آرشیو 48

 

۵۵ --

دسته دلقکها . سلین .

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

 خصم را چوگان شکست و میزد ازین سو بدان سو بر مراد خویش ...

 

گورستان خلوت بود . اغلب مردم قبل از عید یا همان یکی دو روز اول آمده بودند و رفته بودند و رفته بودند و رفته بودند .

گفتم نیامدم زیارتت کنم یا فاتحه بخوانم .  خواستم مطمئن شوم که چنین آدمی واقعا وجود داشته یا فقط خیالاتی شدم اخیرا....

سکوت .

پیرمردی آمد و قرآن را روبروی من باز کرد . از جیبم پولی درآوردم و گفتم  برو راحتم بگذار . دومی و سومی را هم به همین ترتیب از سرم باز کردم .

 تاریخ روی قبر را نگاه کردم و با انگشت چهار و چند سال را شمردم .

انگار همین دیروز بود . چه زود گذشت . اصلا انگار هنوز نمردی و همین فردا باید یک بار دیگر زجر جان دادن تو را به چشم ببینم . با همین دوتا چشمم . کور بشم اگه دروغ بگم .

سکوت

 

توکجائی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه سرت

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب اید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من

ای به یادت هی هی و هی های من

ای به یادت هی هی و هی های من

ای به یادت هی هی و هی های من

ای به یادت هی هی و هی های من

ای به یادت هی هی و هی های من

 

ارشیو 46 برای دانشجویان روانشناسی بالینی

 

 

۵۳--

 

چندسطر برای دانشجویان روانشناسی بالینی .

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

14 people liked this - you, and 13 more

 

این پست را به درخواست تعدادی از دوستان می نویسم . منظورم دانشجویان مقاطع مختلف روان شناسی بالینی است .  یکی دونفر از این دوستان وبلاگ نویس و دیگران هم با جزو خواننده ها هستند یا به هرطریق دیگری این وبلاگ را پیدا کرده اند .

از آینده شغلی بگیر تا سبک های مختلف درمان در سئوالات این دوستان هست . من هم در اصل نمی خواستم پاسخی بدهم . به این علت که اصولا در این حد نیستم . شمائی که این سئوالات را دارید بهتر بود از استادان دانشگاه خودتان می پرسیدید . قطعا آنها بسیار موثق تر هستند . به هرحال در نظر داشته باشید که هرچه می گویم نظر شخصی من است و لزوما درست نیست .  دیگر این که من فقط راجع به روان شناسی بالینی حرف می زنم نه هیچ کدام از زیرمجموعه های متعدد روان شناسی  مانند روان شناسی عمومی . شخصیت . کودکان استثنائی . صنعتی و سازمانی و....من در این رشته ها واجد تجربه و  آگاهی لازم نیستم . 

ـــ افراد با انگیزه های مختلفی وارد این رشته می شوند . بعضی ها صرفا این رشته را انتخاب کردند چون رتبه آنها ایجاب می کرد . بعضی ها دوست دارند روان شناسی را یادبگیرند چون می خواهند بفهمند دلیل ناراحتی و رنج های خودشان چیست و...و... من نمی دانم شما با چه انگیزه ای وارد شده اید . ولی با اطمینان می توانم بگویم در این کار موفق می شوید . اگر و تنها اگر این رشته را دوست داشته باشید .حالا با چه کلکی می شود این رشته را دوست داشت ؟ این چیزی است که من نمی توانم کمکی بکنم . خودتان باید راهی پیدا کنید .

ـــ  این شغل هم مثل هر شغل دیگری مزایا و معایب خودش را دارد . در نهایت این رشته در شاخه امور بالینی و کلینیکی قرار می گیرد . یعنی به طور مستقیم وظیفه اش حل مشکلات و رهائی انسانها از درد و رنج است . شما با درد و رنج و بدبختی سروکار دارید . همانطور که یک پزشک در ارتباط مستقیم با این مسائل است . کسی از فرط خوشی به سراغ شما نمی آید . می خواهم بگویم اگر تحمل فضای خاص این شغل را ندارید بهتر است اصولا وارد این کار نشوید و بعد از فارق التحصیلی هم مثل خیلی های دیگر شغل دیگری انتخاب کنید .

ـــ روان شناسی بالینی به هیچ وجه یک روش مشخص و تعریف شده نیست . هرشغلی فرمول های خودش را دارد . یک مکانیک مثل هرمکانیک دیگری برای تعمیر فلان جای موتور از یک روش مشخص استفاده می کند . تفاوت فقط در اجرای یک روش مشخص است .اما در روان شناسی بالینی اغلب مسائل سلیقه ای است . شما در نهایت به یک مکتب خاص علاقه پیدا می کنید و درمان هم در راستای روش های همان مکتب به دست می اید . به همین دلیل با روان شناس دیگری که از مکتب دیگر استفاده می کند خیلی فرق می کنید .

ـــ  هیچ کس نمی تواند به شما بگوید پیرو چه مکتبی باشید . شما باید خودتان به آن برسید . یعنی تمام مکاتب را امتحان کنید و در نهایت به یکی بیشتر علاقه مند شوید . گرایش من روانکاوی است . شما شاید اگزیستانسیالیست باشید . یا شناخت درمانی را انتخاب کنید . بستگی به روحیات و علاقه و سلیقه شما دارد .

ــ کتاب های پایه مثل نظریه های شخصیت  را حتما خوانده اید یا خواهید خواند . هرمکتبی یک فصل را به خود اختصاص می دهد . همگی هم در نظر اول جذاب و منطقی هستند . همه هم به نظر درست می گویند . من وقتی این مکاتب را برای بار اول شناختم دقیقا همین نظر را داشتم . حالا با اطمینان می گویم روان شناسی یعنی فروید و دیگر هیچ ! شما احتمالا با من مخالف هستید . شاید بعدا به نتیجه ای که من رسیدم برسید و یا خیر . به هرحال یکی زا باید انتخاب کنید و این انتخاب با صرف زمان و آزمایش های مختلف به دست آمده باشد .

  نظریه های شخصیت  مثل اغلب درس های این رشته مشکل نیست و با یکی دو روز مطالعه به راحتی پاس می شود . اما هرکدام از این مکاتب برای فهم نیاز به زمان بسیار بیشتری دارند . درمان وجودی یا گرایش اگزیستانسیالیستی فقط همین سی چهل صفحه نیست . باید از سارتر شروع کنید و بخوانید و بخوانید و بخوانید . یعنی بدانید از کجا می اید و به کجا می رود .

گول حرفهای قشنگ و به ظاهر علمی را نخورید . روانکاوی یا مکتب فروید بیشترین مخالفت ها را درطول تاریخ به خود دیده است . بالفرض یونگ مکتب بسیار منطقی تری را ارائه می کند . افراد مذهبی و آدمهای معمولی با یونگ به واسطه تاکید بر روی اسطوره ها و مذاهب خیلی بیشتر ارتباط برقرار می کنند . منتهی جناب یونگ با تمام بیماران خانم ارتباط جنــــسی برقرار می کرد و فروید تحت هیچ شرایطی به خود اجازه سواستفاده نداد .

کمپلکس های شخصیتی یونگ باعث شد مکتبش هم مثل خودش صرفا تظاهر به معنویت باشد . در عمل چیزی جز یک سواستفاده چی نبود . نمی خواهم بگویم اگرشما از مکتب یونگ استفاده کنید مثل او هستید . اما در عمل خواهید دید این مکتب کار نمی کند .یعنی نمی شود به طور رضایت بخش از آن برای درمان استفاده کرد . اگر روان کاوی فروید را به طور کامل فهمیده باشید تازه متوجه می شوید که مکتب یونگ صرفا یک برداشت کاملا غلط از فروید است و لاغیر . برای همین هم فروید به یونگ می گفت کوتوله حقیر !

باری . مکاتب زیادی هستند که علی رغم چهره زیبا سیرتی زشت و معیوب دارند . شما هم به خودی خود متوجه تفاوت مکاتب در عمل می شوید . در نهایت مشکلترین مکتب همان مکتب فروید است . بیشترین انضباط و اصول برای درمانگر هم فقط در مکتب فروید دیده می شود . هیچ کدام از مکاتب  چنین مقررات سخت و شدیدی  برای درمانگر قائل نمی شوند . اولین پیش شرط روانکاوی علاوه بر مراحل تحصیلی گذراندن یک دوره کلاسیک روانکاوی است . یعنی حداقل دو الی سه سال هفته ای یک جلسه و  همین موضوع به تنهائی درصد زیادی را از لیست داوطلبان خارج می کند .

ادامه این مکتب در طول تاریخ به لکان و پیروانش می رسد . روانکاوی همیشه رادیکال بوده و لکان هم به عنوان فرزند خلف فروید این رادیکالیسم را تشدید می کند . خوب ٬ یک درمانگر پیرو این مکتب یا همان روانکاو سنتی حق ندارد مثل همکاران خودش تابلو داشته باشد .حق ندارد  در کلینیک یا مطب کار کند . موضوع حق و حقوق قانونی نیست . این انزوا و محرومیت صرفا خودخواسته است . یعنی درادامه ذات اعتراضی و رادیکال مکتب روانکاوی است .یعنی او چهارچوب های رایج روان شناسی بالینی را قبول ندارد و دربست رد می کند .

من هم مثل شما زمان دانشجوئی به فکر منشی زیبا و فضای لوکس کلینیک بودم و به نظرم اوج کار داشتن یک کلینیک لوکس در یک جای خوب بود . حالا اینطور فکر نمی کنم .  شاید شما راه دیگری را انتخاب کنید . در نهایت می خواهم همان جمله اول را بگویم : در نهایت هرکسی باید راه و روش خودش را  پیدا کند و نمی شود این راه را از دیگران یاد گرفت . شخصی و خصوصی است .

در نهایت مکتب باید با شما عجین  شود . مثل نرم افزاری که روی کامپیوتر نصب می شود . شما باید تبلور ان مکتب باشید . این حالت ایده آل است .

ـــ روان پزشک یا روان شناس ؟

دیدگاه روان پزشکی بر داده های علمی و ساختار مغز به عنوان یک سیستم پیچیده و دقیق تاکید دارد . روان پزشکی هم مثل خیلی از رشته های دیگر پیشرفت زیادی کرده است . انها می توانند دقیقا بگویند با افزایش فلان هورمون چه اتفاقی برای یک انسان می افتد . آنها رفتار را با دارو کنترل می کنند و برای همین کار آموزش دیده اند . یعنی سریع تشخیص می دهند و نسخه می نویسند .

روان شناس  جنبه های روحی و معنوی را مورد تاکید قرار می دهد . او از دارو استفاده نمی کند و فقط از کلمات به عنوان ابزار کار استفاده می کند . این دو گاهی با هم کار می کنند . یعنی مراجعان را به هم ارجاع می دهند و یا با هم روی یک بیمار کار می کنند .

فراموش نکنید که به طور سنتی باید با دیدگاه روانپزشکی مخالف باشید و آن را به چالش بکشید . این رقابت در نهایت به نفع هردوی این رشته هاست و باعث رشد می شود . شما حق ندارید رفتار انسان را به عوامل فیزیولوژیک مربوط بدانید . هرچند باید به پایه های فیزیولوژیک مسلط باشید . باید بدانید و بلد باشید . اما در نهایت باید سرسختانه به این دو اصل  ایمان داشته باشید :

ا ) انسان موجودی متافیزیکی است .

۲) انسان موجودی تاریخ مند است .

 

ـــ بازار کار ؟ 

این هم مثل همه رشته های دیگر است . اگر باسواد باشید هیچ وقت بیکار نخواهید بود و هرجائی شما را می خواهند . اگر نه که هیچ .

به طور کلی شرایط جامعه و زمان به نفع این شغل است . زمانی روان شناسی بالینی به شدت لوکس بود . حالا هم همینطور است . اما خیلی بهتر شده و روز به روز هم بیشتر جا می افتد . خلاصه اگر واقعا علاقه مند باشید و تسلط کافی به این رشته داشته باشید هیچ وقت بیکار نخواهید بود .

شرط اصلی کیفیت است . یک پزشک خوب . مکانیک خوب . رستوران خوب . معلم خوب . همیشه مشتری های خودشان را دارند و باید برای دیدن آنها مدتها انتظار کشید . روان شناس هم همینطور . اگر کار شما خوب باشد مراجعان شما خود به خود زیاد می شوند . من از شما راضی هستم و به دوستم هم توصیه می کنم پیش شما بیاید . به همین سادگی .

زمین بازی درمانگر زندان و بیمارستان و تیمارستان و...است . این ذات این شغل است . همانطور که پلیس با آدمهای خوب سروکار ندارد . یا به ندرت سروکار دارد . در این شغل ظاهر پرزرق و برق همه چیز را خراب می کند چون با ذات آن سازگار نیست . هرچند یک جراح پلاستیک معروف در جردن مطب دارد و شغلش هم به نوعی لوکس است . اما او یک استثنا است . یعنی نماینده صنف پزشکان نیست . در این شغل هم مثل پزشکی استثناهائی وجود دارد . فراموش نکنید که ذات شغل شما چیست و برای چه کاری آموزش دیده اید .

ـــ عموما مردم از روان شناس خوششان نمی اید . من به شخصه ترجیح می دهم در یک جمع غریبه شغلم را پنهان کنم . این جمله کلیشه ای و عوامانه : اگه روانشناسی بیا منو روانشناسی کن ! را بارها خواهید شنید . یا این که دوست دارند با شما مشورت کنند . والدینی که  از فلان مشکل کودک تا کسی که بیخوابی دارد . اینها برای دوران دانشجوئی بسیار خوب است و مقدمه ای برکارجدی و حرفه ای است .

در عین حال اغلب مردم درگیرتصور ایده ال از روان شناس هستند . یعنی همان موجود خردمند و کاملی که همیشه لبخند بر لب دارد . لطفا در دام این باور ها نیفتید . تصور ایده الیستی سم مهلکی است که شما را از یک درمانگر به یک هنرپیشه تبدیل می کند . یعنی کسی که نقش همان روان شناس کلیشه ای را بازی می کند .

بالفرض مثال اغلب مردم از من انتظار دارند که به خاطر این شغل عصبانی نشوم یا فکر می کنند من حق ندارم خطا بکنم یا کنترلم را از دست بدهم . در نظرهای این وبلاگ همیشه این نظر هست که تو دیگه چرا ؟ تو که روان شناسی ؟! 

 بله درست است . منتهی آنها فرق بین زندگی عادی و جلسه درمان را نمی فهمند . مثل این است که بگوئیم یک جراح همیشه باید ماسک عمل بر صورت داشته باشد و یا یک مکانیک با آچار و لباس روغنی  به خواب برود . این انتظارهای کلیشه ای و عموما بچه گانه تبلور همان چیزی است که در روان شناسی عمومی خواندید . یعنی مقاومت .

مقاومت در جلسه درمان بزرگترین دشمن درمانگر است . در جامعه هم همیشه مقاومت هست . دقت کنید که این مقاومت عمدی نیست و اغلب ناهشیار است . یعنی طرف حرفش به نظرخودش منطقی است و نمی تواند بفهمد چقدر مضحک و بچه گانه است . به نظرانها کاملا منطقی است که یک فارق التصیل روانشناسی باید مثل یک مرتاض . فیلسوف و عارف باشد .

ــ روان شناسی بالینی به طور طبیعی نیاز به شناخت عمیق از انسان دارد . شما باید ادبیات و فرهنگ کشور خودتان را به طور کامل بشناسید . تاریخ را هم همینطور . باید خیلی چیزها را بدانید که مطلقا در کتب درسی دانشگاهی یافت نمی شود . هیچ کسی حتی با مدرک دکترا نمی تواند بدون اطلاعات و معلومات جنبی در این رشته موفق شود . عرفان سنتی ایرانی بسیار مهم است . دین هم همینطور . در جلسات درمان موضوعات مختلفی مطرح می شود که قطعا باید به آنها مسلط باشید . در روانکاوی توپولوژی ٬ زبان شناسی و فلسفه هم به این لیست اضافه می شود . رک و راست بگویم . چیزهائی حاشیه ای و اطلاعات جانبی در این شغل به اندازه کتاب های تخصصی مهم و حیاتی هستند .

ـــ در این شغل چقدر پول هست ؟ خوب . اگر دنبال پول هستید این شغل برای شما مناسب نیست . در این شغل مثل خیلی مشاغل دیگر دستمزد تابعی از زمان است . یعنی مثلا روزانه پنج تا مراجع می بینید و هرکدام فلان مبلغ می دهند . یعنی از یک حد مشخص نمی تواند بیشتر باشد . مگر این که مثلا در فلان کلینیک سهامدار باشید و یک سری مسائل دیگر که می تواند درآمد شما را افزایش بدهد . یک دندان پزشک درآمد بیشتری دارد . ولی او هم از یک حدمشخص فراتر نمی رود .یک نمایشگاه ماشین از همه ما خیلی بیشتر درمی آورد . یک سوپرمارکت هم همینطور . خلاصه این که انگیزه های مالی در مشاغل دیگر به طرز خیلی ساده تری رفع می شوند .

روان شناسی بالینی از دانشگاه می اید و یک تخصص است . اما در عمل رگه های غلیظی از معنویت و مختصات انسانی دارد . شما اگر به پول فکر کنید قطعا افت خواهید کرد . شما مجبورید و الزاما باید جنبه های معنوی را حفظ کنید . چندی قبل شاهد جنگ و دعوای دوسه نفر از همکاران برای حضور در تلویزیون بودم . تلویزیون را به خاطر معروفیت و سرازیر شدن سیل مریض ها می خواستند .

خوب . اصولا روان شناس در تلویزیون غلط اندرغلط است . تا چه رسد به انگیزه های مالی . مگر چند نفر را می شود در روز ویزیت کرد ؟ مگر می شود مثل مسلسل مراجع دید ؟ بیزنس در شان شما نیست . هیچ وقت فراموش نکنید که پول باید یک موضوع فرعی باشد . وگرنه کارشما تمام است .

بارها و بارها از مراجعان خودم شنیدم که پیش فلانی می رفتند و در جلسه بعد ایشان فراموش می کرد جلسه قبل چه اتفاقی افتاده و مدام انها را با هم اشتباه می گرفت . بله وقتی در روز بیست یا سی نفر را ویزیت کنید مگر می توانید آنها را بشناسید یا یادتان بماند ؟ مگر می توانید رابطه درستی برقرار کنید ؟

ــــ این شغل سخت است ؟ شاید بعضی از همکاران بگویند نه ٬ پاسخ شخص من بله است . رک و راست بگویم به من خوش می گذرد و این کار را دوست دارم .در روز بیشتر از سه یا چهارنفر نمی بینم . بین هردو حداقل سه ربع یا نیم ساعت باید فاصله باشد . بعضی از همکاران روزانه پانزده یا بیست نفر را می بینند و بین دومراجع دو الی سه دقیقه فاصله است . من با همین سه چهارنفر خیلی خسته می شوم  به نظرم این همکار عزیز هم بعد از مدت کوتاهی یا از نفس می افتد . یا کیفیت کارش پائین است و یا هردو .

همین حالا خیلی از دوستان هستند که مدتهاست برای من پیغام گذاشته اند . اغلب هم عجله دارند . متاسفانه من نمی توانم به دلیل این که مراجعان انتظار کمتری بکشند سرعت کار را بالا ببرم . قطعا می شود دوبرابر کار کرد و دوبرابر هم درآمد داشت . ولی من ترجیح می دهم همین ریتم را حفظ کنم . چون نگران کیفیت هستم . اگر کسی مطمئن است افت نمی کند می تواند روزی چهل تا مراجع داشته باشد .

ـــ کدام قسمت از کار سخت تر است ؟ به طور کلی روانشناس با مسائل مختلفی سروکار دارد . از یک زوج ناراضی که میخواهند از طلاق جلوگیری کنند تا سایکوز . از چند توصیه کوچولو تا یک درمان طولانی و کامل .

در کتب تخصصی روش های مختلفی را بیان می کنند . انتقال و پیگیری و ..

خوب . هردرمانگری نهایتا به روش خاص خود می رسد . پیگیری مثال خوبی است . مراجعی که چهارجلسه آمده و جلسه پنجم نمی اید . من به شخصه پی گیری نمی کنم . مطمئنم به موقعش بر می گردد . او نباید به اصرار من اینجا باشد . هروقت بتواند یا بخواهد خواهد آمد . به نظرم این درست است . می شود زنگ زد و پی گیری کرد . من دوست ندارم پی گیری کنم و به نظرم غلط است .

عموما هرچه از مشاوره به سمت درمان برویم کار سخت تر است .ولی حتی ساده ترین مسائل هم می توانند بسیار مشکل و طاقت فرسا باشند . این شغل پراز پارادوکس است .و به ندرت چیزی قابل پیش بینی است .

ـــ دستاوردها و نتایج این شغل عینی و ملموس نیست .  تنها وسیله یک روان شناس کلمات است . او به تدریج متوجه تغییرات مثبت دز مراجع می شود . اما یک مکانیک دقیقا می بیند فلان قظعه موتور را درست کرده یا مهندس عمران شاهد رشد عینی ساختمان است . در روان شناسی هیچ چیزی قابل لمس و عینی نیست و این می تواند در اوائل کار شما را سرخورده یا ناامید کند .

ــــ اساس این شغل رابطه نزدیک با مراجع است . آن چه در روانکاوی به نام انتقال معروف است تقریبا مورد پذیرش همه مکاتب است . در هیچ شغلی این همه نزدیکی و صمیمت به وجود نمی آید . در نهایت اگر کسی خیال سواستفاده دارد این شغل برایش بهشت است . بارها و بارها مراجعان برای من از سواستفاده های مختلف توسط دیگر همکاران گفته اند . اقای دکتری که قبلا در دانشگاه ما بود در این زمینه رکورد دار است . یعنی  هفت یا هشت نفر از خانمهای مراجع  از مقاصد سو ایشان شکایت داشته اند . تصور کنید که این هشت نفر فقط جزو مراجعان من هستند و مشتی نمونه خروار !  آمار اصلی چقدر است ؟ نمی دانم .

هرچقدر تعصب بیشتری روی شغل و مکتب خود داشته باشید احتمال لغزش هم کمتر می شود . هیچ وقت یادتان نرود که علاقه بیمار متوجه خود شما نیست . بلکه جایگاه شما سوژه اصلی علاقه بیمار است . اجازه ندهید هویت خود به عنوان درمانگر را از دست بدهید یا ازشما بگیرند . در هرحال اگر می خواهید درمانگر بمانید  روی اصول حرفه ای تعصب داشته باشید . همانطوری که آن اقای دکتر دیگر درمانگر نیست . یک سواستفاده گر است . نام درمانگر برای شما مقدس است .برای این نام سالها اموزش دیده اید و زحمت کشیده اید . آن را حفظ کنید .

ـــ  بچه گربه ها هنگام بازی کردن شکار را تمرین می کنند و چنگ و دندان ظریف خودشان را به همین ترتیب قوی می کنند . دانشجوی روان شناسی هم مدام باید همین کار را بکند . یعنی تئوری های روان شناسی را در عمل اجرا کند . اختلالات مختلف را ببیند و تشخیص بدهد . بتواند دیگران را انالیز کند . رفتار آنها را پیش بینی کند و به جائی برسد که خطا نداشته باشد . دنبال مریض بگردد و سعی کند از دوستانش به عنوان کیس های بالینی استفاده کند .

دوران دانشجوئی  دوست داشتم از نزدیک کار یک روان شناس را ببینم . چندبار به عنوان مریض به کلینیک های مختلف رفتم . توصیه می کنم شما هم این کار را بکنید . خودتان متوجه می شوید فرق بین درمانگر خوب با بد چیست و چه نکاتی از همه مهمتر هستند .

وقتی از کارشناسی عبور میکنید و به کارشناسی ارشد می رسید . تازه می فهمید تمام مطالب مهم در همان دوره کارشناسی بوده و کارشناسی ارشد چندان مطلب جدیدی ندارد . دکترا هم به همین ترتیب . دوره کارشناسی را جدی بگیرید . مهمترین و پربارترین دوره آموزشی همین دوره است .

ـــ این شغل برای آدم مضر است ؟

جواب خیر است . منتهی روان شناس بالینی می تواند خیلی خسته و فرسوده شود . همچنین به واسطه این که مدام با انسانها سروکار دارد به تدریج  منزوی خواهد شد . یعنی دیگر حال و حوصله معاشرت های دوستانه را ندارد . این هم لزوما به معنی خطر نیست . به هرحال او باید همیشه مواظب سلامت روانی خود باشد . یعنی چک کردن دوره ای و مداوم .

روان شناس ها دیوانه می شوند ؟  این شهرت متعلق به روانکاوها است . در حقیقت سلامت روانی روان شناس ها بهتر از دیگران است . اما یک روانکاو  به واسطه عظمت و پیچیدگی این علم دچار نوعی شیفتگی و جذبه خاص می شود . همان حسی که به ستاره شناسان و یا متخصصین رشته های علوم مثل فیزیک محض دست می دهد . بی نهایت انسان را غرق و مجذوب می کند .

در عین حال روان شناس هم ممکن است دچار این جذبه بشود . یعنی دیگر به مسائل دیگر چندان توجهی ندارد . بعضی از روان شناس ها و یا روان کاوها به واسطه تسلطی که بر هنجارها و نرم های جامعه دارند کم کم دیگر لزومی به این نمی بینند که مثل مردم عادی نقاب عقلانیت را بر چهره داشته باشند . آنها همیشه خودشان هستند . یعنی چیزی را پنهان نمی کنند و دنبال تایید دیگران نیستند . لاجرم ممکن است کارهائی بکنند که به نظر دیگران دیوانگی است .

من دانشجو بودم و به یک  عروسی دعوت شده بودم که فقط داماد را می شناختم . می دانستم اقای دکترجزائری هم در بین مهمانها هست . ولی هنوز ایشان را نمی شناختم . از هرکسی پرسیدم ایشان را نمی شناخت . بعد از شام دیدم آقائی نشسته یک گوشه و کراواتش را نمک می زند ! پیش خودم گفتم اگر یک روان شناس دیوانه بین این جماعت باشد همین آدم است . رفتم جلو و گفتم سلام اقای دکتر ! ایشان هم جواب داد سلام عزیزم !  خلاصه حدس من درست بود . البته علت نمک زدن این بود که لکه چربی روی کراوات افتاده بود و نمک چربی را از بین می برد . شاید یک آدم عادی از ترس قضاوت دیگران این کار را نکند . ولی روان شناس ما یا همان دکترجزائری معروف و محترم اصلا توجهی به قضاوت دیگران نداشت . به طور خلاصه اگر قرار باشد من بین دو روان شناس یکی را انتخاب کنم قطعا آن دیوانه !  حرفه ای تر و بهتر است .

 ـــ بعضی از صفات و توانائی ها می توانند موثر باشند . مثل خوب صحبت کردن . قوه تخیل قوی . قدرت ابتکار ٬ اعتماد به نفس . صبرو حوصله . جذابیت های فردی . و صدالبته هوش .

قدرت تخیل و هوش و اعتماد به نفس حیاتی هستند . بقیه صرفا کمک کننده و تسهیل کننده هستند .

ــ سخن آخر این که دانشجوی روان شناسی باید تا می تواند  بخواند و ببیند و یاد بگیرد . از فیلم های هالیوودی تا مراجع تخصصی . اگر فقط مدرک را می خواهید همان شب امتحان هم زیاد است . اگر می خواهید درمانگر و روان شناس شوید از همین حالا باید دیوانه وار کار کنید . فروید را خیلی جدی بخوانید . آنالیز و تحلیل روان کاوی فقط با همین راه به دست می آید . یک تابلوی نقاشی . یک داستان . یک وبلاگ . یک مجسمه . یک جمله یا هرچیز دیگری که فکر کنید می تواند سوژه عالی برای انالیز باشد . یک مثل ژاپنی می گوید هیچ کس نمی تواند در برابر شمشیری که دست یک استاد کندو است مقاومت کند . کندو همان هنر سنتی شمشیرزنی است . آنالیز هم یک شمشیر است . هرچیزی را می شکافد و تحلیل می کند به شرطی که در دستان یک استاد باشد .

آنالیز در ابتدا سخت است و آدم مدام به اشتباه می افتد . رفته رفته سریع و قابل اعتماد می شود . بعد تبدیل به چیزی مثل حس ششم یا اشراق خواهد شد . جوری که خودت نمی توانی باور کنی .

یعنی از جز به کل رسیدن . از یک رفتار بتوانی بقیه چیزها را حدس بزنی . از یک قطعه پازل به کل پازل برسی . از حال به گذشته و آینده . تمام مکاتب روان شناسی به دنبال همین موضوع هستند . هرکدام به روش و شیوه خاص خود .

باری . در کلام اخر . این شغل خوب است اگر دوستش داشته باشی . خوب نیست اگر علاقه ای نداشته باشی . اگر عمیق و حرفه ای باشی مدام چیزهای خوب گیرت می اید و زندگی ها را نجات می دهی . اگر بد و بیسواد باشی انسانها را نابود خواهی کرد . یعنی ضرری که گسترش پیدا می کند . به فرزندان ان فرد و همسرش و اطرافیانش و....یعنی خیلی بدتر از آن که فکر می کنی . می شود معجزه کرد یا سواستفاده . می شود درمان کرد یا بیماری افرید و...و....

همه چیز بستگی به خودت دارد . تو کدام را می خواهی ؟

کوتاهش کنم . انچه  خواندی  من با تجربه و علم ناچیزم گفتم و بازتاکید می کنم نظرشخصی من است و پاسخ واقعی را از اساتید بخواهید . اما فراموش نکنید روانشناسی بالینی خیلی شخصی است . یعنی تجربه ها چندان قابل انتقال نیستند . خودتان بگردید و پیدا کنید و درنهایت صاحب آن شوید . همین .

 

ارشیو 45  نستعلیق

 

۵۲--

 

نستعلیق

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

53 people liked this - Aban, divorce, and 51 more

 

 برای تو می نویسم . توئی که نمی خوانی . شاید بعدا  این چندسطر را برای تو بخوانم . بگذار بماند برای یک زمان مناسب . یکی از آن شب ها ٬ یکی از آن شب ها که بارانی است . می خواهم صدای من و باران با هم به گوش تو برسد . گاهی آرام و گاهی تند ٬ قطره و کلمه و طوفان . 

ــ  اینجا میائی و همیشه چیزی برای من داری . مدام به تو می گویم مرسی ٬ خیلی ممنون .حوصله ات سر می رود و ساکت می شوم . ای کاش قدرشناسی مثل یک قضیه ریاضی قابل اثبات بود . یک بار می توانستم واضح و روشن ٬ روی یک صفحه سفید ٬ قضیه ای را ثابت کنم که در نهایت به این نتیجه برسد . به یک کلمه ٬ کلمه ای مثل ممنون . بعد یک علامت !  یا همان فاکتوریل  جلویش بگذارم تا بینهایت بشود  . هزار هزار هزار بار ممنون . انقدر ممنون که در صفحه هیچ ماشین حسابی جا نمی شود . یک ممنون با علامت بی نهایت در کنارش . از صمیم قلب .

ــ  در زندگی من برف های سنگین زیادی آمده است . از آن روزی می ترسم که ردپای تو را بر برف ببینم . می گویند مردن از سرما مرگ راحتی است .  تو باور نکن ٬ جائی نرو .  یخ می زنم .

ــ  مینیاتور ٬  مژگان خمیده و ابروی کمانی . دوست دارم وقتی جلوی آینه هستی تماشایت کنم . دخترانی که در تابلوهای مینیاتور هستند همگی ارایش دارند . این نکته را وقتی ارایش می کردی کشف کردم .

 

ــ وقتی ده دوازده روز از آشنائی ما گذشت به تو آدرس اینجا را دادم . فردای آن روز فهمیدم  دیگر نمی خوانی . گفتی سابقه ات خراب است . از اندوه صدایت دلم لرزید .

ــ  زمانه عوض شده است . دوران بدی است .عاشقی روز به روز سخت تر می شود . نمی شود غزل حافظ خواند . بیدل و مولانا ٬ زبان آدم درقافیه ها به لکنت می افتد . بقالی ها  سوپر شده اند و  پشت ویترین کانــ دوم گذشته اند . سال طاعون . سال وبائی ٬ هرصفحه تقویم روز سگ است و سیاه سال کفتار . نسل لیلی و شیرین در حال انقراض است . می گویند آخر زمان نزدیک است . منتظران منجی همگی کلاشینکف دارند و برای ظهور دقیقه شماری می کنند . نزم افزاری اختراع شده که شعر می گوید . همسان گزینی ٬ روی تابلوی سلمانی ها نوشته گریم داماد ٬ فروغ گفته بود نام آن کبوتر غمگین که از دلها گریخت ایمان است .

 بگذار یک دل سیر نگاهت کنم .

ـــ  گاهی کلافه می شوی ٬  از من می پرسی تو دیگه از کجا پیدات شد ؟

اینجوری نگو ٬ از یک جای دور آمده ام . به اندازه تمام عمرم راه آمدم . سالهای سال و بارگران ٬ خستگی که هیچ ٬ نفسم از این همه شیب بریده است . نگو تو دیگه از کجا پیدات شد . بگذار باور کنم میهمان سرزده نیستم . بگو در انتظار من بودی . بگذار دلم خوش باشد .

ــ   اول راهنمائی بودم .معلم ادبیاتی داشتیم که روی کفتار را سفید می کرد . آقای  معلم  بچه ها را زیر میز حلبی خودش حبس می کرد .  همیشه چهارپنج نفر از بچه ها زیر میز چپیده بودند . هر از گاهی با لگد به سرو صورت آنها می زد .روزی دماغ یکی از بچه ها شکست . یک بار با لبه خط کش من را زد . مغرورتر از آن بودم که التماس کنم و دستم را عقب بکشم . انقدر زد که خودش خسته شد . وقتی تنبیه تمام شد حالم به هم خورد و ضعف کردم . قرار بود این اقا به ما شعر و غزل یاد بدهد .از روی کتاب فارسی برای ما شعر می خواند . میان شعر چند فحش رکیک به این و ان می داد . صدای او نفرت آورترین صدائی است که در تمام عمرم  شنیده ام . اما حیثیت غزل و رباعی پیش من محفوظ و دست نخورده ماند . حسرت یک آخ را به دل آن حیوان هار گذاشتم . یک مو از سر قصیده کم نشد .

برای همین خیالم از تو راحت است . هرچند می دانم دختری مثل تو همیشه تحت تعقیب است . بنز و ایکس تری و سگ و شغال ٬ اینها رقیب نیستند . کاریکاتورند . من غزل را در ده دوازده سالگی حفظ کردم .حالا که گرگ باران دیده ام . چه کسی جرات دارد تو را از من بگیرد . در دست انها چیزی جز برند و مارک نیست . سرتاپای انها تولید چین و تایوان است . تحت لیسانس که چه عرض کنم ٬ زیردیپلم هم نیستند .برق برود بیچاره می شوند . من دست بافم . از نسل فرهاد .خودت جای شلاق را بر تنم دیده ای ٬

من دوسال آزگار خدمت کرده ام .زیر دست یک گل بنفشه ٬ همان که در باغچه پادگان روئیده بود . همین هذیانها ثابت می کند از نسل مجنونم . رنگ من گیاهی است . تغییر نمی کند . پوست گردو و انار ٬ بوی خاک باران خورده ٬  بوی برگ خشک .

من آن دردم که باقی مانده ام از باده پیشین

بگردان تا بگردم با تو دور واپسین را هم ...

ـــ دیروز بود یا پریروز ٬ تصادفا همدیگر را در خیابان دیدیم . تو را با آن ماشین نشناختم . یک جورائی غریبه بودی . وقتی نامم را صدا زدی تازه تو را شناختم . باور کن تقصیری ندارم . در هیچ تابلوی مینیاتوری ماشین هزارمیلیونی نیست . نسخه  pdf حافظ به دل من نمی نشیند . نسخه اسکن شده نستعلیق بی معنی است . همه ماشین های هزارمیلیونی مثل هم راه می روند . من دوست دارم صدای قدمهای ارام تو را بشنوم . 

ــ خانه ات را مثل خانه خودم دوست دارم . بار اول کمی معذب بودم . خندیدی و گفتی خانه خودت است .حرفت  را باور کردم ٬ چه شب ها که در خانه تو صبح کردم .قبلا هم به تو گفته ام .هرچه بگوئی باور می کنم . من هیچ وقت به زشتی و پلیدی اعتماد نداشته ام . به تو ایمان دارم .به تو هیچ شکی ندارم . زیبا و دلفریبی ٬ صدایت چون جویبار ٬ باران و زمزمه . رویای تلخ تو ٬ دریا .

ــ هربار  دستت پر است . خانه ام پر از شکلات است . پر از گل ٬ پر از عطر . پر از چیزهای خوب ٬ پر از صدای تو .

 می خواهی وانمود کنی این همه لطف و مهربانی عادی است . ظرف ها را می گذاری توی یخچال . زیرلب می گوئی کم است . دیشب پختم و برای تو هم کمی کنار گذاشتم .

فردا ظهر غذا را گرم می کنم . خانه پر از مهربانی می شود .

فکری هم به حال چشمانم بکن . نگذار گرسنه دیدار تو باشند . نگذار تشنه لمس گیسوانت بمانم . هر روز با دست پر بیا ٬ با دستانی که پر از نوازش است .

یک شیشه بزرگ عطر ٬ آن را درون یک جعبه زیبا بگذار ٬ جعبه ای با روبان سرخ ٬  عطری که بوی نفس های تو دارد . 

  می خواستم برای موبایل جلد بخرم . فروشنده گفت چندخریدی ؟ گفتم هدیه است . سوتی کشید و گفت طرف تو را خیلی دوست دارد .

آمدم بیرون ٬ دلم گرفت ٬

 ماه با نور خود بر آب و باران  نیش می زد .

ناامیدم نکن ٬ درد من با این چیزها دوا نمی شود . یک چیز بهتر می خواهم . مرا به رویاهایت ٬ دریاهایت ببر ٬ می خواهم صدایت را بشنوم . تشنه نوازش و زمزمه ام .  

 

ستاره ای در کلمه بگذار و به اسمانم روانه کن

بسیار تاریکم .......

 

 

ارشیو 44

 

۵۱ ــ

 

دوربین های دوچشمی

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

اصولا یکی از علائم کلاس و اتیکت ٬ داشتن چند عدد  هابی است . من هم مثل هر آدم باکلاس و متشخصی چند تا هابی خیلی شیک دارم . یکی از این هابی ها  دیدزدن و چش چرونی و تماشا کردن است .

به هرحال این هابی هم مثل بقیه آنها نیاز به یک سری وسائل و تجهیزات دارد . اصلی ترین و مهم ترین وسیله برای نگاه کردن از فاصله دور دوربین است . راستش من از دوران بچگی علاقمند به این وسیله بوده ام و انواع و اقسام آنها را هم داشته ام یا با آنها کار کرده ام .

از مدتها پیش تصمیم داشتم پستی درباره دوربین های دوچشمی بنویسم و مثل خیلی از تصمیمات دیگرم مدام به تعویق می افتاد . نهایتا رسیدیم به امشب و حالا تجربیات و اطلاعات من در باره دوربین های دوچشمی در این پست به سمع  شما می رسد !

ساده ترین و ارزان ترین نوع دوربین های دوچشمی به نام دوربین های اپرا معروفند . همان دوربین هائی که در تئاتر و امثال آن استفاده می شود . این دوربین ها در واقع از یک جفت تلسکوپ ساده تشکیل شده اند . هرکدام از این تلسکوپ ها هم دوتا عدسی در امتداد هم دارد . این دوربین ها بیشتر اسباب بازی هستند تا دوربین واقعی ٬ قدرت بزرگنمائی و میدان دید آنها هم بسیار محدود است . من یکی دارم که البته از نوع مرغوب هم هست . ولی جز در صحنه تئاتر و اپرا هیچ کاربرد دیگری ندارد . ساختار این دوربین ها ناقص است و حتی مرغوبترین نوع آنها هم بی فایده است .

نوع دوم دوربین منشوری است . یعنی یک دوربین واقعی ٬ این دوربین ها به واقع ابزار پیچیده ای هستند و از قطعات مختلفی تشکیل شده اند .

ساختمان اصلی هردوربین منشوری در هر چشم . از یک عدسی شیئی ٬ دوعدد منشور شفاف ٬ حداقل یک عدسی میدان و یک عدسی چشمی مثبت تشکیل شده است . دوربین های منشوری از لحاظ طرز قرارگرفتن منشورها و مسائل فنی مربوط به منشور به دو دسته پورپریزم و روف پریزم تقسیم می شوند که اغلب دوربین ها از نوع پورپریزم هستند .

وقتی یک دوربین را در دست بگیرید روی آن علائم و اعدادی نوشته شده که نمایانگر قدرت و میزان بزرگنمائی آن است . مثل 8x50  یا  6x35     

اولین عدد سمت چپ یعنی قدرت بزرگنمائی دوربین است . یعنی یک دوربین 8x50بیشتر از یک دوربین 7x50  قدرت بزرگنمائی دارد .

دومین عدد از سمت چپ به معنای قطر عدسی چشمی است . البته به میلیمتر ٬ عدسی چشمی همان عدسی است که با چشم شما تماس دارد و از آن به داخل دوربین نگاه می کنید و همان عدسی کوچکتر دوربین است که به سمت شما است .   یک دوربین 6x30 عدسی چشمی دارد که 30میلیمتر قطر دارد .  

در دوربین ها یک فاکتور مهم دیگر هم هست . که روشنائی نسبی نام دارد . مجذور نسبت قطر عدسی چشمی بر بزرگنمائی دوربین را روشنائی نسبی می نامند . اگر دوربین را به اندازه طول یک دست عقب ببرید و به داخل عدسی چشمی نگاه کنید ٬ در داخل عدسی چشمی دایره شفاف کوچکی می بینید که به مردمک عدسی معروف است .

دوربین های دید شب دارای روشنائی نسبی زیادی هستند . دوربین های دید شب مادون قرمز و...هم وجود دارد . اما بسیار گران و تخصصی است . بیشتر نیروهای نظامی از آن استفاده می کنند ولی وقتی می گوئیم فلان دوربین دید شب است منظور این ها نیست . بلکه منظور این است که روشنائی نسبی زیادی دارد . دوربین 7x50 یک دوربین دید شب است . یعنی علاوه بر این که در روز هم تصویر خیلی خوبی دارد در شب هم از آن می شود استفاده کرد . من به شخصه علاقه زیادی به دوربین های 7x50 دارم .هرچند که بزرگ و سنگین هستند .

دوربین های استاندارد دیدشب ارتش آمریکا هم همین دوربین های 7x50 هستند . البته در این چند ساله اخیر انواع دوربین های الکترونیکی و لیزری و...ساخته شده که وسایل بسیار عالی و فوق العاده ای هستند . اغلب آنها فاصله یاب لیزری هم دارند . یعنی  می گویند آن چیزی که نگاه می کنید چقدر از شما فاصله دارد . ولی ما فعلا داریم راجع به دوربین های منشوری کلاسیک حرف می زنیم .

یک فاکتور دیگر هم هست به نام میدان دید ٬ فرض کنید که شما از یک پنجره کوچک به بیرون نگاه کنید و طبعا منظره ای از بیرون را خواهید دید . حالا از یک پنجره بزرگتر نگاه کنید . بدیهی است که منظره و دید وسیع تری در برابر شما خواهد بود . این همان میدان دید است . یعنی وقتی با دوربین نگاه می کنید چقدر دید دارید و وسعت آن چقدر است .

میدان دید به دوطریق تعریف می شود . یکی زاویه رویت برحسب درجه و دیگری قطر میدان در فاصله نهصد متری ٬ اگر شما به دیدن یک مسابقه فوتبال بروید و با خودتان دوربین ببرید متوجه ارزش میدان دید می شوید . دوربینی با میدان دید بالا بیشتر زمین را یکجا به شما نشان می دهد . ولی اگر میدان دید کم باشد مدام مجبورید بازیکنان را تعقیب کنید .

در جنگ جهانی دوم دوربینی به نام سارد ساختند که از لحاظ میدان دید بی نظیر بود و برای خدمه بمب افکن ساخته شده بود . منظور مسلسل چی هائی است که وظیفه شکار هواپیمای جنگنده دشمن را برعهده داشتند . نگاه کردن از داخل آن مثل نگاه کردن از پنجره اطاق بود . منتهی این دوربین بسیار سنگین و حجیم است و شما نمی توانید آن را با خودتان به هرجائی ببرید .

خوب ٬ این ها فاکتورهای اصلی بودند و ما به طور کلی و غیرتخصصی انها را بررسی کردیم . اما عوامل دیگری هم وجود دارند .

نوری که وارد دوربین شما می شود از چندین عدسی و منشور عبور می کند . در هر عبور وبازتاب مقداری از انرژی نورانی به هدرخواهد رفت . این امر باعث افت کیفیت و تاریکی تصویر خواهد شد .

در دوربین های مرغوب سطوح عدسی و منشورها  با موادی مانند فلوئور منیزیم پوشانده می شود که این کار باعث جلوگیری از اتلاف انرژی نورانی می شود . این دوربین ها دارای عدسی های رنگی هستند . یعنی عدسی آنها زرد یا ارغوانی و ابی به نظر می آیند که به دلیل وجود مواد مزبور است . در بعضی از دوربین ها هم فقط سطوح داخلی  با این ماده پوشانده شده که طبعا ارزانتر هستند .

کیفیت دید در دوربین هائی که به طور کامل دارای این مواد هستند به طرز واضحی بهتر از دوربین های ساده است . دو دوربین با قدرت بزرگنمائی مشابه ممکن است قیمت های کاملا متفاوتی داشته باشند . وطبعا تصویر آنها هم یکی نیست زیرا موارد زیادی هست که در کیفیت دوربین ها تاثیر می گذارد . یکی از آنها هم همین فلوئور منیزیوم است .

عدسی دوربین های گرانقیمت با دقت و تامین بیشتری نصب می شود و هیچ وقت از تنظیم خارج نمی شود . ولی دوربین های متوسط بعد از مدتی به خاطر تکان و ضربه از تنظیم بیرون می روند .

مارک های مختلفی در دنیای دوربین وجود دارد . بهترین و حرفه ای ترین دوربین ها عبارتند از بوش ولمب ٬ زایس ٬ لایتز ٬ هنسولت ٬ رس ٬

همچنین مارک های ژاپنی هم اغلب خوب هستند . دوربین های روسی هم در بازار بسیار زیادند که بیشتر انها فقط شکل دوربین را دارند و در واقع اسباب بازی هستند . دوربین های روسی از حدود بیست تومان شروع می شوند . من به هیچ وجه خرید انها را توصیه نمی کنم .هرچند انواع مرغوب و گران هم دارند . دوربین های درجه یک اروپائی تا چند صد هزار تومان هم می رسند . 

شرکت صدرا وابسته به صنایع دفاع در این چند سال اخیر شروع به تولید دوربین کرده است که اتفاقا کیفیت انها هم قابل قبول است . من سه سال قبل یکی برای دوست دختری خریدم که ان موقع با هم بودیم و خیلی به این چیزها علاقه داشت . تصور می کنم حدود هفتاد تومن بود . چندی پیش هم یک دوربین دیگر از همین مارک خریدم که  زوم هم داشت  10x_30x50 و قیمتش شصت تومن بود . البته دوربین درجه یکی نیست ولی بد هم نیست .من آن را توی جیپ گذاشته ام . ارزان است و اگر دزد ببرد خیلی دردم نمی اید .

 مشخصات این دوربین . یعنی بدون زوم از 10 شروع می شود و با زوم ماکزیمم به 30 می رسد . زوم یک دسته است که کنار دوربین گذاشته اند و شما با آن می توانید قدرت بزرگنمائی را تغییر دهید .البته میدان دید فدای بزرگنمائی می شود . یعنی هرچه زوم بالاتر می رود میدان دید کاهش خواهد یافت .  

بهترین دوربینی که من تا به حال داشتم یک دوربین ژاپنی زوم دار بود که کیفیت و قدرت آن مافوق تصور بود . من تا این لحظه دوربینی مثل ان ندیده ام . متاسفانه خیلی ساده آن را از دست دادم  .

 ارتش عراق از دوربین های روسی 8x35  استفاده می کرد که بدنه سبزرنگ ارتشی داشتند . هنوز هم تک و توک در بازار دیده می شوند که در واقع غنیمت هستند و بچه های سرباز ار جبهه می آوردند . ممکن است ظاهر خفن آنها شما را به اشتباه بیندازد و یا راجع به کیفیت آنها چیزهای عجیب و غریبی بشنوید . ولی در واقع دوربین های کاملا متوسطی هستند و هیچ چیز خاصی در آنها نیست .

ارتش ایران از دوربین های تلسکوپ ـ پیروسکوپی  برای دیده بانی ستاد و توپخانه استفاده می کند . پیروسکوپی یعنی این که از داخل سنگر می توانید بدون بالا آوردن سر میدان را نگاه کنید . مثل وسیله ای که زیردریائی ها با آن سطح اب را نگاه می کنند . این دوربین ها به نام دوربین خرگوشی معروفند و آمریکائی هستند . کیفیت و قدرت آنها واقعا بی نظیر و اعجاب آور است .ولی خرید و فروش آنها کاملا ممنوع است و اگر چنین دوربینی در دست شما ببینند به دردسر می افتید . به این دلیل ساده که جزو اموال ارتش هستند .

تلسکوپ های مختلفی هم در بازار وجود دارد . این نوع دوربین های تک چشمی به نام نقطه یاب نامیده می شوند . قدرت آنها زیاد است ولی میدان دید کمی دارند . درضمن فقط برای دیدن صحنه های خیلی دور مناسب هستند . نوعی که برای رصد ستاره ها به کار می رود  چندان به درد تماشای صحرائی نمی خورد .  فقط برای مسافت های خیلی بالا تصویر خوبی میدهد و در مسافت پائین تصویر بسیار کدر است و قابل دیدن نیست .

 خوب . این هم کیفیت و مشخصات فنی دوربین . و اما با دوربین چه کارهائی می شود کرد ؟

راستش من وقتی بچه بودم بیشتر از همه به فضولی در خانه همسایه ها علاقه داشتم ! درضمن همینطوری دوربین بازی را هم دوست داشتم . یعنی فقط با دوربین چیزهای دور را نگاه می کردم .

ولی حالا دوست دارم حیوانات را ببینم . یعنی بروم به یک بیابان یا کوهستان خلوت و دورافتاده . با دوربین حیوانات را پیدا کنم و تماشایشان کنم . مخصوصا پرنده ها ٬ تماشای پرواز و شکار یک قوش یا بالابان ٬ یک روباه ٬ قوچ ٬ گرگ و....

 این کار  بسیار لذت بخش است و من هر ازگاهی که فرصت کنم حتما سراغش می روم . منتهی باید بدانید کجا بروید . و مهمتر از همه کجا بنشینید . و باز این که حدالمکان مخفی باشید و از اصول ساده استتار استفاده کنید .

همین چند وقت پیش سری به باغ وحش تهران زدم . من خیلی آنجا را دوست دارم . هرچند اغلب وقتی می شنوند می خندند و این که مگه بچه شدی ؟ نمی دانم ٬ من سالی یک یا دوبار به باغ وحش می روم و اغلب هم تنها می روم . علتش این است که ماشالله همه بزرگ شده اند !

باری ٬ باغ وحش تهران شیرهای خوبی دارد . در کنار قفس آنها یک محوطه باز هست که اغلب یکی دوشیر به خاطر جفتگیری و مسائلی ازاین قبیل در آنجا هستند . اگر یک دوربین داشته باشید و با حوصله  آنها را تماشا کنید چیزهای بسیار جالبی خواهید دید . من این بار نزدیک به یک ساعت آنها را زیرنظر داشتم . دیدن فیلم مستند یک چیز است و دیدن یک جفت شیر از لنز دوربین یک چیز دیگر  . اما برای این کار باید وسط هفته و ترجیحا صبح بروید تا از مزاحمت ملت همیشه در صحنه در امان باشید .

و اما استفاده از دوربین به اندازه کیفیت دوربین مهم است . یک حرفه ای با یک آماتور کاملا متفاوت است . موضوع فقط نگاه کردن ساده نیست .

اول از همه این که دوربین را باید با دو دست و محکم بگیرید . اگر دوربین بلرزد یا تصویر خراب می شود و یا سردرد می گیرید . هرچه دوربین قوی تر و صحنه دورتر باشد لرزش مضرتر است . بهتر است که به جای ایستادن بنشینید .

بهترین روش نشستن روی یک سنگ و گذاشتن ارنج ها روی زانو است . ویا اگر بتوانید دوربین را روی یک تکیه گاه قرار دهید باز بهتر است .

روی زمین بنشینید . ارنج ها را روی زانو بگذارید و دوربین را محکم در دست بگیرید . جوری که انگشت سبابه بمحذات ابرو و روی استخوان بالای چشم واقع شود . اگر دوربین شما تلسکوپی و نقطه یاب است باید از سه پایه استفاده کنید .

به نگاه کردن با دوربین ٬ دوربین کشی می گویند . اگر شما دنبال تماشای حیوانات هستید نیاز به صبر و دقت زیادی دارید . زیرا حیوانات را باید پیدا کرد . مطلقا در نگاه اول و به سرعت نمی توانید آنها را ببینید .

باید منطقه را وجب به وجب چک کنید . به این کار می گویند پاک کردن ٬ اگر شما در برابر یک کوه هستید باید آن را کامل پاک کنید . در اینصورت به احتمال قوی چیزی پیدا می کنید . من بارها و بارها موفق شده ام در لابلای صخره ها قوچ و پازن ببینم . در پارک ناز گرگان و اغلب مناطق حفاظت شده می توان چنین چیزهائی دید .

در همین حوالی تهران ٬ خرسنگ و میگون و فشم و مناطق بالا دست ٬ ویا طرف کرج و قزوین ٬ آبیک ٬ کلی جای دیگر که حالا حضور ذهن ندارم . اگر بخواهید پرنده ها را تماشا کنید که دیگر همه جا می شود این کار را کرد .

از دوربین های تفنگ نمی شود برای تماشا استفاده کرد . میدان دید آنها خیلی کم است و قدرت زیادی هم ندارند . و مخصوصا تماشای طولانی چشم را خیلی خسته می کند .

در فیلم ها می بینیم که اغلب دوربین را از گردن آویزان می کنند . روش های مختلفی برای حمل دوربین وجود دارد . من دوست ندارم دوربین را از گردن آویزان کنم . سنگین است . هرچند دوربین های من اغلب بزرگ و سنگین بوده اند چون دوربین متوسط را دوست ندارم .  ترجیح می دهم آن را توی کیف چرمی خودش بگذارم و از شانه آویزان کنم . دوربین های کوچک و سبکی مثل  6x35هست که می شود از گردن آویزان کرد . ولی بهتر است آن را داخل پیراهن بگذارید تا از خاک و ضربه در امان باشد . دوربین های مرغوب وسایل حساسی هستند و تحمل کمی برای ضربه خوردن دارند . دوربین را همیشه تمیز نگه دارید . لنزهای کثیف تصویر خوبی به شما نمی دهند . مهمتر از همه از جیر استفاده کنید . دستمال کاغذی و امثال آن باعث خط افتادن لنز می شود .

غیر از شکستن و مسائلی ازاین قبیل . ضربه باعث می شود دوربین از تنظیم خارج شود . یعنی منشورها و عدسی ها از جای خود خارج شوند . این امر یعنی دید تار و باید دوربین را به تعمیرگاه فرستاد . تنظیم دوربین کار من و شما نیست . باید توسط متخصص انجام شود و به هیچ وجه دوربین را باز نکنید .

و اما از کجا می شود دوربین خرید ؟ اوایل خیابان فردوسی کمی بالاتر از میدان توپخانه ٬ فروشگاه های وسایل شکار هست که دوربین هم می فروشند . خیابان ناصرخسرو هم همینطور ٬ همینطور مارک هائی مانند زایس دارای نمایندگی هستند که البته دقیقا نمی دانم کجا است .

بسیار خوب ٬ این هم از دوربین های دوچشمی ٬ من پیش خودم فکر کردم ممکن است بعضی از شما دوربین را دوست داشته باشید و دانستن مطالب این پست برای شما جالب باشد .

ولی اگر متاهل هستید و یا دوست پسر و دوست دختر دارید . حتما یک دوربین قوی برای زیرنظر گرفتن آنها بخرید ! تصورکنید که چقدر چیزهای جالبی می شود دید ! درضمن میکروفن مخفی و وسایل ردیاب هم  می توانند کمک کنند ! به هرحال من توصیه می کنم یک دوربین خیلی قوی بخرید و حسابی تمرین کنید . وقتی خوب یاد گرفتید می توانید از فاصله دور طرف را تعقیب کنید و زیر نظر داشته باشید ! اصلا یعنی چی که طرف برای خودش همینطوری راه برود ؟ مگر ما کور هستیم ؟ اصولا دوربین برای همین کار اختراع شده است !

 

ارشیو43  سگ و زمستان بلند

 

 ۵۰ --

سگ و زمستان بلند....

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

ظهر  از خواب بیدار شدم و مطابق معمول از پنجره بیرون را دیدم . چه برفی می آمد . عالی بود . چه عجب امسال بالاخره برف هم دیدیم .

خب ٬ کل سال منتظر یک چنین روزی بودم . تازه جمعه هم هست پس فقط یک انتخاب وجود دارد . پیش به سوی لواسان و فشم .

بد نیست یک همسفر هم گیربیاورم .اصل کاری که نمی تواند بیاید . باید یکی دیگر پیدا کنم . برای من مثل اب خوردن است . چون خیلی از دروداف معروف و مشهور دنیا دوست دارند همسفر دلقک باشند .

قندون غذایش را خورده بود و  با فراغ بال مشغول لیسیدن دست و صورتش بود . در همین حال غافلگیرش کردم و قلاده اش را بستم . اگر بلافاصله او را بیرون ببری دیگر کاری به قلاده ندارد . وگرنه چشمهایت را درمی آورد و می گذارد کف دستت ! یا با یک تلاش خستگی ناپذیر سعی می کند قلاده را از گردنش بیرون بیاورد .

نیم ساعت بعد ما توی راه بودیم . قندون هم روی پاهایش ایستاده بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد .  برف می آمد عین بنز .

گربه توی ماشین هیچ مشکلی ندارد . فقط باید مواظب بود زیر پای راننده نرود . چون ممکن است زیر پدال ها بماند . من قلاده قندون را می بندم به دستگیره در و اینجوری فقط  روی صندلی جلو می ماند .

ولی جاده حتی سفید هم نشده بود . فقط خیس بود . بعد از میدان لواسان ایستادم تا از یک دکه چائی بخرم . چند تائی ماشین هم ایستاده بودند . جوانکی نزدیک می شود و می خواهد سرصحبت را باز کند . می پرسد شکارچی هستی درسته ؟

می گویم نه ٬ اضافه می کند که خودش هست ٬ با بچه ها می ریم ٬ و از این مزخرفات ...

من از شکارچی جماعت متنفرم ٬ دوست داشتم دم قندون را بگیرم و همچین با قندون بزنم تو دهنش  که دندان هایش بریزد توی شکمش .

با تفنگ می افتند به جان حیوانات بیچاره ٬ واقعا خیلی تفریح فوق العاده ای است ٬ اغلب معتقدند که ما شکارچیها خیلی طبیعت را دوست داریم و مواظبش هستیم و چرندیاتی از این قبیل .

به طرف می گویم از شکار خوشم نمی اید . این ورزش نیست و کشتار است ٬ می گوید که این طور نیست و تازه با جواز به شکار می روند و خیلی هم قانونی است ! پیش خودم فکر می کنم ای کاش جواز شکار شکارچیان را هم می دادند ! بعدش خودم از صبح کله سحر می رفتم شکار این اقایان تا بفهمند شکار شدن چه طعمی دارد .

بعدش هم کله مردک را می زدم روی دیوار سالن ٬ مثل گوزن .

شیشه را پائین کشیدم و قندون دست هایش را گذاشته روی لبه پنجره . برف و هوای سرد می خورد توی صورتش ٬ از دم سیخش پیداست که به او خیلی خوش می گذرد .

از فشم که رد می شویم کم کم جاده سفید می شود . اغلب ماشین ها از سمت مقابل و از طرف پیست اسکی می ایند . دوست داشتم او هم اینجا بود . روی صندلی کناری ٬ تا حالا فرصت نشده سوار جیپ بشود . چشمهایش سبز و دهانم زیبا ؟ یا لبم سرخ و چشمهایم سبز ؟ اسم یکی از داستان های سلینجر است . البته الان شک دارم مال سلینجر باشد . یکی از بهترین داستان های کوتاهی است که در عمرم خوانده ام . سلینجر فقط هشت تا داستان کوتاه نوشت . یکی از آن یکی بهتر و تک تک آنها جزو کلاسیک های داستان کوتاه هستند .

سلینجر دیروز فوت کرد . در نود و دوسالگی .

چشم های او سبز نیست . ولی درشت و زیبا است .موهای بلند قهوه ای ٬ دست های کشیده و خوش لباس . درواقع می توانی با یک کلمه ٬ فقط با یک کلمه وصفش کنی ٬ باید تند بگی پشت سرهم .

شیک ٬شیک٬ شیک ٬ شیک ٬شیک ٬شیک ٬شیک !

نکته جالب این که با جیپ هم قافیه است ٬ فک کن ! 

دیشب می گفت یکی از دوستانش  پرسیده این پسره چه ماشینی دارد ؟ و بعد گفته جیپ ؟! واقعا ؟! می دونی جیپ یعنی چی ؟! یعنی یک ملیون و دویست و پنجاه تومن !

پیش خودم فکر می کنم که غلط کرده ٬ دوماه پیش فقط برای یک جفت لاستیکش نزدیک به چهارصد تومن پیاده شدم .

مامان ما خیلی فقیریم ؟

این را وقتی بچه بودم توی یک فیلم درپیت چینی شنیدم .

می زنم کنار ٬ کلی برف روی زمین است . با قندون پیاده می شویم . تا حالا برف ندیده این دختر من ٬ قلاده اش دست من است و  روی برف ها می دود . چند قدم می رود و  می ایستد و پنجه های خیسش  را با انزجار می تکاند .

کم کم سردش می شود و می اید توی بغلم . روبروی ما یک کوه سفید ٬ باد بوته های خشک را می لرزاند و سرما را مشت مشت توی یقه ام می ریزد .

من رویائی هستم که یک نفر دیگر می بیند . خواب بد ٬ یک کابوس ٬ توی خواب ناله می کند و بعد همسرش بیدارش می کند .

داشتم خواب می دیدم . عرق را از روی پیشانی اش پاک می کند . همسرش برایش اب می آورد . لیوان را سر می کشد ٬می گوید خیلی وحشتناک بود .

عیب  نداره ٬  هرچی دیدی خیرباشه انشالله ٬  فردا صدقه میدم . حالا مگه خوابت چی بود ؟

خواب دیدم همه جا برف بود . من یک گربه توی بغلم بود . جلوی یک کوه بلند ٬ باد می آمد و بوته ها را تکان می داد . خیلی سرد بود .شماها نبودید ٬ تک و تنها ٬ توی جیبم فقط چند تا شکلات . هوا داشت تاریک می شد .

شاید هم یک رویا باشم ٬ یک خواب خوب ٬ رویائی که سرمیزصبحانه به یاد می اید . دیشب خواب دیدم یک گربه دارم توی بغلم ٬ برف روی پوتین هام بود . گربه را نازمی کردم ٬ گرم و پشمالو .

می رویم به یک رستوران سنتی ٬ قندون توی بغلم گلوله شده ٬ اقائی می گوید ورود سگ ممنوع است . می گویم این که سگ نیست . سگ هم اون باباته ٬ این اخری را البته توی دلم گفتم .می نشینیم روی یک تخت در گوشه سالن و قندون کروچ کروچ بال مرغ را می جود .

سعی می کند از شر قلاده خلاص شود ولی فایده ای ندارد . بالاخره ارام می گیرد . دراز می کشد و خیره می شود به قل قل قلیان ٬ من هم مثل او ٬ هردو خیره شده ایم به قلیان ٬  ذهن من توی سالن پخش بود . لای خنده ها و صدای استکان ٬ لای خاکسترهای زیرسیگاری ٬ لای زوزه دور سگی که از پشت شیشه ها می امد . پوتین های خودم ٬ روی زمین ٬ بندهای باز .

شب حزین و من غمین و ره دراز                       

شب حزین و من غمین و ره دراز   

شب حزین و من غمین و ره دراز 

شب حزین.......... 

احمدرضا احمدی

 

ارشیو 42

 

 

۴۹ ــ

پیاده عاج

 

پنج شنبه عصر ٬ با خودم فکر می کردم که مدتها است با جیپ نرفتم به کوه و بیابان ٬ هوا خوب بود و جمعه در راه ٬ پیش خودم فکر کردم چند نفر از بچه ها را پیدا کنم و برای جمعه حوالی ظهر یک قرار بگذاریم . همین نزدیکی ها ٬ طرف لواسان و فشم ٬ یک برنامه  جمع و جور .

زنگ زدم به شهروز که همیشه پایه جیپ بازی است .  قبول کرد . وسط حرفهایش گفت ای کاش کاوه هم بود . چقدر این برنامه ها را دوست داشت خدا بیامرز...

با تعجب پرسیدم مگه کاوه کجاست ؟ 

گفت مگه نمی دونستی ؟ خود...کشی..

 وقتی به خودم آمدم دیدم زل زدم به فرش ٬  انگار توی گرداب افتاده باشم . 

گوشی را از روی زمین برداشتم و گفتم بعدا بهت زنگ می زنم .

 کاوه را از چهار سال پیش می شناختم . سوژه دوستی ما جیپ بود . کاوه سه سال از من کوچکتر بود . معماری خوانده بود و شغلش هم همین بود .

اهل موسیقی راک بود . خیلی شدید . راک و بلوز ٬  گروه دورز ٬ گانزن روزز ٬ استینگ و بقیه ٬  گیتار بیس می زد و فاز ٬ یک درام الکترونیک هم داشت ٬ مثل بقیه کسانی که اهل این قضایا هستند . او هم  یک مدت حسابی روی دراگ بود ٬

 خوش قیافه بود . شبیه ایدین  در کتاب سمفونی مردگان ٬ عباس معروفی ٬ یعنی من را یاد او می انداخت . قد بلند و لاغر ٬ صورتی مثل تارتارها ٬ ظریف با چشمهای میشی ٬

منزل ویلائی بزرگی داشتند در حوالی دیباجی ٬ با یک استخر بزرگ که همیشه پر بود . چاه اب داشتند و موتور پمپ استخر را پر می کرد .

پدرش اولین نفری بود که صحنه را دید ٬ کاوه در اب تاریک و سرد غوطه ور بود .میان برگ های پوسیده و خزان زده ٬ نیمه شب نشسته بود روی صندلی فلزی کنار استخر ٬ زیر درختها ٬ تریاک خورده بود ٬ معلوم نیست چرا افتاده بود توی استخر . ظاهرا آخرین قدم های زندگی اش به سمت اب بود . شاید پشیمان شده بود و فکر می کرد شوک سرمای اب اثر مرگبار مخدر را از بین می برد .

چند سطر نوشته بود توی اطاقش ٬ خداحافظی و معذرت از پدر و مادر و خواهرش ٬ و این که ذله شدم . دیگه نمی تونم .

حدود سه ماه قبل آمد اینجا و دوست دخترش هم بود . چیز خوبی بود . در این زمینه خیلی خوش سلیقه بود لامصب . آن شب کاوه خوب و خوش بود ٬ عمرا نمی شد تصور کرد چنین قصدی دارد . ما با هم شوخی داشتیم و اغلب سر به سر هم می گذاشتیم . کاوه بابات گاوه !   عصبانی شد و می گفت چرا یک چیز جدید نمی گی ؟ هزار ساله این رو می شنوم . من معتقد بودم نیازی به چیز جدید نیست . همین کافی است .

عصر رفتم برای دیدن پدر و مادرش ٬ موقع خداحافظی حرف چرتی زدم ٬ به مادرش گفتم اگر امری ٬ فرمایشی بود من هم مثل کاوه ... و مادرش بدجور به گریه افتاد . توی پارکینگ زیر تراس جیپ کا ام یک گوشه افتاده بود ٬ یک پژو هم داشت . رفتم نشستم توی جیپ روباز ٬ از لای صندلی ها یک فال حافظ زرد چروکیده پیدا کردم و دیگر هیچ .

تنهائی راه افتادم به سمت لواسان ٬ من از مرگ کاوه خیلی ناراحت نشدم ٬ آخرش چیزی بود که خودش می خواست ٬ ولی دیدن خانواده اش  دردناک بود .

اگر به روح معقتد باشیم . روح کاوه یک جائی توی همین لواسان ولو بود . لای تپه ماهورها و کوهستان ٬ حوالی پیست اسکی . این جا را خیلی دوست داشت .

همینجوری سرت رو انداختی پائین رفتی کجا پسر ؟ فکر می کنی به من خیلی خوش می گذره یا مثلا بقیه آدمها ذله نشدند ؟ 

اغلب آدمها ٬ یک موقعی ٬ لحظاتی هست که فکر می کنند زندگی به زحمتش نمی ارزد . اشتغال فکری و یک جور لاص زدن با مرگ ٬ کاوه هم به همچنین ٬ یا شاید فکر می کرد به حد کافی دیده است . بقیه اش هم همین است ٬ بد زندگی نمی کرد . چیزهائی که بقیه ادمها دنبالش می دوند داشت . نه این که غرق در خوشی و لذت باشد . نه ٬ ولی به حد خودش چشیده بود. تلخ شیرین .

 ذله شدم . دیگه نمی تونم . فقط همین را نوشته بود . شاید هم قضایای دیگری بود که به من نگفتند .هرچند ما همدیگر را زیاد نمی دیدیم ٬ اما در جریان زندگی اش بودم ٬ بارها با من دردو دل کرده بود .

موقع برگشتن از لواسان کنار یک قهوه خانه ایستادم برای چائی ٬ نیم ساعتی آنجا بودم خیره به تاریکی ٬ انگار هرلحظه قرار است از درون سیاهی بیرون بیاید و بگوید چرا...

نیامد و نگفت .  لیوان یک بار مصرف را انداختم توی سطل و راه افتادم به سمت خانه .

پیاده سیاهی بود در صفحه شطرنجی که اسمش زندگی است ٬ فکر می کنم ترسناک ترین جا برای پیاده ٬ صفحه شطرج است ٬ اگر جان سالم به در ببرد و به انتهای صفحه برسد ٬ به قول سعدی پیاده عاج چو صفحه پیماید فرزین شود...

این یکی وسط راه ذله شد ٬ حالا این ذله شدن دقیقا یعنی چی ....

نمی دانم .

 

 

 

 

 

ارشیو 41 گزینه چهارم

 

 

گزینه چهارم

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

شب عاشورا بود و من در ترافیک سنگین خیابان ولیعصر ٬ حوالی باغ فردوس گیرافتاده بودم .

تنهائی نشسته بودم توی جیپ ٬ چه حالی . نگفتنی  ٬ مخلوط بی معنی و اشفته ای از سر درد  و بی قراری ٬ حوالی غروب شروع شده بود . شاید هر دو   سه سال یک بار این بلا سرم می اید . صورتم حساس می شود . یک نسیم کوچک درد را بیشتر می کند . یا نور تند . میخ هائی که توی پیشانیم فرو می کنند . نور ماشین ها . چراغ ها .

دفعات قبل فقط چند ساعت طول کشیده بود . آن شب  می دانستم ابدی نیست و  صبورانه منتظر بودم تمام شود .

اهمیتی نداشت ٬ اگر طولانی بود ٬ باز اهمیت نمی دادم . آن شب اصولا چیزی مهم نبود .

عصر چند تائی فیلم از درگیری ها دیدم  که ملت با موبایل گرفته بودند . گاردی ها داشتند   جوان دانشجوئی را به حد کشت کتک می زدند . در دیگری سربازی زیر پای مردم لگد مال می شد . آن شب . تهران در تبی سرد نشسته بود . می دانستم امشب خیلی ها سردرد دارند ولی نه تا این حد ٬ مال خودم یک رکورد بود .

طرف باغ فردوس خبری نبود . می گفتند تجریش شلوغ است . به هرحال مسیر ماشین ها به طرف تجریش قفل شده بود . هر از گاهی چند متری می خزیدیم   ٬ من نشسته بودم توی جیپ و برعکس مملکت ٬ توی مغزم دموکراسی مطلق برقرار بود . دموکراسی که نه ٬ درواقع توی سرم خرتوخر  محشری بود . هزار نفر توی سرم حرف می زدند . هرکسی چیزی می گفت . شعر و شعار و خاطرات گذشته و پیش بینی اینده و....من فقط نگاه می کردم تا ببینم چه می شود .

گاهی هم   توی مغزم  فقط یک جغجغه بود که محکم تکانش می دادند . نور اذیتم می کرد . نور ماشین های روبرو  سیلاب درد را توی سرم می ریخت . یک لحظه هوس کردم عینک افتابی بزنم  . اما منصرف شدم .

روزی یک کف بین دستم را گرفت و خط عمرم  را نشان داد . با انگشتش مسیر  کج و معوج  خط را دنبال کرد تا رسید به  خط موربی که ناگهان مسیر را  قطع می کرد .بعد خیره شد توی چشمانم و گفت تو ناگهانی و غیر منتظره از این دنیا می روی . مثل تصادف . گلوله یا سکته …

راست می گفت . پدربزرگم  همینطوری بی مقدمه  ظرف یک لحظه از پا در آمده بود . سکته مغزی . اگر قرار بود روزی سکته مغزی کنم همین حالا وقتش بود . شقیقه هایم ضربان داشتند و با هرضربه موج درد بالا و پائین می شد .

کافی بود یکی از مویرگها  پاره شود . ماشین های پشتی مدام بوق می زدند . ولی جیپ از جا تکان نمی خورد . بعد یک نفر می امد و در را باز می کرد و جسد من ارام از صندلی آویزان می شد و نک انگشت هایم به اسفالت می رسید .

این را دوست داشتم . یک جورائی سینمائی و شیک بود .

 جلوی رستوران بوف بودم . همان که شبانه روزی است . فکر کردم به جای نشستن توی ترافیک  بروم آنجا و شام بخورم . توی خانه یکی دوتا غذای نذری بود . ولی آن لحظه حتی فکر غذای نذری  حالم را بد می کرد . تازه اصلا مسئله غذا نبود . درد انقدر زیاد بود که ترسیدم ٬ شاید نتوانم رانندگی کنم .

وقتی بچه بودم و می خواستم مامان را کلافه کنم می گفتم هم گشنمه هم خسته ام هم خوابم میاد  هم می خوام بازی کنم .

 هم سرم داره از درد می ترکه

هم دارم می میرم .

ماشین را پارک کردم و رفتم داخل رستوران ٬ اینجا از همهمه خیابان خبری نبود . دخترکی که ظاهرا مسئول سالن بود آمد و خیلی رسمی خوش امد گفت ٬ من گیج بودم و نور چراغ های سقف چشمم را می زد ٬ دخترک پرسید چند نفر هستید . انگشتم را نشان دادم . با یک لبخند بی معنی پرسید  میل دارید کجا بنشینید ؟

گفتم فرقی نمی کند . جغجغه یک ثانیه خفه شد و  متوجه شدم که اینجا  اصلا فست فود نیست و تبدیل به یک رستوران ایتالیائی  شده است . من تابلوی رستوران را ندیده بودم . به هرحال چه اهمیتی داشت . گیج بودن من نکته تازه ای نبود . تازه با این سردرد همین که تا اینجا رسیده بودم شاهکار بود . دخترک میزی را نشان داد  . نشستم و دستهایم را با احتیاط  روی صورتم گذاشتم ٬ در انتظار تسکین .

سمت چپ  خانمی با یک پسر ده یازده ساله نشسته بود .  بلوند ٬سی ساله با چکمه های بلند . من از لای انگشتانم او را دیدم . قرار بود برای من یک پاستا بیاورند . در دنیای خودم منتظر نشسته بودم و سردرد توی سرم  پرسه می زد .

صداها توی سرم می پیچید . مثل رادیوئی که موجش میزان نباشد . گنگ و پر از پارازیت . بعد کم کم موج میزان شد و احساس کردم می توانم صداها را واضح بشنوم . آن خانم به پسرش چیزی می گفت  ٬ شبیه مادرهائی  که در مجالس مهمانی با فرزندشان حرف می زنند . لحنی اتوکشیده ٬ ظریف و تصنعی  داشت .

موقع حرف زدن من را نگاه می کرد . جوری که پسرش هم متوجه شد و نگاهی به من انداخت ٬ حس کردم لابد سر و وضعم  برای آنها عجیب و مسخره است . سرم را انداختم  پائین و به شیشه تیره میز خیره شدم . زیر آن پوتین های قهوه ای خودم را می دیدم و دم پای شلوار جین  که از فرط کهنگی ریش ریش   شده بود .

 سمت چپ  خیابان بود با تصویر تار خودم  روی شیشه ٬ ژولیده و خسته با اورکت شبه نظامی . با این سر و وضع بیشتر  شبیه  کسی بودم که نیمه شب در اورژانس بیمارستان منتظر نوبتش  باشد .

چرخیدم و اطراف را نگاه کردم . مردی با کراوات و لباس رسمی  همراه خانواده اش . کمی آن طرف هم یک زوج جوان که انها هم شیک و مرتب بودند .

 پاستای کذائی را آوردند . به نظرم پاستا  خوشمزه ولی  اعصاب خرد کن است . نه با قاشق سازگار است و نه با چنگال .

 خانمه همچنان زل بود و داشت کم کم ازار دهنده می شد . من یک نگاه طولانی  کردم تا از رو برود که نرفت . در واقع این من بودم که از رو رفتم .دوباره  سرم را انداختم پائین . داشتم  ادای یک آدم محجوب و سر به زیر را در می آوردم . یک آدم خجالتی با یک بشقاب پاستا  که مدام رشته هایش از  لای چنگال سر می خورند . کم کم داشت کفرم در می آمد .

باید خیلی خونسرد بلند می شدم  و بشقاب پاستا را توی دماغش می کوبیدم . یا بهتر از آن ٬ شیشه روغن زیتون را  از پشت خالی می کردم توی یقه اش . همین کار را با سس کچاپ هم می شد انجام داد . در واقع سه تا گزینه داشتم . هرکدام هم می توانست درست باشد  . چه تسکینی به آدم دست می دهد .  موجی از ارامش که سردرد من را کاملا خوب می کرد .

خوب اینجا سه تا گزینه بود ولی هر تستی چهار گزینه دارد .چطور تا حالا متوجه نشده بودم . پسر چه بلائی سرت آمده ؟ خوب واضح است که این یارو از تو خوشش امده  .....

این اعتماد به نفست من رو کشته . او فقط نگاه می کند . لابد برایش جالب است که با این سر و وضع اینجا چه غلطی می کنم . چند تا نگاه که دلیل نمی شود .

خوب  اخر  انتظار داری چکار کند ؟ بپرد توی بغلت ؟

 عکس خودم همچنان توی شیشه بود . چیز خاصی در آن نمی دیدم که بتواند برای کسی جذاب باشد .

آن خانم همچنان ادامه می داد . آنقدر که پسرک هم متوجه شد و نگاه کثیفی به من انداخت . در نهایت  من داشتم به  انتهای مسیر مشقت بار پاستا می رسیدم . مادر و فرزند هم مشغول یک پیتزای دونفره بودند .

احساس کردم حالم بهتر است . گیجی از سرم بیرون رفته بود ٬ اما درد همچنان دندان نشان می داد .

 پسرک چیزی به مادرش گفت . مادر خندید و توی چشمانم نگاه کرد . سعی کردم در جواب  لبخند بزنم . اما کار خیلی سختی بود . به نظرم  شبیه حیوانی بودم که از عصبانیت دندان هایش را نشان می دهد . همین فکر کار را درست کرد و این بار واقعا  خندیدم .

برو از تو ماشین فلان چیز رو بیار عزیزم و پسرک بلند شد رفت دنبال نخود سیاه . از پشت شیشه رستوران  دیدم که رفت سراغ یک پرادو  . خوب حالا موضوع  خیلی جالبتر به نظر می رسید .  از خانم هائی که ماشین شاسی بلند دارند خوشم می اید . راستش  در وضعیتی نبودم که بفهمم خانمه خوشگل است یا نیست .

 این بار خیلی  جدی نگاهم کرد و پرسید  زن داری ؟  بعد دوباره پرسید هیچ وقت ؟  برای بار سوم پرسید مطمئن ؟ حالا  می خواست شماره من را در موبایلش وارد کند . ولی مدام شماره ها اشتباه می شد . دو به جای نه و هفت به جای هشت وارد شد .

این جوری نمی شد . پسرک داشت بر می گشت .در یکی از جیبهایم یک کارت ویزیت کهنه پیدا کردم که به کیف او  منتقل شد . کارتی چروک با  لبه های شکسته .

همان شب زنگ زد و من فهمیدم دوسال پیش از همسرش جدا شده است . نکته بعدی این بود که چقدر من با سلیقه این خانم جور بودم و  خودم خبر نداشته ام .  انگار من را با سفارش این خانم ساخته اند . حتی قبل از این که من را ببیند عاشقم  بود .  قسمته دیگه  ٬ هرکسی بالاخره اون نیمه گمشده لامصبش را پیدا می کند . یا حداقل این خانمه که اسمش مهرناز بود همچین شانسی را داشت و نیمه گمشده اش را در یک رستوران پیدا کرد . نیمه گمشده ای که داشت از درد سقط می شد .

