آرشیو 11
۲۹ )
پیشانیم را می چسبانم به پنجره ٬ شیشه مه آلود است ٬ دقیقا همان جائی که با لبانت مماس می شود . مه الود ٬ نفسی مملو از تنفر .
آنیتا آمد و افتاد روی تخت ٬ گریه می کند ٬ چرا موشی ؟
ــ چون مامان نمی ذاره گوشامو سوراخ کنم گوشگاره ! بندازم !
ـــ زود نیست ؟ می گوید که نه ٬ توی کلاس همه گوشگاره دارند ٬ این را با چنان اندوهی گفت که بلافاصله خلع سلاح شدم .
با هم رفتیم تجریش ٬ پاساژی که چیزهای بدلی و اینجور خرت و پرت ها می فروشند . وارد یک مغازه نسبتا بزرگ شدیم . می خواستیم از این گوشواره هائی که گیره دارند و بدون سوراخ کردن هم می شود استفاده کرد بخریم ٬ دختر فروشنده کمی به من خیره شد و بعد گفت اقای فلانی ؟ با تعجب گفتم بله ٬ گفت که در دانشگاه همکلاس بودیم . هرچه نگاهش کردم چیزی به یاد نیاوردم . در مغزم همه چیز در حال محو شدن است ٬ همه چیز ٬ ابتدا بی اهمیت می شوند و کم رنگ و سپس مثل بخار ٬ محو و گم می شوند .
دخترک به آنیتا یک مشاوره خیلی حرفه ای داد ٬ هرچه داشت رو کرد و نهایتا آنی صاحب چند تا گوشواره شد به اضافه یک عروسک و یک ماگ که عکس میکی موس داشت .
وقتی برگشتیم . مادرش ٬ یعنی خواهر من گفت که می خواهد با من حرف بزند . آمد توی اطاق نشست و هرچند ابتدا هر دو ملایم بودیم . ولی بعد یک دعوای جانانه کردیم . حرفش این است که تو نباید از شرکت بیائی بیرون . منافع خانواده و اینجور مزخرفات ٬ از این می ترسد عدم وجود من باعث ضرر و زیان شود و نهایتا سهمی که از کارخانه نصیبش می شود کمتر شود . این را از من داشته باشید ٬ پول و روابط مالی همیشه فراتر از هر چیز می ایستد ٬ حتی بالاتر از روابط برادر خواهری .
می گفت بالاخره زندگی به تو چیزهائی رو یاد میده که الان نمی خواهی بپذیری...
این را راست می گفت ٬ زندگی به من یاد می دهد ٬ کما اینکه تا الان هم خیلی چزها یاد داده ٬ یاد داده چطور بترسم ٬ چطور از این اینده کوفتی بترسم ٬ یاد خواهد داد که چطور مثل بدبخت ها به دیوار بچسبم ٬ یاد خواهد داد که چطور به پای کسی بیفتم و کمی محبت گدائی کنم ٬ یاد می دهد که التماس کنم ٬ التماس کنم که قبولم داشته باشند ٬ مجبورم می کند مثل همه با جنس مخالف رفتار کنم ٬ با چاق ها یا لاغرها ٬ جوان ها ٬ زشت ها یا زیبا ها ٬ با همه شان ٬ التماس برای کمی ترحم ٬ التماس برای چند دقیقه ٬ چند دقیقه ...یا شاید فقط یک لحظه ٬ یک لبخند ...
گاهی به خودم می گویم هنوز خیلی مانده ٬ اتفاقات خوب در راهند ٬ آدمهای جدید ٬ کمی پول ٬ خنده ها ٬ و چند تا بحث بی سر و ته که بتوانی در آنها ثابت کنی حق با تو است . و چند تا چیز دیگر که اکنون یادم نیست .
روبروی خانه ما ٬ کمی مایل به دست چپ ٬ نبش کوچه یک اپارتمان تازه ساز هست که در طبقه دومش خانمی تنها زندگی می کند . گاهی اوقات از پشت پنجره او را می بینم که در اشپزخانه اش مشغول است . اکثرا شلوار جین می پوشد با تی شرت مشکی یقه هفت . موهایش را از پشت می بندد . موهایش روشن است ٬ شبها جلوی تلویزیون روی یک مبل ولو می شود . یک پایش را همیشه روی دسته مبل می گذارد و تکانش می دهد . چنان که صندلش از انگشتان پایش آویزان است .
