ارشیو 16
۴۱ )
جز همین در به در دشت و صحاری بودن
ما به جائی نرسیدیم ٬ ز جاری بودن....
در همین چند روز اخیر . سه بار این موبایل لامصب را اینور و آنور جا گذشته ام . خدا می داند چند بار از دستم زمین خورده و حالا پر از خط است و خش .
شارژ کردنش هم داستانی است . خیلی ساده نمی توانم به یاد بیاورم که باید شارژ شود . وسط صحبت کردن یک بوق اخطار و بعد از چند ثانیه خاموش می شود . تصمیم قاطعانه می گیرم و هزار جور نشانه می گذارم که دیگر یادم نرود . فایده ای ندارد .
این و آن شکایت می کنند که چرا گوشی را بر نمی داری . چرا شماره من را روی تلفنت ندیدی . چرا اس ام اس را جواب ندادی ...
توضیحش سخت است . چطور بگویم ؟ چطور بگویم یک زمانی این موبایل لامصب برای من یک شیئی مقدس بود مدام مواظبش بودم . همیشه شارژش پر بود . هیچ وقت نمی گذاشتم زمین بخورد . و این همه فقط چون راهی بود بین من و تو ٬ حتی در فکر یک گوشی جدید بودم . شاید که صدای تو را بهتر بشنوم . صدای من را بهتر بشنوی . می دانم می خندی . اما برای من مهم بود . بیشتر از آنچه تصور کنی .
به هرحال بعد از این همه سال و این همه آدمی که امدند و رفتند . خیلی خوب می دانم کسی به خاطر دیگری نمرده است . همه فراموش می کنیم . زیاد هم طول نمی کشد .
چیزی که هست . بعضی چیزهای جزئی . مثل همین موبایل . یا سرفه های گاه و بی گاه به خاطر سیگار کشیدن های بیش از حد . که آن هم خوب می شود . بعد بقیه تو را می بینند و همان نظراتی که از دیگران انتظار داری . این که چقدر خوب موندی و همان بهتر که رفت . لیاقت تو را نداشت و یک مشت از همین حرفهای تکراری .
همین و بس....
۴۰ )
اول عکس رو ببینید :
http://i26.tinypic.com/2llisgn.jpg
فکر می کنم سال هفتاد باشد .اون اقاهه که وسط این همه بچه شر و تخم سگ گیر کرده معلم دینی ما بود . اسم واقعیش یادم نیست ولی ماها زومبه صداش می کردیم !! بیچاره آدم مظلومی هم بود . می گفتند کاراته کار هم هست . عادت داشت وقتی خیلی عصبانی میشد با مشت محکم می کوبید روی میز . یک بار چنان زد که نیمکت چوبی کهنه ترک برداشت !
این یارو یه جورائی مخش تاب داشت . یه بار می گفت قضیه عاشورا که اینجوری نبوده ! درستش اینه که امام حسین انقدر تنهائی از این یزیدی ها کشت که اسبش تا رکاب توی خون فرو می رفت ! بعدش خدا گفتش بسه بابا بی خیال بشو ! مگه تو اینا رو خلق کردی که داری همشون رو می کشی ؟ بعدش دیگه امام حسین رضایت داد و بی خیال شد !
اونی که بالای عکس سمت چپ هست و سبیل هم داره !! و در حال سرنگونیه اسمش سهیله ! این قضیه سبیل اون موقع ها یک جزو لاینفک از صورت همه بود . هر کی هم نداشت یعنی سبیلش هنوز در نیومده بود . من یک سال عید سبیلم رو تراشیدم و بعدش به نظرم انقدر زشت شده بودم که حد نداشت ! حتی یک سری جاها نمی رفتم چون فکر می کردم با این قیافه اصلا نروم بهتره !
کسی که کاپشن زرد پوشیده و پشت سر من زبونش رو دراورده اسمش محمد بود . من و اون یک تیم بودیم . یعنی یک جور بیزنس داشتیم . محمد خیلی خوش خط بود . ما برای بقیه نامه عاشقانه می نوشتیم . مثل عریضه نویس های دم دادگستری ! من دیکته می کردم و اون هم می نوشت . نرخمون هم نفری یک ساندویچ بود ! دیگه حرفه ای شده بودیم . طرف میومد و فقط می پرسیدیم اسم دختره چیه ؟ و چند وقته باهم رفیق شدید ؟ همین کافیه برو زنگ بعد بیا نامه ات رو بگیر ! دبیرستان دخترانه ایران و همچنین کوثر نزدیک مدرسه ما بود ( دبیرستان متظری دوراهی قلهک ) فک کنم تمام نامه های عاشقانه مدرسه منتظری به ایران و کوثر رو من می نوشتم !!