نکته بعدی این بود که من اولین دوست پسر ایشان بودم ! فوق العاده بود ! البته من موفق شدم جلوی خنده ام را بگیرم و خیلی جدی هرچه گفت گوش دادم .

خوب ٬ این مسخره بازی ها اصولا نحس هستند . وقتی چنین چیزهائی را در اول کار بشنوید می توانید مطمئن باشید که خیلی زود  همه چیز به فاک و فناخواهد رفت .

فردا ظهر ایشان با یک سبد گل ٬ سبد که چه عرض کنم ٬ هیولائی با کلی شاخ و برگ و مروارید که به سختی از در وارد شد . انقدر بزرگ بود که روی میز و کابینت جا نمی شد و مجبور شدم از سقف اویزانش کنم . سلیقه اش در انتخاب گل مثل  سلیقه اش در انتخاب دوست پسر افتضاح بود . یک بسته شکلات هم آورد که خوشمزه بود و من خیلی زود تمامش کردم .

مثل دو تا انسان متمدن نشستیم و یکی دوساعتی حرف زدیم . دفعه بعدی که تشریف آوردند فردای همان روز  بود  . حوالی غروب آمد که سحر هم اینجا بود ٬ بعد قندون مریض شد که مجبور شدم ببرمش بیمارستان . سحر هم با من آمد و توی راه می گفت این خانمه چیز شیک و خوبی است .

من نظری نداشتم ولی او قاطعانه گفت از سرت هم زیاد است .

 خوب ٬ تا اینجا شد سه روز ٬  روز چهارم  هم قطع شد . من یکی دوبار تماس گرفتم و او پاسخ نداد . دیگر زنگ نزدم .

 دو سه روز بعد تماس گرفت . خیلی خشک و رسمی . فرمودند که فقط می خواهد علت قطع رابطه را بگوید . من هم مودبانه گوش دادم . گفت به دو دلیل .

دلیل اول این که ایشان یک دوستی دارند ٬ بسیار انسان فرهیخته  ای است و خیلی هم موثق است . ایشان فرموده اند که من این یارو  را می شناسم . اصلا مناسب تو نیست ٬ حتما کلی مشکلات برای تو درست خواهد کرد . اصلا به صلاح نیست !

دلیل دوم هم مثل اولی محکم و بی نقص بود . یک فالگیری هست . از این الکی ها نیست و لامصب هرچه می گوید وحی منزل است . ایشان بعد از دیدن ته فنجان قهوه گفتند که پسری وارد زندگی ات شده ٬ کنارش یک گردباد می بینم و بعد یک چیز مارپیچی را ته فنجان نشان داده

گفتم خوب این یعنی چی ؟

 گفت یعنی نمی دونی گردباد علامت چیه اقای روانشناس ؟!

متاسفانه ما در دانشگاه واحدی به نام فال قهوه نداشتیم . 

  بعد پیروزمندانه اضافه کرد که گردباد  یعنی  یک  نفر می خواهد تو را خیلی بدجور بپیچونه !   مثل فرفره !

خوب شاید باید مخالفت می کردم . ولی دلایل او به حدی قاطعانه و منطقی بود که اصلا جای بحث نداشت . حرف حساب که جواب ندارد .

من همینجوری هم از او ممنون بودم . آن شب باعث شد سردرد من  خوب شود . یک اعتماد به نفس نصفه نیمه سه روزه هم به من داد .

یک سبد گل هیولا که حداقل قندون خیلی دوستش دارد ٬ مدام می خواهد بگذارمش زمین که با آن بازی کند .

یک بسته شکلات ٬ در نهایت سوژه ای برای یک پست وبلاگی  که همین حالا نوشتم و فقط می ماند دگمه ارسال را بزنم تا تمام شود .

تمام شد .

 

ارشیو 40

 

۴۸ ــ

به سمت خانه...

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

روزهای اول هنوز معلوم نبود قندون زنده بماند و من توی خانه مدام اسباب بازی ها و وسایل او را می دیدم  این موضوع خیلی ناراحتم می کرد . بالاخره همه را جمع کردم و گذاشتم توی کمد .

روز سوم از جلوی پت شاپ رد می شدم .یاد زمانی افتادم که از اینجا خرید می کردم  رفتم داخل مغازه و با اندوه یک گردنبند برای او خریدم .

امروز اسباب بازی ها و عروسک های او را دوباره بیرون آوردم . حوله ها و سبدش را  شستم و خلاصه همه چیز را از قبل اماده کردم .

پیشی کوچولوی ما هشت روز بستری بود . خیلی درد کشید و اذیت شد . مگر توان و تحمل یک بچه گربه پنج ماهه چقدر است . اما پیشی ما شجاع بود و دوست داشت زندگی کند . بالاخره از کام مرگ بیرون آمد .

اطاق بستری در واقع یک سری باکس است که کنار دیوار روی هم چیده شده و در هرکدام یک سگ یا گربه زندگی می کند . اسم آنها و نوع بیماری و اطلاعات اولیه هم روی درب باکس ها درج شده است . شاید چیزی در حدود پانزده یا بیست باکس باشد که همگی هم پر هستند . در اطاق بستری سکوت کامل حکمفرما است . انگار هیچ کسی توی اطاق نیست .

اما وقتی در اطاق باز می شود و کسی به داخل می اید ناگهان کنسرت میومیو و پارس شروع می شود . هرکدام از این بیماران کوچولو می خواهند به تو چیزی بگویند . یکی حوصله اش سر رفته و آن یکی دلش برای صاحبش تنگ شده و البته همگی هم دوست دارند به خانه برگردند .

وقتی در باکس را باز کردم . قندون به معنای دقیق کلمه توی بغلم پرید .  خودش را جوری به من چسبانده بود که نمی توانم بگویم چطور .

رفتیم سراغ تصفیه حساب و تشریفات ترخیص ٬  می خواستم قندون را بگذارم زمین تا بتوانم  فرم ها را امضا کنم ولی محکم چسبیده بود به من و با نگرانی میو میو می کرد . دلم نیامد بگذارمش پائین و همینطوری همه کارها را انجام دادم و آمدیم بیرون .

توی ماشین هم روی پای من بود و برعکس همیشه نمی خواست روی صندلی کناری بنشیند .

توی خانه انگار باورش نمی شد . از دم در شروع کرد به پریدن روی تک تک مبل ها ٬ هرکدام را یک بار امتحان می کرد . بعد روی اپن . زیر میز و کنار پنجره ٬ رفت داخل سبدش و امتحانش کرد و بعد  امد بیرون . مدام هم یک چشمش به من بود . انگار می خواست مطمئن شود که واقعا در خانه است .

به وضوح خیلی خوشحال بود و چشم هایش می خندید . یک لحظه هم از من جدا نمی شد و حتی حاضر نبود یک ثانیه در اطاق یا سالن تنها بماند .

باری ٬ روز اول که از قندون ازمایش خون گرفتند تعداد گلبول های سفید هزار و دویست بود . در ازمایش امروز تعداد گلبول ها به چهارده هزار رسید . خودتان حساب کنید در آن اوایل چقدر اوضاع بد بوده است .

قندون خیلی لاغر شده است . هنگام معاینه اولیه دوکیلو و پانصد گرم بود . الان فکر می کنم  از نصف هم کمتر شده باشد . قندون گربه تپلی بود و مخصوصا پاهای عقبش خیلی چاقالو و بامزه بود . تنها قسمتی از بدنش که تغییر چندانی نکرده دم زیبا و پشمالوی اوست  که دقیقا مثل دم سنجاب است ٬ اما عیب ندارد . ظرف چند هفته به همان وضعیت سابق بر می گردد و تپلی می شود .

خیلی هم ضعیف و مظلوم شده است . قبلا مدام در حال بازی و جست و خیز بود . الان فقط می خواهد که توی بغل باشد و نوازشش کنم  . انگار شکست عشقی خورده باشد ! از نوازش سیر نمی شود . البته این هم موقتی است و به زودی همان پیشی شیطان خواهد شد .

غذا هم خورد و اوضاع دستگاه گوارش عادی است . البته هنوز اشتهای چندانی ندارد و باید دوران نقاهت را سپری کند .

راجع به هزینه بیمارستان ٬ روز اول که قندون را برده بودم مطب دکتر هومن به خاطر یک ویزیت و دوتا عکس رادیولوژی شصت و پنج هزار تومان از من گرفتند . خودتان تصور کنید هزینه بیمارستان چه رقمی می تواند باشد !  اما چه اهمیتی دارد . فدای سرش ٬ درضمن من از بیمارستان خیلی راضی بودم و انصافا کیفیت خدمات آنها خوب بود .  اقای دکتر محی الدین در شب اول قندون را ویزیت کرد و تشخیص ایشان  هم دقیقا درست بود .

 دکتر محی الدین دامپزشک جوان و بسیار مهربانی است .  از او خیلی خوشم امد . فقط یک شب در هفته ٬ یعنی چهارشنبه ها از ساعت ده شب به بعد در آن بیمارستان حضور دارد . او نگرانی و اضطراب من را دیده بود . در طول هفته یکی دوبار  به من زنگ زد و حال قندون را پرسید . بعید می دانم ایشان این وبلاگ را بخواند ولی دوست دارم همینجا از او به خاطر تبحر و بزرگواری و انسانیتش تشکر کنم .

امروز در بیمارستان توله سگ قهوه ای کوچولوئی زیر سرم و اکسیژن بود . فکر می کنم یک یا دو ماهه  و نژادش هم چیز خاصی نبود . کاملا معمولی . صاحبش دختری بود که خیلی هم نگران به نظر می امد . یاد روزهای اول قندون افتادم  . با او صحبت کردم تا شاید کمی تسکین پیدا کند . پرسیدم چند وقت است که این سگ را داری و  او گفت همین دیروز در خیابان این توله سگ بیمار را پیدا کرده است و آورده اینجا تا معالجه اش کند .

در همین دنیای وبلاگستان  چندنفر را می شناسم  که مثل آن دختر مهربان نگران حال حیوانات هستند و هرکاری از دستشان بر می اید برای انها انجام می دهند . این که کسی نگران حال حیوان خانگی اش باشد اصلا چیز عجیبی نیست . ولی کسانی که پیگیر اوضاع حیوانات خیابانی هستند و صرفا به خاطر انسانیت این کارها را انجام می دهند از خمیره و جنسی دیگرند .

و اما در تمام مدت بیماری قندون ٬ بسیاری از شما  نگران این پیشی کوچولوی ما بودید . کلی کامنت و ای میل گرفتم که برای من تسلی بزرگی بود و حس بسیار خوبی هم می داد . این همه انرژی مثبت و مهربانی شما  باعث شد قندون به زندگی برگردد . حالا همین جا با آرامش  خوابیده و قطعا نمی داند وقتی مریض بود کلی ادم مهربان  امیدوار بودند که زودتر خوب شود . از تک تک شما سپاسگذارم و بازهم ممنون

 

ارشیو 39

 

۴۴ ــ

 

داستان ها

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

هزار پله به دریا مانده است

که من از عمر خود چنین می گویم .

خواهرم و خانواده اش رفته بودند کانادا و من هم وظیفه داشتم  خانه آنها را برایشان  اجاره بدهم . روزی یک خانم و اقا آمده بودند برای اجاره خانه ٬ ترکیب نامتجانسی داشتند . مرد حدود سی و چند ساله و بازاری تیپیک بود . مایه دار و بورژوای درست و حسابی . به وضوح تحصیل کرده نبود ٬ حرف ها لهجه دار و به شدت عامیانه  . قیافه اش هم زیر متوسط .

اما خانمه یک دختر بیست و شش هفت ساله بسیار جذاب ٬ زیبا و خوش پوش بود . خیلی هم قشنگ حرف می زد و صدای خوبی داشت . سرزنده و با انرژی . خیلی تابلو بود که انگیزه این ازدواج چیزی جز پول نیست . یا حداقل حدس من این بود . آنها خانه را دیدند و خیلی هم پسندیدند . من خوشحال شدم که اگر خدا بخواهد این خانه را اجاره می کنند و همگی از شرش خلاص می شویم .

در مرحله آخر بازدید خانه رفتیم پائین تا سونا و استخر را هم ببینند . در همین حال یک پسر خیلی خوش تیپ از استخر خارج شد . دخترک با دیدن پسر چشمهایش برق زد . اما اقاهه خیلی  ترسید و دست و پایش را گم کرد . بلافاصله عیبی روی خانه گذاشت و به کلی از اجاره اش منصرف شد .

من این قضیه را تبدیل به یک داستان کوتاه کردم . البته با اندکی تغییر . هفته قبل این داستان را در کلاس اقای میرصادقی خواندم و او هم خیلی خوشش آمد ٬ گفت بچه ها برای این داستان دست بزنند . این چیزی نیست که به طور روزمره اتفاق بیفتد . میرصادقی  خیلی سخت گیر است . من  خوشحال شدم . 

این هفته هم دوباره نوبت من بود که داستان بخوانم . طبق معمول تنبلی و گرفتاری نگذاشت وقت کافی صرفش کنم ٬ با عجله  نوشتم . در واقع سر نهار نوشتم . وقتی در کلاس داستان را خواندم همه گفتند خیلی داستان بدی بود ٬ میرصادقی هم کفرش درآمد و می گفت از تو بعید است چنین داستان مزخرفی بنویسی .

این یکی هم سوژه اش این بود . روزی به خانه خانمی رفته بودم که سالها قبل با هم دوست بودیم و رابطه داغی داشتیم . حالا من بعد از مدتها این خانم را می دیدم . او دیگر با خانواده زندگی نمی کرد و برای خودش خانه ای خریده بود .  برای شام  آنجا رفته بودم . مدام لحظه های قدیم به یادم می امد . به طرز مسخره ای توقع داشتم این خانم مثل سابق من را دوست داشته باشد یا حداقل این را نشان دهد . اما او کاملا بی تفاوت بود . من می دانستم توقعم بی معنی است اما این حالم را خوب نمی کرد . وقتی از آنجا آمدم بیرون خیلی افسرده بودم و مخصوصا به دوست پسرش خیلی حسودی می کردم . البته می گفت تنها است و با کسی رابطه ندارد . اما مطمئن بودم دروغ می گوید . حس متناقض و بدی داشتم . از یک طرف به خودم می گفتم پسر مگر دیوانه شدی ؟ چرا باید بعد از این همه وقت او همچنان تو را دوست داشته باشد ؟ از یک طرف هم دوست داشتم بدانم دوست پسرش کیست و خلاصه این هم سوژه داستان مزخرف امروز بود .

اما این سوژه را دوست دارم . باید یک بار دیگر بنویسم . این بار  دقت کنم و با حوصله بنویسم .

امروز بعد از کلاس . من و سحر  با جیپ راه افتادیم به سمت خانه ٬ قرار بود روزبه و غزل هم به ما ملحق شوند . یکی از خانم های کلاس هم با ما آمد چون باران می آمد . می خواست تا سر اتوبان صدر  با ما باشد . جیپ لامصب ناگهان خاموش کرد . موتور را بررسی کردم و متوجه شدم سرباطری ایراد دارد .

من همیشه حواسم به ماشین هست . یکی از افتخارات من این است که هیچ وقت نمی گذارم کار به آنجا بکشد که ماشین وسط راه خراب شود . هر قطعه ای را به محض مستهلک شدن تعویض می کنم . وقتی کسی را کنار خیابان با ماشین خراب می بینم به نظرم  راننده بی مبالات و سهل انگاری است . معتقدم ماشین از مدتها قبل به آدم می فهماند که من اوضاع خوبی ندارم و اگر من را درست نکنی وسط خیابان خراب خواهم شد .

و حالا این بلا سرخودم آمده بود . من که خیلی هم در مکانیک ماشین ادعا دارم .  البته عیب هم خیلی احمقانه و نادر بود . یعنی سرباطری که یک قطعه مسی است بی دلیل شکسته بود . خیلی عصبانی شدم و کفرم به معنای دقیق کلمه درآمد . مجبور شدم ماشین را گوشه ای پارک کنم . بقیه راه را زیر باران با سحر پیاده رفتیم . آن خانم بیچاره هم که هیچ .

اما در عوض شب خوبی بود . کلی خرید کردیم و هله هوله خریدیم . سحر جو گیر شد و یک بسته خاویار خرید . روزبه هم نیم بطر ویسکی آورد و کل شب به حرف زدن ٬ غیبت کردن و خندیدن گذشت .

وقتی بچه ها رفتند . مثل باغچه ای که ناگهان یک گله گنجشگ به سراغش بیایند . چند دقیقه جیک جیک شادمانه ای سر بدهند . بعد ناگهان پر بکشند تا باغچه سوت و کور و تنها به جای بماند . حس خیلی بدی به سراغم آمد . نوعی تنهائی شدید فضا را پر کرده بود . با چنان غلظتی که می شد آن را مثل کیک برید و با چائی خورد . شاید باید به آن تن درمی دادم  . اما من تسلیم نشدم و آن را با اردنگ از مغزم بیرون کردم . افتادم به جان خانه ٬ ظرفها و جاروبرقی و هرچه برای خلاص شدن از شر این فکر لازم بود . همه را به دقت انجام دادم و خلاص .

شاید همه اینها تعبیر کابوسی بود که دیشب دیدم  . کابوسی تکراری است که از سالها قبل  هر از گاهی به سراغم می اید و هر بار قبل از تمام شدنش از خواب می پرم . خواب دیدم . صدائی با التماس و خواهش ٬ صدائی لرزان و بغض الود مدام می گفت سهیل تو رو خدا....تو رو خدا....

صدا آشناست . اما صاحبش را پیدا نمی کنم . صورت و اندامش هم چیزی را مشخص نمی کند . فقط می دانم یک زن یا یک دختر است . نمی دانم چرا التماس می کند و از جان من چه می خواهد  . هروقت این را می بینم می ترسم . خیلی می ترسم . خیس عرق  از خواب می پرم .

دیشب هم به همچنین ٬  نشستم روی صندلی و یک سیگار کشیدم . قندون هم بیدار شد و آمد توی بغلم نشست .  سیگار تمام شد و قندون خوابش برد . من نتوانستم بخوابم . ساعتها بیدار بودم . تاریکی بود ٬ سرما و ترس ٬ نزدیک صبح خوابم برد . ساعت نه بیدار شدم و کتری را گذاشتم روی اجاق تا جوش بیاید . تصمیم گرفتم تا چای حاضر شود ده دقیقه بخوابم .

 وقتی بیدار شدم ساعت دوازده ظهر بود . اب کتری به کلی بخار شده بود . نزدیک بود ذوب شود . آخر داستانی که در چنین وضعیتی نوشته شود چه از اب در می اید .  تمام انگیزه و حس و حال داستان نویسی  با آب کتری بخار شد . نتیجه داستانی عجولانه شد ٬ تلخ و بی روح .

 

 

 

پی نوشت به ماریلا :

تشخیص صرع با  MRI نیست و ربطی به آن ندارد . روش رایج همان نوار مغزی است . من حرفم را اصلاح می کنم و تصور می کنم مشکل ایشان  صرع نیست . متناقض بودن نشانه ها و عوامل دیگر همگی دال بر هیستریک بودن و یا تمارض است . مخصوصا تمارض . یعنی عمدی است و در این موارد بیمار به دنبال یک نفع یا مقصود خاص است .

به شیما :

برای من جالب است که این اصطلاح را کجا شنیدید . به هرحال  بوفه دلیران یا Boufee delirant ( اگر درست نوشته باشم ) یک اصطلاح فرانسوی و مربوط به بیماری است با نشانه های فوران ناگهانی رفتار پرخاشگرانه و گیجی شدید و هیجان دیداری _ حرکتی .  این بیماری در ایران  وجود ندارد . زیرا اختلال وابسته به فرهنگ است و مربوط به آمریکای جنوبی و لاتین است . این بیماری بسیار نادر و فقط در رفرنس های تخصصی دیده می شود و فقط به درد سئوال کنکور می خورد . برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به کتاب شرح و تشخیص بیماری های روانی یا همان  dsm معروف ترجمه دکتر نیکخو . در نهایت وقتی سئوال می پرسید لطفا جائی را برای جواب مشخص کنید ! خدای نکرده  ای میل یا چیزی شبیه به آن تا من بتوانم جواب بدهم و اینجوری پی نوشتی نباشد !

 

۴۵--

 

 سوسیس بدون نون همبرگری !

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 وقتی این داستان را خوندم خیلی خندیدم . شاید بعضی از شما این داستان را دیده باشید. به هرحال ممکن برای کسانی که نخوانده اند جالب باشد . به دلیل بعضی کلمات خاص شک داشتم که این داستان را پابلیش کنم یا خیر ٬ به هرحال من مجبور شدم اصطلاح اصلی را حذف و به جای آن از کلمه کفش بوسیدن استفاده کنم تا بشود اینجا پابلیش کرد .البته یکی دوساعت بدون سانسور بود . وقت نداشتم درستش کنم . حالا درست شد .

 

امروز صبح يک نفر در خونه من رو به صدا در آورد، وقتی در رو باز کردم يک زوج خوشتيپ و شيک پوش

رو ديدم، اول مرده صحبت کرد.

ياسر

:

سلام عليکم، من ياسر هستم، و ايشون هم فاطمه هست

.

فاطمه

:

ما اومديم شما رو دعوت کنيم که بيای با من کفشای رضا رو ببوسی

من

:

ببخشيد؟ راجع به چی صحبت ميکنيد؟ رضا کيه؟ و من برای چی بايد کفشاش رو ببوسم ؟

ياسر

:

اگر کفشای رضا رو ببوسی ، بهت يک ميليون دلار جايزه ميده، و اگه نبوسی دهنت رو سرويس ميکنه

.

من

:

جريان چيه؟ يه حال گيريه عموميه؟

ياسر

:

رضا يک ميلياردر خير خواه هست

.رضا اين شهر رو ساخته .رضا صاحب اين شهره .رضا هرکاری بخواد

ميتونه بکنه، و دلش ميخواد که يک ميليون دلار به تو بده، ولی تا کفشاش رو نبوسی نميتونه بهت اين يک ميليون دلار رو بده

.

من

:

اصلا با منطق جور در نمياد

!چرا؟

فاطمه

:

تو کی هستی که در مورد رضا پرس و جو کنی؟ مگه تو يک ميليون دلار رو نميخوای؟ آيا نمی ارزه که آدم يکم کفش ببوسه بعد يک ميليون دلار بگيره؟

من

:

چرا، اگه زياد سخت نباشه، شايد بيارزه

.

ياسر

:

پس تو هم بيا با ما کفشای رضا رو ببوس

!

من

:

شماها معمولاً کفشاش رو می بوسید ؟

فاطمه

:

آره بابا، هميشه

!

من

:

و به شما يک ميليون دلار ميده؟

ياسر

:

نه راستش، وقتی پول رو به شما ميده که اين شهر رو ترک کرده باشيد

!

من

:

پس چرا شما الان شهر رو ترک نميکنيد؟

فاطمه

:

شما نميتونيد شهر رو ترک کنيد، تا وقتی که رضا به شما بگه

!يا اينکه اگر ترک کنی رضا پول رو بهت نميده و دهنت رو هم سرويس ميکنه!

من

:

شماها کسی رو ميشناسيد که کفشای رضا رو ماليده باشه، بعد شهر رو هم ترک کرده باشه و يک ميليون دلار هم گرفته باشه؟

ياسر

:

مادر من برای چندين سال کفشای رضا رو مي بوسید، پارسال شهر رو ترک کرد، و من مطمئن هستم که يک ميليون دلار رو هم گرفته

.

من

:

مگه باهاش صحبت نکردی از وقتی که رفته؟

ياسر

:

البته که نه، رضا چنين اجازه ای نميده

!

من

:

خوب اگر تاحالا با کسی که پول رو گرفته صحبت نکرده ايد از کجا ميدونيد که رضا واقعا چنين پولی ميده؟

فاطمه

:

خوب يخورده اش رو قبل از اينکه از شهر خارج بشيد بهتون ميده

.شايد حقوقت زياد بشه، شايد توی لاتاری برنده بشی، شايد يک اسکناس بيست دلاری توی خيابون پيدا کنی.

من

:

اين به رضا چه ربطی داره؟

ياسر

:

رضا يک سری روشها و ابزارهای خودش رو داره

.

من

:

ببخشيدا

!ولی اين قضيه بيشتر شبيه يک جور کلاه برداری عجيب غريب ميمونه!

ياسر

:

ولی پای يک ميليون دلار پول در ميونه

!آيا ارزش آزمايش کردن نداره؟ و يادت هم نره !اگر کفشای رضا رو نبوسی دهنت رو سرويس ميکنه!

من

:

خوب شايد بهتر باشه من خودم رضا رو ببينم، باهاش صحبت کنم و جزئيات رو از شخص خودش بگيرم

...

فاطمه

:

هيچکس رضا رو نميبينه

!هيچکس با رضا صحبت نميکنه!

من

:

پس شما چجوری کفشای رضا رو می بوسید؟

ياسر

:

بعضی وقتها همينجوری دستهامون رو جوری تکون ميديم که انگار داريم کفش می بوسیم و بعد کفشای رضا رو تصور ميکنيم، بعضی وقتها هم کفشای مجید رو می بوسیم، بعد مجيد کفش بوسی ها رو به رضا منتقل ميکنه

.

من

:

مجيد کيه؟

فاطمه

:

مجيد دوست ماست، مجيد همون کسيه که مارو با بوسیدن کفشای رضا آشنا کرد، ما فقط کافی بود چند بار مجيد رو ببريم بيرون شام بهش بديم

.

من

:

و شما هم هرچی مجيد گفت باور کرديد؟ باورکرديد که يک رضايی وجود داره و اينکه رضا از شما می خواد کفشاش رو ببوسید  و اينکه به شما پاداش ميده؟

ياسر

:

نه بابا

!مجيد يه نامه از رضا داره که خيلی وقت پيش از رضا گرفته و تمام اين قضيه رو خوب توضيح داده، بيا بگير يک نسخه از اين نامه رو همراه خودمون آوديم.

 

 

                                      بنام رضای میلیاردر و بخشنده مهربان

 ببوسید کفش های رضا و خواهید گرفت یک ملیون دلار ٬ چه دلارهائی .۱ بخورید به اعتدال مشروبات الکلی را  ۲ به درستی سرویس کنید دهان کسانی که شبیه شما فکر نمی کنند ۳ خوب تغذیه کنید ۴ رضا خودش این لیست را دیکته کرده است ۵ خود رضا این متن را دیکته کرده است ۶ همانا ماه از پنیر سبز ساخته شده است ۷ هرچه رضا بگوید همان درست است و اگر قبول نکنید دهنتان سرویس است چه سرویس شدنی ۸ پس شستشو کنید دستهایتان را بعد از توالت رفتن ۹ سوسیس را با نان همبرگری بخورید و از ادویه استفاده نکنید ۱۰ مشروبات الکلی نخورید ۱۱ کفش های رضا را ببوسید وگرنه او دهن شما را سرویس خواهد کرد .         

  نوشته شده توسط مجید

من

:

به نظر مياد اين کاغذ مال خود مجيد باشه

!زيرش نوشته ماله مجيده!

فاطمه

:

رضا که خودش کاغذ نداره

.

من

:

من مطمئن هستم که اگر يکم تحقيق کنيم، ميبينيم که اين دست خط خود مجيده

!

ياسر

:

البته اين رو رضا بهش ديکته کرده

من

:

مگه شما نگفتيد هيچکس نميتونه رضا رو ببينه؟

فاطمه

:

الان صحبت نميکنه، قبلاً با يک نفر صحبت کرده

من

:

اما شما گفتيد آدم خير خواهی هست، کدوم آدم خير خواهی فقط بخاطر اينکه بقيه باهاش همفکر نيستند دهنشون روسرويس ميکنه؟

فاطمه

:

اين خواست رضا هست

!رضا هرچی ميگه درسته!

من

:

اين رو از کجا ميدونيد؟

فاطمه

:

آيه هشتم همينو گفته ديگه

!همون برای من کافيه که قبول کنم هرچی رضا ميگه درست ميگه!

من

:

آخه شايد دوستتون مجيد همه اينها رو از خودش در آورده باشه

!

ياسر

:

نخير اصلاً امکان نداره

!آيه پنجم ميگه که اين آيه ها مستقيماً از طرف خود رضا ديکته شده !از اين گذشته آيه 2ميگه به اعتدال مشروب بخوريد، آيه 4 ميگه خوب غذا بخوريد آيه 9 ميگه بعد از توالت رفتن دستهاتون رو بشوريد .همه ميدونن اين چيزها درسته، پس بقيه هم بايد درست باشند!

من

:

اما آيه

11 ميگه مشروبات الکلی نخوريد و اين در تناقضبا آيه 2 ، و آيه 7 هم ميگه ماه از جنس پنير سبزه !که خوب اين کاملاً غلطه!

ياسر

:

بين آيه

2 و 11 هم تناقضی وجود نداره، آيه 2 فقط آيه 11 رو توضيح ميده و شک رو برطرف ميکنه !در مورد

ماه هم، شما که به ماه سفر نکردی، نميتونی مطمئن باشی که ماه جنسش از پنير سبز نيست

.

من

:

دانشمندها بطور يقين معتقدند که ماه از سنگ درست شده

!

فاطمه

:

ولی دانشمندها هنوز نميدونن که سنگ ماه از روی زمين اومده، و يا اينکه از فضا اومده، به همين دليل ممکنه اصلاً سنگی نباشه، از جنس پنير سبز باشه

!

من

:

من تو اين زمينه تخصص ندارم، ولی فکر ميکنم اين تئوری که ماه از زمين جدا شده رد شده، از اين گذشته، اينکه ما ندونيم ماه از کجا اومده به اين معنی نيست که ماه از پنير سبز ساخته شده باشه

!

ياسر

:

آفرين

!پس به اين نتيجه ميرسيم که دانشمندها اشتباه ميکنند، عقل بشر ناقصه ولی رضا هميشه درست ميگه!

من

:

ما واقعا به اين نتيجه ميرسيم؟

فاطمه

:

البته که ما به همين نتيجه ميرسيم، آيه شماره

8 همينو ميگه!

من

:

شما داريد ميگيد رضا هميشه درست ميگه برای اينکه اين سوره همينو گفته، از اون طرف ميگيد سوره درست ميگه برای اينکه رضا اين سوره رو به مجيد ديکته کرده، و ما ميدونيم که رضا واقعا اين سوره رو ديکته کرده به دليل اينکه سوره همين رو ميگه

!اين رو بهش ميگن دور !منطق دايره ای، اين مثل اينه که بگيم رضا درست ميگه بخاطر اينکه رضا" ميگه "که درست ميگه!

ياسر

:

آفرين، حالا داری ميفهمی، چقدر واقعا خوبه که آدم به مسير و خط و راه رضا بياد و بينش اون رو ياد بگيره

.

من

:

آخه

...حالا بيخيال !جريان اين سوسيسه چيه؟

فاطمه

:

از خجالت سرخ ميشود

.

ياسر

:

سوسيس رو بايد با نون همبرگری خورد، ادويه هم نبايد زد

!اين روش و سنت رضا است، هر چيز ديگری غلطه!

من

:

اگر نون همبرگری نداشته باشی چی؟

ياسر

:

اگه نون همبرگری نداشته باشی سوسيس هم نبايد بخوری، سوسيس بدون نون همبرگری غلطه، حرامه

!

من

:

سوس خردل و ادويه و اينها چی؟ نبايد استفاده کنيم؟

فاطمه

:

به شدت بهت زده ميشود

.

ياسر

:

شما حق نداری به مقدسات توهين کنی، اين چه طرز برخورده؟ !هر نوع ادويه ای غلطه !حرامه!

من :

پس مقدار زيادی کلم رنده شده و مقداری سوسيس خورد شده در کنارش، کلاً ديگه بحث نداره، کاملاً غلطه، نه؟

فاطمه :

انگشتهايش را در گوشهايش فرو ميکند و ميگويد" من ديگه به اين حرفها گوش نميکنم "!و شروع به آواز خواندن ميکند" لا لا لا لا لای لا لا"

ياسر :

وای چه کار وحشتناکی !کدوم آدم فاسد منحرفی ممکنه چنين چيزی بخوره؟

من :

خيلی خوشمزه هست، من هميشه ميخورم!

فاطمه:

غش ميکند.

ياسر :

فاطمه را در حال غش کردن ميگيرد و ميگويد" اگه من ميدونستم تو يکی از اون جور آدمها هستی، هيچوقت وقت خودم رو هدر نميدادم، وقتی رضا دهنت رو سرويس ميکنه من هم اونجا خواهم بود، و در حالی که پولهام رو می شمرم به توی بدبخت ميخندم، من بخاطر تو کفش های رضا رو می بوسم، خيلی آدم بدبخت بدون نون همبرگری کلم تيکه تيکه شده خوری هستی."

بعد از اين، ياسر فاطمه رو به سمت ماشينشون برد و راهشون رو کشيدند و رفتند.

 

۴۶ ــ

 

نامه روی کاغذ

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 مهاجرت تک تک دوستان قدیمی  را از من گرفته است . امشب نامه ای روی کاغذ نوشتم برای بابک ٬ وقتی تمام شد هوس کردم بگذارمش توی وبلاگ .

 

 سلام .

نامه ات  هفته پیش به دستم رسید . مامان زنگ زد و گفت بابک نامه ای برای تو فرستاده که یک شب با همین بهانه رفتم آنجا ٬ دلم برای مامان و باباو شادی تنگ شده بود . شادی خانه نبود . مامان خیلی پیر شده بابک . بابا هم همینطور ٬ صحبت تو که شد مامان بغض کرد . خوب بودند همگی .

من هم خوبم ٬ اینجا همه خوبیم . فقط نمی دانیم چرا زنده ایم .  مملکت خیلی گیج و عجیب شده ٬ یک جورائی همه منتظریم . نمی دانم منتظر چه هستیم . نمی دانیم دلمان چه می خواهد . مثل نمایشنامه  در انتظار گودو ٬ اما به  وسعت یک کشور . بگذریم .

من نمی توانم بفهمم تو کی می خواهی دست از این مسخره بازی های خاص خودت برداری ٬ پسرجان دوران اینترنت است . کی قرار است با این چیزها اشتی کنی ؟ یادم نیست آخرین بار که روی کاغذ نامه نوشتم کی بود . من که هیج ٬ حداقل به مامان و بابا رحم کن ٬

پائیز خیلی سردی است . حداقل برای من ٬ بابک قضیه ماشا را که برایت نوشته بودم . چند وقت پیش تمام شد . صاف و ساده یک دوراهی بود . یک طرف ادامه تحصیل و رشد و رسیدن به آرزوها  . یک طرف هم برگشتن به ایران و ماندن با سهیل ٬ ماجرا در یک جمله همین بود . حالا از جزئیات و کلی اتفاق ها بگذریم . آخرش دیدم نمی توانم با سرنوشت او بازی کنم . شوخی که نیست . خودت می دانی من آدم خودخواهی هستم . ولی دیگر نه تا این حد .

هنوز زخمش تازه است . گاهی خیلی اذیت می شوم . یک جورائی احساس می کنم فقیر شده ام . توی دستم هیچی نیست . به طرز مضحکی مظلوم و سربه زیر ٬ اوضاعی داریم که نپرس . آدم یک تکه بزرگ از قلب و روحش را می دهد و در عوض چیزی به دست نمی آورد . فقط دلم خوش است که جلوی رشد یک نفر را نگرفتم ٬ هیچ جا هم نمی شود این را گفت ٬ فکر می کنم خیلی از ما یک چنین افتخاراتی را داشته باشیم .

 انسان مظلوم ترین موجود دنیا است .همیشه  اسیر شرایط است و اغلب هیچ کاری از دستش بر نمی اید . این را به ان دختر هم گفتم که من از تو هیچ گله ای ندارم . از دست این سرنوشت لاکردار عصبانی ام .

 کجائی بابک ٬ رفیق آواره ام ٬ هنوز شب ها قدم می زنی ؟ عکسی که فرستادی در همان روز اول گم کردم ٬ نمی دانم لای کدام کتاب لامصب گذاشتم . هرچه گشتم پیدا نکردم . اسم سگت یادم نیست ٬ هنوز داریش ؟ راستی دوماهی می شود  که یک بچه گربه دارم . وجودش غنیمت است . خیلی زیاد .

دیروز رفتم خدمت خانم صاحبخانه و قرارداد این خانه را برای یک سال دیگر تمدید کردم . آدم بدذات و قابل ترحمی است . چند روز پیش صبح که رفتم سوار ماشین شوم دیدم شب آمده اند و تمام پروژکتورهای سپر و سقف را باز کرده اند . نمی دانم چطور ٬ حداقل یک ساعت طول می کشد . خیلی دقیق و با سلیقه تک تک پیچ مهره ها را باز کردند . خلاصه این را برایش تعریف کردم و گفتم  باز خدا را شکر خودش را نبردند . پوزخندی زد و گفت ای بابا کی  ماشین شما را می برد ؟

به این فکر می کردم که آخرین بار کی شده به عمد به کسی نیش بزنیم یا تحقیرش کنیم ؟  من و تو اگر چیزی به کسی گفته ایم برای جواب بوده است ٬ طرف چیزی گفته و تو هم  جوابش را داده ای .

می گویند فروغ فرخزاد انقدر زخم زبان و دشنام شنیده بود که پس از ورود به هر مجلس از دم همه را مسخره می کرد . باور کن قصد پرخاش نداشت ٬ بیچاره از خودش دفاع می کرد .

بگذریم . اوضاع کار هم بد نیست . می توانم بگویم راضیم . داستان کوتاه می نویسم  اما  هول هولکی و شتابزده ٬ وبلاگ هم می نویسم . گاهی با جیپ می زنم به دشت و صحرا ٬ چند تا دوست خوب دارم .  می گذرد .

 ببخشید که سرتاسر این نامه غم و غصه شد . اما عیب ندارد . از دستت عصبانی ام بابک ٬ از دست تو و چند نفر دیگر که اینجا نیستند .می دانم منصفانه نیست. ولی  نباید می رفتی . من کاری به این که آنجا بهتر است ندارم . همینجوری عصبانی ام . از دست شماها که شریک سالهای زیادی از زندگی من بودید .

گول این روضه های من رو نخور . هنوز زیاد می خندم . از این که به چیزی وادار شوم بدم می اید . از تسلیم متنفرم و از نا امیدی و جبر و اجبار  ٬ نمی گذارم روزگار  تلخم کند . هنوز همون آدمم ٬ روی این یکی اصرار دارم . خیلی زیاد .

هوای خودت رو داشته باش رفیق خیلی عزیز ٬ این نامه را میدم به مامان که خودش به دستت برساند .

 

۴۷ --

 

بیماری...

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

سلام . امروز ٬ یعنی پنج شنبه ساعت شش عصر قندون رو آوردم خونه . همه چیز خوب است . فقط حسابی لاغر شده ٬ در فرصت بعدی قضیه را کامل شرح خواهم داد . باز هم از شما ممنونم . به خاطر نگرانی و همدردی و همه چیز ....

 

 

دوستان عزیز ٬ از طریق پی نوشت ها می توانید آخرین وضعیت قندون را ملاحظه کنید . مرسی .

روز سه شنبه ٬ حوالی عصر متوجه شدم که قندون بیشتر از حالت عادی می خوابد . روزهای دیگر این موقع او بیدار می شد و بازی می کرد . ولی حالا مدام می خوابید . فکر کردم که احتمالا خسته است . به هرحال گربه ها زیاد می خوابند .

شب ها کنار من می خوابید . عادت داشت که قبل از خواب مدتی نوازشش کنم . آن شب قندون خرخر نمی کرد . گربه ها هنگام رضایت و وقتی نوازش شوند خرخر می کنند . حس کردم حالش خوب نیست .

صبح حالت تهوع و ضعف داشت . من باید بیرون می رفتم . حوالی ساعت یازده برگشتم خانه ٬ زودتر برگشتم چون نگران بودم . قندون اصلا حالش خوب نبود . ضعف شدید و تهوع پی درپی .

تمام مراجعان آن روز عصر را کنسل کردم . با این حال قندون نمی توانستم هیچ کاری بکنم . نزدیکترین کلینیک دامپزشکی به خانه من کلینیک دکترهومن در خیابان سهیل ٬ قیطریه است . راس چهار قندون را بردم پیش دکتر هومن .

دکترهومن دکتر خوب و با تجربه ای است ٬ با دستیارش قندون را معاینه کردند . گفت که احتمالا هنگام بازی چیزی از زمین برداشته و خورده و حالا در معده اش گیر کرده است . با رادیولوژی مشخص می شد که چه چیزی در معده او است .

عکس چیزی را نشان نداد . دکتر دوتا آمپول زد و نسخه ای نوشت ٬ گفت که اگر تا فردا ظهر حالش خوب نشد باید عکس رنگی بگیرد . چون عکس عادی بعضی از اشیا را نشان نمی دهد . برگشتیم خانه .

قندون از صبح به هیچ چیزی لب نمی زد . نه غذا و نه اب ٬ من نتوانستم داروها را به او بدهم . هیچ چیزی را نمی توانست بخورد و بلافاصله با تهوع شدید روبرو می شد . من داشتم از شدت نگرانی دیوانه می شدم . خیلی ضعیف  بود و چشم های زیبا و مهربانش کدر شده بود . مدتی بین دو چشمش را با انگشت نوازش کردم ٬ عاشق این کار بود . این بار فقط بی حال افتاده بود .

شب مهمان داشتم . سحر و مهرناز ٬ نشسته بودیم و حرف می زدیم . نیم ساعت بعد به قندون سر زدم . حالش بدتر شده بود . بدنش به دلیل تهوع های پی در پی اب زیادی از دست داده بود . مگر وزن یک گربه چقدر است ؟ ترسیدم که نتواند امشب را تا صبح برساند . پیش خودم فکر کردم که اگر این بچه از دست برود من تا آخر عمر خودم را نمی بخشم .

به سحر گفتم باید او را ببریم بیمارستان ٬ اصلا حالش خوب نیست . مهرناز رفت خانه ٬ من و سحر قندون را بردیم  بیمارستان دامپزشکی تهران در خیابان کامرانیه که بیمارستانی بسیار مجهز و شبانه روزی است . ساعت حوالی دوازده آنجا بودیم ٬ پزشک به دقت معاینه کرد و از او نمونه خون گرفت ٬ با تجزیه خون بیماری مشخص شد  feline  panleukopenia 

متاسفانه این بیماری ویروسی و بسیار خطرناک است . در واقع گربه های بسیار کمی شانس زنده ماندن پیدا می کنند . دکتر گفت ویروس این بیماری به حدی مقاوم است که حتی الکل هم نمی تواند آن را از بین ببرد و فقط محلول یک به سی وایتکس از پسش بر می اید . قندون واکسن هایش را زده بود ٬ ظاهرا روی این بیماری علی رغم تمام ادعاها واکسن اثری ندارد .

به قندون آمپول زدند . من نتوانستم صحنه را تحمل کنم و رفتم بیرون . صدای ناله ضعیفش از پشت در اطاق آمد . حیوان دیگر حتی نمی توانست گریه کند ٬  به دستش سرم وصل کردند . دکتر گفت که اگر نمی آوردید قطعا تلف می شد . گاهی می شد که قندون به کمک احتیاج داشت . مثلا می رفت بالای کتابخانه و نمی توانست پائین بیاید . این جور مواقع ها نوع خاصی میومیو می کرد تا کمکش کنم . حالا هم می خواست مثل همان موقع ها صدایم کند ٬ نمی توانست . صدا از گلویش بیرون نمی آمد . فقط با چشمهایش کمک می خواست و من هم کاری از دستم بر نمی آمد . امیدوارم برای هیچ کدام از شما این صحنه ها پیش نیاید . خیلی خیلی سخت است .

 سحر ساعت دوازده رفت خانه و من کنار قندون ماندم تا حوالی ساعت چهار که سرم تمام شد . متاسفانه تخت خالی برای بستری شدن نبود . قندون را آوردم خانه و گذاشتم توی سبدش تا بخوابد .

نشستم کنارش و مواظبش بودم تا حوالی هشت صبح که دیگر خوابم برد . ساعت ده از صدای چیزی بیدار شدم . متوجه شدم قندون توی سبدش نیست ٬ رفتم و دیدم پریده روی اپن اشپزخانه . این قضیه کمی من را تسکین داد . همین که توانسته بود روی اپن بپرد نشانه خوبی بود . هرچند بیشتر از چند دقیقه نتوانست سرپا بایستد و از شدت ضعف نقش زمین شد .

ساعت یک رفتیم بیمارستان ٬ آمپول های آنتی بیوتیک هر دوازده ساعت یک بار ٬ دوباره به او سرم زدند و تا ساعت سه زیر سرم بود .

این بار انقدر اصرار کردم تا بالاخره راضی شدند این بچه را بستری کنند ٬ واقعیت این بود که من هربار قندون را می دیدم جگرم ریش می شد . آخر او نمی تواند بگوید کجایش درد می کند و مثل یک نوزاد فقط باید به حدس و گمان اکتفا کرد . به هرحال بیمارستان قطعا بهتر است .

تنهائی برگشتم خانه ٬ عادت کرده بودم وقتی در را باز می کنم قندون به استقبالم بیاید . این بار پشت در هیچ کسی نبود .

هر دقیقه و با دیدن هرگوشه از خانه یاد او می افتادم . صندلی که عادت داشت روی آن بخوابد . سبد خالی ٬ خانه خالی از این بچه گربه زیبا و شیطنت های خاص خودش ٬ این که عادت داشت جلوی مونیتور دراز بکشد و حرکت انگشت های من  روی کیبورد را دنبال کند . بازی هائی که می کرد . این که گاهی پای من را با پنجه می گرفت و می کشید که یعنی بیا بازی کنیم . ماجراهائی که موقع حمام رفتن داشتیم . تک تک لحظه های این چند ماه .

چندی پیش به یک نفر گفتم انقدر این بچه را دوست دارم که اگر یک مو از سرش کم شود دیوانه می شوم . همان  چیزی که ازش می ترسیدم به سرم امد .

چه باید کرد ؟ انسان همیشه در حال نوسان است . نوسان میان از دست دادن و گرفتن ٬ انسان های هردو را به کرات تجربه می کنند . غم های کوچک و اندوه های بزرگ ٬ همین حالا هستند کسانی که با مسائل بدتری دست به گریبان هستند ٬ اما دانستن این موضوع کمکی نمی کند . این که دیگران اندوه بزرگتری دارند چیزی از غم ما کم نمی کند . این را نوشتم تا نگوئید دیگران چنین و چنان و حالا تو به خاطر بیماری یک بچه گربه انقدر ناراحتی ٬ بله ناراحتم ٬ فکر می کنید یک انسان با یک گربه چقدر فرق می کند ؟ به نظر من هیچ فرقی ندارند . حیوانات هم مثل ما درد ٬ شادی و امید و آرزو دارند . گذشته از همه اینها ٬ من قندون را خیلی دوست دارم .

نمی دانم ٬ خیلی گیج و مستاصلم ٬ من هرکاری از دستم بر می آمد انجام دادم ٬ دکتر گفت اگر تا دوسه روز دوام بیاورد قطعا خوب می شود . ما تمام کارهای ممکن را انجام دادیم و دیگر فقط باید امیدوار بود بدن کوچک او دوام بیاورد .

این خانه حالا مثل یک گور ساکت و خالی است ٬  لطفا برای پیشی کوچولوی ما دعا کنید ....

پی نوشت : الان عصر جمعه است . خانمی که صاحب قبلی قندون بودند زحمت کشیدند و رفتند بیمارستان ٬ از طریق ایشان از حالش خبر گرفتم . ظاهرا فعلا تغییری در حالش پیدا نشده است  . در رفرنس ها قید شده که اگر پنج روز دوام بیاورد می شود امیدوار بود . اگر چهارشنبه صبح را ابتدای بیماری بگیریم . فعلا نصف این زمان گذشته است . به هرحال از اظهار لطف و محبت همگی شما ممنونم . فعلا فقط باید امیدوار باشیم بقیه این پنج روز خطرناک بگذرد . همین .

 

پی نوشت : الان ساعت هفت عصر روز شنبه است . من رفتم بیمارستان ٬ خدا را شکر به لطف شما به وضوح حال قندون  بهتر به نظر می رسید . نه این که خوب شده باشد ٬ اما کمی بهتر بود ٬ یک ساعتی پیشش بودم . دکتر می گفت پس فردا یک آزمایش خون از او خواهند گرفت تا مطمئن شوند خطر گذشته است و این در صورتی ات که علائم بالینی همچنان رو به بهبود باشد .

قندون زیر سرم بود .  برای همین اصرار داشتم در بیمارستان بستری باشد . زیرا آنجا آمپول ها و سرم دقیقا سر وقت داده می شود . هر دفعه هم پولی به کارگر اطاق بستری می دهم تا حواسش به حیوان باشد . آخر قندون لب به اب و غذا نمی زند برای همین سرم بسیار مهم است و اگر مواد غذائی سرم  نبود قطعا تا به حال از دست رفته بود . خلاصه همچنان دعا کنید یکی دو روز دیگر هم سپری شود . از اظهار محبت ها و لطفتان ممنونم . مرسی . 

 

پی نوشت : الان ٬ یعنی یک شنبه ساعت هشت است و من از بیمارستان برگشته ام ٬ به لطف قلب مهربان و دعای شما قندون حالش بهتر است . به وضوح هر روز با یک تغییر جزئی به شمت بهبودی می رود . هرچند هنوز لب به اب و غذا نزده و تغذیه توسط سرم انجام می شود . امیدواریم از یکی دو روز به بعد کم کم این مسئله هم حل شود و خودش بتواند غذا بخورد . قبلا نمی توانست بنشیند و فقط دراز می کشید . ولی امروز روی دوپا نشسته بود . من سعی می کنم هر روز بیشتر از یک بار به او سر بزنم تا فکر نکند آنجا رها شده است . امید به زندگی و روحیه فاکتور مهمی است . شاید بعضی تصور کنند گربه که دیگر این حرفها را ندارد . نه اینطور نیست . هر ارگانیزمی به طور غریزی برای بقا تلاش می کند . اما اگر قندون تصور کند از خانه رانده شده و شرایط بستری را نوعی تنبیه و  قفس فرض کند قطعا تاثیر بدی بر تمایل او برای بقا خواهد داشت .

نهایتا از همه شما سپاسگذارم و همچنین از گیلاسی عزیز که لطف کردند و به اینجا لینک داده اند . بازهم مرسی .

 

پی نوشت : الان که این پی نوشت را می نویسم روز دوشنبه ساعت هفت و نیم عصر است . من رفتم پیش قندون . باز کمی بهتر از دیروز بود . وقتی من را دید میو میو کرد  . قبلا نمی توانست و از شدت ضعف صدایش بیرون نمی آمد . همچنان آنتی بیوتیک و سرم را دریافت می کند . خبر خوب این که دکتر می گفت امروز کمی غذا خورده است . اگر صحت داشته باشد عالی است . دکتر گفت پس فردا صبح یک ازمایش خون از قندون می گیرد و سطح گلبول های سفید را بررسی خواهد کرد . یکی از مهمترین عوارض این بیماری کاهش شدید تعداد گلبول های سفید است که لاجرم ضعف سیستم ایمنی را در بردارد . اگر نتیجه آزمایش خوب بود قندون را می آورم به خانه و پیشی کوچولوی ما از بیمارستان مرخص خواهد شد .باز هم از همه شما سپاسگذارم . به خاطر همدردی ها و اظهار لطف فوق العاده ای که دراین مدت داشته اید .

این هم دوتا عکس از قندون برای دوستانی که او را ندیده اند .

 

 

پی نوشت :

امروز سه شنبه ساعت هشت رفتم سراغ قندون . حالش خیلی بهتر بود . راحت راه می رفت و به نوازش ها هم جواب می داد و خور خور و میومیو می کرد . خیالم کاملا راحت شد . غذا هم خورده بود . البته نه مثل یک گربه عادی . دکتر گفت پنج شنبه ظهر از بیمارستان مرخص خواهد شد .بهتر است تا آن موقع آنتی بیوتیک و سرم ادامه پیدا کند .  در این مدت هم یک ازمایش خون برای سنجش فاکتورهائی مثل گلبول های سفید از او خواهند گرفت .

به هرحال این پیشی خانم  واقعا از دهان مرگ بیرون آمد . من در روزهای اول چندان امیدی به بهبودی  قندون نداشتم . بعضی منابع می گفتند تمام گربه های مبتلا به این بیماری تلف می شوند . بعضی ها هم می گفتند درصد کمی نجات پیدا می کنند . به هرحال به لطف و محبت شما  خطر کاملا رفع شده و امیدوارم بتوانم پنج شنبه قندون خانم را به خانه بیاورم .

باز هم ممنون

 

 پی نوشت آخر :سلام . امروز ٬ یعنی پنج شنبه ساعت شش عصر قندون رو آوردم خونه . همه چیز خوب است . فقط حسابی لاغر شده ٬ در فرصت بعدی قضیه را کامل شرح خواهم داد . باز هم از شما ممنونم . به خاطر نگرانی و همدردی و همه چیز ....

ارشیو 35

 

۳۸ ـ

زیتون  خانم

 

احتمالا در پی نوشت پست قبل قضیه بچه گربه را خواندید و این که گفته بودم اگر کسی بچه گربه دارد من حاضرم نگهش دارم .

راستش اصلا فکرنمی کردم بین خوانندگان اینجا این همه علاقمند به گربه وجود داشته باشد ! در این چند روزه کلی  ای میل از بچه گربه ها و عکس آنها به دستم رسید . به هرحال چند شب پیش خانمی از وبلاگستان زحمت کشیدند و یک بچه گربه بسیار زیبا به نام زیتون به من دادند .

زیتون بچه گربه پشمالوی بسیار قشنگی است . دست و پاهایش سفید و بقیه بدنش به رنگ های مختلف مثل قهوه ای روشن و زیتونی و سفید و سیاه است . هرکس او را دیده هم می گوید این گربه خیلی خوشگل است .

حسن دیگر زیتون این است که ابدا از آدمها نمی ترسد و بسیار رام است . شب ها هم کنار من گلوله می شود روی تخت و تا صبح راحت می خوابد .

در ضمن مثل بقیه بچه گربه ها بسیا کنجکاو و فضول است . حتما باید بداند این صدای چه بود یا شما الان چه کار می کنید . به سوراخ سنبه های خانه هم بسیار علاقمند است و همیشه مشغول وارسی مداوم گوشه کنار خانه است . یا این که مدام می خواهد با او بازی کنید . یکی دوتا عروسک و توپ دارد که حسابی مشغولش می کند .

نهایتا وجود زیتون در خانه حس بسیار خوبی دارد . نوازش کردن و بازی کردن با زیتون واقعا به آدم حس خوبی می دهد . موقع تماشا کردن فیلم می اید روی کاناپه بغل آدم و لابد دیده اید وقتی گربه رانوازش می کنید چطور خرخر می کند . زیتون هم مثل یک یخچال ساید بای ساید خرخر می کند . الان هم کنار مونیتور روی میز نشسته و مشغول تماشای تایپ کردن من است .

و اما یک مشکل هم هست که من نمی دانم چطور حلش کنم . این مشکل از همین امروز بروز کرد و من متوجه اش شدم .

امروز خانمی از بستگان به من زنگ زدو گفت همن حوالی است و می خواهد سری به من بزند . من هم زیتون را گذاشتم توی اطاق و ظرف شیر و اسباب بازی هایش را هم گذاشتم گوشه اطاق تا سرش گرم شود .

چشمتان روز بدنبیند . این بچه گفت من تنها توی اطاق نمی مانم که نمی مانم. یعنی چنان میو میوئی راه انداخته بود که بیا و ببین !

من هم مجبور شدم بیاورمش توی سالن . اینجا هم ارام نمی گرفت و شیطنتش گل کرده بود و مدام از این مبل می پرید روی آن مبل ( این بازی مورد علاقه اش است ) جالب است که تا امروز من صدای میوی زیتون را نشینده بودم وسحر که شب اول اینجا بود می گفت نکند این بچه اصلا لال است ! چون اصلا صدائی از او در نمی امد . و کاملا ساکت بود .

ساعت شش هم دونفر مراجع داشتم . باز همین ماجرا تکرار شد و زیتون خانم گفت من توی اطاق نمی مانم و حتما باید توی سالن باشم . خوشبختانه این بارخیلی شلوغ نکردو بیشتر اوقات روی کاناپه خوابیده بود .

من نمی دانم چکار کنم . آخر من اینجا هر روز مراجع دارم و قطعا هستند کسانی که از گربه خوششان نمی اید و دوست ندارند زیتون توی سالن باشد .

زیتون خانم هم پایش را کرده توی یک کفش و حاضر نیست تنها توی اطاق بماند . من می دانم بالاخره روزی می رسد که زیتون بدون مشکل توی اطاق باشد . ولی فعلا مانده تا عادت کند . آخر زیتون خیلی کوچولوست و هنوز سه ماهش نشده است . می ترسم این مشکل باعث شود نتوانم نگهش دارم .

من زیتون را گذاشتم توی سبدش و درب آن را هم بستم و گذاشتم گوشه سالن که شاید اینجوری ارام بماند و گریه نکند ولی این بار مدام میو میو که من این تو نمی مانم و باید بیایم بیرون . خلاصه نشد .

جالب این است که وقتی من بیرون هستم و توی خانه تنها است هیچ مشکلی ندارد و اصلا میو میو نمی کند . مشکل وقتی است که بداند کسانی در سالن هستند و او تنها توی اطاق مانده . اینجوری صدایش در میاید . من فکر هر مشکلی را کرده بودم به غیر از این یکی .

از طرف دیگر من از بچگی دیوانه گربه بودم . در این مدت کوتاه هم چنان عاشق این بچه شدم که دل کندن از او به نظر غیر ممکن می رسد .

باری . بین شما  ممکن است کسانی پاسخ این مشکل را بدانند . لطفا اگر چیزی به ذهنتان می رسد راهنمائی فرمائید . ممنون

 

۳۹ ــ

 

یک هفته با قندون !

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

امروز دقیقا یک هفته از تشریف فرمائی قندون به این خانه می گذرد . می شود گفت کاملا با هم کنار آمده ایم و دیگر مشکل چندانی نداریم .

یک مشکل بزرگ من با قندون این بود که تنها توی اطاق نمی ماند و هنگامی که من مراجع داشتم اصرار داشت که او هم توی سالن باشد و بازی کند . وقتی توی اطاق می ماند مدام گریه می کرد و با پنجه هایش سعی می کرد در را باز کند .

من هرچه به ذهنم رسید انجام دادم و مشکل حل نشد .البته مطمئن بودم که زمان این مسئله را حل می کند و به مرور قندون عادت می کند که مدتی تنها تو اطاق بماند . ولی تا آن موقع تکلیف چه بود ؟

 خوشبختانه به طور کاملا تصادفی راه حل این مشکل پیدا شد . قضیه این بود که قندون خانم بیش از حد فضول است و حتما باید بداند چه کسی توی سالن نشسته و ما چه کار می کنیم ؟ بنابراین اگر اجازه بدهید پنج دقیقه توی سالن باشد و سر و گوشی اب بدهد و بعد ببریدش توی اطاق دیگر بی قراری نمی کند و راحت توی اطاق می ماند . می خوابد یا بازی می کند .

بی قراری و میو میوی مدام قندون به همین علت بود . بیشتر می خواست بداند توی سالن چه خبر است ؟ وقتی بداند چه کسی آمده دیگر راضی می شود و رضایت می دهد که مدتی توی اطاق بماند .

صاحب اصلی قندون یک سری وسایل او را با خودش آورده بود . وسایلی مثل سبد و برس و جعبه خاک .... من اینها را گذاشت بودم در کمد . دیروز در کمد باز بود و قندون ان وسایل را دید . ناگهان به یاد خانه قبلی و صاحبش افتاد . راه افتاده بود و دنبال انها می گشت و چنان میومیوی غم آلودی می کرد که دل آدم آتش می گرفت . چیزی در حدود یک ساعت غمگین بود و دلش برای آنها تنگ شده بود .

در این هفته قندون خانم دوبار با من به مهمانی رفته است . خواهر من با بچه هایش آمده تهران و من قندون را بردم به خانه پدر و مادرم تا با بچه ها بازی کند . آنجا را خیلی دوست دارد . چون همه پایه بازی کردن هستند و حسابی بازی می کند و دیگر این که آنجا از خانه من خیلی بزرگتر است و می تواند با آخرین قوا آنجا بدود .

 هی از این سر سالن بدو بدو می رود این سرش و دوباره روز از نو روزی از نو . خانه من کوچک است و قندون مجبور است مدام ترمز کند ! ولی آنجا باز است و خلاصه انقدر می دود تا خسته شود .

بعد از بازی با عروسک و توپ ٬ قندون دوتا بازی دیگر را خیلی دوست دارد . اول بازی است به نام : همتون رو می خورم !  در این بازی قیافه وحشتناکی به خود می گیرد ( با این که یک وجب قدش است به نظر خودش موجود خیلی ترسناکی است و همه باید از او بترسند ! ) و گوش هایش را می خواباند و ارام ارم به طرز تهدید امیزی به شما نزدیک می شود . اینجور موقع ها باید اظهار ترس کنید و عقب عقب بروید تا قندون خانم با خوشحالی دنبال شما بکند و بازی بعدی اسمش : تو رو خدا من رو نخور است ! در این بازی قندون انگار هیولای وحشتناکی دنبالش کرده باشد با آخرین قوا فرار می کند و شما باید چند قدم دنبال او بروید و یا اگر قایم شده پیدایش کنید تا راضی شود و بی خیال شود . در واقع این باز ها تقلیدی از زندگی واقعی یک حیوان وحشی است که در آن حمله و فرار وجود دارد .

بازی با چراغ قوه لیزری را هم خیلی  دوست  دارد  و  دنبال  لکه  قرمز  ان  از در و دیوار بالا می رود و فقط مشکل این است که به هیچ عنوان نمی شود لکه نور را گاز گرفت !

و اما عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها !

من یک صندلی چرمی بزرگ دارم که گذاشته ام پشت کامپیوتر . قندون عاشق این صندلی است و هروقت می خواهد بخوابد از این صندلی به عنوان تخت خواب استفاده می کند . مشکل این است که وقتی من می خواهم  بشینم پشت کامپیوتر قندون خانم بدو بدو می اید که یالله پاشو ! این جا مال منه !

 یک صندلی دیگر هم این کنار هست که جنسش پارچه ای است . منتهی ایشون به خوبی فرق بین صندلی چرمی مدیریتی و صندلی معمولی را می داند ! بنابراین نهایت تلاش خود را می کند تا من را از روی صندلی بلند کند . بعد از مدتی تلاش یا رضایت می دهد و می رود روی صندلی کناری و یا پشت سر من روی صندلی می خوابد و من مجبور می شوم دقیقا روی لبه صندلی بنشینم  و پدر کمرم دربیاید تا قندون خانم برای خودش راحت لالا کند .

یک عادت خوب یا بد قندون هم این است که بعد از ساعت نه صبح حوصله اش سر می رود و شما را بیدار می کند .گاهی با پنجول و گاهی هم با لیس زدن و ناز و نوازش ٬  دیروز صبح با حس عجیبی از خواب پریدم و متوجه شدم قندون دقیقا نوک دماغ من را می لیسد !

چند سال پیش دوستی داشتم به نام فریبا ٬ ایشان به تازگی از شر یک طلاق بسیار سخت راحت شده بود و  اوضاع روحی چندان مناسبی نداشت . او و همسرش هر دو پزشک متخصص بودند و با هم یک زندگی را ساخته بودند . وضع مالی بسیار خوبی داشتند . اما در جریان طلاق شوهرش با یک سری زرنگی های خیلی زشت موفق شد تمام مال و اموال را از آن خودش بکند . خلاصه از آن خانه چند هزار متری در محمودیه و کلی ملک و اموال  هیچ چیزی نصیب فریبا نشد . او مجبور شد در فرشته یک اپارتمان کوچک اجاره کند . من خیلی اوقات پیش او بودم ولی به هرحال اغلب شب ها فریبا تنها بود و این مسئله اذیتش می کرد .

حالا از این قضایا بگذریم . یک شب من و او داشتیم توی کوچه پس کوچه های فرشته قدم می زدیم . دیدیم یک بچه گربه کوچولو روی پیاده رو نشسته و میو میو می کند . اصلا هم از آدمها نمی ترسید . مشخص بود که اهلی بوده و صاحبش رهایش کرده است . من از سوپر مارکت سر کوچه یک کارتن گرفتم و بچه گربه را گذاشتم تویش و بردیمش خانه . فریبا اوایل مخالف بود . اما من اصرار کردم و گفتم بعد از سه روز اگر نخواستی دوباره می گذاریمش سر جای اولش .

اسم این بچه گربه را گذاشتیم لوسی . دردسرتان ندهم . بعد از سه روز دیگر به زور هم نمی توانستید لوسی و فریبا را از هم جدا کنید . کار به آنجا کشید که لوسی با ما شمال هم می آمد !

حقیقت این است که نگهداری یک حیوان خانگی انقدر حس خوبی دارد و به حدی شما را سرگرم می کند که اصلا نمی توانید فکرش را بکنید . واقعا کلی از نیازهای انسان را برآورده می کند . برای مثال انسان همانطور که نیاز به محبت دارد . محبت کردن هم برای انسان یک نیاز است . اما گاهی آدم تنها است و مهم تر از همه محبت کردن به آدم های دیگر اغلب یک چیز مشروط است و به هرحال تابع حد و حدودی است . اما نوازش کردن و محبت به یک گربه یا یک سگ اصلا این قید و بند ها را ندارد . خالص و اصیل و واقعی است .

وقتی کتاب می خوانم یا تلویزیون تماشا می کنم قندون بعد از چند دقیقه به ارامی می اید و بغل آدم می نشیند . نوازش کردنش یک حس عالی به شما می دهد .یا وقتی با او بازی می کنید و غذا خوردنش را تماشا می کنید .

بدیهی است که نگهداری از حیوانات خانگی دردسرهای خاص خودش رادارد . ولی من فکر می کنم هزینه و درسرهای آن خیلی کمتر از منافعش است و اصلا قابل قیاس نیست .

بعضی از مردم عقیده دارند که حیوان کثیف است و ممکن است انسان به واسطه تماس با او مریض بشود . اول از همه در حال حاضر این حیوانات کلی واکسن و مسائل بهداشتی دارند که با انجام آنها خیال شما  راحت می شود . دیگر این که حیوانات خیلی تمیزتر از این حرفها هستند . بیماری های مشترک بین انسان و این حیوانات خیلی کم است . اگر مسئله بیماری است مطمئن باشید مهمان هائی که به خانه شما می آیند خیلی الوده تر از این حیوانات هستند . احتمال سرایت بیماری از یک میهمان یا مسافر کنار دستی تاکسی و سوپر دریانی سر کوچه هزاران برابر بیشتر از احتمال سرایت بیماری از یک سگ یا گربه به صاحبش است .

یک حیوان خانگی بهترین دوست برای بچه ها است و بچه ها با نگهداری از آنها کلی چیز مفید یاد می گیرند و مسائلی مانند حس مسئولیت و درک متقابل و....را به بهترین وجهی فرامی گیرند . همانطور که یکی از علائم بد در روانشناسی خشونت با حیوانات در کودکی است .

نگهداری از حیوانات در درمان بیماری هائی مانند اضطراب و افسردگی بسیار موثر است . واقعا به شما توصیه می کنم اگر شرایطش را دارید این کار را انجام بدهید . مخصوصا اگر تنها زندگی می کنید .

جالب است که بدانید در اغلب سفرنامه های قدیمی که مسافرهای خارجی در مورد ایران نوشته اند به رفتار بد مردم ما با حیوانات اشاره شده است . آنها می گویند ایرانی ها با حیوانات خیلی خشن و ظالمانه رفتار می کنند . خوشبختانه حالا وضع از سابق خیلی بهتر شده است . ولی دقت کنید به آموزه های فرهنگی و دینی ما ٬ گزاره هائی مثل : خداوند جهان را برای بشر افریده و انسان اشرف مخلوقات است . و یا نجس بودن حیواناتی مثل سگ که البته بعضی مومنین افراطی معتقدند گربه هم نجس است !

بگذریم . قندون خانم فعلا روی صندلی کناری خوابیده و ظاهرا خبر ندارد تلق و تولوق کیبورد مربوط به پستی راجع به  خودش است . شب ها گاهی می اید کنار من می خوابد . دیشب امده بود زیر پتو و خودش را چسبانده بود به من و خرخر می کرد . از رفتارهای گربه می توانید بفهمید که حالش چطور است . گربه ها هنگام لذت و رضایت خرخر می کنند . وقتی شاد و خوب هستند دمشان را بالا می گیرند و راه می روند . اگر جلوی شما به پشت خوابیده باشند جوری که شکم آنها را ببینید   حس امنیت و ارامش است و به معنی این است که مطمئن هستند هیچ خطری از جانب شما آنها را تهدید نمی کند .

سگ و گربه هر دو برای نگهداری خوب هستند . من هردوی آنها را داشته ام . گربه قطعا از سگ باهوش تر است . اما استقلال شخصیتی که دارد باعث می شود شما متوجه هوش آنها نشوید . سگ سعی می کند توجه شما را جلب کند و رضایت شما را برآورده کند .برای همین هوش او نمود پیدا می کند و شما به سرعت متوجه هوش بالای او می شوید .

  سالها پیش گربه ای در خانه داشتیم به نام ببری که بخاری برقی را روشن می کرد و جلوی آن دراز می کشید ! بابا مدام ما را سرزنش می کرد که چرا بخاری روشن است و هیچ کسی توی اطاق نیست . تا یک روز تصادفی دیدیم ببری خانم با خونسردی رفت جلوی بخاری و با پنجولش کلید آن را زد و جلوی آن خوابید ! بعد از آن مجبور بودیم دوشاخه را از برق بیرون بکشیم . خوشبختانه بلد نبود دوشاخه را به پریز بزند !

 

۴۰ ــ

 

پنجاه تومنی....

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

و فرشتگان پرسیدند ٬ چگونه است که اینان مرگ و دفن دیگران می بینند و ایشان را پس از این عیش چگونه بود ؟ خداوند فرمود من بر دل ایشان غفلت افکنم .چنان که نزدیکان را به دست خویش در خاک کنند و سپس بازگردند و ایشان را هیچ از این رنج در خاطر نباشد و فراموش کنند همه آن چه بر ایشان گذشت..

گاهی از روزها ٬ روزی مثل امروز ٬ بعد از شش نفر ٬ یعنی دقیقا دونفر صبح و چهارنفر عصر . احساسی کف دستم می ماند . چیزی شبیه به یک اسکناس کهنه پنجاه تومنی .

به این حس ٬ اضافه می کنم . یعنی خودش اضافه می شود . چیزی که تصادفا  همین دیشب از پشت تلفن شنیدم .

برای یک چنین شب هائی ٬ همیشه به دیگران توصیه می کنم که بروید بیرون٬ توی خانه نمانید . اما خودم....ای بابا حوصله داری ؟

نه ٬ اجازه نمی دهم بی حوصلگی غلبه کند . اگر از این شوخی ها بکنم و هرشب توی خانه بمانم ظرف یک هفته از پا در می ایم . بنابراین دوش می گیرم . برای امروز فکر کنم سومین بار بود . آب داغ به من حس خوبی می دهد . بعدش می توانم زنگ بزنم به کسی که پایه امشب باشد .

نه ٬ این دیگر خیلی زیاد است . نمی خواهم . طبق معمول هرکسی که من را می بیند قطعا می خواهد درد دل کند ٬ مطمئنم اگر امشب یک کلمه درددل بشنوم می زنم توی گوش طرف .

قندون مشغول بازی فوتبال بود . البته به جای توپ از سیگار من استفاده می کند . آن را روی زمین این طرف و آن طرف سر می دهد . او هم با من می اید .

دفعه اول توی ماشین کمی ترسیده بود . دوید عقب جیپ و با ناراحتی مدتی میو میو کرد . صدایش کردم . آمد روی پاهایم نشست . بعد از ده دقیقه دیگر ترسش ریخته بود و از پنجره بیرون را نگاه می کرد . حالا مثل بچه آدم می نشیند روی صندلی کناری . اما قدش به پنجره نمی رسد .  من هم سبدش رامی گذارم آنجا و یک پارچه را هم چهارلا می کنم می گذارم روی سقف سبدش تا  روی آن بنشیند و از پنجره بیرون را نگاه کند .

می رویم تا فشم و شام می خوریم . البته قندون توی ماشین می ماند . دوستی آلبوم جدید نامجو را امروز عصر به من داد . با صدای نامجو می رویم و بر می گردیم .بیشتر از همه با آهنگ خان باجی ! اما علی رغم نام عجیبش حس خوبی به شما می دهد .

موقع برگشتن وسوسه می شوم بروم به خانه کسی ٬ اما سریع منصرف می شوم . به خودم می گویم همان یک بار بس ات نبود ؟

به جای آن بر می گردم خانه و یک فیلم مزخرف را نگاه می کنم . ماجرای بریجیت فوندا  است که قاتل حرفه ای شده است . نسخه آمریکائی فیلم فرانسوی نیکیتا به کارگردانی لوک بسون ٬ همان کسی که فیلم پروفشنال را با بازی ژان رنو ساخت . در واقع ژان رنو را او کشف کرد . اما نسخه آمریکائی که اسمش را گذاشته اند راه بی بازگشت . یک زباله واقعی است .

می نشینم پای این وبلاگ ٬ قندون شب ها خیلی مهربان و رمانتیک می شود . می نشیند   روی لبه بالائی پشتی صندلی و از همان جا گوش من را می لیسد و با پنجه اش موهایم را نوازش می کند . از یک طرف به شدت قلقلکم می اید و از طرف دیگر با چنان علاقه ای این کار را می کند که دلم نمی اید جلویش را بگیرم . لامصب هر روز یک عادت عجیب و غریب پیدا می کند . خدا عاقبت من را با این بچه به خیر کند .

 

۴۱ ---

 

یک شنبه ها

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

هفته گذشته یک سوتی  اساسی دادم . چیزی که همیشه ازش می ترسیدم . یعنی دو تا مراجع دقیقا در یک ساعت با هم آمدند ! به فاصله دو یا سه دقیقه ٬ من پیشنهاد کردم که یک بحث مشترک را سه نفری با هم ادامه بدهیم . منتهی قبول نکردند و نهایتا یکی از خانم ها  تشریف بردند و ما هم خجالت زده و عصبی باقی ماندیم !

چه می شود کرد ؟ پیش می آید دیگر . هفته گذشته کلا هفته سختی بود . وقتی سررشته کارها از دستم در می رود و  سرم زیادی شلوغ است حس خوبی ندارم .

یک شنبه ها روز استراحت من است . مثل خارجی ها . دست به سیاه و سفید نمی زنم . عصر یک شنبه ها نوبت کلاس داستان نویسی است . خودم هم صبح ها را تعطیل کرده ام . خلاصه یک روز تعطیل و استراحت ساخته ام . می گذارم روز من را با خودش ببرد . مثل برگی که بر سطح یک نهر ارام افتاده باشد .

صبح ساعت نه بیدار می شوم . تلفن خانه دیروز قطع شد . طبق معمول فراموش کرده ام قبض را پرداخت کنم .

دوش می گیرم و به دقت لباس می پوشم . انگار قرار مهمی داشته باشم .   مرکز مخابرات قلهک  کمی بالاتر از سینما فرهنگ است . توی پیاده رو دخترکی به من لبخند می زند ٬  می روم داخل تا قضیه تلفن را حل کنم .اقای مسئول تشریف ندارند و یک ساعت بعد می آیند . وقتی از مرکز تلفن بیرون می ایم  دخترک با پسری صحبت می کند . از کنار آنها رد می شوم . دخترک به پسر می گوید هرکاری دلت خواست بکن  و بعد یک ساک نایلونی  به پسر می دهد . انگار مراسم برهم زدن یک رابطه عاشقانه است . حالا می فهمم چرا به من لبخند زد ٬ لابد پیش خودش تصمیم گرفته :

 از شرش خلاص می شوم و با اولین پسری که سر راهم بیاید دوست می شوم ! مضحک است . مخصوصا صبح کله سحر . حداقل باید می رفتند به یک کله پاچی شاپ و این مراسم را آنجا به جای می اوردند .

یک ساعت وقت دارم ٬ می روم مرکز خریدی که در دوراهی قلهک است . کنار دبیرستانی که می رفتم . از آنجا یک ژاکت سبک برای  پائیز می خرم . می دانم عمر زیادی نخواهد کرد . قندون خانم عاشق نخ کش کردن لباس ها است .

هنوز کلی وقت دارم . می روم پارک قیطریه . امروز باید همه چیز خوب باشد . من یک روز خوب می خواهم ٬ با تمام وجود .

پارک زیبا و خلوت است . افتاب از پشت برگ ها می تابد . کنار زمین بازی یک بوفه هست . یک لیوان نسکافه می خرم و بازی بچه ها را تماشا می کنم .

مادرها هم برای تماشا بد نیستند . مادرهای مرفه شمال شهر ٬شیک و معطر و سرزنده ٬ با صدای هوس انگیز کودکشان را صدا می زنند . سامی جان مواظب باش ٬ یا کامی جان بیا اب میوه بخور ٬  دوست  داشتم  یکی از  آنها هم من را صدا می کرد ٬ سهیل  جان  بیا منو  بخور !

جای ماشا خالی است . اگر اینجا بود چشم هایش را می بست و به صدای خنده بچه ها گوش می داد . می گذاشت افتاب پائیزی ارام  به صورتش بتابد .

به جای ماشا چشم هایم را می بندم و به صداها گوش می دهم ٬ به طعم نسکافه و افتاب کم رمق پائیزی که پیشانیم را داغ می کند . تنها روی نیمکت چوبی ٬ نیمکتی با هزار یادگاری خراشیده و قدیمی . من احساس  می کنم ٬ احساس می کنم .

احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

                           در دلم

می جوشد از یقین

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

                        ناگهان

می روید از زمین........

توی خانه یک آدابتور خراب را تعمیر می کنم ٬ سوت می زنم و منتظر می شوم تا هویه داغ شود ٬ نمی گذارم قندون آن را بو کند . حتما باید بداند چه می کنید و آن چیزی که در دست شما است چیست . قدش به بالای کابینت نمی رسد . هنوز نمی تواند روی اپن بپرد . می رود روی پیانو و سعی می کند از آن بالا بفهمد روی کابینت چه خبر است . فایده ای ندارد . دوباره می پرد روی زمین .  یک بسته بیسکوئیت باز می کنم . قندون آن پائین میو میو می کند چون از شدت فضولی در حال مرگ است . به او هم یک بیسکوئیت می دهم . به آن لب می زند و لب و لوچه اش را جمع می کند . با انزجار نگاهی به من می اندازد ٬ انگار می گوید این اشغالا چیه  می خوری ؟!

الان که دارم این پست را می نویسم خانم نشسته جلوی مونیتور و سعی می کند فلش مکان نمای موس را که گاهی تکان می خورد بگیرد !

  درکلاس داستان نویسی ٬ خانمی هست . پا به سن گذاشته و مهربان ٬ من خیلی دوستش دارم . هرچند تازه وارد است . داستانی می خواند راجع به یک خانم زندانی در سلول انفرادی که با یک موش دوست می شود . داستان زمینه پررنگ احساسی دارد . موقع خواندن گاهی مکث می کند .صدایش  می لرزد .

زنگ تفریح در اشپزخانه ایستاده ایم . سیگار می کشیم و چائی می خوریم . به او می گویم   ماجرای داستان     برای خودت اتفاق افتاده بوده ٬    درست حدس زدم ؟

تعجب می کند . از کجا فهمیدی ؟  می گویم به وضوح معلوم بود .  وقتی از تجربه های شخصی خودت می نویسی حتما احساساتی می شوی . نمی توانی بی تفاوت باشی . دست خودت که نیست .

من چند تائی سوژه خوب دارم که جان می دهد برای داستان کوتاه ٬ چند بار سعی کردم بنویسم . چند خطی نوشته ام و رهایش کردم .  می ترسم موقع خواندن گریه ام بگیرد .

 

 

۴۲ ــ

 

 

در این مدت کلی کامنت خصوصی و عمومی داشتم که همگی راجع به قندون پرسیده بودند . ظاهرا قندون در حال تبدیل شدن به یکی از سلبریتی های وبلاگستان است !  این پست هم باشد مال قندون ٬ حالا که نزدیک به سه هفته و اندی از آمدن قندون به خانه من می گذرد .

این دختر ما از تنهائی خوشش نمی آید . وقتی من در اطاق خواب یا پشت کامپیوتر هستم  می اید و در صندلی کناری می نشیند . تازگی ها به میز و مونیتور هم علاقه خاصی پیدا کرده است . کنار اسپیکر می خوابد و یا درست جلوی مونیتور می نشیند و دید من را کور می کند . اغلب هم دنبال فلش موس است و جلوی مونیتور بالا پائین می پرد تا آن را بگیرد .

یکی از عجیب ترین کارهای قندون نحوه خوابیدنش است . گربه ها اغلب به چند طریق رایج و گربه وار می خوابند . اما قندون دقیقا مثل آدمها می خوابد . فکر می کنم از خوابیدن من تقلید می کند . قندون دقیقا دراز می کشد . گاهی به پشت دراز می کشد و یک پا را می اندازد روی پای دیگر و دستش را هم می گذارد زیر سرش ! گاهی هم از پهلو دراز می کشد و یک دستش را می گذارد زیر گونه اش . دقیقا مثل آدمها . من ندیده ام گربه ای اینجوری بخوابد .