توی سوپر سر کوچه همدیگر را می بینیم . یکی دوبار در هفته ٬ موقع برگشتن دوست دارد برگردد و پشت سرش را نگاه کند . ولی این کار را نمی کند . فقط موقع باز کردن در ٬ وقتی توی کیفش دنبال کلید می گردد . یک لحظه یک نگاه کوتاه به من می اندازد که در حال ور رفتن با در کوچه هستم . چون قفلش خراب است و سخت باز می شود .
دیشب خواب دیدم که با یک اسلحه در برابرش ایستاده ام ٬ مثل همیشه روی مبل نشسته ٬ با هم بحث می کنیم . او می گوید درد دارد . ولی من به دروغ می گویم هیچ دردی ندارد . بعد شلیک می کنم . چند بار پشت سر هم و او را می بینم که بدنش از پشت خم می شود و درد گلوله ها را با وقاری زنانه می پذیرد....
از خواب پریدم و رفتم پشت پنجره ٬ همه پنجره های خانه اش خاموش بود ٬ ولی می توانستم صدای نفس هایش را بشنوم . همانطور که در رویا بود ٬ صدای نفس های زنی که در خواب کابوس می بیند .
در رویا اتفاقات فقط از طریق مکانیسم هائی مانند انتقال ٬ جابجائی و تبدیل ظاهر می شوند . در غیر اینصورت شخص از خواب بیدار می شود . بیدار شدن یعنی اشکالی در کل این مکانیزم وجود دارد .
چند روزی می شود که هیچ کس خاصی را ندیده ام ٬ منتظرم ٬ نمی دانم منتظر چه ٬ ولی احساس می کنم یک اتفاق در راه است ٬ شاید هم فقط بهانه ای است برای هیچ کاری نکردن ٬ گمان می کنم خیلی خسته ام ٬ به راستی که برایم چیز کمی باقی مانده ٬ با این حال دوست ندارم آن ها را از دست بدهم...
۲۸)
شعله...
من به عنوان راننده با حاجی که یک آخوند بود و فرمانده عقیدتی سیاسی یکی از قسمت های ارتش هم بود به اضافه یک سرهنگ که معاونش بود به یک مسافرت طول و دراز رفتیم . طرف مرز ایران و ترکیه و آن طرفها .
در واقع بازدید بود . ارتش در آن طرفها تعدادی پاسگاه مرزی و سایت های پدافند و اینجور چیزها داشت . در هرکدام یک روز یا بیشتر می ماندیم و حاجی یکی دوتا نماز با آنها می خواند و آنها هم کلی پاچه خواری می کردند و بعد می رفتیم سراغ پایگاه بعدی . اکثر جاها پرت و دور افتاده بودند با جاده های خراب .
آن طرف مرز هم ظاهرا منافقین بودند . البته چندین فرقه بودند . از مجاهد و دموکرات و کومله و کلی ورژن های مختلف دیگر . به ندرت درگیری هائی هم رخ می داد . هرچند به صورت درگیری های کوتاه و بی ضرر که برای کسی هم در آن اتفاقی نمی افتاد . می آمدند دور بر پایگاه و یکی دوتا خشاب خالی می کردند و بعد فورا می رفتند آن طرف مرز .
یکی از پاسگاه ها ٬ در یک منطقه جنگلی واقع شده بود که تپه ماهورهای زیادی پوشیده از درخت داشت . بسیار سبز و خرم و قشنگ بود .
سرباز های آنجا می گفتند که چند شب پیش وقتی برای گشت رفته بودند بهشان تیراندازی کرده بودند . آنها هم همینجوری بی هدف یکی دوتا خشاب خالی کرده بودند و بعد دویده بودند به طرف پاسگاه .
