارد . من دیگر آنها را نمی شناسم . ما دیگر همدیگر را نمی شناسیم . مرگ است که آدمها را تا این حد تغییر می دهد ...
دیروز دوست داشتم چیزی بگویم . رک و راست و کوتاه . فقط چند جمله :
لطفا همین جوری بمانید و برگردید . منظورم همان چیزهای جزئی است که در شما می دیدم . همان چیزهای کوچولو که باعث می شد شما را بشناسم . می دانم گذر زمان چیست و تغییر کدام است . من می دانم بچه ها بزرگ می شوند و تحصیلات و خوش قیافه تر و ...بعد خواهرم چه می شود و همسرش..
اینها مهم نیست . اینها به نظر من تغییرات بزرگی نیست . اینها خوب است . اما من از چیز دیگری می ترسم . از این که وقتی دوباره ببینمتان و با دلهره دنبال آن عادت های کوچولو بگردم که در شما دیده بودم و آنها را پیدا نکنم .
من این پسرها را از هنگام تولد می شناختم . من ردپای خنده های دو سه سالگی آنها را در ثانیه های آخر امروز می دیدم . اما اگر بعدا ببینم جور دیگری می خندند یا جور دیگری حرف می زنند و ...اینجوری دیگر غریبه می شویم . من دیگر نمی توانم آنها را بشناسم . تبدیل می شویم به یک چیز قانونی و مسخره . نام فامیلی من و رویا یکی است . نام پدر هر دو هم یکی است . بعد مثل احمق ها باور کنم که خواهری دارم چون از لحاظ قانونی و...من این رابطه بنجل مقوائی کثافت را دوست ندارم. من چنین خواهری نمی خواهم . نمی خواهم دائی کسانی باشم که نمی شناسمشان..نمی خوام یک روزی در اینده ادای خوشحال شدن رو دربیارم و بعد این جمله مسخره : واای چه بزرگ شدی !
برای همین در ثانیه های آخر خداحافظی . همان موقعی که برای آخرین بار آنها را بغل کردم به هرکدام گفتم که می خواهم وقتی بر می گردی همین باشی ..و به رویا گفتم من همینطوری می مانم . همینطوری . شاید اینجوری در آینده هم برادر و خواهر باشیم ....
ته فیلم . قسمت آخرش . هندی بازی و صحنه های گریه دار مسخره ؟ اره . یک چیزی توی همین مایه ها ....
به من شرابی داد . چنانکه مهمانی مهمانی را دهد ٬ چون دوری چند بگذشت شمشیر و نطع برکشید ٬ و چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز خمر کهنه خورد....
از سالن فرودگاه بیرون آمدم . دهانم تلخ بود . بیشتر به خاطر یک فنجان قهوه که در تریای فرودگاه خوردم و با سه قاشق شکر شیرین نشد . همان قهوه ای که در یک لیوان کاغذی بود . و من روی یک صندلی پلاستیکی نشسته بودم و به زمینی خیره شده بودم که با یک نوع پارکت پلاستیکی پوشیده شده بود . و درگیر چنان اندوهی بودم که ..لامصب درد دارد . می دانی چرا ؟ چون اشغال است . اندوه واقعی نوعی لذت گس دارد مثل هرچیزی که واقعی است..
اما این یکی درد داشت . چون که پلاستیکی بود مثل صندلی و کاغذی بود مثل آن قهوه در لیوان کاغذی و بنجل بود مثل همون شکری که شیرین نبود . به خاطر این که همگی چینی و تایلندی و کره ای و زرد بودند .قوم عاد . قوم ثمود . جماعت نفرین شده . زرد مثل رنگ آدم مریض ....مثل من که اینجا برای شما چند صحنه از یک فیلم هندی نشان دادم . کلیشه و کثافت و تکراری . برادر مهربونی که از رفتن خواهر مهربونش ناراحت شده ! فک کن !
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت...
و حالا جناب دنیا . یا سرنوشت یا هر لجن دیگه ای که اسمت هست . هزار بار بهت گفتم . ولی متاسفانه نفهمیدی . باز دوباره تکرار می کنم تا انشالله بفهمی . اون زمانی که می تونستی اشکم رو دربیاری و ناراحتم کنی گذشت . بیا جلو ببینم چه غلطی می تونی بکنی ؟ بیا اگه می تونی منو بگیر .
از این چرخ بپرسید ٬ که چون تیر ....
اتوبان خلوت . دیر وقت . تخته گاز . یکی دوتا ماشین پلیس کنار جاده ایستاده بودند . اما چه اهمیتی دارد ؟ انقدر از این ماشین پلیس های مقوائی کنار جاده ها گذاشتند که دیگر واقعی ها هم به نظر مقوائی می ایند . حداقل به نظر من اینطور است .