این هم یک عکس دیگر :
http://i30.tinypic.com/2i0as9d.jpg
به جای این آپارتمان مسخره اینجا زندگی می کردیم . یعنی یک خانه ویلائی قدیمی ولی بسیار زیبا و باصفا که هنوز تبدیل به این آپارتمان نشده بود . پشت سر من اطاقم است . یک برچسب روی پنجره هست که مال فیلم تاپ گان تام کروز است و آن موقع خیلی مد بود . این اطاق در واقع یک سوئیت کوچک بود . خدا می داند چند تا دختر توی این اطاق بردیم . هم من و هم یکی از دوستان به نام نیما که همیشه خدا پایه بود . سمت راست من یک سری پله هست که گوشه اش توی عکس هست . سیزده تا پله بالا می رفتید تا وارد تراس و خانه بشوید . حیاط بزرگ بود با درختهای توت و کاج . شما می توانستید از در وارد حیاط و بعد اطاق من بشوید بدون این که کسی از توی خانه شما را ببیند . مگر این که طرف پشت پنجره باشد . من درب حیاط را باز می گذاشتم و نیما با دوست دخترش می آمدند تو . ولی قرار را فیکس می کردیم . یک بار قرار ما ساعت پنج بود . من بالا مواظب بودم و بابا هم داشت روزنامه می خواند . دقیقا راس همان ساعت یک دفعه بابا بلند شد و رفت پشت پنجره و داشت حیاط را نگاه می کرد . من دیدم که الان است نیما و دختره بیایند و بابا آنها را ببیند . ما از این کرکره های قدیمی داشتیم . من هم ایستادم کنار بابا و تا احساس کردم الان در حیاط باز می شود ناگهان کرکره را کشیدم پائین !!!!
بابا با تعجب برگشت به من گفت این چه کاریه ؟ منم همینطوری نگاش می کردم و مونده بودم چی بهش بگم ! آخرسر گفتم مگه نمی دونی این همسایه روبروی چقده فضوله ! همیشه داره توی خونه ما رو نگاه می کنه ! بابا عصبانی شد و گفت خوب نگاه کنه مگه من دختر هیجده ساله ام ؟!
بعدش کرکره رو کشید بالا و خوشبختانه انها رفته بودند ...
یک بار هم من و دخترکی به نام ناهید توی این اطاق کذائی بودیم . به همه گفته بودم که می روم بیرون ولی در واقع در اطاق من بودیم . ما می خواستیم دیگر برویم و من دخترک را برسانم که ناگهان همه خانواده با اضافه خواهر و همسرش و بچه ها آمدند حیاط و بساطشان را پهن کردند . ما هم ساکت و بی صدا نشسته بودیم . هرچقدر گذشت دیدیم آنها نمی روند بالا . ناهید هم خیلی دیرش شده بود و مدام می گفت توروخدا یک کاری بکن . مانده بودم چه خاکی توی سرم بریزم . بالاخره فکر بکری به سرم زد . یک تکه سیم برداشتم و دوسرش را کردم توی پریز برق و فیوز پرید . بابا رفت فیوز را وصل کرد و من هم دوباره پراندم . هی اون وصل می کرد و هی من می پروندمش ! نهایتا سیم رو گذاشتم توی همون پریز موند !
آخر سر اینها دیدند فایده ندارد و همگی رفتند بالا چون دیگر هوا تاریک شده بود و بدون چراغ هم حیاط صفائی نداشت . خلاصه راه نجات ما باز شد و فلنگ را بستیم !
برگشتم به خانه بابا گفت برق خونه اتصالی کرده و زنگ زدیم به برق کار تا بیاید درستش کند ! گفتم کنسلش کن خودم الان درستش می کنم !!
شب برای دامادمون تعریف کردم . باور نمی کرد . می گفت من اصلا نفهمیدم شما توی اون اطاق هستید . قضیه قیوز چه طوری به فکرت رسید ؟! پسر واقعا تو نابغه ای !! راستش مسئله نابغه بودن به جای خود . اون درست ! ولی مسئله اصلی این بود که اگر نمی توانستیم بیرون برویم واقعا دهنمون سرویس می شد ! مجبور بودم یک فکری بکنم ! مثل اون ترکه که کوسه بهش حمله کرده بود و وسط دریا رفته بود بالای درخت !! رفیقش می گفت آخه این که نمیشه ! وسط دریا که درخت نیست ! ترکه هم گفت مجبور بودم ! چرا نمی فهمی !!