و اما شب ها موقع خوابیدن ماجراهای زیادی با این قندون خانم دارم ! مصیبت اصلی زمانی است که بعد از ظهر و سرشب را حسابی خوابیده و دیگر خوابش نمی اید . در این مواقع واویلا است .

می اید روی تخت و کمین می نشیند . چشمهایش مثل آتش می درخشد . به پاهای آدم خیلی علاقمند است . به هرحال شما گاهی پایتان را زیر پتو تکان می دهید . بعد قندون خانم با شادمانی می پرد روی پای شما و حالا پنجولی نکن ٬ کی پنجولی بکن ٬ دیگر گاز گرفتنش به کنار .

مصیبت بعدی علاقه قندون خانم به پیاده روی روی بدن من بیچاره است . دقیقا مثل خانم هائی که دور میدان پارک راه می روند و پیاده روی می کنند . مدام از روی سر من بیچاره چهار دست و پا می رود تا پنجه پاها و بعد انجا بر می گردد روی سرم و روی صورت آدم دور می زند و بر می گردد به سمت پائین . هزار بار این راه را می رود و بر می گردد .

اگر شما خیلی مراعات بکنید و از دست قندون جرات نکنید کوچکترین حرکتی به خودتان بدهید باز سینه شما کمی بالا و پائین می رود . طبعا پتو هم حرکت مختصری می کند . در این حالت می نشیند کنار آدم و با هر حرکت سینه با دست یک ضربه می زند . هی دوب دوب دوب ...

البته خیلی اوقات هم محبتش گل می کند و خیلی بادقت و سلیقه شروع می کند به لیسیدن صورت آدم !

به هرحال من بیچاره تقریبا عادت کرده ام و انگار نه انگار ٬ راحت می خوابم . قندون هم کمی بعد خوابش می گیرد و می اید زیر پتو و خودش را می چسباند به بدن آدم و می خوابد . انقدر قشنگ می خوابد و خرخر می کند که آدم دلش نمی اید صبح رختخواب گرم قندونی را رها کند و بیدار شود .

حیوانات هم رویا می بینند . مخصوصا سگ ها ٬ قندون هم گاهی در خواب میومیو خفیفی می کند یا با پنجه اش به چیزی در هوا چنگ می زند .

یک عادت بد دارد . از کتاب خوشش نمی اید . وقتی شما کتاب می خوانید می پرد روی آن و گازش می گیرد . سعی می کند پاره اش کند . مخصوصا اگر قبل از خواب به قندون کم محلی کنید و سرتان به کتاب باشد دیگر به این سادگی ها رضایت نمی دهد . قبل از خواب حتما باید بغلش کنید و حداقل ده دقیقه نوازشش کنید . نوازش صورتش را خیلی دوست دارد . یعنی باید با انگشت دقیقا بین چشمها و روی بینی اش را  نوازش بکنید تا رضایت بدهد .

چند روز پیش قرار بود یکی از دوستان بیاید اینجا و گربه اش را هم بیاورد تا با قندون بازی کند . من برای قندون یک زنجیر نقره ای کوتاه خیلی خوشگل خریده بودم و آن را با هزار مصیبت بستم به گردنش ( حاضر نمی شد یک دقیقه ارام بگیرد ) . خلاصه قندون از همان لحظه اول نهایت تلاش خودش را کرد تا زنجیر را از گردنش باز کند . اخر مجبور شدم خودم بازش کنم . گربه ها عموما از هر نوع گردنبند و قلاده متنفرند و به این سادگی ها قبولش نمی کنند .

خلاصه . قندون با آن گربه دیگر که اسمش لیلی بود حسابی دوست شد و کلی دنبال هم دویدند . آخر نمی شد تشخیص داد کدام یک دنبال دیگری می کند . و اما مشکل از آنجا شروع شد که من لیلی را بغل کردم . بلافاصله حسادت قندون خانم برانگیخته شد و چنان گازی از دم لیلی بیچاره گرفت که فریادش به هوا رفت . بعد از آن هم لیلی هرجا می خواست برود که مخصوص قندون بود ( مثل روی صندلی چرمی یا گوشه پیانو ) قندون خانم نهایت تلاش خودش را می کرد تا آن بیچاره را بکشد پائین و خلاصه پدر لیلی بیچاره در آمد و مهمان نوازی قندون خانم ده دقیقه بیشتر طول نکشید .

ظرف غذاهای قندون که یک ظرف اب و یک ظرف شیر و دیگری ظرف غذا است در گوشه سالن است . آنجا هم از نظر قندون یک نقطه استراتژیک است و اگر به آنها نزدیک شوید حتما با اعتراض های پنجولی قندون مواجه خواهید شد . علتش این است که فکر می کند احتمالا ممکن است شما غذای قندون را بخورید یا شیرش را سر بکشید !

در این مدت قندون حسابی بزرگ شده و مخصوصا کلی تپلی و چاق و چله شده است . مخصوصا پاهای عقبش خیلی بامزه و تپلی است . گاهی بغلش می کنم و چند دقیقه توی حیاط گردش می کنیم . گربه های دیگر را که می بینم متوجه تپلی بودن قندون می شوم . چند تائی دوست از گربه های محل دارد . وقتی پشت پنجره می نشیند آنها هم می ایند و با هم سلام و علیک می کنند یا همدیگر را از پشت شیشه بو می کنند . اینجور وقتها گاهی قندون میومیو می کند و دلش می خواهد بیرون برود . ولی من هنوز می ترسم و به نظرم زود است . از چند ماه بعد پنجره را باز می گذارم تا قندون برود بیرون و برگردد . حالا زود است و ممکن است گم بشود .

تازگی ها آینه را هم کشف کرده . می داند که گربه توی اینه تصویر خودش است . دیروز نیم ساعتی مشغول تماشای خودش بود . دمش را بالا می گرفت و تکان می داد و خیلی متفکرانه به آینه نگاه می کرد . کاملا مثل دختری که به دقت توی اینه به خودش  نگاه می کند . قندون هم می خواست بداند دمش را بالاتر بگیرد بهتر است یا پائین ؟!

دو سه روز قبل بردمش حمام و این دفعه قضیه خیلی راحت ختم به خیر شد . اول این که دستکش دستم کردم . دیگر این که مثل دفعه قبل زیر شیر اب کشی نکردم . یک لگن کوچک پر از اب نیم گرم و شامپو بچه ٬ اصلا هم بیتابی نکرد و راحت نشسته بود . حتی موقع شستن خوشش آمده بود و خرخر می کرد . بعد یک لگن دیگر پر از اب نیم گرم که گذاشتمش توی آن تا کف از بدنش پاک بشود . بعد با حوله خشکش کردم و گذاشتمش توی سبد در دار خودش . سبد را گذاشتم روی شوفاژ تا سردش نشود و بعد با سشوار حدود پنج دقیقه خشکش کردم .

در عوض یک بار که سعی کردم به جای حمام با حوله تر تمیزش کنم خیلی بی قراری کرد و پدرم را درآورد .

چند روز پیش من باید حتما نیم ساعت چیزی می خواندم . قندون نمی گذاشت . هرچه دعوایش کردم بدتر لج می کرد . من هم کفرم در آمد . رفتم نصف استکان اب با خودم آوردم و مشغول خواندن شدم . قندون هم می دانست انگار خبری است و زیر تخت بود . بعد از چند دقیقه با احتیاط کله اش را آورد بیرون تا ببیند اوضاع از چه قرار است . من هم آب را ریختم روی سرش ! این بار موثر واقع شد و دیگر اذیت نکرد . قبلا فقط با صدای بلند می گفتم نکن و او هم نمی ترسید و بیشتر لج می کرد .

 اگر دست های من بیچاره را ببینید پر از جای چنگ قندون خانم است . خداوند به قندون دوتا پنجول داده که هم موقع عصبانیت و هم موقع خوشحالی به یک اندازه از آنها استفاده می کند ! و اما تازگی ها وقتی موقع بازی دستم را گاز می گیرد شروع می کنم به آه و ناله که ای وای دردم اومد و او هم فوری شروع می کند به جای چنگ را لیسیدن ! به نظر خودش اینجوری جبران می شود !

 

ارشیو 34

 

۳۵ -

 

سایه روشن

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

حال و احوالت را نمی پرسم . این چیزها مال تلفن است . درضمن می دانم که حالت خوب است . همین یک ساعت پیش با هم حرف زدیم .اما بعضی چیزها را نمی شود پشت تلفن گفت ٬ ذهن قفل می شود یا شاید کلمات آن گونه که باید ردیف نمی شوند . مفهومی در ذهنت هست . نمی دانی برای بیان آن از چه کلمه ای و چه جمله ای استفاده کنی .

برای تو در اینجا می نویسم . شاید ای میل گزینه بهتری باشد . ولی  در آنجا راحت نیستم . عادت کرده ام اینجا بنویسم . حرف خاصی هم نیست .آخر در دلتنگی و اندوه که رازی وجود ندارد . بگذار کلمات همینجا باشند .

آخرین تصویری که از تو در ذهنم مانده ٬ نقش مات و سایه روشن چهره ات پشت شیشه اتوبوس است . اصلا فکر نمی کردم تو را در ترمینال بیهقی بدرقه کنم . به هرحال آن سفر کوتاه تو به اصفهان ٬ و اصرار تو بر این که دوست داشتی برای بدرقه تو به فرودگاه نیایم باعث شد که وداع ما در بیهقی باشد .

تصور می کنم این وداع خصوصی بهتر از شلوغی فرودگاه بود . من دوست نداشتم خداحافظی ما فقط چند کلمه به نجوا و بوسه ای شتابزده بر گونه ات باشد .

 یادم نمی رود و حتما  یاد تو هم هست ٬ قرار گذاشته بودیم در بدرقه آخری خبری از گریه و اندوه نباشد . فکر خوبی بود . نمی خواستم تو را گریان ببینم .برای همین  در راه بیهقی هر دو لبخند منجمدی مثل ماسک به صورت گذاشته بودیم .

آرزوی این که موفق باشی و به تو در پاریس خوش بگذرد . بعد فشار دست گرم و کوچکت ٬ سوار اتوبوس شدی و حالا طرح سایه روشن صورتت ٬ موهائی که مجعد بود . و اتوبوسی که حرکت نمی کرد و ما که هر دو به هم خیره شده بودیم .

دیر می گذشت . نمی دانم چقدر بود . یک ربع یا بیشتر . برای من یک قرن گذشت . باز لبخندی مثل یک صورتک بنجل پلاستیکی  به چهره داشتم . نمی دانم متوجه شدی یا نه ٬  انگار که کار بدی کرده باشم یک جورائی خجالت می کشیدم . دستهائی که نمی دانستم با آنها چکار کنم و آن ها را در پشتم قایم کردم . فقط برای این که نمی خواستم بدانی می لرزند .  چشمهائی که پشت عینک افتابی پنهان شده بودند . عینک برای این جور  مواقع وسیله خوبی است .

اتوبوس که راه افتاد  هر دو خلاص شدیم . بعد ده متر آن طرف تر دوباره ایستاد .  باز آمدم پشت پنجره و تو در این ده متر بغضت ترکیده بود و می دانم تا اصفهان طول کشید .

اتوبوس بالاخره رفت . ایستادم تا دیگر ندیدمش ٬ پشت ساختمانها و ماشین ها و هاله ای از مه و دود گم شدی .

ترمینال زیر آفتاب . داغ بود و بی سایه .  سردم شده بود . یادم نمی آمد جیپ را کجا گذاشته ام . راه را گم کرده بودم و قدم ها یاری نمی کردند .

توی ماشین گشتم دنبال آن سی دی که دوست داشتی . انگار همچنان کنار دست من نشسته باشی . مثل آن شب که در جاده بودیم و چه ستاره هائی در آسمان پاشیده بود .درخت هائی که از زیر نور چراغ ماشین می گریختند . نسیمی که از پنجره به صورتت می خورد . حلقه های خوشایند موهای تو در باد و موسیقی که موج می زد .

در تنهائی من ٬ مسیر طولانی شده بود . سفر هولناکی که آخرش خانه ای بدون تو بود . تکه ای نان به دور از سفره . پنیر مانده ای از دیروز ٬ سبزی هائی که پلاسیدند ٬ تیغ کج و شکسته افتاب روی میز ٬ یک تار موی تو بر لب پنجره و من که عاقبت  در بهت و سکوت مجبور شدم تنهائی این خانه را باور کنم .

باور کنم آن دقایق آخر  به هم خیره شده بودیم  . فقط لبخند زده ام . این را باور کنم .

خانه تاریک را دوست نداشتی ٬ همیشه پرده ها را می کشیدی تا افتاب بتابد . نمی دانم بدون تو غروب های سنگین پائیز تهران را چگونه روشن کنم . یا شاید فقط صدای تو ٬ از پشت گوشی ٬ کلمات تو در اینترنت ٬ شاید همین ها هم بتوانند نوری باشند . این خانه را روشن کنند . کسی چه می داند ....

گاهی نگران می شدم ٬ دختر کوچولوئی که تک و تنها به کشوری غریب می رود . اما هیچ وقت دلیلی برای نگرانی ها پیدا نکردم ٬ می دانستم از پسش برمی آئی ٬ یکی از باهوش ترین آدم هائی  که در عمرم دیده ام تو بودی  . در دلم اطمینانی هست و می دانم آن یار سفر کرده پاریس را هم فتح خواهد کرد .

امروز با شنیدن خوشحالی ات شاد شدم . چه هیجانی که در صدای تو بود وقتی از دانشگاه جدید حرف می زدی . در ذهنم آنجا را  با دیوارهای سنگی و سقف بلند ٬ شبیه ساختمان های کلاسیک اروپائی مجسم می کنم ٬ آن گونه که تو تعریف کردی و یا در فیلم ها دیده ام .

اغراق نمی کنم . اصلا نگران نیستم . اینجا یادگاری هائی از تو هست ٬ مثل آن چند کلمه که با مداد چشم روی اینه نوشته ای .  همین ها کافی است .

رفتن و جدا شدن در ذات انسان است . بیخود نیست که این همه جاده در دنیا هست .  انسان دور می شود و نزدیک ٬ می رود و می اید . قبلا گفته بودم انسان سرگردان ترین موجود دنیا است .

خوب . دیگر چه باید گفت ؟ حرف زیاد است . اما کلمات پیدا نمی شوند . نمی شود که همه لحظه ها را بیان کرد و به کلام کشید . این چند سطر را ننوشتم تا ناراحتت کنم  .فقط دوست داشتم برای تو چیزی بنویسم ٬شاید اینجوری از بی رحمی آن وداع با لبخند کم شود .

 می گذرد ٬ زودتر از آن چه فکرش را بکنی می گذرد ٬ مگر از یک پائیز  تا پائیز دیگر چقدر راه است .

بعید نیست چند ماه بعد سری به آن طرف ها بزنم . خیلی وقت است از جایم تکان نخورده ام . انگار در این شهر حبس و زنجیر شده باشم . هوس کردم چرخی بزنم . گیرم کمی دور ٬ ظاهرا تازگی ها  سفر هم تبدیل به وسیله ای برای کلاس گذاشتن شده است .من این چیزها را هیچ وقت یاد نگرفتم . لجوج و عاصی سعی کردم خودم باشم و راه های خودم را بروم .

 علی رغم همه اینها ٬ بد نیست سفر کوچکی بکنم . شاید در دنیا چیزهای دیگری هم باشد . یا حتی یک چیز خوب ٬ جاده باریکی با درختان سربه فلک کشیده . برگ های سبز ٬ خورشیدی پشت برگ ها . جاده ای که به سمت تو می رود ...

 

۳۶ ــ

 

چند برش از کیک روانکاوی .

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

12 people liked this

 

الگوهای مذهبی :

بعضی اوقات آدمهائی را می بینید که می گویند به مذهب اعتقادی ندارند . حرف آنها تا حدی درست است . اما اگر می دانستند اسطوره ها  والگوهای مذهبی چه تاثیر نیرومندی بر رفتار آنها دارد چنین ادعائی نداشتند . در همان ساعات اول تولد در گوش ما قرآن خوانده اند . مذهب چون پوست بر تن ما تنیده شده و تا اعماق جان ما رسوخ کرده است . با کمی دقت می توانید تاثیر مذهب را در اغلب رفتار آدمها ببینید . الگوهای مشابه و مکرر ٬ چه  حاج اقای بازاری چه فلان دختر جردنی .

فقط به عنوان مثال :

یک مهمانی یا تولد است . صاحبخانه سراغ دخترخانمی می رود و از او می خواهد که برقصد و ادامه ماجرا اغلب چنین است :

ــ برقص

ــ نه

ـ برقص

ـ  نه ٬ آخه  بلد نیستم .

ــ برقص دیگه

ــ نه ٬ آخه نمیشه ٬ نمی تونم...

این ناز و اداها از اینجا می آید :

ــ بخوان

ــ خواندن بلد نیستم .

ــ بخوان

ــ چه بخوانم . نمی توانم ٬ خواندن بلد نیستم .

ــ بخوان به نام پروردگاری که تو را خلق کرد....

 ..............................................................................................

 ناهشیار :

  در ناهشیار نه تصویر هست و نه صوت و نه رایحه ٬ این ها در حافظه هشیار انسان است . انسان می تواند تصاویر را به خاطر بسپرد . اما در ناهشیار هر چیزی به شکل کلمه در می اید . تصاویر تبدیل به متن های توصیفی می شوند . همچنین هرچیز دیگری که فکرش را بکنید . اینها همه به صورت متن در می اید . به همین دلیل است که ساختار ناهشیار با ساختار زبان یکی است . ناهشیار نمی تواند رک و راست صحبت کند . او مثل یک شاعر از تشبیه و مجاز و استعاره استفاده می کند . این کلید اصلی تعبیر رویا است . تصویری که تبدیل به یک متن توصیفی شده و حالا یک بار دیگر   از متن  به تصویر تبدیل می شود . به همین علت رویاها سردرگم و نامتوازن و غیر حقیقی هستند .

............................................................................

روسپید :

 موطن اصلی بشر زبان است . ما در واقع وطن جغرافیائی نداریم . ما صرفا اهل کشوری نیستیم که در مرزهائی محصور شده و نامش ایران است . موضوع چیز دیگری است . ما در حقیقت ٬ ساکنان زبان فارسی هستیم .

درزبان ما نوعی طنز و اشارات غیر مستقیم هست . توجه به ریشه لغات و اشکال اولیه آنها نتایج جالبی در بر دارد . برای مثال به کلمه روسپی دقت کنید . در ابتدا چیز خاصی به ذهن نمی اید . اما نکته جالب این جا است . این کلمه در اصل روسپید است و بر اثر تکرار و زمان تبدیل به روسپی شده است . اشاره ای طنزالود به کسانی که شغل آنها همین است .

....................................................................................

ادیپ ـ الکترا :

کمپلکس یا عقده ادیپ ــ الکترا علی رغم سادگی بسیار پیچیده است . کمتر کسی واقعا متوجه اصل موضوع است . گذشته از همه اینها ٬ در بیان این ماجرا یک چیز مهم از قلم می افتد و آن طرف دیگر قضیه یعنی مادر است .

بله ٬ مادر هم تقریبا به اندازه کودک ضربه می خورد . این دو در ابتدا یکی بودند . نوزاد در بطن مادر است و بعد از تولد ٬ همه عوامل دست به دست هم می دهند تا این دو را از هم جدا کنند . مانند دو تخته پاره که بر اثر نوسان امواج رفته رفته دور می شوند و این جدائی صد البته بسیار بسیار دردناک است .

اولین ضربه هویت قانونی نوزاد است . او نام فامیلی پدر را می گیرد .  از لحاظ قانونی دیگر متعلق به مادر نیست . همینطور ادامه دارد . ضربه های مختلف و فاصله ای که مدام افزایش می یابد . وقتی مادر شیر دادن به کودک را متوقف می کند . کم کم دچار اولین عادت ماهانه می شود و حالا از نقش طبیعی مادر انصراف داده و مثل سابق  تبدیل به یک زن می شود . این هم ضربه دیگری است . افسردگی بعد از زایمان چیز رایجی است و علت آن همین جدائی ها است .

همه شما لبخند و ارتباط مادر با نوزاد را دیده اید . وقتی نوزاد سه چهار ماهه در پاسخ به مادر لبخند می زند . مادرش غرق چنان شعفی می شود که انگار همه دنیا را به او داده اند .  نکته این است که اغلب لبخند نوزاد پاسخی آینه وار به لبخند مادر است . او میل و تمنای خویش را به صورت واژگونه از کودک دریافت می کند .

 

...............................................................................

 همیشه فاصله ای هست :

ذات زبان در احضار امر غایب است . نوزادی که سعی می کند غیاب مادر را با کلام ٬ چه با ندا و چه توصیف برطرف کند .این ذات اصلی زبان و بسیار نکته مهمی است . یعنی زبان صرفا برای همین به وجود می اید و تکامل پیدا می کند . یعنی مجاز ٬ ذات مجازی زبان باعث می شود که هیچ وقت کلمه نتواند به شیئی برسد . همیشه فاصله ای هست . هرچند اندک ٬ هرچند ناچیز ٬ اما فاصله ای هست . مثل تیرهائی که به فاصله اندک و مماس از کنار هدف می گذرند .

وقتی شما به خودتان فکر می کنید . به نوعی راجع به خود حرف می زنید . به طور کلی انسان با کلام فکر می کند . وقتی راجع به چیزی فکر می کنید در واقع دارید راجع به آن صحبت می کنید . حالا آن فاصله ای که در بالا گفتم ٬ یعنی ذات اصلی زبان باعث می شود که شما هیچ وقت ٬ هیچ وقت نتوانید واقعا به خود نزدیک شوید و خودتان را دقیق درک کنید . بین انسان و خودش فاصله ای هست. همیشه فاصله ای هست . تنهائی عمیق بشر از اینجا می اید .

..............................................................................................

تنفر از همسایگان :

شیعه و سنی ٬ آملی  و بابلی  ٬ اردبیلی و تبریزی  ٬ هزار مثال دیگر هم هست . اغلب ساکنان شهرهای نزدیک و کسانی که فقط در جزئیات با هم اختلاف اندکی دارند با هم دشمن هستند و خصومت دارند . این دشمنی از کجا می اید ؟

واقعیت این است که انسان کم یا زیاد دچار خودشیفتگی است ٬ از طرف دیگر همین خودشیفتگی باعث نفرت و انزجار هم هست . همیشه صفات متضاد با هم هستند . در عشق نفرت هست و در نفرت علاقه .

وقتی من خودم را در دیگری می بینم ٬ همچنان که یک تبریزی ٬اردبیلی مشابه خودش را می بیند ٬ یا شیعه سنی را می بیند که در جزئیات با او متفاوت است . این  تنفر برانگیخته می شود و به صورت دشمنی متجلی می شود  . بابلی با مشهدی مشکلی ندارد چون شبیه به او نیست . اما با یک املی دشمن است . خود را در او می بیند . بدش می اید .

قبول ندارید ؟ در انسان خود شیفتگی و نفرت به خودش نیست ؟ امتحان کردن آن خیلی ساده است . نوزاد ده یا نه ماهه ای را در برابر اینه بگیرید . در ابتدا واکنش خاصی نشان نمی دهد .بعد کم کم خودش را می شناسد . می فهمد که تصویر در اینه متعلق به او است . حالا به خودش لبخند می زند . با تحسین و اعجابی شادمانه غرق تصویر خود می شود . چند لحظه بعد ناگهان تصویر را می زند . با دست پرخاشگرانه و محکم به تصویر خودش می کوبد . مرحله اینه بسیار مهم و یکی از مباحث زیبای روان کاوی است . ما خودشیفته ایم ٬ همان قدر که از خودمان متنفریم .

............................................................................................

 

فرهنگ و رسوم :

 انسان موجودی معنوی ٬ یا آن گونه که هایدگر می گوید متافیزیکی است . این  به معنای مذهبی نیست ٬بلکه معنی عمیق تری دارد . وجود انسانی دارای سه بعد است و مهم ترین جنبه آن ساحت رمز و اشاره است . همانگونه که روان کاوی می گوید .

ساحت رمز و اشاره به معنای رفتار و گفتار سمبلیک است . کارهائی که اشاره به چیز دیگری می کنند ٬ کلماتی که معنای دیگری دارند . شما دست یک نفر را فشار می دهید . در همه جای دنیا این کار یعنی ابراز دوستی ٬ رفتار سمبلیک یعنی همین و  به همین ترتیب سنت و فرهنگ سرشار از رفتار سمبلیک است .

بودائی جسد را می سوزاند و کوزه خاکستر پدرش را می گذارد  سر تاقچه ٬ مسیحی با لباس در تابوت و مسلمان با کفن در قبر می گذارد . هرفرهنگی برای خودش رسم و رسوماتی دارد . همچنان که  جشن ها و شادی ها دارد . 

این مراسم همیشه و همیشه معنای عمیق تری دارند . عدم برگزاری ختم باعث غم و اندوه همیشگی و سوگ بی پایان می شود . این یک امر بدیهی است و تجربیات مکرر بالینی هم اشاره به همین موضوع دارد .

  کاری به رخنه فرهنگ عرب در مراسم ایرانی ندارم . این یک بحث جدا است . می خواهم بگویم فرهنگ و مراسم را جدی بگیرید . این ها صرفا مسائل کلیشه ای و مناسک بی معنی نیستند . بلکه جنبه های عمیق تر و جدی تری دارند . در یک کلام ٬ آنها باعث تسهیل زندگی می شوند .

 خیلی اوقات از این و آن می شنویم که باید فلان رسم را برانداخت ٬ من آدم روشنفکری هستم و به این چیزها اعتقادی ندارم ! نه ٬ لطفا تحت تاثیر  جوجه روشنفکرهای بی سواد قرار نگیرید . آنها نمی دانند چه می گویند ٬ تصور می کنند اینجوری شیک تر است !  

 اصلاح و ویرایش موضوعی جدا است .  بدبخت  ملتی که با فرهنگ خودش دشمنی دارد .

....................................................................................

ژوئی سانس :

 

ژوئی سانس یک لغت فرانسوی است . به معنای دردی که لذت بخش است . وقتی خودتان را می خارید در واقع درد و تحریک اندکی حس می کنید که باعث تسکین است . ژوئی سانس اصل و حقیقت بسیاری از رفتارهای ما است . وسواس یا افسردگی یا هر رفتاری که در این مقوله می گنجد .

رفتاری که از یک لحاظ ازار دهنده است . کسی که دستش را هربار هفت مرتبه می شوید . کسی که بیست و پنج قفل به درب منزل خود زده است . کسی که هر ساعت ده بار به همسرش تلفن می کند و او را چک می کند .

همه این آدمها از این موضوع ناراضی هستند . آنها می گویند این قضیه آنها را ازار می دهد . از طرف دیگر این کار را ادامه می دهند . نمی توانند آن را ترک کنند . این همان ژوئی سانس است . آنها ادامه می دهند چون با این اعمال تسکین می یابند . نوعی لذت ناهشیار در آن هست . همیشه پشت رفتارهای غیرنرمال لذت و ارامش هست . هرچند اغلب آنها این موضوع را انکار می کنند یا باور نمی کنند .

چیزی شبیه به این شعر از شاملو ٬ اگر  درست در خاطرم باشد :

خشم آگین و پرخاشگر ٬ نگهبان عبوس غم خویشیم....

باری ٬ نگاه کنید به ویترین داروخانه ها ٬ هزار و یک روش برای طولانی تر کردن عمل جنسی هست . انواع و اقسام کالاها ٬ از قرص و اسپری تا کاــ نـ دم و ویاـگرا و هزار روش دیگر که نمی دانم اسم آنها چیست .

عمل جنسی که نزدیک به یک ساعت طول می کشد !  این دیگر س ـکـس نیست ٬ شکنجه است . از یک طرف هرلحظه ارزو می کنند زودتر تمام شود و خلاص شوند . از طرف دیگر دوست دارند ادامه داشته باشد . بازهم بیشتر ! ماشالله برای خودش ریاضتی است !  این هم مثال خوبی است برای همین ژوئی سانس کذائی .....

 

۳۷ --

 

شصت میلیون تومان نقد !

 

 

 

 

من تا همین یکی دو روز پیش مسائل عنوان شده در کتاب راز و بعضی چیزهای معنوی و قدرت های روحی را مسخره می کردم و فکر می کردم این چیزها کشک است و فقط برای سر کار گذاشتن ملت خوب است .

ولی امروز اتفاقی افتاد که واقعا از بیخ و بن تکانم داد .

من امروز ظهر یک جیپ رانگلر خیلی خوشگل دیدم . صاحبش گفت که فروشنده است و آن را سی میلیون تومان می فروشد .

من خیلی دوست داشتم آن رانگلر هشت سیلندر را بخرم . ولی آخر سی میلیون تومن که پول کمی نیست . نشستم و پس اندازم را شمردم . دیدم دقیقا بیست و نه ملیون و نهصد و پنجاه هزار تومان کم دارم .

خیلی بد شد . حالا این پول را از کجا بیارم ؟ نشستم از ته قلب دعا کردم که خدایا لطفا تا همین یکی دو روزه این پول رو برسون .

کمتر از یک ربع بعد . پاسخ دعای من داده شد . باورتون میشه ؟ فقط یک ربع طول کشید . من با کمال نا امیدی نشسته بودن و تلویزیون تماشا می کردم . ناگهان پاسخ دعای من در یکی از کلیپ های پی ام سی داده شد .

یک اقای خیلی عضلانی آمد توی صفحه تلویزیون و گفت هرکس کلید طلائی قلب حسین تهی را پیدا کنه شصت ملیون تومن جایزه داره !

یعنی دقیقا دوبرابر  ! من حدود سی میلیون می خواستم ولی شصت میلیون رسید . یعنی هم جیپه رو می خرم . هم کلی چاله چوله توی زندگی من هست که با اون سی میلیون اضافه پر میشه ...

خوب البته من قبول دارم که الان اون پول توی جیب من نیست . یعنی اول باید کلید رو پیدا کنم و بعد جایزه رو بگیرم .

ولی من ته دلم روشنه . مطمئنم کلیده پیدا میشه . فک کنم یک جائی توی خونه حسین تهی افتاده . مثلازیر تخت یا گوشه کمد . خلاصه یک جائی همین دور و بر ها است .

تازه اون دافه که موهاش دو رنگه و شلوارش هم قشنگه هم مال خودمه . یعنی وقتی کلید پیدا بشه اون هم مثل شاهزاده خانم قصه ها ازاد میشه دیگه . تازه چند تا داف دیگه هم هست که اونا هم با زنجیر بسته شدن به اون دافه اصلیه . همشون ازاد میشن و از من متشکر میشن و خیلی چیزای دیگه هم میشن !  مرسی خداجون  من دیگه بهت ایمان اوردم !

 

۳۸ ــ

 

گزارش زنده از جشن تولد شبگیر . لایو رکورد !

 

 

 

دیشب تولد جناب اقای حاج شبگیرخان دامت برکاته بود . من تصمیم داشتم با دوست دختر جدیدم ( ماشا خودش اجازه داده ! )  بروم تولد مهرداد . ولی متاسفانه اتفاق بدی افتاد که باعث شد تمام برنامه های من به هم بریزد .

این خانم اسمش میترا و البته بسیار زیبا و خوش اندام بود . یعنی در واقع دقیقا و اگزکتلی دافی بود برای خودش . در ضمن وجتبلین هم بود و تازه بلوند هم بود . فاجعه از آنجا شروع شد که پنج شنبه نزدیک های ظهر او به من گفت برویم نهار بخوریم . من هم در جواب گفتم که من ترجیح می دهم نیم ساعت بعد برویم چون کمی سیرم . او پرسید مگه چی خوردی ؟

من گفتم راستش من یک بز و یک کرگدن و یک زرافه با یک لیوان چائی خوردم . میترا ناگهان جا خورد و چند ثانیه به من خیره شد .

بعد ناگهان بغضش ترکید و با گریه گفت  من واقعا دوستت داشتم . ولی...ولی...اصلا فکر نمی کردم که...زرافه..سانتافه..بز..

من با تعجب گفتم خوب مگه چی شده ؟

گفت ای هیت یو سهیل ! ( زبانش خیلی خوب بود )  کیفش را برداشت و رفت که رفت...

 در واقع او به من فرصت نداد  توضیح بدهم که منظورم این بود  یک بسته بیسکوئیت باغ وحشی خریده بودم و چند تا از این بیسکوئیت ها را با چائی خوردم . حیف شد . البته این او بود که باخت . من که چیزی از دست ندادم . فک کن !

خلاصه . از این قضیه که بگذریم . یک حقیقت بزرگ در زندگی من وجود دارد . من از این که تنهائی تولد بروم متنفرم !  واقعا متنفرم ! خوب چی کار کنم ؟ دست خودم نیست .

خوب . چیزی که زیاد است پایه مهمانی است . آخر کدام آدم عاقلی وقتی بهش زنگ بزنی که بیا برویم مهمانی می گوید نه ؟

بنابراین  فقط باید دفتر تلفنم را بردارم و به یک دختر خوش شانس  زنگ بزنم . والسلام .

ولی متاسفانه من دفترم را در شرکت جا گذاشته بودم ! بنابراین انتخاب های من محدود شد به سحر که تلفنش را حفظ هستم به اضافه سه چهارنفر دیگر که شماره های آنها را تصادفا در پشت سررسید نوشته بودم .

خوب . سحر اولین شکست بود . گفت می خواهد برود به رستوران شومینه لواسان . بدبختی این جا است  خودم چند روز پیش بهش توصیه کردم که شومینه خیلی رستوران خوبی است .

نفر بعدی اصولا در دسترس نبود . سومی هم باید می رفت منزل عمه جان . چهارمی باید توی خانه منتظر می ماند که برایش کارت عروسی دخترخاله اش را بیاورند . پنجمی هم مسافرت بود . ششمی سرماخورده بود .....نفر هشتاد و پنجم هم دماغش را عمل کرده بود !  اقا دیگر چه کار می توانستم بکنم ؟

من زنگ زدم به ماشا که از پاریس بیاید تهران و با هم برویم تولد . ولی او گفت که دانشکده ما خودش مهمانی گرفته و....

من حتی دعا کردم . خدای مهربون . خداجون  تو رو خدا یکی رو بفرست  مثل دوتا آدم متمدن با هم برویم تولد . هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !

آخرش زنگ زدم به ۱۱۸ و می خواستم به اون خانمه بگم بیا با هم برویم تولد . ولی شیفت خانم ها تمام شده بود و یک مرد گوشی را برداشت !

تصمیم گرفتم بروم توی خیابان مثل خفاش شب به بهانه مسافرکشی یک دختر را سوار کنم و به زور ببرمش تولد ! ولی هیچ کس حاضر نشد سوار جیپ بشود . شانس نداریم به حضرت عباس !

شماره موبایل یکی از دوستان را گرفتم تا اون خانمه  که می گه مشترک مورد نظر در دسترس نیست را گیر بیاورم ولی هرچقدر گفتم بیا برویم تولد گوش نداد و هی می گفت مشترک مورد نظر در دسترس نیست !  خودش رو زده بود به کوچه علی چپ که مثلا من نمی شنوم چی می گی !

انی وی . ای ام الاون !  بعدش  خودم حدس می زدم بقیه مهمان های تولد و دوستان مهرداد خان چه موجوداتی می توانند باشند . قطعا تنها آدم حسابی این تولد من هستم . خوب این بیچاره بعدا می خواهد عکس تولدش را نشان این و آن بدهد . بگذار یک آدم شیک و متشخص توی عکس ها باشد .

بعدش قیافه مهرداد با آن قد کوتاه و بدن نحیفش جلوی چشمم مجسم شد . درحالی که دوستانش با کمال بی رحمی به عنوان کادو برایش چند تا کتاب مزخرف می خرند و او حسرت به دل یک کادوی درست و حسابی است .

به عنوان تنها پسر متشخص و با اتیکت مجلس . کلی وقت صرف کردم و از بین زیپوهای سه تا مغازه یکی را انتخاب کردم . بله درست خواندید ! من با نهایت فداکاری برای مهرداد یک فندک زیپو خریدم ! اصلا هم نمی خواهم این را توی چشم شما و مهرداد بکنم !  فقط دوست دارم غیرمستقیم ! به شما بگویم  برای مهرداد یک فندک زیپو اورجینال خریدم !

خوب . و اما توی مجلس چه خبر بود ؟

اول از همه ترکیب جنسیتی مجلس . تقریبا همه دختر بودند . چه خوب که من تنهائی رفتم . یعنی افراد شرکت کننده اینها بودند :

محمد . علی . تقی . نقی . اکبر . اصغر . کامران . کامبیز . غضنفر . حسن . حسین . محمدحسین . محمد علی . محمد باقر . رمضان . سهراب . ارش . کیارش . امیر . باقر . شهاب . قلی . محمد قلی . سارا و مریم !

لابد می توانید حدس بزنید که کلا اوضاع چطور بود ! یک اشکال بزرگ هم در این مجلس وجود داشت ٬ کلاه بوقی مقوائی به تعداد کافی موجود نبود . من خیلی دوست داشتم یکی را که به رنگ کراواتم جور باشد سرم بگذارم و از دخترهای مجلس دلبری کنم . ولی گیرم نیامد . و البته یک اشکال دیگر هم وجود داشت . یعنی شما نمی توانستید از این جشن تولد بیائید بیرون ! من بیست و نه دفعه کتم را پوشیدم و هر دفعه جماعت گفتند ای بابا ٬ بشین دیگه . مگه خونه چه خبره ؟

آخه مگه قراره چه خبری باشه ؟ من فقط می خواهم بروم بخوابم . نمی شد . نهایتا ساعت پنج صبح موفق شدیم  برویم خانه !

از این حرفها گذشته . ما یک همسایه داریم . یک اقای مسن و البته خیلی متدیوث ! است که هردفعه شب یا نصفه شب او را در کوچه می بینم که بر می گردد خانه ٬ همیشه هم مست است و یکی دوتا داف هره و کره کنان اسکورتش می کنند . نمی دانم چه کاره است و اسمش چیست . من اسمش را حاجی گاد دمت گذاشته ام ٬ لامصب دیروز هم موقع برگشتن ازتولد او را مطابق معمول دیدم . انصافا روی اعصاب است . هرماه شصت و نه بار او را در چنین اوضاعی می بینم . نمی دانم کی و چطور قرار است از شر دیدن این صحنه های زننده خلاص بشوم  لامصب !

 

پی نوشت : اگر شما بچه گربه ای دارید که نمی خواهید یا نمی توانید از او نگهداری کنید لطفا به من اطلاع بدهید . من چند روز است که دربدر دنبال یک بچه گربه هستم و می خواهم او را در خانه نگهداری کنم . مطمئن باشید به بهترین وجهی از پیشی شما مواظبت می شود . مرسی هزاربار

 

 

ارشیو 33

 

۴۴ ــ

 

500.000

 

امروز شمارنده وبلاگ را دیدم ٬ رقم  299۰۰۵ را نشان می داد . با احتساب تعداد متوسط خواننده های این وبلاگ . چند ساعت بعد می شود سیصد هزار تا  سر راست .

 حدود چهار سال است که وبلاگ می نویسم . قبلا در پرشین بلاگ بودم . به همین نام ٬ یعنی عقاید یک دلقک ٬ وقتی از آنجا به بلاگفا آمدم  وبلاگ قبلی دویست هزار را پر کرده بود . بین شما هستند دوستانی که از آن موقع با من همراه بوده اند . به هرحال اگر مجموعش را حساب کنیم می شود  چیزی حدود پانصدهزار بازدید .

این پست به همین مناسبت است .

 

پایانی ندارد این خانه

که من در آن پائیز را

آغاز کردم.....

 

 وقتی از خودت و روزمرگی هایت  می نویسی ٬ وبلاگ چیزی شبیه به دفترچه خاطرات می شود . فکر می کنم بتوانم بگویم در تمام این مدت من همه خواننده ها را محرم دانسته ام و از همه چیز نوشته ام . خوب و بد . همه چیز .

از دوران کودکی خاطره ای دور و مبهم دارم . آن موقع به مناسبت شغل پدرم در شهرستان زندگی می کردیم . یادم هست ایستاده بودم و قاصدکی را پر پر می کردم . دانه دانه به دست باد ٬ تصور می کنم وبلاگ نویسی هم چیزی شبیه به این است . روزها را در فضای لایتناهی رها می کنی . روز به روز .

گاهی آرشیو را می خوانم و از یادآوری بعضی خاطرات متعجب می شوم . حسن چنین وبلاگی این است که بعضی چیزها را فراموش نمی کنی ٬

در واقع در زندگی روزمره مه غلیظی از ملال هر خاطره و هر حادثه ای را به محض رخ دادن احاطه می کند . خیلی اوقات سعی می کنم چیزی را به یاد بیاورم و پاسخ چنین سئوالی همیشه برای من این است : از من نپرس ٬ یادم نیست .

اینجور موقع ها این وبلاگ به دادم می رسد . حافظه وبلاگ قوی است . هیچ چیز را فراموش نمی کند .

 من در ابتدای راه  قول داده بودم  خودم باشم و  برای خودم بنویسم . اغلب اوقات هم همینطور بوده است . لجوجانه سر قولم ایستاده ام . برای من مثل این است که با خودم حرف می زنم . وقتی کسی با خودش حرف می زند به نوعی می خواهد از وجود خودش مطمئن باشد . شنیدن صدای خودش او را از ابرهای غلیظ  شک و تردید دور نگه می دارد . محتاج اطمینانی است که هیچ وقت به دست نمی آورد . شاید برای من هم همینطور باشد .

 نوشتن برای من مهم هست و نیست . هست برای این که زیاد نوشته ام . نیست برای این که هیچ وقت دنبال تبدیل وبلاگ به سایت یا چنین چیزهائی نبوده ام . حتی قالب این وبلاگ هم یک قالب حاضری است .

هست برای این که هفته ای حداقل دو پست نوشته ام . گیرم زمانی یک شب در میان می نوشتم ٬ و نیست برای این که این نوشتن هیچ گاه جدی نبوده است . سرسری و سریع و بدون هیچ گونه بازخوانی یا تغییری . نهایتا نیم ساعت از وقت من را می گیرد . عطشی برای در میان گذاشتن بعضی مسائل  ظرف نیم ساعت .

حتی کسی که مثل من تا این حد شلخته می نویسد گاهی لحظه های خوب دارد . مثل روزی که ناغافل متوجه شدم روزنامه کلمه سبز قسمتی از پست آن روز من را چاپ کرده است . یا همین چند روز پیش که یکی از دوستان ٬ روزبه  لینکی به من داد . ماجرای یک بازی بود در وبلاگ از پشت یک سوم که از خواننده ها پرسیده بود دوست دارید با کدام یک از وبلاگ نویس ها چائی بخورید ؟ ده نفر  به انتخاب خواننده ها گزینش شدند که من نفر دهم بودم . قبول شدن با نمره ناپلئونی در امتحانی که از آن خبر نداشتم .

یا این که اتفاقی از طریق کانتر ورودی وبلاگ  متوجه شدم در توئیتر صفحه ای به نام سهیل بازان هست ! جالب اینجا است که خودم نتوانستم بروم ببینم چیست ! آخر من عضو توئیتر نیستم و حتی فیس بوک را هم چندان نمی شناسم . به هرحال امیدوارم منظور از سهیل بازان یعنی کسانی که این وبلاگ را می خوانند .  یا شاید منظور بازی با خود سهیل باشد ؟!

آن شنبه نحس ٬ همان  که روز قبلش رهبر در نماز جمعه برای معترضان خط و نشان کشید . تعداد خواننده های این وبلاگ به هشت هزار و پانصد نفر رسید . الان هم خیلی ها با سرچ کهریزک به این وبلاگ می رسند . من سعی کردم مثل یک دوربین مستند ٬ هر آن چه می بینم بنویسم . می دانستم خیلی ها به دلیل گرایشات سیاسی خبرگذاری ها به صحت و سقم اخبار آنها شک دارند . سعی کردم دریچه ای باشم رو به اتفاقات  تهران ٬ برای دوستان شهرستانی یا خارج از کشور .

من از این نوع نوشتن نمی ترسیدم . می دانستم خطوط قرمز کجاست و مرزها کدام است . هرچند خیلی از دوستان به خاطر لطف و محبتشان برای من نگران می شدند و سعی می کردند من را منصرف کنند . در این میان ابلهانی هم بودند که  ادای سپاه پاسداران ٬ و یا لوس بازی های  تهدید آمیز در می آوردند . همین حالا هم  گاهی نظرات پر از فحش و بد و بیراه را دریافت می کنم . نفرت و خصومتی دارند که دلیلش را نمی دانم . یاد گرفته ام این کامنت ها را نخوانده پاک کنم ٬ فکر می کنم اغلب وبلاگ نویس های با سابقه این کار را به خوبی بلد باشند .

 بگذریم .

به واسطه عکس این جیپ کذائی ٬ چندبار دوستانی در خیابان آشنائی داده اند و محبت داشتند . تجربه بامزه ای است . بارها توسط شما به نمایشگاه های مختلف یا تئاتر دعوت شده ام . چندبار دیر رسیده ام و چند بار فقط موفق شده ام در نیمه اول برنامه یا کنسرت شرکت کنم و هیچ گاه هم این دوستان از این چیزها دلگیرنشده اند . یا حداقل به روی من نیاورده اند . چه آدم های خوبی بودند !

اولین وبلاگی که خواندم وبلاگ آرمیتا بود . حالا دیگر این وبلاگ وجود ندارد . بسیار خوب می نوشت . خیلی هم جذاب به نظر می آمد . برای او نظرات بسیار طولانی می نوشتم . به واسطه جریانی که آن روزها برای من اتفاق افتاد . زخم خورده و دلگیر و گیج بودم . واضح بگویم . گرگ هاری بودم که در کوچه های این شهر می دوید ـ می گریخت ٬ بعد به این فکر افتادم که خودم وبلاگ بنویسم . این نام هم خیلی ساده انتخاب شد ٬ کتاب عقاید یک دلقک هاینریش بل روی میز افتاده بود . طبل حلبی اثر گونترگراس هم گزینه دیگری بود . من اولی را انتخاب کردم .

اینجا ۷۳۲ نظر خصوصی هست . هیچ کدام را پاک نکرده ام . موضوع مشخصی نیست . در واقع راجع به همه چیز اینجا نظر هست .

  قضیه مشاوره و درمان بالینی هم خوب از آب در آمد . حدود هجده نفر از دوستان را در حال حاضر می بینم . سه نفر مرد و بقیه خانم هستند . چیزی در همین حدود متقاضی هم در لیست انتظار هست  که متاسفانه هنوز فرصتی پیش نیامده و شرمنده این عزیزان هستم . هرچند با تاخیر ٬ ولی قطعا با تک تک شما تماس خواهم گرفت و وقتی را معین می کنیم . اگر عمری بود همین فردا با چند نفر تماس می گیرم .

در کلینیک لزومی نداشت نگران تعیین وقت و میزان کردن جلسات باشم . ولی اینجا منشی ندارم و باید این کار را خودم انجام بدهم ٬ باور کنید کمی مشکل است . ان هم برای موجود گیجی مثل من ! هرچند فعلا اشتباهی پیش نیامده است . سعی کردیم از فضای کلاسیک  کلینیک و مطب فاصله بگیریم . چای می خوریم و سیگار می کشیم  و حرف  می زنیم . انگار در خانه ات هستی و دوستی به دیدنت می اید . کل ماجرا چیزی شبیه به همین است .

از این هم بگذریم .

زیاد حرف زدم ؟ عیب ندارد . اجازه بدهید این پست کمی طولانی باشد .

از آن موقع که تازه شروع کردم . چهار پنج سال پیش ٬ قطعا نثر و  نوشتن من خیلی تغییر کرده است . خودم نه چندان ٬ همان آدمی هستم که قبلا بودم . حالا با کمی موهای سپید . این مسئله هیچ وقت من را نگران نمی کند ٬ نه ٬ من حتی بزرگ هم نشده ام تا چه برسد به پیری ٬ احساس می کنم همان کودکی هستم که رو به باد ایستاده و گل قاصدکی را پر پر می کند .

در آذربایجان معتقدند قاصدک نامه ای است از کسی که دوستت دارد ٬ امروز ویزای ماشا آمد . در اوایل هفته آینده پرواز می کند . یک جای دور ٬ خیلی دور .

دوست دارم یک روز افتابی ٬ یک روز خوب ٬ وقتی رو به باد ایستاده قاصدکی به دستش برسد . و بعد  یادش بیاید که من در اینجا نوشته بودم قاصدک نشانه چیست . واقعیت این است که نه باد و نه نسیم و نه ابرها ٬ هیچ کدام نیازی به ویزا ندارند ٬ برای آنها فاصله بی معنی است . فقط ما آدمها دور می شویم . انسان سرگردان است ٬ سرگردان ابدی . می چرخد . هرکدام به دنبال چیزی یا کسی آواره  ایم . هرچند ممکن است بعضی ها مثل صخره به زمین چسبیده باشند . ولی شما باور نکنید .

باز هم بگذریم . 

 ٬ تصور می کنم با توجه به کثرت زیاد وبلاگ ها در ایران و یا حتی جهان ٬ هر اتفاقی ٬ چه کوچک و بزرگ بالاخره در یک وبلاگ ثبت می شود .  اتفاقات بزرگ سیاسی و یا  مسائل بی اهمیت ٬  بگو مگوی زوجی در یک رستوران ٬ بالاخره وبلاگ نویسی در آن اطراف هست و در آن نکته جالبی پیدا می کند که  در وبلاگش بنویسد .

 وبلاگ نویس می نویسد . از اتفاقات یا تفکرات ٬ او می نویسد . نوشتنی که پایانی ندارد . در واقع مسئله سوژه ها نیستند . این فقط یک روبنا است . وبلاگ نویسی خیلی شبیه به روان کاوی است . او سعی می کند چیزی بگوید . چیزی بگوید اما نمی داند چیست . فقط می داند کلامی در گلویش گیرکرده است . او هزار صفحه حرف می زند ٬ حرف می زند و آن جمله جادوئی را نمی یابد .

 قبلا هم اینجا اعتراف کرده ام . من به ندرت وبلاگ می خوانم . بیشتر دوست دارم وبلاگ های دورافتاده و منزوی را کشف کنم . در چنین وبلاگهائی ممکن است چیزهای خاص یا نابی را پیدا کنید .

 گاهی وبلاگ ها غمگین هستند . بارها با شنیدن صدای چنین وبلاگ های کوچک و غمگینی گریسته ام . مثل آواز حزن آلودی است که از دور به گوش می رسد . زمزمه ای که با باد می اید .....

 

خوب . این هم از این ٬ راستش اول تصمیم داشتم به خواننده پانصد هزارم یک هدیه بدهم ٬ یک مرسدس آخرین مدل یا یک ساعت دیواری با ارم شبکه سه ! بعد بین این دوتا گیج شدم و نتوانستم هیچ کدام را انتخاب کنم . بنابراین قضیه منتفی شد . انشالله اگر عمری بود در اینده برای خواننده ای که رتبه یک ملیون را کسب کند یک هدیه خوب می دهم ٬ ولی نه بازهم نمی شود .  چون دارندگان چنین رتبه ای قادر به انتخاب رشته نیستند ! بنابراین بازهم منتفی می شود . حیف شد !

 

۴۵ ــ

 

31/6/59

 

 

این روزها به خاطر هفته دفاع مقدس  ٬ آدم یاد روزهای جنگ می افتد .رژه نیروها و تجهیزات را که در تلویزیون نشان می دهند با خودم فکر می کنم ای کاش این آمادگی را آن موقع هم داشتیم . 

 من و هم سن و سال هایم آنقدر بزرگ نبودیم که در جبهه باشیم . متاسفانه آنقدر هم بچه نبودیم که جنگ را درک نکنیم . به نظرم بزرگترها بدشانس تر و کوچکترها خوش شانس تر بودند . ولی به هرحال جنگ فقط با یک نسل سروکار ندارد . در تک تک شما اثار آن هست . در همه ما هست . تا چند نسل بعد هم خواهد بود . فقط مسئله کمیت است . بعضی بیشتر و بعضی کم تر .

جنگ ایران و عراق در آخرین روز شهریور سال ۵۹ شروع شد . البته این تاریخ چندان هم صحیح نیست . از مدتها قبل درگیری های پراکنده مرزی شروع شده بود . منتهی در آن تاریخ عراق اولین حمله شدید و گسترده خود را شروع کرد .

ایران و عراق هیچ وقت با هم رابطه خوبی نداشتند . در زمان شاه هم این دو کشور با هم مشکل داشتند . قرارداد سال ۷۵ در الجزایر به نفع ایران تنظیم شده بود . در آن زمان عراق خیلی ضعیفتر از عراقی بود که در ۵۹ به ایران حمله کرد . درضمن ایران از حمایت بی چون و چرای امریکا و غرب برخوردار بود .

بعد از قرارداد الجزایر عراق فرصت داشت که ارتش خود را مدرنتر و مجهزتر کند . در ۵۹ عراق دارای یک نیروی زرهی بی نظیر متشکل از تانکهای تی ۶۲روسی بود . بعدا در طول جنگ صاحب تانک های مخوف  تی ۷۲ هم شد .به اضافه جنگنده بمب افکن های میگ بیست و پنج

دفاع  ایران در طول خط مرزی عراق متشکل از یک سری کمین گاه  و زاغه هائی بود که تانک های چیفتن در آن جای می گرفتند . قرارگاه نیروی دریائی در خرمشهر فرماندهی کل را به عهده داشت و همچنین نیروی هوائی و هوانیروز نیز نقش پوشش را برعهده داشتند . این طرحی بود که در زمان پهلوی تهیه شده بود . هرچند آن موقع قرار نبود عراق به ایران حمله کند .

تانک های چیفتن دارای بدنه و طراحی خوب و درعوض موتور ضعیف بودند . به هرحال از لحاظ کمیت نیز خیلی کم تر از تانک های عراقی می شدند . به دلیل انقلاب و و قضایای بعد از آن ارتش ایران از خیلی چیزها مخصوصا  فرماندهی ارشد به کلی محروم بود . همگی یا فرار کرده بودند و یا اعدام شده بودند . ضعف و در هم ریختگی دولت به اضافه مشکلات داخلی و تحریم اقتصادی  دست به دست هم دادند و باعث شدند شکست های اولیه در روزهای جنگ اتفاق بیفتد . نهایتا این که جنگ در ماه های اول چندان به نفع ایران نبود .

بعد از مدتی ارتش ایران به همراهی سپاه توانست کنترل اوضاع را به دست بگیرد . سالهای بعدی نوبت ارتش عراق بود که مدام پس بنشیند و تلفات بدهد . این جریان ادامه داشت تا آمریکا به داد صدام رسید و او را صاحب مدرن ترین عکس های ماهواره ای و اطلاعات نظامی کرد . این یک نقطه عطف بود و باعث شد دوباره ارتش عراق جان تازه ای بگیرد . دیگر ایرانی ها نمی توانستند آنها را غافلگیر کنند . تمام تحرکات ایران زیرنظر ماهواره ها بود و مستقیم به فرماندهی عراق ارسال می شد .

 دیگر حملات ایران که با محوریت غافلگیری و امواج نیروی انسانی انجام می شد فایده نداشت . عراقی ها با استفاده از اطلاعات مدرن و به روز تمامی ضعف ها و نقاط کور خود را پوشانده بودند . حملات ایرانی ها منجر به تلفات بسیار سنگین و نتایج اندک می شد .

بدین ترتیب موازنه قوا بعد از کش و قوس های فراوان به سمت برابری پیش رفت و در سال های پایانی هیچ کدام از دو حریف قادر نبود دیگری را به طور کامل شکست بدهد . نهایتا بعد از هشت سال طرفین به صلح رضایت دادند . ارتش سلسله کتاب هائی چاپ کرده به نام هشت سال دفاع مقدس که از جلد اول ٬ نبردهای غرب دزفول شروع می شود و تا جلد هشتم ادامه دارد . دوستانی که به این موضوعات علاقه دارند بد نیست نگاهی به این کتابها بیندازند . کامل ترین و جامع ترین منبعی است که می شود در باره جنگ  خواند .

بد نیست بدانید علی رغم تبلیغات دولتی . این ارتش بود که بیشترین بار جنگ را به دوش می کشید و اغلب شهدا از سربازان وظیفه بودند . من نمی خواهم نقش بسیج را نادیده بگیرم . منتهی نباید نقش ارتش و پرسنل وظیفه را فراموش کرد .

 این جنگ برای ما خیلی سنگین تمام شد . به تعداد کوچه ها ما شهید دادیم . به تعداد بن بست ها ٬ خیابان ها و هرچه بشود نامی برآن گذاشت .

نهایتا این که تک تک ایرانی ها در جنگ سهیم بودند . اگر اهل استان های غربی و جنوبی بودند که دیگر هیچ ٬ واویلا بود . اگر نه یا کسی را در جبهه داشتند و یا در شهرها طعم تلخ بمباران  را می چشیدند .

جنگزده ها هم از بدترین تصاویر جنگ بودند . کسانی که تا امروز صاحب خانه زندگی و همه چیز بودند و سپس ظرف چند روز مجبور می شدند همه چیز را رها کنند و به شهرهای دیگر پناه ببرند . خانواده هائی مرفهی که حالا تمام دارائی آنها چند چمدان و ساک دستی شده بود به اضافه چند کشته و مجروح .

نزدیک پل سید خندان تا همین چند سال قبل هتلی بود به نام هتل بین المللی ٬ در زمان جنگ تبدیل به محل اسکان جنگ زده ها شد . هروقت از آنجا رد می شدید آنها را می دیدید . در آن هتل بیست نفر در یک اطاق دوازده متری زندگی می کردند .  با فقر و غربت و هزار مصیبت . بسیار سخت بود .

جنگ شهرها یا بمباران و موشک باران شهرها و مناطق مسکونی باعث شد هرکسی چه بخواهد و چه نخواهد در جنگ سهیم باشد . در طول روز و اغلب شب . صدای آژیر قرمز شروع می شد . اغلب مردم سعی می کردند به جاهای امن تر بروند و بعد هواپیماها ظرف چند دقیقه می رسیدند . بدترین لحظه ها موقعی بود که پدافند های نزدیک به خانه شما با آخرین قوا شروع به شلیک می کردند . صدای آنها خیلی زیاد بود .اینجوری آدم می فهمید که هواپیما بالای سرش است . بعد چند صدای مهیب و کم کم توپ های ضدهوائی از نفس می افتادند و صدای آژیر سفید .

قبل از شروع آژیر صدای نحسی می گفت : توجه ٬ توجه ٬ علامتی که هم اکنون    می  شنوید   علامت  حمله  هوائی یا آژیر قرمز  است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوائی انجام خواهد شد ٬ محل کار را ترک و به پناهگاه بروید .

موقع موشک باران که دیگر همه چیز سریع اتفاق می افتاد . تا آژیر تمام نشده موشک رسیده بود و صدای انفجارش با آژیر قاطی می شد . روزی ظرف کمتر از سه دقیقه هفت عدد موشک به تهران خورد .

وقتی جنگ شهرها شدت می گرفت مردم سعی می کردند به جاهای امن مثل مشهد یا شمال بروند . جاده ها شلوغ می شد و بلیط قطار نایاب و دست نیافتنی بود  . من عمه ای در مشهد داشتم که خدابیامرز خانه بسیار بزرگی داشت . همه فامیل آنجا جمع می شدیم .

یک بار ما داشتیم می رفتیم مشهد . خیلی اوضاع خراب بود . قرار بود پدرم به اضافه یکی از عموها تهران بمانند . تازه شب شده بود و ما در ایستگاه بودیم که حمله شروع شد . روی سقف ایستگاه چند تا ضدهوائی بود که همگی داشتند با آخرین قوا شلیک می کردند . خاموشی هم بود و همه جا تاریک . همه خانم ها از ترس جیغ می کشیدند و بلبشوئی بود . واقعا خوف برت می داشت .

 بعد چند تا بمب به حوالی ایستگاه خورد که یکی از آنها واقعا قطار را تکان داد . آدم باورش نمی شد . عموی من که قرار بود در تهران بماند کاملا مطمئن شده بود که جان سالم به در نخواهد برد . قبل از حرکت قطار ساعتش را از مچ باز کرد و با چشمان اشک بار به من گفت سهیل جان این یادگاری را از من داشته باش !

وقتی قطار راه افتاد من با خودم فکر کردم این که نمی شود .  چطور ممکن است یک ساعت نه کوک بخواهد و نه باطری داشته باشد ؟ از این سیکو  پنج های قدیمی و صفحه ابی بود که در آن زمان رایج شده بود .کنجکاو شدم بدانم چطور کار می کند . باز کردن ساعت و دستکاری اش همان و خراب شدنش همان ! به جای عمو ساعتش شهید شد !

یک بار یک هفته بمباران قطع شد . همه فکر کردند دیگر تمام شده و برگشتند به سمت تهران ٬ نیمه شب ما در قطار بودیم که رادیو گفت تهران را زدند . در شاهرود از قطار پیاده شدیم . همه زن و بچه . ساعت سه صبح بود و تصمیم گرفتیم دوباره برگردیم مشهد . دو روز در ایستگاه قطار ویلان بودیم تا دوباره بتوانیم سوار قطار شویم و برگردیم مشهد . خیلی سخت بود . اصلا یادم نمی رود .

من مدرسه راهنمائی می رفتم و هر روز قطعا یکی دوساعت نوحه خوانی داشتیم . نوحه خوان مدرسه روزی با سلام و صلوات به جبهه رفت . بعد از یک ماه جنازه اش برگشت . تمام در و دیوار مدرسه پر از عکس های جسد این پسر بیچاره بود .گلوله یک تک تیرانداز مغزش را داغان کرده بود . تصور کنید که ما در سن و سال مدرسه راهنمائی بودیم .

روزی قرار بود برویم اردوی یک روزه . جمعه صبح بود . اغلب والدین آمده بودند تا مطمئن شوند که نکند ما را ببرند جبهه ! چنین جوی برقرار بود .

یک بار یک موشک به همین نزدیکی خانه ما خورد . فقط صدمتر فاصله .داشتیم حاضر می شدیم برویم عروسی . ناگهان تمام شیشه ها ترکید . من دویدم به محل انفجار ٬ تیرهای برق شکسته بودند و سیم ها مثل افعی روی زمین می پیچیدند و جرقه می زدند . خوشبختانه موشک به یک باغ خورده بود . نزدیک به سی چهل تا درخت بزرگ ریشه کن شده و به اطراف پرتاب شده بودند . تا یک ساعت از هوا برگ سوخته می ریخت . این صحنه را چند بار در کابوس دیده ام .

بمباران های شهری واقعا ترسناک بودند . من از خیلی جبهه رفته ها شنیدم که می گفتند آدم در شهر بیشتر از جبهه می ترسد . شهرهای غربی که هیچ ٬ هر روز سهمیه بمب و موشک داشتند . کرمانشاه و دزفول و اندیمشک و ابادان و.... بمب که عادی بود  ٬ گاهی زیر آتش توپخانه بودند یا هواپیماها می کشیدند پائین و با مسلسل مردم را آبکش می کردند .

شهرهای مرکزی هم بی نصیب نبودند . اصفهان را خیلی بد می زد . اراک هم همینطور چون شهرهای صنعتی بودند  . مردم خیلی عادی به طور روزمره کشته می شدند . ما به کلی تحریم بودیم . اروپائی های بی شرف همگی پشت سر صدام بودند . آمریکا و روسیه هم همینطور . روسیه ای که الان دم از دوستی می زند صادرکننده اصلی مهمات و موشک به عراق بود . المان تجهیزات شیمیائی می داد . فرانسه هواپیماهای بمب افکن پیشرفته و موشک های هوا به زمین .

واقعا عراق هیچی نبود .مگر چقدر جمعیت و توان داشت .ولی تمام دنیا پشتیبانش بودند . در اردوگاه های ایران از هفده ملیت اسیر جنگی وجود داشت . تجهیزات که هیچ .

تمام پسربچه ها در آن سالها کلکسیونر پوکه فشنگ و ترکش و اینجور چیزها بودند . در مدرسه ها تمام وقت مشغول معامله پایاپای این جور چیزها بودیم . من یک ارم طلائی داشتم که متعلق به کلاه سبزهای عراقی بود . چیز خاصی بود و همه در حسرت آن بودند . یک پوکه بزرگ  مسلسل سنگین دوشکا هم دارم . فکر می کنم هنوز لای خرت و پرت هایم باقی مانده است .

هنوز هم که هنوز است گاهی فکر آن سالها به سرم می زند . می دانم که کابوس جنگ در مغز تمام ایرانی ها باقی است . هنوز هم می شود گاهی در خیابان مردم را می بینم . مردمی که در پارک هستند یا بچه هائی که جلوی یک ابمیوه فروشی جمع شده اند . اینجور موقع ها یک جور حس تسکینی به من دست می دهد . با خودم می گویم خداراشکر که هرچه هست فعلا از جنگ خبری نیست و مردم راحت هستند . قرار نیست آژیر قرمز بکشند و از هوا بمب و آتش و موشک روی سر مردم بریزد .

بعضی اوقات می شنوم که برخی می گویند چه خوب می شود اگر آمریکا بیاید و مثل عراق مردم را خلاص کند . این حرف ها را می شنوم می ترسم . کسانی که این حرفها را می زنند جنگ را ندیده اند . نمی دانند حمله هوائی چیست . آوارگی چه معنی دارد . نمی دانند جنگ چه طعم تلخی دارد .......

 

۴۶ ــ

 

سایه روشن

 

حال و احوالت را نمی پرسم . این چیزها مال تلفن است . درضمن می دانم که حالت خوب است . همین یک ساعت پیش با هم حرف زدیم .اما بعضی چیزها را نمی شود پشت تلفن گفت ٬ ذهن قفل می شود یا شاید کلمات آن گونه که باید ردیف نمی شوند . مفهومی در ذهنت هست . نمی دانی برای بیان آن از چه کلمه ای و چه جمله ای استفاده کنی .

برای تو در اینجا می نویسم . شاید ای میل گزینه بهتری باشد . ولی  در آنجا راحت نیستم . عادت کرده ام اینجا بنویسم . حرف خاصی هم نیست .آخر در دلتنگی و اندوه که رازی وجود ندارد . بگذار کلمات همینجا باشند .

آخرین تصویری که از تو در ذهنم مانده ٬ نقش مات و سایه روشن چهره ات پشت شیشه اتوبوس است . اصلا فکر نمی کردم تو را در ترمینال بیهقی بدرقه کنم . به هرحال آن سفر کوتاه تو به اصفهان ٬ و اصرار تو بر این که دوست داشتی برای بدرقه تو به فرودگاه نیایم باعث شد که وداع ما در بیهقی باشد .

تصور می کنم این وداع خصوصی بهتر از شلوغی فرودگاه بود . من دوست نداشتم خداحافظی ما فقط چند کلمه به نجوا و بوسه ای شتابزده بر گونه ات باشد .

 یادم نمی رود و حتما  یاد تو هم هست ٬ قرار گذاشته بودیم در بدرقه آخری خبری از گریه و اندوه نباشد . فکر خوبی بود . نمی خواستم تو را گریان ببینم .برای همین  در راه بیهقی هر دو لبخند منجمدی مثل ماسک به صورت گذاشته بودیم .

آرزوی این که موفق باشی و به تو در پاریس خوش بگذرد . بعد فشار دست گرم و کوچکت ٬ سوار اتوبوس شدی و حالا طرح سایه روشن صورتت ٬ موهائی که مجعد بود . و اتوبوسی که حرکت نمی کرد و ما که هر دو به هم خیره شده بودیم .

دیر می گذشت . نمی دانم چقدر بود . یک ربع یا بیشتر . برای من یک قرن گذشت . باز لبخندی مثل یک صورتک بنجل پلاستیکی  به چهره داشتم . نمی دانم متوجه شدی یا نه ٬  انگار که کار بدی کرده باشم یک جورائی خجالت می کشیدم . دستهائی که نمی دانستم با آنها چکار کنم و آن ها را در پشتم قایم کردم . فقط برای این که نمی خواستم بدانی می لرزند .  چشمهائی که پشت عینک افتابی پنهان شده بودند . عینک برای این جور  مواقع وسیله خوبی است .

اتوبوس که راه افتاد  هر دو خلاص شدیم . بعد ده متر آن طرف تر دوباره ایستاد .  باز آمدم پشت پنجره و تو در این ده متر بغضت ترکیده بود و می دانم تا اصفهان طول کشید .

اتوبوس بالاخره رفت . ایستادم تا دیگر ندیدمش ٬ پشت ساختمانها و ماشین ها و هاله ای از مه و دود گم شدی .

ترمینال زیر آفتاب . داغ بود و بی سایه .  سردم شده بود . یادم نمی آمد جیپ را کجا گذاشته ام . راه را گم کرده بودم و قدم ها یاری نمی کردند .

توی ماشین گشتم دنبال آن سی دی که دوست داشتی . انگار همچنان کنار دست من نشسته باشی . مثل آن شب که در جاده بودیم و چه ستاره هائی در آسمان پاشیده بود .درخت هائی که از زیر نور چراغ ماشین می گریختند . نسیمی که از پنجره به صورتت می خورد . حلقه های خوشایند موهای تو در باد و موسیقی که موج می زد .

در تنهائی من ٬ مسیر طولانی شده بود . سفر هولناکی که آخرش خانه ای بدون تو بود . تکه ای نان به دور از سفره . پنیر مانده ای از دیروز ٬ سبزی هائی که پلاسیدند ٬ تیغ کج و شکسته افتاب روی میز ٬ یک تار موی تو بر لب پنجره و من که عاقبت  در بهت و سکوت مجبور شدم تنهائی این خانه را باور کنم .

باور کنم آن دقایق آخر  به هم خیره شده بودیم  و فقط لبخند زده ام . این را باور کنم . این را باور کنم ...

خانه تاریک را دوست نداشتی ٬ همیشه پرده ها را می کشیدی تا افتاب بتابد . نمی دانم بدون تو غروب های سنگین پائیز تهران را چگونه روشن کنم . یا شاید فقط صدای تو ٬ از پشت گوشی ٬ کلمات تو در اینترنت ٬ شاید همین ها هم بتوانند نوری باشند . این خانه را روشن کنند . کسی چه می داند ....

گاهی نگران می شدم ٬ دختر کوچولوئی که تک و تنها به کشوری غریب می رود . اما هیچ وقت دلیلی برای نگرانی ها پیدا نکردم ٬ می دانستم از پسش برمی آئی ٬ یکی از باهوش ترین آدم هائی  که در عمرم دیده ام تو بودی  . در دلم اطمینانی هست و می دانم آن یار سفر کرده پاریس را هم فتح خواهد کرد .

امروز با شنیدن خوشحالی ات شاد شدم . چه هیجانی که در صدای تو بود وقتی از دانشگاه جدید حرف می زدی . در ذهنم آنجا را  با دیوارهای سنگی و سقف بلند ٬ شبیه ساختمان های کلاسیک اروپائی مجسم می کنم ٬ آن گونه که تو تعریف کردی و یا در فیلم ها دیده ام .

اغراق نمی کنم . اصلا نگران نیستم . اینجا یادگاری هائی از تو هست ٬ مثل آن چند کلمه که با مداد چشم روی اینه نوشته ای .  همین ها کافی است .

رفتن و جدا شدن در ذات انسان است . بیخود نیست که این همه جاده در دنیا هست .  انسان دور می شود و نزدیک ٬ می رود و می اید . قبلا گفته بودم انسان سرگردان ترین موجود دنیا است .

خوب . دیگر چه باید گفت ؟ حرف زیاد است . اما کلمات پیدا نمی شوند . نمی شود که همه لحظه ها را بیان کرد و به کلام کشید . این چند سطر را ننوشتم تا ناراحتت کنم  .فقط دوست داشتم برای تو چیزی بنویسم ٬شاید اینجوری از بی رحمی آن وداع با لبخند کم شود .

 می گذرد ٬ زودتر از آن چه فکرش را بکنی می گذرد ٬ مگر از یک پائیز  تا پائیز دیگر چقدر راه است .

بعید نیست چند ماه بعد سری به آن طرف ها بزنم . خیلی وقت است از جایم تکان نخورده ام . انگار در این شهر حبس و زنجیر شده باشم . هوس کردم چرخی بزنم . گیرم کمی دور ٬ ظاهرا تازگی ها  سفر هم تبدیل به وسیله ای برای کلاس گذاشتن شده است .من این چیزها را هیچ وقت یاد نگرفتم . لجوج و عاصی سعی کردم خودم باشم و راه های خودم را بروم .

 علی رغم همه اینها ٬ بد نیست سفر کوچکی بکنم . شاید در دنیا چیزهای دیگری هم باشد . یا حتی یک چیز خوب ٬ جاده باریکی با درختان سربه فلک کشیده . برگ های سبز ٬ خورشیدی پشت برگ ها . جاده ای که به سمت تو می رود ...

 

 

ارشیو 32

 

۳۸ ــ

 

بدون تردید

  

 به نظرم اگر آدم حس و حال نوشتن مطلب جدیدی را نداشته باشد . شاید بشه یک چیز تکراری پخش کرد . نه این رو صدا و سیما می گه ٬ نوشت ؟ آپ کرد ؟ اصلا هرچی ..

 

چهار تن جنس توی پالایشگاه داشتیم که باید می بردیم بیرون . صبح رفتم از همون دور و اطراف یک کامیون خاور گرفتم و رفتیم پالایشگاه تهران سراغ جنس ها .

تشریفات و بوروکراسی مسخره باعث شد از ساعت یازده تا سه بعد از ظهر توی پالایشگاه معطل و سرگردان باشیم . راننده خاور ٬جوان بیست و هشت ساله ای بود با قد کوتاه و سر و سینه عضلانی ٬ می گفت بچه شابدوالعظیم است .

 کم کم ترسش ریخت و شروع کرد به تعریف کردن ماجراهایش و این که چند وقت پیش داشته ماشینش را می شسته و زن همسایه همینطوری بر و بر نگاش می کرده و....

تا بالاخره رسید به اینجا :

 رفیقم احمد ٬ می گفت پریروز یه دختره معتاد رو دیده که ساعت دوازده شب کنار خیابون داشته از خماری می مرده ٬ خودش موبایل نداشت و واسه همین شماره منو داده بود ٬ فردا صبحش دیدم یکی زنگ زد و گفت که من فاطی هستم ( با تقلید صدای معتاد ها می گفت )

ــ بهش گفتم کجا بینمت ؟ 

ــ بیا فلان جا ٬ صد تومن هم با خودت بیار .

ـــ صد تومن واسه چی ؟

ــ می خوام ترک کنم .

ـــ برو بابا  خدا پدرت رو بیامرزه . تو مال این حرفها نیستی که بخوای گوش منو ببری ٬  من از این پولها نمی دم .

ــ خوب حداقل بیست تومن بفرست که خودم رو حسابی بسازم و بعدش بیام

ـــ  ٬ برو بچه ٬ تو نمی تونی سر من کلاه بذاری ٬ تازه اگه  دوست و رفقام من و تو رو با هم ببین چی ؟ اگه به گوش زنم برسه چی ؟

ــ خوب بگو دوست دخترمه .

ــ برو بابا تو با این قیافه ات می خوای دوست دختر من باشی ؟   شبها تو جوب می خوابی آش و لاش

ــ خوب ده تومن . دیگه کمتر نمیشه

ــ باشه ٬ ولی آخرش می دم . نیای بگی اول پول .

خلاصه رفتم سر قرار و...

اینها را می گفت و غش غش می خندید . دنبال نکته طنز آمیز ماجرا گشتم و چیزی پیدا نکردم . بعد فکر کردم که خودت اگه پاش بیفته از همه اینها  بدتری و خندیدم .

درست یادم نیست . اگر اشتباه نکنم  تئودور آدرنو  ٬ یا شاید هم لوکاچ گفته بود که : بعد از آشویتس دیگر شعر وجود ندارد

یا شاید هم هیچ کدام از اینها نبود و کسی دیگر چنین چیزی را گفته بود . آهان ٬لوکاچ گفته بود : تباهی فرد و جهان مدرن ٬ مضمون و محتوای اصلی رمان مدرن است .

ولی اشویتس چی ؟  اصلا ولش کن . از تردید و دو دلی خوشم نمی اید . یک زمانی از کلماتی مثل قطعا و بدون تردید زیاد استفاده می کردم ...

قطعا و بدون هیچ شکی . من ٬ یعنی دلقک ٬ هفت سطر بالاتر گفتم : خودم اگه پاش بیفته از همه اینها  بدترم . 

اتفاقا به راحتی می شود ثابتش کرد ٬ کافی است یکی دوتا از ماجراهایم را تعریف کنم . ولی آئینه خاور بدجوری می لرزد و نمی توانی درست عقبت را ببینی ٬ یعنی همه چیز تار است . تار و لرزان .

صحبت از آشویتس شد ٬ اواخر جنگ ٬ منظورم جنگ جهانی است . روسها به نزدیکی برلین رسیده بودند ٬ موضع گیری توپخانه شان چنان بود که به هر چهارمتر مربع یک توپ می رسید . لوتز هک ٬ رئیس باغ وحش ٬ دستور داشت حیوانات باغ وحش را نابود کند . قفس میمونها آسیب دیده بود و در صورت رها شدن آنها در شهر ٬ ممکن بود به مردم آسیب برسانند .

هک ٬ تفنگ در دست به قفس میمونها نزدیک شد ٬ تفنگش را نزدیک سر یکی از میمونها نشانه گرفت . میمون با دست تفنگ را به کناری زد . هک دوباره تفنگ را بطرف سر میمون نشانه گرفت . میمون دوباره لوله تفنگ را کنار زد .

هک  دوباره نشانه گیری کرد و ماشه را کشید

 

۳۹ ــ

مجعد

 

 

همایش کارافرینان برتر است . شرکت ما قبلا سه بار صاحب این مقام شده و حالا من نشسته ام در سالن کنفرانسی نزدیک پارک وی . سیصد نفری هستیم . همه با بی حوصلگی به فرمایشات اقای وزیر گوش می دهیم که طبق معمول یک سری کلیات تکراری را تکرار تکرار تکرار  می کند . بین جملاتش همان کلمات اشنا را می شنویم . همان کلماتی که از فرط تکرار  دل زده ات می کند . استکبار جهانی...استقلال...عزت مسلمین...خودکفائی...خودباوری...اصلاح الگوی مصرف....ایران اسلامی...ولی امر مسلمین ...صهیونیسم بین الملی ....

از سالن می ایم بیرون ٬ اصلا هم توجهی به نگاه های چپ چپ ایل و طایفه وزیر نمی کنم . بیرون سالن سفره رنگینی از میوه و چائی و نسکافه پهن است . آن گوشه هم هدایائی به رسم یادبود ! می دهند .

 یک کیف دستی پر از بولتن و کتاب های مزخرفی که هیچ کس نمی خواند . کتاب ها راجع به علم مدیریت و اراجیفی مانند آن است . اما همگی چاپ و جلد درجه یک دارند . اصولا بودجه مملکت از هزار راه به هدر می رود و این هم یکی از آن روش ها است .

از گوشه پیاده رو می روم که سایه است . خیابان ولیعصر به کلی یک طرفه شده و اوضاع عجیب غریبی پیدا کرده است . جیپ را در یکی از فرعی ها پارک کرده ام . این روزها چندان حال و روز خوشی ندارم .

تقصیر ماشا است . او دارد می رود . حداقل برای یک سال می رود پاریس ٬ بورسی از یک دانشگاه معتبر در زمینه رشته خودش ٬ موسیقی گرفته است .

دودل بود ٬ من اما اصرار کردم ٬ آخر نمی شود که تا این حد خودخواه بودکه بمان ٬ می گویم می روی و بعد از چند روز چنان غرق در محیط خاص آنجا می شوی که همه دلتنگی ها از یادت می رود .

 اما خودم بلد نیستم چکار کنم که در محیط تهران دلتنگی ها از یادم برود .

دیشب از فرط کسالت و بی حوصلگی عزمم را جزم کردم و رفتم ولنجک ٬ بام تهران ٬ آن بالا هم باز حوصله ام سر رفت و زنگ زدم به سحر ٬ فکر کردم شاید آنجا باشد . نبود ولی گفت در راه است . نهایتا قرار شد هردو بیائیم به خانه من ٬ سحر هم می خواست چیزی به عنوان شام بگیرد .

نرسیده به خانه در اتوبان صدر تصادف کردم . جزئی بود و سپر یک ۴۰۵ را شکستم . مردک گیر داد که باید پلیس بیاید و کروکی بکشد . هرچه گفتم نیازی نیست قبول نکرد . بنابراین همه برنامه دیشب به فاک و فنا رفت . سحر نیم ساعتی دم خانه منتظر ماند و آخرش یکی از ساندویچ ها را خورد و برگشت به خانه .

خیلی شیک نزدیک به دوساعت کنار اتوبان علاف بودیم . بعد یک بنز ایستاد و شنیدم یک نفر می گوید  هی سهیل ٬  دخترکی از آن پیاده شد . با کمال تعجب دیدم از دوستان قدیمی است . آن بنز هم متعلق به دخترخاله و دوست پسرش بود .

در عوض امشب برنامه دیشب را با سحر تکرار کردیم . نشستیم و ماداگاسکار ۲ را دیدیم . من بعد از مدتها مجبور شدم از یک نفر پول قرض بگیرم . این آخر برجی دچار چند تا هزینه غیرقابل پیش بینی  شدم که باعث شد دقیقا ریست شوم .

 مامان و بابا هم تهران نیستند و بدتر از همه یک تراول صد تومنی که برای روز مبادا جائی قایم کرده بودم را پیدا نکردم . یعنی یادم آمد که قبلا روز مبادائی آمده بود و من  خرجش کرده بودم .