من در یک بیمارستان .حوالی ظهر . ساعت یک و خورده ای به دنیا آمدم . قرار ما این نبود . به من چیز دیگری گفتند . همون حرومزاده هائی بالهای سفید از پشتشون زده بیرون .که روی ابرها نشستن و اسم فرشته روی خودشون گذاشتن . حرف های خوب و خوشگل . دنیای قشنگ پر از آدمهای خوب مثل خودت ! حرامزاده ها . اینجوری من را وادار به دنیا آمدن کردند . به من گفتند وقتی به دنیا بیائی خودت می فهمی چقدر راست می گفتیم ...
لیک کجا تا به کجا من ز هوائی دگرم...
من دیر فهمیدم . خیلی دیر . همون موقعی که خون آلود . کثیف . کله پا توی دستهای ماما بودم . بعد اولین ضربه رو خوردم و دردم اومد . من کوچولو بودم . نمی دونم سه کیلو و نیم یا چهار کیلو . انقدر سبک که ماما من رو با یک دست توی هوا آویزون کرده بود . سه چهار کیلو خون و درد و یک سری چیزهای دیگه...
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو . رخت ببر . هیچ مگو.....
۶۱ ــ
! سورئال اما واقعی
from عقاید یک دلقک by soheil1351
جناب آندره برتون می فرماید که : سورئال ترین کار ممکن اینه که آدم با یه مسلسل بره بیرون و همینجوری ملت رو ببنده به رگبار !
البته به نظر من این موضوع نه تنها سورئال نیست بلکه خیلی هم معمولی و پیش و پا افتاده است . این بیچاره برتون چون خیلی بچه مثبت و روشنفکر بوده اصلا قدرت تخیل نداشته که هیچ ! عرضه هم نداشته ! همین الان بهتون یه نمونه از یه کار سورئال واقعی نشون میدم ! یعنی همین مورد پائین :
شما تا حالا باعث یک دعوا یا یک بحران زناشوئی خیلی خفن و وحشتناک شده اید ؟ منظورم عمدا نیست ! اون که کاری نداره ! اون تو مایه های لوس بازی های آندره برتون و تفنگ بازی و اینجور لوس بازی هاست ! منظورم غیر عمد و به صورت خیلی معصومانه است !
من شب جائی تشریف برده بودم . طبیعی است که فردا ظهر از خواب بیدار شدم . بعد متوجه شدم که موبایلم نیست . رفتم توی ماشین را هم گشتم اما پیدایش نکردم . فکر کردم که حتما دیشب آن را جا گذاشته ام . یا شاید آن را هنگام سوار شدن به ماشین گم کرده ام و از جیبم افتاده باشد .
خلاصه زنگ زدم به موبایل تا ببینم کجاست ؟
یک خانم با صدای غریبه گوشی را برداشت (حالا دیگه من مطمئن شدم که موبایلم توی خیابان افتاده و این خانمه آن را پیدا کرده )
دلقک ــ سلام خانم . خیلی از شما متشکرم . من دیشب موبایلم را گم کردم و حالا ظاهرا شما پیدایش کردید ! خیلی لطف می کنید اگر آدرس بدهید خودم بیایم خدمتتان یا این که با پیک برایم بفرستید !
خانمه ــ یعنی چی اقا ؟
دلقک ــ مگر این شماره ۱۲۳۴۵۶ نیست ؟
خانمه ــ چرا !
دلقک ــ خوب این شماره منه دیگه !
خانمه ــ یعنی چی اقا ؟! این شماره خودمه !
دلقک ـ خانم چرا قبول نمی کنید ؟ این شماره منه و تازه اصلا مگر این خط با گوشی اش چقدر می ارزه ؟ من حاضرم به همون مقدار به شما پول بدهم تا راضی شوید آخه من کلی شماره توی حافظه موبایلم دارم و...
خانمه ــ اقا خجالت بکش ! چرا توهین می کنی ؟!
دلقک ــ خودت خجالت بکش !!
در این هنگام ! خانمه گوشی رو داد به یک اقاهه که بعدا فهمیدم شوهرش بوده !
شوهره ــ چیه اقا ؟!!
دلقک ــ اقا جان من دیشب این موبایل را توی خیابان ظفر گم کردم . حالا خانم شما می گه که موبایل مال خودشه و من هم دروغ می گم ! خجالت هم نمی کشه !
شوهره ــ خوب راست می گه !
دلقک ــ پدر جان مگه این شماره ۱۲۳۴۵۶ نیست ؟
شوهره ــ خوب چرا ! هست !
دلقک ــ خوب حالا جنابعالی میگی این شماره شماست ؟
شوهره ــ اره !
دلقک ــ عجب آدمهائی پر روئی هستین ! من به اون خانمه هم گفتم موبایل من رو پس بدین و من هم یه مژدگانی خوب بهتون میدم ! آخه این موبایل به چه درد شما می خوره ؟ تازه من می تونم برم خیلی راحت خط رو قطعش کنم !
شوهره ــ مرتیکه ! چرا مزاحم میشی ؟ خجالت بکش ! این مزخرفات چیه ؟!
