آرشیو 12
۳۲ )
یاد آر ٬ ز شمع مرده یاد آر.....
حسن مقدم ٬ فرزند محمد تقی خان احتساب الملک در بهمن ماه ۱۲۷۷ شمسی در ارک تهران به دنیا آمد و پدرش احتساب الملک از درباری های قدیمی و این خانواده نسل اندر نسل در دربار شاهان خدمت می کردند .
به اختلاف سه سال و اندی ٬ محسن مقدم به دنیا آمد و این دوبرادر هردو اهل فرهنگ و هنر و خدمات بی پایانی به ایران کرده اند . غریبی این دو و این که خیلی از ما حتی اسم آنها را نشنیده ایم . باعث شد تا چند سطری راجع به این دو برادر بنویسم و به نظرم حیف است آدمهائی مثل این دوبرادر غریب و مهجور باشند و ما حتی اسمشان را نشنیده باشیم .
حسن مقدم از همان کودکی واجد استعداد و هوش بی پایانی بود . بعد از تمام کردن مدرسه به اروپا رفت و در پاریس به تحصیلاتش ادامه داد . او بعد از مدتی به تسلطی بینظیر در زبان فرانسه دست پیدا کرد و به همین زبان قطعات ادبی می نوشت و شعر می سرود . عربی و انگلیسی را هم به طور کامل می دانست و از او نوشته هائی به این دو زبان هم باقی مانده است .
حسن مقدم علاوه بر اروپا در مصر و ترکیه نیز زندگی کرده و مدتی دوست و همکار مرحوم ابوالقاسم لاهوتی بود . ابوالقاسم لاهوتی شاعر چپ گرا و بسیار با استعدای بود که متاسفانه قربانی بازی های سیاسی و ماجراهای دیگری شد که باعث گردید هیچ وقت به آن جایگاهی که لایقش بود دست پیدا نکند و نهایتا در غربت و تنهائی در اتحاد جماهیر شوروی فوت کرد . لاهوتی اگر این سرنوشت شوم را پیدا نمی کرد قطعا به یک چهره استثنائی و ماندگار در ادبیات ایران تبدیل می شد . از او یک جلد دیوان شعر هم باقی مانده است و همچنین ترجمه ای از شعر و سرود معروف سوسیالیست ها که چنین اغاز می شود : برخیز ای داغ لعنت خورده....
و قطعاتی دیگر مثل :
قراول سوت زد ٬ یعنی که می ایند یاغیها
ـ نهان در پشت سنگر ! ( داد صاحبمنصب این فرمان )
سپاهی مضطرب ٬ مردان تماشاگر زنان عریان
به لبهائی همه خشک و رخ زرد و تن لرزان
زن و فرزند مظلومان ٬ نه یاغیها نه طاغیها...
باری ٬ از مطلب دور شدیم ٬ حسن مقدم در ایران کار تئاتر را شروع کرد و همچنین یک نمایشنامه هم نوشت به نام جعفرخان از فرنگ برگشته که نگاهی است طنزآلود به کسانی که چند صباحی در اروپا بودند و هویت خویش را از دست داده بودند از یک طرف و از دیگر سو فرهنگ پائین و جهل و خرافاتی که در میان عامه مردم وجود داشت . جعفر پسر یک خانواده سنتی ایرانی است که می رود فرنگ و با سگ بر می گردد ! مادرش نمی تواند تحمل کند که حیوانی نجس در خانه اش است و زبان جعفر را هم نمی فهمد . چون جعفر از هر ده کلمه نه تایش را به فرانسه غلط غولوط میگوید و تعارض این دو جالب است . می خواهد برود حمام ولی دائیش تقویم از جیب در می آورد و می گوید امروز برای حمام رفتن سعد نیست و نحس است ! از حمام منصرف می شود و می خواهد برود قدم بزند که یکی عطسه می کند و باز دائی جلویش را می گیرد که صبر آمد !
حسن مقدم به عنوان یک روشنفکر اروپا دیده باید طرف جعفر باشد و به فرهنگ ایران ایراد بگیرد ولی اینطور نیست و او هم جعفر و هم بقیه را به یکسان مورد انتقاد قرار می دهد .
در نمایشنامه ای به نام ایرانی بازی که در واقع قسمت دوم جعفر خان است می گوید :
مردم شرم کنید از این همه تکرار تاریخ و اشتباهات تاریخی ٬ این همه شکست تاریخی ٬ این همه مرعوب ظواهر غرب پیش رفته بس نیست ؟ چگونه می خواهید با این ضعف ها ٬ نارسائی های فکری و بدفهمی از فرهنگ و تمدن حضوری جدی در عصر و زمانه داشته باشید ؟ چطور ممکن است جعفر خان های سطحی نگر ٬ غربگرا ٬ به مدت صد سال ٬ مثل شتر عصاری به دور خود بچرخند و از تکرار اشتباهات و بدفهمی های اجتماعی شان نترسند و واهمه نداشته باشند ...
در کشور فرانسه مسابقه ای گذاشتند و در واقع فراخوانی بود از نخبه گان جهان تا هرکس مقاله ای در مورد رومن رولان بنویسد . با کمال تعجب حسن مقدم به راحتی توانست مقاله ای به زبان فرانسه بنویسد و ارزش این مقاله چنان بود که در کنار بقیه مقالات که از غول های علم و هنر اروپا مانند زیگموند فروید وآندره ژید ( نویسنده مائده های زمینی ) و تاگور هندی قرار بگیرد و به صورت یک کتاب چاپ شود . تصور کنید . محسن مقدم از ایران در کنار فروید و ژید . تا به حال کمتر نویسنده ای از ایران است که به چنین افتخار بزرگی دست پیدا کرده باشد و تا آن جائی که من میدانم دیگر هیچ وقت نظیر این اتفاق تکرار نشده است .
حسن مقدم همچنین از مشاهده اوضاع اسفبار زن ایرانی هم رنج بسیار می برد و در دفتر خاطراتش می نویسد :
این اقایان بی فرهنگ و عقب مانده که نام شوهر و برادر و پدر را یدک می کشند . بیمارند . اما خودشان نمی دانند که بیمارند و این بیماری به آنها شکل انسانی و غریزه حیوانی داده است ....