۳۹ )
یک داف خارجی به نام ریحانا در آهنگی به نام ( sos ( rescue me می فرماید :
sos please some one help me !!
این نکته بسیار مهم و کلیدی است ! بدون توجه به آن نمی شود این پست را خواند ! حالا بقیه اش :
چند وقت پیش توی خیابان یک جیپ ویلیز خیلی تر و تمیز دیدم . این جیپ ها خیلی قدیمی و در واقع اولین جیپ هائی هستند که وارد ایران شدند . کمپانی جیپ در جنگ جهانی دوم این جیپ ها را ساخت .
از کنارش رد شدم . بعد یک دفعه ویلیزه یک شتاب عجیبی گرفت و خیلی راحت من را جا گذاشت . بالاخره گرفتمش و معلوم بود موتور ویلیز را عوض کرده است . از راننده اش پرسیدم که گفت موتور هشت سیلندر رنه گید روی ویلیز نصب کرده است .
خوشم آمد از جیپش . شماره تلفن به هم دادیم و قرار شد یک روز ماشین ها را با هم بیندازیم . چند روز قبل قراری گذاشتیم و این دفعه زیر کاپوت ماشینش را دیدم . انصافا کار تمیز و نسبتا خوب بود . راننده ویلیز هم جوانک بیست و هفت هشت ساله ای بود که قیافه بامزه و در عین حال خلافی داشت .
می گفت مکانیک است و در حوالی لویزان مغازه ای دارد . اطلاعاتش بد نبود . ولی یک سری مسائل را نمی دانست . چون درس نخوانده بود و همین طوری تجربی یاد گرفته بود . به نظر من باید ماشینش خیلی بهتر می شد . چون شاسی ویلیز زیر یک تن وزن دارد و با این موتور هشت سیلندر باید عملا پرواز می کرد .
به هرحال کورس جالبی بود . یک طرف غول هشت سیلندر و یک طرف هم جیپ صحرای ۲۶۰۰ سی سی چهار سیلندر و البته دستکاری شده . البته در همه حال ویلیز جلو بود . ولی باز در حد انتظار من نبود .
به نظر من گیربکس ویلیز مناسب نبود . باید از گیربکسی با ضریب دنده های کمتر استفاده می کرد . یک سری کتاب معرفی کردم تا برود بخواند و گفتم حیف است توئی که شغلت این است در بعضی قضایا لنگ بزنی ...
باری . امروز عصر حدود چهار و نیم تلفن زنگ زد و دیدم همین طرف است . می گفت در لواسان گیر کرده و هر کاری می کنند نمی توانند ماشین را بیرون بکشند . احتیاج به یک جیپ دیگر بود تا برود بالا و ویلیز را خلاص کند . از جاده لواسان یک جاده فرعی منشعب می شود که به سمت تلو می رود . تپه های خوبی برای اف راد دارد . یک قسمتش مال موتور سوارها است که با موتور تریل از تپه بالا می روند و یک قسمتش هم مسیر های اف راد ماشین است . ( اف راد یعنی مسیرهای صعب العبوری که با ماشین های معمولی نمی شود رفت و باید حتما از ماشین های دودیفرانسیل استفاده کرد . این به معنی یک رشته ورزشی هم هست )
خلاصه این که من هم سرم درد می کند برای اینجور کارها . یک بیل برداشتم با کابل های بکسل و یک مقداری روزنامه کهنه ( بهترین چیزی که می توانی زیر چرخ بگذاری ) و راه افتادم به سمت لواسان .
هوا خیلی خوب بود . به هرحال وقتی رسیدم دیگر افتاب غروب کرده بود . ویلیز دقیقا در سینه کش یک تپه به طرز بدی توی برف فرو رفته بود . واقعا کف کردم که چطوری توانسته تا آنجا برود ! بهش گفتم رفتی اون بالا چه غلطی بکنی ؟
موضوع این بود که صاف رفته بود بالا . بعد پشیمان شده بود و احمق تصمیم گرفته بود دور بزند ! دقیقا وسط دور زدن گیر کرده بود و ماشینش هم به طرز خطرناکی به پهلو خوابیده بود . جوری که آدم می ترسید از بغل برگردد و چپ شود .