دلقک ــ خودت خجالت بکش ! حیوون ! دزد ! چه طلبکار هم هست ! دزد بی شرف ! اصلا غلط کردین موبایل من رو از توی خیابون برداشتین !
شوهره ــ فحش خار و مادر ! به اضافه این که چرا مزاحم زن من میشی ؟!
دلقک ــ همون به اضافه چن تا دیگه ! و تازه اون زن ازگلت هم به درد خودت می خوره مرتیکه دزد !!
در واقع تا چند دقیقه تبادل آتش بین من و شوهره ادامه داشت ! من هم که کم نمی آرم ! کلا پایه ام !
بعدش تازه نکته کنکوری قضیه برای من روشن شد !
من شماره خودم رو گرفته بودم با یک اختلاف کوچولو :
مشکل این بود که ۰۹۱۲ و ۰۹۳۵ رو اشتباه گرفته بودم و البته بقیه شماره رو درست گرفته بودم !!
ای خدااااااااا !!
دیدم دیگه معذرت خواستن و گفتن این که چه اشتباهی کردم واقعا مسخره است !! کاریه که شده !! پس بذار حالش رو ببریم !
بنابراین فقط گفتم : باشه ! خودت خواستی ! مطمئن باش از زیر سنگ هم که شده شماها رو گیر میارم و اون وقت وای به حالتون ! تازه کلی هم فیلم های خانوادگی !( فک کن ! ) توی موبایل من بوده که شماها پخشش کردین ! و بعدش هم شترق گوشی رو کوبیدم روی زمین !
بعدش کلی هرهر خندیدم ! چه بامزه ! این زن و شوهره دیگه رفتن واسه خودشون ! یعنی الان دعوا و بزن بزن بین این دوتا شروع شده و عمرا مگه تموم میشه ؟! طلاق فقط یک بخش کوچولوی قضیه است ! بچه هاشونم دیگه بدبخت شدن و صد تا نسل دیگه هم همچنان عوارض این ماجرا رو دارن و....خلاصه سیستم تا ابد به راه خودش ادامه میده !
مثلا بیست سال بعد تلویزیون داره با یه قاچاقچی دزد بی شرف که قراره اعدام بشه مصاحبه می کنه و یارو می گه من فرزند طلاق بودم و بابام مامانم رو می زد و بعدش مامانم بابا رو می زد له و لورده می کرد و...
خوب این بچه همین زن و شوهره است دیگه ! با یه تلفن کوچیک این بچه رو فرستادم توی خط خلاف ( چون بابا مامانش دعواشون شد طلاق گرفتن ! ) و تازه فک کن کسائی که این بچه کشته و تجاوز کرده و معتاد کرده و....
قاه قاه قاه ! هر هر هر ! ( خنده های وحشیانه ) مثل برونکا توی کارتون چوبین ! یا مثل رئیس زنبورهای وحشی توی کارتون هاچ !! فک کن ! پس عمرا دیگه بهشون نمی گم اشتباه کردم و...بذار حالش رو ببرن ! تازه دعوا نمک زندگیه ! هرچی هم بیشتر و بدتر باشه زندگی بامزه تر میشه !
حدود ده دوازده روز بعدش تازه وجدان من همچین یه کمی ازرده شد ! گفتم زنگ بزنم به این بیچاره ها بگم ماجرا چی بوده !
دلقک ـ سلام علیکم !
خانمه ــ گوشی گوشی !
بعد گوشی رو داد به شوهره .
شوهره ــ چیه ؟!
دلقک ــ اقا من فقط زنگ زدم که معذرت بخوام ! من اینجوری اشتباهی گرفتم و بعدش اونجوری شد و حالا یه جور دیگه است و....
شوهره ــ ( با یه پوزخند ) نمی دونم شماها کی خسته میشین و دست از این تلاش هاتون بر می دارین ؟!!
دلقک ــ چی بوده ؟!
شوهره ــ برو به اون رفیقت بگو بسه دیگه ! فایده نداره !!
دلقک ــ چرا فایده نداره ؟!
شوهره ـ بهش بگو چند ساله که هی سعی می کنی زندگی من رو بهم بزنی ! ولی به هم نخورد که هیچی ! تازه پیشرفت هم کردیم !
دلقک ــ اقا چی میگی ؟! بابا من که بهت گفتم قضیه چی بوده !
شوهره ـ برو داداش خر خودتی ! همون اول که زنگ زدی و گفتی خیابون ظفر من تا ته قضیه رو خوندم ! ول کن برو ! ما خودمون این کاره ایم !
راستش من تازه فهمیدم انگار قضیه خیلی جالب بوده ! یعنی یک آدم بدجنس هی راه به راه داشته تلاش می کرده زندگی این اقاهه رو به هم بزنه ؟! چه خوب !! من هم که همیشه طرفدار آدم بده فیلم بودم ! پس بلافاصله یک برق شیطانی توی چشمم درخشید ! ( کارتون پسر شجاع یادته دیگه ؟! مثل بابا بزرگ شیپورچی که چشاش برق می زد ! ) پس :
دلقک ــ عجب ! پس فهمیده بودی نه ؟!