فردا شبش هم گویا در نیمه های شب دوتا آرپی جی زده بودند و یکی از آنها یک دیوار را سوراخ کرده بود و دیگری پشت پاسگاه خورده بود زمین . به من نشان دادند که یک قسمت از زمین سیاه شده بود و سوخته بود . یک بوته کوچولو هم یادم هست که خشک شده بود . فکر کردم که لابد موج انفجار ترتیبش را داده...
فردا ظهرش سه نفر درجه دار کادر آمدند آنجا . هرسه لباس های استتار داشتند و قیافه های معمولی ٬ گیرم افتاب سوخته و تیره ٬ می گفتند اینها را آورده اند تا بروند و در عوض تحرکات مدت اخیر یک حالی به آن طرفی ها بدهند . ژسه دستشان بود و کلاه های بره سبز را زیر سردوشی هایشان گذاشته بودند . راننده پایگاه که با من رفیق شده بود می گفت اینها خیلی حرفه ای هستند و یکی شان تاحالا پنج شش تا پرش رزمی پشت خط عراقی ها داشته ٬ می گفت دفعه قبل با ماشینش آنها را برده جائی و برایش تعریف کرده اند . ولی من متوجه چیز خاصی نشدم . هیچ کدامشان شباهتی به آرنولد یا چاک نوریس نداشتند . یکی شان که معلوم بود سعی می کند پوتین های واکس خورده اش کثیف نشود خیلی با ظرافت از روی یک چاله اب پرید . جوری که انگار داشت لی لی بازی می کرد .
سرهنگ با آنها صحبت کرد ٬ راستش خیلی تحویلش نگرفتند و بعد حاجی هم به آنها ملحق شد . باز هم بی تفاوت بودند . یکی شان از جیبش سیگار در آورد و روشن کرد . مونتانا می کشید . بعد رویش را برگرداند و پوزخندی زد .
شب راه افتادند رفتند و فردا عصرش برگشتند و دونفر اسیر با خودشان آوردند . دست هر دو را با بند پوتین هایشان از پشت بسته بودند . هر دو لباس های نظامی زیتونی به تن داشتند و کلاشینکوف که دیگر دستشان نبود و در عوض یکی از تکاورها دوتا اسلحه روی دوشش داشت به اضافه ژ۳ خودش که دستش بود . حرفه ای ها یعنی این جور کلاه سبزها هیچ وقت اسلحه را روی دوششان نمی گذارند . چون در یک غافلگیری می تواند به قیمت جان آدم تمام شود .
آن سه نفر ظاهرا در مسیر گشتی های آنها کمین کرده بودند و این دوتا را گیر انداخته بودند . توی هوابرد به ما یاد داده بودند . بهش می گفتند مثلث . بعد دشمن می اید وسط مثلث و بعدش بنگ بنگ ! ولی این دفعه انگار کسی کشته نشده بود . می گفتند که منافق ها یک دسته چهار نفری بودند و دوتاشان فرار کرده بودند .
همه دورشان جمع شده بودند و آن دونفر اسیر سرشان پائین بود و به هیچ کسی نگاه نمی کردند .هردوشان عرق کرده بودند و پیشانی شان از عرق خیس بود . یک اطاقک کوچکی یک گوشه بود که آنها را بردند آن تو و یک سرباز هم کنارش نگهبانی می داد .
شب با وانت تدارکات پاسگاه رفتیم مقر تا شام و صبحانه فردا را بگیریم . از تخم مرغ های صبحانه دوسه تا برداشتم و گذاشتم توی جیبم ٬ اکثرا این کار را می کردم و وقتی گرسنه می شدم زرده شان را می خوردم . اساسا راننده ها توی ارتش وضعشان بهتر از بقیه بود و می توانستند از چنین مزایائی !! بهره مند شوند . چون به نوعی کار همه گیر ما بود .
راننده آنجا بچه کرج بود . ازش پرسیدم فکر می کنی چطور یک نفر می رود منافق ! می شود ؟
گفت نمی دانم . لابد ک..خل می شوند !
تصور نمی کردم علتش این باشد . وقتی برگشتیم . رفتم پشت پنجره بازداشتگاه و نگاهی انداختم . نزدیک به هم نشسته بودند . یکی شان نگاهی توی چشمانم کرد و بعد فوری نگاهش را دزدید . حدود سی سالی داشت .