حسن مقدم ٬ علی رغم تمام ارزش ها و محسناتش سرنوشتی بسیار هولناک و غریب پیدا کرد . چنان که باورش سخت می نماید و آدم فکر می کند که این صحنه ای از یک فیلم هالیوودی است . و اما این سرنوشت عجیب چه بود ؟
پایان یک زندگی کوتاه :
حسن مقدم در سن بیست و هفت سالگی به مصر رفت و قصدش هم این بود که از کتاب های بی نظیر کتابخانه الازهر مصر استفاده کند . در آنجا کتاب های خطی ایرانی زیادی وجود داشت و او هم در حال تحقیق درباره تاریخ ایران بود . اما چند ماه بیشتر نگذشته بود که حادثه ای آرامش زندگی او را به هم ریخت :
باستان شناسان اروپائی به تازگی موفق شده بودد مقبره یکی از فرعون های مصر به نام توتان خامون را پیدا کنند . بعد از مدت کوتاهی تعداد زیادی از این باستان شناسان به مرگ های مختلف فوت کردند و یکی دچار تصادف شد و دیگری بیمار شد و...
درون مقبره کتیبه ای بود که در آن نوشته بود هرکسی به اینجا بیاید و ارامش فرعون را به هم بریزد دچار نفرین فراعنه شده و در مدت کوتاهی با مرگی دلخراش خواهد مرد . دست بر قضا مرگ های متعدد باستان شناسان هم این موضوع را تایید می کرد و هیچ کس هم نمی توانست توجیه دقیقی برای این مسئله پیدا کند .
حسن مقدم هم که دشمن همیشگی خرافات بود در دفتر خاطراتش نوشت :
به نظرم این شایعه را ساختند و در بین مردم رواج دادند که کشفیاتشان به تاراج نرود و مدعیان تصاحب اموال مقبره زیاد نشود . عقل من اجازه نمی دهد که این حرفهای عوامانه را باور کنم . چگونه یک نفر سه هزار سال بعد از مرگش می تواند متجاوزین مقبره اش را مجازات کند ؟ در ضمن درست است که عده زیادی از این باستان شناسان مردند . اما هرکدام از این مرگ ها دلیلی داشت و هیچ کس خود به خود فوت نکرد . اگر مثلا فلانی کمی احتیاط می کرد زیر ماشین نمی رفت و این حرفها راجع به نفرین فرعون خرافات احمقانه ای بیش نیست..
سرانجام روزی حسن مقدم با یک دوربین عکاسی و یک کلاه ایمنی وارد مقبره شد و قصد داشت از آن جا بازدید کاملی داشته باشد تا ثابت کند از خرافات نمی ترسد . هم فال بود و هم تماشا...
حسن مقدم به مدت سه ساعت درون مقبره به تحقیق مشغول بود . خودش می گوید :
از مقبره که بیرون امدم احساس غرور می کردم . چون دچار هیچ حادثه ای نشده بودم و بسیاری از دوستان مصری به این خاطر که چنین تصمیم جسورانه ای گرفته بودم من را سرزنش کردند . ولی من با ریشخند به آنان می گفتم که دیدید هیچ اتفاقی نیفتاد ؟
با کمال تعجب . از فردای همان روز دچار تب شدیدی شد و بعد از سه روز وقتی دید تب قطع نمی شود به نزد دکتر رفت . بلافاصله با تشخیص سل استخوانی در بیمارستان قاهره بستری شد و هیچ کس هم نفهمید حسن مقدم از کجا و برای چه باید دچار چنین مرضی شود که اتفاقا در مصر بسیار هم کمیاب است . بعضی معتقدند او به خاطر تنفس هوای مقبره الوده شد اما میکروب سل بیشتر از دوساعت در هوای ازاد زنده نمی ماند و نمی توان باور کرد از سه هزار سال پیش چنین میکروبی در هوای مقبره باقی مانده باشد . هرچند بعضی از باستان شناسان معتقدند که توقف طولانی حسن در هوای آن مقبره باعث آن بیماری مهلک شد .
باری . بیماری از یک طرف و محیط بیمارستان قاهره از طرف دیگر حسن مقدم را دچار افسردگی کرد . او از این بیمارستان رفت و در اروپا به معالجه ادامه داد و در یک کلینیک بسیار مجهز و تخصصی در کوه های الپ سوئیس بستری شد .
در خاطراتش می نویسد :
تب ناراحتم نمی کند . اما این لخته های خون. این تک سرفه های خون آلود مرا حتی از خودم متنفر کرده است . از همه کس و همه چیز زده شده ام . گاهی فکر می کنم رفتنی هستم . ولی خوب . اگر اینطور است و اگر باید بروم پس دیگر این همه تشریفات ناراحت کننده و خستگی آور برای چیست ؟ این تک سرفه ها مرا خسته کرده ٬ درد سینه...درد سینه ..
مرگ قدم به قدم پیش می اید و با کمال تعجب هیچ کدام از درمان ها هم جواب نمی دهند . پزشکان گیج شده اند و نمی توانند بفهمند چرا درمان های رایج و موثرشان در این مورد هیچ پاسخی نمی دهند.
حسن مقدم چنین می نویسد :
بله از مرگ نمی ترسم . علاقه من به زنده ماندن چندان هم زیاد نیست . نمی دانم الان چی باید بنویسم . من جوانم . خیلی جوانم .....
یک هفته بعد :
خدایا چرا من هرچه به مرگ نزدیکتر می شوم به زندگی علاقمند تر می گردم ؟ برای آینده خود نقشه ها دارم . کشورهای دیدنی زیادی است که ندیده ام سازهای دلپذیر زیادی است که هنوز به آن گوش نکرده ام . انسان های زیادی وجود دارند که هنوز عاشقشان نشده ام . ملت دردمند و بدبختی دارم که هنوز کاری برای نجاتشان نکرده ام . انصاف نیست . انصاف نیست . انصاف نیست...
حسن مقدم در دوران اقامت در بیمارستان سوئیس سه نمایشنامه دیگر هم به زبان فرانسه نوشت . این ها آخرین ضربه های این قهرمان خیانت دیده هستند که تمام عمر کوتاهش را وقف دنیای هنر و اندیشه کرد .