شوهره ــ از همون اولش می دونستم !!
دلقک ــ باشه ! چه خیالیه ! ما که صبرمون زیاده ! فک نکن با این چیزا بی خیال میشیم !
شوهره ـ ای بدجنس های مادر ..خواهر...بابای...و...
دلقک ــ خودتی خودتی خودتی باباته !!
شوهره ــ بیچاره من همین الان هم می تونم بدمت دست پلیس و اون رفیق مادر..رو هم بگم از فلان جا دار بزنن !
دلقک ــ جدی ؟! باشه !! بعدش هم قاه قاه قاه هرهر هر !! خودت هم می دونی این کارا فایده نداره !! قاه قاه قاااااااه ! ( دقیقا مثل شیطان توی فیلم شیاطین خطرناک ! ) هر هر هر !!
شوهره ــ ای ....فحش های خیلی بی تربیتی !
دلقک ــ تربیت خانوادگیت رو نشون دادی ! بی ادب ! بی شعور !
بعدش هم تلق ! گوشی رو کوبیدم و کلی هم دوباره مثل ابلیس رجیم روی اب خندیدم !
خوب چی کار کنم ؟! من که زنگ زدم مثل ادمیزاد معذرت بخوام و ...خودش دلش خواست ! تن خودش می خارید ! هی گیر داد که من می دونم شماها می خواهید زندگی من رو به هم بزنین و ...خوب من هم به همش زدم ! دیگه بیشتر از این که نمی تونستم کاری براش بکنم !
البته ماجرا یک حالت دیگه هم داره : حسن قضیه اینه که دیگه بعد از این این خانواده خوشبخت دیگه عمرا هیچ وقت با هم دعوا نمی کنن ! چون هر اتفاقی بیفته به خاطر توطئه اون رفیق بدجنس و من و بقیه رفقای بدجنس اون رفیق بدجنس اصلیه هستش !
خلاصه اگه طلاق بگیرن خوبه ! اگه نگیرن هم خوبه ! ما هم البته در هر شرایطی خوبیم ! کلا پایه ایم !!!
پی نوشت : یکی از کامنت های پست پیش واقعا بامزه بود :
نویسنده: سارا
شنبه 12 مرداد1387 ساعت: 22:30
سلام. ببین من خیلی دوست دارم پستهاتو تا آخر بخونم ولی اینقدر طولانیه که وسطاش دیوونه میشم و خودمو می زنم. چند تا پست کوتاه هم بنویس تو رو خدا.
۶۲ ــ
!! مشاغل آبرومتد با درآمد مکفی و مزایای اضافه
from عقاید یک دلقک by soheil1351
خوب . اول از همه این که این پست را با نهایت عصبانیت و اعصاب معصاب نداریم و اینا...می نویسم . چرا ؟
چون ملت در ماه مبارک رمضان به ضیافت الهی دعوت می شن ! ما به بازی دعوت میشیم ! اونم توسط کی ؟ حضرت حاج خانم نخودی دامت برکاته ! ( واقعا چه امامزاده ای ! ) حالا بازی چیه ؟ هیچی بابا طبق معمول یکی از این سئوال های لوس :
چه شغلی را دوست دارید ! یا دوست دارید چه کاره بودید ؟!
پس اول از همه بد نیست یک جواب مخصوص برای میزبان عزیز ! یعنی نخودی خانم داشته باشیم :
۱) کار مال قاطره !
۲) نخودی جون طرفهای سرعین و اردبیل رفتی ؟ اگه نرفتی هم در اولین فرصت برو ! برات خوبه !
خلاصه اون طرفها یک چیزی هست به نام آش دوغ . که هم راه به راه مغازه های آش فروشی می بینی و هم دوره گردش و ...بعضی از این آش فروشان محترم( عرض کردم بعضی ! یعنی یک در میلیون ! ) اصولا عادت دارن نخودهای باقیمانده توی کاسه مشتریان قبلی رو دوباره به دیگ آش ارجاع بدن !
فقط به خاطر تو خیلی آرزو داشتم شغلم همین بود ! بعدش جنابعالی هم که عمرا کسی نمی خورتت ! پس می مونی توی کاسه ! بنابراین من هم خیلی شیک دوباره می انداختمت توی قابلمه جوشان و پر خروش اش ! حالا هی بجوش ! هی برو توی کاسه ! بعدش بمون تهش ! دوباره برو توی قابلمه !
حالا بعدش :
دوباره ناچار به توضیح هستم ! طبق یک اصل خدشه ناپذیر و بدیهی که اون بالا نوشتم و همگی قبول داریم که کار مال قاطره ! پس ما کار نمی کنیم ! در واقع کار ما مثل فان ! می مونه ! البته می تونه هابی ! هم باشه ! یعنی سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما هم همون سیاست ماست ! کار ما چیزی تو مایه های تفریح ماست و خلاصه بچه باحالیم و اینا !