احتمالا اعدامش می کردند .
نگهبان نگذاشت بیشتر پشت پنجره بمانم و ردم کرد . رفتم یک گوشه ای با زرده های تخم مرغم مشغول بودم . تصور کن که چطور می شود . چطور یکی می افتد توی همچین خطی ؟ فکر می کنم علتش بیشتر شخصی باشد . مثلا برادر اعدام شده یا یک چنین چیزی . یا شاید ایده آلیسم افراطی جوانی ؟ آخر خیلی وقت است که دوران جنگ های چریکی مسلحانه تمام شده . هرچند عراق و افغانستان استثنا هستند . ولی دیگر نمی شود با اسلحه مردم را مجذوب کرد .
از زمان سیاهکل سالها گذشته است . ولی جذاب است . چریک بازی و شهادت به خاطر خلق ! یک مرگ قهرمانانه در حالی که مزدور های دشمن دوره ات کرده اند و تو داد می زنی زنده باد ازادی ! بعدش هم بنگ ....
اوایل انقلاب ٬ تا حدود سال شصت . بازار اعدام و تیرباران خیلی داغ بود . تصور می کنم چیزی حدود شش هفت تا از جوانهای فامیل هم به همین سرنوشت دچار شدند . این ماجرا برای خیلی از خانواده ها اتفاق افتاد . گیرم اکثر این اعدام شده ها از فامیل دور ما بودند . پسرخاله ها و پسر دائی های پدرم . البته سه تاشان هم دختر بودند . آن زمان بدجوری به مجاهدین خلق گیر داده بودند .
من شش یا هفت ساله بودم . یا سال پنجاه و هشت بود ؟ یا پنجاه و نه ؟ درست نمی دانم . تازه گیر دادن به مجاهدین خلق شروع شده بود . رفته بودیم خرید . با خانواده . دقیقا یادم هست که میدان مخبرالدوله بودیم . توی ماشین . چند تائی پسر دختر بودند که داشتند روزنامه می فروختند . از این روزنامه های حزبی . بعد ناگهان یک استیشن سیمرغ از هوا نازل شد ( آن موقع هنوز از پاترول خبری نبود ) یک نفر با هیکل خیلی درشت . از ماشین پرید پائین که لباس استار قهوه ای روشن ( کوهستانی ) پوشیده بود و ریشش هم به طرز غریبی رو به جلو روئیده بود و با صورتش تقریبا زاویه قائمه می ساخت..
باری . توانست یکی از این جوانها را بگیرد و داشت می بردش طرف سیمرغ . یک لگد خیلی بدی هم بهش زد . بعد فریاد زد پدرسگ ها....این خاطره را خیلی واضح به یاد دارم .
یکی از دخترهای فامیل ما بود . اسمش شعله بود . از همان اوایل جزو کادرهای سرسخت مجاهدین بود و توانست به موقع از کشور خارج شود و الان هم گویا یکی از کله گنده هایشان است . دختر قشنگی نبود . رنگ و روی خیلی زیادی سفید و رنگ پریده ای داشت .
مهمانی بود و ما بچه ها نشسته بودیم پای تلویزیون توی یک اطاق دیگر . تلویزیون هم داشت آموزش دفاع شخصی و کاراته و اینجور چیزها نشان می داد . آن موقع تلویزیون از این تیپ برنامه ها خیلی نشان می داد . از آموزش خنثی کردن مین گرفته تا طریقه جستجوی مردم . قشنگ یادم هست که طرف آن یکی را می کرد سمت دیوار و با پا می زد به زیر پای طرف تا کمی بازتر شود و بعد با یک دست اسلحه را گرفته بود و با آن یکی دست طرف را می گشت ...
باری . تلویزیون داشت توضیح می داد که چطوری می شود یک مشت صحیح به طریقه کاراته بازها زد که ناگهان آن دختره شعله ٬ از جایش پرید و به ما گفت که بهتر است به جای بطالت و تنبلی از وقتمان درست استفاده کنیم !!!