ماشا هم تهران نیست و بنابراین از سحر گرفتم . من عادت ندارم از کسی قرض بگیرم . این قضیه من را حسابی خجالت زده می کند . گیرم با سحر حدود ده سال است که دوست هستیم و به اندازه خواهرهایم به من نزدیک است .  منتهی همیشه برای من قرض گرفتن سخت و شاید غیرممکن است .

فکر رفتن ماشا دور سرم می چرخد . مثل کوسه ماهی . هرچه سعی می کنم از شرش خلاص نمی شوم .  من و ماشا هردو تنها زندگی می کردیم . بنابراین طبیعی بود که اغلب اوقات ما باهم می گذشت و حالا کمی سخت است . یعنی اگر بخواهم راستش را بگویم . خیلی سخت است .

دلم برای آن موهای مجعد تنگ می شود  ٬ تاب موهایش را دوست داشتم ٬ همه چیزش  را دوست داشتم . حرف زدن و خنده هایش ٬ ما  اختلاف سنی داشتیم . منتهی ماشا جوری بود  که من حتی یک بار هم متوجه نشدم او تا این حد کوچولو است .

قبلا هم اینجا نوشته ام ٬ مهاجرت و سفر بهترین دوستانم را از من گرفته است . به اضافه هر دو خواهرهایم . در واقع همه چیز را از من گرفت ٬ می گیرد .

به ماشا می گویم یک سال که بیشتر نیست . من هم اینجا هستم . همیشه بوده ام .همیشه خواهم بود . کل زندگی من  به لی لی کردن و جست و خیز میان آدمهای جدید گذشته است . وقتی برگردی همه چیز مثل سابق می شود .

وقتی برگردی ٬ وقتی بیائی ٬ لامصب شبیه به ماجرای امام زمان است ٬ من از قید اینده متنفرم ٬ هرچند هیچ وقت از آن نترسیده ام ٬ دوست دارم زود بیاید و رد شود . همینطور که الان می گذرد . نه چیزی برای از دست دادن دارم و نه دستی برای گرفتن آن چه در انتظار من است . مثل قلوه سنگی ساکن در کف جوی آب که گردش تند اب ٬ دور آن را مجعد می کند و امواج کوچکی می سازد .

حالا کمتر از یک ماه باقی مانده است . یعنی  اواخر تابستان خواهد رفت ٬  مثل گنجشکی بود که گاهی روی شاخه درخت گوشه حیاط  فرود می اید . ژولی پولی  و کوچولو . چند نوک بر شاخه می زند و پرهایش را صاف می کند .

 دقیقا  در  لحظه ای  که  انتظارش را نداری٬  تا می  خواهی  درست  نگاهش کنی پر می کشد ٬ می رود ٬ خواهد رفت .

۴۰ ــ

 

dirty love

 

سوپر دریانی سرکوچه ما همیشه دو سه کارتن پر از دی وی دی در مغازه اش هست . با کمی شانس ممکن است فیلم های خوب و جدی هم وسط فیلم هایش پیدا کنید . منتهی اکثر فیلم هائی که آنجا هست در رده فیلم های سرگرم کننده و یا اکشن جای می گیرند .

امشب فیلمی در همین رده دیدم که اتفاقا خیلی خوب بود و من یکی را خیلی خنداند . به نام dirty love با شرکت jenny mccarthy و carmen electra که البته نقش دوم دارد . اگر فیلمی برای سرگرمی و تعطیل کردن مغزتان لازم داشته باشید . مورد مناسبی است .

باری . موضوع اصلی فیلم آماده شدن برای قرار و پیدا کردن موردی به عنوان دوست پسر است . من با کارگردان فیلم موافقم . یعنی یکی از مضحک ترین سوژه های دنیا دختری است که می خواهد برای یک قرار آماده شود ! چه بپوشم و چه نپوشم و.....قضیه به این سادگی ها هم نیست .

البته پسر ها هم چندان دست کمی از دخترها ندارند . در این هفته سه پسر را دیدم که به شدت درگیر قضیه سولاریم و برنزه شدن بودند ! ظاهرا اینجوری ملت فکر می کنند شما جت اسکی دارید یا حداقل هفته ای سه جلسه اسکی روی اب تشریف می برید ! تلاش ملت برای خوب به نظر آمدن خیلی سرگرم کننده است . هرچند قضیه سولاریوم برای یک مرد بیشتر از مضحک بودن رقت انگیز به نظر می رسد . من با این که کسی سعی کند بهتر جلوه کند اصلا مشکلی ندارم . همه ما کم و بیش این کار را انجام می دهیم . منتهی این هم حد و اندازه ای دارد . بدترین حالت این است که بعضی ها سعی می کنند مخصوصا پولدارتر جلوه کنند . این یکی را اصلا قبول نمی کنم .

در روزنامه ها آگهی هائی را می بینید که در رابطه با کرایه ماشین بدون راننده است . بعضی از آنها مربوط به عروسی و این حرفها است . اما قسمتی از آن برای کسانی است که این ماشین کذائی را برای مواردی مثل کلاس و شخصیت و ...مزخرفاتی مثل این لازم دارند . واقعا باورکردنی نیست . ای کاش مردم به همین اندازه برای محتویات مغزشان اهمیت قائل بودند .

باری . من سه چهار سال پیش مدتی روانشناس یک کلینیک سلامتی ـ زیبائی بودم . هزینه و زمانی که مردم برای اندکی زیباتر شدن صرف می کنند باورکردنی نیست . چند کیلو لاغر شدن . چند تا لکه روی پوست . انواع عمل های بینی و ارتودنسی های دندان بگیر تا....واقعا نمی دانم انتهای این لیست کجا است !

اتفاقا امشب یکی از دوستان پیش من بود که دندان پزشک با تخصص ارتودنسی است . راجع به شخص ثالثی صحبت می کردیم که گویا لوازم ارتودنسی را چینی و کیلوئی می خرد ! می گفت به حدی کیفیت آنها افتضاح است که توی دهان زنگ می زنند ! این اقا برای هر مریض چیزی حدود به پنج الی شش هزار تومن هزینه لوازم می دهد و در عوض پنج ملیون تومان از مریض می گیرد ! می گفت حالا فرق من که برای هر بیمار پانصدهزار تومان هزینه لوازم می دهم و دو و نیم ملیون می گیرم با او چیست ؟!

برگردیم سر موضوع اصلی ٬ چیزی که اغلب مردم نمی دانند این است که موضوع با کمی تغییر در فیزیک و قیافه تفاوتی نمی کند . واقعا اندازه بینی و یا چند کیلو لاغرتر شدن تا این حد که مردم تصور می کنند مهم نیست . این ها جزئیات قیافه است . شما همینی که می بینید هستید . آنقدر تفاوتی نمی کنید . نه تا این حد که کلا تغییر کنید . اگر آدمهای اطراف خودتان را نگاه کنید متوجه می شوید که چه می گویم . گیرم مورد های خاصی هم هست که طرف تغییر کلی می کند . منتهی این افراد یک درصد بیشتر نیستند .

اگر سری به جردن یا پاساژهائی مثل نارون و سرخه بزنید می بینید که اغلب دخترها دقیقا شبیه به هم هستند . همگی دماغ های تیز و موهای بلوند و اندام تراشیده دارند . انگار همگی خواهر هم باشند ! این دقیقا همان استیلی است که باقی ملت سعی می کنند به آن برسند . نهایتا یکی به این تعداد اضافه می شود ! چه فرقی می کند ؟

چیزی که من و امثال من با آن سر و کار داریم خیل افسرده هائی است که مدتی طولانی برای رسیدن به این فیزیک تلاش کرده اند . چیزی که آنها را ناراحت می کند این است که زندگی آنها چندان تغییری نکرده است . آن عصای جادوئی که ناگهان زندگی را تغییر دهد و پر از ستاره های طلائی کند کجاست ؟

خوب . این جا دو نکته هست . اول این که مسئله انتخاب آن افراد است . یعنی بعد از عمل بینی یا ساکشن یا....هم آنها با همان آدمهائی که قبلا انتخاب می کردند یا زندگی می کردند ٬ سر و کار دارند . یعنی در محیط و اطراف آنها هیچ تغییری به وجود نیامده است . او قبلا دوست پسرش را بر اساس قیافه و وضعیت مالی انتخاب می کرد و حالا هم همینطور است . با هیچ تغییری همان انتخاب و همان آدمها را دوباره تکرار می کند .

دوم این که علاوه بر مورد بالا رفتار و سبک زندگی او هم همان است که بود . چیزی که یک نفر را در ذهن ما ماندگار می کند اندازه بینی یا سایز کمر نیست . نوع رفتار ٬ جزئیات ظریف زبان بدن به علاوه حرف زدن و مخصوصا محتوای گفتار و افکار او است . این همان نکته اصلی است . نوع نگاه کردن هم به همین ترتیب نقشی تعیین کننده دارد . شما زیبا رویان زیادی را دیده اید و فردا صبح نام طرف را فراموش کرده اید و پس فردا خود طرف را از یاد برده اید . اما آدمهائی هستند که تا ابد در ذهن شما ماندگارند و اینها همان جادوگرانی هستند که صاحب موارد بالا بوده اند .

خوب ٬ به نظر شما اینطور نیست ؟ ثابت کردن آن خیلی راحت است . مثل یک بازی است . کافی است به حرفهای طرف دقت کنید . مثل فیلمی که این بار بدون تصویر و فقط با صدای هنرپیشه ها باشد . چیزی که می شنوید مقدار زیادی حرف های احمقانه و مضحک به اضافه تعداد زیادی تپق و لکنت و من من کردن بین حرفها است . به همین ترتیب انتظار این که طرف برای ما جذاب و ماندگار باشد خیلی زیاد به نظر می رسد .

به همین دلیل من همیشه گفته ام بهتر است مردم به جای برنزه شدن یا کمی لاغر شدن و تغییر رنگ پوست به نحوه حرف زدن و اعتماد به نفس و طرز نگاه کردن خود فکر کنند . اینها خیلی مهمتر هستند . صرفا چون جلوه مادی ندارند به نظر کم اهمیت می رسند .

یک مثال دیگر ٬ من برای کاری به یک اداره می روم . آنجا یک خانم منشی هست که من می روم سراغش و از او چیزی می پرسم . مثلا اقای فلانی هست یا خیر ؟

او سریع و هیجان زده حرف می زند . صحبت ها را می جود . با دست هایش اشیا روی میز را مدام جا به جا می کند . انگار نمی داند با آن چه کار کند . کلی تلق تلوق به گوش من می رسد . در عوض برای این که به نظر خودش متشخص جلوه کند کار من را ندیده می گیرد و من مجبورم هر سئوال را سه بار بپرسم و نهایتا هم کار من راه نمی افتد . یعنی او کلی حرف زده و من هم شنیده ام . اما اغلب آنها جواب سئوالات من نیستند !

حالا همین آدم اگر با شما درد و دل کند کلی گلایه از روزگار دارد . کلی مثال دارد از مردمی که شانس دارند و من شانس ندارم و....البته کلی هم هزینه برای لباس هایش و موارد دیگری در اندام و صورت خود کرده است . اما او اصلا متوجه نیست که مسئله اینها نیستند . او اثر بدی روی دیگران می گذارد . طبیعی هم هست . با رفتاری که او دارد نباید انتظار چیز دیگری را داشت . اما او برعکس فکر می کند . چیزی که من به طور روزمره می بینم همین است .

یعنی مردمی که برعکس فکر می کنند . بداخلاق هستند ولی انتظار دارند خوب به نظر بیایند . جز مجله های درپیت چیزی نمی خوانند و انتظار دارند باهوش جلوه کنند . تنبل و کسل هستند و انتظار دارند فعال و انرژیک جلوه کنند . باور کنید آدمها خیلی موجودات جالبی هستند .....

نهایتا خلاصه می کنم . خود من جزو آدمهائی هستم که همیشه قیافه طرف برایم مهم بوده است و اصلا نمی خواهم بگویم فیزیک و تر و تمیز بودن مهم نیست یا ضد ارزش است . اصلا اینطور نیست . منتهی فراموش نکنیم که فیزیک همه ماجرا نیست . مسائل دیگری هم هست که نقشی تعیین کننده دارند . آنها را از یاد نبریم . همین .

۴۲ ــ

 

بیا خوشگلت کنم !

 

 

در پست قبلی صحبت از زیبائی و زیاده روی بعضی ها در تلاش برای این قضیه بود . بعضی از دوستان  در کامنت های خصوصی و غیره از من خواستند کمی این مطلب را باز کنم . منظور رازهای زیبائی در رفتار انسان است . بنابراین  بیائید چند کلمه راجع به این موضوع حرف بزنیم .

سوژه این  است ٬  چطور  زیباتر شویم  یا به  بیان خودمانی ٬ چطور خوشگلتر به نظر بیائیم ؟

 یادتان باشد  که قیافه و فیزیک شما هرچه هست می توانید خیلی بهتر شود و حالا برویم سر اصل مطلب :

اول از همه این که هر انسانی به طور بدیهی سعی می کند بهتر جلوه کند . این مسئله برای همه ما صدق می کند . گیرم درصد بسیار ناچیزی اینجور عمل نمی کنند و عقیده دیگری دارند . با آنها کاری نداریم و طبیعی است که هرکس هرجور دلش خواست زندگی می کند . نهایتا آنهائی که به طور شبانه روزی به آینه چسبیده اند نیز روش درستی ندارند . مخاطب من آدمهای معمولی هستند . امثال خودم و شماها .

خوب ٬ خروارها مطلب راجع به زیبائی هست . در اغلب مجلات مطالبی راجع به این موضوع خواندید . حالا من هم تجربیات خودم را خواهم گفت . بعضی از این مطالب فوت های کوزه گری است و هرجائی نمی بینید .

باری . اصلی ترین فرمول ها بر می گردد به خواستگاه طبیعی بشر . انسان هم جانوری است بین باقی جانورها ٬ بدیهی است که او هم تابع فرمول های جبری زیست شناسی و زیست محیطی است . این اصول چیزی نیستند که دیروز و پریروز رایج شده باشند . عمری به قدمت حیات بشر دارند . برای مثال چرا مردها از خانم هائی با سینه و باسن برجسته خوششان می اید ؟

پاسخ ساده است . این جور خانم ها شیر بیشتری می دهند و راحت تر زایمان می کنند ( به دلیل پهنای بیشتر استخوان لگن ) حالا چرا خانم ها از مردهای عضلانی و قد بلند بیشتر خوششان می اید ؟

باز هم پاسخ ساده ای هست . این مردها بهتر شکار می کنند و توانائی بدنی بیشتری برای پیدا کردن غذا دارند . محض اطلاع از زمانی که بشر بیشتر از مغزش برای امرار معاش استفاده می کند زمان زیادی نمی گذرد . قبلا ٬ یعنی ملیونها سال ماجرا این بود : من بدو آهو بدو ! بنابراین مردهای عضلانی بهتر شکار می کردند و حالا انتظار نداشته باشید ظرف چند قرن مردی که برای خانم ها جذاب به نظر می رسد یک  مرد نحیف کله طاس عینکی  باشد !

می خواهم بگویم انسان تا حد زیادی تابع خواستگاه های نوعی و زیستی خویش است . لاجرم باید این مسائل را دانست و رعایت کرد .

اول این که اگر خانم هستید باید یک زن باشید و اگر مرد هستید یک مرد . این نکته خیلی بدیهی و احمقانه است ؟ شاید اینطور به نظر بیاید ولی تعداد زیادی از هر دوجنس این موضوع را رعایت نمی کنند . یعنی خانم هائی که قوی بودن را با رفتار مردانه عوضی گرفته اند و اقایانی که رفتار ظریف را با رفتار زنانه قاطی می کنند . خانم هائی که سعی می کنند خشن حرف بزنند و موقع حرف زدن توی صورت طرف می روند . اقایانی که مثل دخترها حرف می زنند . این افراد از همان ابتدا بازی را باخته اند . لطفا زن یا مرد باشید . به طور کامل هم باشید !

بسیار خوب . یک تقسیم بندی کلی و عوامانه از موجودات روی زمین آنها را تبدیل به شکار و شکارچی می کند . گوسفند و گرگ . قوچ و پلنگ ٬ به طور طبیعی شکارچی ها برای انسان جذابتر هستند . شما اگر نگاه و رفتار صلحجویانه و توسری خورده یک گوسفند را داشته باشید در لیست خوش تیپ ها جائی برای شما نیست .  

بنابراین ٬ در نگاه شما باید بارقه ای از یک موجود شکارچی باشد . این نگاه یعنی چشمی که برق می زند و نوعی تمایل خفیف در پشت آن هست .نگاهی که در آن هوش هست . نگاهی زیرکانه و جذاب . 

نگاه موجودی که شکار است نگاه مضطرب .ترسو و کز کرده است . این حیوانات تمایل شدیدی به استتار ٬ پنهان شدن و فرار دارند . کسانی که در جمع کز می کنند و از تماس چشمی فرار می کنند . این بدترین نوع رفتار است . حتی جنیفرلوپز با چنین رفتاری از چشم ها می افتد .

نگاه رو به پائین . نگاه کتک خورده و هراسان است . این خیلی بد است و شما را زشت جلوه می دهد . بهترین جا برای تماس چشمی با یک نفر دیگر چشم راست او است . به چشم راست او نگاه کنید و این بهترین راه برای زیبا جلوه دادن چشم های شما است .

نگاه شکارچی قدرت دارد و از اعتماد به نفس حکایت می کند . فرمول ساده ای برای آن این است . به یک چیز خوب فکر کنید . خاطره ای از یک موفقیت ٬ قبول شدن در یک ازمون . این موضوع باید فقط در نگاه شما باشد و صورت شما را تبدیل به کسی که با لبخند احمقانه ای به سقف خیره شده نباشد .نگاه درست یعنی چشمانی که می خندند و اعتماد به نفس دارند .

دیگر ویژگی شکارچی تسلط است . تسلط به محیط . این یعنی اعتمادی که به خودتان دارید . شما همین را به دیگران انتقال می دهید . منظورم تصوری است که از خودتان دارید . باید حس یک برنده را داشته باشید و اگر حس یک بازنده را داشته باشید به سرعت نور آن را به طرف منتقل خواهید کرد .

هنگام یک مکالمه سعی کنید ابتکار عمل را شما داشته باشید و خطوط اصلی را شما معین کنید . منتهی این کار باید ظریف و هوشمندانه باشد وگرنه نتیجه عکس می دهد . در یک کلام مردم از قدرت خوششان می اید و صد البته صداقت است که باعث  می شود قوی جلوه کنید . هرچه بیشتر دروغ بگوئید و لاف بزنید در چشم مردم  ضعیف تر جلوه می کنید .

شما توی آینه چه چیز را می بینید ؟ خودتان را ؟ خوب این یک امر بدیهی است . منتهی من شک دارم بتوانید درست نگاه کنید . اغلب مردم خودشان را درست نمی بینند . آنها بیشتر به نقطه قوت های صورت خودشان یا به چشمان خود خیره می شوند . این غلط است . فرمولی ساده برای غلبه به این ضعف هست . نگاه خود را به پشت تصویر توی آینه معطوف کنید . سعی کنید کل را ببینید و نه جزئی از صورت  را . اینجوری دید درستی از فیزیک خود ندارید .

لطفا درست لباس بپوشید . این را از نظر دوستان خود می توانید بفهمید . یعنی آن لباسی که به شما می اید .

هنگام غذا خوردن . ای داد بیداد . واقعا خیلی ها بلد نیستند درست غذا بخورند . بعضی چنان سرو صدائی راه می اندازند که من یکی هوس می کنم بسقاب را توی صورتشان بکویم !

توی خیابان و مترو وقتی مردم را می بینم تعجب می کنم . درصد بالای کسانی که لباس مارک دار می پوشند ولی بلد نیستند درست راه بروند یا بایستند .

لطفا قوز نکنید . ستون فقرات را صاف کنید . همین نکته  سریعترین راه برای زیباتر شدن است . باز تاکید می کنم خیلی ها درست ایستادن را بلد نیستند . کمر صاف و سر بالا . به مردم جلوی ویترین مغازه ها نگاه کنید .  بد می ایستند و شانه ها چنان افتاده است که انگاز زیر دنیا هستند . این جور ایستادن به دیگران تصویری از یک آدم بازنده می دهد .

 درست بنشینید . به صندلی تکیه بدهید . خم نشوید . به جلو خم نشوید . مثل مجسمه هم شق و رق و عصا قورت داده نباشید .

پشت فرمان . وحشتناک است . درصد بالائی خودشان را روی فرمان می اندازند . مثل راننده های تاکسی بار ! لطفا به پشتی صندلی تکیه بدهید و صندلی را خیلی عقب یا جلو نبرید . بعضی از پسرها عادت دارند با یک دست فرمان را از کنار بگیرند و به طور مورب روی آن خم شوند . انگار طرف مشغول تیراندازی با تیرو کمان است و نه رانندگی !  اگر روی فرمان قوز می کنید برای اصلاح آن بد نیست در ابتدا فرمان را از پائین بگیرید . اینجوری خود به خود درست خواهید نشست .

راه رفتن . من انتظار ندارم مثل مانکن های فشن تی وی راه بروید . ولی نگاه کنید به پنجه های پای خودتان . اغلب مردم پنجه ها را به بیرون خم می کنند . مثل اردک . لطفا لطفا لطفا پنجه های پا موازی باشد . اوایل کمی سخت است اما بعدا عادت خواهید کرد .

حرکات اضافی و بلند دست موقع راه رفتن هم زیاد است . آرنج هائی که از بدن زیادی فاصله دارند . بدترین حالت است . شما را بدهیکل جلوه می دهد .

گردن . لطفا سر صاف باشد .

بوی بد ٬ در اقایان زیادتر است . مخصوصا تابستان . یک اسپری خوش بو کننده نه قیمت زیادی دارد و نه جای زیادی در کیف شما اشغال می کند . توی مترو بعضی ها چنان بوئی می دهند که انگار یک سطل زباله در اغوش گرفته اند . برای کسانی که مثل خودم سیگاری هستند مسواک کردن چند بار در روز یک وظیفه است . وگرنه بو می دهید عزیزان من .

صحبت کردن ٬ مهم است . بسیار هم مهم است . خوب و شمرده حرف بزنید . اگر بد حرف می زنید تمرین کنید . بهترین راه این است که صدای خود را ضبط کنید و به آن گوش دهید . اصلاح آن  یک ماه بیشتر زمان نمی برد و در عوض یک عمر بهتر خواهید بود . اگر خجالتی هستید و در برابر غریبه ها هول می شوید برای شروع بهتر است آنها را در ذهن خود عوض کنید . یعنی فرض کنید این پسر برادر شما است و یا آن دختر خواهر شما است . در عین حال همانجور که در بالا گفتم موقع حرف زدن به چیزهای خوب فکر کنید .

تماس چشمی و حرکات بدن موقع حرف زدن . جلوی آینه حرف بزنید یا بهتر این است  از یک دوست صمیمی بخواهید راجع به این موضوع نظر بدهد . برای تمرین کردن خوب است از فروشنده های مغازه شروع کنید . هر خریدی که از سوپر دریانی سر کوچه می کنید می تواند یک تمرین باشد .

یکی دو نکته در مورد تماس با جنس مخالف ٬ چه دوست پسر و چه همسر . بدترین راهی که اغلب مردم انتخاب می کنند رفتار مادرانه است . مثل یک مادر عمل می کنند . نگرانی ها و توجهاتی که به جنس مخالف خود دارند مثل یک مادر یا یک پدر است . این لطمه وحشتناکی به رابطه شما می زند و قسمت اعظم این موضوع بر می گردد به جاذبه جنسی شما و آن را نابود می کند . به زبان ساده وقتی طرف  به جذابیت جنسی شما فکر می کند احساس گناه می کند و شما تبدیل به یک تابوی جانانه می شوید . درصد بسیار زیادی از روابط زناشوئی به همین دلیل از هم پاشیده می شوند . مخصوصا در دراز مدت این موضوع  ردخور ندارد .

بعضی از خانم ها عشوه گری زنانه و چیزهائی از این قبیل را با بی عفتی اشتباه می گیرند و تصور می کنند هرچه خشک تر و یخ تر باشند عفیف تر به نظر می ایند ! این معرکه است ! از همین حالا در لیست طلاق هستید و یا دوست پسرتان شما را ترک می کند .

نق زدن و از مشکلات حرف زدن . چیزی که اغلب پسر و دخترها در قرارها رعایت نمی کنند همین است . خوب البته دوست شما سعی می کند به دقت گوش کند و به شما کمک کند . منتهی بعد از مدتی نام شما در ذهن او مترادف با مشکل و گلایه و مسائل منفی خواهد شد .

بسیاری از دخترها و پسرها از این شکایت دارند که در خیابان یا هرجای دیگری مورد توجه نیستند . درصد بالائی از این عزیزان انقدر اخمو و عصبانی هستند که کسی جرات ندارد به انها نزدیک شود . لطفا دقت کنید جدی بودن به معنای عصبانیت نیست ! خیلی ها فکر می کنند نگاه آنها در خیابان همان نگاهی است که در اینه به خود دارند . نه اصلا اینطور نیست . نگاهی که در اینه دارید خیلی دوستانه تر و ملایم تر است . سعی کنید میمیک صورت خود را اصلاح کنید . شاید بیش از حد خشک است . اگر از یک نفر خوشتان می اید آن را در نگاه خود نشان دهید و با عصبانیت و خشونت به او نگاه نکنید . به نظر عجیب است اما خیلی ها این کار را انجام می دهند .

شما باید شاداب و جذاب  جلوه کنید . ممکن است اینجوری نباشید ولی لطفا سعی کنید همینطور  به  نظر بیائید .  مردم به چشمان  خود بیشتر از هرچیزی اعتماد دارند . مثلی قدیمی هست که خیلی هم درست است : احساس زیبائی نصف زیبائی است !

بسیار خوب ٬ همین ها کافی است . موارد بالا همگی کاربردی و عملی هستند .ممکن است بعضی ها مخالف باشند ولی من با خیلی از خانم ها این موارد را کار کرده ام  و اغلب آنها در انتها راضی و خوشحال بوده اند  . مواردی که در این پست نوشتم همه قضیه نیست و صدالبته نمی شود همه را نوشت و لیست کرد . قطعا تمرین با سوژه خیلی بهتر و سریعتر است . منتهی اصل قضیه  در تئوری  همین است که در این پست خواندید .

  این نکات به طور رایگان تقدیم به شما شد ! لطفا دقت کنید که هر چیزی نیاز به تکرار و تمرین و زمان دارد و به دلیل اینرسی ذهن بشر صرف خواستن کافی نیست .  بنابراین وقت و انرژی  بگذارید تا تغییر کنید .

 

۴۳ ــ

 

روان کاوی . مشاوره و درمان بالینی .

 

 

چند وقت پیش به این فکر افتادم که کار بالینی را از طریق این وبلاگ شروع کنم . در تمام مدت این مدتی که وبلاگ می نویسم . فکر می کنم نزدیک به پنج سال باشد . گاهی وسوسه شدم که این کار را بکنم و بعد به دلایلی منصرف شدم . گیرم در زمینه های درمان بالینی گاهی  پیش آمده که در خدمت بعضی از دوستان وبلاگستان باشم . منتهی  هیچ وقت    کسی خبردار نشده  است  و  البته این روال عادی کار ما است .

باری . دوستان بسیاری هم هستند که تقاضای مشاوره از طریق ای میل دارند . متاسفانه هیچ وقت این کار توصیه نمی شود و من بارها تکرار کرده ام تمام مشاوره های تلفنی و ای میل و آن لاین و....همگی غیر علمی هستند و به حدی خطای این کار بالا است که بهتر است عطایش را به لقایش ببخشیم . مثل این است که شما از یک دندان پزشک بخواهید دندان شما را از طریق ای میل بکشد یا چیزی شبیه به این .

به هرحال این بار تصمیم گرفتم سیستم مشاوره حضوری یا همان کار عادی بالینی و درمان روان شناسی  را از طریق این وبلاگ فعال کنم و  توضیح این قضیه در پاراگراف های زیر است :

ــ دوستانی که درگیر مسائلی مانند افسردگی ٬ اضطراب ٬ وسواس ٬ اعتیاد ٬ انواع ترس های مرضی ٬ مشکلات شخصیتی مانند خجالتی بودن بیش از حد ٬ عدم اعتماد به نفس و...مسائلی از  قبیل مشکلات تربیتی و عاطفی با فرزندان ٬ مشکلات زناشوئی و بحران هائی مانند طلاق و یا انتخاب همسر ٬ مشکلات مختلف با جنس مخالف به اضافه مسائل درسی و عدم تمرکز و...به طور خلاصه هرچه در لیست کاری روان شناسی بالینی هست ٬ می توانند از خدمات ارائه شده استفاده کنند . راستی چیزی که در پست قبل خواندید نیز به این لیست اضافه کنید .

ــ روان شناسانی که برطبق مکتب فروید ـ لکان عمل می کنند معتقدند پذیرش مراجعان و یا بیماران در کلینیک های روان شناسی به دلایل مختلف اشتباه است و سیستم کلینیک یا مطب به خودی خود افراد را دچار مشکلات مختلف می کند . آنها معتقدند بهترین جا برای درمان یا مشاوره محلی به غیر از کلینیک است . هرچه  از زمانی که به طور عملی و حرفه ای درگیر روان شناسی بالینی شده ام می گذرد بیشتر به این اصل ایمان می آورم . تصمیم بر آن است که این بار یک تفاوتی با سیستم کلینیکی ایجاد شود و بر همین اساس محل برگذاری جلسات مشاوره در منزل شما یا همینجا ٬ یعنی منزل خودم ( قلهک ـ قیطریه )  خواهد بود . در ادامه توضیحات بیشتری درباره این مسئله خواهید خواند .

ــ برای خانم ها مخصوصا که بنا به هر دلیلی ممکن است درگیر عدم اعتماد باشند وجود یک نفر همراه  در جلسه اول توصیه می شود  . این مسئله به هیچ وجه اجباری نیست و صرفا برای راحتی شما است . همراه می تواند یک دوست یا کسی مثل یکی از والدین یا فردی از افراد خانواده باشد . اگر هم ترجیح می دهید تنها باشید باز مسئله ای نیست و شما می توانید یکی از این دو حالت را انتخاب کنید .

ــ مشکلات زناشوئی و مسائلی از این دست بهتر است به طریقه زوج درمانی باشد . یعنی خیلی بهتر است اگر همراه با همسر خود تشریف بیاورید .

ــ اگر  با دوست پسر یا دوست دخترتان یا نامزد و...مشکل دارید و قادر نیستید تصمیم برای جدائی یا ادامه یک رابطه بگیرید می توانید به ما مراجعه کنید . بد نیست بدانید حل این مشکلات در چند جلسه امکان پذیر است و شما را در برابر پیامدهای یک تصمیم خطا حفظ می کند .

ــ جلسات می تواند در منزل شما برگزار شود . منتهی مبلغی به عنوان  ایاب و ذهاب به هزینه جلسات اضافه می شود .

ــ می توانید  به همراه دوستی که مشکلی مشابه شما ( لزوما نباید دقیقا یک مشکل را داشته باشید ) دارد تشریف بیاورید و جلسه را به صورت گروه درمانی برگزار کنیم . بدین ترتیب جلسات انرژی و سرعت بیشتری دارد و صد البته از لحاظ هزینه هم به نفع شما خواهد بود .

ــ هزینه هر جلسه در اینجا مبلغ بیست هزارتومان خواهد بود که در هر جلسه دریافت می شود . اگر محل جلسات در منزل شما باشد پنج هزارتومان به این مبلغ اضافه می شود . جلسات گروهی دونفره سی  و سه نفره سی و پنج  هزار تومان خواهد بود و به همین ترتیب چهارنفره چهل هزارتومان می شود . اگر تا به حال به کلینیک های روان شناسی مراجعه کرده باشید می دانید که مبلغ پیشنهادی خیلی کمتر است و بد نیست بدانید این مبلغ حتی نصف نرخ عادی من در کلینیک نیست .

ــ مدت زمان جلسات یک ساعت و ربع است که در شرایطی ممکن است بنا به صلاحدید بیشتر هم باشد .

ــ  شما به چند جلسه نیاز دارید ؟ اینجا نمی شود هیچ حدسی زد . من عموما بین پنج الی ده جلسه ( هر هفته و در شرایط خاص هفته ای دوجلسه ) را پیش بینی می کنم .

ــ روال کاری ما روان شناسی بالینی است و برخلاف سیستم روان پزشکی هیچ گونه داروئی به شما داده نمی شود . جلسات ما براساس مکتب روان کاوی خواهد بود و ضمن پوزش از رک گوئی می توانم به شما اطمینان بدهم کیفیت و اثربخشی بی نظیری خواهید دید .

ــ بهترین مراجعان ٬ برای من ٬ دوستانی هستند که قبلا بارها به همکاران من مراجعه کرده اند و نتیجه ای نگرفته اند .

ــ روان کاوی به معنای درد و دل کردن شما و نهایتا  چند توصیه از طرف من نیست . جریانی است که روال ذهنی شما را تغییر می دهد و ذهن شما را از مشکلات و مسائل مختلف پاک می کند . نه به معنی فراموشی . بلکه به معنی حل یک تناقض یا آن چیزی که ما به آن کمپلکس می گوئیم .

ــ بدیهی است که کلیه اصول حرفه ای روان شناسی بالینی در جلسات ما رعایت خواهد شد . اگر با مسائلی مثل رازداری و.....درگیری دارید می توانید مطمئن باشید که تحت هیچ شرایطی مشکلی نخواهید داشت . اصولا حتی نام شما نیز محرمانه است و هیچ کسی نمی تواند یک درمانگر را به افشای این مسائل وادار کند .

ــ در روان شناسی بالینی مبحثی هست به نام مقاومت ٬ این قضیه به معنای تمام اعمالی است که فرد انجام می دهد تا به روان شناس مراجعه نکند و یا در صورت مراجعه جلسات را نیمه تمام رها کند . ناتمام ماندن جلسات مشکل من است و قطعا راه هائی برای جلوگیری از آن وجود دارد . منتهی مقاومت ابتدائی ٬ یعنی زندگی و سازگاری با یک مشکل  به شما مربوط است . اکیدا توصیه می شود بیخود زندگی را برای خود سخت نکنید و اگر چیزی شما را آزار می دهد  به من یا یکی از همکاران مراجعه کنید . هزینه و زمانی  که شما صرف این کار می کنید در برابر نتیجه ای که می گیرید هیچ نیست و در شرایطی که مردم ما برای مسئله ای مثل تدریس خصوصی یا حتی یک مهمانی خانوادگی مبلغ خیلی بیشتری هزینه می کنند صحبت از وقت و هزینه مشاوره مضحک به نظر می رسد .

 

در آخر از وقتی که صرف خواندن این مطالب کردید سپاسگذارم . دوستانی که علاقمند به درمان و مشاوره هستند می توانند کامنت خصوصی بگذارند و صد البته یک شماره تلفن هم بگذارید تا بتوانیم با شما تماس بگیریم .

پی نوشت : بعضی از دوستان فقط یک ای میل ذکر کرده اند و منتظر تماس هستند . لطفا توجه داشته باشید با توجه به سرعت کم اینترنت و گرفتاری زیاد من نمی توانم به این صورت جواب بدهم . برای تعیین وقت نوشتن یک شماره  تلفن کفایت می کند و متاسفانه راه های دیگر برای من امکان پذیر نخواهد بود . 

پی نوشت : فعلا  ظرفیت تکمیل شده است . در صورتی که بعدا جای خالی پیدا شود به شما اطلاع خواهم داد . مرسی

 

ارشیو 31

 

۳۵ ــ

 

آدم این جا تنهاست..

 

 من بینوا بندگلکی مطیع و سر براه نبودم

و راه بهشت مینوی من

 بز روی طوع و خاکساری نبود...

 

چند وقت پیش داشتم با یکی حرف می زدم . تلفنی . وسط صحبت یاد ماجرائی افتادم و خندیدم . به او برخورد و شروع کرد به پندهای اخلاقی که تمسخر دیگران کار بدی است و ...

گفتم من به تو نمی خندیدم . به یاد فلان ماجرا افتادم و برایش تعریف کردم . قبول نکرد . گفتم اگر رنجیدی من معذرت می خواهم . باور کن ابدا نمی خواستم مسخره ات کنم . باز فایده ای نداشت . مدام تکرار می کرد که مگر تو کی هستی و چه کاره ای و... زمینه صحبت  را کشید به روان شناسی و این که تو فقط یک فوق لیسانس هستی و پدر من دکترا دارد و استاد دانشگاه است و کلی هم کتاب نوشته ولی نصف تو ادعا ندارد و...

و بعد مدام تکرار این جمله : مگه تو کی هستی ؟

اول از همه این که پدر ایشان احترامش واجب است . احترام که هیچ . دستشان را می بوسم . استاد  هستند و کلی شاگرد تربیت کرده اند . ارزش چنین آدمهائی بیش از این حرفها است و این موضوع ربطی به بحث ما نداشت .

و موضوع اصلی که مدام تکرار می کرد : مگه تو کی هستی ؟

من کی هستم ؟ امروز داشتم به همین موضوع فکر می کردم .

 جواب چنین سئوالی را می شود در یک جمله داد . من سهیل فلانی هستم به شماره شناسنامه فلان و متولد فلان و ساکن فلان خیابان و ...

اما نه . اینها که فایده ای ندارد ...

 من آن شب  خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم . دیگر هم به تلفن ها و اس ام اس های آن خانم جواب ندادم . من برای دوستانم حرمت قائلم . برای همین اجازه نمی دهم کسان دیگری به نام دوست و...در حریم من وارد شوند .

 شاید قبلا حال و حوصله این چیزها را داشتم . الان دیگر نه . نفسم نمی کشد . توانم را برای کارهای مهمتری لازم دارم .

من معذرت و این حرفها را نمی پذیرم . بحث لج بازی نیست . کسانی که من را می شناسند خوب می دانند آدم متکبری نیستم . همینجا با خیلی ها شوخی کرده ام و ظرفیت من را می دانید . این چیزها به ندرت من را ناراحت می کند .

در این مدت کلی اس ام اس داشتم که دلم برایت تنگ شده و چقدر تو خوب بودی و....

برای من جالب است که اگر من اینجور هستم دیگر آن توهین های آن شب چه بود و اگر آن حرفها درست بود دیگر چرا دلت برای من تنگ شده است ؟

 برگردیم سر موضوع اصلی ٬ من کی هستم ؟

من خودم هستم . خودم بوده ام . خودم خواهم بود . همه عمر از تقلید بیزار بوده ام . همه عمر نخواستم از دیگران تقلید کنم .می خواستم مثل خودم بخندم یا گریه کنم . مثل خودم راه بروم . ماجرا ها داشته ام . زندگی کرده ام . وگاهی برایم  سخت بوده است . خیلی سخت بوده است . من سال سگ و گرگ و شغال داشته ام . توهین و تحقیر شده ام .

چیزهائی به دست آورده ام . بودند کسانی که من را دوست داشته اند . هستند کسانی که دوستم دارند . من افتخاراتی داشته ام . هرچند که قبلا برای شما گفتم . به زخم و جراحت قلب و روح آدمی جایزه نمی دهند .

من عاشق بوده ام .وحشی و گرسنه و تند . عاشق زیباترین دختر جهان . هم چنان که شازده کوچولو گفت : گل من با دیگران فرق دارد ...

یک بار نیمه های شب در کوچه ها راه می رفتم . انقدر راه رفتم که دیگر اشک در چشمانم نماند . مطمئنم آن شب اندوهگین ترین آدم دنیا بودم . از این افتخارات زیاد دارم . تاریکی و سرما . خورشید و گرما داشته ام . بوسه های داغ..

روزهای خوب داشته ام . حرفهای خوب شنیده ام . زمانی بوده که شادترین آدم دنیا بوده ام . از این لحظات زیاد خواهم داشت . هیچ شکی ندارم . هیچ وقت نا امید نبوده ام. بلدم چطور دلداری بدهم . استاد تسکین دادنم . چه خودم و چه دیگران...

استاد سرنوشتم . تقدیر و زمانه و اجبار . همه زندگی ام را خودم بافته ام . سالیان سال و بار گران . چند تائی  موی سفید دارم . پاداش سالیان سالی که بر من بی رحمانه گذشته است . نفسم از حقارت روزها می گرفت . سال گرگ و سگ و شغال .

 بیراهه ها رفته ام . گاهی به مکر خدا و گاهی به حیله شیطان . مدتهاست که هیچ کدام را باور ندارم . به انسان معتقدم و فقط به او ایمان دارم .

 کتاب را دوست دارم . افسانه ها  بلدم . افسون و جادو . کلی شعر بلدم . غزل و چارپاره و مثنوی . مولانا و حافظ و خیام .

 حالا توئی که آن شب مدام می پرسیدی مگه تو کی هستی ؟ خانم محترم . این چند سطر را برایت نوشتم . تا بگویم من قهرمان زندگی خودم بوده ام . گیرم دن کیشوت وار و پر از خواب و خیال . اما خوشبختانه داور زندگی من شما نیستید . در واقع  آدمها نمی توانند درست قضاوت کنند .اما هرکسی قهرمان افسانه خودش است . این را از من داشته باشید .

  سهراب می گفت آدم اینجا تنها است .

 

۳۶ ــ

 

یک الی پنج

 

 

 

یک ) ما از سالها پیش توی گاراژ خونه جمع می شدیم . بین داراباد و کاشانک ٬ با موتور ماشین ور می رفتیم . این دفعه موتور یک رنو روی پایه بود . من رفته بودم بابک رو ببینم ٬ قلم دست اون بود و من با چکش می کوبیدم تا روی بدنه موتور علامت بگذاریم . در گاراژ نیمه باز بود . من از لای در دیدم  یک زن و مرد از کوچه رد می شوند . به بابک گفتم این دختره شیرین نیست ؟ سرش رو بلند کرد و نیم نگاهی انداخت ٬ سرش رو انداخت پائین و گفت ولش کن ٬

گفتم  باور کردنی نیست بعد از این همه سال و این همه ماجرا که شما دوتا داشتید ؟

گفت مواظب باش اون چکش لامصبو روی دست من نکوبی...

همش همین بود ؟

دو ) به نظرم بهترین داستان ها رو خانم های خانه دار می نویسند . من الان یک هفته است دنبال یک سوژه هستم و هیچی گیر نمیارم . بدبختی این که همین پس فردا باید توی کلاس بخونم . خلاصه این که خانم های خانه دار اشپزی رو خوب بلدن ٬ نوشتن داستان کوتاه دقیقا مثل آشپزی است . سوژه هم که برای این ها مثل نقل و نبات فراوان است . منظورم مردهای بدجنس و بی شعوری است که همیشه سوژه داستان های کوتاه است و این جماعت هم از این لحاظ جنسشان جور است . بعدش می ماند تکنیک و ساختار ٬ اتفاقا از این لحاظ هم اوضاع عالی است . خوب هم همدیگر رو نقد می کنند . داستان را برای هم می خوانند . بعدش : ای وای اکرم خانم  خدا مرگم بده این داستانم اصلا فضا و رنگ نداره !

بعدش یک مشت فضا و رنگ می ریزن توی داستان . مثل موقعی که زرد چوبه توی غذا می ریزن ٬ کافیه در کابینت رو باز کنند و از یک شیشه یک قاشق چایخوری زرد چوبه بریزن توی داستان لامصبشون...

سه ) بدجوری درگیرم . درگیر یک چیز خیلی بد ٬ بدبختی اینه که نمی تونم توی این وبلاگ حتی یک کلمه از این کابوس لعنتی بنویسم . صرفا چون کسانی که نباید این وبلاگ را می خوانند . بعد وقتی کسی بپرسد  کی به شما این قضیه رو گفت جواب آنها معلوم است ٬ توی وبلاگ سهیل خوندیم ...

چهار ) از این گلایه های مضحک تو و صد البته جواب من میشه یک شوی درپیت حسابی ساخت . فقط کافی است یکی دوتا ماشین خفن گیر بیاریم که توی کلیپ از نون شب واجب تره ٬ اصلا همین جیپ خودم  خوبه . تو هم برو واسه خودت یک ماشین گیر بیار ..

اول کلیپ هم بهتره اینجوری باشه : تو داری دفترچه خاطراتت رو ورق می زنی . بعدش تازه یادت میفته تو یک زمانی یک دوست پسری به نام من داشتی ! بعدش بدو بدو میائی اینجا و هی گیر میدی که چرا این مدت این رو نوشتم یا اون رو نوشتم ٬ فکر می کنم این سناریو برای نمایش دادن در کانال پی ام سی هیچی کم نداشته باشد .

پنجم ) شبها می دوم . نیم ساعت یا گاهی سه ریع . یک روش خیلی اساسی هست که می تواند عرق شما را حسابی دربیاورد . این که آخرش مثلا یک دقیقه نرم می دوید . بعد استارت می زنید و با آخرین قوا چند دقیقه خیلی سریع می دوید . بعدش دوباره نرم و دوباره استارت  . پدر آدم را در می اورد . برای نتیجه بهتر باید یک چیزهائی توی ذهنتان باشد که برای استارت زدن انگیزه بدهد . چیزهای بد که باید با آخرین قوا از دستشان فرار کرد . من از این چیزها خیلی زیاد دارم . تو چی داری؟

 

۳۷ ــ

ماه پاره پاره در آسمان

  

شبی شکسته بود و یار با باد می رفت...

 

 

  دلم برایت تنگ شده است ٬ توئی که درسفری...

ــ  یک روز غروب ٬ در خانه تو نیمه خواب و بیدار ٬ اندوه و بغض و شاید اشک هم بود . یادم نیست . صدای تمرین تو ٬ به عمد بین نت ها فاصله می انداختی ٬ کند و ارام ٬ یک بار هم ٬ یعنی تنها باری که جلوی من گریه ات گرفت ٬ بغلت کردم و نپرسیدم که چرا ٬ احمقانه ترین سئوال دنیا همین است نه ؟ ٬ می لرزیدی ٬ هر دو ساکت بودیم و سکوت مانند فرفره چوبی کوچکی می چرخید .

ــ  همیشه بعد از چند اتفاق بد نوبت چیزهای خوب است . نمی شود که همیشه در بر روی پاشنه نامرادی ها بچرخد . به همین دلیل من منتظر تو بودم . هر فنجان قهوه علامتی از آمدن تو داشت . حالا که تو هستی نیازی به دیدن فنجان ها نیست . تا حالا  دیدی  جلوی تو  ته فنجان خالی ام  را  نگاه کنم ؟

ـ اولین باری که دیدمت ٬ در بین گفتگوها و بحث های آن مهمانی کوچک ٬ نوعی تمایل در ته چشمانت  بود . یا شاید من اینجور حس کردم و غلط بود . به هرحال پیش خودم فکر کردم  احتمالا نوعی بازی است . دلت خواسته سر به سر من بگذاری و از دیدن سردرگمی ام بخندی . بابت این تصور نابجا من را ببخش و همچنین برای خیلی چیزهای دیگر که در اینده خواهی دید . کمی خسته ام .

ـ آن شب جلوی در خانه ات ٬ قبل از پیاده شدن گفتی بفرمائید بالا یک لیوان چائی و این حرفها ٬ به زور جلوی خودم را گرفتم و گفتم مزاحم نمی شوم .ای کاش به جای این ادب و آداب معاشرت می آمدم بالا و اینطوری همه چیز یک ماه زودتر شروع می شد..

یا بهتر بود همانجا توی ماشین به زور می بوسیدمت و بعد جوری که بترسی . با تهدید می گفتم : از همین لحظه به بعد باید من را دوست داشته باشی . خیلی زیاد...باید باید باید ..

ــ عصری رفته بودم به یک قنادی ٬ هزار جور شکلات داشت . خوشگل توی سبدهای بزرگ چوبی . زنگ زدم بپرسم کدام شکلات طعم تو را دارد ؟ اما صدای لوس و بیمزه آن خانم را شنیدم که می گفت مشترک مورد نظردر دسترس نیست . لطفا در دسترس باش مشترک عزیز من ! همیشه در دسترس باش . حداقل بتوانم صدایت را بشنوم .

ــ برخلاف رسمی که در جامعه ما هست . یعنی تفاخر و یک کلاغ چهل کلاغی که مردم در مورد توانائی های خودشان می کنند . این توئی که به ندرت از خودت حرف می زنی ٬ گاهی چیزی از دهنت می پرد و من اغلب جا می خورم ٬ دفعه آخر که چیزی از خودت گفتی ٬ نمی دانم یادت هست یا نه ؟ ولی من چنان تعجب کردم که تو انگار کار بدی کرده باشی . سایه نوعی شرمندگی از چهره ات گذشت . این جور موقع ها آدم دوست دارد طوری بغلت کند که دردت بیاید . این را می دانستی ؟

ــ حسی که در بالا گفتم ٬ یکی دو روز پیش که آن بچه گربه ها را لای باغچه پارک کشف کردی و یک لحظه همه چیز از یادت رفت و شادی دیوانه وار  . هیجان زدگی ات ٬ آن دخترکوچولوئی که در وجودت هست و این جور مواقع ظاهر می شود ٬ صدایت ٬ چشمانت ٬ نگاه تو و ستاره های براقی که در مردمک های تو هست...

ــ یک تصنیف  به زبان ترکی ٬ ترجمه اش می شود : بهار کوتاه است معشوق زیبای من ٬ بهار کوتاه است ٬ ثانیه ها را دریاب...

ــ  گاهی آدم احساس می کند ٬ خیلی چیزها که مردم با آب و تاب می گویند و به آن ایمان دارند ٬ همگی حرف مفت است .  بی معنی و چرند ٬ به شرطی که کسی را خیلی دوست داشته باشی ٬ بهار کوتاه است ٬ ثانیه ها را دریاب...

ــ  هیچ وقت قفس نبوده ام ٬ نه دیوار و نه زنجیر و نه حصار ٬ تا به حال پرنده ای را پرواز داده ای ؟ گنجشکی  لای انگشتانت می لرزد . گنجشکی که پرهایش جوان است .بعد  تو دست هایت را باز می کنی و  صدای پرپر زدن و دور شدنش ٬بهار کوتاه است ٬ ثانیه ها را دریاب...

ــ تو را برای پائیز آینده ٬ پائیزهای آینده لازم دارم ٬ به تو گفته بودم از غروب های پائیز ٬ هنگام اذان متنفرم ....

ــ در این دوران غریب ٬  مسنجر و گوگل و تکنولوژی ٬ تنور گرم انتخابات ٬ ترافیک و مهندسی ژنتیک ٬ عجیب است که هنوز آدمها می توانند عاشق باشند و انتظار بکشند . انسان چه موجود مضحکی است . از این حرفها گذشته ٬ دلم برایت تنگ شده است .

ماه پاره پاره در آسمان ٬ از خانه من می گریخت .

ــ دیشب رویائی عجیبی دیدم ٬ تو را می دیدم که می روی و من به دنبالت می دوم و صدایت می زنم  : خانم کفشات ٬ خانم روسری ات

لطفا این همه فراموشکار نباش ٬ یادت باشد  وقتی  می روی من نگران آمدنت هستم . بیا فرض کنیم تعبیر خواب من همین است .

ــ  بهار کوتاه است معشوق زیبای من ٬ بهار کوتاه است ٬ ثانیه ها را دریاب...

 

ارشیو 30

 

۳۰ ــ

خط های تیره ....

 

چندی پیش جائی بودم و خانمی حرف می زد . توی یکی از جملاتش گفت این کارها مال مردهای خیابانی است . تا به حال این کلمه را نشنیده بودم . می خواستم بگویم مثل من...

ـــ  با رضا ٬ یکی از همکارها ایستاده بودیم دم در کلینیک و سیگار می کشیدیم . هفته ای یک جلسه در آنجا گروه درمانی داریم . زن و شوهری داشتند می رفتند تو . خانمه برگشت گفت اقای فلانی من از شما یک بت ساخته بودم و امروز که این سیگار رو دست شما دیدم این بت شکست !  

 دچار یکی از این خنده های هیستریک شدم که هیچ وقت نمی توانی جلویش را بگیری .

 

 

ـــ ساعت دو  نصفه شب . بالاتر از پل محمودیه توی خیابان ولیعصر . یک گلف سورمه ای که یک داف پشتش نشسته بود داشت می رفت و پنج شش تا سمند و پرشیا و پژو هم دنبالش بودند . دافه محل هیچ کس نگذاشت . یک سمند بود که پشتش را شبیه بی ام و درست کرده بود . او به دافه شماره داد و هر دو شروع کردند با موبایل با هم صحبت کردن و ارام می رفتند . بقیه ماشین ها هم بی خیال شدند و راهشان را کشیدند و رفتند . من رفتم سمت راست گلف و بوق زدم . دافه با دستش اشاره کرد که یعنی مزاحم نشو . دوباره بوق زدم . برگشت نگاه کرد . گفتم خره اون سمنده !

برگشت دقیقتر به سمند نگاه کرد و بعد بلافاصله موبایل را قطع کرد و انداخت روی صندلی بغل . بیچاره سمنده نفهمید از کجا خورده !

به نظرم حقش بود ! این که سمند را تبدیل به بی ام و بکنید و داف های معصوم را گول بزنید چندان  با قواعد بازی جوانمردانه سازگار نیست !

ــــ تولد مهرداد دوست پسر سحر بود . همه مست و پاتیل بودند . داشتم به سحر تعریف می کردم که دیشب خانمی پیش من بود و فلان حرف را زد . می گفت لابد ج..بوده !  با تعجب گفتم از کجا چنین حدسی به ذهنت خطور کرد ؟

 گفت بعد از هشت نه سال دوستی مطمئنم اگر دوست دخترت بود قبلش به من گفته بودی و من خبر داشتم ! بعد گفت باید اون پتیاره رو با خودت می آوردی !

همه ملت مثل سگ داشتند می خندیدند . من هم رویم نشد بگویم اون خانمه عمه ام بود که با حس نیت یک جعبه قطاب آورده بود برای تبریک خانه ام !

ـــ  یک زن و شوهری جزو گروه هستند . مرد طاس و قد کوتاه و خانمش هم بی نهایت ضعیف و توسری خور . هر کلمه ای که از دهن ما بیرون می اید مردک بر می گردد و حق به جانب به زنه می گوید:  بفرما ! دیدی خانم ؟ یکی از این روزها وقتی برگشت طرف زنش چنان پس گردنی بهش می زنم که مغزش بیاید پشت دندان هایش مرتیکه....

مطمئنم بعدا توی خانه مدام سمینارهائی برپا می شود که مردک سخنران است و برای بقیه شرح می دهد که  خانمش چه عیب هائی دارد و...

 

 

 ـــ این همکار ما نصف جلسه راجع به شرایط بهینه خانواده حرف می زند . اصلا به درد کار بالینی نمی خورد . بیشتر به معلم ها و استادها شبیه است . آن روز می گفت که ۳ک۳ اگر سالم نباشد خیلی ضرر دارد ! بعد شرایط ۳ک۳ سالم را پای وایت برد نوشت . هشت تا شرط بود که اصولا سه تا از آنها جزو شرایط سیاسی و اجتماعی بود و هیچ ربطی به زوج های بیچاره نداشت . بعد ملت ترسیده بودند و هی می پرسیدند اگر اینجوری نباشد واقعا ضرر دارد ؟ او هم با قاطعیت می گفت  ضرر که هیچ ! اصلا خطرناک است !

بعد که زمان استراحت رسید اکثر زن و شوهر ها داشتند برای خودشان حساب کتاب می کردند که چند تا از شرط ها را دارند . اکثرا شوهرها انگشت هایشان را می شمردند که این سه . این چهار...

ـــ خانمه لاغر و شوهرش هم دراز و کج و کوله بود . دست شوهرش را گرفت و به زور آورد پیش من و شوهره هم مثل گوسفندی که قصاب دیده باشد رویش را برگردانده بود یک طرف و احتمالا زانوهایش هم می لرزید : بعد خانمه گفت :

فرض می کنیم ! یکی قبل از ازدواج با یک زن خراب یک بار رابطه داشته باشد . این کار چقدر ضرر دارد ؟!

خوب . از دید گاه روان کاوی  این سئوال یعنی : من قبل از ازدواجم با یک مردی بودم و یک بار....

ـــ چند روز پیش . چهار تا جیپ رفتیم اف راد . با این که نصفه روز بیشتر نبود ولی خیلی به من چسبید . بعد رفتیم فرشته یک دوری زدیم . همه ماشین ها غرق در گل بودند . جیپ من فقط دوتا نیم دایره در شیشه جلو داشت که برف پاک کن ها تمیز کرده بودند و بقیه شیشه ها مثل دیواری بود که کاه گل شده باشد . خواهر زن یکی از بچه ها توی ماشین من بود که دخترک شانزده ساله ای بود . انقدر خوش بود و از ته دل می خندید که باید بودی و می دیدی . من نیم بطر ودکا داشتم . انقدر اصرار کرد که گذاشتم چند قلپ بخورد .

به من گفت زندگی یعنی این ! خوشبختانه شادی این دخترک مثل آنفولانزای افغانی مسری بود . خوش گذشت...

ـــ شاید دانستنش جالب باشد . در حال حاضر در این وبلاگ چهارصد و شانزده نظر خصوصی هست . هوس کرده ام مثل دولت انگلستان یک روز بعضی ها را  رو کنم . البته آن هائی که بی ضرر به نظر می رسند . لابد می دانید که دولت انگلیس هر بیست سال ارشو اسناد محرمانه را افشا می کند...

 

۳۱ ــ

 

خردک دلی و اندک طپیدنی....

 

تقریبا یک ماه از زندگی در این خانه می گذرد . پس لرزه های اسباب کشی دیگر تمام شده و یک جورائی دیگر جا افتاده ام .

این زندگی را دوست دارم . هرچند که مشکلاتی هم دارد . اما می توانم در یک جمله بگویم  : نسبتا راضی هستم .

در واقع موضوع غذا و خورد و خوراک یکی از مباحث اصلی !  تنها زندگی کردن است . اما این قضیه برای من خیلی نگران کننده نیست . خیلی روزها نهار را با مامان می خورم .این موهبت به خاطر نزدیکی به خانه مامان و بابا نصیب من شده است . اگر نتوانم به خانه برگردم هم بیرون یک چیزی می خورم . شام هم همینطور . اما در هفته دو یا سه بار پیش می آید که خودم غذا می پزم .

من آشپزی را دوست دارم . آن موقع که دانشجوی شهرستان بودم دست پخت من بین بچه ها معروف بود . اگر وقت داشته باشم می توانم یک چیز درست و حسابی بپزم . اما این حوصله را همیشه ندارم . اغلب موضوع شام با یک پیتزا حل می شود . این به شرطی است که شما خمیر و قارچ و بقیه مواد را در یخچال داشته باشید و بعدش فقط یک ربع وقت می خواهد تا آن را توی اجاق بگذارید و دیگر کاری نمی ماند جز  یک نگاهی به روزنامه  یا اگر اهل دود و دم باشید یک سیگار ...

من وقتی پیش پدر و مادرم بودم خیلی به تمیز بودن اطاقم اهمیت نمی دادم . اما حالا گرفتار نوعی وسواس در تمیز کردن اینجا شده ام . اگر خانه به هم ریخته باشد اعصابم خیلی خورد می شود . بنابراین اینجا را همیشه تمیز نگه می دارم . البته زندگی یک نفره خیلی هم ریخت و پاش ندارد .

جالب است که اکثرا وقتی ملت به من می رسند اولین سئوالشان این است که از در و داف چه خبر ؟!  نمی دانم چرا انتظار دارند اینجا همیشه یک دختر حضور دائم داشته باشد ! راستش فعلا چندان خبر قابل عرضی نیست . گاهی بعضی از دوستان اینجا می ایند . اما به قول خارجی ها فقط جاست فرند هستند و اتفاق دیگری نمی افتد . قبل از این که اینجا بیایم یک رابطه کوتاه مدت با یک نفر داشتم . فقط یک ماه و اندی طول کشید . مثل بیشتر روابط دیگرم . راستش دختر بدی نبود . اما این آدم  شدت احساسی بود  و دوست داشت دائما از من خبر بگیرد که کجا هستم و چه می کنم . این موضوع برای اغلب مردم چندان مشکل خاصی نیست . اما در شغل ما تقریبا غیر ممکن است . شما وقتی برای یک جلسه مشاوره یا درمانی  مبلغی پرداخت می کنید انتظار دارید که درمانگر همه حواسش به جلسه باشد و این که مدام با موبایل با دوست دخترش حرف بزند قابل تحمل نیست . برای همین زنگ موبایل من اغلب قطع است .

چندی پیش یک نفر می گفت سهیل خانه مجردی گرفته ! از این کلمه خوشم نمی آید . انگار که تنها زندگی کردن لزوما باید همراه با یک سری ماجراهای خاص باشد . حداقل برای من یکی اینطور نیست .

خانه بغلی منزل بابا و مامان یک آپارتمان چند واحدی هست . از اوایل تابستان دختری را می دیدم که ظاهرا به تازگی به آنجا آمده بودند . بچه به شدت شکل و شمایل تابلوئی داشت و رفت و آمد هایش هم با ظاهرش جور بودند . گاهی من خیلی دیر وقت . مثلا ساعت سه صبح به خانه بر می گشتم می دیدم که این خانم تازه تشریف می برند بیرون ! یکی از این هیونداهای دو در داشت که قیافه اسپرتی هم دارند . اسم این ماشین را هیچ وقت یاد نگرفتم . گاهی هم با یک پرشیای سفید بود . اما نکته این بود که به شدت نخ می داد و این اواخر دیگر از نخ تبدیل به کابل بکسل شده بود ! یک بار من می خواستم بروم مسافرت و داشتم جلوی در با جیپ ور می رفتم . او هم ماشینش را آورده بود و کاپوتش را زده بود بالا . تضاد قیافه و ظاهرش با اخلاق و شکل و شمایل من باعث می شد که چندان توجهی نکنم و سرم به کار خودم باشد . بعد داشتم وسوسه می شدم که این بار نگذارم قسر در برود . اما یک شب او را با یک مرد و یک بچه دو ساله دیدم که باعث شد به کلی منصرف شوم . کی حال و حوصله سر و کله زدن با یک شوهر عصبانی را دارد ؟

بعد از یکی دو هفته تازه فهمیدم که اینها دوتا خواهر هستند که خیلی شبیه به هم هستند و باعث می شد من آنها را با هم اشتباه بگیرم . بالاخره یک روز که داشتم ماشین را می بردم توی پارکینگ او هم آمد و این دفعه با نیش باز کنار ماشین ایستاد . من به او شماره دادم . اما چون یک سری از فک و فامیل هایش داشتند خداحافظی می کردند این کار با عجله صورت گرفت و من سریع شماره ام را گفتم و او هم زد توی موبایلش

برخلاف انتظار او هیچ وقت تماس نگرفت . من قضیه را برای سحر شرح دادم و او هم با بدجنسی گفت که هیچ چیز عجیبی نیست و  بچه های بیست و پنج شش ساله این نسل عادت دارند که کرم می ریزند و شماره می گیرند و هیچ وقت هم زنگ نمی زنند !  شاید حق با او باشد . نمی دانم . ولی به نظرم این مرض عجیبی است ...

پریروز یکی از دوستان می گفت که تنها زندگی کردن خیلی زود تو را مستعد ازدواج می کند . نظر من این نیست . برخلاف گفته او  نیاز خاصی  به پر کردن این تنهائی احساس نمی کنم . البته با ازدواج مخالف نیستم . فکر می کنم قبلا راجع به این موضوع با شما صحبت کرده ام . در یک جمله باید پیش بیاید ...

حیاط اینجا یک جورائی باشگاه گربه سانان است ! تا دلتان بخواهد گربه هست . یکی دوهفته پیش لای پنجره را باز گذاشته بودم تا هوای خانه عوض شود . یک بچه گربه چاق و چله با چشمان سبز درشت آمده بود توی خانه . از آن موقع به بعد وقتی لای پنجره باز باشد می اید و سری به من می زند . از او با یک تکه مرغ یا یک کنسرو تن پذیرائی می کنم . هنوز اجازه نمی دهد نوازشش کنم . عجله ای به خرج نمی دهم و به نظرم بهتر است کمی زمان بگذرد تا انس بگیرد .

می نشیند روی اپن آشپزخانه و با فراغ بال سر و صورتش را می لیسد . یکی دوبار هم آمد روی مبلی که آن طرف سالن است نشست و به تماشای کتاب خواندن من مشغول شد . بلند شدم که پنجره را ببندم و حیوان را گیر بیندازم و به زور بغلش کنم . اما انگار فکر من را خوانده باشد مثل تیر از خانه زد بیرون . بعد از آن انگار که رنجیده باشد . از اپن به اینطرف نمی اید ....

گربه ها را دوست دارم . خیلی . مثل بعضی چیزهای دیگر . مثل سکوت و ارامشی که اینجا دارم . مثل شب هائی که روی مبل ولو می شوم و کتابی می خوانم . یا بعضی شب ها که چند سی سی الکل طبی با یک قوطی آب جو هست به همراه یک فیلم جدید . مثل صدای شادمانانه جوشیدن اب در کتری . صبح ها و نور زرد خورشید که از پنجره روی میز آشپزخانه می ریزد ...

 

۳۲ ــ

 

آینه...

 

 

بین تا کجاهای کجا گاه می کشد گاه می برد

                                           این سرنوشت دلقک نامردم هرجائی ام....

 

امروز برای نهار مهمان داشتم . مامان و بابا بعد از مدتها آمده بودند اینجا و من هم ماکارونی پختم  و  آنها هم گفتند چقدر خوشمزه شده .

عصری یک اکیپ از جماعت روشنفکر و سینماگر های خفن و جشنواره ای آمدند و باقی مانده ماکارونی کذائی را برای شام خوردند و آنها هم همگی راجع به ماکارونی کذائی متفق القول بودند که چقدر خوشمزه شده .

بعد گربه ها آمدند . دوتا که دوقلو هم هستند و هرچه مانده بود را آنها خوردند و در عوض میو میو کردند که تصور می کنم  منظورشان این بود که چقدر خوشمزه شده.....

حالا اینجا نشستم پشت کامپیوترم و توی سالن دونفر هستند که همچنان توی سرو کله هم می زنند و راجع به سینمای ایتالیا بحث می کنند .یکی شان دختر است . تصمیم گرفته شب را اینجا بماند و با آن دیگری تا خود صبح از سینمای ایتالیا یا هرچیز کثافت دیگری بحث کند .

در حال حاضر راجع به سینمای ایتالیا نظر خاصی ندارم . تصویری که می بینم تصویری از صبح اینده است . یک روز دیگر . مثل یک قابلمه بزرگ پر از ماکارونی که مجبوری تا تهش را بخوری ...

عمر من هم شاید به نظر خیلی ها خوشمزه و مفید و جذاب باشد . مثل ماکارونی که خودم پختم . همه تعریف می کنند و این که خوشمزه شده

من اما ٬ الان از یک روز دیگر . از همین فردا می ترسم . نه این که خبر خاصی باشد . فقط بی حوصله ام یا شاید کمی خسته شدم .

خیلی خسته ام ....

 

اکثرا وقتی چنین حسی گریبانگیرم می شود . یک سیگار روشن می کنم و اگر حسش بود یک فنجان قهوه و بعد یک چیز سبک می خوانم . چیزی مثل رمان یا روزنامه یا مجله ٬ بعد نگاه می کنم به دور و اطرافم و یا نگاهی به اینده نزدیک  در حد چند روز و سعی می کنم یک چیز تسکین بخش . یک چیز خوب . چیزی پیدا کنم...

بقیه مردم وقتی چنین حسی دارند به سراغ من می ایند . من خوب بلدم چطور مردم را ارام کنم . ولی هیچ وقت کسی را نداشته ام که چنین حسی به من بدهد . خدا می داند همین حالا چقدر تشنه چنین چیزی هستم . اگر می شد می رفتم جلوی اینه و چند کلمه با خودم حرف می زدم ....

چند روز پیش همین کار را کردم . آن آدم توی آینه دلش می خواست نوازشش کنم .اما  فقط حس تماس با جسمی سرد و صدای غژ غژ کشیده شدن دستم روی شیشه نصیبش شد ـ نصیبم شد .

دستم شیشه را لک کرد . همین امروز صبح با یک تکه روزنامه پاکش کردم .

.

.

.

. من خوابم می اید و از این سیگار کشیدن های ابدی خسته شدم...

 

۳۴ ــ

انتظار...

 

 

 ساعت دوازده شب داشتم  می رفتم سمت خونه . زیر پل محمودیه توی پارک وی خانمی را دیدم که با یکی دوتا کیسه نایلون یک گوشه ایستاده بود .

اسمش را فراموش کردم . قبلا هم برای شما نوشتم که این خانم اغلب شب ها می اید آنجا و منتظر مردی می ایستد که قبلا با هم رابطه داشته اند .

توی آن کیسه ها هم یک سری چیزهائی هست که آن مرد به او داده است . می خواهد یک بار دیگر او را ببیند و این وسایل را به او پس بدهد...

از طرف  فرشته رفتم  به سمت خانه . سوت و کور بود و  کوچه پس کوچه های تاریک و خلوت . تمام راه به این فکر می کردم که اگر آن خانم کمی شانس داشت . با یکی دو  تغییر کوچک در ژن ها می توانست یک دختر جذاب و زیبا باشد و در یکی از این خانه های فرشته زندگی کند .

در آنصورت الان با یک لباس خواب هوس انگیز نشسته بود روی تخت دونفره ای که همسرش هم گوشه اش خوابیده است .  و با صبر و حوصله ناخن هایش را مانیکور می کرد ...

ولی حالا در سوز  یخ آلود نیمه شب با صورتی رنگ پریده ایستاده در یک گوشه تاریک و منتظر کسی است که نمی اید . امشب نه ولی فردا شاید...

باباطاهر یک دوبیتی دارد که درست خاطرم نیست :

یکی را می دهی صد ناز و نعمت

                                               یکی را نان جو ٬ آلوده در خون

یا یک همچین چیزی...

من از انتظار متنفرم .  مثل هرکس دیگری گاهی منتظر بوده ام . همه منتظر بوده ایم . گاهی هم دیگران در انتظار ما بوده اند . زمانی منتظر هوای خوب بودم . مدتها . الان نه دیگر . هرچه هست همین است . اگر کمی زاویه دیدت را بالا ببری هر کسی یا منتظر است یا سوژه انتظار دیگران...

شاید باید بشینم و منتظر کسی باشم . مهربانی  که چراغ بیاورد و یک دریچه...ازدحام کوچه خوشبخت...

احساس می کنم...

احساس می کنم.......

در بدترین دقایق ...

احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای

 چندین هزار چشمه خورشید

                                        در دلم

می جوشد از یقین...

 

ارشیو 29

 

۷۲ ــ

 

انرژی مثبت هنگام پرش از پنجره توی کوچه !

 

 تابستان گذشته با یکی از دوستان رفته بودیم بام تهران ٬ نشسته بودیم پشت یک میز و بساط چای و این حرفها ٬ دوستم داشت برای من تعریف می کرد که عاشق دختری بوده برای سه سال تمام و آن دخترک چطور در تمام این مدت اجازه نداده او حتی دستش را بگیرد و سه سال آزگار  شهریه دانشگاهش را هم می داده و یک سری مسائلی از این دست و در تمام این مدت آن دختر که دست برقضا شهرستانی هم بود نگذاشت حتی یک نفر از رابطه آنها مطلع شود . من آن دخترک را می شناختم که طبق استانداردهای من یک عمله سواستفاده چی تمام عیار بود .

باری من خیلی عصبانی بودم و داشتم به دوستم می گفتم که چطور می شود پوست آن جانور را کند و ...این موضوع باعث شده بود که من تمام حواسم به صحبت کردن باشد و اصلا به اطرافم توجه نکنم .یعنی اگر کسی فیلمبرداری می کرد دقیقا مثل مرحوم هیتلر در حال ایراد یک نطق آتشین  بودم ! 

 از شانس ما خانمی از آشنایان هم آن طرفها با دوستانش دور یک میز نشسته بودند و من هم در دید ایشان بودم . بعدا با من تماس گرفت و گفت که فلان روز در فلان جا بوده و...این نکته که چقدر شما با شخصیت هستید و محض رضای خدا حتی یک بار هم سرتان را بلند نکردید تا نگاهی به در و دافی که از آنجا رد می شدند بیندازید !!

بیچاره نمی دانست که تمام نجابت من به خاطر تمرکز بر طرح ازار و اذیت آن دخترک بوده !

 مشابه  همین قضیه  چند وقت قبل اتفاق افتاد . من به خانمی شماره دادم که قیافه اش به شدت شر و شیطان بود . من از این تیپ ها خوشم میاید . اما بعد که تماس گرفت گفت من با شما یک جورائی همکارم و من تصور کردم روانپزشک یا چیزی مشابه آن است . اما گفت که انرژی درمانگر است ! ( واقعا که من چقدر به این صنف کلاهبردار سمپاتی دارم ! ) بعد گفت بچه ها توی ماشین ( بچه ها موجوداتی بدتر از خودش بودند ! ) می گفتند از این  اقا چه انرژی مثبتی فوران می کند !

قبلا برای شما تعریف کردم که یک روز ( فکر می کنم بیست و دو سه سالم بود ) رفته بودم خانه دختری که مادرش هم خانه بود و داشت اشپزی می کرد . علت این ریسک خریت گونه این بود که دخترک من را قانع کرد مامانم همیشه توی آشپزخانه است و اصلا متوجه نمی شود ! به هرحال من مثل کوماندوها به خانه آنها رسوخ کردم و موفق شدم خودم را به اتاق دخترک برسانم . از اشپزخانه هم صدای جلز و ولز می آمد . فکر می کنم مامانه داشت سیب زمینی سرخ می کرد . بعد از پنج دقیقه مادر محترم توی اطاق بود و من و او دور تخت دنبال هم می دویدیم ! یعنی او داشت دنبال من می دوید . خانه آنها روی پایلوت بود و حدود نیم طبقه با سطح زمین فاصله داشت . من فقط یک شلوار جین تنم بود و در آن وضعیت فرصت پوشیدن پیراهنم را نداشتم . خلاصه من دیدم نمی شود تا ابد دور تخت بدویم . بنابراین با یک پرش محیر العقول از پنجره پریدم توی کوچه ! ( سوئیچ ماشین توی جیبم بود ) خلاصه با یک مصیبتی خودم را رساندم به خانه . بعد زنگ زدم به دخترک تا ببینم چه اتفاقی افتاده . او گفت که مامانم خیلی از تو خوشش آمده و می گفت این پسره چقدر ماه بود !!

منظور این که من در هر شرایطی قیافه متشخص و محترمی دارم . حتی هنگام فرار از دست مامان ها و موجوداتی از این قبیل !

فک کن !

 

۷۳ ــ

 

آینه...

 

 

بین تا کجاهای کجا گاه می کشد گاه می برد

                                           این سرنوشت دلقک نامردم هرجائی ام....

 

امروز برای نهار مهمان داشتم . مامان و بابا بعد از مدتها آمده بودند اینجا و من هم ماکارونی پختم  و  آنها هم گفتند چقدر خوشمزه شده .

عصری یک اکیپ از جماعت روشنفکر و سینماگر های خفن و جشنواره ای آمدند و باقی مانده ماکارونی کذائی را برای شام خوردند و آنها هم همگی راجع به ماکارونی کذائی متفق القول بودند که چقدر خوشمزه شده .

بعد گربه ها آمدند . دوتا که دوقلو هم هستند و هرچه مانده بود را آنها خوردند و در عوض میو میو کردند که تصور می کنم  منظورشان این بود که چقدر خوشمزه شده.....

حالا اینجا نشستم پشت کامپیوترم و توی سالن دونفر هستند که همچنان توی سرو کله هم می زنند و راجع به سینمای ایتالیا بحث می کنند .یکی شان دختر است . تصمیم گرفته شب را اینجا بماند و با آن دیگری تا خود صبح از سینمای ایتالیا یا هرچیز کثافت دیگری بحث کند .

در حال حاضر راجع به سینمای ایتالیا نظر خاصی ندارم . تصویری که می بینم تصویری از صبح اینده است . یک روز دیگر . مثل یک قابلمه بزرگ پر از ماکارونی که مجبوری تا تهش را بخوری ...

عمر من هم شاید به نظر خیلی ها خوشمزه و مفید و جذاب باشد . مثل ماکارونی که خودم پختم . همه تعریف می کنند و این که خوشمزه شده

من اما ٬ الان از یک روز دیگر . از همین فردا می ترسم . نه این که خبر خاصی باشد . فقط بی حوصله ام یا شاید کمی خسته شدم .

خیلی خسته ام ....

 

اکثرا وقتی چنین حسی گریبانگیرم می شود . یک سیگار روشن می کنم و اگر حسش بود یک فنجان قهوه و بعد یک چیز سبک می خوانم . چیزی مثل رمان یا روزنامه یا مجله ٬ بعد نگاه می کنم به دور و اطرافم و یا نگاهی به اینده نزدیک  در حد چند روز و سعی می کنم یک چیز تسکین بخش . یک چیز خوب . چیزی پیدا کنم...

بقیه مردم وقتی چنین حسی دارند به سراغ من می ایند . من خوب بلدم چطور مردم را ارام کنم . ولی هیچ وقت کسی را نداشته ام که چنین حسی به من بدهد . خدا می داند همین حالا چقدر تشنه چنین چیزی هستم . اگر می شد می رفتم جلوی اینه و چند کلمه با خودم حرف می زدم ....

چند روز پیش همین کار را کردم . آن آدم توی آینه دلش می خواست نوازشش کنم .اما  فقط حس تماس با جسمی سرد و صدای غژ غژ کشیده شدن دستم روی شیشه نصیبش شد ـ نصیبم شد .

دستم شیشه را لک کرد . همین امروز صبح با یک تکه روزنامه پاکش کردم .

.

.

.

. من خوابم می اید و از این سیگار کشیدن های ابدی خسته شدم...

 

۷۴ ــ

 

داستان کوتاه

 

 

 

این داستان  را چند وقت پیش برای کلاس داستان نویسی نوشتم .  این داستان ترکیبی از دوتا اتفاق است که برای خودم افتاده بود . آقای میرصادقی معتقد است بهتر است سوژه داستان را از خاطرات خودتان پیدا کنید . می گوید داستان کوتاه نباید سوژه  یا ماجرای خاصی داشته باشد . بلکه باید از امور روزمره و عادی استفاده کرد . من خیلی با این اصل موافق نیستم . به هرحال من هیچ وقت برای داستان هایم وقت نمی گذارم و این خیلی بد است . می شود گفت شاگرد تنبلی هستم . همه داستانها در دقیقه نود و بسیار شتابزده نوشته می شوند . در واقع وقت ندارم . هرچند این توجیه است . همان تنبلی بهتر است .

 

 

ماشین را پارک کرد . پیاده شد و کیفش را برداشت

_ این هم از امروز

سیگار و موبایلش را گذاشت توی جیبش . داشت در ماشین را قفل می کرد که صدای قدمهای زن را توی پارکینگ شنید

این دیگه از کجا پیداش شد ؟

زن لبخند زد (( سلام ))

با عجله یقه لباسش را مرتب کرد

زن ادامه داد :(( ببخشید من همسایه جدید شما هستم . برق خونه ما قطع شده و من هم نمی دونم باید چه کار کنم . اگر ممکنه شما یک نگاهی بیندازید . البته اگر زحمتی نیست....))

 لبخند زد . چه شانسی آوردم : (( خواهش می کنم . چشم . حتما ))

زن خندید : (( مرسی . مامانی کجائی ؟ ))

از پشت ستون  پارکینگ دختربچه سه چهار ساله ای بیرون آمد که در دستش عروسک خرگوش پشمالوئی بود .

به جلو خم شد . چه خوشگله شبیه مادرشه

 (( به به چه خانم کوچولوی قشنگی ))

 

دختربچه دوید به سمت مادرش و گوشه مانتوی او را چسبید

صدای تق تق پاشنه های زن توی راهرو می پیچید . دختربچه جلوتر از مادرش رفت به سمت در آپارتمان و آن را باز کرد . خانه تاریک بود . زن از جیب مانتویش فندکی درآورد و شمع روی میز را روشن کرد . سایه گلهای روی میز دیوار مقابل را خط خطی می کرد .

خوب . پس گل هم برات میارن

زن خم شد و سیگارش را با شعله شمع روی میز روشن کرد . سایه مژه ها روی صورتش افتاده بود . کتری روی اجاق سوت کشید .

  دستی به جیب پیراهنش کشید . اول برق رو درست کنم تا بعد ببینیم این چی میگه

:(( شما نمی دونید جعبه فیوز کجاست ؟ ))

زن پک عمیقی به سیگار زد : (( نه . نمی دونم ))

مانتویش را درآورد و خندید : (( شما باید زحمت بکشید و پیداش کنید ))

 به سوی آشپزخانه رفت . فندک را از جیبش بیرون آورد و با نور آن دنبال فیوزها می گشت . روی میز سه جعبه خالی پیتزا به همراه بطری های خالی نوشابه افتاده بود .

فندک داغ شد و دستش را سوزاند . انگشتش را فوت کرد .

چرا سه تا ؟

زن وارد آشپزخانه شد و به میز تکیه داد . دختربچه آمد و خودش را به او چسباند . سایه مرد دراز و کج و کوله روی سقف افتاده بود . به زن نگاه کرد .

زن به ارامی دختربچه را از خودش جدا کرد .

 : ((برو یک گوشه بشین عزیزم ))

دختربچه نگاهش به سقف بود : (( آخه می ترسم ))

 

دستش را به پشت یخچال برد . خانه روشن شد .