پس اولین انتخاب من :
بچه معروف بودن در جاهائی مثل جردن یا فرشته !
البته این شغل همچین به این راحتی ها هم نیست . اول از همه آدم باید به طرز خفنی بچه مایه دار باشه ! البته شکر خدا من این یکی رو هستم که هیچی ! تازه بالاتر از حد نصاب هم هستم !
شرط دوم ترکوندنه ! یعنی شما باید یک جائی یک موقعی یک چیزی رو بترکونین ! این که جواب بده یا نه بستگی به نظر هیئت گزینش داره ! فقط این رو بدونین که هر شب هزار جور ترکوندن اتفاق می افته بدون این که عامل انفجار بچه معروف بشه ! یا باشه !
شرط سوم اینه که تعداد بچه معروف ها محدود است ! یعنی شما باید یکی از بچه معروف ها رو تبدیل به غیر معروف بکنید ! تا بشه جاش نشست ! وگرنه قضیه :
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف ...
در مورد شما بدون چون و چرا صدق خواهد کرد !
هشدار : یک چیزی هست به نام بچه مخفی ! که شغلش به نوعی حمایت های امنیتی بچه معروف ها است ! یعنی شما با اولین قدمی که در راه بچه معروف شدن بردارید تبدیل به شکار بچه مخفی ها خواهید شد ! یک چیزی تو مایه های کنترل نامحسوس ترافیک ! کلا مواظب زانتیا جماعت باشید ! اگر متعلق به راهنمائی رانندگی نباشه پس قطعا بچه مخفی است !
شغل دوم :
آینه اطاق پرو در یک جائی که دروداف مشتری دائمی اش باشن !
البته این هم کار هرکسی نیست ! اول از همه باید دلت مثل اینه باشه ! بعدش هم چشم پاک داشته باشی ! چرا ؟ چون اینه باید تمیز باشه ! تازه مومن بودن هم لازمه ! چون والنظافه من الایمان !
وگرنه همون داف اولی یک تف می اندازه توی صورتت ! بعدش با آستینش پاکت می کنه ! بعدش چون آینه جماعت عمرا با این چیزا تمیز نمیشه به طور طبیعی نفر بعدی هم دوباره می گه تف تو روت ! نفر بعدی هم می گه ! یعنی همه می گن !
شغل سوم :
شغلی که جوابش هیچی باشه ! چرا ؟
چون گاهی ملت زنگ می زنن که آقا امشب چی کاره ای ؟ بعدش شما باید بگی هیچی ! آزادم ! یا کاری ندارم و...خلاصه تو همین مایه ها..
البته گاهی سئوال به این صورت درمیاد که : چی کاره حسنی ؟! اینجا حسن بسیار مهم است ! بدون هیچ توضیح اضافه فقط یک بیت از اشعار عرفانی حضرت ساسی مانکن رو برای تبرک و جا انداختن مطلب ذکر می کنم :
خواهشا با ما بد نشی حسن ! حسن دست نزن بدتر میشه حسن !!
شغل چهارمی :
ساعت کوکی شماطه دار گردالی گنده ! در اطاق یک داف بودن !
چرا ؟
چون که اولا کوکت می کنه ! یعنی خودش به موقعش راه می اندازتت !
دوما صبح که زنگ بزنی می زنه توی سرت ! اما چون شما ساعت مزخرف و درب و داغونی هستید ( به خاطر این که هر روز یکی توی سرت می زنن ! ) دیگه با این چیزا مگه صدات خفه می شه ؟!! پس ناچارا به دست خودش باید بری زیر لحاف ! بازم جواب نمی ده ! پس به جاهای خوبتری هم می رسی !
بعدش تازه شما هر روز می تونین هرچقدر که دلتون خواست عقب جلو بروید ! زمانش بستگی به حس و حالش داره ! می تونه این عقب جلو رفتن فقط پنج دقیقه باشه یا حتی بیشتر ! مثلا یک ساعت ! بیشتر ؟ باشه ! ده ساعت !
البته محسنات این شغل که یکی دوتا نیست لامصب ! مثلا مگه ساعت نیستی ؟ خوب پس طرف راه به راه میزونت هم می کنه ! کلا شغل خوبیه ! یعنی از این بهتر نمیشه !
البته بعضی آدمهائی ایراد گیر ممکن است به این فکر بیفتند که شاید طرف کفری بشه و بخواد بکوبتت توی دیوار ! اما این خطر برای شما هیچ وقت وجود نداره ! چرا ؟ چون بابا و مامانش بیدار می شوند !!
شغل پنجمی :
جعبه سیاه بودن !
راستش فکر می کنم آدم چیزای بامزه ای می بینه ! البته آخرش !