جیپ صحرا حداکثر می تواند چهل و پنج درجه عمودی و سی و پنج درجه افقی را تحمل کند . یکی از وسائل واجب برای موقعیت های تپه و اف راد شیب سنج ( ژئومتر ) است . چون وقتی پشت فرمان باشی خیلی به راحتی امکان اشتباه پیش می اید . علی الخصوص شیب افقی . ممکن است به نظرت خیلی زیاد باشد و از چپ شدن بترسی . اما در واقع شیب زیادی نباشد . برعکسش هم همینطور . یعنی شیب زیاد به نظرت کم باشد و ماشین برگردد .
به هرحال با دنده کمک سنگین تپه را شروع کردم . یکی دوبار هم مجبور شدم توقف کنم تا زاویه شیب قابل تشخیص شود . یک بار شیب سنج تا بیست و هفت درجه را هم نشان داد . وقتی توی ماشین باشی به نظر خیلی زیاد می اید . طوری ماشین کج می شود که آدم واقعا زهره ترک می شود !
جیپ صحرا سه نوع دنده کمک دارد . اولی حالت دو دیفرانسیل است . یعنی در حالت عادی نیروی موتور فقط به چرخهای عقب منتقل می شود . در حالت دو دیفرانسیل چرخهای جلو هم به موتور متصل می شوند یعنی هر چهار چرخ به موتور متصل می شوند .
دومی قفل دیفرانسیل است . حتما دیده اید که بالفرض ماشینی توی جوب افتاده و یکی از چرخها که بیرون است با سرعت می چرخد و چرخی که توی جوب است ثابت ایستاده است . این به خاطر عملکرد دیفرانسیل است . وقتی دیفرانسیل قفل شود دیگر چنین حالتی پیش نمی اید . وقتی از این دنده استفاده کنید عملا ماشین مثل یک تانک می شود و امکان ندارد در جائی گیر کند . مگر این که انقدر زیر ماشین برف باشد که شاسی به گل بنشیند و هیچ کدام از چرخ ها به نتوانند به جائی چنگ بزنند . در این حالت از بهترین ماشین های دودیفرانسیل هم هیچ کاری بر نمی اید . به همین علت است که جیپ مثلا بهتر از رونیز می تواند از مسیرهای اف راد بگذرد . چون ارتفاع جیپ بیشتر است .
دنده کمک سوم هم حالتی است که ضریب دنده خیلی بالا می رود و حداکثر سرعت ماشین در بالاترین دور موتور حداکثر سی کیلومتر است . این حالت برای بکسل کردن و کشیدن بارهای خیلی سنگین استفاده می شود . در این حالت می توانید حتی یک کامیون را هم بکسل کنید .پارسال این دنده کمک ماشین من خراب بود و یک بار که داشتم رنه گید بیتا را بکسل می کردم در اواسط شیب دوربرگردان اتوبان صدر به فرمانیه دیگر زور صحرا نرسید و دود وحشتناکی از صفحه کلاج من زد بیرون . یعنی خیلی شیک صفحه کلاجم سوخت ! اگر دنده کمکم سالم بود عمرا چنین بلائی سرم نمی امد .
یک حالت چهارم هم هست که موتور از چرخها کلا جدا می شود و می توانید از سر گاردن کمک به عنوان منبع نیرو استفاده کنید . مثلا برای موتور برق یا چیزهای مشابه این . البته من یک پولی ساخته ام که می تواند به سر گاردن کمک وصل شود و با کابل تبدیل به وینچ شود . راستش خیلی دوست داشتم یک وینچ بخرم ولی خیلی گران است . چیزی حدود یک و نیم قیمت دارد . وینچ یک موتور کوچک است که به یک کابل وصل است و جلوی ماشین نصب می شود . استفاده های متعددی دارد که ساده ترینش کشیدن یک چیز سنگین . مثلا یک ماشین دیگر است .