زن جیغ کوتاهی کشید : (( وای چه خوب شد . مرسی ! ))

خندید : (( فقط فیوز پریده بود ))

دختربچه چشمایش را مالید و به مرد نگاه کرد . زن قوطی های خالی پیتزا را جمع کرد و توی سطل زباله ریخت .

: (( بفرمائید بشینید تا من چائی بریزم ))

ای کاش یه چیز بهتر پوشیده بودم : (( نه دیگه من مزاحم نمی شم ))

زن خندید : (( چه مزاحمتی ؟ ))

مرد رفت توی سالن و روی مبل نشست . گرد و غبار پشت یخچال آستینش را سیاه  کرده بود . آن را تا کرد و با     انگشتانش  روی  دسته  مبل  ضرب گرفت . تا اینجاش که بد نشد . ببینیم بعدش چی کار می کنی ؟

دختربچه آمد و با عروسکش روبروی مرد ایستاد

 لبخند زد : (( اسم عروسکت چیه خانم کوچولو ؟ ))

دختربچه شصتش را به دهان برد و اخم کرد . نیم خیز شد تا بچه را بغل کند . اما  او چند قدم عقب رفت و روی زمین نشست .

اطراف را نگاه کرد . روی میز کناری چند قاب عکس از دختربچه بود . در یکی از عکس ها مادر و دختر پشت به دریا ایستاده بودند . دختربچه به دوربین اخم کرده بود . سایه عکاس روی آنها افتاده بود .

با خودش گفت : (( انگار از بابا خبری نیست ))

دختربچه عروسکش را روی پایش گذاشته بود و برایش لالائی می خواند . به  بچه خیره شد . عروسک را روی پایش تکان می داد . موهایش دم اسبی بود و طره اش همراه با عروسک تاب می خورد . دستش را برد به گوش عروسک و آن را کشید و  فریاد زد : (( زود باش بخواب . می زنمت ها ! ))

 روی مبل جا به جا شد و زیر لب گفت : (( ای داد بیداد ! ))

آباژور کنار مبل نور قرمز رنگی داشت که نیمه صورتش را روشن می کرد

زن با سینی چائی وارد شد و آن را جلوی مرد گرفت  : (( بفرمائید ))

نگاه مرد به دستان زن افتاد . انگشتانش کشیده و بلند بود . یکی از ناخن های دست  چپ شکسته بود و در دست راست انگشتر بزرگ و براقی داشت . با خودش گفت : (( حالا شد یه چیزی )) سرش را بالا آورد و به زن لبخند زد : (( خیلی زحمت کشیدید ))

زن سینی را روی میز گذاشت و با یک لیوان چائی روبروی مرد نشست . لبه دامنش را روی زانوهایش کشید . پاهایش را مورب کنار هم گذاشته بود و ناخن های پایش صورتی رنگ بود .

مرد یک سیگار روشن کرد . دختربچه فریاد کشید : (( مگه بهت نگفتم وقتی عمو میاد اینجا میری توی اطاقت می خوابی ))

مرد به دختربچه خیره شد . خاکستر سیگارش  روی زمین ریخت . ناگهان به خود آمد : (( ای وای ببخشید ))

زن به سمت دختربچه برگشت : (( دختر بد . عمو رو ناراحت کردی . برو از آشپزخونه ظرف شکلات رو بیار ))

دختربچه بغض کرد . مرد با خودش فکر کرد : (( بچه بیچاره گیر کرده این وسط )) سیگارش را با فشار توی زیر

سیگاری چینی خاموش کرد  : (( عیبی نداره خانم . بچه است دیگه . شما خودتون رو ناراحت نکنید ))

زن سری تکان داد  : (( اقا نمی دونید تنهائی بچه بزرگ کردن  چقدر سخته  . شما بچه ندارید ؟ ))

 خندید : (( من هنوز ازدواج نکردم )) .

دختربچه  در چند قدمی مرد ایستاد و ظرف شکلات را به سمت او گرفت .

 نیم خیز شد و یک شکلات برداشت : (( مرسی عزیزم تو چه خانم کوچولوی خوشگلی هستی )) حالا دیگه بچه دار شدنت برای چی بود ؟

زن خندید : (( پس شما از هفت دولت ازادین ))

 شکلات را در دهانش گذاشت و خندید  : (( ای ی تقریبا ))

دستی به صورتش کشید . ای کاش امروز صبح اصلاح کرده بودم همه چیز برعکسه . عیب نداره دفعه بعد جبران می کنم (( ولی معلومه خیلی دخترتون رو دوست دارید ))

زن لبش را گاز گرفت و خندید . سرش را پائین انداخت و به ناخن هایش خیره شد . دختربچه آمد و در کنار مادرش ایستاد . زن او را بغل کرد و بوسید : (( برو بازی کن عزیزم ))

دختربچه  کنار مادر  روی زمین نشست و عروسک را روی پاهایش گذاشت : (( پیش پیش  لا لا لا بخواب خرگوش خانم ))

مرد نگاهش را از دختربچه  برداشت (( راستی وقتی برق اتصالی کرد شما چی کار می کردید ؟ ))

زن صدایش را صاف کرد : (( ببخشید متوجه نشدم ))

_ (( آخه  حتما یکی از وسایل برقی اتصالی کرده . جارو برقی . یخچالی . چیزی شبیه به این ))

زن دستی به موهایش کشید : (( راستش یادم نیست . اجازه بدید کمی فکر کنم  )) خندید و به مرد نگاه کرد : (( داشتم اتو می کردم . توی اطاق خواب بودم ))

 روی مبل جا به جا شد : (( میشه ببینمش ؟ ))

زن از جا بلند شد : (( خواهش می کنم . بفرمائید ))

مرد دنبال زن به راه افتاد . صدای صندل های زن توی راهرو می پیچید . دختربچه از جا پرید و دنبال آنها دوید  عروسک از روی پاهایش به زمین افتاد .

زن وارد اطاق خواب شد . مرد در آستانه در ایستاد . بوی لوازم ارایش و عطر توی دماغش پیچید . لبخند زد . چه اطاق دنجی . وارد اطاق شد . زن کنار تخت ایستاده بود و به مرد نگاه می کرد . تصویر نیم رخ زن توی آینه میز ارایش افتاده بود .

دخترک از کنار در فریاد کشید : (( بیا بیرون ))

مرد  جا خورد و به سمت دختربچه برگشت .

زن با ناراحتی لبخند زد : (( چی شده عزیزم ؟ ))

دختربچه با هق هق به مرد گفت : (( بیا بیرون ))  روی زمین نشست و گریه را سر داد : (( نرین اون تو  . در رو نبندین ))

مرد از اطاق خارج شد . ناخودآگاه  دستش را به پیشانی اش برد . روی مبل نشست و به قاب عکس خیره شد . سایه عکاس به شکلی مورب روی دختربچه افتاده بود و او با چشمانی غم آلود  به دوربین می نگریست .

زن دختربچه را بغل کرد و از اطاق بیرون آمد . سرش را پائین انداخت : (( ببخشید ))

 مرد  سر تکان داد و به زور لبخند زد .توی  اطاق خوابش رفتی که چی بشه ؟ : (( خودتون رو ناراحت نکنید خانم))

دختربچه از آغوش مادرش برگشت به او نگاه کرد . گریه اش شدیدتر شد . مرد سرش را پائین انداخت . خدا می دونه چه چیزها دیده .

از جا بلند شد : (( با اجازه تون من دیگه مرخص میشم ))

زن سری تکان داد :(( خیلی لطف کردید ))

مرد جلوی در خم شد تا کفش هایش را بپوشد . یکی از کفش ها به پایش نمی رفت . بچه هق هق می کرد . دلش می خواست گوشهایش را بگیرد و فریاد بزند . بالاخره کفش را به زور در پایش کرد و  از آپارتمان خارج شد .

زن در را محکم بست .

مرد وارد آسانسور شد و دگمه اش را زد . اسانسور به راه افتاد . مرد چشمان خودش را توی آینه اسانسور دید . لبش را گاز گرفت: (( مرتیکه آشغال ))

 رویش را برگرداند و به دیوار فلزی  اتاقک خیره شد .

 

۷۵ ــ

 

پیشنهاد ازدواج به دلقک !

 

 

 

این میل امشب به دست من رسید :

است Evean نام من سلام

آسان ،راغب ازدواج شده ام که ملاقات بنماییم مردم همه فن حریف دنیا دختر هرگزمن یک رفتن
به تبادل بیشترراجع به یکدیگررابازدیدبکندویادبگیرد

هرگزمن ارتباطی توسطاینترنت قبل ،انجام نداده ام امامجبورشدکه آن راحالادیدن

انجام بدهیم اگرمن می توانم کسی بایک قلب اهمیت دادنی ملاقات بنمایم ویک بهتردوستی وشاید

بیشتربعدابسازم " من دربهای خارج وخواندن ،دوست دارم ومن راغب هستم که شمارابهتربدانم ومقداری زمان

خوب باخودتان بداریداگرشمایکی دیگرخواهیدبودکه مهم نیست مسافت راوفضااهمیت بدهد من دارم توسطنهادنامه تان می نویسم :

من خوشحال خواهم بوداگرشماپشت بنویسیدتااینکه مامی توانیم یکدیگررابهتر Cloob . com

بدانیم
 

من دارم می نویسم لطفابایک مترجم ،اشتباه هارااهمیت ندهد "

منتظرکه ازشمامی شنو

 

 

 

 

 

Hello

My name is Evean.
I am an easy going Girl never married, willing to meet people all round the world to exchange views and learn more about each other.
 I have never done communication through the Internet before, but was forced to do it now to see if i can meet someone with a caring heart and make a better friendship and maybe more later.
I love out doors and reading, and i am willing to know you better and have some good time with you if you will be the one that cares no matter the distance and space.
I am writing through your mail id on: cloob.com
I will be glad if you write back so that we can know each other better.
I am writing with a translator, please don't mind the errors.

Waiting to hear from you.

 

Evean.

 

 

دلقک :

سلام . ای تینک همه را برق تیک می کند وی را اویلی  لایت ! انی وی من الان مغزم هنگ کرده و وری وری تحت تاثیر قیافه فاک تاپ شده شما قرار گرفتم . آی تینک اون فاکینگ طویله ای که یو از اونجا میل پراکنی می کنی کجاست ؟ سو سو یا گواتمالا است یا سودان یا چیزی در همین مایه هاست . راستی منم درب ها را لاو دارم یا ای لاو دورز شما وری نایس هستید . در کانتری ما گیرل ها خیلی لاو دارن که ما بویز را دبل دورز بکنند که همان دودره خودمان می شود من تا الان وری وری اندازه خیلی زیاد دو دره شدم توسط در وداف که در این کانتری لایف می کنند .به حضرت عباس !

 من هم راغب ازدواج شده ام و ملاقات بکنم درو داف همه فن حریف دنیا و بعدش ای سی کدوم گود تر هستند تا بعدش ببینیم چه می شود . از یور ددی ات هم  کوئسچن بپرس جهیزیه چی میده بهت البته ای شور بابات بدتر از من به نون شب محتاجه وگرنه دخترش اینجوری دوره نمی افتاد دور دنیا که هازبند سرچ کنه .

آی شور من و یو خیلی  به قلب همدیگر اهمیت دادنی می کنیم و یو باید بگوئی تنکس گاد که من هندم به شما نمی رسد چون مسافت را و فضا را خیلی سو فار است انی وی اگر هندم بهت می رسید ای چنان بلائی به هدت می آوردم که با خاک انداز هم  کن نات جمعت کنند وری نایس !

من خیلی گلاد شدم که شما سو فار هستید و با اون فیس دوست داشتنی ات  همون بهتر که سو فارتر باشی .

 

در اند  من لاو دارم بدونم کدوم  فاکینگ دانکی حاضر میشه با تو مریج بکنه ؟!

من با مترجم نمی نویسم ولی قیافه تخمیت مغزم را  فاک تاپ کرد شما اهمیت نده اشتباه ها را

منتظر که از شما می شنو  ازگل عمله  !

 بابای

 

ارشیو 28

 

 

۶۹ ــ

 

خیانت !

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

  

چند وقتی است که در وبلاگ سی و پنج درجه موضوع خیانت مورد بحث قرار گرفته است . من این موضوع را از طریق چند نفر از دوستان فهمیدم و از طرف دیگر چند تائی کامنت داشتم که در آنها از من خواسته بودند در این بحث شرکت کنم . اول این که از لطف این دوستان بسیار ممنونم . و در ادامه این که در سی و پنج درجه و نظراتش این سوژه در حد کافی بررسی شده است و خواندنش را به شما هم توصیه می کنم . اما به هرحال من هم با اجازه شما به چند نکته کوچک اشاره می کنم . این نکات بیشتر سئوالات رایج و مواردی است که از من و امثال من پرسیده می شود . قبل از وارد شدن به بحث تاکید می کنم که لزوما نکاتی که اینجا بیان می کنم در مورد شمای خاص مصداق ندارد . هر زوجی و هر انسانی خصوصیات و هویت مخصوص به خود را دارند و بسیاری از موارد رایج ممکن است در مورد شما به طور  خاص صدق نکند و امیدوارم این نکته را فراموش نفرمائید .

خیانت اشکال و تعاریف مختلف و متناقضی دارد . این که شما چه عملی را خیانت محسوب می کنید بستگی به دیدگاه و نگرش شما دارد و شما غالبا قادر نیستید  به عنوان یک فرد خارجی در این مورد قضاوت صحیح و مناسبی داشته باشید . شما جای شخصی که معتقد است همسرش به او خیانت می کند  نیستید و نمی توانید احساس او را داشته باشید . شاید چیزی که برای شما فاجعه است برای دیگری اهمیتی نداشته باشد و بالعکس . اما به هرحال تعریف قانونی و دقیقی از خیانت در یک رابطه زناشوئی وجود دارد و ما هم در این بحث  تعریف قانونی و کلیشه ای رایج را به عنوان معنای خیانت قبول می کنیم :

 

باری .  اول از همه بد نیست یک شکل و شمای کلی از آن چه در یک شکل رایج و متوسط خیانت اتفاق می افتد را بررسی کنیم . زن و مرد نمایش ما معمولی هستند و چندان موضوع خاصی این وسط نیست :

 مرد وارد یک رابطه خارج از چهارچوب زناشوئی می شود که اصطلاحا به آن می گوئیم خیانت و این که چرا این اتفاق می افتد را فعلا کاری نداریم  و حالا ببینیم بعد چه می شود :

به طور کلی این رابطه برای مرد حس های خوب و بد زیادی را به همراه خواهد داشت . اما چیزی که همیشه اتفاق می افتد این است که او تقریبا همیشه علائم و نشانه های زیادی از خیانت خویش را به جا می گذارد . اشتباه های مکرری که هر کدام می تواند به تنهائی برای برملا شدن این موضوع کافی باشد . لابد می خواهید بدانید که چرا اینطور است ؟ جواب این سئوال ما را وارد یک بحث طولانی روان کاوی می کند . پس از آن می گذریم . اما به هرحال در اکثر اوقات با وجود این که مرد خیال می کند همه موارد احتیاطی را رعایت کرده است دم خروس کاملا پیداست ! البته این موضوع در خیانت های زنانه هم صادق است .

خوب . حالا ببینیم زن چه می کند ؟

 زن هم به تدریج و اکثرا در یک بازه زمانی طولانی کم کم به این موضوع شک می کند او غالبا نمی تواند این حقیقت را بپذیرد یا باور کند . علائم و نشانه های مشکوک زیاد هستند اما او انگار اصلا آنها را نمی بیند .  او قادر نیست بپذیرد که این موضوع اتفاق افتاده است و همسر عزیزش اصطلاحا به اوخیانت کرده است .در اغلب موارد پذیرش این موضوع شاید به زمان بسیار طولانی نیاز داشته باشد . به هرحال این موضوع برای او عموما همراه با یک ضربه روحی  است .

خوب . او ممکن است مدتی این موضوع را به صورت یک راز پیش خودش نگه دارد . به هرحال اینجا گاهی یک دعوای جانانه بین این زوج اتفاق می افتد و در اغلب موارد هم زن سعی می کند این موضوع را فعلا به روی همسرش نیاورد .

زن سعی می کند بفهمد زنی که با شوهرش در ارتباط است کیست ؟ البته گاهی هم او به هیچ وجه دوست ندارد رقیب کذائی را ببیند .

اینجا یک ضربه دوم اتفاق می افتد . به طور رایج آن زن  از همسر واقعی  شوهر خیانتکار  نه تنها جذابتر نیست بلکه به طور فاحشی پائینتر هم هست  . این موضوع باز بر می گردد به بحث های روان کاوی که به ناچار از آن می گذریم . به طور خلاصه و کلی عذاب وجدانی که شخص از خیانت دارد او را به سمت یک انتخاب بد سوق می دهد .

خوب . زن واقعا تعجب می کند که این یعنی چی ؟!

یعنی این طرف از من بهتر است ؟  این یکی از اسیب های رایج در این بحث است . یعنی زن تصور می کند بحث جذابیت های زنانه و موارد مشابه درانتخاب شوهرش دخیل هستند و این که قطعا او جذاب و خوشایند نیست . زشت است یا مشکلی مشابه دارد . او ممکن است به طور جدی دچار یک نوع بحران هویتی به همراه مشکلات اعتماد به نفس و موارد مشابه شود .

اینجا زن وارد یک فاز رقابتی در حد مسابقات المپیک  می شود . او مطمئن است که زن خوبی نیست و باید بیشتر تلاش کند تا شوهرش راضی شود و بفهمد او بهتر از هر زن دیگری است . بنابراین او بیشتر ارایش می کند . خوش اخلاق می شود . به طور افراطی به شوهرش ابراز عشق می کند و ....در نهایت این موضوع ممکن است به سعی و تلاش های غریب و فداکاری های بزرگی ختم شود . مثل تقبل هزینه های زندگی و قبول کردن تعهدات مالی یا حقوقی مختلف مثل قسط های منزل و ماشین و..

اما بعد او کم کم از این موضوع خسته می شود . یعنی این راه حل ها پاسخگوی مشکل او نیستند و شوهرش هم چنان به این رابطه ادامه می دهد .

زن ممکن است به فکر تلافی باشد و این که جواب بی وفائی و نقیصه های رفتاری شوهرش را می دهد .او  کم کم به نوعی  بی اعتنائی و بی تفاوتی به امور منزل و زناشوئی دچار می شود و...

به هرحال زن هم وارد فاز یک رابطه خارج از چهارچوب می شود . اما او در ابتدای امر به طور سمبلیک رفتار می کند . مثل تعریف کردن از یک مرد خاص نزد همسرش . یک نگاه که کمی طولانی است . یک ارتباط در اینترنت . یک لبخند در خیابان و موارد مشابه . در واقع این موارد او را تا حدی تسکین می دهد . اما لزوما ممکن است به یک خیانت واقعی منجر شود . ممکن است  زن فقط یک بار این کار را تکرار  کند و به قالب قبلی خودش باز می گردد و یا این که ادامه دهد .

چیزی که هست او سعی می کند به خودش ثابت کند که همچنان قادر است یک مرد دیگر را جذب کند و توانائی های زنانه او  خوب است یا ....

البته مرد هم  در این گیرودار رفتارهای خاصی نشان می دهد . او هم ممکن است برای تسکین خویش در قالب یک شوهر نمونه برود ( علی الخصوص در جمع ) و این که مثلا متعصب و غیرتی می شود و یا مدام برای همسرش هزینه های افراطی می کند و ...

خوب . بدیهی است که ما وارد بسیاری از جزئیات نشدیم . این داستانی که شنیدید. می تواند  به اندازه سه برابر رمان جنایت و مکافات باشد . موضوع خیانت در موارد مختلف به همراه دعواها و ماجراهای گوناگونی هم هست . در صفحه حوادث روزنامه ها هر روز از این چیزها می بینید . و یا این که در موارد دیگری کل این موضوع در سکوت برگزار می شود و هیچ کس از فامیل و بستگان متوجه چیز خاصی نمی شوند و البته توجه دارید که ما بچه ها را هم از موضوع حذف کردیم .

و اما یک سری نکات که بد نیست  فهرست وار  بررسی کنیم :

۱ ) خیلی ها دوست دارند که نشانه های خیانت را بدانند . یعنی چگونه بفهمم که همسرم خیانت می کند ؟ خوب . من مامور آگاهی نیستم ! اما مطمئن باشید به موقعش متوجه خواهید شد . ولی بد نیست بدانید کسانی که به طور مداوم همسرشان را چک می کنند یا به خیانت متهم می کنند ناخودآگاه او را به سمت این موضوع سوق می دهند .

 

۲) در بسیاری از موارد خیانت به دلیل کوتاهی یا نقصان یا هر اشکال دیگری در طرف مقابل نیست .اگر چهره شما زیباتر بود یا پولدارتر بودید یا ...باز فرقی نمی کرد .  عوامل گوناگونی در این باره دخیل هستند . اما این که شما تصور کنید فرشته هستید و همسر خائن شما یک ابلیس است  البته یک اشتباه است . اما زوج های زیادی را هم دیده ام که واقعا اینطور بوده اند .

۳) برای اغلب مردم خیانت فقط بار اخلاقی دارد . یعنی قضاوت های اخلاقی می کنند و یا به دنبال مقصر می گردند و در نهایت حکم محکومیت زن یا مرد جاری می شود . البته این  موضوع جنبه های حقوقی هم دارد . اما اینجا ما دیدگاه اخلاقی یا جزائی این موضوع را بررسی نمی کنیم .

۴) بحث اخلاق و تلافی و عکس العمل های رفتاری در ازدواج همیشه وجود داشته است . به طور منطقی من اگر به همسرم خیانت کنم باید بپذیرم که او هم همین کار را انجام دهد . خیلی اوقات مردم از من به نوعی تایید این عمل را می خواهند . یعنی این که ایا من حق دارم خیانت کنم ؟! خوب . من نه قاضی هستم و نه روز قیامت جزو هیات منصفه خواهم بود ! من فقط تبعات و پیامدهای این کار را برای او روشن می کنم و تصمیم گیری با خودش است .

۵) ایا خیانت دلیلی بر فروپاشی زندگی مشترک است ؟ یعنی باید از این زندگی قطع امید کرد ؟  نه اصلا اینطور نیست . گاهی هم حتی بالعکس است . اما به طور قطعی می توانم بگویم تصمیمات ناگهانی و عجولانه پس از کشف این موضوع هیچ وقت درست نیستند . لطفا توجه داشته باشید که خیانت در اغلب موارد معلول یک مشکل دیگر است و خود به تنهائی علت نیست .

۶) خیلی ها متوجه این قضیه در یک زوج از آشنایان یا فامیل می شوند . یعنی شما متوجه می شوید که مرد یا زن به همسرش خیانت می کند . در ضمن خیلی دوست دارید به این زوج کمک کنید و حالا می پرسید چه کنم ؟ خوب . در واقع بهترین کمک و بزرگترین خدمت شما این است که هیچ کاری نکنید . بدترین کار این است که این موضوع را به افراد دیگری از بستگان اطلاع دهید یا مثلا با شخص خیانت کار صحبت کنید و ....باز تاکید می کنم که شما با این کار یک تهدید یا خطر یا مشکلی که در حال حاضر بالقوه است را تبدیل به بالفعل می کنید و در واقع ضربه مرگباری به زندگی این خانواده وارد خواهید کرد .

۷) خیلی اوقات خیانت یک موضوع زودگذر است که دیگر تکرار نمی شود . لزوما یک بار انجام دادن این کار به معنی ادامه دادنش نیست .

۸) مرد ها بیشتر خیانت می کنند یا زن ها ؟  خوب . باید بگویم اختلاف زیادی وجود ندارد . اما به طور کلی مردها بیشتر هستند و صد البته این اختلاف آنقدرها که مردم تصور می کنند زیاد نیست و مهمتر از همه نتیجه خاصی هم از آن نمی توان گرفت .

۹) ایا پیشینه و گذشته یک نفر دلیلی بر خیانت او هست ؟ این که فلانی دخترباز یا پسرباز بوده است او را بیشتر مستعد خیانت می کند ؟  نه اصلا اینطور نیست . موارد نقض و استثناها خیلی بیشتر از آن است که بتوانیم در این باره حکمی صادر کنیم . اما باید بگویم عدم ارتباط با جنس مخالف باعث عدم شناخت می شود و احتمال این که طرف در انتخابش اشتباه کند بیشتر است .

۱۰)  مشکلات مالی و فشارهای اجتماعی که در حال حاضر در کشور ما وجود دارد چقدر می تواند در این موضوع موثر باشد ؟ جواب این سئوال مثبت است . اما توجه کنید که این عوامل ممکن است باعث درگیری ها و مشکلات بین زن و شوهر شود اما  لزوما یک زندگی مشترک ناخوشایند دلیلی بر خیانت نیست و صد البته عکس این موضوع هم صادق است و یک زندگی مشترک مناسب و خوشایند تضمینی بر عدم خیانت نیست .

۱۱) ایا درصد خیانت در حال حاضر خیلی زیاد و نگران کننده است ؟ خوب البته آمارها در این باره اطلاعات مختلفی به ما می دهند . اساسا خیانت در خیلی از موارد مکتوم و به شکل یک راز باقی می ماند اما این که اختلاف این نسل با نسل قبل خیلی زیاد است هم غلط است و مطمئن باشید این اختلاف کمتر از آن چیزی است که اغلب مردم تصور می کنند . به هرحال در این که نگاه و نگرش ما راجع به چهارچوب های سنتی ازدواج تغییر کرده است هم شکی نیست . کما این که نسل قبل از ما هم به نسبت نسل قبلی این تغییر را داشتند و خلاصه این که مطمئن باشید جامعه  ما در حال سقوط در یک بحران اخلاقی نیست !

۱۲) ایا وجود یک مرد یا زن اغواگر و جذاب که اتفاقا از همسر شما خوشش می اید باعث یک بحران زناشوئی یا خیانت است ؟ جواب این سئوال در یک کلام منفی است . اما اگر زندگی زناشوئی شما اسیب پذیر و متزلزل باشد می تواند به این اتفاق منجر شود . به طور خلاصه یک زندگی زناشوئی متوسط  به ندرت توسط یک فرد خارجی اسیب می بیند . هرچند داستانها و فیلم های بسیار زیادی در این باره هست ولی در واقع حقیقت موضوع این نیست .مگر این که همسر شما یک موجود خاص و استثنائی مثل براد پیت یا ....باشد ! یا شاید شما فکر می کنید هست !

۱۳) ایا می شود هم زندگی زناشوئی خودم را داشته باشم و هم این که خیانت کنم ؟! خوب . البته سئوال سختی است . به هرحال جواب این سئوال می تواند مثبت باشد اما در شرایط بسیار خاص و استثنائی .  صد البته گرفتاری ها و مشکلات و تبعات این موضوع همیشگی و مزمن است و قضیه به این سادگی که شما تصور می کنید نیست .

۱۴) اطرافیان یا والدین یا دوستانی که شما با آنها مشورت می کنید اغلب سعی می کنند به شما کمک کنند . این موضوع طبیعی و البته مفید است . اما هیچ وقت اجازه ندهید یکی از آنها به جای شما تصمیم بگیرد و یا بر یک پیشنهاد خاص  اصرار داشته باشد .اغلب این رهنمودها یک جانبه و غیرمنطقی هستند . برای مثال این که فلانی علی رغم خیانت های مداوم همسرش کاملا خوشبخت است ! یا ارائه نمونه هائی از این دست که اکثرا کلیشه ای و تخیلی هستند و متاسفانه دردی از شما دوا نمی کنند .

۱۵) این که خیانت به ما یک حس ناخوشایند می دهد یک امر بدیهی است . احساسی که دارید هرچه باشد طبیعی و درست است و هیچ نیازی به جنگیدن با آن نیست . در واقع شما نمی توانید کنترل چندانی روی آن داشته باشید . اما رفتار و عملی که از شما سرخواهد زد بسیار مهم و خوشبختانه قابل کنترل است . مراقب باشید که این حس شما را به سمت رفتارهای افراطی یا انتقام گیری ها و ..سوق ندهد . برخلاف تصور و انتظار شما رفتارهای خشن و انتقام گیری ها و...نه تنها شما را تسکین نمی دهد بلکه به جهنمی سوق می دهد که مطمئنا نمی توانید تصور کنید چقدر وحشتناک است .

۱۶)  یک شوهر خیانت دیده اکثرا در مرحله اول به یک نتیجه قطعی می رسد و آن این است که چقدر بی کفایت و یا گناهکار و یا نالایق است و سپس نتیجه می گیرد  که   جدائی قطعی است و بعد هم زندگی همسرش به عنوان یک فرد که فساد اخلاقی دارد و بازیچه دست مردان هوسباز شده و در نهایت زندگی همسرش به خودفروشی و اعتیاد و..ختم خواهد شد و صد البته مقصر اصلی هم خودش به عنوان شوهر این زن است ! شاید به نظر بعضی ها این موضوع مضحک به نظر برسد . اما به هرحال یکی از واکنش های رایج و عمومی است که اغلب اقایان دچارش می شوند .

۱۷) فراموش نکنیم که ازدواج فقط یک قرارداد اجتماعی و توافق بین دونفر است که تصمیم می گیرند با هم زندگی کنند . این که ازدواج یک پیوند مقدس است یا چنین و چنان است بستگی به نظر شما دارد و البته برای من قابل احترام است . اما اگر بخواهید از خیانت یک فاجعه بسازید یا آن را تبدیل به چیزی غریب و شیطانی بکنید قطعا یک اشتباه بزرگ مرتکب شده اید .

۱۸)  اگر یک زن به دلیل خیانت از همسرش جدا شود ممکن است در معرض یک سری اسیب ها و مشکلات خاصی قرار بگیرد که مهمتر از همه اشتباه و تصورات غیرمنطقی در مورد خودش است . مثل روی آوردن به یک سری افراط و تفریط های خاص و تلاش برای برطرف کردن یک مشکل فرضی و...چنین خانم هائی بهتر است برای یک ازدواج مجدد عجله نکنند چون در معرض خطر یک انتخاب غلط هستند .متاسفانه گاهی انگیزه های ازدواج مجدد اصلا منطقی نیستند . مثل ازدواج  به نیت یک دهن کجی به همسر سابق  و ......

۱۹) گاهی یکی از طرفین برای این که همسر خیانت کارش دچار عذاب وجدان شود یک سری رفتارهای عمدی مثل ترک شغل یا روی آوردن به اعتیاد و...انجام می دهد . در واقع طیف این رفتار از  ظاهر ژولیده شروع می شود و گاهی  تا خودکشی هم ادامه دارد  . این رفتار مطلقا بی معنی است و هیچ نتیجه ای هم ندارد . متاسفانه تا حدودی رایج هم هست .

۲۰) اگر شما در گذشته یک بار و به طور تصادفی یک رابطه خارج از چهارچوب های زناشوئی داشته اید بهتر است هیچ وقت به این موضوع اشاره نکنید . متاسفانه بعضی ها به نام صداقت و موارد مشابه خیلی واضح و روشن کل داستان را برای همسر گرامی تعریف می کنند و به نظرشان این موضوع به دوام و استحکام رابطه کمک می کند ! بد نیست بدانید تعریف کردن این کار بدتر از خودش است و به نظر من اسمش هم صداقت نیست !

۲۱) یک استدلال غلط که خیلی اوقات از اقایان می شنوم این است که چون من خیلی شوهر خوب و نمونه ای برای زنم هستم پس اشکالی ندارد به او خیانت کنم ! مثل این است که یک پزشک بگوید چون جان بیماران زیادی را نجات داده پس حق دارد هر ازگاهی برای تفریح یک نفر را در خیابان به قتل برساند !

۲۲) شما می توانید خیانت را مجاز بدانید یا انواع و اقسام بحث های فلسفی در این باره داشته باشید . به هرحال باید متوجه باشید که ازدواج به عنوان یک تعهد اجتماعی باید یک سری چهارچوب های محدود کننده داشته باشد . یعنی ازدواج بدون چهارچوب و قوائد سنتی نمی تواند به طور عام در یک جامعه وجود داشته باشد چون این موضوع برای جامعه خطرناک خواهد بود . بنابراین مجاز دانستن یا بالفرض قبول داشتن یا هر نوع پذیرش آن می تواند فقط برای موارد خاص و استثنائی تجویز شود . نرمال و عرف شدن خیانت در سطح کلان جامعه البته به عنوان یک بحث نظری سرگرم کننده است اما عملی نیست .

۲۳) این که شما در لحظه آگاهی از خیانت چه خواهید کرد یا عکس العمل رفتاری شما چیست و....البته من موارد عجیب و غریب زیادی را شنیده ام . اما جالبترین آنها را همین چند روز پیش شنیدم :  اقائی بعد از این که قضیه را متوجه شده بود با عجله و خیلی سریع زنگ زده بود به آتش نشانی !!!  البته از حق نگذریم قطعا برای پرسنل آتش نشانی تنوع جالبی بوده !  

 

خوب . تصور می کنم تا همین حد کافی باشد . البته موارد زیادی می توان به این نکات اضافه کرد و کلیت این موضوع بسیار پیچیده تر از این حرف ها است و باز تاکید می کنم که هیچ کدام از مواردی که اشاره شد به معنای یک حکم قطعی و الزامی نیست و مهمتر از همه این موارد در یک رابطه دوستانه بین پسر و دختر صادق نیستند و اساسا یک رابطه زناشوئی شکل  و خصوصیات کاملا متفاوتی با رابطه ازاد بین زن و مرد دارد . هرچند ممکن است در نگاه اول شبیه باشند . اما یک رابطه زناشوئی خیلی پیچیده تر از یک رابطه عاشقانه یا دوستانه است و در بسیاری از موارد اصلا قابل مقایسه نیست و درضمن دلایل خیانت در یک رابطه ازاد خیلی ساده تر و روشن تر است .

این هم آدرس وبلاگ سی و پنج درجه و دیدگاه های بقیه دوستان :

http://blog.35dg.com/

 

پی نوشت : در پست بعدی یک تست بالینی را خواهیم داشت . این تست به شما می گوید که چقدر احتمال خیانت در زندگی شما هست و به عنوان پارامترهای فرعی هوش و میزان توانائی شما برای زندگی مشترک را اندازه می گیرد . انجام این تست را به تمام افراد چه مجرد و چه متاهل توصیه می کنم . برخلاف تست هائی که در مجله ها و کتب مختلف می بینید این تست کاملا حرفه ای و دقیق است . به هرحال امیدوارم این تجربه را از دست ندهید . مرسی .

 

 

۷۰ ــ

 

 

دوازده یار حاج اوشن

 

 

 

تصور کنید که یک گوسفند بسیار محترم و با شخصیت ٬ از خونه بیرون اومده و در حال قدم زدن است . یا اصلا امده خرید . به هرحال ناگهان از رادیوی یک ماشین می شنود که عید سعید قربان مبارک !

وحشتزده متوجه می شود که امروز عید سعید قربانه ! فک کن !

بدو بدو سعی می کنه برگرده خونه اما از هر طرف توسط یک سری حاجی که لباس سفید احرام هم پوشیدن و کله کچل دارن و فک و فامیلاشون و... محاصره شده !

موبایلش رو درمیاره تا زنگ بزنه به صد و ده اما یکی از حاجی ها که از همه وحشتناکتره می گه : داری وقتت رو تلف می کنی ! پلیس اگر بیاد  به ما کمک می کنه ! پوت یور هندز آپ !

 

به نظر شما چه اسمی برای این فیلم مناسبه ؟

۱-- زامبی های ابراهیمی   

۲ـ اسمال ببعی

۳ـ دوازده یار حاج اوشن

۴- بزک زنگوله پا  ( اینک آخرالزمان )

۵ـ ببعی موست وانتد

۶ـ ساب حاجی ( حاجی اره کش )

۷ـ حاجی جکیل و مستر ببعی

 

 

پی نوشت : یکی از عزیزان با سرچ این کلمات در گوگل سر از وبلاگ من بیچاره  درآورده :

 تریلی کفی دومحور بالینی !!   ( لطفا یکی به من بگه این اسم چه جور موجودیه ؟! )

 

۷۱ ــ

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

 به شما قول یک تست در مورد  احتمال و آمادگی شما به خیانت به همراه یک سری زیرشاخه های هوش و شخصیت داده بودم . لطفا قبل از شروع به نکات زیر توجه داشته باشید :

۱ ) تاهل و مجرد بودن یا جنسیت و سن و...ابدا مانعی برای اجرای این تست نیستند .

۲) این تست چهار جوابی نیست و ممکن است بنا به نوع سئوال  گزینه های بیشتری برای انتخاب داشته باشید .

۳) هنگام اجرای این تست راحت و ریلکس باشید .

۴ ) این ازمون براساس پایه دی اس ام فور . ویرایش ۲۰۰۸ میلادی  ( کد و  تشخیص بیماری های روانی توسط انجمن حرفه ای روان شناسی ایالات متحده ) طراحی گردیده و به عنوان یک منبع علمی قابل استناد است .

 

بسیار خوب . شروع می کنیم :

 

۱ ) بهترین کار برای مجازات نفر سوم در یک  رابطه خیانت کارانه چیست ؟

الف ) سپردنش به خدا و لعن و نفرین وی یا اجرای فرمول مهرم حلال و جونم ازاد .

ب ) او را مجبور کنید یک وبلاگ مزخرف را که صد سال هم ارشیو دارد از اول تا انتها بخواند !

ج ) اجازه بدهید او همچنان با همسر دیوسیرت و بدجنس شما بماند !

 

گزینه ج صحیح است . واقعا مجازاتی بدتر از آن سراغ دارید ؟!

 

۲ ) شما به طور ناگهانی وارد خانه می شوید و یک اقای غریبه را در جوار همسر خود می بینید و درضمن کلیه البسه همسر گرامی شما هم به طرز باورنکردنی  پاره پوره شده است !  چه فکری به سر شما خطور می کند ؟

الف ) شهادت می دهید که اقاهه خوش تیپ ترین  پیامبر خداست و از او خواهش می کنید یکی از خواب های شما را تعبیر کند .

ب ) شما شنگول هستید . همسر شما منگل ( نام  یکی از انواع عقب افتادگی ذهنی ) است . اقاهه هم منطقا باید گرگ بدجنس باشد . حبه انگور هم همین چند دقیقه پیش خورده شده !

ج ) یک بار دیگر از فقر و نداری خودتان شرمنده می شوید که باعث می شود نتوانید لباس های با کیفیت مناسب برای همسر خود تهیه کنید . لامصب  فقط با یک دست بازی گرگم به هوا اینجوری پاره پوره می شه

گزینه ب درست است .

۳ ) هدف خداوند از اختراع اشخاصی چون سوپرمن و بتمن و دلقک چه بوده است ؟

الف ) مبارزه با تبهکاران و خائنین و انجام اعمال بشردوستانه .

ب ) این که همسر شما پس از دیدن اینگونه فیلم ها و یا خواندن وبلاگ دلقک  به این نتیجه برسد که شما چه موجود بی عرضه و کسل کننده ای هستید .

ج) این که شما در هنگام احساس خطر بتوانید از آنها یاری بطلبید .

د ) همه موارد فوق

گزینه د صحیح است .

۴) کدام یک از گزینه های زیر باعث می شود همسر شما به طور بالقوه خیانتکار باشد ؟

الف ) وجود یک بقال یا چقال خوش تیپ سر کوچه شما

ب ) این که شما احساس می کنید واقعا در ازدواجتان برنده شده اید .

ج ) این حقیقت که مادربزرگ مرحومتان علی رغم پشتکار بی نظیرش هیچ وقت موفق نشد دوچرخه سواری یاد بگیرد .

گزینه ب صحیح است .چون وقتی شما احساس برنده بودن می کنید همسر شما قطعا یک بازنده محسوب می شود !

۵) اگر همسر شما توسط یکی از اتباع خارجی به کارهای بدبد کشیده شود . باید به کدام یک از سازمان های زیر مراجعه کنید ؟

الف ) دادگاه لاهه

ب ) وزارت امور خارجه

ج) جناب سروان موتور سوار در راهنمائی و رانندگی

د ) پروفسور بالتازار

ز ) ستاد حوادث غیرمترقبه

گزینه د  صحیح است .

۶) کدام یک از اعمال زیر به معنای این است که : ارتکاب خیانت توسط همسر شما قطعی است

الف ) این که وبلاگ عقاید یک دلقک را بخواند

ب ) این که وبلاگ عقاید یک دلقک را نخواند

ج ) گاهی بخواند و گاهی نخواند !

د ) اصلا به من چه  ؟ چرا هرچی میشه می اندازین گردن من ؟

گزینه د صحیح است .

۷ ) ایجاد ارتباط با همسر کدام یک از اشخاص زیر غیرممکن است ؟

الف ) موشه دایان

ب ) جورج دبلیو بوش

ج ) ارنولد شوایتزنگر

د ) جناب دلقک

گزینه د صحیح است . چون ایشان فعلا مجرد هستند و جنابعالی هم انقدر وایستا تا زیر پات علف سبز بشه ! مرتیکه الدنگ خجالت نمی کشه ! می خواد با همسر احتمالی پاکدامن و عفیف من دوست بشه !  فک کن !

۸) جهل مرکب ( آن کس که نداند که نداند که نداند ) به معنی :

الف ) نه تنها شما بلکه پدر و پدربزرگتان هم از خیانت همسر بی اطلاعید ! می شود سه نسل کامل

ب ) گزینه بالا به اضافه تمامی فک و فامیلتان

ج )  خبر دارید . اما هنوز نمی دانید خیانت یعنی چی !

د ) تعداد افرادی که با همسر گرامی شما ارتباط دارند  عدد سه است !

گزینه د صحیح است .

 سئوال تشریحی ۹) به فرض این که ضریب هوش یک فرد عادی صد است . رابطه جهل مرکب و ای کیو را حساب کنید .

پاسخ : ضریب هوش را زیر رادیکال سه می بریم که در مورد صد : ریشه دوم می شود ده و باز یک بار دیگر جذر عدد ده را حساب می کنیم که می شود چیزی توی مایه های عدد پی !  سه ممیز چهارده و ...تقریبا نصف ضریب هوش یک میز یا هرچیز جامد و بی جان است .

۱۰ ) اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره و.... چرا در این شعر هیچ اشاره ای به سرنوشت حسنی نشده و مدام از گاو ایشان یا موارد انحرافی دیگری نام برده شده است ؟

الف ) حسنی یک شخص کاملا مطلع در مورد جنگ های روانی و پوشش های استتاری بوده است .

ب ) کلا ایشان هیچ علاقه ای به فاش کردن زندگی خصوصی خود نداشتند .

ج ) حسنی به خارج از کشور مهاجرت کرده و توانسته پناهندگی سیاسی بگیرد .

د ) حسنی یکی از مامورین عالی رتبه  موساد است .

پاسخ : هیچ کدام از گزینه های بالا صحیح نیست . شما یک عمر می خواستید بدانید دوست پسر همسر خیانتکار شما چه کسی است ؟ خوشوقتم به اطلاع شما برسانم که ایشان کسی جز حسنی نیست !

۱۱ ) در ادامه سئوال بالا . چگونه می توان رابطه حسنی و همسر خودتان را برای همیشه قطع کنید ؟

الف ) یک زن کردی بستونید

ب ) اسمش رو بگذارید عم قزی

ج ) به طور موفقیت آمیزی دور کلاهش قرمزی باشد

د ) هاچین و واچین یک پاتو ورچین

گزینه د صحیح است . البته توصیه امنیتی من این است که کلا صحنه را ترک کنید . حسنی خیلی خطرناک تر از این حرفها است ! موضوع فقط با قطع یک پای شما خاتمه پیدا نخواهد کرد .

۱۲) چرا حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت ؟

الف ) مرض داشت .

ب ) به نظر حسنی قیافه مدرسه در روز تعطیل  جذابتر می شد

ج ) حسنی خیلی وقت پیش دیپلمش را گرفته بود . منتهی تحت پوشش معلم خصوصی با دختر همسایه می رفت توی مدرسه خالی !

د ) حالا متوجه شدید شما و بقیه افراد ساده ای  که تصور می کردید ضرب المثل حسنی کاربردهای دیگری دارد چقدر خیانت خورتان ملس است ؟

گزینه د صحیح است .

۱۳) کدام یک از اعمال زیر اجر اخروی  بیشتری دارد ؟

الف ) تجاوز به خاک یک کشور بیگانه

ب ) تجاوز به اتباع بیگانه

ج ) تجاوز به خواهر یا مادر یا دختر یکی از اتباع بیگانه و اگر شما خانم هستید ترتیب بالعکس می شود . یعنی  تجاوز به برادر یا پدر یا پسر یکی از اتباع بیگانه

د ) تقبل هزینه یک کامیون آجر پاره برای سنگسار  یکی از وبلاگ نویسان بی مزه !

گزینه د صحیح است .

۱۴ ) کدام یک اعمال زیر باعث می شود شک شما به خیانت همسرتان به یقین تبدیل شود :

الف ) این که هنگام بازی گل یا پوچ به طور عمدی و مکرر به شما ببازد تا سرتان گرم شود

ب ) همین عمل را در بازی منچ هم تکرار کند ولی انقدر جفت شیش بیاورد که باخت  غیر ممکن شود .

ج) رقصیدن به طور مکرر با آهنگ شیطون بلا ! شیطون بلائی !

هرسه گزینه فوق می تواند صحیح باشد .

۱۵ )   یک خانم جذاب در همسایگی شما زندگی می کند . ایشان یک شب به منزل شما تشریف می آورند و به اتفاق شوهرتان تصمیم می گیرید سه نفری قایم موشک بازی کنید . شما چشم می گذارید و تا یک عدد معین هم می شمارید . اما تا صبح هیچ کسی برای سک سک مراجعه نمی کند و شما هم کل خانه را زیر و رو می کنید اما از دونفر دیگر خبری نیست . درعوض ماشین شوهرتان هم در پارکینگ نیست . در اینصورت شما :

الف ) یو ار لوزززززز !

ب ) ضریب هوش شما یک عدد منفی است .

ج ) متاسفانه در این لیوان حتی یک قطره اب هم موجود نیست . نیمه پر لیوان در این حالت خاص فقط یک توهم است .

د) شما در اسرع وقت به اقای دلقک مراجعه می کنید و ایشان یک تست هوش از شما می گیرند و با توجه به ضریب هوش شما امسال نوبل و اسکار را با هم به جناب دلقک می دهند .

 گزینه د صحیح است .

۱۶ ) با توجه به سئوال فوق . کدام یک از گزنه های زیر صحیح است :

الف ) ضریب هوش یک خاک انداز به شما مثل انیشتین است به یک ابله

ب ) شما به طور مکرر و پی در پی توسط یک حلزون سرکار تشریف می برید . به این دلیل ساده که ایشان خیلی باهوش تر از شما است .

ج ) موارد الف و ب

گزینه ج صحیح است .

۱۷ )  کدام یک از افراد زیر در قران کریم  به عنوان گاد دمت  نام برده شده ؟

الف ) اقا و خانم اسمیت

ب ) شیخ فضل الله نوری

ج ) دروداف ایکبیری که به جناب دلقک ای میل می زنند .

د ) لوئی ارمسترانگ.

همه موارد فوق  . اما گزینه ج صحیح تر است !

۱۸ ) اگر شوهر خیانتکار شما در صحرای کربلا حضور داشت :

الف ) روی شمر را سفید می کرد .

ب ) می رفت سراغ همسر اقای یزید .

ج ) علاوه بر اب . برق و گاز را هم قطع می کرد

د ) زیر دست و پا می ماند

گزینه د صحیح است

۱۹) پرینت گرفتن از وبلاگ اقای دلقک

الف ) جایز است .

ب )  به هیچ عنوان جایز نیست . چون جزو اسما الهی متبرکه است و ممکن است به آن بی احترامی شود .

ج ) فقط برای قاب کردن جایز است

د ) به عنوان ترتب و به قصد قربت می شود آن را لوله کرد و در حلق بیمار چپاند .

گزینه ب صحیح است .اگر مریض بدحال دارید جواب د هم درست است .

۲۰ )  کدام یک از اعمال زیر در هنگام ازدواج به معنی یک برد واقعی است :

الف ) شما در لحظه عقد متوجه بشوید که همسر شما اسرائیلی است و سرافرازانه مجلس را ترک کنید و توسط دولت خدمتگذار مورد قدردانی قرار بگیرید و در ضمن یک ساعت دیواری با ارم شبکه سه هم به شما تقدیم کنند .

ب ) به جای گربه . همسرتان را دم حجله بکشید .

ج) دلقک با یک موتور هارلی دیوید سن از پنجره کلیسا وارد مجلس شما شود و شما با فریاد شادی به همراه یک بطری شامپاین بر ترک موتور بنشینید . شوهر شما هم مدام عربده های بی تربیتی مثل فاااک فااک سر بدهد .

د ) به دلقک اس ام اس بزنید تا یک دقیقه دیرتر بیاید و در این فاصله خطبه عقد جاری شود . بعدش مثل گزینه ج است اما قبل از سوار شدن به موتور برگه احضاریه دادگاه مبنی بر به اجرا شدن مهریه را هم کف دست داماد بگذارید .

گزینه د صحیح است . اما اگر به مادرشوهرتان دقیقا بعد از سوار شدن به موتور بگوئید ای هیت یو !  صحیح تر می شود .

 

بسیار خوب . حالا برای نتیجه نهائی ازمون . باید فرمول زیر را اجرا کنید :

                                                                                                     

 d+ kl ( e . o . ) 8 2 * pl . / 4569887235x  / xvfwdr254568+365/ gfgtfgt

تقسیم بر عدد ثابت :۵۵۸۵۷۸۸۸۷۱۴ ۵۳۶۵۳۵

 در این فرمول .

دی تعداد خواهر های همسر شما است .

کی ال فاصله محل سکونت شما به سانتیمتر است از سوپر جردن

ای تعداد دوست دخترهای همسر شما در سه ماه اخیر است

پی ال تعداد اردنگی هائی است که به همسر خودتان زده اید در هفته اخیر

ایکس یک ضریب بی تربیتی است و خودتان باید بفهمید یعنی چی .

ایکس وای اف تعداد بچه های خانواده ای است که سه کوچه پائینتر از شما در یک خانه دو طبقه زندگی می کنند .

دبیلو دی تعداد امضاهائی است که به جای والدین خود موقع مدرسه رفتن زیر ورقه امتحانی خودتان کرده اید .

دی ار قیمت یک بشکه نفت در زمان حال است .

جی اف جی ... تعداد خنده های زورکی شما به لطیفه های همسر بیمزه تان است .

جی تی میزان بدهکاری شما به سوپر دریانی سر کوچه است .

ضریب ثابت به نام عدد داف در فیزیک معروف است .

بسیار خوب . ااگر پاسخ فرمول فوق کمتر از  ۵۲۹۸۷۵۷۸۸  شد یعنی شما در معرض خیانت کردن قطعی هستید .

اگر بیشتر شد یعنی خائن هستید و صداش رو در نمیاورید .

 

هشدار : این تست به عنوان یک مدرک قطعی در کلیه دادگاه های جهان قابل ارائه است . این تست فقط برای خیانت سنجی قابل استفاده نیست و در هر موردی که تصور بفرمائید نیز قابل اجرا است . انجام این تست برای میزان وفاداری حیوانات خانگی توصیه نمی شود . این تست برای سنجش میزان عقب افتادگی ذهنی و اجتماعی به شدت قابل توصیه است . پاسخ این تست برای دریافت گرین کارت الزامی است .

بهترین زمان مصرف تا یک سال بعد از تاریخ تولید . درجای خشک و خنک نگهداری شوید ! از دسترس کودکان دور بمانید .

 

پی نوشت : همین الان ای میل رو چک کردم و وااااااا ی یک خبر خوب ! من گرین کارت برنده شدم ! جالب این جا است که هیچ وقت تا به حال توش شرکت نکرده بودم ! یک اقای مهربونی که توی تایلند دفتر داره گفته فقط سی و سه دلار و خورده ای بفرستم تا بقیه کاراش رو انجام بده ! خداجون چه شانسی !  شما بیچاره ها حالا هی برید کلاس زبان و از اونور برو دوبی مصاحبه و سوریه برو مصاحبه و .... ولی من فقط با سی و سه دلار ! تازه گفته پول بلیط تا امریکا هم به عهده شرکت ماست ! فک کن !

آمریکا جونم فقط از سرجات تکون نخور ! من دارم میام ! مرجان و بقیه طرفدارهای من در کل قاره امریکا هم می تونند از همین الان برنامه ویکندشون رو تنظیم کنند ! البته همین الان هم ویکنده ! یعنی شنبه است . منظورم ویکند آینده است . این هفته بیخودی منتظر من نمونید !

 

ارشیو 27

 

 

۶۸ ــ

 

درست در وسط بیابانی تاریک...

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

امروز حوالی ظهر رسیدم  ٬ خرد و خراب و خسته ٬ ساعت نه شب قطار  از سیرجان راه افتاد و حدود دوازده ظهر رسید به تهران . یک مجموعه از داستان های کوتاه همینگوی را با خودم برده بودم و ساعات طولانی سفر را با همینگوی گذراندم . مخصوصا با برف های کلیمانجارو  و چه طعمی داشت ...

باری . چهارشنبه غروب قرارداد اجاره آن خانه کذائی را بستیم و تمام شد . منتهی قیمت از حد انتظار من کمی بالاتر رفت . البته خانه خوبی است و صد البته حسن بزرگش نزدیکی به خانه خودمان است . در واقع با نصف این پول می توانستم یک خانه مثل همین در یک محله ارزانتر پیدا کنم . اما نمی توانم بابا و مامان را ول کنم . این هم یکی دیگر از محسنات بی پایان تک پسر و ته تغاری بودن ! لامصب محسناتش که یکی دوتا نیست !

خانم صاحبخانه موجود جالبی است . تبریزی است و در هجده سالگی از تبریز رفته آمریکا . هفتاد و پنج سالش است اما حداکثر شصت ساله به نظر می اید . فارسی را  خیلی به زحمت حرف می زند . آن هم با لهجه غلیظ ترکی . راستش من هرچه توانستم دلبری کردم ! یعنی تمام آن چه برای زدن مخ یک داف پیر لازم است ! نهایتا کمی تخفیف داد به اضافه چند تائی از اثاثیه خانه اش . در واقع نیمه مبله ٬ به هرحال پنجم دی خانه را تحویل می دهد . همان روز بلیط دارد و تشریف می برد به ایالات متحده و خلاص...

دیشب توی قطار نشسته بودم ٬ خیره به بیابان تاریک ٬ حتما دیده ای درست وسط بیابان نوری کورسو می زند و  کلبه ای در وسط بیابان ؟

همیشه از خودم می پرسم که زیر نور آن چراغ چه کسی زندگی می کند ؟ الان چه می کند ؟ این آدم به چه چیزی فکر می کند ؟ به چه چیزی ؟

به این فکر بودم که خانه من هم دقیقا همینطور خواهد بود . وسط بیابانی خالی از سکنه ٬ اما به جای بیابان شهری در اطراف من هست . و من تنها ٬ دقیقا مثل آن ساکن کلبه در بیابان ٬ ساکن سرزمین حیرانی .

و تو از خانه بیرون می آئی ٬ هیچ کس را نمی شناسی ٬ تصاویری از اطرافت می گذرند . آدمهائی با چهره های بی تفاوت ٬ با چهره های سرد ٬ منجمد ....

شاید بهتر باشد اصلا بیرون نیایم ٬ بمانم توی خانه و همچنان که آن قدیمها در اینجا نوشته بودم . همچنان که آن قدیمها بارها این کار را می کردم . بشینم با یک تکه جیر زیرسیگاری نقره را برق بیندازم و آن  قهوه جوش که برقی کدر و مات دارد  . بعد آن آهنگ قدیمی را با سوت بزنم و متعجب باشم که چطور وقتی سوت نمی زنم . بین نت ها همه جا سکوت هست . آن آهنگ را با سوت بزنم و کمی اندوهگین باشم . از خودم بپرسم چرا نمی شود آهنگ های بلوز را با سوت زد . یعنی خوب در نمی آید . همان آهنگ قدیمی به نام  در انتظار معجزه...

بگذار راستش را بگویم ٬ خوشحالم که نیستی . خوشحالم که نیستند . خوشحالم که خیلی ها نیستند ٬ همان کسانی که گاهی ٬ فقط گاهی دلم برایشان خیلی خیلی تنگ می شود . همان مواقعی که دلت می خواهد آهنگی را با سوت بزنی که نامی زیبا دارد : در انتظار معجزه...

و بعد خوشحال باشم . از این خوشحال باشم که هیچ وقت معجزه ای در کار نیست . حداقل در زندگی من نبوده است . نخواهد بود . بنابراین خیالم راحت است و می دانم کابوسی از گذشته در تعقیب من نیست ...

بعد شاید یک نفر زنگ بزند و بگویم بیا اینجا . بیائید اینجا ٬ می آیند و کمی شلوغی و خنده و چیزهائی از این دست ٬ بعد که رفتند می توانم بنشینم به تو فکر کنم و خوشحال باشم . شاد  اندوهناک از این که معجزه ای در کار نیست...

چند وقت پیش در ویترین یک قنادی درجه سه . خاک الود و درب و داغان ٬ یک کیک دیدم . بزرگ و خامه ای . له و لورده ٬ با رنگ های عجیب غریب و زننده ٬ داد می زد چه طعم مزخرفی دارد . همه چیزش در حال ریختن و فروپاشی بود . پیش خودم گفتم چقدر شبیه من است . بالاخره این کیک هم مشتریان خودش را دارد . من هم طرفدارهای خودم را دارم ...نمی دانم  چرا این را نوشتم .

 هم چنان که چندی پیش یک نفر داشت با اندوه از غم هجران یار می گفت و...ولی من بدجوری به خنده افتادم و انقدر خندیدم که خودم داشتم کلافه می شدم . نمی دانم چرا...واقعا نمی دانم..

باری ٬ بعدش  یک نفر می اید . یک آدم جدید . دقیقا مثل قدیمی ها ٬ مثل همان قبلی ها ٬ بعدش من بنشینم برایش تعریف کنم که نفر قبلی چه بلاهائی که سرم نیاورد ! باور کردنی نیست ! فک کن ! بعد او دلسوزانه بگوید چه خوب که از شرش خلاص شدی ! من هم موذیانه بخندم و بگویم  واقعا ! البته این رهائی را مدیون حضور تو هستم  عشق من ! چه خوب که حالا توهستی !

بعد یک روز نگاه کنم به تاریخ تولیدش و این که رویش نوشته تاریخ انقضا یک ماه یا دوماه بعد از تولید ! خوب . متاسفم خانم ٬ منتهی تاریخ مصرف شما تمام شده ! چه بد شد !

بعد او  بدو بدو  با قدم های ریز کوتاه  گریه کنان برود و فریاد بزند ای بی شعور ! ای بی احساس ! برود سراغ نفر بعد از من و دقیق و کامل برایش تعریف کند من چه موجود سنگدلی هستم !  هم چنان که من از او خواهم گفت برای نفر بعدی و نفر بعدی ...تصور کن که چقدر داستان های کوتاه و بلند این وسط تولید می شوند...

 

و جمله نهائی این داستان ٬ ترجیح می دهم از بکت مثال بزنم :

عشق را تحقیر می کرد ٬ طرفش هم نمی رفت ٬ حالا نگاهش کن ٬ مشغول خفه کردن مرده ها در سرش....

 

۷۰ ــ

 

بازی !

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

خوب . راستش من تصمیم گرفتم یک بازی جدید راه بیندازم :

 

اگر قرار باشد برای یک سال به یک نفر دیگر قفل و زنجیر شوید چه کسی را انتخاب خواهید کرد ؟!

پی نوشت : فک کن !

پی نوشت : همتون به این بازی دعوت شدید !

پی نوشت : نمیشه و نمی خوام  نداریم !

پی نوشت : زنجیر شدن به اشیا ممنوع است . حتی المکان شخص مورد نظر باید از اعضای نت باشد . مامانم و شوهرم و..ممنوع ! 

پی نوشت : کسانی که اشتیاق دارند به دلقک قفل و زنجیر شوند لطفا عکس و رزومه خود را ای میل کنند ! در واقع می خوام بگم :

یو لایک قفل و زنجیر می ؟  کال می !

 

...

 

 

 وقتی مرسدس اس ال کی روباز جلوی منزل ما ایستاد تمام همسایه ها با تعجب به صحنه نگاه می کردند . هنگام پیاده شدن از مرسدس ساق های بلند و کشیده اش که توسط بوت های لی وایز  پوشیده شده بود واقعا دیدنی بود . نسیم موهای بلوندش را افشان کرده بود و لبانش انگار همین الان از یک بوسه طولانی جدا شده است . لبخندی به من زد و با صدای سحرآمیزی گفت :

سهیل مگه من مرده بودم ؟ چرا من رو زودتر خبر نکردی ؟ می دونم که مثل همیشه من رو تحویل نمی گیری ! اما حداقل برای بلند کردن چیزهای سنگین و جارو کردن خونه که به دردت می خورم . به اینجا که رسید بغض گلویش را گرفت و ناخودآگاه ساکت شد .

سپس چادر گل گلی اش را از پشت مرسدس برداشت و با لوندی به کمرش بست و دو سر انتهای چادر را پشت گردنش گره زد .  انگشتان بلند و کشیده اش به نرمی دور دسته جارو حلقه شده بودند و در دست دیگرش هم یک خاک انداز قرمز و خوشرنگ داشت . دوباره لبخندی زد و گفت : اجازه میدی برم بالا و بقیه کارها رو انجام بدم ؟ تو رو خدااااااا  ! فقط یک کلمه بگو باشه !

دابی دابی دابی  دات

                               اسباب کشی

                                                   دات کام !

منتظر برنامه بعدی ما باشید

                           انجوی ایت !

 

ارشیو 26

 

 ۶۵ ــ

... ... . .. دو تا تاس . چند ورق و چند مهره از شطرنج و نرد و

 

 

 

 پنج خشت : پنج شنبه صبح قرار بود . تشریف ببریم ایزد شهر . کل خانواده . یعنی بابا و مامان و پسر برومند و عزیزشان به نام دلقک  که عصای دستشان است . البته یک جور عصای جادوئی است . در واقع مثل ترکه جادوئی هری پاتر است . البته این در صورتی است که پدرم بشود هری پاتر . یا هری پاتر پدرم بوده ؟ عجیب است . باید زودتر از اینها متوجه می شدم . این قضیه رو باید در اولین فرصت درست و حسابی بررسی کنم . احتمالش زیاده که من پسر هری پاتر باشم !

چهارشنبه شب هوس کردم اینجا بنویسم ایزد شهر نبودد ؟ بعدش دلم به حال شما سوخت . گفتم بیچاره ها گناه دارند . چرا باید حسرت بخورند ؟ اصلا وقتی برگشتم براشون تعریف می کنم . هرچند شنیدن کی بود مانند دیدن ؟ البته اینجا شما چیزی نمی شنوید . در واقع می خوانید . کلا خواندن مفید است . بیشتر بخوانید . هرچیزی را هم نخوانید . ..

 کلیه پیش بینی ها . از گزارشات وضع هوا گرفته تا پیش بینی های موساد و سیا و چند سازمان معتبر دیگر . حاکی از این بود که جاده شلوغ خواهد بود . در واقع کلا بسته خواهد بود . اصلا یک تابلو می زنند که جاده تعطیل است . بعدا تشریف بیاورید ....

من حتی از گوگل هم پرسیدم که ایا فردا جاده شلوغه ؟ و پاسخ گوگل این  بود : فک کن که نباشه !!

اما برعکس . شلوغ که نبود هیچی . حتی پرنده هم پر نمی زد . در واقع ملت از طریق یک سری عوامل ناشناس متوجه شده بودند . البته چیز محرمانه ای هم نبود . اصلا خودم گفتم بهشون : بزنین گاراژ بابا . خلوتش کنین . ما داریم میائیم..

 

سه پیک : شب توی ساحل . ملت و جماعت و دروداف در حال قدم زدن و مخ زدن و به هم زدن و بزن بزن و هرچی می شد زدن . حتی یک سری زدن و بقیه رقصیدن . یکی شون هم اخرش زد توی گوش یکی دیگه . خیلی ها تلفن زدند و زنگ زدند و..

بعدش کم کم خسته شدم . یعنی با خودم گفتم برو از این تخته سنگ ها پائین . بشین روی یکی از اون صندلی های لب دریا ...

جای خوبی بود . موج تا همین یک قدمی پایم می امد . کسی اطرافم نبود . شب بود . خیلی تاریک نبود . اما انقدر هم روشن نبود که کسی بتواند چیزی ببیند . جای دنجی بود . بهترین جا برای این که بتوانم احساس امنیت و ارامش کنم ....

چند دقیقه ای چشمانم را بستم . گوش دادم به صدای امواج . بین خواب و بیداری بودم . بر نقطه تماس خشکی و دریا ...

اما کم کم صدای پچ پچ هائی شنیدم . موج ها هم ارام شدند . کمی نگران شدم . انگار قرار است اتفاقی بیفتد . صدای خنده های ناخوشایندی هم آمد . صدای قدم های تند و کوتاه . از این طرف و آن طرف .

بعد یکی پایم را گرفت . دست سردی داشت و به ملایمت انگشتان پایم را لمس کرد . انگار می خواست بفهماند که بیدار شو . بازی تمام شد . همه چیز تمام شد . گرفتیمت ...

موج بود که آرام  آرام  امده بود و با یک لمس کوچک بیدارم کرد ...

 

 

دولوی گشنیز :  آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید .

من در ساحل نبودم . شاد نبودم . خندان هم نبودم .

بر لب بحر فنا نشسته بودم  با چنان حالی ...

برلب بحر فنا منتظریم ای ساقی

 فرصتی دان که زلب تا به دهان این همه نیست...

 

 

پنج خاج :

سهیل به دلقک می گفت حالا بعضی ها فکر می کنند این یارو چه خوشی زده زیر دلش . لب ساحل نشسته دم از ترس و اضطراب و افسردگی و...

این چیزها را هرکسی نمی فهمد . باید برای خودش اتفاق بیفتد . من در این وبلاگ بعضی لحظه ها را هیچ وقت نمی توانم بنویسم . مطمئنا نه کسی باورش می شود و نه کسی درک خواهد کرد . چنان که یک شب در یک مهمانی بودم . صاحبخانه و همسرش به قول خودشان خیلی به من ارادت داشتند و مهمانها هم از تعریف و توصیفات آنها چنان جو گیر شده بودند که وقتی من وارد شدم  در این توهم بودند که این اقا چقدر. ...

چرا که نه ؟ قیافه و لباس و صدایم همگی تبلور  یقین مطلق و عین ارامش بودند . فقط از درون چنان لهیده و خرد و خسته بودم که دلم می خواست بگویم : ببخشید می شود من بروم کنار شومینه و کمی خودم را گرم کنم ؟ می شود فقط یک تکه نان خشک به من بدهید ؟  فقط بشینم و یک تکه نان سق بزنم ؟ من می دانم چقدر زحمت کشیده اید و این میز و این غذاها . اما به خدا من  شام نمی خواهم . فقط یک تکه نان . بتوانم بشینم کنار آتش و این قلب منجمدم را...

مهمانان و میزبانان و حضار گرامی کجا می توانستند بفهمند یا باور کنند ؟

 

هفت دل :

پریشب در میدان تجریش بودم . دیروقت بود و بازار عذاداری به خاطر ضربت خوردن علی گرم بود . برای همین ترافیک عملا قفل شده بود . من با جیپم بودم . یک پرشیای مشکی جلوی من بود . حواس راننده پرت بود و نمی دانست ماشینش عقب عقب می رود . بوق و چراغ زدم اما فایده ای نداشت و چنان به جلوی جیپ خورد که یک پروژکتورم را خرد کرد . بعد پیاده شد و تقریبا هم سن و سال خودم بود با پیرهن مشکی و ته ریش . البته قیافه حزب الهی هم نداشت . اما مسلمون بود !

با حالت طلبکارانه ای گفت حالا چه کار کنیم ؟ گفتم نمی دانم . هرچه شما بگوئید . بعد گفت بگو ببینم پولش چقدر میشه ؟  بعد نگاهی به پروژکتور انداخت و گفت این که فقط  شیشه اش شکسته !!  بعد دستی به آن زد و تازه خرده های شیشه ریخت پائین به همراه باقی تکه های پروژکتور...

بعد گفت حالا بگو چقدر بدیم ؟!!  گفتم ده تومن ! ( چگونه باید به این گاومیش حالی می کردم که این جفت پروژکتور را دست دوم خریده ام به قیمتی که اگر بگویم  تازه می فهمی ده تومن حتی پول خسارت یک لکه بر روی شیشه اش ! هم نیست ) بعد  با قیافه ای که به نظر خودش تبلور هوش و زیرکی بود پوزخندی زد و گفت : که گفتی ده تومن هان ؟!  بعد گفت اصلا زنگ می زنم به پلیس ! وقتی اومد می فهمی که تو مقصری !  چون از عقب زدی !

مبهوت نگاهش کردم . یعنی می خواست به پلیس بگوید که من ایستاده بودم و این جیپ از عقب زد به من ؟! 

چنان حالت انزجاری به من دست داد که فقط گفتم : ببخشید . حق با شما است . می شود تشریف ببرید ؟ بروید به همان عذاداری و مسجد و دعا و  گریه زاری برسید . وقتتان ارزش دارد . حیف است .

سرپل تجریش پیچید جلوی من . سرش را بیرون آورد و گفت بیا خسارتت رو بگیر ! این دفعه از ماشین پیاده شدم . سرم را کردم توی ماشینش . به درک که خانمش نشسته کنارش . هرچی پول توی جیبم بود درآوردم و گفتم : همه اش را بدهم به تو بی خیال می شوی ؟ چقدر بدم تا دیگر قیافه نحست را نبینم ؟ همه اش را بدهم بی خیال جبران خسارت من می شوی یا نه ؟!

الان فکر می کنم که اشتباه کردم . من باید همان لحظه تصادف وقتی آن قیافه و آن چرندیات را می گفت یقه اش را می گرفتم  . هم پلیس آشنا در اختیارم بود و هم می توانستم به کامران فر زنگ بزنم تا قیمت واقعی اش را به آن مردک بگوید و بعد می گفتم همین الان سیصد هزارتومن من را بده. تا بفهمی که وقتی گفتم ده تومن از حماقت یا شاید بزرگواری من بود . توئی که تصور می کنی پولداری و من چون جیپ دارم می خواهم  تیغت بزنم !   نمی دانی انقدر از صورتت فلاکت و  حقارت و پفیوزی فوران می کند که دلم به حالت سوخت...

من لباسم سیاه نبود . ضبط ماشینم هم روشن بود و ابدا در فکر نماز و عبادت نبودم . اما توئی که سیاه پوشیده بودی و داشتی می رفتی مسجد می خواستی زنگ بزنی به پلیس تا ثابت کنی مقصر من هستم ! واقعا خنده دار است ....

 

نه لوی دل : بابی و مامی می گفتند وقتی تو شب دیر می ائی ما نگران می شویم ! خیابان ها پر از خطر و آدمهای بد و دوستان ناباب و...

خنده ام گرفت . نتیجه این همه تربیت و نگرانی شما . نتیجه این همه زحمتی که برای تربیت من می کشید و حتی الان که در این سن و سالم باز هم  از تلاش برای یاد دادن ادب و تربیت من دست نمی کشید این شد که :

آن خطری که شما می گوئید خودم هستم . آن آدم بده هم خودمم . آن دوست ناباب هم خودمم . دیگران باید نگران باشند !  والدین بقیه باید بترسند و نگران باشند . شما دیگر نگران چه هستید ؟ من در چه دامی بیفتم وقتی خودم آن دامم ؟ وقتی خودم آن تله هستم ؟!

دو لوی پیک : یکی می گفت  تو فقط ادعا داری و بلوف می زنی ! چرا این عیب را برطرف نمی کنی ؟

این دیگر از فحش خواهر مادر بدتر است ! عیب ؟! مثل این است که به اقا خرگوشه بگویند چرا تند می دوی ؟! این عیبت را برطرف کن !

احمق این بزرگترین مزیت و حسن من است . ما ورق بازی می کردیم . تمام آس ها و تمام ورق ها...دست حریف بود که خودش خدای نیرنگ و هوش و زیرکی است . بعد من با این حریف بازی می کردم . توی دستم هیچی نبود . حتی کارت های بیفایده و بی ارزش هم نبودند . هیچی . نداشتم و ندارم ..

حالا این بازی سر مرگ و زندگی است . جز بلوف چه کار می شود کرد ؟ مجبوری . جوری که خودت هم باورت بشود و حریف هم باور که هیچ . به بلوف هائی که می زنی ایمان بیاورد...

فقط اینجوری می شود برنده شد . بدبختی این که این بازی تمام نمی شود . بی پایان است . همه عمر تنها در برابر چنین حریفی نشسته ام . نمی دانم چند دست برده ام . حسابش از دستم در رفته است  . فقط می دانم که نباخته ام . اگر فقط یک دست ببازی مرده ای .....

 

آس گشنیز : آن آقا خرگوشه که در بالا مثالش را زدم . اگر واقعا او را دیدی بهش بگو گاهی تند دویدن فایده ای ندارد . چون مرگ با بالهای نرم از اسمان می اید . بدون کوچکترین صدا یا هر نشانه دیگری . در هیئت شاهین یا عقابی ...

خرگوش و خاکستر نشو بچه ترسو

دریای فردا کشتزار ماست

نام تمام مردگان یحیی است....

آس دل :  توی ساحل شب بود و شلوغ بود . کلی سگ هم بودند که صاحبانشان آورده بودند با خودشان شمال . یک هاپوی کوچولوی خوشگلی هم بود که موهایش ریخته بود توی چشماش و یک دماغ کوچولوی مشکی هم از وسط آن همه موهای سفید و وزوزی زده بود بیرون ...

تنهائی نشسته بودم روی نیکمت . هاپو دوید و پرید روی نیمکت و خودش را به من چسباند . صاحبش تعجب کرد که چطور این سگ یک دفعه به من علاقه مند شد ؟ در همین حین چند نفر دختر و پسر نزدیک شدند که این سگه چقدر موشه و کوچولوست . حیوان شروع کرد به پارس کردن . خشمگین و عصبی . ان ها خندیدند و نزدیکتر شدند . جوانکی اصرار داشت که سگ را ناز کند . بعد به بقیه می گفت عین فی فی است . بعد به ما گفت چهار ماه پیش همچین سگی داشتم و بیچاره رفت زیر ماشین و ...بعد خیلی جدی شروع کرد به درس سگ شناسی و روش درست برخورد با سگ جماعت و در حین حرف زدن همچنان گیر داده بود که سگ بیچاره را ناز کند و سگ هم دیوانه وار پارس می کرد . ارتعاش تنش را احساس می کردم . نمی دونی چطور خودش را به من چسبانده بود .

عصبانی نشدم . برای همین خیلی شمرده و سلیس و خونسرد به جوانک گفتم . متاسفانه شما هیچی چیزی از سگ ها نمی دانید . وقتی این حیوان دارد پارس می کند و تو مدام می خواهی بهش ثابت کنی که از او نمی ترسی به او بزرکترین ظلم را کرده ای . او می خواهد از او بترسی . می خواهد حتی برای یک لحظه هم که شده بتواند حس کند که وحشتناک است . اما تو نمی گذاری . می خواهی به او بقبولانی که هیچی نیست و هیچ کسی از او نمی ترسد ..

این یعنی تحقیر . این یعنی ظلم . این هزار تا چیز بدتر دیگر هم هست . مثل سگ خودت که در آن لحظه آخر به آن ماشین حتما دندان نشان داد . حتما پارس کرد . اما ماشین مثل تو بود . نمی ترسید . آن هیولا فقط او را زیر گرفت و کشت و نه رحم می فهمید  ونه هیچ چیز دیگری ...

حالا فهمیدی درک کردن این حیوان یعنی چی ؟ بشین فکر کن فرق بین تو و آن ماشین چیست ؟ کدام یک سگت را کشت ؟ تو یا ماشین ؟ الان داشتی چه می کردی ؟  این یکی  را می کشتی ؟ می خواستی فقط نازش کنی ؟ اصلا فکر کردی چرا این همه به شماها پارس می کند ؟ این حیوان می داند پشت مهر و محبت و نوازش های شما چیست . می داند چه جانورهائی هستید ...

چهار گشنیز :

در این ایزد شهر برای من یک جور نحسی و طلسم هست . یک بار نشد مثل آدمیزاد اینجا باشم و با دل خوش برگردم . این سری هم پنج شنبه آمدیم و قرار بود دوشنبه برگردیم . من جمعه ظهر برگشتم . البته گریختن واژه بهتری است . ماشین را گذاشتم برای بابا و مامان . به حدی عصبی و تلخ و پریشان بودم که سر جاده جلوی شهرک ایستاده بودم و نمی دانستم راه هراز و تهران از محمود اباد است یا نور یا آمل ؟ تازه این شهرها را چگونه باید رفت ؟ این سمت جاده باید به ایستم یا سمت دیگرش ؟

مسخره است . من این خراب شده را مثل کف دستم بلد بودم . هزار بار هرکدام از این شهرها را آمده ام و برگشته ام ...

این گیج شدن از کجا آمد ؟ این فراموشی و سرگردانی ؟ نمی دانم . من فقط صدائی را می شنیدم که از درونم ناله می کرد برگردیم خونه . من رو ببر خونه . می خوام برم خونه...

ده خشت : ادامه   همان خشت اول که چون نهاد معمار کج . تا ثریا می رود دیوار کج :

من چپ دستم . هیچ می دانستی همه ضربه های کاری با دست چپ فرود می آید  ؟ محض اطلاعت این حرف من نیست . والتر بنیامین گفته . در همان کتاب خیابان یک طرفه ...

آس خشت : مطمئن بودم که در شمال به من خوش خواهد گذشت . اما نه خوش گذشت و نه استراحتی بود و نه نفسی کشیدم و نه توانستم  دوام بیاورم..

 نه صلب سنگ بازت می شناسد

نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می شوی

طاس وقتی روی عدد سه بنشیند :

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل...کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها..

نه . همیشه اینطور نیست . من خودم وقتی آن شب نشسته بودم لب ساحل . در حسرت دست و پا زدن در آن موج و گرداب بودم . گاهی مرگ چنان آرزو و چنان حسرتی است که نمی دانی ...

تا آن جا پیش می روی که هرچیزی را که  ممکن است خطر مرگ برای آدم داشته باشد روی هوا قاپ می زنی . چون به تو ارامش و حس خوشبختی می دهد . حداقل می شود دل را به این خوش کرد که ممکن است مرگ بیاید . اما چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد که واقعیت زشت و برهنه و دردناک جای رویا و خیالبافی ات را می گیرد : مرگ برای تو راه حلی بیش از حد ساده است .

به دریائی در افتادم که پایانش نمی بینم...

مناجات : پروردگارا ! ای مهربانترین مهربانان ! من اگر بخواهم که نبوده باشم باید چه کنم؟ راهی که انتهایش نه بهشت باشد و نه جهنم  ؟ این که بتوانم نباشم و هرخاطره و اثری هم از من در این دنیا هست در یک لحظه نیست و نابود شود باید چه کنم ؟ می توانی کاری کنی که  نباشم ؟

 این همه زجر و شکنجه . این همه ثانیه ها . سالیان سال را چطوری جبران می کنی ؟ با یک مشت حوری و درخت و کاخ ؟ یا آن آتیش مسخره جهنمت ؟ تک تک ثانیه ها را با تو تسویه می کنم . این بهشت و جهنم هم جواب من نیست...

مهره رخ در صفحه شطرنج البته در حالت آچمز :

 داشتم توی خیابان های شهرک دوچرخه سواری می کردم . انقدر دیروقت بود که تقریبا توی شهرک همه خوابیده بودند . سکوت و خیابان های تاریک و گاهی خیلی تاریک به خاطر سایه درختان..

در همین حین ناگهان سر راهم یک روح سبز شد ! سفید و مواج و...داشتم از ترس قالب تهی می کردم . نزدیک بود آن روح سرگردان را زیر بگیرم که تازه فهمیدم خانمی است با چادر سفید یا در واقع چادر نماز گل گلی !

بعد گفتم خانم ببخشید . گفت خواهش می کنم !  صورتش را که دیدم  ...یا امام زمان !  این که نسترن است !

این نسترن خانم شرترین و خفن ترین و هرچیزی که فکر کنی ترین دختر دانشگاه ما بود !  یعنی مافوق بدترین کابوس هائی که می شود در مورد یک دختر دید !

ــ  تو اینجا چه غلطی می کنی ؟ مثل جن این وقت شب توی این خیابون ؟!!

خیلی با اعتماد به نفس و پیروزمندانه گفت که چند روز پیش خوابی دیده و متحول شده و...!!

بهش گفتم من مسملون شدن مایکل جکسون رو وقتی شنیدم چندان تعجب نکردم . اما چادری شدن تو چیزی است که عمرا بشود باور کرد ! 

نسترن جان شنیدی که در روایات آمده در آخر الزمان یک سری چیزهای عجیب غریب و خفن پدیدار می شوند ؟ همین چادری شدن تو یعنی آخرالزمان نزدیک است ! این خیلی نشونه بدیه ! ای کاش توبه نمی کردی !

می گفت سهیل جان تو هم می تونی توبه کنی و واقعا زندگی ات رو عوض کنی !

ــ چه پررو هم هست !  من بدبخت کجا مثل تو زندگی کردم که حالا توبه کنم ؟ خودت رو با من مقایسه می کنی حیوون ؟!