آخرین شغل :
اون حاجی پیره توی یکی از سریال های ماه مبارک رمضون ! همون که خیلی پرهیزکاره و کلا همه دوستش دارن و بعدش به خاطر موقعیت های خاص و مخصوصا آزمایشات الهی به یک جای باحالی میرسه ! همه هم درکش می کنن ! این دنیا رو داره به اضافه یک داف اضافه ! ( تو مایه های نون اضافه ! ) اون دنیا رو هم توی محضر به نامش زدن ! همه جوره خوبه !
پی نوشت : من نمی فهمم چرا بعضی ها فکر می کنن این قضیه خاموشی برق و این حرفها چیز خوبی نیست !
اتفاقا خیلی هم خوبه ! به شرطی که آدم کمی خلاقیت و هوش داشته باشه !
مثلا برق میره و بعد از مدتی هم میاد . من هم با برق میرم و با برق میام ! یعنی وقتی برق خونه رفت من هم میرم و وقتی اومد من هم میام خونه !
کجا میرم ؟ اهان ! این هم خودش نکته مهمیه ! آدم باید جاهای خوب بره و از وقتش استفاده کنه ! منم میرم اکثرا بام تهران با یک کتاب از لکان و ام پی فور و کلی نوشت افزار برای نوشتن و مطالعه و زحمت کشیدن در راه علم ! همون اول بام تهران که چند تا میز صندلی و تریا و..هست . بالا رفتن و کوه نوردی مال آدمهای سطحی و بی فرهنگه ! ولی من دارم از قله های علم صعود می کنم ! اگه راست میگی از این برو بالا !!
بعدش هم بر می گردم خونه ! هم داناتر شدم و هم از وقتم به خوبی استفاده کردم ! ولی خوب راستش یه جورائی دارم حس می کنم شخصیتم چیزی شده بین بابا برقی و حضرت فروید علیه السلام ! البته با قرائت لکانی !!
۶۴ ــ
...این خاک . خاک لیلی است
from عقاید یک دلقک by soheil1351
راستش چندان اهل تلویزیون نیستم . نه کانال های خودمان و نه ماهواره و کانال های مختلف ایرانی و...
در این چند روز اخیر به طور تصادفی چند تا از کانال های ایرانی را دیدم و علی الخصوص چند نفری که در قالب اپوزسیون و در قالب روشنفکر و ...به هزار شکل دیگر از ایران می گفتند و ...
یکی از اروپا تعریف می کرد . دیگری آمریکا را تحسین می کرد و بعد می گفت من خجالت می کشم بگویم ایرانی هستم .
نفر بعدی از عقب ماندگی تاریخی ایران حرف می زد و این که هیچ وقت هیچ چیز قابل اعتنا و افتخاری در این کشور نبوده و صد البته دلایل منطقی هم مثل مسلسل پشت سرهم بر صحت ادعایش داشت...
یکی دیگر از جنگ هشت ساله گفت و این که چقدر بعضی ها احمق بودند که به خاطر آخوندها جنگیدند و..
جالب تر از همه یک نفر از سازمان..مجا..خلق بود که هرکسی زنگ می زد و انتقادی داشت با لبخند و قیافه بزرگوارانه ای به مجری می گفت باز هم یک اطلاعاتی دیگر که مواجب بگیر جمهوری اسلامی است و می خواهد وجه ما را در ایران خراب کند !
از طرف دیگر من که نشسته بودم پای تلویزیون . در چهره اینها هیچ چیز خوشایندی نمی دیدم . سگان هار دیدم در قالب ...در هزار قالب و در هزار زبان و همگی هم مدعی نجات ملت ایران !
نمی دانم . من منکر هزار و یک نوع توانائی در فرهنگ غرب نیستم . منکر این نیستم که بسیاری از ایرانی ها در آن سوی مرزها واقعا آرزو دارند برای این کشور قدمی بردارند . من منکر ضعف های وطنم نیستم . منکر بدی های جمهوری اسلامی نیستم .
سیلاب های حادثه بسیار دیده ام....
ولی در این چند نفر که نامشان هم اهمیتی ندارد . جز پلیدی و جز زشتی هیچ ندیدم . برای همین بود که حالم داشت به هم می خورد . سگان هار دیدم با پوزه ای کف کرده و دندان هائی تیز و خونین...گرگ و کفتار دیدم . زوزه ها شنیدم ...
مدتی غرق در این موضوعات بودم . گاهی شد که فکر می کردم شاید حق با آن ها باشد . در عین حال حسی داشتم که به من می گفت : اینطور نیست ...
تا عصر دیروز یا شاید پریروز . رفتم به پارک تا چند صفحه کتاب بخوانم . روی یک نیمکت چوبی نشستم که به همراه چند نیمکت دیگر زیر سقفی چوبی بود . بعد چند پیرمرد آمدند و در گوشه دیگری نشستند . چند نفر دیگر . آدمهای معمولی . از زن و مرد و جوان جاهای دیگری را اشغال کردند .