۱۳ نوامبر ۱۹۲۵ ــ ابان ماه ۱۳۰۴ شمسی ساعت یازده ظهر این جوان دنیای فانی را ترک کرد و ناکام و خسته از این دنیا رفت . مزار حسن مقدم در گورستان لاره سوئیس است و تنها قبری است که بر خلاف بقیه رو به قبله است . روی سنگ قبر به دوزبان فارسی و لاتین نامش حک شده و خط فارسی سنگ هم بسیار عجیب است . علتش این است که سنگتراشان سوئیس هیچ کدام با خط فارسی آشنا نبودند و برادرش این کلمات را روی یک تکه کاغذ نوشت و به آنان داد تا از رویش بنویسند ...
هنگام مرگ برادر و پدرش به اضافه خانمی فرانسوی و زیبا به نام ژیلبرت بر بالینش بودند و این خانم که بسیار به حسن علاقه داشت پس از مرگ وی دچار افسردگی بی پایانی شد و چنان این اندوه بزرگ بر چهره اش حک شده بود که نقاشان از صورتش به عنوان مدل استفاده می کردند...
چهره حسن مقدم . در عکسی که از او مانده چنین است . موهای مجعد و پرپشت . چشمان نجیب و بینی ظریف و نهایتا چهره ای مردانه و دلنشین . عکس دیگری هم از او هست که در آخرین روزهای حیاتش گرفته شده . مرد جوانی با مو و ریش بلند و نامنظم که بارانی بر تن دارد و با نگاهی افسرده و غمگین به دوربین خیره شده است ..
و چنین شد پس ٬ که با نفرین فرعون و بازی سرنوشت ٬ این امید بزرگ آینده ادبی کشورمان از دست رفت ...افسوس که قدر او را ندانستند و در میان او و دیگران فرقی نگذاشتند...روحش شاد .
و اما برادر کوچکتر ٬ محسن مقدم .
او از کودکی به هنر . مخصوصا نقاشی علاقه مند بود . در عین حال اشیا عتیقه و تاریخی را هم بسیار دوست داشت و با پول توجیبی اش از دستفروشان عتیقه مسجد شاه هرچیزی می توانست می خرید . بقیه او را مسخره می کردند و می گفتند محسن جهود شده است !
اما حسن که برادر بزرگترش بود او را درک می کرد و نمی گذاشت که دیگران ذوق اش را کور کنند . محسن توانست با کمک برادر به اروپا برود و در هنرهای زیبا تحصیل کند . در نهایت ایشان یک نقاش و یک باستان شناس بزرگ شد و به همت او بود که بسیاری از اثار تاریخی ایران در کشور ماند و همچنین بنیان گذار دانشکده هنرهای زیبا هم او است و خدماتی که محسن مقدم به هنر ایران کرد شاید هیچ کس دیگری نکرده باشد .
پروفسور محسن مقدم از بدو تاسیس دانشگاه تهران کرسی استادی هنر را در اختیار داشت و به خاطر سخنرانی هائی که در نقاط مختلف جهان انجام داد به دریافت نشان ها و مدال های بسیار مفتخر شد . کشورهای فرانسه و ایتالیا و شوروی بهترین و گرانقدر ترین نشان های خود را به او اعطا کردند و همچنین به خاطر سی و سه سال استادی در دانشگاه تهران و کوهی از خدمات ارزنده از ایشان در کنار پروفسور محسن هشترودی و ذبیح الله صفا با مقام استادی ممتاز تجلیل کرد ..
همچنین ایشان از همان کودکی یک کلکسیونر بزرگ کتاب و اثار باستانی بود و همه را در یک موزه خانگی در خانه اجدادی خویش که اتفاقا یکی از خانه های نادر و باستانی تهران است حفظ کرد . اثار باستانی و عتیقه های این موزه و همچنین کتاب های خطی که در این موزه هستند تک تکشان بدون قیمت هستند و به واسطه یگانه بودنشان نمی توان هیچ قیمتی روی آنها گذاشت . این مرد بزرگ نیز وصیت کرد که پس از مرگش دانشگاه تهران صاحب اصلی و تنها مالک این موزه بی نظیر باشد .
محسن مقدم واجد تسلطی بی چون و چرا در چندین و چند شاخه هنر بود ٬ برای مثال یکی از موثق ترین افراد صاحب نظر در مورد معماری ٬ هنرهای تجسمی و مجسمه سازی بود و از ایشان مقالات بسیار خواندنی و جالب در این زمینه ها باقی است . همچنان که در شعر و ادبیات هم دست داشت .
محسن مقدم بر خلاف برادرش عمری دراز داشت و به نوبه خود خدماتی بی نظیر و بسیار با ارزش به ایران کرد . ذکر تک تک افتخاراتی که کسب کرده است به حدی طولانی است که نمی توان در اینجا نوشت . همینقدر بدانید که به ندرت ممکن است شخص دیگری به این افتخارات رسیده باشد . مرحوم محسن مقدم در سال هزار و سیصد و شصت و پنج در خانه اش درگذشت . از وی فرزندی به جا نماند و بدین ترتیب با مرگش پرونده خاندان احتساب المک بسته شد .
باری . رفیق عزیز . ممنونم که تا اینجا خواندی . بدون شک این پست با بقیه تفاوت داشت و شاید ربطی هم به این وبلاگ نداشته باشد . ولی راستش حیفم آمد چند سطری در باره این دو برادر ننویسم و قطعا تعداد خواننده های اینجا هم زیاد نیست . اما همین که باعث شد یادی از این دو مرد بزرگ باشد و بشناسیم دونفر از کسانی که فرهنگ ایران به آنها مدیون است کافی است .
به قولی خاک ایران زمین از چنین مردانی خالی مباد که عظمت مملکت نه به سنگ و چوب و کوه و جنگل . بلکه به مردمان آن است .حداقل وظیفه ما این است که هرکدام قدمی برداریم . وگرنه اگر فقط بخواهیم به عظمت از دست رفته و گذشته مان ببالیم به سادگی چنان می شود که فردا گمنام ترین فرزندان این سیاره خواهیم بود .