مسخره تر از همه این که خانم می خواست چند روز دیگه تشریف ببرد به مشهد مقدس برای زیارت ! اقا طلبیده !

البته من تصمیم دارم به ستاد حوادث غیرمترقبه استان خراسان زنگ بزنم و بگم : فقط جمع کنید و فرار کنید ! یک چیزی داره میاد که زلزله و سیل جلوش هیچی نیستن ! خدا به داد امام رضا برسه ! حالا فک کن اون بیچاره هائی که خودشون رو بستن به ضریح !!

یعنی این نسترن برسه اونجا ! همه ملتی که بسته شدن به ضریح چنان فرار می کنن که ضریح رو با خودشون تا بندر عباس می کشن و می برن !

یا دعا کردنش و حاجت خواستنش ! این مگه ول می کنه ؟ مگه منتظر میشه تا حاجتش برآورده بشه ؟ مثل شرخرهائی که کارشون چک نقد کردنه ! یقه امام مظلوم رو می گیره ! نمیشه ؟ نمی تونی ؟ ندارم ؟ خودت رو پول می کنم ! خودت رو حاجت می کنم !! 

 یک سکه که شیر بنشیند :

 تازه از دیروز فهمیدم یکی دیگر از عوارض این سفر تفریحی نیش دراکولاست ! تا به حال هیچ وقت من را نزده بود . نمی دانم چرا در این یک روز و نصفی باید این بلا سرم بیاید ؟! پریروز متوجه یک سرخی و لکه کوچولو روی شانه راستم شدم . اصلا فکر نمی کردم  به معنی نیش آن جانور باشد . امروز دیگر حسابی سرخ و لکه لکه و...البته درد ندارد . خوشبختانه جای تابلوئی هم نیست . اما حتما به خاطر مسخره کردن نسترن است ! لامصب وقتی مسلمون می شود هم همچنان باید مردم را عذاب بدهد !  تازه مردم هیچی . من بدبخت باید به خاطر چنین جانوری تنبیه شوم !  واقعا نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم ؟!

 نسترن خدا بزنه توی کمرت ! اصلا جدم مولا علی با ذوالفقار بزنه توی مغزت تا با اون چادرت نصف بشی ایشالله ! غلط می کنی من رو نفرین می کنی ! یعنی ببین چه موجودی هستی که خدا رو هم گول زدی و  دعای تو رو مستجاب کرده !! بمیری ایشالله !

 

 ژوکر :

در این چند وقت اخیر برحسب تصادف شاهد چند صحنه از دوستانم بودم . یکی در خیابان و کاملا شانسی و دیگری ...

تماس می گرفتند و یا می آمدند تا من را ببینند . همگی هم فقط برای یک چیز بود . توضیح بدهند . بگویند چرا فلان کار را کردند ؟ و من هم بفهمم که قضیه در واقع چیزی که دیدم نبوده  و دلایلی داشته و...

از این رفتارها بدم می اید . از این توضیح شنیدن ها واقعا متنفرم . یعنی تو باید حتما به من ثابت کنی که آدم بدی نیستی ؟ یا هر چیز دیگری هستی و فلان طور نیستی تا من تو را همچنان دوست خودم بدانم ؟!

به اینها چطور باید گفت که مگر دوستی باید حتما با یک آدم خوب باشد ؟! باید حتما برای هر غلطی که می کنی دلایل انسانی و روشنفکرانه و هزار تا کوفت و زهرمار دیگری بیاوری ؟  اگر نتوانستی بیاوری چه می شود ؟

نمی توانم به اینجور آدمها بفهمانم که اگر دوست من باشی تو را قبول دارم در هر حالتی . در هر شرایطی . هرکاری کرده باشی . هرکاری بکنی . در هر وضعیتی ببینمت . هیچ فرقی نمی کند. این رفاقتی که در آن هرکسی بخواهد مودب و تمیز و نظیف و باکلاس و روشنفکر باشد و مدام توضیح بدهد و خودش را توجیه کند شکنجه است و نه دوستی و رفاقت ...

یعنی مثلا تو من را در یک حالت مشابه ببینی و خوشت نیاید رابطه ات را با من قطع خواهی کرد ؟ اینجوری است ؟!

گاهی دلم می خواهد به خاطر   این همه فلاکت و بدبختی که آدم ها خودشان را اسیرش کرده اند داد بزنم  ...

خوشبختانه هنوز تن به این زنجیرها نداده ام . برای همین است که خیلی اوقات به یک نفر از این دوستان بر می خورم و نامش را به خاطر نمی آورم . طرف خیلی با قیافه حق به جانب می گوید بعد این همه سال دوستی چطور اسم من را فراموش کرده ای ؟!

خوب . به اینها گفتن حقیقت سخت است . ناراحت می شوند ! وگرنه باید به طرف بگویم :

راستش این است که ما هیچ وقت دوست نبودیم . تو هیچ وقت دوست من نبوده ای . یک موجود مزخرف بودی مثل خیلی های دیگر . انقدر اهمیت نداشتی که لازم باشد نامت را در ذهنم نگه دارم . خوشبختانه فراموش کردن را خوب بلدم . وگرنه مغزم الان یک زباله دانی بود پر از امثال تو...

 

در فصل قتل بودیم

گفتند : بگوئید

پاسخ رسید که : انسان می گوید نه ....

 

صفحه شطرنج با دوشاه بدون هیچ مهره دیگری :

این فقط وقتی اتفاق می افتد که دو بازیکن افتضاح و بسیار ناشی با هم بازی کرده باشند !

فقط باید دگمه ارسال را بزنم تا تمام شود ..

تمام شد

 

یک شاه سفید که ناگهان در یک لحظه سرنگون می شود . در بازی شطرنج به این نوع مات کردن می گویند مات فرصت :

 

عجیب است که دوباره درگیر وسواس نوشتن شده ام . تا همین اواخر مطلقا نیازی به نوشتن احساس نمی کردم . ولی در این مدت اخیر دوباره مجبور شده ام که هرشب اپ کنم . یاد آن داستان کافکا . محاکمه افتادم . که پدر دستش را بالا می برد و به فرزندش می گوید : من تو را به مرگ در آب محکوم می کنم . و پسر بی اختیار دوان دوان به سمت رودخانه می رود و خود را از روی پل به درون اب می اندازد ...

وسواس نوشتن من هم دقیقا شبیه به نوعی محکومیت است . نیازی جبری و بی اختیار . احساس می کنم نوشتن . یعنی نگارش این روزمره ها . به نوعی زندگی ام را داغ و ضدعفونی می کند . چون اتفاقات . همین وقایع بی معنی روزمره و ملال انگیز . تبدیل به کلمات می شوند . صدائی خاموش ناپذیر در درونم . که بی وقفه همه چیز را به نثر و کلمه در می آورد . چیزی شبیه به یک الت شکنجه است . شکنجه ای توقف ناپذیر و بی وقفه . گوئی با نوشتن می شود چهارمیخش کرد و آن را به بند کشید . و بعد فردا اغاز می شود . شروع دوباره . نقطه سر خط .

هر وقت چند لحظه در تایپ تاخیر می کنم . فقط یک دقیقه و نه بیشتر . اسکرین سیور  کامپیوتر بالا می اید و  مجموعه ای از سلبریتی های گوناگون . لبان براق و پاشنه های بلند و ابروانی با زاویه بی نظیر . در زندگی ما چه تناقض های مسخره ای هست . از این گذشته . حالا وقت همان جمله تسلی بخش جادوئی است . آخرین دفاع و آخرین حصار  :

 ولش کن . می گذرد . همه اش می گذرد . و تمام می شود . خلاص .....همه اش جفنگ است.. ))

 

 

مهره های تخته در هنگامی که در یک خانه مثل برج بالا رفته اند !

فقط برای این که این پست طولانی تر شود  مثل همان برج کذائی از مهره ها ...

پاراگراف اخر یکی از پست های قدیمی . تکراری و بیمزه :

ـــــ     هیچ وقت مثل الان دیوانه وار کار نکرده ام . ولی می دانم که چه خواهد شد . انسان در اینجور مواقع ناگهان کپ می کند . مثل شمعی که با تند بادی به یک ضریه خاموش می شود . شبیه حیوانی شده ام که در  فک گیره مانند تله ای آهنین گیر کرده باشد . تقلاهائی وحشیانه و  تلاشی دیوانه وار برای رهائی و  نهایتا بی فایده ...

 هر شب عادت دارم که توی اینه اسانسور خودم را می بینم و از روی قیافه ام حدس می زنم که چقدر خسته ام . امشب اندوه بیشتر از خستگی بود . حتی صورتم خیس هم بود . ولی من خودم را تسلی دادم و به خودم گفتم  عرق است .

  دستمال نداشتم و با پشت دست صورتم را پاک کردم . سعی کردم بخندم ولی  نتوانستم  و  پیش خودم فکر کردم  لابد از خستگی است ....

 

 یک تکه کاغذ کوچولوی مچاله شده .همان گل در بازی گل یا پوچ در دستان کودک شش ساله ای :

ما از دریا دور بودیم  / نیت دریا کردیم / پس قایق بود / شب از راه می رسید/ بیم موج بود / نه / ما را همراه طعام نبود / از بیم زوالی درختان و رویا / شب را گواهی دادیم / که روز است / باز بیم زوال درختان و رویا / گفتیم :

 ما تشنه نیستیم ....

 

 

مرگ را

کمک کردم که راه خروجی را  بداند

رفت....

 

۶۶ ــ

 

!! شب که ماها خوابیدیم . اقا پلیسه بیداره

 

 

 

 

  حوالی ساعت یازده شب . داشتیم با مهیار می رفتیم به سمت اقدسیه و دارآباد . از طریق اتوبان صدر . مسیر غرب به شرق . دقیقا قبل از خروجی خیابان شریعتی و پل رومی  یک صحنه خیلی اکشن و خفن دیدیم :

اولین خروجی بعد از پل شریعتی ( یا اصطلاحا درب دوم . همانجائی که اتوبان صدر از روی خیابان شریعتی می گذرد )  که نامش  خیابان دستور جنوبی است . داشتند آسفالت اتوبان را ترمیم می کردند و ترافیک شده بود . با کمال تعجب دیدیم که یک ماشین از آن طرف در حال نزدیک شدن به ما است . یعنی داشت اتوبان را به صورت برعکس و ورود ممنوع می آمد !

 یک پژو ۴۰۵ بود که یک نفر راننده اش بود . پشت سرش هم یک بنز پلیس بود که تعقیبش می کرد . پلیسی که سمت شاگرد نشسته بود . تا کمر از شیشه آمده بود بیرون و عملا روی لبه در نشسته بود . بعدش هفت تیرش را در آورده بود و  پژو را بسته بود به گلوله  !

خلاصه نمی دانی چه محشر کبرا یازدهی  درست شده بود نصفه شبی !!

 

         چی خیال کردی داداش ؟ اونجا محل ما است و  این جور چیزها آن جا کاملا عادی و طبیعی است . اتفاقا پرسنل کلانتری قلهک هم که این ماشین پلیس دیشبی هم جزوشان بود همگی تعلیمات ویژه و خفنی دیده اند که شاید بتوانند از پس بچه محل های ما بر بیایند !  حالا چرا این جا با بقیه محل های تهران فرق دارد ؟ خوب چون اگر از همان خروجی شریعتی تشریف ببرید بیرون کمی پائین تر از دوراهی قلهک یک دبیرستانی هست به نام شهید منتظری !! این نام را اگر جلوی هر معلم بازنشسته یا حتی جوانی ببرید هرچی دستش هست ول می کند و با آخرین قوا فرار می کند ! می توانید امتحان کنید !!! فقط اگر توی اطاق یا هر فضای دربسته ای این کار را می کنید قبلش در یا پنجره ها را باز کنید . چون آن معلم بیچاره از شدت ترس و عجله  حتما با صورت به در یا پنجره یا حتی دیوار برخورد خواهد کرد !!

 

     آن راننده فراری فکر می کرد در حال بازی کردن در فیلم رونین است ؟ می تواند اتوبان ورود ممنوع  را  تا ابد ادامه دهد ؟  اینجور فرارها فقط توی فیلم ها موفقیت آمیز هستند . دیشب او شب بسیار سختی را گذراند . البته اگر جان سالم به در برده باشد . وگرنه که در بازداشتگاه کلانتری پذیرائی مناسبی از او کرده اند . البته مهمانی آنها حالا حالا ها ادامه دارد .

یک توصیه برای شما دارم : هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی حتی فکر فرار از دست پلیس هم به سرتان نزند . خیلی سریع و به طرز فجیعی گیر می افتید . من هزار بار از این فرارهای نافرجام دیده ام  و بد نیست بدانید این کار پلیس جماعت را بدجوری عصبانی می کند . توصیه دوم هم این که هیچ وقت به پلیس دروغ نگوئید . شما حتما داستان های زیادی از بروبچه ها شنیده اید که فلان جا به پلیس فلان چیز را گفته اند  و پلیسه هم گول خورده و ...

محض اطلاعتان تقریبا همیشه و در همان لحظه اول پلیس می فهمد که دروغ می گوئید . اگر جان سالم به در بردید فقط به این دلیل است که طرف می داند شما جرم خطرناکی مرتکب نمی شوید و کلا مال این حرفها نیستید ! بسیاری از دروغ های به ظاهر موفقیت آمیزی که ملت با هیجان و احساس زرنگی برای شما تعریف می کنند فقط به  دلیل ترحم و بزرگواری پلیس ها موفقیت آمیز بوده اند !  اگر فرصت و شرایطش را داشتید یک روز برای نیم ساعت در کنار یک پست ایست بازرسی به قیافه مردم موقع حرف زدن با پلیس نگاه کنید . واقعا قیافه مردمی که دروغ می گویند و به نظر خودشان خیلی عادی و معمولی رفتار می کنند خنده دار است !!

به پلیس ها احترام بگذارید . چون واقعا قابل احترام  هستند . برعکس آن چیزی که اغلب مردم فکر می کنند درصد افراد فاسد در بین پرسنل پلیس خیلی خیلی کم است . بیشتر آنها آدمهای شریف و زحمت کشی هستند . ممکن است هرکدام از ما یکی دوتا برخورد ناخوشایند با پلیس داشته باشیم . به هرحال من در مهمانی ها یا جاهای دیگر داستان های زیادی می شنوم   که طرف می گوید فلان جا خلاف کردم و پلیس می خواست جریمه ام کند و بعدش پول دادم و طرف بی خیال جریمه کردنم شد . این موضوع البته قابل انکار نیست . من هم چند باری این کار را کرده ام . اما نکات دیگری هم این وسط هست :

 اول این که راوی چنین داستان هائی اغلب در نهایت اضافه می کند که : اصلا همه پلیس ها دزد و فاسد هستند !  سئوال منطقی از چنین آدمی می تواند این باشد : قطعا بارها  خلافی مرتکب شده ای و پلیس هم یقه ات را گرفته تا جریمه ات کند و زیربار هیچ نوع خواهش و تمنا و التماس و رشوه ای هم نرفته . خوب . حالا که تو استثنائا یک پلیس وظیفه شناس دیده ای بعد از این که جریمه ات کرد از او تشکر کرده ای ؟ یا مثلا یک تراول پنجاه تومنی به او داده ای که این پاداش شما است به خاطر وظیفه شناس بودن و ...

 نه ؟ تا به حال همچین کاری نکردی ؟! خوب . پس با کمال تاسف این توئی که تا مغز استخوان فاسد و احمفی و درضمن اگر پلیس ها نبودند به خاطر حضور راننده هائی مثل جنابعالی خیابان ها ظرف چند دقیقه به یک طویله بزرگ تبدیل می شدند !!

  یکی از اشنایان ما که تصادفا پزشک هم هست تعریف می کرد که چند وقت پیش به دلیل سبقت غیر مجاز سر یک پیچ   توسط پلیس متوقف شده و به افسر پلیس گفته که من جراح هستم و چون یک عمل جراحی فوری برایم پیش امده مجبور شدم سریع و فوری خودم را به بیمارستان برسانم !

آن افسر پلیس هم به همکارش گفته زود باش فوری جریمه اقای دکتر را بنویس تا دیرش نشود و زود به بیمارستانش برسد !!!!

  پدر همین اقای دکتر  در سن شصت هفتاد ساگی تصمیم گرفت گواهینامه رانندگی بگیرد . حالا کاری نداریم که به خاطر هوش و استعداد استثنائی اش  چند نفر از تعلیم رانندگی ها کارشان از دست این آدم به خودکشی کشید . به هرحال موفق شد گواهینامه بگیرد . چند وقت پیش توی شهرشان در میدان اصلی ماشین را پارک کرده بود و وقتی سراغ ماشینش آمد متوجه شد که پلیس در حال نوشتن برگ جریمه است . بعد چنین جرو بحثی اتفاق افتاد :

ــ چرا جریمه می کنی ؟ مگه من چی کار کردم ؟

پلیس ــ چون شما در میدون پارک کرده اید .

ــ میدون ؟ یعنی چی که میدون ؟ اگه این میدونه پس اینجا چی کار می کنه ؟ مگه میدون جاش توی شهره ؟!  یعنی چی که میدون توی شهر باشه ؟!!  خجالت نمی کشید وسط شهر میدون گذاشتید ؟!!

قیافه آن پلیسه در آن لحظه که با دهن باز داشت نظریات این اقا را در مورد میدون می شنید قطعا خیلی دیدنی بوده !!

سالها پیش سر حسینیه ارشاد از چراغ قرمز رد شدم . یعنی زرد بود و وسط حرکت من قرمز شد . یک ستوان دو  در آنجا بود که می خواست جریمه ام کند . من گفتم که نمی خواستم از قرمز رد شوم و از همین بهانه های کذائی آوردم . پلیسه به من گفت اگر من را تا سید خندان برسانی جریمه ات نمی کنم . من هم از خدا خواسته گفتم باشد و او سوار شد . من فکر می کردم او افسر وظیفه است و در تمام طول راه داشتم به او دلداری می دادم که می دانم  خدمت سربازی سخت است و این کادری ها چقدر پدرسوخته و بی شرف هستند و همه اش می خواهند سرباز وظیفه ها را اذیت کنند . بعدش رسیدیم به سید خندان و طرف می خواست پیاده شود . به او گفتم حالا بگو ببینم چقدر از خدمتت باقی مانده ؟!

او هم یک نگاهی به من انداخت و گفت من افسر وظیفه نیستم !  کادری هستم !!

هرجا هست خدا حفظش کند . واقعا که آدم سلیم النفس و بزرگواری بود !!!

 این یکی واقعا سورئال است . یکی از اشنایان ما از شهرستان آمده بود تهران و صبح از خانه خارج شد تا به کارهایش برسد . وقتی عصر برگشت خیلی پیروزمندانه گفت که  وارد طرح ترافیک شده و پلیس می خواسته جریمه اش کند اما او با ده تومن موضوع را حل کرده و دیگر جریمه نشده . خوب . تا این جای داستان هیچ چیز غریبی نبود . اما سه تا نکته کوچولو هم هست :

اول این که آن روز پنج شنبه بود و اصلا طرح ترافیکی وجود نداشت !

دوم این که  آن موقع ها جریمه عبور از طرح ترافیک فقط پنج تومن بود !

سوم این که آن اشنای ما اصفهانی بود !

یعنی واقعا دلم می خواست آن پلیس باحال را زیارت کنم و دستش را ببوسم ! البته قبلش باید این شعر در مدح ایشان قرائت می شد : بابا تو دیگه کی هستی ؟! دست شیطونو بستی !!

یک بار داشتم از دست پلیس فرار می کردم . خیلی طول کشید . نزدیک به چند روز تمامی نیروی انتظامی ایران دنبال من بودند و آخرش حوصله ام سر رفت و خودم عمدا گیر افتادم ! بعدش من رو بردند پیش رئیسشون که نمی دانم قالیباف بود یا طلائی یا رادان یا یه چیزی توی همین مایه ها . خلاصه کلی شاخ و برگ نخل و ستاره و ماه و خورشید روی شونه هاش داشت . رئیس پلیس همانجا به بقیه گفت خیلی ممنون که اقای دلقک را دستگیر کرده اید . اما لطفا همین الان ازادش کنید !

بقیه پلیس ها که همگی زخمی و خسته و له و لورده بودند با تعجب گفتند آخه چرا ؟!

رئیس پلیس هم گفت : چون متاسفانه هنوز زندانی که بتواند دلقک را در خودش نگه دارد ساخته نشده است ! یا ما نداریم !!

فک کن !!  ( این رو هم باز رئیس پلیسه به بقیه گفت !! )

پی نوشت : اسمش علی بود و از همان بچه های مدرسه منتظری که در اول این پست صحبتش شد . سال سوم دبیرستان بودیم و همه در کار گواهینامه یا بلند کردن ماشین پدرشان بودند . علی با وجود این که پدرش سرهنگ پلیس بود بچه خیلی با انرژی و شیطانی بود . یک پیکان داشتند و علی یک شب به خاطر سرعت زیاد از بالای همان پل شریعتی به پائین سقوط کرد . او از آن تصادف جان سالم به در برد . اما موتور ماشین آمده بود توی اطاق و این موضوع باعث شد جفت پاهایش را از دست بدهد و نهایتا ویلچر نشین شد . او فوتبالیست بود و حالا به این دلیل یا هردلیل دیگری  . خلاصه نتوانست این وضعیت را بیشتر از چند ماه تحمل کند . یک شب رفت سراغ اسلحه کمری پدرش و یک تیر توی مغز خودش خالی کرد . دیشب آن صحنه را دیدم که روی پل شریعتی بود و به یاد او افتادم .

روحش شاد

در تاکستان ها / در زیر درختان انگور / در زیر شاخه های تاک ها /  به دنبال رفیقانم بودیم /  که یک یک رفتند ...

.

.

.

دو  و  سه خوشه انگور بر تاک

باقی

همه جراحت و ماتم............

احمد رضا احمدی

 

۶۷ ــ

 

..... نیمه پر لیوان . نیمه تاریک ماه

 

 

 

 دیگر مخوان ــ نگاه کن

 دیگر نگاه مکن ــ برو

                                  پل سلان

 

امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که بعد از چند ماه رفتن به کلاس داستان نویسی تا به حال نشده که حتی یک داستان درست و حسابی و سر فرصت بنویسم . هر دفعه که قرار بوده داستانی بنویسم مدام امروز فردا کردم و دقیقا ظهر روزی که کلاس داریم زنگ زدم به سحر به این امید که شاید معجزه ای اتفاق بیفتد و مثلا بگوید که اشتباه می کنی ! تو که امروز قرار نبود داستان بخونی !

اما متاسفانه همیشه سحر گفته که اره بابا امروز نوبت داستان خوندن توست . مگه ننوشتی ؟

بعدش بشینم همینطوری الکی یه مزخرفاتی بنویسم ...یکی دوبار که  اصلا داستان نصفه موند و توی راه زدم کنار و چند سطر نوشتم. یکی نیست به من بگه با این همه ذوق و شوق ! اصلا چه مرضی داری که بری کلاس ؟

حضرت استاد میرصادقی معتقد است که باید از ماجرا هائی که برای خود آدم اتفاق افتاده نوشت . من یکی دوبار این کار را کرده ام . اکثرا مردم می گویند این چیه نوشتی ؟ درون مایه ندارد . یا مثلا فضا و رنگش خوب نیست . یا ....

خوب چه کنم ؟ زندگی من همینطوری گذشته . بدون درون مایه و فضا و رنگ و بن مایه و تحول و ساختار و اشغال های دیگر .

آدم دلش می خواهد داد بزند  . حالا من باید چه کار کنم ؟ برگردم عقب و یک بار دیگر زندگی کنم ؟ جوری که شما خوشتان بیاید ؟ بگوئید عجب داستان جالبی بود . مثل این می ماند که توی سالن سینما نشسته باشی و یک فیلم مزخرف را تماشا کنی . بعد وقتی به انتهای این شکنجه می رسی در سالن را قفل کنند و بگویند دوباره از اول . هیچ کسی حق ندارد از سالن بیرون برود . یک بار دیگر باید این فیلم را ببینید . لامصب....

حالا این ها را ولش کن . بعدا یک روزی راجع به این سینمای کذائی حرف می زنیم . فعلا مسئله اصلی داستان است . چطور است راجع به الهام بنویسم ؟

قبلا هم اینجا راجع به او نوشته ام . داستان از اینجا شروع شد که روز اول دانشگاه بود و دخترکی به نام الهام از من پرسید می شود من شما را به اسم کوچک صدا کنم ؟ من هم گفتم بله چون اسم واقعی من همین است ! بعد از چند ترم دخترک قصه ما که اتفاقا طرفدار پر و پاقرص فلسفه نیمه پر لیوان و مزخرفاتی از این دست بود رفت یک اطاق در یکی از هتل های تهران گرفت و نصفه شب یک مشت قرص را با یک نصفه لیوان اب  خورد . با همان اشتیاق و ولعی که در بچگی اسمارتیز می خورد....دقیقا همینطوری...

اصلا گیرم این داستان را نوشتم ؟ بعدش چه می شود ؟ بشینم هی خودم را محاکمه کنم که اگر من کمی حواسم به این آدم بود . اگر می گذاشتم به من نزدیک شود و گاهی چند کلمه حرف بزند . اگر آن شب در آن هتل کذائی به او اطاق نمی دادند . اگر خانواده اش محض رضای خدا به اندازه سر سوزن آدم بودند...

بعید می دانم در هیچ زبانی کلمه ای رکیک تر از شاید و اگر وجود داشته باشد..

حالا بعد از این همه شاید و اگر . اصلا من می توانم بشینم و داستان این آدم را هرجور که دلم خواست تمام کنم . یکی از این اگر و شاید ها را بچپانم وسط ماجرا و این دخترک را زنده نگه دارم . بعدش به سلامتی و میمنت با یکی مثل خودش عروسی کند و بعد از نه ماه و نه روز و ...هزار تا نه دیگر  یک بچه هم به دنیا بیاورد که انقده خوشگل بود ....

انقدر خوشگل  که برود روی جلد یکی از این مجله های زرد کثافت . با ارایش کامل و اینجوری دیگر خوشبختی به نهایت کمال خودش می رسد . قسط ماشین این خانواده خوشبخت هم بالاخره یک روزی تمام می شود..همه قسط هایشان تمام می شود ....

بدین ترتیب لیوان ما نیمه پر به نظر می رسد . یعنی نصفش پر است ! دقت کنید که نگفتم نصفش خالی است ! نیمه پر را ببین !  اما نکته کنکوری مسئله می دانید چیست ؟ مسئله نیمه پر یا خالی لیوان نیست . مسئله این است که اصلا توی این لیوان کثافت چی هست ؟ مواظب چیزهائی که زندگی به خورد شما می دهد باشید . بعضی چیزها حتی یک قطره اش هم زیاد است . خیلی زیاد...

 

پی نوشت : صحبت این لیوان کذائی شد و یاد یک چیزی افتادم . پریروز کتاب غورباقه ات را قورت بده را دیدم . به چاپ صدم رسیده بود با صد هزار جلد تیراژ در هر چاپ ! فکر می کنم برای همین است که همه ملت تبدیل به شکارچی های حرفه ای غورباقه شده اند !  اینجوری که شماها  از صبح دنبال قورباغه برای قورت دادن می گردید به زودی نام این حیوان دوست داشتنی  در لیست سیاه انقراض قرار خواهد گرفت !

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !

انجمن جلوگیری از بلعیده شدن غورباقه ها !

شماره حساب  ۶۶۶.....

 

ارشیو 25

 

 ۶۰ ــ

...چون دوری چند بگذشت شمشیر و نطع

 

 

یک سال و نیم پیش . در واقع  دو تا عید قبل . همان عیدی که مردم به عید دیدنی می رفتند و تبریک می گفتند و صد سال به این سالها خدمت هم عرض می کردند . مثل همیشه . مثل هر عید دیگری ...

همان عید بود که من خواهرم و همسرش و دوتا پسرش را در فرودگاه بدرقه کردم . چون می رفتند کانادا تا بمانند و نمی دانم چرا سیزده روز بعد بازگشتند و ....

 

خانه شان بزرگ بود . پر از اسباب و اثاث . پر از همان آت و اشغال هائی که مردم  می گویند وسایل زندگی و هرچه بیشتر و بهتر باشد هم دلیلی بر خوشبختی صاحب آن است و به همین دلیل و هزار تا دلیل موثق تر خواهر من خوشبخت بود و پسرهایش و همسرش هم خوشبخت بودند و هستند و خواهند بود ...

نه . این جوری فایده ندارد . با این مقدمه ای که من نوشتم تا بخواهم به آخرش برسم  هزار صفحه باید بنویسم . پس بیا مثل یک فیلم تکراری . از همان فیلم هائی که قبلا دیده ای و حالا دیدنش کسل کننده است و ...پس می ماند فقط چند تا صحنه که فکر می کنم بد نیست یک نگاهی بیندازیم :

صحنه اول : تصمیم گرفته بودم  خیلی درگیر کارهای آنها نشوم . هزار تا کار کوچک و بزرگ . اما نمی دانم چرا برعکس شد و این عدم تمایل تبدیل به سعی و تلاشی دیوانه وار شد . انقدر جان کندم که هم خودم و هم دیگران تعجب کردند . خوب . این که تعجب ندارد . بالاخره هر برادری وظیفه دارد در اینجور مواقع تا می تواند کمک کند . هرچند چنین دروغ بزرگی را فقط احمق ها باور می کنند . حقیقت قضیه این است : آدم فقط در مراسم ختم است که این همه کار می کند و کمک می کند و زحمت می کشد و جان می کند و جان می کنم...

 

صحنه دوم : پسرها کوچولو بودند . یک دائی هم داشتند به نام دائی سهیل . گاهی از مادرشان می پرسیدند مامان چرا دائی سهیل اینجوریه ؟ بعد رویا . یعنی خواهر من و مادر آن بچه ها مجبور بود جوابی به این سئوال سخت بدهد . چیزی ببافد و آنها را قانع کند که....

و بعد می نشستی در تنهائی مدام از خودت می پرسیدی که چرا برادر من اینجوری شد ؟ راستش خودم هم نمی دانم . وگرنه حتما به تو می گفتم رویای عزیزم . باور کن اگر فرصت داشتم . اگر فرصتی بود . افسوس که در دنیا چیزی هست به نام زمان که سال است و ماه و روز و هفته و ...ثانیه ها . و همین باعث می شود دیر برسیم و زود برسیم و خلاصه هیچ وقت به موقع...

صحنه سوم : مرگ هزار شکل و نوع مختلف دارد . یکی از اینها مسافرت است و دیگری جدائی و سومی ..

و همه هم به نوعی مثل هم هستند . خواهرت و پسرهایش و همسرش می روند و من می دانم  اگر بعدا دوباره ببینمشان . مهم نیست چه زمانی . یک سال یا ده سال یا.. فرقی ندارد . من دیگر آنها را نمی شناسم . ما دیگر همدیگر را نمی شناسیم . مرگ است که آدمها را تا این حد تغییر می دهد ...

دیروز دوست داشتم  چیزی بگویم . رک و راست و کوتاه . فقط چند جمله :

لطفا همین جوری بمانید و برگردید . منظورم همان چیزهای جزئی است که در شما می دیدم . همان چیزهای کوچولو که باعث می شد شما را بشناسم . می دانم گذر زمان چیست و تغییر کدام است . من می دانم بچه ها بزرگ می شوند و تحصیلات و خوش قیافه تر و ...بعد خواهرم چه می شود و همسرش..

اینها مهم نیست . اینها به نظر من تغییرات بزرگی نیست . اینها خوب است . اما من از چیز دیگری می ترسم . از این که وقتی دوباره ببینمتان و با دلهره  دنبال آن عادت های کوچولو بگردم که در شما دیده بودم و آنها را پیدا نکنم .

من این پسرها را از هنگام تولد می شناختم . من ردپای خنده های دو سه سالگی آنها را در ثانیه های آخر امروز می دیدم . اما اگر بعدا ببینم جور دیگری می خندند یا جور دیگری حرف می زنند و ...اینجوری دیگر غریبه می شویم . من دیگر نمی توانم آنها را بشناسم . تبدیل می شویم به یک چیز قانونی و مسخره . نام فامیلی من و رویا یکی است . نام پدر هر دو هم یکی است . بعد مثل احمق ها باور کنم که خواهری دارم  چون از لحاظ قانونی و...من این رابطه بنجل مقوائی کثافت را دوست ندارم. من چنین خواهری نمی خواهم . نمی خواهم دائی کسانی باشم که نمی شناسمشان..نمی خوام یک روزی در اینده ادای خوشحال شدن رو دربیارم و بعد این جمله مسخره : واای چه بزرگ شدی !

برای همین در ثانیه های آخر  خداحافظی . همان موقعی که برای آخرین بار آنها را بغل کردم به هرکدام گفتم که می خواهم وقتی بر می گردی همین باشی ..و به رویا گفتم من همینطوری می مانم . همینطوری .  شاید اینجوری در آینده هم برادر و خواهر باشیم ....

ته فیلم . قسمت آخرش . هندی بازی و صحنه های گریه دار مسخره ؟ اره . یک چیزی توی همین مایه ها ....

 به من  شرابی داد  . چنانکه مهمانی مهمانی را دهد ٬ چون دوری چند بگذشت شمشیر و نطع برکشید ٬ و چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز خمر کهنه خورد....

از سالن فرودگاه بیرون آمدم . دهانم تلخ بود . بیشتر به خاطر یک فنجان قهوه که در تریای فرودگاه خوردم و با سه قاشق شکر شیرین نشد . همان قهوه ای که در یک لیوان کاغذی بود . و من روی یک صندلی پلاستیکی نشسته بودم و به زمینی خیره شده بودم که با یک نوع پارکت پلاستیکی پوشیده شده بود . و درگیر چنان اندوهی بودم که ..لامصب درد دارد . می دانی چرا ؟ چون اشغال است . اندوه واقعی نوعی لذت گس  دارد مثل هرچیزی که واقعی است..

اما این یکی درد داشت . چون که پلاستیکی بود مثل صندلی و کاغذی بود مثل آن قهوه در لیوان کاغذی و بنجل بود مثل همون شکری که شیرین نبود .  به خاطر این که همگی چینی و تایلندی و کره ای و زرد بودند .قوم عاد . قوم ثمود . جماعت نفرین شده . زرد  مثل رنگ آدم مریض ....مثل من که اینجا برای شما چند صحنه از یک فیلم هندی نشان دادم . کلیشه و کثافت و تکراری . برادر مهربونی که از رفتن خواهر مهربونش ناراحت شده !  فک کن !

 

 زین همرهان سست عناصر دلم گرفت...

 و حالا جناب دنیا . یا سرنوشت یا هر لجن دیگه ای که اسمت هست . هزار بار بهت گفتم . ولی متاسفانه نفهمیدی . باز دوباره تکرار می کنم تا انشالله بفهمی .  اون زمانی که می تونستی اشکم رو دربیاری و ناراحتم کنی گذشت . بیا جلو ببینم چه غلطی می تونی بکنی ؟ بیا اگه می تونی منو بگیر .

 از این چرخ بپرسید ٬ که چون تیر ....

 اتوبان خلوت . دیر وقت . تخته گاز . یکی دوتا ماشین پلیس کنار جاده ایستاده بودند . اما چه اهمیتی دارد ؟ انقدر از این ماشین پلیس های مقوائی کنار جاده ها گذاشتند که دیگر واقعی ها هم  به نظر مقوائی می ایند . حداقل به نظر من اینطور است .

 

من در یک بیمارستان .حوالی ظهر . ساعت یک و خورده ای به دنیا آمدم . قرار ما این نبود . به من چیز دیگری گفتند . همون حرومزاده هائی بالهای سفید از پشتشون زده بیرون .که روی ابرها نشستن و اسم فرشته روی خودشون گذاشتن .  حرف های خوب و خوشگل . دنیای قشنگ پر از آدمهای خوب مثل خودت !  حرامزاده ها . اینجوری من را وادار به دنیا آمدن کردند . به من گفتند وقتی به دنیا بیائی خودت می فهمی چقدر راست می گفتیم ...

لیک کجا تا به کجا من ز هوائی دگرم...

 

من دیر فهمیدم . خیلی دیر . همون موقعی که خون آلود . کثیف . کله پا توی دستهای ماما بودم . بعد اولین ضربه رو خوردم و دردم اومد . من کوچولو بودم . نمی دونم سه کیلو و نیم یا چهار کیلو  . انقدر سبک که ماما من رو با یک دست توی هوا آویزون کرده بود . سه چهار کیلو خون و درد و یک سری چیزهای دیگه...

 

 ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال

     خیز از این خانه برو . رخت ببر . هیچ مگو.....

 

۶۱ ــ

 

! سورئال اما واقعی

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

 

 جناب آندره برتون می فرماید که : سورئال ترین کار ممکن اینه که آدم با یه مسلسل بره بیرون و همینجوری ملت رو ببنده به رگبار !

البته به نظر من این موضوع نه تنها سورئال نیست بلکه خیلی هم معمولی و پیش و پا افتاده است . این بیچاره برتون چون خیلی بچه مثبت و روشنفکر بوده اصلا قدرت تخیل نداشته که هیچ ! عرضه هم نداشته !  همین الان بهتون یه نمونه از یه کار سورئال واقعی نشون میدم !  یعنی همین مورد پائین :

 شما تا حالا باعث یک دعوا یا یک بحران زناشوئی خیلی خفن و وحشتناک شده اید ؟ منظورم عمدا نیست ! اون که کاری نداره ! اون تو مایه های لوس بازی های آندره برتون و تفنگ بازی و اینجور لوس بازی هاست !  منظورم غیر عمد و به صورت خیلی معصومانه است !

من شب جائی تشریف برده بودم . طبیعی است که فردا ظهر از خواب بیدار شدم . بعد متوجه شدم که موبایلم نیست . رفتم توی ماشین را هم گشتم اما پیدایش نکردم .  فکر کردم که حتما دیشب آن را جا گذاشته ام . یا شاید آن را هنگام سوار شدن به ماشین گم کرده ام و از جیبم افتاده باشد .

خلاصه زنگ زدم به موبایل تا ببینم کجاست ؟

یک خانم با صدای غریبه گوشی را برداشت (حالا دیگه من مطمئن شدم که موبایلم توی خیابان افتاده و این خانمه آن را پیدا کرده  )

دلقک ــ سلام خانم . خیلی از شما متشکرم . من دیشب موبایلم را گم کردم و حالا ظاهرا شما پیدایش کردید ! خیلی لطف می کنید اگر آدرس بدهید خودم بیایم خدمتتان یا این که با پیک برایم بفرستید !

خانمه ــ یعنی چی اقا ؟

دلقک ــ مگر این شماره ۱۲۳۴۵۶ نیست ؟

خانمه ــ چرا !

دلقک ــ خوب این شماره منه دیگه !

خانمه ــ یعنی چی اقا ؟! این شماره خودمه !

دلقک ـ خانم چرا قبول نمی کنید ؟ این شماره منه و تازه اصلا مگر این خط با گوشی اش چقدر می ارزه ؟ من حاضرم به همون مقدار به شما پول بدهم تا راضی شوید آخه من کلی شماره توی حافظه موبایلم دارم و...

خانمه ــ اقا خجالت بکش ! چرا توهین می کنی ؟!

دلقک ــ خودت خجالت بکش !!

در این هنگام ! خانمه گوشی رو داد به یک اقاهه که بعدا فهمیدم شوهرش بوده !

شوهره ــ چیه اقا ؟!!

دلقک ــ اقا جان من دیشب این موبایل را توی خیابان ظفر گم کردم . حالا خانم شما می گه که موبایل مال خودشه و من هم دروغ می گم ! خجالت هم نمی کشه !

شوهره ــ خوب راست می گه ! 

دلقک ــ پدر جان مگه این شماره ۱۲۳۴۵۶  نیست ؟

شوهره ــ خوب چرا ! هست !

دلقک ــ خوب حالا جنابعالی میگی این شماره شماست ؟

شوهره ــ اره !

دلقک ــ عجب آدمهائی پر روئی هستین !  من به اون خانمه هم گفتم موبایل من رو پس بدین و من هم یه مژدگانی خوب بهتون میدم ! آخه این موبایل به چه درد شما می خوره ؟ تازه من می تونم برم خیلی راحت خط رو قطعش کنم !

شوهره ــ مرتیکه ! چرا مزاحم میشی ؟ خجالت بکش ! این مزخرفات چیه ؟!

دلقک ــ خودت خجالت بکش ! حیوون ! دزد !  چه طلبکار هم هست ! دزد بی شرف ! اصلا غلط کردین موبایل من رو از توی خیابون برداشتین !

شوهره ــ فحش خار و مادر ! به اضافه این که چرا مزاحم زن من میشی ؟!

دلقک ــ همون به اضافه چن تا دیگه ! و تازه اون زن ازگلت  هم به درد خودت می خوره مرتیکه دزد !!

در واقع تا چند دقیقه تبادل آتش بین من و شوهره ادامه داشت ! من هم که کم نمی آرم ! کلا پایه ام !

بعدش تازه نکته کنکوری قضیه برای من روشن شد !

من شماره خودم رو گرفته بودم با یک اختلاف کوچولو :

مشکل این بود که ۰۹۱۲ و ۰۹۳۵ رو اشتباه گرفته بودم و البته بقیه شماره رو درست گرفته بودم !!

ای خدااااااااا   !!

دیدم دیگه معذرت خواستن و گفتن این که چه اشتباهی کردم واقعا مسخره است !! کاریه که شده !! پس بذار حالش رو ببریم !

 بنابراین فقط گفتم :  باشه ! خودت خواستی ! مطمئن باش از زیر سنگ هم که شده شماها رو گیر میارم و اون وقت وای به حالتون ! تازه کلی هم فیلم های خانوادگی !( فک کن ! ) توی موبایل من بوده که شماها پخشش کردین ! و بعدش هم شترق گوشی رو کوبیدم روی زمین !

بعدش کلی هرهر خندیدم ! چه بامزه ! این زن و شوهره دیگه رفتن واسه خودشون ! یعنی الان دعوا و بزن بزن بین این دوتا شروع شده و عمرا مگه تموم میشه ؟! طلاق فقط یک بخش کوچولوی قضیه است !  بچه هاشونم دیگه بدبخت شدن و صد تا نسل دیگه هم همچنان عوارض این ماجرا رو دارن و....خلاصه سیستم تا ابد به راه خودش ادامه میده !

مثلا بیست سال بعد تلویزیون داره با یه قاچاقچی دزد بی شرف که قراره اعدام بشه مصاحبه می کنه و  یارو می گه من فرزند طلاق بودم و بابام مامانم رو می زد و بعدش مامانم بابا رو می زد له و لورده می کرد و...

خوب این بچه همین زن و شوهره است دیگه !  با یه تلفن کوچیک این بچه رو فرستادم توی خط خلاف ( چون بابا مامانش دعواشون شد طلاق گرفتن ! ) و تازه فک کن کسائی که این بچه کشته و تجاوز کرده و معتاد کرده و....

قاه قاه قاه ! هر هر هر ! ( خنده های وحشیانه ) مثل برونکا توی کارتون چوبین ! یا مثل رئیس زنبورهای وحشی توی کارتون هاچ !!  فک کن !  پس عمرا دیگه بهشون نمی گم اشتباه کردم و...بذار حالش رو ببرن ! تازه دعوا نمک زندگیه ! هرچی هم بیشتر و بدتر باشه زندگی بامزه تر میشه !

حدود ده دوازده روز بعدش تازه وجدان من همچین یه کمی ازرده شد !  گفتم زنگ بزنم به این بیچاره ها بگم ماجرا چی بوده !

 دلقک ـ سلام علیکم !

خانمه ــ گوشی گوشی ! 

بعد گوشی رو داد به شوهره .

شوهره ــ چیه ؟!

دلقک ــ اقا من فقط زنگ زدم که معذرت بخوام ! من اینجوری اشتباهی گرفتم و بعدش اونجوری شد و حالا یه جور دیگه است و....

شوهره ــ ( با یه پوزخند ) نمی دونم شماها کی خسته میشین و دست از این تلاش هاتون بر می دارین ؟!!

دلقک ــ چی بوده ؟!

شوهره ــ برو به اون رفیقت بگو بسه دیگه ! فایده نداره !!

دلقک ــ چرا فایده نداره ؟!

شوهره ـ بهش بگو چند ساله که هی سعی می کنی زندگی من رو بهم بزنی ! ولی  به هم نخورد که هیچی ! تازه پیشرفت هم کردیم !

دلقک ــ اقا چی میگی ؟!  بابا من که بهت گفتم قضیه چی بوده !

شوهره ـ برو داداش خر خودتی ! همون اول که زنگ زدی و گفتی خیابون ظفر من تا ته قضیه رو خوندم !  ول کن برو !  ما خودمون این کاره ایم !

راستش من تازه فهمیدم انگار قضیه خیلی جالب بوده !  یعنی یک آدم بدجنس هی راه به راه داشته تلاش می کرده زندگی این اقاهه رو به هم بزنه ؟!  چه خوب !! من هم که همیشه طرفدار آدم بده فیلم بودم ! پس بلافاصله یک برق شیطانی توی چشمم درخشید ! ( کارتون پسر شجاع یادته دیگه ؟! مثل بابا بزرگ شیپورچی که چشاش برق می زد ! ) پس :

دلقک ــ عجب ! پس فهمیده بودی نه ؟!

شوهره ــ از همون اولش می دونستم !!

دلقک ــ باشه ! چه خیالیه !  ما که صبرمون زیاده ! فک نکن با این چیزا بی خیال میشیم !

شوهره ـ ای بدجنس های مادر ..خواهر...بابای...و...

دلقک ــ خودتی خودتی خودتی باباته !!

شوهره ــ بیچاره من همین الان هم می تونم بدمت دست پلیس و اون رفیق مادر..رو هم بگم از فلان جا دار بزنن !

دلقک ــ جدی ؟! باشه !!  بعدش هم قاه قاه قاه هرهر هر !!  خودت هم می دونی این کارا فایده نداره !! قاه قاه قاااااااه !  ( دقیقا مثل شیطان توی فیلم شیاطین خطرناک ! ) هر هر هر !!

شوهره ــ ای ....فحش های خیلی بی تربیتی !

دلقک ــ تربیت خانوادگیت رو نشون دادی ! بی ادب ! بی شعور !

بعدش هم تلق ! گوشی رو کوبیدم و کلی هم دوباره مثل ابلیس رجیم روی اب خندیدم !

خوب چی کار کنم ؟! من که زنگ زدم مثل ادمیزاد معذرت بخوام و ...خودش دلش خواست ! تن خودش می خارید !  هی گیر داد که من می دونم شماها می خواهید زندگی من رو به هم بزنین و ...خوب من هم به همش زدم !  دیگه بیشتر از این که نمی تونستم کاری براش بکنم !

البته ماجرا یک حالت دیگه هم داره : حسن قضیه اینه که دیگه بعد از این این خانواده خوشبخت دیگه عمرا هیچ وقت با هم دعوا نمی کنن ! چون هر اتفاقی بیفته به خاطر توطئه اون رفیق بدجنس و من و بقیه رفقای بدجنس اون رفیق بدجنس اصلیه هستش !

خلاصه اگه طلاق بگیرن خوبه ! اگه نگیرن هم خوبه ! ما هم البته در هر شرایطی خوبیم !  کلا پایه ایم !!!

 

پی نوشت : یکی از کامنت های پست پیش واقعا بامزه بود :

نویسنده: سارا

شنبه 12 مرداد1387 ساعت: 22:30

سلام. ببین من خیلی دوست دارم پستهاتو تا آخر بخونم ولی اینقدر طولانیه که وسطاش دیوونه میشم و خودمو می زنم. چند تا پست کوتاه هم بنویس تو رو خدا.

 

۶۲ ــ

 

!! مشاغل آبرومتد با درآمد مکفی و مزایای اضافه

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

خوب . اول از همه این که این پست را با نهایت عصبانیت و  اعصاب معصاب نداریم و اینا...می نویسم . چرا ؟

چون ملت در ماه مبارک رمضان به ضیافت الهی دعوت می شن !  ما به بازی دعوت میشیم ! اونم توسط کی ؟ حضرت حاج خانم نخودی دامت برکاته ! ( واقعا چه امامزاده ای ! ) حالا بازی چیه ؟ هیچی بابا طبق معمول یکی از این سئوال های لوس :

 چه شغلی را دوست دارید ! یا دوست دارید چه کاره بودید ؟!

 پس اول از همه بد نیست یک جواب مخصوص برای میزبان عزیز ! یعنی نخودی خانم داشته باشیم :

۱) کار مال قاطره ! 

۲) نخودی جون طرفهای سرعین و اردبیل  رفتی ؟ اگه نرفتی هم در اولین فرصت برو ! برات خوبه ! 

 خلاصه  اون طرفها یک چیزی هست به نام آش دوغ . که هم راه به راه مغازه های آش فروشی می بینی و هم دوره گردش و ...بعضی از این آش فروشان محترم( عرض کردم بعضی ! یعنی یک در میلیون ! )   اصولا عادت دارن نخودهای باقیمانده توی کاسه مشتریان قبلی رو دوباره به دیگ آش  ارجاع بدن !

فقط به خاطر تو خیلی آرزو داشتم شغلم همین بود ! بعدش جنابعالی هم که عمرا کسی نمی خورتت ! پس می مونی توی کاسه ! بنابراین من هم خیلی شیک دوباره می انداختمت توی قابلمه جوشان و پر خروش اش !  حالا هی بجوش ! هی برو توی کاسه ! بعدش بمون تهش ! دوباره برو توی قابلمه ! 

 

حالا بعدش :

دوباره ناچار به توضیح هستم ! طبق یک اصل خدشه ناپذیر و بدیهی که اون بالا نوشتم و همگی قبول داریم که کار مال قاطره !  پس ما کار نمی کنیم ! در واقع کار ما مثل فان ! می مونه ! البته می تونه هابی ! هم باشه !  یعنی سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما هم همون سیاست ماست ! کار ما چیزی تو مایه های  تفریح ماست و خلاصه بچه باحالیم و اینا !

پس اولین انتخاب من :

بچه معروف بودن در جاهائی مثل  جردن یا فرشته !

البته این شغل همچین به این راحتی ها هم نیست . اول از همه آدم باید به طرز خفنی بچه مایه دار باشه ! البته شکر خدا من این یکی رو هستم که هیچی ! تازه بالاتر از حد نصاب هم هستم !

شرط دوم ترکوندنه ! یعنی شما باید یک جائی یک موقعی یک چیزی رو بترکونین ! این که جواب بده یا نه بستگی به نظر هیئت گزینش داره !  فقط این رو بدونین که هر شب هزار جور ترکوندن اتفاق می افته بدون این که عامل انفجار بچه معروف بشه ! یا باشه !

شرط سوم اینه که تعداد بچه معروف ها محدود است ! یعنی شما باید یکی از بچه معروف ها رو تبدیل به غیر معروف بکنید ! تا بشه جاش نشست ! وگرنه قضیه :

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف ...

در مورد شما بدون چون و چرا صدق خواهد کرد !

 هشدار : یک چیزی هست به نام بچه مخفی ! که شغلش به نوعی حمایت های امنیتی بچه معروف ها است ! یعنی شما با اولین قدمی که در راه بچه معروف شدن بردارید تبدیل به شکار بچه مخفی ها خواهید شد ! یک چیزی تو مایه های کنترل نامحسوس ترافیک ! کلا مواظب زانتیا جماعت باشید ! اگر متعلق به راهنمائی رانندگی نباشه پس قطعا بچه مخفی است !

 

شغل دوم :

آینه اطاق پرو در یک  جائی که دروداف مشتری دائمی اش باشن !

البته این هم کار هرکسی نیست ! اول از همه باید دلت مثل اینه باشه ! بعدش هم چشم پاک داشته باشی ! چرا ؟ چون اینه باید تمیز باشه !  تازه مومن بودن هم لازمه ! چون والنظافه من الایمان ! 

وگرنه همون داف اولی یک تف می اندازه توی صورتت ! بعدش با آستینش پاکت می کنه !  بعدش چون آینه جماعت عمرا با این چیزا تمیز نمیشه به طور طبیعی نفر بعدی هم دوباره می گه تف تو روت !  نفر بعدی  هم می گه ! یعنی همه می گن !

شغل سوم :

 شغلی که جوابش هیچی باشه ! چرا ؟

چون گاهی ملت زنگ می زنن که آقا امشب چی کاره ای ؟ بعدش شما باید بگی هیچی ! آزادم ! یا کاری ندارم و...خلاصه تو همین مایه ها..

 

البته گاهی سئوال به این صورت درمیاد که : چی کاره حسنی ؟!  اینجا حسن بسیار مهم است !  بدون هیچ توضیح اضافه فقط یک بیت از اشعار عرفانی  حضرت ساسی مانکن رو برای تبرک و جا انداختن مطلب ذکر می کنم :

 خواهشا با ما بد نشی حسن !     حسن دست نزن بدتر میشه حسن !!

شغل چهارمی :

ساعت کوکی شماطه دار گردالی گنده !  در اطاق یک داف بودن !

 چرا ؟

چون که اولا کوکت می کنه !  یعنی خودش به موقعش راه می اندازتت !

دوما صبح که زنگ بزنی می زنه توی سرت ! اما چون شما ساعت مزخرف و درب و داغونی هستید ( به خاطر این که هر روز یکی توی سرت می زنن ! ) دیگه با این چیزا  مگه صدات خفه می شه ؟!! پس ناچارا به دست خودش باید  بری زیر لحاف ! بازم جواب نمی ده ! پس به جاهای خوبتری هم می رسی !

بعدش تازه شما هر روز می تونین هرچقدر که دلتون خواست عقب جلو بروید ! زمانش بستگی به حس و حالش داره ! می تونه این عقب جلو رفتن فقط پنج دقیقه باشه یا حتی بیشتر ! مثلا یک ساعت ! بیشتر ؟ باشه ! ده ساعت !

البته محسنات این شغل که یکی دوتا نیست لامصب ! مثلا مگه ساعت نیستی ؟ خوب پس طرف راه به راه میزونت هم می کنه !  کلا شغل خوبیه ! یعنی از این بهتر نمیشه !

البته بعضی آدمهائی ایراد گیر ممکن است به این فکر بیفتند که شاید طرف کفری بشه و بخواد بکوبتت توی دیوار !  اما این خطر برای شما هیچ وقت وجود نداره ! چرا ؟ چون بابا و مامانش بیدار می شوند !!

شغل پنجمی  :

جعبه سیاه بودن !

راستش فکر می کنم  آدم چیزای بامزه ای می بینه ! البته آخرش !

 

 آخرین شغل :

اون حاجی پیره توی یکی از سریال های ماه مبارک رمضون ! همون که خیلی پرهیزکاره و کلا همه دوستش دارن و بعدش به خاطر موقعیت های خاص و مخصوصا آزمایشات الهی به یک جای باحالی میرسه ! همه هم درکش می کنن ! این دنیا رو داره به اضافه یک داف اضافه ! ( تو مایه های نون اضافه ! ) اون دنیا رو هم توی محضر به نامش زدن  ! همه جوره خوبه !

 

 

پی نوشت : من نمی فهمم چرا بعضی ها فکر می کنن این قضیه خاموشی برق و این حرفها چیز خوبی نیست !

اتفاقا خیلی هم خوبه !  به شرطی که آدم  کمی خلاقیت و هوش داشته باشه !

مثلا برق میره و بعد از مدتی هم میاد . من هم با برق میرم و با برق میام ! یعنی وقتی برق خونه رفت من هم میرم و وقتی اومد من هم میام خونه !

کجا میرم ؟ اهان ! این هم خودش نکته مهمیه ! آدم باید جاهای خوب بره و از وقتش استفاده کنه ! منم میرم اکثرا بام تهران با یک کتاب از لکان و ام پی فور و کلی نوشت افزار برای نوشتن و مطالعه و زحمت کشیدن در راه علم !  همون اول بام تهران که چند تا میز صندلی و تریا و..هست . بالا رفتن و کوه نوردی مال آدمهای سطحی و بی فرهنگه ! ولی من دارم از قله های علم صعود می کنم ! اگه راست میگی از این برو بالا !!

بعدش هم بر می گردم خونه ! هم داناتر شدم و هم از وقتم به خوبی استفاده کردم ! ولی خوب راستش یه جورائی دارم حس می کنم شخصیتم چیزی شده بین بابا برقی و حضرت فروید علیه السلام ! البته با قرائت لکانی !!

 

۶۴ ــ

 

...این خاک . خاک لیلی است

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

راستش چندان اهل تلویزیون نیستم . نه کانال های خودمان و نه ماهواره و کانال های مختلف ایرانی و...

در این چند روز اخیر به طور تصادفی چند تا از کانال های ایرانی را دیدم و علی الخصوص چند نفری که در قالب اپوزسیون و در قالب روشنفکر  و ...به هزار شکل دیگر از ایران می گفتند و ...

یکی از اروپا تعریف می کرد . دیگری آمریکا را تحسین می کرد و بعد می گفت من خجالت می کشم بگویم ایرانی هستم .

نفر بعدی از عقب ماندگی تاریخی ایران حرف می زد و این که هیچ وقت هیچ چیز قابل اعتنا و افتخاری در این کشور نبوده و صد البته دلایل منطقی هم مثل مسلسل پشت سرهم بر صحت ادعایش داشت...

یکی دیگر از جنگ هشت ساله گفت و این که چقدر بعضی ها احمق بودند که به خاطر آخوندها  جنگیدند و..

جالب تر از همه یک نفر از سازمان..مجا..خلق بود که هرکسی زنگ می زد و انتقادی  داشت با لبخند و قیافه بزرگوارانه ای به مجری می گفت باز هم یک اطلاعاتی دیگر که مواجب بگیر جمهوری اسلامی است و می خواهد وجه ما را در ایران خراب کند !

از طرف دیگر من که نشسته بودم پای تلویزیون . در چهره اینها هیچ چیز خوشایندی نمی دیدم . سگان هار دیدم در قالب ...در هزار قالب و در هزار زبان و همگی هم مدعی نجات ملت ایران !

نمی دانم . من منکر هزار و یک نوع توانائی در فرهنگ غرب نیستم . منکر این نیستم که بسیاری از ایرانی ها در آن سوی مرزها واقعا آرزو دارند برای این کشور قدمی بردارند . من منکر ضعف های وطنم نیستم . منکر بدی های جمهوری اسلامی نیستم .

سیلاب های حادثه بسیار دیده ام....

ولی در این چند نفر که نامشان هم اهمیتی ندارد . جز پلیدی و جز زشتی هیچ ندیدم . برای همین بود که حالم داشت به هم می خورد . سگان هار دیدم با پوزه ای کف کرده و دندان هائی تیز و خونین...گرگ و کفتار دیدم . زوزه ها شنیدم ...

مدتی غرق در این موضوعات بودم . گاهی شد که فکر می کردم شاید حق با آن ها باشد . در عین حال حسی داشتم که به من می گفت : اینطور نیست ...

تا عصر دیروز یا شاید پریروز . رفتم  به پارک تا چند صفحه کتاب بخوانم . روی یک نیمکت چوبی نشستم  که به همراه چند نیمکت دیگر زیر سقفی چوبی بود . بعد چند پیرمرد آمدند و در گوشه دیگری نشستند . چند نفر دیگر . آدمهای معمولی . از زن و مرد و جوان جاهای دیگری را اشغال کردند .

من داشتم توی ام پی تری دنبال آلبوم خاصی می گشتم تا در گوشم بگذارم و  صدای صحبت های دیگران را نشنوم .  اینجوری حواسم بهتر جمع کتابم می شود . در همین حین و حال صدای صحبت پیرمردها را می شنیدم .

پیرمردهای عادی بودند . همگی بازنشسته و یکی دو نفر عصا به دست . با هم رفیق بودند . بی تکلف و راحت و اسوده . یکی به دیگری گفت : برم برات  چائی بگیرم ؟ یا اب جوش ؟

گفت : نمی خواد . لازم نیست . بشین .

دیگری گفت  : آخه تو که گند زدی به اون دو دانگ صدات ! از حرف زدنت معلومه صدات گرفته . همینجوری اش هم صدات مزخرف هست تا چه برسه به این که گرفته هم باشه ..

گفت : نمی خواد . همینجوری براتون می خونم .  بشین . جائی نرو .  و خندید ....خنده اش قشنگ بود . موهایش سپید بود . همگی موهائی سپید داشتند ..

موی سپیدم فلک به رایگان نداد ....این رشته را به نقد جوانی خریده ام...

بعد خواند . پیرمرد آواز خواند . همه خود به خود ساکت شدیم . من ام پی تری پلیرم را فراموش کردم . بچه ای که با مادرش حرف می زد ساکت شد . زمزمه ها تمام شد . همه فقط گوش می دادند . فقط گوش می دادیم . مودب و ساکت . همچنان که خواجه عبدالله انصاری می گوید :

 ادب در معرفت سه چیز است :

بیم و نومیدی نه ٬ امید و ایمنی نه ٬ گستاخی و شوخی نه...

پیرمرد آوازهای قدیمی می خواند . از بنان و قمرالملوک . یکی دوتا هم کوچه باغی خواند . صدایش گرفته بود .از دستگاه ها خارج می شد . سازی با او همراهی نمی کرد . جادو  به همین سادگی آغاز شد :

 همچنان که خواجه در تاییدش چنین گفته بود :

هوا در عزم گم شده ٬ اسباب در جمع گم شده ٬ تفرق در جمع گم شده ٬ و از تن سمع پیدا و بس ٬ از زبان ذکر پیدا و بس ٬ و از دل درد پیدا و بس ٬ به دل دید پنداشت  که به عیان دید ٬

از تلاشی انسانیت و خمود هوا و عناد علایق برست..

از دل درد پیدا و بس...

پیرمرد با آوازش از جوانی گفت و از روزگار از دست رفته نالید . همه ما هم ناخودآگاه نالیدیم . همگی با هم از لحظه ها و روزها و سالها با حسرت و دریغ یاد کردیم و  دلمان تنگ شد . هرکسی دلش برای یکی تنگ شد . برای آن کسی که دیگر نیست ..

جوانی را به پای هرزه گردی ها تبه کردم....کنون پیرانه سر آگه شدم از اشتباه خود..

 

از شهرهای قدیم می خواند . از زادگاه ها گفت . از غربت و غریبی می گفت . از وطن و غربت شکوه ها داشت..

ما را پخش کرد . بین شهرهای کشوری  که نامش ایران است . یکی را در کرمان و دیگری را در شوشتر . یکی به ساری رفت و آن دیگری به کرمانشاه...از سپاهان گفت و اصفهان و  کویر و کوه و دشت و صحرا...

بعد دوباره جای همه را عوض کرد و ما دلمان برای شهر دیگری تنگ شد . آن که کرمان بود هوس اصفهان به سرش زد . دیگری از ساری به یاد شوشتر بود ...هرکدام به یاد  شهری ٬ اشکی ریختیم .

از چو من ازاده ای الفت بریدن سهل نیست

                            می رود با چشم گریان سیل از ویرانه ام...

از عشق گفت . از هجران و جدائی  . لیلی و مجنون . شیرین و فرهاد..

مجنون منم ٬ عزیزان . این خاک ٬ خاک لیلی است

ای تشنگان بیائید ٬ این چاه اب دارد ....

از عشق گفت .

رکعتان فی العشق لایصح وضو هما الابالدم . در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون . پس چشمهایش برکندند . قیامتی از خلق برآمد . بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند . پس خواستند زبانش ببرند . گفت چندان صبر کنید که سخنی بگویم ....

از عشق گفت :

 که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم...

از عشق گفت :

هر دارو که علاج بود

در خانه داشتم

اما

تنم در باد به تماشای غزل های آخر می رفت....

 

حالا من به تو چه بگویم ؟ به توی بی وطن . به توئی که از ایرانی بودن شرمنده ای ! می فرمائی خجالت می کشم جلوی این اروپائی ها و آمریکائی ها و.. بگویم ایرانی هستم .

من هیچ وقت از این کشور بیرون نرفته ام . هرچند خارجی های بسیار دیده ام . منکر محسنات و خوبی های آنها نیستم . بین آنها انسان های واقعی بسیار هست . اما چیزی در این کشور نیست که به خاطرش شرمنده باشم . حتی عملکرد جمهوری اسلامی هم باعث شرمندگی ما نیست . باعث شرمندگی من نیست ...

از چه چیز خجالت بکشم ؟

اگر بحث تروریسم و این موضوعات تهوع آوری است که همیشه ورد زبان امثال شما است آن زمان که مردم این کشور  زیر بمب و موشک و تیربار تنها و با دست خالی ایستاده بودند شما کجا بودید ؟ این الگوهای تمدنی که تو در برابرشان شرمنده ای کجا بودند ؟

که یارم یک تن و دشمن هزاره...

 من اینجا بارها و بارها از روزگار سیاه خودم و هموطنانم نالیده ام . فحش داده ام و نفرین کرده ام . اما خجالت و شرمندگی ؟ آن هم خدایا جلوی چه کسانی...

حداقل لطفی بکن و با  زبان دیگری برای کسان دیگری از بربریت و وحشی گری و بی تمدنی هموطنانت بگو . حیف این زبان است . این کلمات زبان غزل و رباعی و چهارپاره و مثنوی و دو بیتی است . زبان تعارف و فرهنگ مهربانی است ....

از تمدن و فرهنگ دیگران برای من نگو . همانهائی که موزه هایشان از تاریخ ایران پر است . هنوز هم انقدر در این مملکت مانده تا هزار هزار موزه دیگر را پر کند . توئی که می پرسی مگر این مملکت چه دارد ؟

این را برو از همان متمدن های اروپائی بپرس..

اگر کلید  پیشرفت و آزادی و رفاه کذائی در دست توست من آن کلید را به خوردت می دهم . من هیچ کدام از اینها را نمیخواهم . ترجیح می دهم رنج بکشم اما مثل تو نباشم . مثل تو نشوم .

من ازادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم...

بله من در این کشور  تحقیر شده ام و توهین ها شنیده ام . اما باور نمی کنم که تو بهتر از همین عمال و جیره خواران جمهوری اسلامی باشی . راستش را بخواهی به نظر من حتی لیاقت پاک کردن کفشهای آن ها را هم نداری ...

حالا جنابعالی شدی متولی نجات مردم این کشور ؟ از جنگ عنقریب با دنیا ! دم می زنی ؟ این شد راه نجات ما ؟

 ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

                                               که این شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست..

 از چه چیز بترسیم ؟

 زمانی در جنوب این کشور . یکی از تنگستانی ها به نیروی دریائی انگلیس چنین گفت :

چهار آسیم و ما نمی ترسیم     از دولکاته و سه سربازت !

با من از فرار مغزها نگو

این به ظاهر شاید فرار باشد اما  در واقع حمله است . بذر فرهنگ این کشور است در دل دشمنان . این ها نخبگان این کشورند . سیاهی لشکر نیستند . هرکدام به تنهائی یک ایرانند در خاک دشمن...

با من از غرب و نگرانی اش به خاطر بشریت نگو . حرف از محیط  زیست و نگرانی از آلودگی هوا و تنفس بشر زدن پیش ما یک شوخی بیشتر نیست . قنات مال ما است . چاه عمیق و نابود کردن سفره های زیر زمینی مال غرب است .  حالا تو دم از حق و انسانیت می زنی ؟!

هزاران سال صلح و مهربانی و انسانیت پشت سر ما است . نسل به نسل . ثانیه به ثانیه. نفس به نفس..

 

و توئی که این کشور را مظهر وحشی گری می دانی و هرگونه وابستگی ات را به اینجا انکار می کنی . دم مرگ حتما به همینجا برمی گردی .با طمطراق می گوئی  بله آمدیم تا در وطن بمیریم . اما من می دانم موضوع چیست . تو می آئی تا بمیری به خاطر گناه و عذابی که بابت آن می کشی . به نوعی می خواهی به دست همین خاک کشته شوی . و خواهی مرد . از شدت خجالت . از شدت بدبختی و فلاکت . مثل یک زباله . مثل کود حیوانی . نهایتا به همین درد می خوری و نه بیشتر..

 

در مملکت چو غرش شیران نماند و رفت..

شعر سیف فرغانی رادر دوره مغول با دقت بخوانید

هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد ..هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب…بردولت آشیان شمانیز بگذرد

بادخزان نکبت ایام ناگهان ……برباغ و بوستان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران نماند ورفت ..این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلو گیر خاص و عام ..برحلق و بردهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چونیزه برای ستم دراز ..این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد..بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست..گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت..هم برچراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت..پس نوبت کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن..تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید..نوبت زناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دوروز بود از آن دگر کسان ..بعداز دوروز از آن شما نیز بگذرد

برتیر جورتان زتحمل سپر کنیم ..تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دیگران بود مدتی ..این گل زگلستان شما نیز بگذرد

آبی است ایستاده درین خان مال و جاه ..این آب از ناودان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع..این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا به حکم اوست..هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف ...یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 

ارشیو 24 روانکاوی

 

۵۹ ــ

فقط پاسخ

 

 

جواب در یک پاراگراف  :

انکار هولوکاست ( مخصوصا در المان و اروپا ) جرم است چون می خواهد یک پیام کوتاه به یهودی ها بدهد :

هی جهود ! هیچ وقت یادت نره چه بلائی سرت آوردیم !

 

۶۰ ــ

دیگران ! با شرکت نیکول کیدمن !

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

بسیار خوب . و اما دلایل :

هر دینی به هر انسانی احساس امنیت و ارامش و جاودانگی  می دهد . هر دوی اینها به اضافه یک چیز مهمتر که همیشه بشر در موردش دچار سوتفاهم شده و نتوانسته هیچ وقت از این کوری دربیاید : هویت !

بسیار خوب . خیلی از شما معتقد هستید که بیشترین جنگها و برادر کشی ها به خاطر دین بوده و هست و خواهد بود ! مخصوصا به طور افراطی معتقدید که اصلا اسلام دین خشنی است ! خشن ترین ! جهاد ! اسامه بن لادن ! القاعده ! نه اصلا یهودی ها بدتر هستند ! صهیونیست های جهانی ! اسرائیلی های غاصب !  خوب . من می گویم به طرز فجیعی اشتباه می کنید ! 

یا جور دیگری . اصلا اسلام دین مهربانی و محبت است ! مشکل این متعصبین فاشیست ! هستند که مدام برداشت های بد می کنند و...

نه ! باز هم غلط است ..

مشکل صهیونیست ها هستند ! در واقع یهودی های واقعی خیلی آدم های خوبی هستند و اصولا معتقدند که .... این هم غلط است .

مشکل این جا است که بشر مدام می خواهد با هزار و یک دلیل اصل و ذات خویش را انکار بکند و هر بار گناه را سر یک چیزی می اندازد . یک بار دین و یک بار هر چیز دیگری....

 مسئله این است : دیگران

 یا بهتر است بگوئیم . ما و دیگران...

این یعنی چی ؟

هر دینی به شما یک هویت می دهد . یعنی به طور مثال ما مسلمان ها و دیگران ...

حالا آن دیگران مسیحی باشند یا یهودی یا....

 یک دین به طور کلاسیک از یک پیامبر شروع می شود و بعد آن پیامبر شروع به تبلیغ می کند و اعضای جدید به آن دین ایمان می آورند ( در جزئیات یک سری تفاوت هائی هست ولی به طور کلی در یک پروسه زمانی این اتفاق می افتد ) خوب . حالا اعضای آن دین یک اتحاد و یک هویت جمعی به دست می اورند . می شوند ما . بقیه هم دیگران هستند ...

تنها دلیل واقعی هر جنگی از ابتدای تاریخ بشر همین است . ما و دیگران . ما مسلمانها . ما شیعه ها . ما ایرانی ها . ما شرقی ها . ما پرسپولیسی ها و ما استقلالی ها و ما تحصیل کرده ها و ما....هرچی دلت خواست بگذار..

هیچ وقت بشر به هیچ صورتی نمی تواند  از شر این قضیه رها شود . بشر در طول تاریخ به همین دلیل انقدر برای جنگ هایش بهانه های احمقانه ای آورده که باور کردنی نیست !

خوب . شما هم لابد فکر می کنید این مسئله را می شود خیلی منطقی حل کرد ! کافی است همگی ما بشویم ! یعنی خودخواهی ها را کنار بگذاریم !  درست است ؟!  نه ! فجیعا غلط است ! تنها دلیلی که باعث می شود ما انسانهای بشر دوست ! خودخواهی ها را کنار بگذاریم یک دشمن مشترک است ! یعنی دیگران ! همه آن بقیه که مثل ما نیستند !  پس برای صلح جهانی و ابدی ! برویم و  بکشیم و...

در درون یک ما ( یعنی یک جامعه که به قدر کافی بزرگ باشد ) همیشه جماعت های کوچکی هست که اتفاقا خیلی هم شبیه به هم هستند . اما اتفاقا بدجور با هم دشمن هستند ! مثلا ؟ ما مسلمانها تبدیل می شویم به شیعه و سنی و هر ..بعدش بزن بزن !

شهرهای نزدیک به هم . آملی ها و بابلی ها . تبریز و اردبیل . بالا شهر و پائین شهر ....حتی در درون تو به عنوان یک فرد هم همیشه جنگ هست . صحبت سه قسمت ذهن که یادت هست ؟ حالا گاهی هم این جنگ به صورت لفظی و مسخره کردن و رقابت تحصیلی و...هرچی . ببینم مگه شما وقتی با یکی از دوستانت تلفنی حرف می زنید اغلب در حال مسخره کردن یا انتقاد از یک دوست مشترک نیستید ؟! اینطور نیست ؟! جدی ؟! مطمئنی ؟!

برگردیم سراغ این یهودی های نزول خور !  داستان این قوم از این جا شروع شد که یک نفر به نام موسی ! پیامبر شد . یک فرعون بدجنس کافری هم بود که لامصب هرچی معجزه دید مثل قاطر چموش به خدا ایمان نیاورد که نیاورد ! در ضمن یک قشر زحمت کش و بیچاره ای هم بودند به نام بنی اسرائیل ( این فرعون اگر عرضه داشت یک نفر از اینها رو زنده نمی گذاشت !  ) بسیار خوب . حالا صحنه رو یک کات کوچولو می زنیم و می رویم به سراغ قسمت های اکشن :

موسی و بنی اسرائیل مجبور شدند از دست فرعون فرار کنند به سمت کجا ؟! ارض موعود :

موسی و بنی اسرائیل : یک ما تشکیل دادند که دشمن هم گذاشته دنبالشون ! بسیار خوب . نکته کجاست ؟ یارگیری این دین همینجا کامل شد . یک تعداد نفرات نسبتا زیاد . به خاطر یک تهدید خارجی سریعا متحد شدند و اختلافات داخلی رو فراموش کردند و...فقط فرار مهم است !

البته موسی هم  هرچند پیامبر خدا بود . اما دیگه صبر هم حدی داره ! عصا رو جلوی چشم فرعون اژدها کرد اما فرعون شعور درک معجزه نداشت ! موقع فرار یک چیز دیگه داد دست فرعون که این دیگه اژدهای اصلی بود ! همون قضیه رود نیل و بعدش ما رد شدیم چون اب نصف شد و  فرعون و بقیه هم فکر می کردند اینجا تونل رسالت ! است ! اومدن و بعدش حالا فرعون جان ! دیدی چه  عصائی خورد پس یقه ات ؟ 

بسیار خوب . مسئله فرعون رو موسی با یک چیزی شبیه به عصا حل کرد ! اما بعدش ؟

باید می رفتند به ارض موعود ! این یعنی چی ؟

یک جائی خدا می دونه کدوم گورستونی به نام ارض موعود و...هرچی هست نزدیک نیست . باید رفت .

و اما : توی راه هم دیگران هستند !  هرچی دلت خواست . بت پرست و افتاب پرست و کافر و ...

خوب آنها هم به خودشان می گویند ما و به موسی و تیمش ! هم می گویند دیگران ! مگر قضیه شوخی است ؟ بیایند و همینجوری بروند ؟ نه عزیز من .بشر  هیچ وقت از این شوخی ها نداشته است . مخصوصا وقتی طرف مقابل یک تعداد نسبتا زیاد باشد . این هیچ معنی جز جنگ نداشته و ندارد و نخواهد داشت . محض اطلاعت هم بنی اسرائیلی ها توریست نبودند و موسی هم لیدر تور نبود !

پس : این جماعت بنی اسرائیل از همان لحظه اول تا آخرین قدم در معرض تهدید و جنگ بودند . تهدید خارجی قطعا باعث اتحاد می شود و یک نکته کوچولو این وسط هست :

بنی اسرائیل به طور بسیار زیبائی از همان ابتدا در برابر از بین رفتن گارانتی شدند . چطور ؟ یک نکته کوچولو : شما نمی توانید یهودی باشید مگر مادرتان یهودی باشد . والسلام .

یعنی چی ؟  اولا که مردهای قوم به طور اتوماتیک تا آخرین قوا از زنها دفاع می کردند و بعد هم در صورت قوی بودن دشمن و شکست و کشته شدن مردها وقتی کار به جائی می رسید که زنها در معرض خطر تجاوز و بردگی و...قرار می گرفتند همچنان سیستم از نو متولد می شد : یک زن یهودی مورد تجاوز قرار می گیرد و بعد هم یک بچه یهودی به دنیا می اید ! چون مادرش یهودی است یا بوده است !

حالا با بقیه داستان بنی اسرائیل و موسی کاری نداریم . به هرحال چیزی که هست . در اکثر اروپا تا آن جائی که مدارک مستند هست همیشه تنفر از قوم یهود به طور جانانه ای وجود داشته است . انقدر یهود کشتند که واقعا جالب است . هولوکاست هم یک نمونه اش است . از طرف دیگر این تنفر  به این صورت هم تشدید می شود : نگاهی به لیست دانشمندان معروف جهان بکنید و ببینید چند تا یهودی در آنها هست ؟!  همین حضرت فروید علیه السلام هم  یهودی بوده  ! لامصب !

اتفاقا در همین ایران خودمان چندان موارد خاصی از یهود کشی نیست . نه این که اتفاق نیفتاده . اما به صورت کشتار جمعی و دشمنی و نسل کشی نبوده است . حتی همین الان هم با وجود این همه تبلیغات و..شما مشکلی با همسایه کلیمی خود دارید ؟ یا فلان عتیقه فروش کلیمی ؟ نه . به هرحال چندان خشونتی نبود و نیست . چون ما مسلمانها چندان شباهتی با یهودی ها نداریم  . مسیحی ها ریشه ها و نکات مشترک ( همین بزرگترین دلیل تنفر است ) بیشتری دارند و به هزار و یک دلیل اختلافات بیشتری هم دارند ( اروپائی که علم را تحسین می کند و بعد مدام آس های دانشمندها یهودی از اب در می ایند واقعا کفرش در می اید ! )

همین قضیه فلسطین و یهودی هائی که می خواستند آنجا را کشور خودشان بکنند . باور می کنید یک جنگ جانانه با اسرائیل شد آن هم به این صورت که طبعا یک طرف فلسطینی ها بودند و یک متحد کوچولو هم داشتند : انگلیس ! 

خوب . اقلیت ناچار است کیفیت داشته باشد . وگرنه خداحافظ شما . تا نفر آخر نابود خواهد شد ( هزار مورد در تاریخ هست که اصلا نامی هم از آنها نمانده است ) بنابراین اگر می بینید اتفاقی به نام جنگ شش روزه و یا جنگ رمضان و ..در همین چند دهه اخیر اتفاق می افتد و یک طرف یک کشور کوچولو هست به نام اسرائیل و طرف دیگر هم  تقریبا تمام  کشورهای عرب دنیا : اردن . مصر . عراق و....به اضافه شوروی ( پشتیبانی مستقیم از اعراب ) به معنای واقعی له و لورده می شوند . یعنی قضیه شکست مفتضحانه است . هرچند آمریکا هم به اسرائیل کمک می کند . اما خوب . به هرحال این هم نمی شود دلیل این باخت های مضحک باشد . اگر قضیه کمک یک ابرقدرت است که آن طرف هم شوروی را داشت...

تصور می کنید تعداد کل یهودی های دنیا در همین الان چند نفر است ؟ اسرائیل چند نفر جمعیت دارد ؟ باور کنید خیلی کم . خیلی کم...

بسیار خوب . عده ای معتقدند که آمریکا هم توسط  لابی های صهیونیست اداره می شود ! چرا که نه ؟ اگر هم اینطور نیست که باز فرقی ندارد . به هرحال آمریکا به اسرائیل کمک می کند . دلیل ؟ چه فرقی می کند . باز هم یک امتیاز دیگر به اسرائیلی ها اضافه می شود ..

خوب . بد نیست بدانید که یهودی ها جزو متعصبترین آدمهای دنیا هستند . اصلا روی دین خودشان شوخی ندارند . گیریم تعدادی هم انقدر دین را جدی نمی گیرند . اما عموما اینطور نیست . بنابراین : حتی نزدیک ترین متحدان هم چیزی جز دیگران نیستند ! موساد خیلی شیک در خود آمریکا جاسوسی آمریکائی ها را  می کند ( کوچکترین و بهترین  سازمان اطلاعاتی دنیا است )  . چون بالاخره امریکا هم علی رغم این همه کمک ها چیزی جز دیگران نیست . یعنی دشمن است .

در یهودی ها بلوند و سیاه پوست و...همه رقم هم هست . این هم به خاطر آن نکته کوچولو بود . یعنی یهودیت فقط از طریق مادر منتقل می شود ! شما هیچ وقت یک خاخام ! یهودی را در حال تبلیغ دین یهود و اصرار بر این که یهودی بشوید نمی بینید !