من داشتم توی ام پی تری دنبال آلبوم خاصی می گشتم تا در گوشم بگذارم و صدای صحبت های دیگران را نشنوم . اینجوری حواسم بهتر جمع کتابم می شود . در همین حین و حال صدای صحبت پیرمردها را می شنیدم .
پیرمردهای عادی بودند . همگی بازنشسته و یکی دو نفر عصا به دست . با هم رفیق بودند . بی تکلف و راحت و اسوده . یکی به دیگری گفت : برم برات چائی بگیرم ؟ یا اب جوش ؟
گفت : نمی خواد . لازم نیست . بشین .
دیگری گفت : آخه تو که گند زدی به اون دو دانگ صدات ! از حرف زدنت معلومه صدات گرفته . همینجوری اش هم صدات مزخرف هست تا چه برسه به این که گرفته هم باشه ..
گفت : نمی خواد . همینجوری براتون می خونم . بشین . جائی نرو . و خندید ....خنده اش قشنگ بود . موهایش سپید بود . همگی موهائی سپید داشتند ..
موی سپیدم فلک به رایگان نداد ....این رشته را به نقد جوانی خریده ام...
بعد خواند . پیرمرد آواز خواند . همه خود به خود ساکت شدیم . من ام پی تری پلیرم را فراموش کردم . بچه ای که با مادرش حرف می زد ساکت شد . زمزمه ها تمام شد . همه فقط گوش می دادند . فقط گوش می دادیم . مودب و ساکت . همچنان که خواجه عبدالله انصاری می گوید :
ادب در معرفت سه چیز است :
بیم و نومیدی نه ٬ امید و ایمنی نه ٬ گستاخی و شوخی نه...
پیرمرد آوازهای قدیمی می خواند . از بنان و قمرالملوک . یکی دوتا هم کوچه باغی خواند . صدایش گرفته بود .از دستگاه ها خارج می شد . سازی با او همراهی نمی کرد . جادو به همین سادگی آغاز شد :
همچنان که خواجه در تاییدش چنین گفته بود :
هوا در عزم گم شده ٬ اسباب در جمع گم شده ٬ تفرق در جمع گم شده ٬ و از تن سمع پیدا و بس ٬ از زبان ذکر پیدا و بس ٬ و از دل درد پیدا و بس ٬ به دل دید پنداشت که به عیان دید ٬
از تلاشی انسانیت و خمود هوا و عناد علایق برست..
از دل درد پیدا و بس...
پیرمرد با آوازش از جوانی گفت و از روزگار از دست رفته نالید . همه ما هم ناخودآگاه نالیدیم . همگی با هم از لحظه ها و روزها و سالها با حسرت و دریغ یاد کردیم و دلمان تنگ شد . هرکسی دلش برای یکی تنگ شد . برای آن کسی که دیگر نیست ..
جوانی را به پای هرزه گردی ها تبه کردم....کنون پیرانه سر آگه شدم از اشتباه خود..
از شهرهای قدیم می خواند . از زادگاه ها گفت . از غربت و غریبی می گفت . از وطن و غربت شکوه ها داشت..
ما را پخش کرد . بین شهرهای کشوری که نامش ایران است . یکی را در کرمان و دیگری را در شوشتر . یکی به ساری رفت و آن دیگری به کرمانشاه...از سپاهان گفت و اصفهان و کویر و کوه و دشت و صحرا...
بعد دوباره جای همه را عوض کرد و ما دلمان برای شهر دیگری تنگ شد . آن که کرمان بود هوس اصفهان به سرش زد . دیگری از ساری به یاد شوشتر بود ...هرکدام به یاد شهری ٬ اشکی ریختیم .
از چو من ازاده ای الفت بریدن سهل نیست
می رود با چشم گریان سیل از ویرانه ام...
از عشق گفت . از هجران و جدائی . لیلی و مجنون . شیرین و فرهاد..
مجنون منم ٬ عزیزان . این خاک ٬ خاک لیلی است
ای تشنگان بیائید ٬ این چاه اب دارد ....
از عشق گفت .
رکعتان فی العشق لایصح وضو هما الابالدم . در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون . پس چشمهایش برکندند . قیامتی از خلق برآمد . بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند . پس خواستند زبانش ببرند . گفت چندان صبر کنید که سخنی بگویم ....
از عشق گفت :
که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم...
از عشق گفت :
هر دارو که علاج بود
در خانه داشتم
اما
تنم در باد به تماشای غزل های آخر می رفت....
حالا من به تو چه بگویم ؟ به توی بی وطن . به توئی که از ایرانی بودن شرمنده ای ! می فرمائی خجالت می کشم جلوی این اروپائی ها و آمریکائی ها و.. بگویم ایرانی هستم .
من هیچ وقت از این کشور بیرون نرفته ام . هرچند خارجی های بسیار دیده ام . منکر محسنات و خوبی های آنها نیستم . بین آنها انسان های واقعی بسیار هست . اما چیزی در این کشور نیست که به خاطرش شرمنده باشم . حتی عملکرد جمهوری اسلامی هم باعث شرمندگی ما نیست . باعث شرمندگی من نیست ...