زمانی ملل دیگر به اینجا می امدند نه برای تجارت یا استعمار یا کشور گشائی ٬ بلکه می آمدند تا یاد بگیرند از هنر و علم و فرهنگ و اندیشه ٬ ما فرزندان چنین اجدادی هستیم . افسوس که آنقدر از این حرفها گفتند که اکنون تکرارش بسیار مبتذل به نظر می اید . اما ای کاش بتوانیم و بشویم آنچه که استحقاقش را داریم . آن چه به سر ما آوردند و می آورند نصیب کمتر ملت بخت برگشته ای شده است . مغول و تاتار و عرب ما را در بر گرفت . بعد جهانخواران سیری ناپذیر ٬ روس و انگلیس و دیگران و حالا مائیم روبروی یکدیگر ٬ کشوری ویران شده از دشمنی ها و حماقت های دور و نزدیک ٬ در عین حال همیشه و در سیاه ترین روزهای این مملکت همیشه چراغ هائی بوده اند . چراغ های بی ادعا . چراغ هائی در ظلمت ....
ری و اصفهان و شیراز ٬ طوس و خراسان ٬ زادگاه شعر و هنر بوده ایم . نبض شعور زمانه می زده است در رگ رودکی ٬ در خون هزار و اند ساله ی جوی مولیان ..
هنوز هم مانده ٬ هنوز از این فرهنگ محتضر چیزی باقی مانده که بتواند در این فضا ادامه یابد . ما نوادگان خواجه هرات و مولانائیم ٬ هرچند که باید شرم کنیم . باید شرم کنیم که خود را وارث آن همه زیبائی و شعور می دانیم . و بذری هم نکاشته ایم که اکنون امید درو کنیم . علف هرزه که گندم و هنر و فرهنگ نمی شود ...
و اما ٬ علی رغم ما و این ارزوهای خاک گرفته مان در قلب این کویر بی حاصل . دلم خوش است به فردا ٬ زیرا به جائی رسیده ایم که هیچ ٬ هیچ چاره ای به جز پیشرفت نداریم . ما حق داریم که امیدوار باشیم . نوبت ما هم می شود . روزی مولانا و رودکی و دیگران را پس می گیریم . روزی همه چیز را پس می گیریم و مردمی خواهند بود در این مملکت بدون حسرت دیروز و بدون این که از عظمت کشورشان با افعال ماضی صحبت کنند...
۳۱ )
بچگی های من تا پنج سالی در شهرستان های مختلف و بعد ازآن در یک خانه در شمال خیابان پاسداران تهران گذشته است . یک خانه ٬ موقعی که همه خانه داشتند و این اپارتمان های کوفتی اینجور مد نشده بود .
یک روز . زمانی که من تقریبا ده ساله بودم . حوالی غروب صدای ماشین بابا را شنیدم که به پارکینگ وارد می شد . رفتم تا درب کرکره ای پارکینگ را ببندم ( این یکی از وظایف من بود ) بعد با تعجب دیدم بابا خم شده توی ماشین و صدا می زند ببری ..ببری..
همه چیز از آنجا شروع شد که مامان متوجه شد خانه موش دارد و یکی دوتا از پارچه های مورد علاقه اش را جویده اند . تصمیم گرفتند یک گربه به خانه بیاورند و این ببری گربه ای بود که به تازگی به دنیا آمده و بابا از یکی از دوستانش گرفته بود که ماده گربه ای داشتند و دوماه پیش بچه زائیده بود .
توی ماشین . دوتا چراغ کوچولو به رنگ ابی برق می زد . ببری یک بچه گربه پرشین ٬ به طرز باورنکردی پشمالو ٬ سیاه یک دست مثل ذغال با چشمان ابی براق ٬ نوعی ابی سیر که باید میدیدی تا بفهمی چه می گویم .
اسمش را صاحب قبلی اش گذاشته بود ببری و حالا این ببری خانم ( ماده بود ) با کنجکاوی و احتیاط داشت به همه سوراخ سمبه های خانه سر می کشید و همانطور که عادت گربه هاست . شناسائی همه چیز در اولویت اول قرار داشت !
شب که همه خوابیدند قرار شد ببری در سالن باشد . ولی حیوان کوچولو بود و از تنهائی می ترسید . انقدر میومیو کرد و به زیر در پنجول کشید که در نهایت او هم آمد پائین پای من روی تخت خوابید و من صدایش را می شنیدم که با رضایت خرخر می کرد .
از فردا من و ببری شدیم پایه همدیگر و تصور نمی کنم هیچ چیزی مثل این بچه گربه می توانست تنهائی من را پرکند که دوخواهر داشتم و آنها به خاطر فاصله سنی و دختر بودن بیشتر اوقات را با هم بودند و من همیشه مجبور بودم تنهائی بازی کنم .
من می شدم شکارچی و ببری هم ببر ادمخوار ! یا قایم موشک و من جائی قایم می شدم و او دنبالم می گشت و وقتی پیدایم می کرد یک میو کوچک می کرد که یعنی پیدات کردم . یا با توپ پینگ پونگ فوتبال بازی می کردیم و ...
خیلی بازی های مختلف داشتیم . ببری بی نهایت شیطون و پر انرژی بود . مکان مورد علاقه اش بالای پله هائی بود که از سالن به اطاق خواب ها می رفت ( خانه دوبلکس بود ) و آنجا کمین می کرد تا یک ادم بخت برگشته ای بخواهد از پله ها برود بالا یا پائین و می پرید پاهایش را پنجولی می کرد . کلا ببری تصور می کرد خیلی موجود خطرناک و ترس آوری است و بقیه باید ازش بترسند و حساب ببرند !
در ضمن صاحب اصلی یخچال خانه همین ببری خانم بود و شما نمی توانستید بدون رضایت یا مشورت با ببری چیزی از یخچال بردارید ! وگرنه سروکارتان با پنجول های همیشه آماده به خدمت ببری خانم بود ...
بعد کم کم بزرگ شد و ی رفت توی کوچه برای خودش می گشت و میامد . بعد از مدتی هم با یک گربه نر روی هم ریخت که ظاهرا خیلی باب میل خانم بود . یک گربه قلدر گنده که یک چشمش را در درگیری های مختلف از دست داده بود و با هم روی دیوار لم می دادند و همینطوری که به شوهر عزیزش تکیه داده بود خیلی با غرور و افتخار نگاهت می کرد !!