همیشه و همیشه اقلیت ناچار به کوشش بوده است . همین بچه های ایرانی که به کشورهای خارجی مهاجرت می کنند و بعد هم مدام رکورد و مدال و ..فقط به خاطر استعداد نیست . نکته واقعی این است : اقلیت . یک ما در برابر دیگران : اما دیگران بزرگ و  و ما کوچک و کم...

حالا خیلی دلایل بشر دوستانه و ضد نژاد پرستی برای عدم انکار هولوکاست هست ! باشد . مهم نیست . همیشه از این دلایل بوده است . تمام جنگ ها و خونریزی های بشر همیشه با نیت خیر از دوطرف همراه بوده است .

هولوکاست هم همینطور . بنابراین  اگر  در خود المان بزرگترین مجازات برای انکار هولوکاست هست دلیلی جز آن چه در بالا گفتم ندارد .

خود اسرائیلی ها هم اتفاقا روی این قضیه تاکید دارند : بچه ها هیچ وقت یادمون نره !  این آلمانی ها (  در واقع دیگران یا همه دنیا ) به محض این که فرصت به دست بیاورند چه جنایاتی در حق ما می کنند !

دلایل سیاسی برای من ردیف نکنید لطفا . سیاست جز یک چیز سطحی نیست . در نهایت ممکن است باعث تغیرات و نوسانات بسیار کوچکی در واقعیت باشد .  همیشه هم همینطور بوده است...

در ضمن . خیلی ها به هزار دلیل معتقدند که تاریخ دین یهود تحریف شده و اصل موضوع چیز دیگری بوده است و..من باز تاکید می کنم که اینجا وارد جزئیات نمی شوم . موضوع بحث ما تحقیق در جزئیات و تحریفات دین یهود نیست . هزار تا حرف سر این جزئیات دارم . اما جای آنها اینجا نیست. من ساده ترین و کلیشه ای ترین روایت از ماجرای موسی و قوم کذائی اش را نقل کردم . اصلا هم وارد تاکیدات تورات بر جنگ و خشونت نشدم . اصلا این چیزها مهم نیست . شما هیچ دینی را در طول تاریخ بشر نمی بینید که فقط صلح و صفا باشد .

 خوب . یک مثال کوچولو : دین ارامش و صلح محض ! مدام تاکید بر نرمی و ملایمت و ملاطفت و..ائین بودا . بسیار خوب . جای دیگه جبران می شود : پیروان مکتب یک نوعی عبادت و وظیفه برای هماهنگی محض با طبیعت و ارامش درونی دارند به نام : کونگ فو !  باز همان ماجرای ما و دیگران !

مثال نقض ؟ افغانی هائی که به ایران مهاجرت کردند . همون کارگر افغانی ( با نمونه های موفق تر کاری نداریم ) هرکارفرمائی فقط همین جمله را می گوید : کارگر افغانی خیلی بهتر از کارگر ایرانی است !

دیگه ؟ ارمنی ها ؟ بهترین مکانیک ها و کلا بهترین تکنسین ها در ایران هستند .

 

 

حالا یک چیز ساده تر و ملموس تر از قضیه هولوکاست . همه با آن درگیریم و مدام کلنجار و طبق معمول هم  بیشترش تقصیر دین است ! مخصوصا اسلام ! مرد سالاری ! ظلم و جور مرد به زن در طول تاریخ . من هم که توی همین پست قبلی اصلا ثابت کردم که بشر از همون اولش چه چیز را عبادت می کرده است ! هزار جور دلیل منطقی و غیر منطقی !  چرا مرد سالاری هست ؟ چرا زن در خانه حبس می شده و خانه داری می کرده و....

 

۶۱ ــ

....مرد سالاری پاسخ

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

و اینک پاسخ :

اول از همه یک نکته برای یاد آوری : تمام اطلاعات حاکی از پیچیده تر بودن و دقیق تر بودن و نهایتا مقاوم تر بودن بدن زن به نسبت مرد است . تولید مثل در واقع بیشتر به عهده زن است و مرد چندان نقشی در آن ندارد . فقط یک شروع کننده است و بس . در ضمن همین ساده تر بودن نقش مرد در  تولید مثل به او امکان می دهد که بتواند به تعداد بسیار زیادی زن را بارور کند . ( شما اگر قصدتان پرورش مرغ باشد هم فقط یک خروس به اضافه تعداد بیشتری مرغ تهیه خواهید کرد )

در مقابل زن باید حداقل نه ماه زمان صرف تحویل نوزاد به اجتماع کند و....

بسیار خوب . در ضمن بد نیست بدانید مرد سالاری عمر چندان زیادی به نسبت زندگی بشر در کره زمین ندارد . چرا ؟ و از کی شروع شد ؟

از هنگامی که جوامع بشری با محدودیت منابع ( زمین و چراگاه و شکار و قبیله های همسایه ) رو به رو شد . و این یعنی برخورد و جنگ :

به طور طبیعی باید مرد سالاری شروع می شد . چون زن سرمایه اصلی طبیعت برای حفظ نوع بشر است . پس مرد بود که باید به جنگ می رفت و کار می کرد و هرغلطی دیگری که از همان ابتدا تا الان کرده است ! گوشت دم توپ ! هرچقدر هم کشته شود چندان اتفاق خاصی نمی افتد .

و زن باید در امن ترین نقطه باقی می ماند . خانه و خانه داری . چون گرانتر و با ارزش تر از این حرفها بود که برود خط مقدم جبهه یا هرجای نا امن دیگری ...

بسیار خوب . طبیعت و مکانیزم های دفاعی چنان ماهرانه این کار را انجام می دهند که  مرد احمق هم واقعا باور می کند که برتر است و زن های زرنگتر یا احمق تر هم همیشه این را پذیرفته اند ! مرد با کمال شجاعت می رود تا بمیرد ! از صبح می رود سرکار تا شب و...

و حالا کی زن کم کم از خانه بیرون می اید و می خواهد حقوق مساوی با مرد داشته باشد و فمینیسم و...

از موقعی که انفجار جمعیت و ازدیاد بشر به حدی رسید که دیگر کره زمین کم کم داشت پر می شد . پس زن دیگر نیازی به این همه حفاظت و نگهداری نداشت . لاجرم فیمینسم و تمام این همه جنگ و جدال های زنان شروع شد و همچنان هم ادامه خواهد داشت .

همچنان که ملاحظه فرمودید . مسائلی مثل جنبش های سیاسی و فمینیسم و هرچیز دیگری در این راستا در واقع هیچ کاره بودند . این ها فقط روبناهای ظاهری و مسائل حاشیه ای مکانیزم های دفاعی حفظ نوع بشر هستند و لاغیر .

دوباره تکرار می کنم . بشر به طور طبیعی خیلی وقت پیش باید منقرض می شد . اگر بشر همچنان روی کره زمین زندگی می کند به خاطر مکانیزم های دفاعی اجتماعی است . شرط اول مکانیزم های دفاعی هم این است که شما هیچ وقت هنگام عمل کردن آنها اصلا متوجه نمی شوید . تصور نکنید که آن زمان یک سری افراد حکیم و دانا نشستند و فکر کردند که حالا بهتر است خانم ها تشریف ببرند توی منزل ! نه . این مکانیزم های دفاعی است . خود به خود و اتوماتیک عمل می کنند و خواهند کرد .

حالا شمائی که برایتان عجیب بود که من گفتم صلیب یا مسجد نشانه فلان چیز است . حالا همچنان هم عجیب است ؟

نه عزیز من . این باید باشد . این عین زیبائی دین است . دقیقا هماهنگی با طبیعت است . چیزی که شما تصور می کنید زشت یا قبیح است چیزی جز زیبائی نیست . این به طرز قاطعی نشانه قوت و هماهنگی دین است . بله بشر باید در این اشتباه باقی می ماند که مرد برتر است و دین هم دقیقا همین کار را کرد . منتهی بشر همیشه کور کورانه دور خودش چرخیده و ....

حالا یک مثال دیگر  از  همین اسلام خودمان :

یک سری از همین عزیزان روشنفکر از مدتها پیش مدام گیر داده بودند که چرا در نماز این همه تاکید بر درست خواندن و دقیق خواندن و..چرا فلان آخوند می گوید والضالین باید کشیده خوانده شود و وضو حتما باید از فلان نقطه اب ریخت و..چه فرقی می کند و آدم باید این مسائل ظاهری را کنار بگذارد و..

همین دیروز هم توی ماهواره یکی از همین ها نشسته بود و دقیقا مثل طوطی همین چرندیات را تکرار می کرد که چرا در سال دوهزار و هفت ما باید درگیر این مسائل باشیم و....

خوب . طبق معمول  هم هیچ وقت نمی دانند راجع به چه چیزی حرف می زنند و همین که یک چیزی مد شد دیگر واویلا.....

 من در پست قبلی چی گفتم ؟ گفتم دین به انسان امنیت و ارامش و جاودانگی می دهد . نماز باید دقیقا همینطور باشد تا بتواند به انسان نوعی احساس امنیت و ارامش  اعطا کند . چرا ؟

از بیماری وسواس مثال می زنم : یک فکر باعث اضطراب می شود و بیمار به طور اتوماتیک باید یک سری اعمال را به طور بسیار دقیق ( در اصطلاح می گویند مناسک ) انجام دهد تا به نوعی خیالش راحت شود .

خوب این نماز هم همین است . انسان وقتی یک چیزی را با دقت اجرا کند ناخودآگاه به ارامش می رسد . حالا حاج اقای سر منبر  مسائل را اینجوری نمی بیند و آن مخالف دانشمند و روشنفکرش هم متاسفانه احمق تر از این حرفها است که بتواند یک نگاه درست به قضیه داشته باشد .

 بنابراین لطفا و خواهشا هیچ وقت درگیر این جور تفکرات  مزخرف و بی معنی نشوید . شما نه تصور درستی از دین دارید . نه تصور درستی از سیاست و نه حتی تصور درستی از  همین جمهوری اسلامی !

من دوباره تاکید می کنم . نه از مذهب دفاع می کنم و نه از اسلام  . روانکاوی چیزی جز انالیز نیست . اگر بخواهم تحت تاثیر چیزی قرار بگیرم دیگر انالیز بی معنی است .  حالا در دین باشد . در جمهوری اسلامی باشد . در مارکسیسم باشد یا هر چیز دیگری ...

لطفا اگر می خواهید ضد مذهب باشید . با منطق درست باشد و اگر هم می خواهید مسلمان باشید با منطق درست باشد . در غیر این صورت نه می توانید ضد مذهب باقی بمانید و نه مسلمان . چون مدام به تناقض بر می خورید و نهایتا مثل کش لاستیکی با یک ضربه بر می گردید سر جای اول !

خوب . جواب مسئله مردسالاری خیلی سخت بود ؟ قبلا جائی شنیده بودید ؟ یا خوانده بودید ؟ من بعید می دانم . به هرحال وقتی در جواب بعضی از شما گفتم این حرفها چیزی جز اشغال نیست لابد برایتان غریب یا برخورنده بود . حق هم دارید . از فلان کتاب یا فلان روشنفکر ! شنیده بودید . لطفا این مزخرفات را دور بریزید و درست به مسائل نگاه کنید .

چرا بهترین اشپزها و خیاط ها و ...مرد هستند ؟

هر چی فکر می کنی برای من رو کن . وقتی من می گویم همه شما بدجوری در اشتباه هستید و روی این قضیه تاکید دارم . بیا و این یک دفعه رو با من بجنگ . بیا و یک چیزی بگو ...فمینیست و مسلمان و مسیحی و کافر و....باز تاکید می کنم . موضوع را خیلی راحت از همین پست های قبلی من می توانید پیدا کنید .

 

۶۲ ــ

آخرین قسمت

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

بسیار خوب . اول از همه پاسخ به سئوالات یک ای میل که از طرف دوستی به نام عماد فرستاده شده است . و بعد هم پاسخ به یک سری کامنت ها از سه پست قبل تا به حال . البته یک سری کامنت ها هستند که پاسخ آنها را در همان موقع دادم . یک سری هم سئوالات تکراری هستند و دیگران هم موضوعات فرعی و...

سلام

من نظرم رو مي‌گم و ازت مي‌خوام اگه بنظرت انقدر مسخره است كه حتي ارزش جواب دادن رو هم نداره اين يه دفعه رو به خودت زحمت بدي و بهش اشاره كني! ... حقيقتش رو بخواي يجور كل كله! ... اينم كه ميل مي‌فرستم براي اينه كه تو نظرات جا نمي‌شه و تيكه تيكه كردنش هم مسخره است.

   عذر مي‌خوام كه بر مي‌گردم به عقب ولي خب يه چيزهايي از قبل مونده.

-         اول اينكه هدف هر موجود زنده‌اي لذته ... زنده موندن و ازدياد نسل هدف‌هاي جانبي‌اي‌ان كه در خدمت همين لذت هستن ... هر رفتاري رو كه تصور كني، آخرش به لذت مي‌رسه ... اين البته يه موضوع جانبي بود كه در مفاهيم بعدي مورد استفاده قرار گرفت، مثل قضيه‌ي خدا و نشانه‌شناسي‌ت از اون.

 

 

_ ج)  این که گفتی هدف  هر موجود زنده ای لذته و...نه اینطور نیست . وقتی من گفتم هر موجود زنده ای از آمیب تا انسان دو هدف عمده دارد و...منظورم کلیه موجودات زنده بود . نه لزوما انسان یا هر گونه دیگری . من گفتم آمیب تا انسان . بالفرض تو میتونی ثابت کنی یک موجود تک سلولی . یا مثلا یک ویروس اساسا قادر به درک لذت هست یا نه ؟ در ضمن حتی در انسان هم همیشه  هدف از زندگی کسب لذت نیست . هرچند بسیاری از اعمال ما رو میشه با فرض کسب لذت توجیه کرد . اما بسیاری از رفتارها هم اینطور نیست . در ضمن حواس  پنج گانه انسان همگی بر اساس تغییر فرکانس و..کار می کنند . یعنی همه چیز در انسان نسبی است . لاجرم همین لذت هم اگر به صورت مداوم اعمال شود نتیجه چیزی شبیه به شکنجه است .

-         بعدش گفتي كه انسان تنها موجوديه كه به مرگ خودش آگاهي داره ... اين نظر رو از كجا آوردي؟ مثال مي‌زنم ... فيل‌ها براي مرگ خانوادشون عزاداري مي‌كنن و اين درك اون‌ها رو از مرگ نشون مي‌ده، ادعاي من كه فيل‌ها با درك مرگ، از مرگ خودشون هم آگاهن بنظرم منطقي‌تر از ادعاي عدم آگاهي تمامي حيوانات از مرگه. يه چيز در مورد حيوانات مشكل‌سازه و اون هم عدم درك صحيح انسان‌ها از رفتار حيواناته كه از ضعف ارتباطي‌شون هم ناشي مي‌شه. مثال ديگه بازگشت برخي از حيوانات به محل تولد يا محل خاصي براي مرگه، اين رو مي‌توني با غريزه هم توجيه كني ولي خيلي منطقي‌ترش اينه كه حيوان از مرگ خودش آگاهه و با تفكر در اين مورد براي اين واقعه تصميم مي‌گيره. يا مي‌توني به دلفين‌ها و نهنگ‌ها فكر كني كه چطور خودكشي دست‌جمعي مي‌كنن و ... در كل من با اين نظريه كه حيوان فاقد روحه مشكل دارم (روح از ديد مذهبي رو نمي‌گم، از ديد روانكاوي مي‌شه اون رو آگاهي و يا لايه‌هاي فكري توجيه كرد) ... اگر در مورد روانكاوي حيوانات هم بهم اطلاعات بيشتري بدي كه پس چطور چنين علمي وجود داره، كمكم مي‌كنه.

 

ج ) دلقک :  رفیق این سئوالت سه قسمت دارد . اول از همه عزاداری فیلها . در واقع  فقط یک سوتفاهم است که البته فیلم های مستند یا بعضی از کتابها هم به نشر آن دامن زده اند . وقتی یک فیل به هردلیلی از پا در می آید دیگران سعی می کنند به او کمک کنند تا از جا برخیزد و به گله ملحق شود . این عزاداری نیست . مثل اعضای یک تیم فوتبال که از اخراج شدن یک یار ناراحت هستند زیرا می دانند کل تیم ضعیف خواهد شد .

در مورد یک گله گوسفند هم وقتی راهنمای گله ( یا آن گوسفندی که در راس حرکت می کند ) به درون یک پرتگاه بپرد دیگران هم بدون تامل همین کار را می کنند .و این به نظر من خودکشی دسته جمعی نیست . بیشتر نشاندهنده یک اشتباه از طرف رئیس گله و تکرار آن به طور اتوماتیک توسط دیگران است . ممکن اسن قضیه دلفین ها و...هم همینطور باشد .

و اما  چرا انسان تنها موجود مرگ آگاه است و به آن فکر می کند ؟ این مسئله بر می گردد به سطح هوش  انسان و این که فقط انسان می تواند به سطح تفکر انتزاعی برسد . یعنی معنی کلماتی مانند مرگ . حقیقت . زمان . جوانمردی و کلیاتی از این قبیل را درک کند . البته انسان هم در اوایل نوجوانی کاملا قادر به درک این مفاهیم انتزاعی است . حیوان می تواند مرگ یک همنوع را نظاره گر باشد اما نمی تواند بعدا به قضیه مرگ فکر کند زیرا اساسا قادر به درک این مفاهیم نیست . تفاوت عمده بین بشر و هر حیوان دیگری در واقع مسئله زبان است . زبان نقش کلیدی در تفاوت  انسان و جانوران دیگر دارد . هرچند حیوانات هم بین خود ارتباطاتی دارند اما فقط به صوت پیغام های محدود و کلی است .

در مورد روح در حیوانات هم به نظر من فقط توجیهی از طرف انسان برای بهره کشی و رفتارهای دیگری است که قربانی آن حیوانات هستند . به هرحال در روانکاوی مبحث روح یک بحث اصلی نیست . اگر منظورت از روح کارکردهای عالی مغز است هم می توان گفت حیوانات روح ندارند . به هرحال روح و مغز به کنار   خیلی ها معتقدند چون مثلا گربه یک حیوان است پس درد یا لذت یا هر چیز دیگری را درک نمی کند . به هرحال به طور کلی  نبود روح در حیوان یا حتی سطح هوش پائینتر آن مطلقا دلیلی برای سو استفاده انسان ها نیست . در مورد روان کاوی حیوانات هم جواب شما خیر است و اما روان شناسی حیوانات وجود دارد و منابع مختلفی در این زمینه وجود دارد .

-         در مورد زادگاه دين كه اون رو ترس از مرگ مي‌دوني هم حرف دارم ... دو فرضيه هست، يكي مرگ و ديگري وجود. من فكر مي‌كنم انسان قبل از هر چيزي به وجود خودش پي مي‌بره و درواقع تا وقتي هم كه تصوري از وجودش نداشته باشه، مرگ براش بي‌معنيه. بنابراين من اينطور استدلال مي‌كنم كه خدا از بازگشت بوجود انسان و پيدا كردن منشايي براي اون نشئت گرفته (بحث ديني نمي‌كنم، بنابراين جبهه هم نمي‌گيرم كه آيا خدايي هست يا نه) و منطقيه كه وقتي به وجود جاودانه‌اي مثل خدا برسيم به آينده و پس از مرگ هم فكر مي‌كنيم و بعد جاودانگي انسان مطرح مي‌شه ... اين بحث از اين لحاظ مهمه كه اينطوري اعتقاد به خدا يك دفاع حساب نمي‌شه، بلكه تلاشيه براي رسيدن به جواب يك سوال!

 

ج دلقک ) بله قسمت اول نظرت درست است . انسان اول از همه باید به وجود خویش پی ببرد تا بعدا به مفهوم مرگ و ترس از مرگ . اما نوزاد انسان تا مدتی مفهوم وجود خویش را درک نمی کند و فرقی بین خود و جهان قائل نیست . قسمت بعدی سئوال شما هم در واقع بیان دیگری از همان برهان علت و معلولی است که اگر من یا دنیا وجود دارد پس چه کسی آن را افریده است ؟  خوب . انسان اولیه چگونه می تو.انست اینطوری استدلال کند ؟ یعنی وجود جاودانه ای  مثل خدا ؟  او دنبال یک چیز جاودانه می گشت تا بتواند خود هم مثل او جاودانه باشد . مثل خورشید پرستی یا ماه پرستی ...در ضمن بد نیست بدانی در اکثر کسانی که  دچار بیماری های سخت مثل سرطان و..هستند به تدریج یک نوع ایمان  بسیار قوی به وجود خداوند  پیدا می کنند . به واقع حتی اگر در زندگی به خدا هم اعتقاد نداشته باشند نزدیک مرگ به خدا ایمان می آورند....چون می خواهند بعد از مرگ هم وجود داشته باشند....

-         در ضمن استدلالي كه در مورد نشانه بودن خدا از آلت مردانه كردي براي من قابل قبول نيست. نه نقاشي‌هايي كه بقول خودت در طول تاريخ از خدايان كشيده شده و نه صليب ... اگه بنظر خودت خيلي منطقيه حرفي نيست ولي اگه مي‌توني بيشتر توضيح بده. از نظر من تو فرضي رو كردي و مثال‌هايي رو شبيه به اون پيدا كردي ولي هيچ كدوم از اين‌ها دليل حساب نمي‌شن! در مورد مسجد هم نظرم رو گفتم ... يه بحث خيلي مهمي هم در مورد نشانه‌شناسي دارم! ... مهم اينه كه آيا در ابتداي ظهور يك پديده، نشانه‌ها به اون شكل دادن و يا حالا تو با ديدن اون به نشانه‌ها مي‌رسي ... من ادعا دارم كه در ابتكار گنبد، چنين مدلولي وجود نداشته و اينكه حالا گنبد براي تو يا هر كس ديگري دال بر چنين مفهوميه دليلي بر منبع اوليه‌اش نمي‌شه.

 

ج دلقک : متاسفانه این قضیه به عدم مطالعه شما مربوط می شود . آلت پرستی و نشانه های آن در زندگی ما یک موضوع اثبات شده و غیرقابل انکار است . به رفرنس ها و منابع مختلف رجوع کنید . در مورد قضیه مسجد هم همچنان موضوع به عدم اطلاع شما از مبحث نشانه و سمبل ها بر می گردد . در زمینه نشانه شناسی هم باز سئوال آخرتان به همین قضیه یعنی عدم اطلاع بر می گردد . نشانه و سمبل به معنای علامتی است که دال بر یک شیئی یا مفهوم دیگر می کند . مثلا سئوال شما به صورت یک مثال ساده اینطور است که آیا : تابلوی  خیابان یک طرفه قبل از  اختراع  خیابان یک طرفه پدید آمد یا بعد از آن ؟!!

-         هر چند گفتي كه بحث ديني نمي‌كني ولي در پي‌نوشت‌ها به عنوان نكته بيان كردي كه اگر خدايي هست، نيازي به دخالت نيست و از اين طريق دين رو زير سوال بردي ... يكي از مباحثي كه در دين مطرح مي‌شه و در رد برهان شر هم كاربرد داره همين قضيه است و اون هم اينكه خدا بطور مستقيم در كار بشر دخالت نمي‌كنه ... در مورد معجزات كه شايد به عنوان تنها استثنا بيان مي‌شن نمي‌تونم نظري بدم چون چندان اعتقادي بهشون ندارم. در اين مورد هم اگر خواستي بحث ديني بكني بيشتر مي‌تونيم حرف بزنيم.

 

ج ) دلقک :  مسئله برهان شر بسیار گسترده تر از این است که من بتوانم در اینجا برای شما توضیح بدهم . برای حل این موضوع به کتاب پرسشهای بنیادین فلسفه ترجمه دکتر ثانی ( اگر اشتباه نکنم ) رجوع کنید . هرچند منابع معتبرتری هم هست اما در این کتاب به زبان ساده توضیحات مناسبی در این زمینه داده شده است . به هرحال به قول شما اگر قرار باشد خداوند به طور مستقیم در کار بشر دخالت نکند که موضوع فرستادن پیامبران و..هم به کلی زاید خواهد بود !!!  در مو.رد معجزات و بحث دینی هم هزار بار تاکید کردم که هدف من در اینجا بحث دین و..نیست .

-         در مورد انكار هولوكاست ... مدت‌ها برام سوال بوده و همچنان هم هست ... ادعايي در اين زمينه ندارم ... فقط اينكه تاريخچه‌اي كه از قوم يهود ارائه دادي و مفهوم ديگران و ... همه قبول ولي چه دليليه براي اين مطلب كه انكار هولوكاست، يادآوري‌ايه براي تسلط مسيحيت بر جهود؟!

 

__ ج ) دلقک : دوباره و دقیق آن پست و پست بعدی را بخوانید .

 

 

 

کامنت ها :

شماره 1

 

آرش  

 

سهيل گرامي من هنوز جواب سوالم رو حتي به طور خلاصه هم نگرفتم ( كامنت پست قبل) ..
اروپا هنوز هم توي كابوس جنگ جهاني به سر مي بره ... يه كشور تحقير شده بعد جنگ اول مثل آلمان پيشتاز تكنولوژي نظامي شد و ابرقدرت هاي سرمايه دار اروپا رو به زانو درآورد ... حتي بعدها كه نئونازيها ، آنارشيستها و هيپي ها ظهور كردند به سختي سركوب شدند ... هولوكاست بيشتر پرچم تماميت طلبي متفقين سابق و توتاليترهاي الانه .. . حتي مساله ي اسرائيل هم اين وسط ابزاره براي اينكه مطمئن بشند ديگه همچين نيرويي ظهور نخواهد كرد ..

 

دلقک : کامنت پست قبلت در مورد نشانه شناسی بود که توصیه می کنم به منابع مختلف مراجعه کنید و حداقل اصول بدیهی و پیش و پا افتاده ان را یاد بگیرید .

در مورد آلمان هم متاسفانه شما شرایط ظهور و حضور یک دیکتاتور را به مسئله هولوکاست دخالت می دهید . تحقیر المان بعد از جنگ اول به طور اتوماتیک شرایط را برای ظهور دیکتاتوری مثل هیتلر فراهم کرد . در مورد نظرتان در مورد هولوکاست هم تصور می کنم  ربطی به موضوع ندارد کما اینکه اگر مسئله فقط متحدین بودند در خود کشور آلمان این قضیه بیشترین جرم را نداشت . اگر تصور می کنید زادگاه هولوکاست هم در المان بوده و به همین دلیل متفقین این کار را کردند تا در آلمان این قضیه تکرار نشود هم باز اشتباه است . هولوکاست و اردوگاههای جهود کشی فقط در المان نبود و محض اطلاع قسمت های شرقی شوروی سابق و اقلیت های نزادی یهود ستیز در آنجا سهم عمده ای در این موضوع داشتند . رجوع کنید به کتاب بابی یار و مدارک مستندی که در آن ارائه می شود .

 

پانی

شماره 2

 

 میشه من وسط همه این بحث ها یه سوال بپرسم؟ می دونی این خیلی جالبیه که اینجوری هر چیزی رو برای خودت نشانه شناسی می کنی ولی یه چیزی هست این وسط اینجوری همه چیز یکم بی معنی نمیشه؟ نمی دونم می تونم منظورم رو درست بگم یا نه. یعنی اینکه آدم توی زندگی خب نیاز داره به انجام این اعمال یعنی هر عمل ظاهری زاییده همون نیاز پشتشه. مثلا در مورد همین آداب وضو گرفتن خب وقتی تو فلسفه وجودی این کار رو بدونی خواه ناخواه بی خاصیت نمیشه؟ بعد اون کار انجام ندی و خب نیاز پشتشم رفع نشه. بعد همین دونستن زیاد باعث نمیشه همون جوری هی مثل کش در بری بخوری اینور اون ور؟ البته بحث من اصلا دین نیستا. این مثال رو زدم چون خودت بهش اشاره کرده بودی.

 

دلقک : تا وقتی آن نیاز وجود داشته باشد قطعا کاری هم برای رفع آن نیاز وجود خواهد داشت . گیرم از وضو و اسلام تبدیل شود به مکتب دیگری و اعمال دیگری و....

 

 

زاویه جالبی را برای تحلیل انتخاب کردی که احتمالا حاصل تفکر خودت است و می دانم بخاطرش زحمت کشیده ای و درک می کنم چه اندازه این کلمات برات مهمه ،اما باور کن من نیز بدون هیچ تعصبی نسبت دین سوالات و نظراتم را مطرح کردم گرچه بدون هیچ پیش مقدمه ای، که این کار من درست نبود.اما حالا تو هم باید بدانی در پشت هر کدام از جملات بلاخره تئوری یا برداشتی وجود داشته به همراه مطالعه.
و اینکه آیا ما باید به این نظراتی که می دهی چگونه بنگریم آیا تو فقط بیانگر این تئوریهای هستی که وجود داشتی و تصورات یا هر آنچه که ما میگوییم در اشتباه به سر میبریم یا نه و تو ---رسولی دیگری--
برسیم بر سر مکانیزم های دفاعی:این سیستم بسیار جالب و خودکارو غریزه ای عمل کرده و تا کنون کسی نتوانسته جلوی افزایش --بی دلیل--جمعیت را بگیرد،اما اکنون در که عقل و شرایط در بعضی از جوامع پیشرفته و جوامع اتفاقا کوچک رشد جمعت به سوی منفی است شاید دلیلی محکم بر ای سوال عقلانی بشر است که---- چرا من باید تولید مثل کنم؟؟؟؟؟؟؟
اما دین از چند صد سال پیش ما را به انجام ازواج و تولید مثل تشویق می کند حال به هر دلیلی که در بر دارنده تداوم نسل انسان باشد.بدون هیچ جواب منطقی
من در پست قبل هم اشاره کردم ما نمیتوانم چیزی را به دینداران بدهیم وقتی دینشان را گرفتیم،درست است که دین در ظاهر بسیار زیبا و دارای خصوصیاتی است که برای انسانها مفید است--همانطور که اگر نبود به این قدمت نمیرسید-- ولی آیا می شود با چیزی که اتفاق می افتد و ظاهری بیش نیست اصل دروغین و ریشه های بشری آن را فراموش یا نا دیده گرفت؟آیا درست است که کنار موارد خوبی که تو هم در پست هایت اشاره کردی این همه فریبکاری را همراه این ادیان به خورد ملت دهند.چرا به بررسی پیشرفت جوامع از تمام نظرات نمی شینی تا ببینی که دین در پیشرفت چقدر تاثیر گذار بوده؟

 

دلقک : این که فرمودی الان از خود می پرسیم چرا من باید تولید مثل کنم و...خوب عکس این قضیه هم ممکن است . آن زمانی که دینی وجود نداشت چرا انسان این سئوال را از خودش نپرسید  ؟ باز هم تکرار می کنم . دلایل ظاهری اگر هم موثر باشند درصد بسیار ناچیزی از کل قضیه را در بر می گیرند .

در مورد قسمت آخر سئوالت هم دین بسیار بسیار در پیشرفت بشر نقش داشته است . ممطئن باش اگر دین این همه کارکردهای مثبت نداشت به سرعت از تاریخ بشر حذف می شد .

 

 

رهگذر :
سمبل هایی مثل صلیب و مسجد، در ناخودآگاه انسان تاثیر میگذارن و به این شکل او را جذب میکنن. درست متوجه شدم؟ (به خاطر جوابی که به "نیام" داده اید میپرسم)

ضمنا در مورد سوال بالائیم (دین ساخته انسان است)، استدلالتان تنها همان چند خطی که در پی نوشت دوم ارسال "و اینک پاسخ!" نوشته اید که نیست احیانا؟؟؟

 

دلقک : تقریبا و نه کاملا  در ناخودآگاه تاثیر می گذارند . در مورد سئوال دوم هم نخیر نیست . خیلی بیشتر از این حرفها است . منتهی قرار ما بحث دینی نبوده و نیست .

 

 

نم نم

 

مرد سالاری از خیلی وقت پیش ها در ایران بوده یکی به خاطر غیرت مرد ایرانی (لات بازی و زرو زور اضافی ) یکی هم به خاطر دین قدرت پرست و مرد محور اسلام .
زن ها هم گله ی چندانی نداشتن یا به قول شما پذیرفته بودن که مرد برتر از زنه .
حالا اگه میشه در مورد این هم بحث کنید که چرا الان زنها حقوق برابر می خوان چه اتفاقی این وسط افتاده ؟
نظر خودم اینه که ما زنها همیشه دلمون یه تکیه گاه می خواد هر کسی هم که خلاف این رو بگه دروغ میگه ما طبیعتمون اینجوریه .
الان زن بدبخت که میبینه مردی که دم از مردونگی میزنه مردیش فقط در جملاتی مثل موهاتو بکن تو یا درستش همون حس مالکییتشه ختم میشه دیگه اونو تکیه گاه نمیبینه و سعی میکنه حقش رو بگیره و خودش زندگی کنه .
ممنون میشم اگر توضیح بدی .

 

دلقک : بله مالکیت  هم هست هرچند صرفا یک نگاه از زاویه دیگر است . به همین دلیل دوران های تاریخی و تغییر فازهای جوامع از دید مارکسیستی و روان کاوی  تا حدی یکی است . اولی به تضادهای طبقاتی به عنوان موتور محرکه تاریخ اشاره دارد و دومی به تضادهای درونی بشر ..

 

 

حسین

تو گفتی مرد سالاری عمر زیادی نداره و بشر وقتی با محدودیت منابع رو به رو شد و جنگ و برخورد پیش آمد، به سمت مرد سالاری رفت، چون زن سرمایه ی اصلی طبیعت برای حفظ نوع بشر بود اما مرد کشته هم که می شد مهم نبود و اینها هم کار مکانیزم های دفاعی ست که باعث می شه مرد به اشتباه فکر کنه که نسبت به زن برتر است و...
یعنی شرایط خاص زندگی بشر و تحولات بشری باعث بوجود آمدن مرد سالاری شد
یه سوال
در حیواناتی هم که به طور گروهی زندگی می کنند، نرها رهبر گروه هستند و بر ماده های گروه سلطه دارند. خب حیوانات که اون مسائل و مشکلات و تحولات اجتماعی جوامع انسانی رو نداشته اند،حیوانات که با محدودیت منابع و در نهایت جنگ و برخورد با هم نوعانشان مواجه نبوده اند، مکانیزم های دفاعی هم که ندارند. علتش چی هست؟

 

دلقک : در حیواناتی که مرد سالار هستند خود به خود شرایط انقراض پدید آمده است . مثلا حیوانی مثل شیر که در راس گله یک شیر نر است . اما دقت کن که شکار و خیلی کارهای دیگر را فقط ماده انجام می دهد . به سرعت در حال انقراض و نابود شدن هستند . قطعا اگر شیر نر زحمت شکار و...را می کشید این اتفاق  نمی افتاد . اگر شیر ماده فقط توله هایش را بزرگ می کرد اوضاع خیلی بهتر بود . حرف در این زمینه بسیار است اما جای دیگر و فرصت بیشتری می طلبد .

 

یک مخاطب :

هرچی بیشتر جلو می ری بیشتر احساس می کنم داری دری وری میگی! جالبه که با این سطح اطلاعات این قدرهم اعتماد به نفس داری و هر عقیده ای الا مدعیات خودت را چرند و آشغال می دونی! یک سری خزعبلات تحویل خواننده میدهی که هیچ دلیلی برای درست یا غلط بودنشان نیست.البته از حق نگذریم همش هم خزعبل نیست مثلا اون بحثی که در مورد یهود کردی ای بدک نبود اما این بحث مرد سالاری یا بحث اسلام و نماد شناسی مسجد و...واقعا چرند بود. البته شک ندارم که اگر این نظر پاسخی داشته باشد الا فحش و بدوبیراه نخواهد بود.

 

دلقک : نکته جالب در فرمایشاتت این است که مسئله قوم یهود را می پذیری اما وقتی به اسلام و مرد سالاری می رسیم ناگهان رگ غیرتت می زند بیرون !  خنده دار این جا است که من همان استدلال باقی ماندن قوم یهود را در مورد اسلام و مرد سالاری هم تکرار کردم !!  چطور برای یهودی ها درست بود و برای بقیه خیر ؟  مسئله نگاه متعصبانه و لاجرم احمقانه تو در مورد مسائل است ! جالب تر از همه قضاوت های اخلاقی جنابعالی در مورد من است و اشاره جنابعالی به تعصب و اعتماد به نفس من !!!  

 

تنها ترین ( زردشت )

 

 

این چیزی که در مورد محدودیت زن در ادیان گفتی که ریشه اش را برای حفاظت بیشتر زن دونستی و القاء حس برتری در مرد ( بقول خودت برای خر شدن مردها) ایده خیلی جالبیه البته فکر مکنم بیشتر در قالب فرهنگهای مختلف بشه دسته بندی کرد تا دوره های زمانی مختلف. چون مثلا در ایران باستان که جامعه ایران از دیرباز یک جامعه مردسالار بوده ( در تخت جمشید حتی یک تصویر زن هم موجود نیست) ولی در همان زمان در طرف دیگه (یونان و روم) وضع کاملا متفاوته. بدن زن از نوعی ارزش برخوردار بود( تمثالهای متعدد برهنه از زنان) من فکر میکنم این بیشتر مربوط به فرهنگ میشده تا دوره زمانی خاص. ولی ینکه این فرهنگ القاء حس برتری به مردان ار کجا ناشی میشده من فکر میکنم بیشتر ریشش به کنترل بر میگرده که سیستم هممیشه می خواسته به اجزاعش که همون افراد جامعه باشن اعمال کنه. از او نجائیکه زن تداعی کننده بیشترین حس لذت و آزادی است پس ادیان ( مشخصا ادیان سامی) با محدود کردن و کنترل این منبع لذت سعی داشتن ناخودآگاه جامعه را نسبت به حس آزادی تهی و شرطی کنند. و حس تسلیم محض را القاء کنند. چون آفت تمام ادیان اندیشه آزاده. نمی دونم واقعا چه رابطه ای بین آزادی زن و آزاد اندیشی جامعه وجود داره ولی با توجه به نمونه های مختلف در تاریخ فکر میکنم یه رابطه مستقیم باشه.
اگر به نظرت خیلی بیربط اومد و خواستی فحش بدی. بده. ولی لطفا دلیل مخالفتت رو بنویس که متوجه اشتباهم بشم.

 

 

دلقک : رفیق بحث زیبائی شناسی در فرهنگ یونان دلیلی بر زن سالاری آن جامعه نیست . برای مثال کدام یک از فلاسفه یونانی زن بودند ؟ آن جا هم فرهنگ مرد سالار وجود داشت و در جنگ ها و دیگر مسائل هم زنان نقش فعالی نداشتند و بالطبع مسئولیت های اجتماعی هم نداشتند . من مخالف تاثیر فرهنگ نیستم . بله قطعا موثر است . اما نه آنقدر که  اکثرا تصور می کنند .

در مورد ادیان سامی و...اولا زن چندان تداعی کننده لذت و ازادی نیست .( در این مورد حرف زیاد دارم اما به طور کلی گفتم ). به طور خلاصه می گویم افت دین تفکر آزاد نیست . بلکه نوع دیگری از تفکر است . تفکر ناشی از تحلیل هر چیزی به شکل یک ماشین و  بحث علی و معلولی . برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به دوران های تاریخی از دیدگاه فلسفی و ....

 

یک مخاطب

 

اول اینکه اگه درست فهمیده باشم شما می فرمایید که چون جمعیت جهان افزایش یافت و به سمت انفجار پیش رفت زنها از خونه بیرون اومدند واین مساله هیچ ربطی به این مساله نداره که یک روزی زن به خودش نگاه کرد ومتوجه شد که تبدیل شده به عروسک بزک کرده و مایه تفرج مرد و هیچ سرمایه مالی یا فکری نداره که اگه یک روزی خدای ناکرده خواست از شوهرش جدا بشه ..بتونه با تکیه به اونها قد علم کنه. فمنیست و..هم همه کشک؟!
دوم اینکه شمادر مورد گیر اخوندها به والضالین به نکته جالبی اشاره کردید و اون رو به احساس ارامش انسان هنگامی که کاری رو درست انجام بده، مربوط کردید. کلیت امر درسته اما به یک نکته ظریف توجه نکردید که اون روشنفکری که به گیرهای وملالغتی بازیهای اخوندها گیر میده دقیقا حرفش روی تفکیک ارامش و وسواسه.. بحث اینجاست که اینکه کاری منتج به احساس آرامش بشه دلیل درست بودنش نیست چون ادم وسواسی هم بعد از ده بار شستن دستش احساس ارامش میکنه ..پس چرا اخوندا به جای اینکه معنای عبارات و تمرکز رو جز ارکان اصلی نماز بدونند و احساس ارامش رو به تحصیل اینها منوط کنند گیر دادند به ضاد والضالین؟
اخرشم اینکه امیدوارم پایه بقیه حرفات محکم تر ازاین ادعات باشه که من بارها به وبلاگ کمالی سرزدم و بحث کردم!منن فقط بعد از بحثهای شما و افشین فهمیدم که وبلاگی به نام کمالی وجود داره و همون موقع یک نگاهی بهش انداختم اما راستش هیچوقت جذابیتی برام نداشته که نظری بنویسم و بحثی کنم

 

دلقک : فسمت اول سئوالت را بارها جواب دادم .

قسمت دوم و قضیه وضو و....متاسفانه باز می گردد به نگاه سرسری  وشتاب زده جنابعالی  . کارکرد ظاهر و جزئیات نماز فقط همان قضیه است . یعنی رفع اضطراب به دلیل دقت بر روی انجام دادن یک کار از نظر ظاهری و بی توجه به معنی آن . بنابراین این که حالا این کار درست باشد یا  غلط کلا منتفی است ( در اینجا کار درست یا غلط یعنی چه ؟) . به طور کلی این که بخواهیم نماز را فقط  برای معنای عبارات و همچنین به قول شما تمرکز روی معنا بدانیم هم  به طور کلی باعث تخریب حس ارامش و مانند آن می شود . و در بهترین حالت هم همان موضوع ضاد والضادلین تبدیل می شود به گیر دادن بر روی معنی درست ایات یا تلفظ صحیح کلمات . آن جناب رو شنفکر اگر واقعا  معنی درست موضوع وسواس را می دانست به هیچ وجه چنین پیشنهاد مضحکی نمی کرد . در مورد قسمت آخر کامنت جنابعالی هم ممطئن باشید به حد کافی دلایل مختلف هست . بنابراین موضوع را بهتر است تمام شده تلقی کنید .

 

 

 

 

 

 

پی نوشت : این آخرین پست در مورد روان کاوی بود . به هرحال فرض اصلی در آموختن روان کاوی تسلط به یک سری علوم پایه و حتی بی ربط است که متاسفانه حداقل از هشتاد درصد سئوالات و نظرات شما می شود نتیجه گرفت که این آشنائی وجود ندارد و یا اگر هم به موضوعی اشاره می شود از همان ابتدا مشخص است که طرف موضوع مورد استدلال خود را درست نفهمیده و هم استدلال و هم انتقاد همگی بیجا و بی مورد هستند .

بسیاری دیگر از کامنت ها به قضاوت های اخلاقی در مورد من بر می گردد که آن هم به کلی زائد و بی معنی است . اولا به شما چه مربوط است که من چه جور آدمی هستم ؟ و دوما قرار بود بحث علمی بکنیم نه این که دلقک چطور آدمی است ! نتیجه همان موضوع قدیمی است . وقتی نمی توانیم استدلال یک نفر را رد کنیم فوری شروع می کنیم به این که این آدم چنین و چنان است ! ببخشید ولی از نظر من این قبیل نظرات بسیار  ابلهانه بودند .

کامنت های خصوصی هم که دیگر شاهکار هستند . حالا فقط به یکی از آنها بدون ذکر نام  اشاره می کنم که اتفاقا جزو بهترین ها است .

 

....
برات دوباره بعضي بخش ها از نوشتارت رو آوردم تا خودت به عنوان تحليل گر به اين نوشتار از بيرون نگاهي بندازي.

"می خواهی فقط با چند پاراگراف . فقط با چند پاراگراف تمام ایمان و اعتقادت را به دین از تو بگیرم ؟ همه اش رو ؟

در نهایت به طور خلاصه : روی کلمه به کلمه هر آن چه تا به حال به عنوان معرفی مکتب روان کاوی نوشته ام "ایمان" دارم . با تمام قوا سعی کرده ام همه اینها را زیر سئوال ببرم . پس من به تو چیزی را می گویم که فعلا ( شاید تا همین چند روز دیگر نه ) به آن و صحت و سقمش "ایمان" دارم .

هر آنچه گفتم به این معنی نیست که هر "مزخرفی" گفتم دربست قبول کنید . رفیق عزیز . از تو خواهش می کنم . اگر هر جائی اشتباهی از من دیدی بلافاصله به من بگو .این لطف را در حق من بکن . چون باور کن به شدت به نقد و اصلاح از بیرون نیاز دارم . من نمی خواهم در کوری خودم تا ابد دور خودم بچرخم .به حد کافی چرخیده ام !""" اما اگر نقدی می کنی و یا ایرادی میگیری . و بعد دیدی که پاسخ یا واکنشی نشان ندادم فقط به دو دلیل است : یک این که ایراد تو غلط یا اشتباه است .
و دوم یعنی این ایراد و نقد یک مورد کلاسیک است و من قبلا پاسخ مناسبی برایش پیدا کرده ام ....""""
و اگر تو یک ایراد حسابی و واقعی برای من بنویسی .چیزی که اشتباه من را اصلاح کند.بزرگترین لطف ممکن را در حق من کرده ای ...

می دونم و تجربه کردم تا وقتی که آدم نتونه به خودش از جای گاه یک ابژه نگاه بکنه علارغم علم گسترده ای که می تونه داشته باشه ولی نمی تونه اون علم و اگاهی رو در مورد کنکاش و تحلیل خودش به کار بگیره. پس آئینه ای در برابر آئینه ات گذاشتم ...
روز و روزگارت به کام

 

بسیار خوب . آن گونه که نویسنده مدعی است این قسمت ها را از پست قبلی من انتخاب کرده و...

خوب . در نیت خیر ایشان هیچ شکی ندارم . اما همچنان درگیر همان سطحی نگری عمومی هستند . رفیق این کاری که کردی یعنی آئینه ای در برابر آئینه  من گذاشتن نیست . بلکه خودت دقیقا جلوی من نشستی ! دقت کن که مفهوم فرافکنی در بیان سیاسی با مفوم آن در روانکاوی  کاملا متفاوت است و این عمل شما جز آن چه در بالا گفتم هیچ خاصیت دیگری ندارد . هرچند نیت شما احتمالا همین بود که تصویری از من به خودم ارائه دهید که در واقع چیزی جز تصویر خود شما نیست .

 

باری . به هرحال قبلا هم گفته ام که اینجا یک وبلاگ آموزشی و تخصصی نبوده و نیست . گیرم این یک بار هم قصد داشتم یک سری توضیحات در مورد روان کاوی بدهم  هم اشتباه بود . در واقع از همان ابتدا چنان درگیر سئوالات بدیهی و سو نیت بعضی از دوستان شدم که هر پستی خود تبدیل به یک سوژه دیگر شد و نهایتا حتی به طور کامل وارد بحث های روان کاوی نشدیم . لاجرم ادامه اش هم غیر ممکن و مهمتر از همه بسیار خسته کننده ( حداقل برای من ) است . و ضمن این که هدف این وبلاگ این نبوده و نیست که بخواهم به کسی چیزی یاد بدهم یا سئوالات مردم را جواب بدهم و....

از طرف دیگر پاسخ ندادن هم باعث می شد شما تصور کنید که لابد جوابش را نمی دانم یا هر چیز مشابه ای...

باری . به هرحال زیباترین و مهمترین قسمت های روان کاوی را به طور کامل از دست دادید و مقصرش هم من نیستم و در ضمن وقتی مسائل به این سادگی را با هزار سئوال هم متوجه نمی شوید به قسمت های دیگر برسیم چه می شود ؟

راستی یک سئوال کوچولو : این شما بودید که روی من تشخیص !!! بیماری هم داشتید ؟ این تشخیص ها از کجا می آمد ؟ از اطلاعات گسترده و عمیق شما در بحث روان شناسی مرضی ؟ از روان کاوی ؟ واقعا از کجا ؟

فقط من باب توصیه . هیچ وقت و هیچ جا در مورد هیچ کسی حق ندارید نام بیماری های روانی به کار ببرید . با هر تشخیص فقط یک خنجر را تا دسته درون روح و روان خودتان فرو خواهید کرد علی الخصوص اگر روی خانواده و نزدیکان چنین تشخیص هائی می دهید بسیار بسیار بدتر است . یعنی اولا مطمئن باشید سلامت روانی را چنان از دست داده اید که ترمیمش به این سادگی ها نیست و دوما آن بیچاره ای که مورد تشخیص شما قرار می گیرد هم ضربه دیگری می خورد هرچند بسیار کمتر از ضربه وارده به خود شما است . لطفا توجه کنید که این مورد با تشخیص های پزشکی شما مثل این که طرف سرما خورده یا..به کلی متفاوت است . با هیچ سطح اطلاعاتی هم( مطالعه یا شرکت در کلاس های آزاد و از این قبیل ...) قادر به تشخیص درست نخواهید بود و مهمتر از همه همین که این همه به مباحث تشخیص علاقه مند هستید به خودی خود دلیل محکمی بر مشکل داشتن خود شما است .

این را برای آن دوستانی نوشتم که در کامنت های خصوصی در باره فلان آشنا یا ..صحبت می کردند و البته همیشه یک تشخیص هم در همان ابتدای کامنت خود داشتند !

به هرحال . از پست بعدی این وبلاگ وارد همان روال سابق خود و در واقع همان ماجراهای روزمره خواهد شد . نمی دانم کی فرصت پست بعدی را خواهم داشت . به هرحال این مدت چنان درگیر بودم که همین تایید کردن کامنت ها هم کار بزرگی بود .

در ضمن قطعا کسانی هستند مورد خطاب پی نوشت من نیستند . از آنها هزار بار معذرت خواهی می کنم و صد البته مطمئنم من را درک می کنند .

 

 

ارشیو 23 روانکاوی

 

 

۵۴ ـ

؟ مکتب فروید . جلسه چندم بود

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

خیلی خوب . حالا بد نیست دوباره یک نگاه کوچولوئی به بحث حجاب بیندازیم :

یک : شواهد تاریخی ثابت می کنند که پس از حمله اعراب به ایران و براندازی سیستم حکومتی ایران یک سری تغییرات بنیادی به وجود آمد

در ایران همیشه نظام طبقاتی و سلسله مراتبی وجود داشته است . مثل طبقه دهقان و جنگجو.....

بسیار خوب بعد از حمله اعراب به نوعی این طبقات اجتماعی از بین رفت و به نوعی فردیت به وجود آمد . یعنی حالا شما یک انسان بودید بدون این که ریشه و تعلق در طبقه خاصی داشته باشید و حالا :

همه این تغییرات باعث شد که به تدریج حس مالکیت و اموال شخصی در مردم آن زمان قوت بگیرد .

شما اموالی داشتید که می خواستید آن را حفظ کنید . بنابراین :

نگرش خاص و مردسالارانه باعث شد که زن یا همسر نیز به نوعی جزو دارائی های مرد  محسوب شود . درست ؟

همین حالا از افراد دور و برتان مقدار حساب بانکی و دارائی هایشان را بپرسید . به احتمال بسیار زیاد هیچ وقت جواب صحیح نمی شنوید .

 

حالا نتیجه نهائی : مرد ایرانی که در آن زمان همسرش را مجبور به حجاب و...می کرد در واقع می خواست دیگران نفهمند مقدار دارائی او چقدر است !

اولا این که دیگران چون آن زن را نمی دیدند ممکن بود فکر کنند خیلی زیباتر از مال خودشان است ! ( مثل بلوفی که پوکر بازها می زنند )

دوما این که همیشه در ایران قدیم تعدد زوجات دلیلی بر ثروت و تشخص اجتماعی بوده است ( مثل حرمسرا و...)

پس آن حجاب کارکردی رقابت طلبانه داشته است . مثل قمار بازهائی که اجازه نمی دهند حریف ورق های دستشان را ببیند !

 یعنی همین شعار کلیشه ای :  زن در حجاب مثل گوهری است در صدف !

درست ؟ وقتی صدف باز نشود که معلوم نیست آن گوهر چه قیمتی دارد ؟!  دیگران فقط مجبورند حدس بزنند و همین . حساب بانکی محرمانه !

حالا  :

خود ارزائی ( عمدا غلط نوشتم تا ملت مثل گوسفند با سرچ نریزن اینجا ! ) چرا تا این حد گناه بزرگی شمرده می شود ؟

چون در حین این عمل شخص  یک زنی را در ذهنش تصور می کند ( کدام زن ؟ معلوم نیست ) و این کار دقیقا مفهوم مالکیت خصوصی را زیر سئوال می برد . تو از چیزی ( گیرم در خیالت ) استفاده می کنی که مال خودت نیست .

حالا آس اصلی را برای شما رو می کنم . دقت کنید به کتابهای مذهبی و اخلاقی که در نهی این عمل چاپ شده اند و هنوز هم می شوند برای نمونه کتاب : جوانان چرا ؟ انتشارات دارالتبلیغ قم .

در تمام این کتابها به شما می گویند اگر چنین کاری بکنید کور می شوید و به کمر شما ( ستون فقرات ) هم اسیب های حبران ناپذیری وارد می شود ( یک سری دلایل پزشکی ابلهانه و مضحک هم در تایید حرفشان می آوردند ! )

چرا کوری ؟

چون به نامحرم نگاه کردی ( یا در خیالت تصورش کردی ؟ )

و دیگر این که می گویند این کار برای کمر به شدت مضر است !  یعنی نمی توانی مثل یک مرد واقعی صاف وایستی و...چون قوانین مالکیت را رعایت نکردی . مثل یک دزد ! تو دیگر نمی توانی مثل یک مرد واقعی صاحب و مالک چیزی باشی ..بدین ترتیب تو از جامعه مردان طرد می شوی..

باز برگردیم به کوری  :

در اساطیر یونانی ادیپ کسی بود که به طور اشتباهی و غیر عمد با مادرش همخوابه شد و به جرم این جنایت کور شد .

بد نیست بدانید که خیلی از اساطیر در ملل مختلف ریشه یکسانی دارند .

خوب . یعنی کسی که خود ارزائی می کند کاری شبیه به زنای با محارم انجام می دهد ؟!

بله دقیقا همین است . چرا ؟ چون ریشه این عمل به هنگامی بر می گردد که جوان ایرانی جز مادر یا خواهرش زن دیگری را نمی دید و بقیه زنان در حجاب مطلق و اندرونی و.....

پس مفهوم کور شدن یا آسیب رسیدن به کمر یک مفهوم سمبلیک است و بد نیست بدانید هیچ گونه دلیل پزشکی یا روان شناسی وجود ندارد که ثابت کند این عمل برای انسان مضر است . چه برسد به کوری یا کمر و....

حالا بد نیست یک جمله دیگر هم راجع به کمر بگویم :

در اسطوره های اقوام ژرمن . گوژپشت کسی بود که قصد کشتن یا اسیب ر ساندن به  پدرش را داشت . و به همین جرم گوژپشت شده بود .

جوان ایرانی که برای سوژه از مادر یا خواهرش استفاده می کرد به نوعی قدرت و مالکیت پدرش را زیر سئوال نمی برد ؟

خوب پس او هم باید به مجازات طبیعی خودش می رسید : این کار برای کمر شما ضرر دارد !

 

این است روانکاوی ! 

 

۵۵ ــ

 

دفاع های روانی . مقدمه

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

خوب . یک مقدمه کوچولو برای بحث مکانیزم های دفاعی . اجازه بدهید کمی از فروید فاصله بگیریم و شرایط را از لحاظ زیست شناسی ببینیم .

ــ راجع به موجودی صحبت می کنم به نام انسان . با یک  نگاه خیلی سرسری و کلی به انسان به عنوان یک حیوان زنده :

ــ ساخت و شکل کلی انسان یک حیوان گوشتخوار و همچنین شکارچی است . گیریم نه مثل ببر یا گرگ . اما اگر نسبی نگاه کنیم  کفه بیشتر به سمت گوشتخوار و شکارچی بودن است .

ــ انسان یک موجود اجتماعی است . اما این اجتماعی بودن در حد حیوانی مثل شیر است . یک قبیله یا خانواده با اعضای محدود . شما گله هائی از هزاران هزار بوفالو یا گوسفند یا گوزن می بینید . اما حیوانات شکارچی ذاتا تمایل به تشکیل هسته های کوچک و محدود دارند . دقت کنید که علت این موضوع منابع محدود غذائی نیست . یعنی اگر شما هزار راس شیر یا ببر یا گرگ را در یک محیط محدود نگاه دارید و غذا هم به حد کافی بدهید باز سیستم پایدار نیست و این جانورها شروع به دریدن و نابود کردن همدیگر می کنند .

ــ هنوز نمی دانیم از عمر انسان به عنوان یک نوع چقدر می گذرد . تخمین هائی در حد پانصد هزار سال . یک ملیون سال . یک ملیون و نیم و باز هم بیشتر یعنی ملیونها سال یا خیلی  کمتر وجود دارد .

ــ مطابق با نظریه تکامل هر موجودی در طول زمان با شرایط محیطی تطبیق پیدا می کند . این سازگاری باعث می شود که شانس زنده ماندن موجود بیشتر شود . یعنی تطابق با محیط یک امتیاز است . در عین حال سازگاری و تطابق نیاز به زمان بسیار زیادی دارد و صحبت از چند نسل و این حرفها نیست .

ــ ایا می شود گفت انسان هم در طول زمان خودش را با شرایط تطبیق داده است ؟ جواب کلی قطعا بله است . اما یک نکته کوچولو این وسط هست :

تکنولوژی . علم . و بسیاری عوامل دیگر باعث شده تغییرات بسیار شگرف و بنیادی در وضع زندگی بشر پیدا شود . بله یک ملیون سال است در کره زمین زندگی می کنیم . اما از قدیمی ترین خط و نوشته پیدا شده توسط باستان شناسان بیشتر از پنجهزار سال نمی گذرد . از میلاد مسیح فقط دوهزار و اندی سال می گذرد .و دین یهود هم کمی بیشتر قدمت دارد . این زمانها در برابر طول عمر بشر و زمانی که برای سازگاری و تکامل لازم دارد یک لحظه بیشتر نیست .

همه اینها را گفتم تا این نتیجه را بگیرم : بشر با توجه به شرایط موجود و گذشته است به طور قطعی می بایست منقرض می شد !  همین الان توئی که داری این نوشته ها را می خوانی در یک شرایط فاجعه از لحاظ زیست شناسی هستی ! اگر تعدادی موش . تعدادی گرگ یا هر حیوان دیگری را در شرایطی مشابه ما انسانها قرار دهیم آن گله یا جامعه تا نفر آخر نابود می شود . خیلی سریع .

پس این انسانی که هنوز هم هست و منقرض هم نشده یک سری وسائل و امکاناتی دارد که به نوعی او را در طول زمان زنده نگاه داشته است . توی اخبار می شنویم که دلفین ها به فلان دلیل در حال انقراض هستند . خیلی از موجودات به طور کامل منقرض شده اند . تعداد زیادی هم در حال انقراض هستند و فقط چند تائی توی باغ وحش ها باقی مانده اند .

اما دلایل بسیار زیادتر و خطرات بسیار بیشتری از دلفین ها یا موجودات دیگر برای انقراض نسل بشر هست . نه تنها هست . بلکه همیشه بوده . انسان در طول تاریخ خطرات بزرگتری از جنگ هسته ای را پشت سر گذاشته است . پس چرا هنوز هستیم ؟ علم ؟ دانش ؟ هوش ؟ نه . اینها خیلی اوقات بیشتر از این که کمک کنند مضر و خطرناک بوده اند . انسان در طول تاریخ انقدر کارهای احمقانه و اشتباهات مهلک کرده است که برای صد بار انقراض کامل کافی بود !

پس چه چیزی ما را روی اب نگه داشته است ؟ علت عدم انقراض نوع بشر چیست ؟

جواب کلی این است : مکانیزم های دفاعی .

هر انسان علاوه بر سیستم های زیستی مثل گلبول های سفید یا دیگر امکانات سخت افزاری ( یعنی مادی و جسمی ) یک سری امکانات دفاعی ویژه و نرم افزاری هم دارد که در موقع لزوم به طور اتوماتیک وارد عمل می شوند . این دفاع ها همیشه به صورت ناهشیار عمل می کنند . یعنی به معنی حل یک مسئله یا نقشه ریختن و فکر کردن نیستند . آنها کار خودشان را می کنند و شما هم خبر ندارید . اگر این مکانیزم ها وجود نداشتند هیچ انسانی در بهترین حالت بیشتر از چند سال یا حتی کمتر شانس سلامت روانی و تفکر منطقی را  نداشت . این مکانیزم ها باعث می شوند که شما دچار فروپاشی شخصیت نشوید . این ها فایر وال ها و نرم افزار های دفاعی مغز در برابر تعارضات و خطرات بیرونی و درونی هستند .

در ضمن جامعه انسانی هم مکانیزم های دفاعی خودش را دارد . منظورم پلیس یا ارتش یا سازمان های قضائی نیست . ببینید . جمع چیزی فراتر از مجموع افراد است . من و تو یک جمع دونفره را تشکیل می دهیم . درست ؟ اما این جمع مساوی با مجموع من و تو نیست . چیزی بیشتر از آن است . مکانیزم های ناشناخته و غریب زیادی وجود دارند که جامعه را ( حتی در شرایط غیر طبیعی و  هولناک مثل شهرهای زمان حاضر ) در برابر  انقراض و فرو پاشی بیمه می کنند .

بسیار خوب . حالا یک تصویر کلی از مکانیزم های دفاعی داریم . این مکانیزم ها چیستند و چطور کار می کنند ؟

می ماند برای پست بعدی ...

 

پی نوشت : باز تاکید می کنم . روانکاوی علم نیست . بنابراین شماهائی که هزار دلیل منطقی اوردید که آنالیز من از قالب وبلاگ اقای زمانی غلط بود یا متعصبانه بود و این که چنین و چنان بود از دید من می توانید هزار دلیل دیگر هم برای منطقی نبودن یا ضد علمی بودن روانکاوی بیاورید . همچنان که مکاتب متعدد و بسیار علمی در روان شناسی هست که موضعی دقیقا مخالف روان کاوی دارند .

فقط یک نکته کوچولو به عنوان یادآوری . شما راجع به چه چیزی حرف می زنید ؟ سوژه شما چیست ؟  انسان ؟

می دانید مغز انسان پیچیده ترین سیستمی است که تا به حال در دنیا ( تا جائی که ما خبر داریم ) وجود داشته است ؟

می دانید تمام مکاتب دیگر در روان شناسی فقط سعی در ساده کردن این موضوع دارند ؟ واقعا قضیه به این سادگی است ؟ یعنی چیزی شبیه به این است . کره زمین از فضا یک توپ کوچولو است . واقعا همین است ؟ بعضی از مکاتب تا این حد پیشرفته اند که می گویند مغز انسان خیلی شبیه به کامپیوتر است !  واقعا مسخره است . کامپیوتر ؟ یعنی مغز انسان چون حافظه دارد و چه می دانم فلان شباهتها را با کامپیوتر دارد شبیه به آن است ! بسیار خوب . اما اگر بحث شباهت است که انسان به سوسک شبیه تر است ! هر دو جان دارند و تولید مثل می کنند و حرکت می کنند و...

نه عزیز من . هر مکتبی به غیر از روان کاوی . از همان ابتدا غلط است . چیزی جز اشغال نیست . البته بسیار هم علمی هستند ! همان قدر علمی که می شود با یک خط کش کوچولو وضع هوا در هزار سال بعد را پیش بینی کرد !

همین الان مگر خیلی علمی و منطقی راجع به خودتان و دیگران نظرات علمی نمی دهید ! متولد خرداد چنین است و اسفند چنان است و....بعد باز هم علمی تر می شود ! اسم و شما نسبت خاصی با روحیه شما دارد !  کمی حساب کتاب و این که هر حرف یک عددی دارد و مجموعش می شود فلان عدد که از روی ان نتیجه می گیریم سهیل احمق است ! البته هست ! اما نه به اندازه کسی که از روی  ماه تولد یا هر کوفت و زهر مار دیگری شخصیت را پیش بینی می کند !  نکته بامزه این است که بعضی ها از این روش حتی برای ازدواج هم استفاده می کنند ! تو متولد بهمنی ؟ خوب خیالم راحت شد ! چون من هم متولد مثلا اسفندم و این دوماه خیلی با هم جور در می ایند !  اتفاقا درست است ! منتهی بحث ماه تولد نیست ! وقتی دو نفر تا این حد احمق باشند قطعا سلیقه های احمقانه مشترک و شباهت های بسیار زیادی با هم دارند ! بیا کمی علمی تر باشیم ! یک تست هوش هم همین کار را انجام می دهد ! اگر می خواهی بدانی نفر مورد علاقه ات هم به اندازه خودت ابله است یا نه باور کن تست هوش بهتر از کتاب طالع بینی است !

کمی که دانشمند تر شویم از روی قیافه طرف می شود شخصیت که هیچی ! اصلا سرنوشتش را گفت !

حالا برای شما طرفداران سینه چاک ماه تولد و طالع بینی چینی و هندی و.....یادتان رفته اثر انگشت هیچ کس دقیقا شبیه به دیگری نیست ؟ من دارم از یک چیز ساده و کوچولو مثل یک تکه پوست . اثر انگشت حرف می زنم . آن وقت تو می خواهی مغز و روان آدمها را از روی کتاب متولدین فلان ماه بشناسی ؟!  چه باحال ! 

نه عزیز من . سوژه ما یک مسئله فیزیک نیست . شیمی نیست . خیلی ورای این حرفها است . این سیستم با ابزار های علمی مطلقا قابل تحلیل  نیست .قابل مدل سازی و ساده سازی نیست . انقدر تناقض و پارادوکس در آن هست که حتی نمی توانی تصورش را بکنی....

یک مثال کوچولو می خواهی ؟ سیتی اسکن یکی از دقیق ترین ابزارهای پزشکی است . هنوز روان پزشکی نتوانسته با قاطعیت بگوید اگر سیتی اسکن فلانی این است پس او حتما دچار فلان بیماری روانی است ! از سیستم های ساده تر مثل الکترو انسفالوگرافی بگیر تا .....هنوز هم سیستم های پیچیده تری روز به روز در حال ساخت است . اما نتیجه همه یکی است : تناقض ! استثنا پشت استثنا !  هیچ کدام از نتایج دیگری را تایید نمی کنند ! بله علم است . متخصص ترین آدمها در پیشرفته ترین ازمایشگاهها با امکانات نامحدود با پشتکاری دیوانه وار مدام در حال سعی و تحقیق هستند . اما نتیجه تا به حال همین بوده است ...

 

برای فروید خروار خروار نتایج آماری و آزمایشگاهی می آوردند که فلان نظر شما طبق تحلیل ما فلان درصد موثر بوده یا غلط بوده یا درست بوده و...

یک روز از او پرسیدند این آزمایش ها و آمارهای علمی چقدر در رشد روان کاوی موثر بوده است ؟ گفت اگر شما من را به عنوان پایه گذار مکتب روان کاوی قبول داشته باشید می توانم بگویم بله آن آمارها و نتایج موثر بود !  چون گاهی شومینه من با آن کاغذها روشن می شد !!

من وقتی برای اولین بار این مطلب را خواندم پیش خودم فکر کردم که این آدم چقدر متعصب و دگم بوده است ! حداقل یک نگاهی به آن نتایج می انداخت...

الان می فهمم که بحث تعصب نبود . نیازی هم به خواندن آن نتایج علمی نبود . بهترین کاربرد آن نتایج همان کاری بود که فروید کرد . فقط به درد سوزاندن می خوردند..

بله من باز تکرار می کنم . جز روان کاوی هیچ مکتب دیگری قادر به درمان نیست که هیچ . بلکه درمانی که ارائه می دهد در عمل جز تشدید بیماری و بدتر کردن وضع بیمار نیست ..

فقط ببین مکاتب علمی و منتقدان مکتب روان کاوی بعد از این همه سال و این همه علم و دانش  به چه فلاکتی افتاده اند . درمان را اینجوری تعریف می کنند : نرمال سازی انسان غیر طبیعی یا آنورمال !

یا به قول فروید : تبدیل درد و رنج به فلاکت عام و همگانی !

حالا دوباره تکرار می کنم : درمان از نظر روان کاوی تبدیل تو به خودت است ! چون انسانی و انسان ذاتا یگانه است . همانطور که اثر انگشت تو شبیه به هیچ کسی نیست ! روان کاوی بیشترین تفاوت را بین تو و دیگران ایجاد می کند . نرمال کردن تو و شبیه کردن تو به دیگران . همه آن دیگران . نه تنها درمان نیست . بلکه توهین به مقام یک انسان است....

 

۵۶ــ

 

یک سئوال کوچولو !

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

خیلی خوب . کم کم داریم وارد بحث مکانیزم های دفاعی می شویم . حالا یک سئوال تا  زمینه ذهنی بهتری داشته باشید :

دین به شما چی میده ؟ کارکرد مذهب چیست ؟

در جواب حتما به این موارد دقت کنید :

الف ) ما بحث ایدئولوژیک نمی کنیم . بنابراین وارد بحث های سیاسی و جمهوری اسلامی و هر چیز مشابه ای نشوید . هر کامنتی وارد این بحث شود تایید نخواهد شد چون زمینه بحث را خراب می کند .

ب ) من گفتم دین . نگفتم اسلام . اما شما می توانید از اسلام هم مثال بیاورید

ج ) به دین به عنوان یک پدیده مثبت نگاه کنید .

د ) کوتاه و فشرده بنویسید . این که طومار بنویسی و در آن به نعل بزنی و میخ و....از این جور زرنگ بازی های روشنفکرانه ....نه . لطفا خلاصه بنویس

ق ! ) لطفا نظر خودت رو بنویس . از این کتاب و اون کتاب چیزی کپی نکن . نظر خودت رو می خواهم چون برای بحث بعدی و یادگیری این مطلب بسیار مهم است .

ظ ! ) نظر درست و غلط نداریم . من هم قول میدم هر چرت و پرتی بنویسی عصبانی نشم !  اما لطفا در جواب به سئوال من باشد ...

 

۵۷ ــ

! و اینک پاسخ

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

اول از همه این که جوابهای شما بهتر از حد انتظار من بود .

و دوم هم این که لطفا تعصبات و ایمان و اعتقادات خودتون رو یک لحظه کنار بگذارید . همونطوری که در جوابهای شما تعصب چندانی  ندیدم . در خواندن این مبحث هم تعصب نداشته باشید .

اول از همه یک اصل از زیست شناسی می آورم که همه قبول داریم :

هر موجود زنده ای . از آمیب گرفته تا انسان دو هدف عمده دارد : اول زنده ماندن و دوم هم ازدیاد نسل . درست ؟

انسان به عنوان پیچیده ترین موجود زنده ( به خاطر مغز و ذهن ) این دو هدف را بسیار کامل تر از بقیه موجودات انجام می دهد . مثلا برای ازدیاد نسل تا پیشرفته ترین روش های پزشکی برای در مان ناباروری و......و شبیه سازی ژنتیکی و...

حالا برگردیم به هدف اول : یعنی زنده ماندن . در عین حال انسان تنها موجود زنده است که از مرگ خویش آگاهی دارد . درست است که مثلا روباه هم برای زنده ماندن هزار جور روش و کلک به کار می برد . اما او نمی تواند راجع به مرگش فکر کند یا خیال پردازی کند و.....

اما انسان ذاتا به مرگ فکر می کند . او می داند که قطعا روزی خواهد مرد . پس یک خطر قطعی در اینده برای او هست . بنابراین : انسان از مرگ می ترسد . خیلی هم می ترسد . همیشه هم همینطور بوده است . پس این مشکل باید حل شود . و انسان بدوی آن را حل کرد . دین به نوعی از همان اوایل زندگی بشر بر روی کره زمین وجود داشت . منظورم خیلی قبل تر از ظهور ادیان الهی است ...

 چگونه این مشکل حل شد ؟ مشکل این بود : من نمی خواهم بمیرم ! و تنها جواب درست هم این بود : جاودانگی . اگر قرار است تا ابد زنده باشی پس لاجرم یک موجود جاودانه هستی !  منطقی نیست ؟

بله انسان با دین توانست جاودانه باشد  . تمامی ادیان بدون استثنا به انسان جاودانگی می بخشند . از تناسخ بگیر تا همین اسلام خودمان . یعنی شما می میرید و تشریف می برید توی گور !  اما همچنان زنده هستید ! روز قیامت هم می رسد و خوبها به بهشت و بدها به جهنم  . فقط چیزی که هست هم خوبها و هم بدها تا ابد زنده هستند ! چه در عذاب و چه در لذت و خوشی ! به هرحال تا ابد هستند !

انسان بدوی که به صورت قبیله ای زندگی می کرد ( قبیله محدود مثل همان شیر ها ) یک نر قوی به عنوان رئیس و چند ماده و چند بچه ....

با همان بینش محدود در همان موقع انسان به الت تناسلی مردانه به عنوان مظهر بارور کننده و مظهر قدرت نگاه می کرد . ( در واقع بدن انسان ماده بیشتر کارهای مربوط به تولید نوزاد را انجام می دهد ) اما بشر در آن زمان چنین درکی از ساختمان و ساختار بدن نداشت . بنابراین مفهوم خدا در همان ابتدا به نوعی در این موضوع . یعنی الت مردانه مستتر بود . قبولش کمی سخت است ؟ بله به نظر باور نکردنی است ! اما این ریشه ای ترین مفهوم خداوند است . همچنان هم هست . نه ؟ حق دارید اگر قبول نکنید و حالا به ادامه دلایل :

ــ تصور شما از خداوند یک موجود ماده است ؟ نه ! در تمامی ادیان و در تمامی نقاشی هائی که در طول تاریخ بشر از خدا کشیده شده است خداوند به عنوان یک مرد و البته مسن و زیبا و.....

ــ تا به حال اسمی از یک پیامبر زن شنیده اید ؟

ــ سمبل های الت پرستانه همچنان در ادیان وجود دارند . ازدین  مسیح مثال می زنم . صلیب عیسی . صلیب از باستانی ترین سمبل های الت پرستانه است . قبولش سخت است ؟ آن را بچرخانید . یعنی قسمت بلند صلیب در بالا قرار بگیرد . حالا بیشتر شبیه به چیست ؟

و حالا یک نکته . این آس دل است که برای شما رو می کنم : مسجد .

خیلی ها مسجد را به عنوان سمبل دو دست انسان که برای نیایش به سمت اسمان بلند شده و گنبد را هم تصور کنید سر همان انسان است . این به نظر منطقی است .

سهراب سپهری به عنوان هنرمند و خیلی های دیگر به عنوان روشنفکر و فیلسوف  معتقد بودند که مثلا گنبد نشانه ای از سینه زن به عنوان مظهر موجود مادینه و نشانه ای بر شیر دادن و....خلاصه حمایت از نوزاد به عنوان انسان ضعیف تا....( رجوع کنید به کتاب ابی از سهراب سپهری )

خوب . حالا یک لحظه اجازه دهید . ما قبلا راجع به سمبل شناسی صحبت کردیم . در عین حال همه می دانیم که سمبل یک شیئی دقیقا نقاشی آن نیست . نشانه ذاتا با نقاشی فرق دارد . مثلا یک فلش به شما نشان می دهد که خیابان یک طرفه است . در ضمن همیشه و همیشه نشانه و سمبل یک ارتباطی با مفهوم مورد نشانه( یعنی سوژه ) دارد . حالا باز به مسجد نگاه کنید :

گنبد و مناره را کاملا معکوس کنید : یعنی چی ؟

 دو مناره مسجد را به جای استوانه و عمودی بودن گرد و کوتاه بکنید .

 گنبد را به جای نیم کره یا گرد بودن بلند و عمودی بکنید .

 حالا چی شد ؟

 

پی نوشت اول : در این که دین کارکردهای اجتماعی به عنوان قانون و به نوعی حمایت کننده و نگه دارنده برای اجتماع بشری است هیچ شکی نیست .

پی نوشت دوم : یعنی این بحث نقض کننده مفهوم خداوند ( به معنای واقعی ) است ؟ یعنی خداوند ساخته دست بشر است ؟  جواب قطعا منفی است . این بحث هیچ چیزی را بر ضد خداوند ثابت نمی کند . نظر من در مورد سئوال این که اصلا ایا خداوند هست یا نیست یک کلمه بیشتر نیست : نمی دانم . من واقعا نمی دانم .

اما یک نکته : اگر خداوندی هست پس این موجود یک هوشمندی و یک قدرت استثنائی دارد . درست ؟ پس این خداوند هیچ نیازی به اصلاح و راهنمائی و دخالت در سیستم ساخته شده توسط خودش را ندارد . یعنی سیستمی که خلق کرده نیازی به فرستادن پیامبر و معجزه و این مسخره بازی ها ندارد !  این یعنی ضعف ! یعنی او باید خودش را برای بشر ثابت کند !؟ صد البته نه !  بشر خودش همه این کارها را انجام می دهد و همانطور که می بینید تا همین الان هم انجام داده است ! بله نکته همین است : تمامی ادیان بدون استثنا از همان اول تا آخر ساخته دست بشر است ! 

پی نوشت سوم  : استغفرالله !

 

۵۸ ــ

 

....هی تو . یک لحظه گوش کن

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر از داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش

جیبشان را پر از عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر اینه ها اشفتیم.....

                                                                   سهراب سپهری . سوره تماشا

 

 

قبلا گفتم به شما . باز هم می گویم با دید ایدئولوژیک به قضیه نگاه نکنید . نه تنها دین . بلکه هرچیز دیگری که هست ..تخصص و تعصب هر دو باعث کوری خواهند بود . این را باور کنید :

الف ) یک جسم با فرمول شیمیائی فلان در دمای فلان و درجه ذوب فلان و.....

ب ) تعداد اتم و مولکول به تعداد یک میلیارد به توان سه با فاصله ملکولی فلان و تعداد متوسط فلان نوتورن و پروتون و ...که دور هسته می چرخند و...

ج ) یک تیکه آهن به وزن یک کیلو

د ) یک تیکه اهنی که تهش دو شاخه داره

ص ) یک چیزی که باهاش میشه گردو شکست

ض ) یک چیزی که با اون پیچ و مهره باز می کنند

ع ) یک جور آچاری که باهاش هر مهره ای رو میشه باز کرد

 همه اینها برداشت های مختلف و همگی صحیح از یک شیئی است که یک نام دارد . آچار فرانسه !

 کدوم واقعا درست است ؟ همگی ! هیچ کدام هم غلط نیستند !

حالا ببخشید که کمی رک حرف می زنم . فکر می کنید انقدر احمقم که یک روزی اسم حضرت فروید علیه السلام را شنیدم و تحت یک انقلاب فکری به سجده افتادم و همینجوری مرید و پیرو فروید شدم ؟!

فکر می کنید وقتی دارم از دین حرف می زنم نمی دونم  چی هست ؟ یک ادعا برات بکنم ؟ اوستا . تورات . انجیل . قرآن  رو خدا می دونه چند بار کلمه به کلمه خوندم . شرط می بندی ؟ فکر می کنی من کی هستم ؟ همینطوری فقط برای خنده دارم این مزخرفات رو ردیف می کنم ؟

فکر می کنی هر چی این پائین ها خوندی واقعا روانکاوی بود ؟ محض اطلاعت . خیلی هاشون ترکیبی از  سوسیو بیولوژی . مکتب مارکسیسم . مکتب فروید . مکتب لکان . و ترکیبی از  چیزهای دیگر بود . بد نیست بدانی سوسیوبیولوژی تقریبا جدیدترین مکتب روان شناسی ( هرچند دقیقا روان شناسی هم نیست ) و صد البته بزرگترین دشمن و منتقد روانکاوی است . اما اجازه بده مثل طوطی اینجا ایات مقدس حضرت فروید را تکرار نکنم . تو  اگر قرار بود راجع به روانکاوی بخوانی بدون هیچ شکی هزار تا کتاب بسیار معتبرتر از وبلاگ مسخره من هست . اما هیچ کسی اینجوری روانکاوی را نه می فهمد و نه یاد می گیرد...

 خیلی طول کشید تا بفهمم . همین نکته ساده رو بفهمم . که تو نمی توانی از هیچ چیزی که به انسان مربوط میشه قضاوت صحیح داشته باشی مگر و تنها اگر : از هزار زاویه مختلف . از درون انسان . از بیرون انسان . از اجتماع انسانی . از کارکردهای اون سوژه برای فرد و اجتماع و......اون رو ببینی و نگاه کنی ...بله . با اطمینان می گویم . آدم متخصص همان قدر کور است که متعصب هست ! چون فقط از یک زاویه می تواند نگاه کند ....

در عین حال . پخش و پلا بودن و عدم تخصص هم خیلی راحت می تواند به سطحی نگری و کلی نگری احمقانه و خیلی چیزهای بدتر منتهی شود ..

در نهایت به طور خلاصه : روی کلمه به کلمه هر آن چه تا به حال به عنوان معرفی مکتب روان کاوی نوشته ام ایمان دارم . با تمام قوا سعی کرده ام همه اینها را زیر سئوال ببرم . پس من به تو چیزی را می گویم که فعلا ( شاید تا همین چند روز دیگر نه ) به آن و صحت و سقمش ایمان دارم .