خلاصه این که به هر بدبختی بود و در هوای تاریک رسیدم به کنار ویلیز . یک بیلچه کوچک تاشو چتربازی همیشه در ماشین من هست . یک بیل بزرگ هم از خانه آورده بودم که با پدرام ( راننده ویلیز ) و دوستش ( آنها دونفر بودند ) نزدیک به نیم ساعت زیر و اطراف ویلیز را خالی کردیم . صحرا را بردم بالای سر ویلیز و با کابل بکس هر دو ماشین را به هم بستیم و بعد بالاخره ویلیز در حالی که از پشت به ماشین من متصل بود از تپه آمد پائین . مثل این کوهنوردها . اول من کمی می امدم پائین . بعد ویلیز شروع می کرد تا کابل کشیده شود .و بعد همینطوری مرحله به مرحله آمدیم پائین .
بیچاره خیلی تشکر کرد .اما احتیاجی نبود چون در واقع خیلی هم از این کار لذت بردم . آنها اصرار داشتند که برویم رستوران و چیزی بخوریم . ولی قبول نکردم . دوست داشتم تنها باشم . در عوض این کار یک حسن بزرگ برای من داشت . چون حالا می توانم هر وقت دلم خواست بروم مغازه اش و از چال سرویسش استفاده کنم . چون هر چقدر هم جک بزنی نمی توانی راحت زیر ماشین کار کنی . چال سرویس یک چیز دیگر است و خیلی به درد می خورد . البته یک نکته هم این وسط هست . راستش این رفیقمان به نوعی رکورد دار تواضع و فروتنی است ! لامصب به حدی پشت سر هم مثل مسلسل زر می زند و ادعاهای مختلف می کند که واقعا از صمیم قلب آرزوی مرگش را می کنی !! از این لحاظ بسیار اعصاب خورد کن است . از پول و بچه مایه دار بازی بگیر تا هرچی که فکر کنی ! هر کلمه ای که از دهانت دربیاید فورا یکی زیاد می اید که اره اتفاقا من خودم چند وقت پیش ..!! فک کن که خودش نمی توانست از ان بالا بیاید پائین . ده دقیقه بعد مدام چرت و پرت که فلان روز رفتیم فلان جا هیچ کس نتونست بره بالا بعدش من سه سوت ! ( این تکیه کلامش بود ! ) اینجوری رفتم اونجوری رفتم ! بعدش بالای کوه یک داف !! پیدا کردم و گرفتمش آوردم پائین و بعدش داداشش اومد زدم لهش کردم و....!! خلاصه تحملش اعصاب آهنین می خواهد که متاسفانه من ندارم !!
باری . راه افتادم به سمت خانه . جاده فشم پر از ماشین هائی بود که به سمت پیست اسکی و ویلاهای اطرافش می رفتند . اکثرا هم زوج بودند . فردا هم که والنتاین ! خلاصه برای آدم تنهائی مثل من اصلا دورنمای خوبی نبود !!
البته شاید فردا سحر یک مهمانی کوچولو بگیرد و واقعا امیدورام این قضیه کنسل نشود ! چون تصورش هم وحشتناک است !! والنتاین و همه ملت خوشحال و خندان !! بعدش بیچاره خودم !! شیطونه می گه برم فردا چند تائی از این زوج های خوشبخت را با جیپ له کنم !!
موقعی که عملیات نجات را شروع کردیم شب شده بود و نمی شد با موبایل درپیت من عکس گرفت . ولی یک سری عکس موقع رفتن گرفتم :
چند تا هاپودیدم کنار جاده . خیلی خوشگل بودند . متاسفانه توی ماشین چیزی نداشتم که به دردشان بخورد . فقط اسمارتیز داشتم ! ولی نمی دانم چرا نمی خوردند ! این هم عکس هاپوها :
ببین هاپو کمی ترسیده . ولی بعد دید فقط می خواهم نازش کنم ترسش ریخت :
http://i30.tinypic.com/x1dcm8.jpg
این یکی رو ببین چقدر متشخص به نظر میاد !!
http://i29.tinypic.com/30dhuzo.jpg
جیپ و جاده :
http://i25.tinypic.com/2s8loaq.jpg
http://i32.tinypic.com/2vju8uu.jpg
آن چیزی که بالای ضبط نصب شده ژئومتر یا شیب سنج است . مکانیسمی مانند تراز دارد . دایره دست راستی شیب افقی و دست چپی شیب عمودی را نشان می دهد .
http://i25.tinypic.com/zxk1zm.jpg
این جا ادامه وبلاگ قبلی من به نام عقاید یک دلقک است که سال ۸۹ نابود کردند .تا جایی که حوصله داشتم. برخی از نوشته های آن را در همین وبلاگ تحت نام ارشیو کپی کرده ام .