یک روز من در یک برنامه تلویزیونی ( برنامه دیدنیها که زمانی محبوب ترین برنامه تلویزیون بود . همان موقعی که دوتا کانال بیشتر نبود و هر هفته فقط یک فیلم سینمائی پخش می شد ) خلاصه . سیرکی را نشان می دادند که در آن یک نفر یک مقوا جلوی یک توله سگ می گرفت که رویش عددی نوشته بود و سگ هم با پارس کردن می گفت آن چه رقمی است . مثلا برای عدد سه می گفت واق واق واق و برای دو هم فقط دوتا واق !
همین برای کلی رویا کافی بود . مطمئن بودم ببری از تمام سگ های دنیا باهوشتر است و ظرف ده دقیقه همه چیز را یاد خواهد گرفت و مشهور می شویم و...
فردا صبح از دفترم چند ورق کندم و رویش اعداد از یک تا ده را نوشتم . بعد ببری را نشاندم روی چهارپایه و هر ورق را یک بار نشان دادم که این یک است و این هم دو ....ببری هم با علاقه گوش میداد .احتمالا تصور می کرد این یک بازی جدید است ...
بعد دوباره عدد را نشانش دادم که این چند تاست ؟ ببری خیلی متفکرانه ( انگار می خواست معادلات دیفرانسیل را ذهنی حل کند !! ) نگاهی به ورق کرد و بعد پشت گوشش را خاراند و هیچ عکس العملی هم نشان نداد . فقط با دقت برگه کاغذ را بو کرد . نه میوئی و نه چیزی ..
تا شب من و ببری در تلاش بودیم . بعد از ده دقیقه حتی حاضر نبود روی چهارپایه بنشیند و بلافاصله می پرید پائین و فرار می کرد . آن شب دائی به خانه ما آمد و من جریان را برایش گفتم . او هم گفت که هیچ حیوانی قادر به درک ریاضیات ! نیست و موضوع سیرک فقط یک شرطی سازی ساده است . او عدد سه را نشان می دهد و حیوان پارس می کند . بعد از سه بار پارس مربی یک اشاره کوچک . مثلا با انگشتش می کند و حیوان پارس کردن را متوقف می کند . بعد توضیح داد که چگونه از غذا به عنوان پاداش استفاده کنم و به تدریج به حیوان یاد بدهم به اشاره من واکنش نشان دهد و در ضمن یادآوری کرد که این کار نیاز به صبر و حوصله ای زیاد دارد .
فردا از توی کابینت یک قوطی تن ماهی کش رفتم و این دفعه آموزش ها به خوبی پیش رفت . ببری خیلی سریع یاد گرفت که میو میو کند تا موقعی که یک تکه ماهی بگیرد و میومیو را بس کند . بعد از یکی دو روز هم میو میو می کرد و هم مواظب بود ببیند من کی انگشتم را خم می کنم . البته قضیه به این سادگی ها هم نبود و اساسا گربه ها شخصیتی دارند که باعث می شود هیچ گونه اصرار یا تحمیلی را نپذیرند . مثلا شما هیچ وقت نمی توانید به یک گربه قلاده بیندازید..
باری . قضیه از این قرار بود . من و ببری ماجراهای زیادی داشتیم . انقدر که می توانم تا فردا صبح هم تایپ کنم . نهایتا یک روز پدرمادر عزیز من تصمیم گرفتند که از شر این گربه خلاص شوند . من هم در خانه ای بودم که در آن مخالفت بچه ها معنائی نداشت . یک روز ببری را درون یک سبد گذاشتند و بردند نزدیک خانه مادربزرگم رها کردند .
حالا قاعدتا باید برایت تعریف کنم که من ده سالم بود . برای من سخت بود . و بر این بچه ده ساله چه گذشت . این دومین باری بود که از یک حیوان جدا می شدم .اولینش سگی بود که در شش سالگی ام داشتم . ولی گفتنش چه فایده ای دارد ؟
فقط این را بدان که حتی الان که سالیان سال از آن ماجرا می گذرد . گاهی نگران ببری می شوم . به این فکر می کنم که زیر ماشین نرفته باشد ؟ گرسنه نیست ؟ سردش نیست ؟ حتی الانی که می دانم عمر طبیعی یک گربه بسیار کمتر از این حرفهاست .قطعا تصور می کنی این چه آدم احمقی است . اگر بگویم من بارها و بارها به خاطر این گربه گریسته ام چی فکر می کنی ؟ . خنده دار نیست ؟ ولی باور کن برای من خنده دار نیست . اصلا خنده دار نیست . حتی یک ذره..
این از آن پست هائی بود که از مدتها پیش می خواستم بنویسم . ولی می ترسیدم . صرفا به این دلیل که نوشتنش برایم بسیار سخت بود . خیلی سخت تر از آن چیزی که تصور می کنید . در زندگی هر کدام از ما ٬ اندوه هائی هست . تجربیاتی که هنگام گفتنشان بسیار پیش و پا افتاده و احمقانه به نظر می ایند . من از این ها زیاد دارم . بعضی ها معتقدند گفتن این چیزها تسلی بخش است . ولی برای من هیچ وقت اینطور نبوده ٬ اینطور نیست....
۳۰)
ما را به رندی افسانه کردند..پیران جاهل شیخان گمراه...
ماجرا از این جا شروع شد که من وقتی از پرشین بلاگ اومدم به اینجا ٬ یعنی بلاگفا ٬ وقتی داشتم فرم عضویت را پر می کردم . ای میلم را اشتباه نوشتم . یعنی v یا وی را دوبار نوشتم ( در ابتدای کلمه وسوسه گر )
ظاهرا در تمام این مدت هم هرکسی به من میل می زد می رفت برای یک نفر دیگر که صاحب آن ای میل بود .
پریشب با یکی از بچه ها چت می کردم به من گفت قضیه چیست و می گفت برای من میل زده بود و بعد جوابی دریافت کرده بود که من حتما باید ببینمت و بیا یک قرار بگذاریم و ....