ما ها یک مشت بچه شش هفت ساله بودیم با چند تا دختر پسر چهارده پونزده ساله . ولی شعله همه ما را به صف کرد و خودش شروع کرد خیلی جدی به آموزش کاراته !! منظور این که در شعله انگیزه های شخصی و همچنین ک..خل بودن به اندازه کافی موجود بود !! بعد صاحبخانه آمد تا بگوید شام حاضر است و با حیرت دید که ما همه خیس عرق شدیم و شعله هم مشغول آموزش است ٬ یک دو ! یک دو !.....
یک بار توی روزنامه چیز جالبی نوشته بود ٬ گویا در کشور ترکیه یکی از جوانهای روستائی ٬ تصمیم گرفته برود خدمت سربازی ٬ بعد اشتباهی رفته سراغ این کردهائی که مخالف دولت هستند و با دولت می جنگند . قشنگ دوسال خدمت کرده !! فک کرده اینها ارتشند !! واقعا باور کردنش سخت است !! ظاهرا اسم ترک های خدمان بد در رفته !!
۲۷ )
کاش به پایان رسد این مشق سیاه من و تو
تا بخشکد به ابد شط گناه من و تو....
امشب حتما می خواستم آپ کنم ٬ حتی موضوعش هم انتخاب شده بود ٬ ولی قبلش تصمیم گرفتم کار مفیدی انجام بدهم ٬ یعنی فیلم ها را از اینور و آنور جمع کنم و بگذارم توی جعبه ای که چند وقت پیش برای همین کار خریده بودم .
خوشبختانه این کار را انجام دادم ٬ راحت و بی دردسر ٬ در ضمن اصلا فکر نمی کردم این همه فیلم داشته باشم ٬ شما آرشیو باز هستید ؟ نه؟ ولی من هستم ٬البته آرشیو فیلم من بیشتر از همین آشغالهائی تشکیل شده که توی سوپر مارکت ها می فروشند !!! ولی نه ٬ فقط سی یا چهل درصدش ٬ فیلم خوب هم گاهی تویش پیدا می شود .
در حین این کار ٬ یک فیلم پیدا کردم که ندیده بودمش ٬ حتی آک بسته اش هم باز نشده بود ٬ خون بازی که رخشان بنی اعتماد ساخته . تصمیم گرفتم وقتی کارم تمام شد ببینمش .
بعد خواهرم زنگ زد و گفت که از سر کوچه حلیم و آش خریده است و شما هم بیائید . بابا و مامان رفتند و من گفتم وقتی کارم تمام شد می ایم .
بعدش رفتم سر جیب بابا ٬ متاسفانه حتی یک ریال هم نمی شود از جیبش برداشت ٬ چون بلافاصله می فهمد . ولی من زرنگ تر از این حرفها هستم ٬ پولش مال خودش ٬ من که برای کسی کیسه ندوخته ام ٬ من آدم قابل اعتماد و درستی هستم ! فقط کارت سوختش را برداشتم ! یعنی قرض گرفتم ! همین !
بیچاره جیپ کوچولو گشنه است ! فک کن ٬ هیچی ته باکش نبود ٬ من هم که آدم دل نازک و مثل خدا رحمان و رحیم . فوری بردمش پمپ بنزین و یک شکم سیر غذا خورد ٬ البته به حساب من ! چهل و هشت لیتر ٬ ولی جدا بابا زیادی وضع بنزینش خوبه ٬ چهارصد و پنج لیتر بنزین داشت ٬ به این فکر افتادم که نکند پدر بزرگوارم نصفه شبها با کارت من بنزین می زند ؟! چون من فقط صد تا دارم .
بعدش برگشتم خونه و یک سر هم به خواهرم زدم و شام خوردم ٬ بعد با روحیه عالی که از چهل و هشت لیتر بنزین نشات می گرفت نشستم سر خون بازی ٬
خوب . راست و دقیق این که این فیلم واقعا لهم کرد ٬ اگر هنوز این فیم را ندیدی لطفا نبین . حتی اگر اصرار بکنند . داغانت می کند . خلاصه از ما گفتن بود ....
چند سطری که خواندی را دیشب نوشتم ٬ ولی دوستش نداشتم و برای همین آپ نکردم . ولی الان دوباره خواندم و تصمیم گرفتم بگذارمش توی وبلاگ .