 و تو دوست قدیمی . توئی که می دانم خیلی وقت است با من در این وبلاگ همراه هستی . رازهای زیادی از زندگی شخصی ام را اینجا برای تو گفته ام . غیر از این است ؟ و حالا فقط یک کلام . در لا به لای مکتب فروید خیلی چیزهای هست که فقط و فقط مال خودم است . یعنی برایم ارزش دارد چون خودم یک جورائی بهش رسیده ام . و اگر گفتم برایم ارزش دارد : یعنی این : تو  داری عصاره همه این همه سعی و تلاش من رو می خونی . این ها شخصی ترین و با ارزش ترین چیزهائی است که در وجود من هست ....

و نکته نهائی اگر هر جائی اشتباهی از من دیدی بلافاصله به من بگو .این لطف را در حق من بکن .  چون  باور کن به شدت به نقد و اصلاح از بیرون نیاز دارم . من نمی خواهم در کوری خودم تا ابد دور خودم بچرخم .به حد کافی چرخیده ام ! اما اگر نقدی می کنی و یا ایرادی میگیری . و بعد دیدی که پاسخ یا واکنشی نشان ندادم فقط به دو دلیل است : یک این که ایراد تو غلط یا اشتباه است .

و دوم   یعنی این ایراد و نقد یک مورد کلاسیک است و من قبلا پاسخ مناسبی برایش  پیدا کرده ام ....

و اگر تو  یک ایراد  حسابی و واقعی برای من بنویسی  .چیزی که اشتباه من را اصلاح کند.بزرگترین لطف ممکن را در حق من کرده ای ...

 

 و حالا برای ادامه بحث : بد نیست یک نگاه از زاویه دیگری به دین بیندازیم . نگاه از زاویه کارکردهای اجتماعی .  اصلا بیا به جای اسلام روی دین  یهود کمی کار کنیم .  برای شروع از یک سئوال شروع می کنم :

 فکر می کنید چرا انکار هولوکاست در اروپا مجازات بسیار سنگینی دارد ؟  چون واقعا اتفاق افتاده است ؟ بله دقیقا اتفاق افتاده است . اما چرا تا این حد روی این قضیه حساسیت هست ؟ چرا باید نفی یا انکارش مجازات داشته باشد ؟  بیا و نظرت را بگو...بیا ادامه بدهیم دوست عزیز من..

 

پی نوشت چهارم : بحث دین را یک جلسه دیگر ادامه بدهیم یا نه ؟ این بستگی به نظر شما دارد ... 

 

ارشیو 22 روانکاوی

 

 

 

 

 

۴۹ــ

 

در مورد مکتب فروید و روان کاوی...

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

واقعا خیلی مسافرت خوبی بود !!  یکی دو روز رفتم خارج ٬  و یک هوائی هم خوردیم . ولی نشد که از اینترنت کلا دور باشم . چون این در و داف خارجی همه شون لب تاپ دارن و اونهائی که ندارن هم خودشون لب تاپن !  منم که دست خودم نیست . همینجوری خود به خود کانکت می شدم !! 

از این حرفها که بگذریم . اول از همه کلیدهائی که در مورد تشخیص بیماری روانی به شما قول داده بودم :

ــ صرف نظر از نوع و تشخیص بیماری . همه شما می دانید که اصولا بیماری روانی از روی رفتار غیرنرمال مشخص می شود . اما چیزی که در آن مشکل دارید اشتباه در   در نرمال یا غیر نرمال بودن رفتار است .( منظور از رفتار یعنی  هرچیزی از حرف زدن گرفته تا نوشتن و.....)

اگر رفتار غیرنرمال و مرضی را به عنوان اعمال بی دلیل و غیرمنطقی بدانیم نیز  اشتباه است . تقریبا نود درصد بیمارهای روانی برای رفتار خود دلایل منطقی دارند . طرف مدام در حال شستن دستانش است . و به شما   می گوید که بهداشت اولین شرط سلامتی است !  یا همیشه در حال جستجوی دزدان در خانه اش است . می گوید که جامعه نا امن شده و... پس دلیل و علت رفتار نباید شما را به اشتباه بیندازد ..

ـ این که رفتار غیرنرمال از چه کسی سر زده هم چندان نمی تواند سرنخ خوبی باشد .

ــ کلید اصلی این است : شما متوجه یک رفتار غیر طبیعی می شوید . از کجا می شود فهمید طرف بیمار است یا خیر ؟ نکته اصلی این است :  تکرار و کمیت رفتار

مثال : این که من یک لیوان را بکوبم به دیوار و بشکنم  یک رفتار غیرطبیعی است . اما می تواند فقط به خاطر یک عصبانیت یا خشم لحظه ای باشد و هنوز هیچ دلیلی برای بیماری روانی نیست .  اما اگر هر روز ده تا لیوان بشکنم دلیل محکمی برای یک مشکل روانی است . یعنی زمان و تعداد تکرار یک رفتار در اینجا نقش کلیدی دارد ...

در ضمن این را هم به خاطر داشته باشید که بسیاری از رفتارهای غیرطبیعی فقط نشانه هستند . هربیماری روانی دارای  یک سری عوارض و نشانه های مختلف است . نشانه بیماری را با خود بیماری اشتباه نگیرید .

در عین حال همیشه هم اینطور نیست . یعنی گاهی با مشاهده یک رفتار غیرطبیعی می توان به وجود یک بیماری خاص مطمئن بود : مثال

چندی پیش در یک رستوران بودیم که یک خانم جوانی هم انجا بود . او با من راجع به روان شناسی بحث می کرد . من هم کلی برایش حرف زدم . بعدا تازه فهمیدم او دختر یکی از اساتید دانشگاه خودمان است . کلی معذرت خواستم و گفتم اگر زودتر می گفتید این همه جلوی شما از روان شناسی حرف نمی زدم و جسارت به حضور مقدس دختر  استاد گرامی و...!!

این خانم یک سال قبل از شوهرش جدا شده بود . سرمیز  داشت برای دوست پسر جدیدش از بدی های همسر سابقش می گفت و ..کلی مقدمه راجع به این می گفت که همیشه شبها سرحال تر است و کلا موجود سحرخیزی نیست . یکی از مشکلات ایشان با همسر سابقش این بود که  جناب شوهر هر روز صبح از ساعت شش تا شش و نیم با یک سری آداب و رسوم خاص این خانم را بیدار می کرد برای ثکص !!

بعدا من به دوستم گفتم برایم خیلی عجیب است که پدر این خانم متوجه نشده که داماد عزیزش یک بیمار روانی درست و حسابی است !

 ــ خوب آخه از کجا بفهمه ؟ این دختر هم که عمرا هیچ وقت نرفته برای پدرش از ماجراهای رخت خواب شوهرش تعریف کنه و....

من :  غیر ممکن است .کسی که چنین کاری می کند به جائی رسیده که نشانه های بیماری از او فوران می کند ! قطعا و صد درصد مشکل فقط ۳کص هر روزه در ساعت شش تا شش و نیم نیست !

بعد که فرصتی شد و این خانم دوباره راجع به شوهر سابقش حرف زد  این اطلاعات به دست آمد :  ساعت کار شرکتی که شوهر در آن کار می کند از ده صبح است و ایشان همیشه از ساعت هشت آنجا منتظر بوده تا در باز شود !

این خانم مجاز به استفاده از ماشین ظرفشوئی نبوده و حتما می بایست با دست ظرف ها را می شسته . یک روز که شوهرش روی یک لیوان یک لکه کوچک دیده تا دو هفته با او حرف نمی زده و بعد از کلی خواهش و التماس حاضر شده این خانم را ببخشد !  به اضافه هزار تا نشانه کوچک و بزرگ دیگر....

اما این که شما بتوانید از روی یک نشانه یا یک رفتار به تشخیص برسید نیاز به تجربه و همچنین تسلط به تئوری های تشخیص هست . لطفا به خاطر داشته باشید که شما فقط می توانید  به بیمار بودن یا نبودن یک نفر  شک کنید و صد البته فقط در ذهن  خودتان و لطفا هیچ وقت دنبال تشخیص و..نباشید .

 این را هم بدانید که کندوکاو در رفتارهای مردم به خاطر تشخیص بیماری روانی و بدتر از همه دیگران را به هربیماری خاصی متهم کردن بدون هیچ شک و تردیدی دلیل بر مشکل روانی خود شما است . تقریبا همیشه بیمارها در حال تشخیص و پیدا کردن  اتیکت بیماری برای دیگران هستند . بیمار روانی همیشه در برابر درمان مقاومت می کند .یعنی اینرسی دارد . یکی از مقاومت های اولیه هم همین است . یعنی در اطرافیان خود بیمارهای مختلفی پیدا می کند و به آنها اتیکت بیماری می چسباند .  اتفاقا بد نیست بدانید این افراد اغلب چند تا اصطلاح مختلف هم از این و ان شنیده اند و یکی دوتا کتاب هم در این باره خوانده اند و  همیشه هم اینجور اصطلاحات را به طور مضحک و اشتباه میان صحبت های خودشان به کار می برند و با شما بحث می کنند که فلان مشکل را دارید یا...

آن چه در بالا خواندید  بسیار ساده نوشتم تا قابل فهم و درک برای کسانی باشد که چیزخاصی از روان شناسی نمی دانند . فقط یک نگاه سرسری و کلی به بحث تشخیص . اما همه اش هم این نیست :

راستش یادم نمی اید تا به حال چیز خاصی در مورد روان شناسی به طور تخصصی نوشته باشم . حالا تقریبا برای اولین بار می خواهم یک سری پست و بحث های مختلف راجع به زیگموند فروید و مکتب روانکاوی ( سایکو دینامیک ) در اینجا شروع کنم با این مشخصات :

ـــ چیزی شبیه به کارگاه عملی در مورد روان کاوی و فروید . شما هم در این بحث شرکت خواهید کرد و مصداق های عملی مکتب فروید در نظرات و پست های وبلاگ خودم و شما را خواهیم دید .

ــ تاثیر روان کاوی در هنر و کلیدهای نقد روان کاوانه یک اثر هنری . ادبیات و نقاشی و...متن یا نقاشی به منزله یک تست فرافکن ...تشخیص کاراکتر افراد از روی نقاشی و متن های مختلف . از روی پست های وبلاگ ها..

ــ روان کاوی به منزله یک بینش و یک دیدگاه عمیق و خاص . چرا روان شناسی یک علم است و روان کاوی یک هنر ؟

ــ  روان کاوی به منزله زنجیره بی پایان دال ها

 

 و اما شرط های من با شما برای شروع کارگاه :

۱ ) اگر از فروید و روان کاوی چیزی نمی دانید حتما به منابع مختلف نگاهی بکنید و اصول اولیه مکتب فروید را یاد بگیرید . من نمی توانم از ابتدا همه چیز را توضیح بدهم . باید کلی تایپ کنم  و حجم مطلب هم زیاد است . من جزئیات و نکات جالب را شرح خواهم داد . چیزهائی که بعد از سالها از فروید به طور عملی فهمیده ام . چیزهائی که من در ان پست ها خواهم گفت به ندرت در کتاب یا منبع خاصی یافت می شود .

۲) از  نظرات قبلی و وبلاگ شما ممکن است به عنوان مثال در این کارگاه  استفاده شود . اگر به هر دلیلی دوست ندارید این اتفاق بیفتد حتما به صورت یک کامنت خصوصی به من اطلاع دهید . اگر هر کدام از شما به من این موضوع را تذکر ندهد . بعدا حق اعتراض نخواهد داشت !

۳) کسانی که به هردلیلی ( مذهبی و اجتماعی و..) با فروید و  مکتب  روان کاوی مخالف هستند . لطفا در نظرات خود به این قضیه اشاره کنند . منتهی لطفا این مخالفت را به شکل درست بیان کنند . اگر کسی مخالف مکتب روان کاوی باشد و در بحث متوجه شوم هیچ چیز خاصی از این مکتب نمی داند دیگر جوابی به بقیه صحبت های ایشان نخواهم داد .

۴) همه دوستانی که فارق التحصیل رشته روان شناسی هستند . پزشکان محترم و کلیه کسانی که تحصیلات مرتبط و یا آگاهی کافی در مورد روان کاوی دارند حتما نظر بدهند و خیلی عالی خواهد شد اگر بتوانیم یک بحث داغ را جلو ببریم .

۵ ) دیدگاه من در این بحث ها فقط و فقط دیدگاه کلاسیک و سنتی مکتب فروید است . همچنان که هیچ مکتب دیگری را  نمی پذیرم و قبول ندارم . عمیقا معتقدم روان شناسی به جز فروید هیچ نیست و تمام روش های مختلف درمانی مانند رفتار درمانی و درمان شناختی به کلی در مسیری  غلط هستند .

 

۵۰ ــ

مکتب فروید / جلسه اول

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

هنگامی که نوزاد به دنیا می اید . از یک محیط امن و گرم و نرم که هیچ وقت در آن گرسنه نمی شد یا حس دردناک دیگری را تجربه نمی کرد . یعنی از رحم مادر به دنیای خشن و سرد و پر از مخاطره واقعی پا می گذارد .

تمام ذهن کودک در آن مرحله از جنس و نوعی است که به آن می گوئیم نهاد یا (   id)

. نهاد مملو از انگیزه های بدوی است . امیال زیستی ابتدائی مثل گرسنگی و میل جنسی با ماهیتی خشن و درنده خوی . خیلی فراتر از آن چه می توانید تصور کنید در نهاد وجود دارد .

نهاد را با چیز دیگری اشتباه نگیرید . هرچند گفتیم ذهن . اما نهاد قادر به تفکر و برنامه ریزی نیست . نهاد به شدت خودخواه . خرد ناپذیر و غیر منطقی است . او هیچ گونه تماسی با واقعیت ندارد . یک نوزاد سه چهار ماهه دقیقا سمبل نهاد است . او هنوز هیچ چیز دیگری جز نهاد نیست..

 نوزاد به محض احساس گرسنگی گریه می کند . به محض این که پوشکش دیر عوض شود گریه می کند . به هیچ وجه قادر به صبر کردن نیست . به هیچ وجه نمی تواند خودش نیازهای خودش را برطرف کند . فقط کسب لذت و اجتناب از درد را می شناسد . این یعنی نهاد و فقط نهاد . خودخواه . خرد ناپذیر و غیرمنطقی ..

به مرور زمان و به تدریج . والدین شروع به تربیت کودک می کنند . این کار را بکن . این کار را نکن . باید بروی توالت . به این دست نزن جیزززه . ....

اگر نهاد را مشابه یک توده خمیری . مثل خمیر نان بدانیم . رفته رفته یک تکه از آن جدا می شود به نام : من برتر یا (     super ego)

من برتر حاوی تمامی امر و نهی های والدین است . از همان نهی کردن های مادر شروع می شود تا رفته رفته برسد به قوانین اجتماعی و مذهبی و هر آن چه قید امری دارند . مثل گناه بد است . دزدی بد است . خیس کردن فرش بد است و....هزاران هزار  پند و دستور اخلاقی دیگر . همه اینها در من برتر است .

من برتر هم کاملا غیر منطقی است و هیچ تماسی با واقعیت ندارد .

پس حالا دو تکه و دو قسمت داریم . اولی نهاد است و دومی من برتر .

شاید بتوان گفت من برتر چیزی شبیه به وجدان است . اما نه دقیقا ( وجدان کارکرد من برتر هشیار است ) مفهوم ناهشیار و ..در آینده مشخص می کنم .

نهاد می خواهد نیازهای خودش را رفع کند . اما من برتر نمی گذارد . حالا نوبت قسمت سوم است . یعنی من یا ( ego )

من بر عکس دو قسمت دیگر . کاملا منطقی و متفکر و چاره گشا است . این همان قسمتی از ذهن شما است که فکر می کند و راه حل پیشنهاد می کند .

نهاد چیزی را می خواهد . مثلا میل جنسی .  من برتر هم کاملا مخالف است و می گوید این کار گناه است . من یک راه حل میانه پیشنهاد می کند . فرض کنید ازدواج . یعنی تمام سعی من این است که  خواسته های نهاد را بر آورده کند البته بدون این که من برتر را نادیده بگیرد .

در واقع وظیفه من ارضای تکانه های نهاد به طریقه جامعه پسند است . مثلا سعی می کند گرسنگی را با خریدن غدا رفع کند نه از راه دزدی . او بین نهاد و من برتر میانجگری می کند :

در یک مثال طنز آمیز . من را به تاجری تشبیه کرده اند که می کوشد میان یک ملوان بی نزاکت و یک پیردختر خشکه مقدس صلح و آشتی برقرار کند...

دقت کنید که این ها تعاریف کلی و سرسری از این سه قسمت بنیادی ذهن انسان بود . یعنی نهاد و من و من برتر .

هنوز نیاز به دانستن دو سه مفهوم بنیادی دیگر دارید . یعنی سطوح کارکرد ذهن . هشیار و نیمه هشیار و ناهشیار .

در پست بعد مفاهیم بالا را کامل می کنیم . و  کم کم وارد قسمتهای جالب و جذاب مکتب فروید خواهیم شد  . مخصوصا  این حرف جنجالی فروید :

شما هیچ وقت از دلایل کارهائی که می کنید خبر ندارید..!!

 

پی نوشت :  در واقع من از صفر شروع کردم .  اجازه بدهید با هم جلو برویم . ممکن است کمی طول بکشد . اما ارزشش را دارد . فعلا سه مفهوم من و من برتر و نهاد را یاد بگیرید ...

 

۵۱ــ

مکتب فروید . جلسه دوم .

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

بسیار خوب . حالا نوبت یکی دیگر از مفاهیم بنیادی مکتب فروید است . یعنی سه  سطح از هشیاری  : 

ــ هشیار   conscios

ـ نیمه هشیار   preconscious

ـ نا هشیار   unconscious

ــ هشیار : شامل تمام چیزهائی است که در یک لحظه معین . مثلا همین الان درباره آنها آگاهی داریم . الان تو داری این پست رو می خونی . شاید یک لیوان چائی کنار دستت باشه . صدای بوق ماشین یا هر صدای دیگری هم از پنجره به گوش تو می رسه . هرچی که الان توی ذهنت هست و بهش فکر می کنی یا احساس می کنی یعنی هشیار

ــ نیمه هشیار :  شامل همه مواردی است که الان بهش فکر نمی کنی اما با کمی سعی کردن می تونی به یاد بیاوری . مثلا دیروز ظهر چی خوردی . آخرین باری که مهمونی رفتی کی بود . شماره شناسنامه ات و.....هرچیزی که می تونی به یاد بیاوری . این یعنی نیمه هشیار ..

ــ ناهشیار :  قسمتی از ذهن است که نه تنها نمی توانید به یاد بیاورید . بلکه اصولا از وجودش هم خبر ندارید . به علاوه کلی غرایز و انگیزه های عجیب و باور نکردنی . ثانیه به ثانیه زندگی شما در ناهشیار ثبت شده است . خاطرات سرکوب شده . هر چیزی که فکرش را بکنید . ثانیه به ثانیه دردی که هنگام متولد شدن کشیده اید . از همان ثانیه صفر تا همین الان . چیزهای شرم آور . خاطراتی از اعمالی که قبلا مرتکب شده اید و بنا به دلایلی سرکوب شده و به درون ناهشیار رفته است . غرایز . انگیزه های بدوی . چیزهای تیره . سیاه . ترسناک و صد البته خطرناک ...این یعنی ناهشیار . سایه تاریکی که همیشه دنبال ما است ..

ناهشیار یکی از مهمترین مفاهیم فرویدی است و تمام مکتب فروید بر روی این ستون اصلی بنا شده است . یعنی ناهشیار .

خوب . حالا ربط این سه سطح به اید و اگو و سوپر اگو چیست ؟

یک کوه یخ را تصور کنید . قسمت کوچکی بیرون از سطح اب است . و بیشترش زیر اب . حالا اگر این کوه یخ به سه قسمت نامساوی تقسیم شود . یعنی یک قسمت اید و یک قسمت اگو و یک قسمت سوپر اگو  که مجموعا شد سه قسمت . هرچه از این کوه یخ که زیر اب است در قلمرو ناهشیار و هرچه بیرون اب است در قسمت هشیار تصور کنید :

قسمت بزرگتر همان اید است که کلا زیر اب است . پس اید یا نهاد به کلی در ناهشیار است .

من یا اگو در قسمت بالائی کوه یخ است . قسمتی از آن زیر اب ( یعنی در ناهشیار ) و قسمت اعظمش هم بالای آب است ( یعنی در هشیار )

سوپر اگو هم به همچنین . قسمتی از آن زیر اب ( نا هشیار ) و قسمت کوچکی روی اب است ( در هشیار )

 و اما نیمه هشیار کجاست ؟ قسمتی که دقیقا زیر سطح اب است . یک نوار باریک و جزئی می شود نیمه هشیار .

خوب لابد این سئوال برای شما پیش می اید که چگونه ممکن است قسمتی از  سوپراگو در هشیار باشد و قسمتی در ناهشیار ( فعلا با نیمه هشیار کاری نداریم ) . یا اگو چگونه ممکن است یک قسمت ناهشیار هم داشته باشد ؟

جواب این سئوال نیاز به این دارد که ابتدا نیروی محرکه کل سیستم را بشناسیم . این مکانیسم . هرچه که هست چگونه کار می کند ؟ بنزین این ماشین چیست ؟

غرایز : نیروهای سوق دهنده شخصیت :

بدن انسان یک سری احتیاجات مثل غذا و اب و تنفس و... دارد . وقتی بدن به چیزی مثل غذا نیاز پیدا می کند . این به نوعی یک عدم تعادل است . این عدم تعادل توسط ذهن به صورت میل به غذا تبدیل می شود . یعنی یک نیاز بدنی به یک حالت ذهنی مثل میل به غذا تبدیل شده است .

این نیازها تکراری هستند . شما در ساعات مختلفی از روز گرسنه می شوید و با غذا خوردن میل هم از بین می رود تا دفعه بعد که تعادل بدن از نظر مواد غذائی به هم بخورد .

بدین ترتیب قسمتی از انرژی روانی روی میل به غذا خوردن سرمایه گذاری می شود ( در یک زمان خاص ) فرض کنید در بدن شما ۱۰۰ واحد انرژی روانی هست . اگر گرسنگی ۸۰ واحد از این انرژی روانی را به خود اختصاص دهد برای چیزهای دیگر مثل میل جنسی بیست واحد دیگر باقی می ماند و نه بیشتر . برای همین شما امکان ندارد هم خیلی گرسنه باشید و هم خیلی نیاز به جنس مخالف داشته باشید . مقدار انرژی روانی محدود است . وقتی غذا خوردید و سیر شدید آن هشتاد واحد آزاد می شود و می رود سراغ چیز دیگری . مثلا حالا ممکن است میل جنسی تمام ۱۰۰ واحد را به خودش اختصاص دهد .

باری . فروید غرایز را در دوطبقه گروه بندی کرد :

 اول غرایز زندگی : که شامل تمام غرائزی است که  صرف اعمالی مثل غذا خوردن و ارضای نیازهای فیزیولوژیک دیگر مثل اب و تنفس و..علی الخصوص مسائل جنسی که نهایتا هدف تمام این غرایز کمک به بقای فرد و همچنین بقای نوع است .

دوم غرایز مرگ : هدف این غرایز نابودگری است . مهمترین این غرایز سایق پرخاشگری است .

انرژی روانی که توسط غرایز زندگی آشکار می شود لیبیدو نام دارد که یک اصطلاح خاص این مکتب است . مثلا اگر شما هم کلاس خودتان را دوست داشته باشید بدین معنا است که لیبیدو شما به سمت او نیروگذاری شده است .

از سوی دیگر به نظر فروید زیربنای تمام غرایز زندگی میل جنسی است . منتهی این فقط یک زیربنا است  . یک مثال از شیمی : فرمول قند یا گلوکوز که یادتان هست . مولکول الکل هم در بدن می شکند و نهایتا به قند تبدیل می شود . میل جنسی از نظر فروید هم همین است . میل شما به یادگرفتن یک هنر اگر تجزیه شود نهایتا معلوم می شود که ذاتا همان میل جنسی است .

خوب . حالا این غرایز زندگی و مرگ و همه این چیزهائی که گفتم در کدام قسمت هستند ؟ در نهاد . یا همان اید . همه اینها از آنجا سرچشمه می گیرند و نیروی محرکه این موتور در نهاد است .

حالا یک اصل بسیار مهم دیگر باقی مانده است . یعنی دفاع های روانی . این کلید نهائی است. به شما می گوید چرا بعضی از احساسات و خاطرات به ناهشیار تبعید می شوند . چطور نهاد روی تک تک ثانیه های عمر ما تاثیر می گذرد . علت اصلی تمام رفتارهای ما نهاد است . اید یا همان نهاد صاحب اصلی این سیرک است . بدین ترتیب بحث جبر و اختیار رنگ دیگری می گیرد .

 

 

پی نوشت : زیگموند فروید که همواره مورد لعن و نفرین خیلی از جماعت اخلاق گرا و مذهبی و...قرار گرفته است واقعا فقط قربانی سوتفاهم و عدم فهم عوام شد .فروید  هیچ وقت و هیچ جا از ازادی های جنسی حمایت نکرد . همواره مخالف سرسخت ازادی های بی انتها بود . همیشه مدافع اخلاق انسانی بود . هیچ وقت و هیچ جا در کل زندگی اش دچار انحراف و لغزش های رایج نشد . بسیار زندگی سختی داشت . در زندگی زجر فراوان برد . زیگموند فروید هرچه که بود . یکی از سه شخصیت بسیار تاثیر گذار در دنیای مدرن است . زیگموند فروید به همراه داروین و گالیله (این آخری توهم مرکز دنیا بودن زمین را باطل کرد )

پی نوشت : سادگی اصول مکتب فروید نباید شما را به اشتباه بیندازد . مکتب فروید علی رغم سادگی ظاهری بسیار پیچیده و مشکل است . یک علت بزرگ برای این که بسیاری از روان شناسان محترم سنگ مکاتب دیگر را به سینه می زنند همین است . یعنی مکتب فروید برای آنها کمی سخت است !!

۵۲  ـ

 

فقط چند پاراگراف

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

سلام . قرار بود دیشب  بقیه مکتب فروید را با هم ادامه بدهیم . من هم شروع کردم و  چند سطری هم نوشتم . بعد دیدم دست و دلم  به کار نمی رود . به جایش این پست را زنگ تفریح !! حساب کنید . همینطور تکه تکه یک چیزهائی می نویسم ....

 

  ـــ یکی از روان شناسانی که معاصر فروید و بسیار معروف هم هست . می گوید من تحصیلاتم را در آمریکا به پایان رساندم و فقط برای دیدن فروید یک مسافرت طولانی به اروپا کردم و نهایتا موفق شدم اجازه ملاقات او را بگیرم

من آن زمان نسبتا جوان بودم . وقتی وارد اتاق فروید شدم او پشت میزش نشسته بود . من خودم را معرفی کردم و روی یک صندلی در برابر فروید نشستم . او هم همینطوری با آن نگاه نافذش بدون این که یک کلمه حرف بزند به من خیره شده بود . من رفته رفته مضطرب شدم و در ذهنم دنبال سوژه ای می گشتم تا با حرف زدن این سکوت ازار دهنده را بشکنم . صرفا برای این که حرفی زده باشم گفتم توی راه هنگامی که سوار تراموا بودم یک بچه حاضر نمی شد روی صندلی بنشیند و هرجائی که مادرش به او پیشنهاد می کرد قبول نمی کرد و می گفت آن جا کثیف است ...

فروید به من این چنین پاسخ داد :  ایا آن بچه خودت بودی ؟!!

چنان شد که انگار کسی سیلی محکمی به من زده باشد . دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم . من نا امیدانه سعی می کردم بفهمم او چگونه به چنین تشخیص دقیقی رسید ؟ از کجا فهمید که من تمام کودکی ام را درگیر چنین وسواسی بوده ام ؟....

ــــ  پس از به قدرت رسیدن هیتلر اوضاع برای فروید که یهودی هم بود بسیار سخت شد . او توانست به طرزی معجزه آسا از المان به انگلیس بگریزد . نازی ها یک جشن مفصل کتاب سوزان گرفتند و دکتر گوبلز وزیر تبلیغات دولت نازی هنگامی که می خواست مشعل را به توده کتابهای فروید نزدیک کند چنین نطق کرد :

 نه به ستایش زندگی غریزی که روح را نابود می کند ! بلکه به شرافت روح انسان ! به شرافت روحی که افریده خداوند است !  من  به نام انسانیت  نوشته های مکتب زیگموند فروید را به شعله های آتش می سپارم !

فرید پس از شنیدن ماجرا چنین اظهار نظر کرد : خوب واقعا باعث امیدواری است ! بشریت انصافا پیشرفت کرده است ! چون اگر در قرون وسطی بودم خودم را می سوزاندند . اما حالا فقط کتاب هایم را می سوزانند !

ــ اثار منتشر شده فروید شامل یک مجموعه بیست و چهار جلدی است به همراه مقدار زیادی از نامه ها و سخنرانی هایش که یک مجموعه چندین هزار صفحه ای را تشکیل می دهند .اما این همه اثار فروید نیست . شاید کمتر کسی از شما بداند که در  کتابخانه کنگره آمریکا در شهر  واشنگیتن قسمتی به نام ارشیو فروید هست که همچون اسرار درجه یک امنیتی به شدت محافظت می شود و تا به حال حتی یک نفر اجازه نداشته به آنها نگاهی بیندازد . مگر آنها چه هستند که باید همیشه مخفی و دور از دسترس بمانند ؟ کسی نمی داند....

ــ در نظرات و کامنت های شما صحبت از نرمال بودن و انسان نرمال هست . توجه کنید که مطلقا هدف از روانکاوی نرمال کردن یک بیمار  یا به اصطلاح انسان  غیرنرمال  نیست .

هرچند دیگر مکاتب روان شناسی همه سعی شان بر این است که یک بیمار را تبدیل به انسان نرمال بکنند . اما روانکاوی هدفی دیگر دارد :

در روانکاوی هدف ایجاد کردن بیشترین تفاوت و اختلاف بین بیمار و دیگر افرادجامعه است . روانکاوی او را تبدیل به خودش می کند . کسی که شبیه به هیچ کس نیست....

ـــ خوب . حالا یک نمونه از نگاه و بینش  روانکاوانه برای مثال :

 حتما بارها شاهد این صحنه بوده اید : یک تصادف جزئی بین دو ماشین و بعد راننده هائی که همدیگر را به قصد کشت کتک می زنند ..

قبلا گفته بودم که در روانکاوی همه چیز سمبلیک و هرچیزی نشانه چیزی دیگر است . راننده در ماشین خود را در محیطی کوچک و امن احساس می کند و در ناهشیار او امن ترین و بهترین جای جهان هم رحم مادر است . همان جائی که وقتی از آن بیرون آمد و به جهان واقعی پا گذاشت رنج ها و درد هایش هم شروع شد .

سوژه گسترش می یابد و به نوعی اتومبیل برای او مانند مادر است . هرگونه تماس یا اسیبی که در اثر تصادف به ماشین او وارد اید چنین راننده ای را وادار به یک واکنش غیر منطقی و بسیار افراطی خواهد کرد .

جالب است که این موضوع از طرف دیگری هم تایید می شود . ماشین های قدیمی را یادتان هست که اکثرا دراز و دارای لبه های تیز بودند ؟بدنه های محکم و سپرهای بزرگ نهایتا  قیافه های خصمانه و جنگجویانه ای هم داشتند . به نوعی تداعی کننده قدرت و سرعت و توانائی . کلا قیافه مردانه ای داشتند .

حالا به ماشین های جدید نگاهی بکنید . به نظر شما بیشتر شبیه به یک زن نیستند ؟ ظریف و زیبا و اسیب پذیر ! هرچند مسائل آیرودینامیک در طراحی بدنه ماشین های جدید نقشی تعیین کننده دارد . اما به هرحال ماشین های معمولی از لحاظ قیافه و مشخصات بیشتر تداعی کننده یک زن هستند . بدنه های شیک و زیبا و بدون لبه ها و چهارگوش های هندسی . همه چیز منحنی است . مثل انحناهای هوس انگیز اندام یک زن ....

یک سئوال هم در پایان دارم . نر و ماده بودن ماشین ها را فراموش  کنید و حالا این مسئله را تحلیل کنید :

بعضی از خانواده ها (  شاید مذهبی ها بیشتر  ) مرد و یک پسر خانواده در جلو می نشینند و زن خانواده به اتفاق دخترش در عقب ماشین هستند . اما در صورتی که در حالت عادی اکثرا زن و شوهر در جلوی ماشین کنار هم می نشینند و بچه ها در عقب ....

چرا بعضی از خانواده ها مرد و پسر در جلو و زن و دختر در عقب ماشین هستند ؟ تحلیل شما چیست ؟

اگر پاسخی به ذهنتان رسید آن را در نظرات بنویسید .

 

۵۳ ــ

 

! مکتب فروید جلسه سوم

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

 

سلام . اول از همه بابت این همه تاخیر ببخشید . هزار بار ببخشید . راستش  درست و حسابی  گرفتارم . بازهم اگر آپ کردن کمی عقب افتاد پیشاپیش معذرت می خواهم . اما بعد :

جوابهای شما به قضیه ماشین رو دیدم . تقریبا همگی خوب بودند . دقت کنید که هدف  از این مثال این بود که بتوانیم از یک نشانه و یا یک رفتار به نتایج بعدی برسیم . البته به شرط و شروطی که الان خدمتتان عرض می کنم :

بسیار خوب . ما یک ماشین داریم که مرد و پسر خانواده در جلو و  مادر و  یکی دوتا فرزند دختر هم در عقب نشسته اند :

در ضمن می دانیم که عموما زن و شوهر در جلو و بچه ها در عقب می نشینند ( یعنی در جامعه ما این حالت بیشتر است ) . بسیار خوب . اول برگردیم به زمان گذشته و شکل راه رفتن زن و شوهر ها در جامعه سنتی ایران :

 الف ـ همیشه شوهر چند قدم جلوتر می رفت و همسرش هم به دنبال او چند قدم عقبتر حرکت می کرد . درست است ؟ البته هنوز هم گاهی اوقات بعضی از زن و شوهر ها همینجوری راه می روند .

 اما چرا ؟

خوب شاید مرد اینجوری می خواهد از همسرش محافظت کند ؟ یعنی او بدین ترتیب می خواهد جلوی خطرات احتمالی و یا مثلا متلک های این و آن به همسرش را بگیرد ؟ منطقی است ؟

نه . به نظر من اینطور نیست . وقتی شما جلوتر راه می روید طبعا از پشت سرتان خبر ندارید ! در واقع اگر قصد محافظت باشد که مرد باید کنار زن یا حتی پشت سرش حرکت کند تا بتواند وظیفه یک بادی گارد ! را بخوبی ایفا کند .

حالا یک الگوی دیگر از جامعه گذشته و سنتی ایران :

همیشه ارباب یا خان جلو می رفت و نوکرها هم پشت سرش ( با چند قدم فاصله ) حرکت می کردند .

حالا می شود با احتمال نسبتا بالا گفت که جلوتر رفتن مرد از زن دقیقا دلالت بر تبعیض جنسیتی است . مرد از زن برتر است و لاجرم جلو تر تشریف می برند !!

درست ؟ تصور نمی کنم شما با تعمیم این موضوع به آن ماشین کذائی مخالف باشید .  اما باز نمی توانیم به این راحتی نتیجه گیری کنیم و بگوئیم هر مردی که همسر و دخترانش در پشت ماشین می نشینند چنین طرز تفکری دارد . ما نیاز به یک سری دلایل دیگر داریم که فرض ما را تایید کنند :

فرض کنید که ما  این خانواده را تعقیب می کنیم و حالا :

 ــ اگر این خانواده در حال پیاده روی هم همچنان به حالت مردها جلو و خانم ها عقب حرکت می کنند بدون شک فرض تبعیض جنسیتی تایید می شود .

ــ یک نکته ظریفتر . مرد خانواده همسرش را چگونه صدا می کند ؟

 تابلو ترین و شدیدترین نشانه های تبعیض جنسیتی این کلمات هستند :

ضعیفه ! ( قبلا رایج بود ) ــ مادر حسن یا اصغر ( یا هر اسم دیگری )ــ مادر بچه ها ــ منزل ! ــ و....چیزهای مشابه .

حالا کمی ظریفتر . البته ممکن است داد خیلی از شما دربیاید که اینطور نیست . اما اگر اقائی همسرش را -- خانم--- صدا کند هم به نوعی در همین خانواده است البته به طور استتار شده و کمرنگ تر .

در واقع هر نوع خطابی که به جنسیت اشاره می کند هم همینطور  . مثلا جناب شوهر می گوید خانم بیا اینجا . ( چرا اسمش را نمی گوید ؟ گیرم کلمات محبت آمیز مثل عزیزم و ..پیشکش ! )

به طرز صحبت کردن بعضی از اقایان دقت کنید : دیشب خانم بچه ها را برده بودم فلان جا....( یعنی خانم و بچه ها در یک سطح و طبقه قرار می گیرند )

خوب من حدس می زنم بعضی از شما بگوئید این دیگر اغراق امیز است . خیلی ها می گویند خانم بچه ها...

خوب نکته در یک واو کوچولو است که به طور اتوماتیک از جمله حذف می شود . شکل درست این است : دیشب خانم ـ و ـ بچه ها را برده بودم....یا حتی بهتر از آن : دیشب با خانمم بچه ها را برده بودیم...( گیریم به هر دلیلی او نمی خواهد نام همسرش را بگوید )

باری . آن چه خواندید در واقع یک نگاه سطحی و سرسری به بحث نشانه شناسی و تعبیر رفتار و جملات به عنوان نشانه بود . در واقع ما از یک رفتار توانستیم به یک سری نتایج دیگر دست پیدا کنیم .هرچند  بحث بالا یک تحلیل روان کاوانه نبود . اما نشانه شناسی و بحث سمبل ها زیربنای روان کاوی هستند و همیشه یک روان کاو از یک سری نشانه های به ظاهر بی ربط به عمق و مسائل زیربنائی دست پیدا می کند . حالا یک مثال جالب از فروید :

فروید روزی در حال مشاهده بازی کردن نوه  دوساله اش بود و به نتیجه جالبی رسید :

 این بچه دوساله هر وقت مادرش از خانه بیرون می رفت یک قرقره نخ را بر می داشت و یک سرنخ را به دست می گرفت و قرقره را به سمت دیگری پرتاب می کرد و می گفت : برو

بعد نخ را می کشید و قرقره به سمت او بر می گشت و حالا می گفت : این جاست !

و بارها و بارها همین بازی را تکرار می کرد .

تحلیل فروید به طور خیلی خلاصه این بود :

کودک با این بازی در واقع می خواهد نقش انفعالی و عدم توانائی خویش را در مورد حضور و غیاب مادرش جبران کند . مادر بنا به هر دلیلی در ساعاتی از روز پیش بچه دوساله اش نیست و بچه هم نمی تواند کاری انجام بدهد :

اما کودک با این بازی در واقع خود را در حکم یک قادر و توانای مطلق ( در رابطه با مادرش ) می پندارد . قرقره ( البته به طور ناهشیار ) سمبلی از مادرش است و حالا او با حرکت اول و پرتاب قرقره شرایط غیاب و عدم حضور مادرش را بازسازی می کند . یعنی مادر نیست . و سپس نخ را می کشد و قرقره به سمت او بر می گردد ( یعنی حالا مامان اومد ) در واقع : من هر وقت دلم خواست با یک اشاره مامان رو بر می گردونم !

دقت کنید که این موضوع پیچیده تر از این حرفها است . و من خیلی ساده و کلی قضیه را تعریف کردم . اما به هرحال مثال خوبی از بحث نشانه شناسی در روان کاوی بود ..

 

 

پی نوشت : این همه خودداری . این همه صبر و تحمل . دیگر نمی توانم . چقدر می شود ساکت ماند ؟!  فقط یک سطر ! نه ! دو سه سطر می نویسم ! چون دیگه کارد به استخونم رسیده ! 

 خدایا یک بار نشد محض رضای خدا من به این اینترنت کوفتی وصل بشم و فوری پیغام میاد که شما چهار تا ای میل جدید دارید ! شش تا دارید ! اصلا خیلی ای میل جدید دارید !

من بدبخت هم بالاخره آدمم دیگه ! مجبورم برم ای میل هام رو چک کنم . بعدش مثل هر روز و طبق معمول می بینم که بله ! مثل از هر ده تا ای میل جدید !  نه تاش مربوط به این سایت های فلان فلان شده است که با یک فونت قرمز درشت ! نوشته میترا خوشگله یا اصغر سگ سبیل شما رو دعوت کرده به اینجا !  لطفا دکمه اره ! رو کلیک کنید و بعدش هم هزار تا فرم پر کنید تا شما هم عضو سایت ما بشوید !! 

من نمی دونم روی چه حسابی . آخه واقعا چه لطفی داره برای ملت که حالا یک موجودی مثل من فلک زده رو به زور  بکشونند عضو  اون سایت درپیت بکنند . هر چند وقت هم یک جورش مد میشه . یک مدت قضیه کتاب بود !!  شما چه کتابهائی دوست دارید ؟ پنج تا به ترتیب اولویت نام ببرید و بعدش ممکنه چند نفر دیگه هم سلیقه شما رو داشته باشند و بعدش رفیق می شید و اصلا خدا رو چه دیدی ؟ فقط فکر کن که چه شانس هائی در انتظارته ؟!!

خوب . البته سلیقه من توی کتاب از هزار سال پیش تا حالا هیچ تغییری نکرده ! : تفسیر المیزان جلد یک . تفسیر المیزان جلد دو . تفسیر المیزان جلد سه . تفسیر المیزان جلد چهار . تفسیر المیزان جلد پنج . یکی هم محض احتیاط . تفسیر المیزان جلد شش !! 

فقط راستش من هیچ وقت نتونستم تفسیر المیزان رو به زبان اصلیش یعنی انگلیسی بخونم و مجبور بودم همیشه ترجمه فارسی رو بخونم !

خوب امیدوارم دوستان اهل فضل و مطالعه روشنفکری که عضو اون سایته هستند بعد از این توضیح کوتاه دیگه دست از سر من بدبخت مادر مرده بردارند !!! 

حالا مدل جدیدش که تقریبا یکی دوهفته ای هست داره دهن من رو...ببخشید . منظورم اینه که مصدع اوقات من شده این یکیه :

 ایا به نظر شما عشق در همان نگاه اول ایجاد می شود ؟ بله یا نه ؟ چرا ؟ شما هم مثل  دویست و شصت ملیون و صد و سی و چهار هزار و پانصد و نود و سه نفر دیگر به این سئوال پاسخ دهید و بعدش دیگه برو حالش رو ببر ! ( لطفا قبل یا بعد از پاسخ به سئوال این صد تا فرم را پر کنید ! )

شما رو به جون اون مادرتون ! رحم کنید ! خواهش می کنم !  من بدبخت بیچاره رو فراموش کنید !  اصلا حیف شما نیست ؟ چرا به جای من سراغ یک آدم حسابی نمی روید ؟ قربونت برم ! با من دوست نشو ! برات حرف در میارن ! اصلا در شان شما نیست ! این سایت های دوست یابی یا دشمن یابی یا هرچی که هست رو واقعا جدی بگیرین ! یعنی همینجوری برای هر کس و ناکسی مثل من اینوایت ؟! نفرستید ! این یک التماس ! یک خواهش است !

حالا یکی دیگه که واقعا  نمی دونم از کدوم گوری برای من ای میل هایش میاد . یک صفحه باز میشه توش عکس یک سری دختر مختر و خانم مانم هست ! بعدش نوشته اقای فلانی این درو دافی که می بینید ( البته خارجی نوشته من دارم برای شما ترجمه اش رو می گم ! ) شرایطشون با شما جوره ! همه رقم به هم میائید ! فقط بیا این هزار تا فرم رو پر کن تا بعدش ای میل های اینها رو بهت بدیم و دیگه داداش ببینیم چی کار می کنی ! انشالله ما رو هم روسفید می کنی !

بعدش عکسها رو ببین . خداوند رحمان و رحیم ! حالا عکسها هیچی . سن و سال از پونزده ساله هست تا پنجاه و یک ساله !  بعدش محل سکونت . شکر خدا این یکی رو واقعا درست و منطقی نوشته اند ! از کره شمالی  هست تا آریزونای جنوبی !! تنها نقطه اشتراکی که میشه بین من مادر مرده و این خانمها پیدا کرد اینه که همگی ساکن کره زمین هستیم ! البته این قضیه حتما استثنائاتی هم داره ! یعنی فکر کنم اون خانمه ایرانیه که سوت شد رفت فضا ( اسمش یادم نیست ! ) حتما یکی از این استثناهاست !

بعدشم دیگه هیتلر مرد و نژاد پرستی و این حرفها هم نیست ! زرد پوست هست ! سرخ پوست هست ! سیاه ! سفید ! شطرنجی ! رنگ های شاد و مخصوص تابستان ! از این نژادهای خاصی که مهندسین ژنتیک توی ازمایشگاه تولید می کنند هم چند تائی هست !

 

ارشیو 21

 

 

۴۸ ــ

...علف هرز

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

هر انسانی از همان کودکی یک سری الگوها و ایده ال هائی برای خودش پیدا می کند . یکی موفقیت را با پول می سنجد و دیگری توی فلان باشگاه از صبح تا شب وزنه می زند . فلان بچه ای که توی کوچه پس کوچه ها فوتبال بازی می کند برایش رونالدو یا پله یعنی اسطوره موفقیت و پیروزی...

ساده بگویم . هرکسی توی یک خطی می افتد . بستگی دارد چه شرایطی در خانواده و محیط رشد شخص وجود داشته باشد . من هم از همان بچگی فکر می کردم ایده ال یعنی دانش ٬ آگاهی ٬ یا سواد .

حالا چرا من توی این خط بودم ؟ راستش نمی دانم . چون خیلی عوامل هست که ممکن است هرکدام به تنهائی تعیین کننده باشند . خیلی اوقات  لحظه ها و چیزهای به ظاهر جزئی می توانند نقش کلیدی در زندگی ات داشته باشند . باور کن گاهی یک فیلم می تواند سرنوشتت را عوض کند .

برای من فکر می کنم پدربزرگ مادری ام  نقش اصلی را داشت . او آدمی فرهنگی بود که از صبح تا شب کتاب می خواند و علاوه بر این شخصیت بسیار قوی و جذابی داشت که باعث می شد حداقل من یکی در کودکی واقعا تحسینش کنم . از صمیم قلب . فکر می کردم این آدم  یعنی یک موجود برتر !

البته این آدم فقط برای من جذاب نبود . او بسیار خوش صحبت بود و در هر مجلسی بقیه ساکت می نشستند و با علاقه به حرفهای او گوش می دادند . در عین حال محور اکثر حرفهای او در ستایش مطالعه و مضرات بی سوادی و جهل بود !  انقدر روی من تاثیر گذاشته بود که وقتی خانه ما می آمد . سعی می کردم من را  با یک کتاب کت و کلفت که در حال مطالعه اش بودم ببیند و یک کلمه . فقط یک کلمه تحسین آمیز بگوید . و راستش خیلی وقتها نا امیدم می کرد .

پدرم هیچ وقت از او خوشش نمی امد . به نظرش او چیزی جز یک موجود بیکاره نبود . از یک لحاظ حرف بابا درست بود . در واقع زمانی پدربزرگ برای خودش کسی بود و می شد واقعا به او امیدوار بود . ولی متاسفانه در بازی روزگار روی مهره نادرست شرط بندی کرد و او و امثال او به سادگی از زمین سیاست و مقام جارو شدند . او دیگر هیچ وقت نتوانست در یارکشی های سیاسی و زد و بند های پشت پرده موفق شود . نهایتا خانه نشینی ابدی نصیبش شد . اما خوب . تا آخرین روزهای عمرش با آدمهای بزرگی دوست بود . و خانه اش همیشه محل رفت و آمد روشنفکران هم نسل خودش بود . در عین حال من هنوز هم  نمی دانم ...منظورم این است که قضاوت کردن در مورد او سخت است . یک بار تنها نشسته بود روی یک صندلی جلوی باغچه خانه ما و من از بالکن او را می دیدم . داشت با خودش حرف می زد . درو اقع واژه درست این است که داشت برای یک سری شنوندگان خیالی نطق می کرد . سوژه سخنرانی هم درخت کاج عظیم باغچه بود که چطور روی بقیه درختچه ها و بوته ها سایه انداخته و آن بیچاره ها را از تابش نور خورشید محروم کرده است ! بعد چگونه این بوته ها روز به روز ضعیف تر می شوند و این کاج استعمارگر روز به روز قوی تر می شود...

خوب  پدربزرگ عزیز ! نمی دانم الان حرفهای من را می شنوی یا نه ؟ ولی بگذار حرف دلم را به تو بزنم . فکر می کنم تو یکی مخصوصا خیلی به من بدهکاری . ان زمان را می گویم که خدا می داند چقدر تشنه یک کلمه تحسین آمیز از تو بودم .یک نگاه هم برای من بس بود . یک نگاه . همین . خدایا یک نگاه ...

هرچند گفتن این حرفها الان چه فایده ای دارد ؟ مخصوصا به تو ؟ آخرمن که نمی خواهم محاکمه ات کنم . فقط می خواستم بگویم خرده حسابی با هم داریم .در ضمن هنوز آنقدر عقل برای من مانده که از تو یکی طلبکار نباشم . یا بهتر بگویم توقع جبرانش را ندارم . آخر نمی شود .حتی اگر معجزه ای رخ دهد و تو را یک بار دیگر زنده و حی و حاضر در برابرم ببینم .

 دیر است پدربزرگ عزیزم . حتی برای معجزه هم دیر است . خیلی دیر . حتی اگر بخواهی بیشتر از بدهکاری ات بدهی . مثلا یک بار دستت را روی موهایم بکشی . نه باز هم نمی شود . می دانی که ٬ بعضی حسرت ها هیچ وقت جبران نمی شوند . این یک واقعیت تلخ است . اما حقیقت دارد . تو که هیچ . خدا هم نمی تواند تشنگی آن پسربچه کوچولو را تسکین دهد .

برای من زمانی یک اسطوره بودی . واژه بهتری پیدا نمی کنم . نمی دانم درستش چیست . بت بودی یا هرچیز مشابه ای . فقط همین را بدان که تقلید از یک حرکت کوچکت . یک چیز جزئی و بی اهمیت . برای من یک افتخار بزرگ بود . می فهمی ؟ این را می فهمی ؟

و یک چیز دیگر ٬ که حتما می دانی . فقط نمی دانم چقدر متاسفت می کند . بچه هایت که هیچ . از آنها زودتر از نوه هایت نا امید شدی . بعد نوبت نوه هایت رسید . آن ها تک تک و به نوبت نا امیدت کردند . همه جز یک نفر . آن یک نفر هم من بودم .یعنی تنها کسی که واقعا شبیه به تو شد .هرچند این بار نوبت تو بود که در حسرت بمانی . باز به این دلیل ساده که دیر شده بود . خیلی دیر ...فکر می کنم حالا حرفهای همدیگر را بهتر می فهمیم  نه ؟

اما بگذار رک بگویم . این موضوع که چقدر شبیه به تو هستم حالا  برای من افتخار نیست .حتی گاهی باعث سرافکندگی ام می شود . ببخشید که این حرف را می زنم   . خدا می داند که نمی خواهم ناراحتت کنم .

من حداقل اینجا دینم را به تو ادا کرده ام . دوبار و شاید بیشتر ٬ تعدادش دقیقا یادم نیست . اما از صمیم قلب نوشتم . تا جائی که توان داشتم ٬ برای غریبه هائی که نه من را درست می شناسند و نه تو را ٬ و بعد حس افتخار داشتم که ببینید  ٬ پدربزرگ من چنین مردی بود و من نوه او هستم .من تنها کسی که شبیه به او شد ! چه افتخاری !

و خدا می داند که چند نفر . فقط چند نفر و نه بیشتر ٬ واقعا تحت تاثیر قرار گرفتند و بگذار کمی خوش بین تر باشم و بگویم چند نفر ی واقعا حسرت خوردند که ای کاش آنها هم شانس من را داشتند .

فقط همین بود . البته با یک شاید بزرگ ٬ چون نمی شود از درون آدمهای دیگر با خبر شد . نهایتا رشک و غبطه چند نفر غریبه نصیبم شد . همین . باور کن همه اش همین بود .

حالا اصلا چرا این حرفها را به تو می زنم ؟ نبش قبر و این حرفها چه فایده ای دارد ؟ مخصوصا چرا حالا و امروز ؟

خیلی خوب . بگذار داستان را برایت بگویم .

دیشب با یک  آدم جدید حرف می زدم . کاری نداریم کی بود . اما به هرحال تا نزدیک به شش صبح با هم حرف زدیم . بیشتر راجع به فلسفه و این نکته را هم بگویم که این آدم در این زمینه واقعا خوب بود . حالا نظر من به کنار . داشت دکترا می گرفت در یکی از شاخه های فلسفه . سن وسالی هم نداشت . بیست و چهار پنج سالش بود . نهایتا از هم جدا شدیم . برای جلسه اول نظرم راجع به این آدم همین بود که در بالا گفتم و دیگر این که از صحبت کردن با او لذت بردم . او هم همینطور . و می شود گفت بعدا  باز با هم از این شب ها خواهیم داشت . از آن شب هائی که چنان غرق در موضوع می شوی که نمی فهمی کی صبح شده است .

و دیگر این که رک بگویم . واقعا به او حسودیم شد .چیزی که او داشت و من نداشتم . یعنی کسانی به او یاد داده بودند .او را آموزش داده بودند .  ریشه ای و درست . نه این که مثل من همینطوری جسته گریخته برای خودش یک چیزهائی خوانده باشد .اصلا مهم نیست که آن طرف چه بود و چه خواهد شد . این موضوعی فرقی به حال من نمی کرد .چیزی که هستم . فوقش یک آماتور مجهز به روش احمقانه آزمون و خطا و صد البته تا زمانی که دیگر خسته شود و همه چیز را ول کند . نهایتا یک علاقه مند . فقط همین . یک چیز جزئی و بی اهمیت . از اینها همیشه بوده اند . علف های هرز یک بیابان ...

  و می دانی که چطور گاهی یقه خودت را می گیری ؟ و یک جمله ساده توی ذهنت تکرار می شود . هی پسر . اگر کمی شانس داشتی الان تو جای او بودی . گفتم شانس . و نمی گویم استعداد و هوش . چون حداقل  خودم خوب من می دانم که فقط انگیزه من برای رسیدن به چنین جایگاهی کافی بود . انقدر عطش و ارزو داشتم که برای رسیدن به این جایگاه زیاد هم می آمد. جائی که آرزویم بود .

کمی شانس . برای یک علف هرز . اره بابا یک علف هرز . می دانی ؟ من تازه امروز فهمیدم آن نطق مسخره ات که از توی بالکن داشتم بهش می خندیدم  چقدر معنی داشت . تو داشتی راجع به من حرف می زدی . یک علف هرز که فقط کمی نور . کمی هوا ٬ فقط چند لحظه ٬ یک ذره .یک شانس کوچولو  نصیبش می شد و بعد چقدر بالا می رفت . و خدایا سرنوشت چه شوخی های رکیکی با آدم می کند ...

حالا کمی به من حق می دهی ؟ یک ذره ؟ همان اندازه که آن علف هرز کوچولو لازم داشت .برای من که همیشه از صمیم قلب تحسینت کرده ام . 

  اما دیر است . خدایا دیر است . خیلی دیر...

 آدم . زمانی به جائی می رسد که حتی صادقانه ترین حرفهای خودش را هم باور نمی کند . و من امروز صبح همان جا بودم . دقیقا همان جا...

خوب . حالا به من حق می دهی ؟ بابت نوشتن این مزخرفات به من حق می دهی ؟ و این که گفتم شبیه به تو شده ام . نه . من فقط مثل همان موقع ها . ادای تو را در می آورم . همیشه و در هرلحظه و متاسفانه بعد این همه سال هنوز هم مقلد خوبی نیستم ...

آدم هیچ وقت  حسرت های خودش را فراموش نمی کند . برای همین است که سعی می کند به وقتش جبران کند . برای همین است که من هیچ وقت فراموش نمی کنم خواهر زاده هایم را نوازش کنم . و یک اعتراف دیگر ٬ این بچه ها دوستم دارند . از این لحاظ مطمئنم . اما چیزی که هست . هیچ وقت نتوانستم نگاهی که در کودکی به تو داشتم را در چشمان اینها ببینم .نه این که این بچه ها با من فرق دارند . نه . بچه ها در این زمینه ها خیلی شبیه به همدیگر هستند . مشکل اصلی این است که من مثل تو نیستم . این هم یک امتیاز دیگر برای تو . هرچند می دانم خوشحالت نمی کند . می بینی ؟ هنوز هم تحسینت می کنم . نه این که واقعا لایق این حرفها باشی . اصلا چگونه می شود حقیقت را فهمید ؟ بزرگ بودی یا کوچک ؟راستش  این موضوع دیگر برای کسی اهمیتی ندارد . حتی برای بچه هایت .باور کن ثانیه ای به این موضوع فکر نمی کنند .  فقط برای من مهم است . آن هم نه برای حالا  چون حتی فکرش هم من را به خنده می اندازد  . ولی ترجیح می دهم یک گوشه بمانی و همان پدربزرگ عزیز خودم باشی .  ممکن است در اینده باز هم به تو احتیاج داشته باشم . نه . لطفا نخند . از اینده کسی خبر ندارد . کسی چه می داند ؟ شاید باز هم اینجا راجع به تو نوشتم  .

باز بر می گردم به جمله اول . هرکس از بچگی در یک خطی می افتد . این موضوع بیشتر تصادفی است و قرار گرفتن در یک خط ٬ حالا هرچه می خواهد باشد باعث افتخار نیست . اما نرسیدن به هدف . به همان الگوی لعنتی که در ذهنت داری . یک شکست است و بقیه اش هم فقط جزئیات بی معنی است . یعنی در اصل موضوع تفاوتی ندارد . آن علف هرز اگر بالا نرفت فقط و فقط خودش مقصر بود .می گوئی  منصفانه نیست ؟ شرایط ؟ محیط ؟ خوب من هم اینها را بلدم . قبول دارم که این ها برای بحث کردن و آنالیز شرایط به درد می خورد . ولی چیزی که هست . من را تسکین نمی دهد . نکته اصلی باختن است . دلیلش چه اهمیتی دارد ؟

و یک نکته دیگر . خودت را با دیگران مقایسه نکن . حداقل من نمی توانم . بنابراین این که من الان چه کوفت و زهرماری هستم اصلا اهمیتی ندارد .در بهترین حالت می توانم دیگران را قانع کنم . اما خودم با این حرفها قانع نمی شوم .  نکته اصلی این است که در حد خودم رشد نکرده ام .موضوع  بسیار ساده و البته دردناک است .قطعا خلافش هم ممکن است . یعنی شاید از آن چیزی که استحقاقش را داشتم هم خیلی بیشتر گیرم آمده است .  البته منطقی به نظر می رسد . اما حداقل امروز صبح هیچ کمکی به من نکرد .

حالا توئی که پدر یا مادر هستی و تا اینجا خوانده ای .  من می دانم که هر حرفی از طرف من به تو مسخره است . در جایگاهی هم نیستم که بخواهم برای تو ادای یک کارشناس تعلیم و تربیت را دربیاورم . شاید یک وقت دیگر با هم حرف زدیم و من هم کلی نصیحتت کردم . اما الان نه . آخر دیگر چه طور  باید گفت ؟ اگر تا حالا متوجه منظور من نشده باشی . دیگر هیچ توضیحی فایده ای ندارد . به هرحال نگذار فرزندت خود به خود و مثل یک علف هرز رشد کند . باور کن گاهی فقط کمی کمک در زمان مناسب کافی است .

و این همه برای چه بود ؟ هیچ . حسی بود که امروز داشتم و احساس کردم با نوشتن کمی ارام می شوم .  همین .

 

۴۷ ــ

...یک ای میل . یا قسمت دوم پست ازدواج

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

خوب رفیق . این یک ای میل  همین الان به دستم رسید ٬ منم مثل احمقها داشتم یک پست می نوشتم . می گویم مثل احمقها چون هیچ احمقی در ساعت ده صبح پست نمی نویسد !   من دیشب یک قرص خواب آور خورده بودم . در واقع دوتا خوردم . انتظار داشتم تا ظهر ساعت دوازده خواب باشم . اما ساعت هفت و نیم از خواب بیدار شدم .

تا حالا این وقت صبح آپ نکرده بودم . فکر هم نمی کنم بتونم چیز خوبی بنویسم . راستش این که من قرار نبود الان اصلا بیدار باشم . من همیشه ساعت دوازده روز از خواب بیدار میشم . به غیر از هفته ای دو یا سه روز که میرم سرکار ٬ یعنی صبح باید برم سر کار...روز من از ساعت دوازده یا یک ظهر شروع میشه و  ساعت چهار صبح هم تموم میشه...

حالا نکته این جا است که من دیشب هم می دونستم خوابم نمی بره . ولی دو تا قرص خواب آور خوردم . الپروزورام ۵ ولی ساعت هفت صبح مثل یک خروس لعنتی از خواب بیدار شدم . راستش بیشتر از گرسنگی بود . چون دیروز نهار درست و حسابی نخوردم . شام هم نخوردم . یعنی یادم رفت ! چون بیرون بودم و وقتی رسیدم خونه همه خواب بودند . من هم اصلا تو مود شام نبودم . یک لیوان گنده شیر موز درست کردم و اصلا هم مهم نبود که صدای مولینکس قدیمی همه رو بیدار می کنه . منظورم از همه فقط بابا و مامان است . البته اون ها هم بیدار نشدند .

 به هرحال اساسا شبها با مولینکس و اینجور چیزها کار ندارم . به خاطر صدایش . ولی دیشب مهم نبود . دیشب که چه عرض کنم . این روزها هیچ چیزی مهم نیست . نبود . هیچ وقت نبوده . حداقل برای من  اینطوره  . همیشه و مخصوصا این چند روز اخیر که نمی دونم چه بلائی سرم اومده . البته می دونم . حالا بذار یک روزی برایت تعریف می کنم  .

 در واقع روز من همیشه از ساعت دوازده ظهر شروع می شود تا پنج صبح بعدی ٬ چون که هفته ای سه روز باید صبح بیدار شوم .به هرحال نتوانستم مثل آدم بخوابم و نشستم برای چندمین بار فیلم گوست داگ از جیمی جارموش را دیدم .البته فقط چند تا صحنه ش را دیدم . چون dvd اش تازه به دستم رسیده و خیلی بهتر از سی دی اش است .حتما این فیلم را دیده اید و تلویزیون خودمان هم نشانش داده است .  خلاصه می خواستم یک پست راجع به همین فیلم بنویسم . مخصوصا آن صحنه ای که ویتاکر توی یک جاده به دوتا شکارچی بر می خورد که می خواهند لاشه یک خرس را پشت وانت بگذارند و از آنها می پرسد که مگر فصل شکار خرس است ؟ 

شکارچی ها می گویند نه ولی چون دیگر از این خرسها تعداد زیادی باقی نمانده باید هروقت دیدی بزنی ...

ویتاکر همینطوری نگاه می کند و یکی از آن دو شکارچی یک شات گان از پشت ماشینش بر می دارد و به ویتاکر می گوید بهتر است بزنی به چاک ٬ چون این اطراف سیاه پوست های زیادی هم نیستند !

ولی ویتاکر در این فیلم یک قاتل حرفه ای است که بنا به راه و روش سامورائی ها زندگی می کند . خیلی راحت هفت تیرش را می کشد و با دوتا گلوله یکی از شکارچی ها را می کشد و دیگری را ناقص می کند . طرف که زخمی شده درست روی جنازه خرس روی زمین می افتد و ناله می کند و فحش می دهد ..ویتاکر می رود بالای سر شکارچی زخمی  و از حالا نگاه دوربین از دید شکارچی است که از روی زمین به بالا نگاه می کند و ویتاکر که با اسلحه بالای سرش ایستاده است و تفنگش را روی مغز شکارچی گرفته است ) 

ویتاکر  : می دونی در تمدن های باستان  خرس ها قدر و منزلتی به اندازه آدمها داشتند ؟

شکارچی : ولی این اطراف هیچ تمدن باستانی نیست اقا !

ویتاکر : بعضی وقت ها هست !  و شلیکی توی مغز شکارچی..

خلاصه این که گوست داگ یکی از فیلم های بسیار مورد علاقه من است . علی الخصوص که این فیلم هرچند سوژه ای اکشن مانند دارد اما دقیقا و در هر استانداردی مولفه های پست مدرن در آن به شدت به چشم می خورد . یعنی خرده فرهنگ های مختلف . کل فیلم درباره فرهنگ رپ است . مخصوصا موسیقی فوق العاده اش . و در نهایت هم یک آدم تنها که با خواندن یک کتاب شروع به زندگی به مانند به سامورائی می کند و...

حالا از این فیلم بگذریم . من می خواستم راجع به پست مدرنیته هم حرف بزنم . اما چه کنم که این ای میل به دستم رسید و همه چیز را به هم ریخت . پس از اینجا شروع می کنیم . اول ای میلی از یک خواننده :

اخرین مطلب شما خیلی غافگیرکننده بود.........خیلی

مثل این میماند که آدم مدتها با خودش کلنجار بره و ندونه چشه بعدش یهو یه نفر که نمیشناسیش حتی نمیدونی چند سالشه کیه......... دهن باز کنه و حس تورو بگه.خیلی خیلی عجیبه وقتی ببینی که گوینده از جنس مخالفه.....جدا میگم فکر نمیکردم مردی اینطور فکر کنه و اینقدر گیرنده های حسیش قوی باشه.اینقدر حساس بودن برای یک زن سخته چه برسه برای مردا تو این فرهنگ و جامعه

شروع به نوشتن اسون بود مثل یه ذوق زدگی........حالا ادامه دادنش سخته :)  اصلا چرا کامنت نذاشتم مثل بقیه؟ واقعا نمیدونم انگاری دوست نداشتم کس دیگه بخونه

واقعا آرزو میکنم کسی که ارزش و لیاقت محبت شما رو داشته باشه سر راهتون قرار بگیره و در کنارش همه چیزای خوب دنیارو مزه مزه کنید

پاینده باشید

پریسا

 

 

خیلی خوب . جدا از این که باید بگویم پریسا جان شما لطف دارید و من هم برای شما ارزو می کنم که یک مورد عالی در زندگیتان پیدا کنید و...راستش از اینها گذشته یک اعتراف هم بکنم . یک قرص ریتالین هم نیم ساعت پیش خوردم و حسابی من رو ترکوند !  پس حالا که من بیچاره در شرایط عادی نیستم و مغزم الکی مثل اسیاب دور خودش می چرخد چند کلمه صاف و صادقانه :

پست قبلی گفته بودم من نظرم راجع به ازدواج و کلا جنس مخالف چنین و چنان است و خیلی هم می توانم دوست پسر خوبی باشم . بعد هم فراتر رفتم و گفتم حتی می توانم همسر خوبی هم باشم . چند نفر هم توی نظرات گفته بودند که چرا ازدواج نمی کنی ومن هم یک سری دلایلی اورده بودم و....

حالا رک و راست :

ببین . رفیق عزیزم . مخصوصا توئی که بر داشتی این نامه را برای من نوشتی ٬ و با احساس و صدای لرزان ! ( البته فقط یک حدس است ! ) فرمودی : کسی که لیاقت و ارزش محبت شما را داشته باشه (  فک کن ! ) ...

ببین . از این خبرها نیست . من یک سری مشکلات و مسائلی هم دارم که خود به خود سانسورش کردم . یعنی عمدا نبود . چون من هیچ وقت عمدا چیزی را قایم نمی کنم . حالا این مسائل چه هستند ؟ خوب بابا جان من اگر انقدر پرفکت ! بودم حداقل این بود که تا حالا ازدواج کرده بودم . یا بدتر از آن مثلا دوست دختر فابریک داشتم ! مثلا یک رابطه دوساله یا بیشتر ! ببین الان نزدیک به بیست سال است که از اولین دوست دختر من می گذرد و تا حالا فقط دوتا رابطه نسبتا طولانی داشته ام ! مثلا در حد یک سال و نیم یا دوسال ٬ بقیه آنها از دو ماه و سه ماه بودند تا فوقش شش ماه و نمی دانم هفت هشت ماه . یعنی همین حدودها...

خوب نمی دانم تا به حال معتاد شده ای ؟! یعنی این که به طور منظم یک کوفت و زهرماری را مصرف کرده ای ؟ از تریاک بگیر تا یک چیز مسخره مثل همین قرص فلوکسیتین . یا حتی همین قرص های خواب آور...

بین معتادها یک مثلی هست . می گویند هیچ وقت نئشگی اول تکرار پذیر نیست ! یعنی تو وقتی برای اولین بار تریاک مصرف می کنی چنان نئشه ات می کند که خدا می داند ! صاف می روی فضا !  اما هیهات که این فقط برای اولین بار است . چون برای دومین بار دیگر این نئشگی نصیبت نمی شود ! چون بدنت با همان بار اول هم شروع می کند به وفق دادن خودش با ماده مخدر و همینطور مغز و ذهنت هم همینطور ..خلاصه بعد از یک هفته مصرف دیگر تو نصف دفعه اول هم نئشه نمی شوی و این همان دویل سایکل معروف روان شناسی است ! تو مدام مصرفت را بالا می بری و نئشگی ات هم مدام کمتر و کمتر می شود ! این همان دویل سایکل یا چرخه شیطان است که روان شناس ها می گویند . اقا درد سرت ندهم . بعد از مدتی . فکر کن شش ماه . یا یک سال .بستگی به ماده مصرفی ات دارد و همینطور مختصات بدنی و شخصی ات .  تو ده برابر بار اول مصرف می کنی تا نئشه گی که هیچ ! فقط بتوانی بشوی یک آدم عادی !

بابا باز سر از کجا درآوردم ؟ من داشتم می گفتم مثل یک ماده مخدر هستم از بدترین نوعش ! مثلا کراک ! اصلا به من توی محل می گویند دلقک کراک !  یا سهیل کریستال !  البته در و داف به من همچین اسمی داده اند ! حالا چرا ؟

خوب ببین . من از هر لحاظی در اوایل کار عالی هستم .البته  به عنوان یک دوست پسر ! یعنی آن دختر بخت برگشته مطمئن می شود این پسره خودش است ! همان چیز رویائی ! مودب . مهربان . بسیار جنتلمن .جذاب و دست و دلباز و هرکوفت و زهرمار دیگری که به عنوان صفت خوب تعریف می شود ! این قضیه مثل همان نئشگی دفعه اول است ! دقت کنید که خیلی پسرها برعکس این موضوع هستند . یعنی در ابتدا چندان جذاب به نظر نمی ایند اما به تدریج وقتی طرف بهشان عادت می کند تازه خوب می شوند . اما من برعکسم یعنی همیشه شروع طوفانی و درخشان داشته ام . باور کن بارها و اغلب اتفاق افتاده که مثلا دوستهای دختره از من به عنوان یک مثال استفاده می کنند به عنوان یک دوست پسر عالی ! می گویند فلانی مثل سهیل بود ! یا هست ! خوب دیگر این تازه اولش است . همین .

دومین صفت ماده مخدر چیست ؟ قابل اتکا نیست . یعنی نمی توانید رویش حساب کنید . همان اوایل به شما تمرکز و شکوفائی ذهنی می دهد ! می روید امتحان می دهید و نمره عالی میگیرید . اما بعد کم کم شروع می کنید به تصمیمات احمقانه گرفتن . یعنی دچار چیزی می شوید که بهش کاراکتر شخصیتی یک معتاد می گویند ! کسی که متخصص تعویق انداختن هرکاری است و  خلاصه این که طرف به خاطر اعتیاد همه چیزش را به باد می دهد . این قضیه ربطی به قیمت ماده مخدر ندارد و شما تا آخر عمرتان بشینید پای منقل  ده ملیون تومن هم نمی شود . اما شما  خانه و زندگی تان را به باد می دهید چون دیگر قادر به مدیریت زندگی  نیستید . اشتباه پشت اشتباه و...

خوب این هم دومین صفت بد من است . یعنی طرف بعد از مدتی که گذشت می بیند مدیریت رابطه را از دست میدهد و هیچ کاری هم نمی تواند بکند . در یک کلام . دختر جماعت عاشق این است که بتواند روی شما حساب کند . اما متاسفانه من این حس را نمی دهم . یعنی بعد از مدتی طرف احساس می کند در خلا است !  

حالا چرا ؟ من نمی توانم بگویم همه این مسائل غیر عمدی است و مطمئنا خیلی اوقات به طور عمدی این حس را به طرف می دهم . یعنی خودم از رابطه طولانی گریزانم . و یک جوری خزنده وبه تدریج کاری می کنم که طرف به فکر ترک اعتیاد به سهیل بیفتد ! حالا چرا ؟ چون اولا من علی رغم این که واقعا طرف را دوست دارم خیلی راحت به خاطر یک چیز جزئی طرف از چشمم می افتد و تصمیم می گیرم که دیگر تمامش کنم .یا شاید مشکلی هم نیست . فقط به نظرم مدت زمان این رابطه تمام شده است . مثل داروئی که انقضای مصرفش رسیده است . من خیلی اوقات واقعا در اوج یک رابطه تمامش کرده ام . و این هم یک دلیل تا برسیم به صفت سوم یا بهتر است بگویم اشکال سوم من  ٬ اما  باز باید از لفط تکراری متخصص استفاده کنم ! یعنی متخصص تمام کردن و قطع کردن یک رابطه هم هستم ! یک جوری که هیچ کس خیلی صدمه نبیند . همان قضیه سیخ و کباب است دیگر .

دیگر  این که خود طرف گاهی و به ندرت تصمیم می گیرد که از شر سهیل خلاص شود . اعتراف می کنم این اتفاق بسیار به ندرت افتاده است . به هرحال سومین خصلت مواد مخدر هم در من هست . یعنی شما بعد از سی سال ترک کردن هم همچنان هوس اش را دارید و گاهی واقعا ارزو دارید که ای کاش می توانستید پکی بهش بزنید ! بنابراین طرف های من همیشه بعد از به هم زدن با من هم دوستم دارند و خیلی اوقات این رابطه را به طور کجدار و مریز نگه می دارند و مثلا چند ماه یک بار زنگی و احوالپرسی یا چیزی شبیه به این . یا مهمانی برویم و یا شامی بخوریم . یعنی هیچ وقت تا به حال نشده طرف از من متنفر باشد . حتی یک مورد .

خلاصه بگویم . من متخصص روابط کوتاه مدت هستم .در ضمن متخصص استارت هم هستم . یعنی اگر واقعا از طرف خوشم بیاید حتما به یک ترتیبی به دستش می اورم .  این حرف به این معنی نیست که شکست نداشته ام . اتفاقا شکست هم زیاد داشته ام . اما نه در موقعی که روی کسی زوم کنم . بیشتر اینجوری بوده که توی خیابان از یکی خوشم آمده و بعد سعی خودم را کرده ام و طرف به هردلیلی گفته نه !

 این را هم بگویم خیلی وقت است کسی طوری دلم را نبرده که بخواهم رویش زوم کنم . خلاصه این که گفتم من متخصص روابط کوتاه مدتم . اما یکی هست که این کاره است اما فقط برای دلیلی ٬ مثلا سکس ٬ یا هرچیز دیگری ٬ اما من نه ٬ اگر با کسی باشم تمام و کمال است . نه اهل خیانت هستم و نه اهل کارهای خلاف جهت یک رابطه !  واقعا هم دوستت دارم اگر با من باشی . اصولا صرف این که یکی با من باشد به طور اتوماتیک برای من قابل احترام و دوست داشتنی است . همیشه هم بیشتر از آن چیزی که انتظار دارد به طرفم می دهم . اما بنا به دلائلی که در این پست گفتم فقط برای یک دوره سه تا شش ماهه ...

چون می دانم آن دختر بیچاره دچار همان نئشگی اول است و بهتر است به همین سادگی و سرعت تمام شود . علی الخصوص در سن و سال من ممکن است خیلی سریع طرف به فکر ازدواج بیفتد  . بنابراین همان که چند ماه بیشتر طول نکشد برای هر دوی ما بهتر است .

و مهمتر از همه همینطور که در پست قبلی گفتم . من تا به حال دنبال کسی برای ازدواج نبوده ام . یعنی به قول خارجی ها سرچ و سلکت نکرده ام .از طرف دیگر برای ازدواج هم به طور وحشتناکی ایده آلیستم . طبعا وقتی شما همینطوری توی خیابان  با کسی اشنا می شوید دنبال معیارهای ازدواج نیستید . فقط دوطرف می خواهند با هم دوست باشند . لاجرم آن ایده الی که واقعا ارزوی ازدواج با او را داشته باشید دیگر می شود بحث تصادف و شانس که برای من هم فقط دوبار اتفاق افتاده است ...

نمی دانم الان واقعا چی نوشتم . سر درد بدی هم دارم . شاید به نظر بعضی هایتان این حرفها خودبزرگ بینانه و مخصوصا چرند باشند . اما من فقط هوس کردم جواب یکی دو تا سئوال در کامنت های قبلی را بدهم و مخصوصا این ای میل هم مزید بر علت شد . شاید یک ساعت بعد از خواندن این پست احساس خوبی نداشته باشم یا حتی شرمنده شوم . اما راستش تقریبا همیشه این حس را دارم و خیلی اوقات دستم رفته تا پست قبلی ام را پاک کنم . و بدتر از همه این که نود درصد پست های این وبلاگ را نمی دانم برای چه نوشته ام . واقعا نمی دانم . در واقع یک جورائی جو گیر می شوی و یک چیزهائی می نویسی . همین..

 

۴۶ ــ

 

! آش رشته

 

from عقاید یک دلقک by soheil1351

 

یک روز در میان ٬ عصرها می روم پارک قیطریه و یک ساعتی پیاده روی می کنم . قبلا بابا هم می آمد  ولی بعدا گفت صبح ها برای او بهتر است .

 همیشه یک شلوار گرم کن می پوشم که توی جیبش ام پی تری پلایر  سوئیچ و موبایل و یکی دوتومن پول هست تا اگر بخواهم اب معدنی یا چائی بخرم پول پیشم باشد . اول ماه پانزده تومن موقع دویدن و ورجه وورجه از جیبم افتاد و برای همین موقع ورزش کردن  بیش تر از یکی دوتومن پول توی جیبم نمی گذارم  و بقیه پول ها را می گذارم توی داشبورد جیپ .این مقدمه را گفتم تا برسم به اینجا :

امروز طبق معمول این برنامه اجرا شد و بعدش خسته شدم و نشسته بودم لبه حوض وسط پارک . به خاطر تعطیلی جمعه پارک خیلی شلوغ بود . بعد از چند دقیقه یک اقای نسبتا مسن به همراه خانمش و یک دختر بیست و چهار پنج ساله کنار من نشستند و اتفاقا اقاهه هم پرسید می توانند اینجا بنشینند ؟ من هم گفتم خواهش می کنم .

همینجوری نشسته بودیم بعد ناگهان مردکی با یک سینی جلوی ما سبز شد که توی سینی هم چند تا کاسه آش رشته بود . بعد گفت بفرمائید لطفا ! من احمق هم حواسم پرت بود و فکر کردم اش نذری است !  کلا هم از اش جماعت بدم می اید اما نمی دانم چرا همینطوری یک کاسه برداشتم  .

این خانواده هم نفری یک  کاسه برداشتند . بعد من دیدم که اقاهه پرسید چقدر می شود ؟ و طرف هم گفت شش تومن !

من تازه فهمیدم که آش نذری نیست ! کاسه را گذاشتم کنارم و جیبهایم را گشتم و دیدم فقط هزار و پانصد تومن همراهم است ! بنابراین کاسه را دوباره گذاشتم توی سینی ! مردک هم گیر داد که چرا آش را پس دادی ؟ گفتم چون یادم آمد که پول همراهم نیست ! طرف کمی غر زد و آن اقای مسن هم دوباره دوتومن از جیبش درآورد و گذاشت روی سینی طرف و گفت این هم پول آش این اقا !!

من هم گفتم اقا زحمت نکشید و این چه کاری است و از این حرفها ولی آقاهه تعارف کرد و مردک هم با سینی اش گورش را گم کرد !

انقدر خجالت کشیدم که خدا می داند . خواستم به اقاهه توضیح بدهم که چرا پول پیشم نیست و به خدا من گدا نیستم ! و از این حرفها ولی حس کردم این جوری بدتر است و خلاصه پنج دقیقه بعد دیدم واقعا نمی توانم بیشتر اینجا بنشینم و پاشدم و خداحافظی و تشکر و آن اقا هم زیر لب چیزی گفت و سرش را تکان داد .

یعنی واقعا باید چهار دست و پا از پارک می آمدم بیرون ! خواستم بروم از ماشین پول بردارم برگردم به اقاهه پس بدهم که این هم زشت بود . گفتم بروم از دخترشان خواستگاری کنم دیدم یارو می گذارد دنبالم که برو گم شو مرتیکه گدا گشنه !! هرچه فکر کردم دیدم هیچ غلطی نمی شود کرد ! فقط می شد نشست یک گوشه و گریه کرد که آن هم سودی نداشت !

 موقع برگشتن دوباره مردک آش فروش را دیدم خواستم بروم دوتا بزنم توی گوشش که مردک احمق این مسخره بازی ها یعنی چی با این سینی افتادی دوره که هی بفرمائید بفرمائید !  آخر این چه طرز آش فروختن است ؟!

ولی چه فایده ؟ قدیمی ها راست می گفتند که آبرو ذره دره جمع می شود و یک دفعه زمین می ریزد !!!