بعد هم یک پی نوشت در پست قبل گذاشتم که ماجرای ای میل این بوده و هرکسی به من میل زده دوباره تکرار کند . از این عصبانی بودم که یک آدم غریبه با حیثیت من اینجوری بازی کرده است . چون بی نهایت از این مسخره بازی های قرار گذاشتن و این حرفها آن هم با کسی که فقط خواسته دوکلمه درد دل کند متنفرم . ولی پیش خودم گفتم عیب ندارد . چشمت کور می خواستی ای میلت را درست بنویسی و این که میل ها می رفته برای یک نفر دیگر تقصیر خودت است .
تا این که امروز یک میل به من رسید از همان کسی که صاحب آن ای میل اشتباهی بود و نوشته بود این قضیه در این مدت برای من یک فان بود و برایم جالب بود این ای میل ها به من می رسد . تقصیر خودت بود که ای میل را اشتباه نوشتی و ..بعد هم نوشته بود که من از یکی از این میل ها عذاب وجدان دارم و آن هم این بود که یک نفر تقریبا چهار پنج تا میل زده بود که هرکدام چندین صفحه بود و نهایتا چون می خواست خودکشی کند این ای میل ها را به تو زده بود و کمک می خواست و...
در جوابش نوشتم که عیب ندارد . شما درست می گوئی . مقصر من بودم . در عین حال احتمالا آن ای میل ها هم جدی نبوده و تصور نمی کنم قضیه خودکشی و این حرفها جدی باشد .
فوری جواب داد که نه خیر ٬ قطعا جدی بود ٬ چون من انقدر می فهمم که یک چیز جدی را از یک شوخی یا مشابه آن تشخیص بدهم و...
این را که خواندم واقعا دیوانه شدم ٬ برایش نوشتم که مردک احمق ٬ نزدیک به سه ماه میل های من می رسید به تو و در تمام این مدت انقدر شعور نداشتی که قضیه را برای من بگوئی . به قول خودت قضیه برای خودت یک فان !! بود . شنیدن درددل و بدبختی های مردم برایت فان است . باشد ٬ عیب ندارد و من هم در جوابت گفتم که اشتباه از من بود . حالا تو انقدر احمقی که می خواهی به من ثابت کنی میل آن بیچاره جدی بوده . توئی که انقدر فهمیده ای و می دانی جدی چیست و شوخی کدام است غلط کردی که من را در جریان نگذاشتی . حالا منت چی را می خواهی سرمن بگذاری ؟ در نهایت هم بعد از سه ماه خودم ماجرا فهمیدم و تو انقدر فهم و درک نداشتی که یک کلمه به من بگوئی قضیه چیست . این همه از این کارهای چندش آور کردی و با هر بدبختی که به من میل زده بود یک قرار گذاشتی ( شکر خدا ظاهرا کسی هم نرفته این جانور را ببیند ) حالا دم از فهم و شعورت می زنی ؟ به نظر خودت خیلی فهمیده ای ؟ مسخره...
خدایا ببین در کجا زندگی می کنیم و اطرافمان را چه کسانی پر کرده اند . حالا خنده دار این جاست که همین مردم وقتی پای صحبتشان بنشینی دم از شعور اجتماعی و عقب افتادگی ملت می زنند . ولش کن بابا فقط اعصاب آدم خورد می شود . بگذریم . این چیزها در این جامعه بدیهی است و تعجب و جر و بحث ندارد .
تقریبا دوهفته پیش در اواخر شب خانمی زنگ زد و گفت می خواهد با من صحبت کند . در جوابش فقط گفتم با کسی حرفی ندارم و شب به خیر . گوشی را گذاشتم . قضیه تمام شد و رفت تا امروز عصر دوباره زنگ زد و گفت بیا همدیگر را بینیم . گفتم نمی توانم و وقت ندارم . بیچاره ناراحت شد . سعی کردم برایش توضیح بدهم که فعلا اصلا و ابدا نمی توانم کسی را ببینم . می گفت پارسال پیرارسال یک بار همدیگر را دیده ایم . ولی هرچه فکر کردم چیزی یادم نیامد . بهش گفتم اصلا مهم نیست که شما خوبی یا بدی ٬ خوشگلی یا نیستی ٬ اصلا کی هستی ٬ این ها برای من هیچ تفاوتی ندارد . من در حال حاضر اصلا و ابدا نمی توانم یک آدم جدید را تحمل کنم . نمی دانم چرا ٬ ولی می ترسم . از آدمها می ترسم . احساس می کنم به شدت اسیب پذیر شده ام ٬ شاید حقیقت هم همین باشد ...
به شما قبلا هم گفته بودم که هفته ای یک روز در یک سازمان دولتی کار می کنم . به عنوان مصاحبه گر و گزینش های روانشناسی استخدام . معین کردن این که طرف قابلیت هایش چیست و به درد چه کاری می خورد .در ضمن این تست ها همگانی است و تمام کارمندهای آنجا را دوباره گزینش کردیم . بعد که تمام شد نتیجه خوب بود و روسا تصمیم گرفتند در اکثر سازمان های دولتی این گزینش انجام شود . از نیروی انتظامی بگیر تا سازمان اب .
باری ٬ یکی دو روز پیش تماس گرفتم و گفتم می توانم بیشتر از یک روز در آنجا باشم . فعلا قرارمان سه روز است . آنها خودشان از عهده بر نمی ایند و از خداشان است که من کل هفته را آنجا باشم . ولی همین سه روز برایم بس است . این همه دویدیم و جان کندیم چه شد و چی گیرمان آمد ؟ سه روز فعلا از سرم هم زیاد است ..
عصر با سحر تصمیم گرفتیم برویم سینما ٬ شما باغ فردوس را می شناسید ؟ خیابان ولیعصر کمی مانده به تجریش را می گویم .در باغ فردوس سمت راست یک پارک هست که درونش یک کتابخانه هم وجود دارد . پارک را که به سمت داخل بروید و کتابخانه را هم رد کنید به یک ساختمان قدیمی و بسیار زیبا می رسید که قبلا خانه یکی از اشراف بوده و حالا تبدیل به سینما شده است . بسیار بسیار زیبا و فوق العاده است . حتما سری به آنجا بزنید .