امروز عصر لاله با من تماس گرفت ٬ چند ماهی می شد که از او خبر نداشتم . تصمیم گرفتیم به یاد ایام قدیم ٬ برویم دربند و چائی بخوریم .
خیابان ها شلوغ بود و ملت زده بودند بیرون ٬ شب قدر است و گویا امشب همه گناه ها عفو می شود یا یک چنین چیزی . درست نمی دانم .
از خانه ما تا خانه لاله راه زیادی نیست . دقیقا اخرین کوچه خیابان شریعتی نرسیده به تجریش .یک زمانی من هر روز این راه را طی می کردم . همان موقع که من و لاله با هم رفیق بودیم . ما دوستی خوبی داشتیم که به خاطر یک مشت بچه بازی به هم خورد . شاید لاله بیشتر از من بازی در می آورد . ولی به هرحال ٬ تیر خلاص را من زدم .
لاله گیر آدم درستی نیفتاده ٬ به همین دلیل نمی شود گفت که همان لاله قدیم است . طرف حسابی چهار میخش کرده و این آدمی که هیچ وقت توی خانه گیرش نمی آوردید حالا دیگر همیشه توی خانه است . به هم بزنم یا نه ٬ بمانم یا بروم . بماند یا برود . و یک مشت فکر دیگر ٬
همه جا بسته بود . فقط یک آب میوه فروشی بالاتر از کلانتری دربند که چند تائی هم میز و صندلی داشت . نشستیم و حرف زدیم ٬ یعنی اول لاله شرح مصیبتش را گفت و من گوش دادم ٬ بعد هم من روضه ام را خواندم و لاله گوش داد ٬ روزی در ویترین یک مغازه که نوار کاست های مذهبی می فروخت ٬ دوتا کاست دیدم که کنار هم گذاشته بودند . روی یکی نوشته بود مصیبت یک ! و دیگری مصیبت دو ! من و لاله هم امشب مصداق کاملی از ان دوتا نوار بودیم ٬ مصیبت یک و دو !! برای شب قتل و قدر و این حرفها برنامه خوبی بود .
ــ من آدم محکمی هستم ٬ حتی وقتی با تو به هم زدم هم نسبتا خوب دوام آوردم ٬ ولی از این یکی می ترسم ٬ از تنهائی بعدش می ترسم ٬ از غم و غصه اش می ترسم و برای همین نمی توانم...
اینها را لاله می گفت ٬ وقتی من پیشنهاد کردم که از شر طرف خلاص شود . بعدش نوبت من بود :
ـــ من آدمی نبودم که یکی هرچی از دهنش درآمد به من بگوید و من فقط گوش کنم و این که شما حق دارید ٬ ببخشید . ولی چه کار دیگری می توانستم بکنم ؟
لاله هنوز نگین کوچک روی بینی اش را داشت ٬ می دانستم تاتوی روی پایش هم سرجایش است ٬ البته اگر پاک نشده باشد ٬ ولی در عوض موهایش را مشکی کرده بود و رنگ طلائی اش را از دست داده بود ٬ می گفت که مطمئنا این دیگر آخریش است ٬ دوباره بخواهی با یکی دیگه شروع کنی و این که بابات کیه و مامانت کجاست و خودت کی هستی و ..... نه ٬ من یکی عمرا نمی تونم .
ــ خوب راستش من حتی پارسال هم همین نظر را داشتم ٬ دیگر آخرش است ٬ ولی دیدی که آدمیزاد تا توی گور هم دست بر نمی دارد . هرچند این دفعه هیچ شکی ندارم . آخرین است .
میدان تجریش قیامت بود ٬ خلق الله با هرنوع قیافه و هر فرقه ای که فکر کنی ٬ ماشین هائی پر از اکیپ های دختر و پسر که دنبال هم می کردند و ترافیک عجیب . لاله را رساندم و سر راه از یک داروخانه قرص هم خرید تا بتواند امشب را سحر کند ...