از چه چیز خجالت بکشم ؟
اگر بحث تروریسم و این موضوعات تهوع آوری است که همیشه ورد زبان امثال شما است آن زمان که مردم این کشور زیر بمب و موشک و تیربار تنها و با دست خالی ایستاده بودند شما کجا بودید ؟ این الگوهای تمدنی که تو در برابرشان شرمنده ای کجا بودند ؟
که یارم یک تن و دشمن هزاره...
من اینجا بارها و بارها از روزگار سیاه خودم و هموطنانم نالیده ام . فحش داده ام و نفرین کرده ام . اما خجالت و شرمندگی ؟ آن هم خدایا جلوی چه کسانی...
حداقل لطفی بکن و با زبان دیگری برای کسان دیگری از بربریت و وحشی گری و بی تمدنی هموطنانت بگو . حیف این زبان است . این کلمات زبان غزل و رباعی و چهارپاره و مثنوی و دو بیتی است . زبان تعارف و فرهنگ مهربانی است ....
از تمدن و فرهنگ دیگران برای من نگو . همانهائی که موزه هایشان از تاریخ ایران پر است . هنوز هم انقدر در این مملکت مانده تا هزار هزار موزه دیگر را پر کند . توئی که می پرسی مگر این مملکت چه دارد ؟
این را برو از همان متمدن های اروپائی بپرس..
اگر کلید پیشرفت و آزادی و رفاه کذائی در دست توست من آن کلید را به خوردت می دهم . من هیچ کدام از اینها را نمیخواهم . ترجیح می دهم رنج بکشم اما مثل تو نباشم . مثل تو نشوم .
من ازادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم...
بله من در این کشور تحقیر شده ام و توهین ها شنیده ام . اما باور نمی کنم که تو بهتر از همین عمال و جیره خواران جمهوری اسلامی باشی . راستش را بخواهی به نظر من حتی لیاقت پاک کردن کفشهای آن ها را هم نداری ...
حالا جنابعالی شدی متولی نجات مردم این کشور ؟ از جنگ عنقریب با دنیا ! دم می زنی ؟ این شد راه نجات ما ؟
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
که این شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست..
از چه چیز بترسیم ؟
زمانی در جنوب این کشور . یکی از تنگستانی ها به نیروی دریائی انگلیس چنین گفت :
چهار آسیم و ما نمی ترسیم از دولکاته و سه سربازت !
با من از فرار مغزها نگو
این به ظاهر شاید فرار باشد اما در واقع حمله است . بذر فرهنگ این کشور است در دل دشمنان . این ها نخبگان این کشورند . سیاهی لشکر نیستند . هرکدام به تنهائی یک ایرانند در خاک دشمن...
با من از غرب و نگرانی اش به خاطر بشریت نگو . حرف از محیط زیست و نگرانی از آلودگی هوا و تنفس بشر زدن پیش ما یک شوخی بیشتر نیست . قنات مال ما است . چاه عمیق و نابود کردن سفره های زیر زمینی مال غرب است . حالا تو دم از حق و انسانیت می زنی ؟!
هزاران سال صلح و مهربانی و انسانیت پشت سر ما است . نسل به نسل . ثانیه به ثانیه. نفس به نفس..
و توئی که این کشور را مظهر وحشی گری می دانی و هرگونه وابستگی ات را به اینجا انکار می کنی . دم مرگ حتما به همینجا برمی گردی .با طمطراق می گوئی بله آمدیم تا در وطن بمیریم . اما من می دانم موضوع چیست . تو می آئی تا بمیری به خاطر گناه و عذابی که بابت آن می کشی . به نوعی می خواهی به دست همین خاک کشته شوی . و خواهی مرد . از شدت خجالت . از شدت بدبختی و فلاکت . مثل یک زباله . مثل کود حیوانی . نهایتا به همین درد می خوری و نه بیشتر..
در مملکت چو غرش شیران نماند و رفت..
شعر سیف فرغانی رادر دوره مغول با دقت بخوانید
هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد ..هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب…بردولت آشیان شمانیز بگذرد
بادخزان نکبت ایام ناگهان ……برباغ و بوستان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران نماند ورفت ..این عوعوی سگان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلو گیر خاص و عام ..برحلق و بردهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چونیزه برای ستم دراز ..این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد..بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست..گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت..هم برچراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت..پس نوبت کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن..تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید..نوبت زناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دوروز بود از آن دگر کسان ..بعداز دوروز از آن شما نیز بگذرد
برتیر جورتان زتحمل سپر کنیم ..تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دیگران بود مدتی ..این گل زگلستان شما نیز بگذرد
آبی است ایستاده درین خان مال و جاه ..این آب از ناودان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع..این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا به حکم اوست..هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف ...یک روز بر زبان شما نیز بگذرد