سانس ساعت نه فیلمی بود به نام هدف اصلی که اناهیتا نعمتی و حدیث فولادمند در آن بازی می کنند . ما از همان ابتدا هم می دانستیم با یک فیلم درپیت طرفیم . ولی تصور نمی کردیم تا این حد افتضاح باشد . توهین مستقیم و علنی به شعور تماشاگر است . فقط چهل دقیقه اش را توانستیم تحمل کنیم و البته همین چهل دقیقه هم برای خودش ریاضتی بود ! من نمی دانم کی این حدیث فولادوند را آورده توی سینما . این یعنی خوشگل است ؟ یا بازی بلد است ؟ حالا باز یک فیلمی درپیت است و عوضش خودت را دلداری می دهی که چهارتا آدم خوشگل تویش هست ! ولی هدف اصلی فقط یک هدف دارد و آن هم این است که بعد از چند دقیقه به خودت می گوئی خدایا غلط کردم آمدم این فیلم را ببینم و انصافا هم کاملا به این هدف دست یافته است !! فیلم با یک صحنه نامزدی شروع می شود که مثلا خانواده های پسر و دختر هم خیلی پولدار و خفن و خانه آنچنانی و ..بعد هم اقای داماد که گویا خواننده هم هست با شلوار لی !!نشسته است کنار عروس !
والله من که نه کلاس را می فهمم چیست و نه شعور این چیزها را دارم ! ولی حتی من هم دیگر می فهم که کسی با شلوار جین در نامزدی خودش شرکت نمی کند !! خلاصه فیلم نامه هم این است که دوتا پسر که یکی شان کونگ فو کار است خانم فولادوند را می خواهند و نهایتا آن پسر خواننده هم می رود کونگ فو یاد می گیرد و خلاصه هرکی زنده ماند به وصال خانم فولاد وند می رسد !!
اول فیلم هم نوشته با شرکت استاد فلان رئیس سبک وینگ چون کونگ فوی سنتی ! مثل این است که یک فرانسوی به خودش بگوید رئیس سبک زورخانه سنتی و اصیل ایران !!
چندی پیش یکی از این مجله های ورزش رزمی را خریدم و واقعا کف کردم . درونش پر بود از آگهی هائی که توی هرکدام عکس یک نفر را با لباس مسخره انداخته بودند که سبک فلان ( خیلی هم اسامی خفنی داشتند ) توسط استاد فلان ( یک جوانک بیست و چند ساله ) افتتاح شد و تشریف بیاورید ظرف یک ماه شما هم استاد شوید و در ضمن از شهرستانها هم نماینده فعال می پذیریم !!
جالب است که سبک کیوکوشین کای توسط اویاما که یک کاراته کار بسیار بزرگ بین الملی است نزدیک به چهل سال پیش افتتاح شده و درحال حاضر چیزی نزدیک به ده ها ملیون نفر طرفدار دارد . ولی همین سبک را به عنوان یک سبک رسمی در ژاپن قبول ندارند و می گویند کیوکشین اصیل نیست . ولی در ایران در هر هفته بیست تا سبک افتتاح می شود که همگی هم خیلی اصیل تشریف دارند ! بعد اسم هایشان را بشنوی کف می کنی : فول تایگر کنتاکت فایتینگ سوپر نینجا رنجرفایتینگ ( همه اینها اسم یک سبک است !! ) وودانگ پای کونگفو ابر ارغوانی !! که اتفاقا این یکی مرکزش در افسریه است و رئیسش معتقد است که رئیس نسل چهاردهم اساتید جهانی وودانک جان سان فینگ گونگفو است !! بعد هم یک عکس انداخته اند ! یعنی باید ببینی ٬ چند تا بچه شانزده هفده ساله با یک سری لباس های عجیب هرکدام هم یک چتر ! یا شمشیر و بادبزن ! و عصا ! در دست دارند که گویا جزو اسلحه های این سبک هستند !!
فعلا تا همین جا داشته باشید . مهیار زنگ زده که می خواهد بنزین بزند و بعد هم برویم چرخی بزنیم . بعدا که برگشتم ادامه اش را می نویسم ..
خوب اقا ما برگشتیم ٬ دوباره پست را یک مروری کردم . نمی فهمم این قضیه سبکهای رزمی چی بود و چه ربطی به قضیه داشت که من بالا نوشته ام ؟ فک کنم رسما عقلم را از دست داده ام ! حالا اصلا کجا بودیم ؟
خلاصه این که این فیلم قضیه اش این بود . بد نیست بدانید یک زمانی این خانم اناهیتا نعمتی که آن موقع ها همسر ابولفضل پور عرب بود . این دوتا مستاجر یکی از رفقای ما بودند در خیابان آجودانیه ٬ بعد این دوتا با هم دعوا می کردند . یعنی یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوی . فکر کن ما که چند تا پسر بودیم و همگی هم تا خرخره مشروب خورده بودیم از دست دعوای این دوتا که طبقه بالا بودند انقدر می ترسیدیم که رنگمان می شد مثل گچ دیوار ...
بعد از سه ربع ما دیگر نتوانستیم تاب بیاوریم و با سحر از سینما زدیم بیرون . هوا هم سرد بود . سحر گفت برویم خانه ما ٬ از سینما تا خانه فوقش ده دقیقه راه بود . نشستیم توی خانه به تماشای عکس های قدیمی ٬ سحر گفت یک سری عکس دارد مربوط به تولدش در چند سال پیش . می گفت تو و نسیم هم هستید . دوست داری ببینی ؟
گفتم اره ٬ می گفت من جای تو بودم نمی دیدم و اعصابم خورد می شد . ولی من دوست داشتم ببینم . زمان عکس مربوط به موقعی بود که من و نسیم خیلی لاولاوی بودیم . سحر می گفت نسیم از لحاظ فیزیک از همه بعدی ها بهتر بود . در این باره نظر خاصی ندارم . نسیم خوب بود و البته بیشتر سکسی بود تا زیبا . اندام عالی و پوست فوق العاده ای داشت .