موقع برگشتن خواستم از کوچه پس کوچه برگردم ولی از مسجد های سر راه و شلوغی اش ترسیدم و به همین دلیل زدم توی شریعتی و توی ترافیک قفل شدیم . کنار من یک سوزوکی ویاترا بود که درونش یک مادر و دو دخترش بودند که یکی از دخترها پشت فرمان بود با سر و وضعی که اکثرا ویاترا سوارها دارند ٬ این ماشین بین خانم ها مد شده و اکثرا دخترها سوارش می شوند . آن سمت ویاترا هم یک پراید بود که درونش چهارتا لات و لوت نشسته بودند با قیافه های عوضی و تیپ های مزخرف که داد می زد بچه این طرفها نیستند و هزار کیلومتر راه آمده اند تا برسند به تجریش ! پراید ساب داشت و صدای یک نوحه مزخرف هم گوش فلک را کر می کرد که زینبم وای زینبم و ...
هر چهار تا سرشان را از ماشین بیرون آورده بودند و مثلا حال می کردند . بعد صدای نوحه خاموش شد و گیر دادند به ویاترا و چرندیاتی با صدای بلند ٬ ویاترا هم گیر کرده بود توی ترافیک و نمی توانست جم بخورد . دخترها شیشه را بالا داده بودند و همگی خیره شده بودند به جلو ٬ یک پژو هم بود که توش دوتا پسر هم سن و سال من نشسته بودند . توجه آنها به موضوع بین پراید و مزخرف گوئی شان به ویاترا جلب شده بود که بس نمی کردند و حرفهایشان واقعا داشت چندش آور می شد . بعد یکی از پسرهای توی پراید تا کمر از ماشین بیرون آمد و به دختر پشت فرمان ویاترا گفت :
ــ جون آبجی بگو شماها رو کی می ک...؟ هان ؟ مرگ من بگو ؟
ــ هم پسرهای تو پژو و هم من بی اختیار از ماشین پیاده شدیم ٬ یکی از آنها یقه طرف را که این حرف را زده بود از همان بیرون ماشین گرفت و یک مشت جانانه توی صورتش زد . طوری که طرف اصلا پیاده نشد . ولی سه نفر دیگر پریدند پائین و راننده هم قفل فرمان دستش بود .
راستش هیچ کدام گردن کلفت و بزن به نظر نمی آمدند . یکی شان آمد سراغ من و تصور می کنم بیست و پنج شش ساله بود . شلوار جین سنگ شور و سوئی شرت مشکی به تن داشت . همان اول هم یک لگد هم پراند که البته نگرفت و فقط شلوارم خاکی شد . بعد من با دست راست یک ضربه الکی زدم ٬ او هم جاخالی داد و من هم منتظر همین بودم تا جاخالی بدهد و بعد یک ضربه حسابی با دست چپ توی صورتش زدم که باعث شد چند قدمی عقب عقب برود و با دوتا دست صورتش را بپوشاند . یقه اش را گرفتم و خواباندمش روی کاپوت پراید ٬ در آن لحظه که پسرک سعی می کرد خودش را خلاص کند . میل غریبی به دریدن و له کردنش ٬ میلی حیوانی و عمیق ٬ مثل یک گرسنگی طولانی ٬ دستانم گردن گرمش را لمس می کرد و استخوانهایش شکننده و ترد ٬ انگشت شصتم روی بناگوشش بود و من ضربان سریع نبضش را حس می کردم . میل غریبی به فشار خشن زمخت دستانم روی آن پوست و استخوانهای نحیف داشتم ٬ بعد وحشت عاجزانه ای توی چشمانش می دیدم که از ترس لوچ شده بود و دهانش که حرفهای نامفهومی ازش بیرون می زد . یک شیار خون هم از گوشه لبش سرازیر بود . و همه اینها در چند ثانیه بود ٬ و مردم سوایمان کردند .
بعد برگشتم توی جیپ و نمی دانم چرا ٬ ولی چنان موجی از ارامش بر من گذشت . مثل موج یک دریای گرم که بر ساحلی شنی بگذرد . موجی گرم و ارام و سنگین . برایم عجیب بود که چطور این درگیری احمقانه و کوتاه چنین حسی به من داد . مثل لذتی که یک حیوان هار بعد از دریدن شکار کوچکی حس می کند . حضرت هایدگر علیه السلام می فرماید که انسان شدن نفرین شده ها از راه خشم دیوانه وار تحقق می یابد ٬ یا شاید هم نیچه گفته بود ؟ مهم نیست ٬ آلمانی ها اکثرا شبیه هم هستند .
این هم مدت زیادی طول نکشید . فقط چند دقیقه طول کشید و من ماندم و همان تلخی مزمن ٬ سعی کردم اشغالها را از ذهنم بریزم بیرون . برایم باورکردنی نبود که توی خیابان درگیر شدم ٬ از آخرین بارش مدتهای طولانی می گذشت . انقدر که نمی دانم کی بود .
شب قدر بود و گناهانی که آمرزیده می شدند . لابد پروردگار مهربان این دعوا را برایم فرستاد تا یک حالی داده باشد ! ولی من شیشه های ماشین را بالا کشیدم تا از بقیه الطاف الهی در امان باشم و بقیه مسیر را لئونارد کوهن گوش دادم و به حرفهای لاله فکر کردم و به آن کسی که ای کاش اینجا بود .
داشتم می رسیدم به خانه و از تصور بی خوابی و رنج فکر کردن به ماجرای خودم وحشت زده بودم . از سوپر سر کوچه سیگار خریدم و چند بسته قاقالی لی و یک فیلم هم خریدم به نام امروز می میری ! واقعا مجبور بودم ٬ چون که بقیه فیلم ها هندی بودند و کارتون و چند تائی فیلم ایرانی که همگی از اسم هاشان معلوم بود از چه قماشی هستند .
انقدر حالم بد بود که تصمیم داشتم بشینم و این فیلم را تا آخر نگاه کنم ٬ واقعا که بساط عیش و نوش کامل بود . یک کاسه پر از هانی اسمک و شیر و یک بسته سیگار و جناب اقای استیون سیگال که در آن فیلم بازی می کرد .
از این آدم بدم می اید با آن قیافه و لباس های بی ریخت و اعتماد به نفس ابلهانه اش که همه مشکلات را به یاری شکستن دست و پای مردم حل می کند . لابد من هم که امشب با زدن آن بیچاره انقدر حال کردم مثل او هستم . هرچند متاسفانه بلد نیستم مثل او دست و پا بشکنم . عجیب است ٬ آدمی مثل من که موقع حمام رفتن باید کل حمام را چک کند که خدای نکرده مورچه ها را اب نبرد چرا باید اینطور شود ؟ البته یک استدلال این است که حیوانات معصومند ولی آدمیزاد هر بلائی سرش بیاوری حقش است ! واقعا که فاشیسم یعنی همین !
باری ٬ در یک جای فیلم دوست دخترش که بدتر از خودش جواد و بی ریخت بود می گفت :
ــ جانی تو واقعا باید طرز زندگیت را عوض کنی !
البته این می توانست توصیه خوبی به من هم باشد ٬ سیگال به دخترک گفت : چشم ٬ از همین الان عوضش می کنم ! چه طرز صحبت کردن مزخرفی هم رویش گذاشته اند . مثل لات های صد سال پیش حرف می زند و البته به لوس ترین نوعش ٬ به هندوستان می گفت هندستون ! هرکه طاووس خواهد جور هندستون کشد !! فک کن !!
ولی من نمی توانم مثل او بگویم چشم و عوضش کنم . اصلا چه چیز را عوض کنم ؟ احساس می کنم هر تغییری توهین و خیانت است به سهیل و هر آن چه باقی مانده از رویاها و ارزوهایم . من نه اصلاح را می خواهم و نه جبران و نه هر اشغالی دیگر از این دست ٬ توی ذهنم گشتم ببینم ایا حضرات فلاسفه حرف به دردبخوری برای تایید من گفته اند یا نه ٬ ولی انگار نگفته اند ٬ یا حداقل من نمی توانم پیدایش کنم ....
این جا ادامه وبلاگ قبلی من به نام عقاید یک دلقک است که سال ۸۹ نابود کردند .تا جایی که حوصله داشتم. برخی از نوشته های آن را در همین وبلاگ تحت نام ارشیو کپی کرده ام .