یک سری عکس هم بود که مربوط به صحنه های پرش سحر بود در تایلند .الان حضور ذهن ندارم ٬ اسمش بانجی جامبی است ؟ یا چیزی تو همین مایه ها ٬ همین که یک طناب بلند مثل کش می بندند به پاها و از بالای یک جای بلند مثل پل می پرند پائین . از سحر پرسیدم وقتی طناب تا آخر کشیده شد تا کجای زمین آمدی پائین ؟ می گفت شاید دو وجب تا سطح اب فاصله داشتم ! چون آن زیر یک رودخانه بود . می گفت تمام مویرگ های زیرچشمم به خاطر فشار پاره شد ٬ عکس ها خیلی دیدنی بودند . در حال سقوط با دستانی که باز شده اند ٬ مثل یک پرنده ...
پیلو اسم سگ سحر است ٬ خیلی بامزه و خوشگل است . موقع شام نشسته بود کنار پا و چنان با ولع نگاه می کرد بهت و زبانش را می لیسید که انگار یک هفته غذا نخورده و توی ظالم داری جلوش غذا می خوری !! ( همین ده دقیقه پیش تا خرخره شام خورده بود ) سیب زمینی ها را توی هوا می گرفت می خورد . یکی از آرزوهای من این است که بتوانم توی خانه یک حیوانی مثل سگ یا گربه نگه دارم . خیلی احساس خوبی دارد . لاله هم سگی به نام نبات داشت که هرکس چیزی میخورد باید حتما به ایشان ! هم می داد . حتی چیزهائی مثل سبزی خوردن را هم باید حتما تست می کرد ! می نشست کنارت و پارس می کرد که یاالله به من هم بده ! بعد مثلا یک برگ کاهو بهش می دادی و می خورد و بدش میامد . با چنان قیافه ای بهت نگاه میکرد که انگار می گفت احمق مگه مجبوری این اشغالها را بخوری ؟!! یا انگار به زور بهش کاهو داده باشی !!
با مهیار الان چرخی در سطح شهر زدیم . در جردن دوتا دختر دیدیم که منتظر بودند کسی بیاید و سوارشان کند با قیافه های خیلی تابلو . یکی هم کمی پائینتر دیدیم . ولی اصلا به قیافه اش نمی امد شغلش چیست . نمی دانم ٬ شاید هم من اشتباه می کنم . ولی بی هدف داشت ساعت دو و نیم شب توی جردن راه می رفت. قبلا از این خبرها نبود و اگر پلیس زنی را در چنین ساعتی می دید . بلافاصله گیر می داد . تازه آن هم جردن و نه هرجائی ٬
بعد هم یک دویست و شش که درونش دوتا داف بودند هردو سیگار گوشه لبشان و نگاه تحقیر آمیزی هم به ما کردند . با مهیار صحبت این بود که اینها چه زندگی خوشی دارند . هر ماه با یک پسر و هر شب یک جا مهمانی و..نهایت مسئله و مشکلشان هم این که امشب چه بپوشیم و کجا برویم و...
سحری می گفت دختری را می شناسد که سه تا دوست پسر دارد . اولی پنجاه و چند ساله که برایش یک خانه خریده ( به دوتای دیگر می گوید پدرش است !! ) دومی سی و چند ساله که درست یادم نیست مزدا برایش خریده یا زانتیا و سومی بیست و چند ساله که با بقیه فرق دارد . یعنی از این بچه خوشگل هاست که با او می رود مهمانی و شواف و این یکی را واقعا دوست دارد !
نمی دانم کجا نوشته بود اونی که برای شما آرزوست برای ما خاطره است !! فک کن !!
می ترسم ٬ از آدمها می ترسم ٬ احساس می کنم پرم از نقاط ضعف بزرگ و هرکسی به من برسد می تواند بدجوری صدمه بزند ٬ فقط با چند نفر میتوانم راحت باشم و بروم بیایم ٬ مظلوم و ساکت و بی ازار شده ام ٬ انگار پرم از چیزهای خجالت آور ٬ از طرف دیگر عطش عجیب و غیرقابل درکی که تازگیها به آن مبتلا شده ام ٬ وسواس غریب نوشتن همه چیز در اینجا ٬ اصرار برای این که همه چیز را به بقیه بگویم . کسانی که نمی شناسم . نوعی سوقصد مرحله به مرحله به همه ان چیزی که غرور و شخصیتم به شمار می اید ٬ تا همین چندی پیش اینجا را به عنوان رخت کنی در نظر می گرفتم که می توان در آن از شر چیزهای خلاص شد ٬ خلاص شوم و بعد ازاد و رها بروم سراغ زندگی واقعی ٬ ولی الان انگار قضیه برعکس شده ٬به دلایلی که نمی فهمم ٬ نمی فهمم چرا و چطور ٬ اینجا بیشتر تبدیل به ابزاری برای شکنجه ام شده است
انگار که در قفسی یا دوزخی از کلمات محکوم شده ام ٬ اگر اوضاع همینطوری پیش برود . تبدیل به کیسی استثنائی برای دانشجویان علاقمند !! بالینی خواهم شد ٬ یک سوژه عالی برای پایان نامه و تز....
راننده آژانسی که من را از خانه سحر به منزل رساند . جوانکی بود بیست و هفت هشت ساله ٬ همینطوری در سکوت داشتیم می رفتیم که ناگهان گفت :
ــ میدونی داداش ! میدونی من چی میگم ؟ گفتم که نه ٬ بعد ادامه داد ٬ زندگی یعنی عشق و حال !!
ش عشق را خیلی غلیظ تلفظ می کرد ٬ بعد گفت خدائیش اینجوری نیست ؟ گفتم چرا ٬ بعد گفت خدائیش تو همین الان مگه از عشششق و حال نمی ائی ؟!!
گفتم چرا !! بعدش گفت ایول !!
من هم گفتم :
ــ یک چیزو می دونی داداش ؟ گفت نه ! گفتم :
اونی که واسه تو آرزوست واسه ما خاطره است !!
بیچاره کمی فکر کرد ٬ ولی نفهمید این یعنی چی ٬ فقط گفت ایول ! دمت گرم !
ــ آها !
این جا ادامه وبلاگ قبلی من به نام عقاید یک دلقک است که سال ۸۹ نابود کردند .تا جایی که حوصله داشتم. برخی از نوشته های آن را در همین وبلاگ تحت نام ارشیو کپی کرده ام .