ارشیو 27
۶۸ ــ
from عقاید یک دلقک by soheil1351
امروز حوالی ظهر رسیدم ٬ خرد و خراب و خسته ٬ ساعت نه شب قطار از سیرجان راه افتاد و حدود دوازده ظهر رسید به تهران . یک مجموعه از داستان های کوتاه همینگوی را با خودم برده بودم و ساعات طولانی سفر را با همینگوی گذراندم . مخصوصا با برف های کلیمانجارو و چه طعمی داشت ...
باری . چهارشنبه غروب قرارداد اجاره آن خانه کذائی را بستیم و تمام شد . منتهی قیمت از حد انتظار من کمی بالاتر رفت . البته خانه خوبی است و صد البته حسن بزرگش نزدیکی به خانه خودمان است . در واقع با نصف این پول می توانستم یک خانه مثل همین در یک محله ارزانتر پیدا کنم . اما نمی توانم بابا و مامان را ول کنم . این هم یکی دیگر از محسنات بی پایان تک پسر و ته تغاری بودن ! لامصب محسناتش که یکی دوتا نیست !
خانم صاحبخانه موجود جالبی است . تبریزی است و در هجده سالگی از تبریز رفته آمریکا . هفتاد و پنج سالش است اما حداکثر شصت ساله به نظر می اید . فارسی را خیلی به زحمت حرف می زند . آن هم با لهجه غلیظ ترکی . راستش من هرچه توانستم دلبری کردم ! یعنی تمام آن چه برای زدن مخ یک داف پیر لازم است ! نهایتا کمی تخفیف داد به اضافه چند تائی از اثاثیه خانه اش . در واقع نیمه مبله ٬ به هرحال پنجم دی خانه را تحویل می دهد . همان روز بلیط دارد و تشریف می برد به ایالات متحده و خلاص...
دیشب توی قطار نشسته بودم ٬ خیره به بیابان تاریک ٬ حتما دیده ای درست وسط بیابان نوری کورسو می زند و کلبه ای در وسط بیابان ؟
همیشه از خودم می پرسم که زیر نور آن چراغ چه کسی زندگی می کند ؟ الان چه می کند ؟ این آدم به چه چیزی فکر می کند ؟ به چه چیزی ؟
به این فکر بودم که خانه من هم دقیقا همینطور خواهد بود . وسط بیابانی خالی از سکنه ٬ اما به جای بیابان شهری در اطراف من هست . و من تنها ٬ دقیقا مثل آن ساکن کلبه در بیابان ٬ ساکن سرزمین حیرانی .
و تو از خانه بیرون می آئی ٬ هیچ کس را نمی شناسی ٬ تصاویری از اطرافت می گذرند . آدمهائی با چهره های بی تفاوت ٬ با چهره های سرد ٬ منجمد ....
شاید بهتر باشد اصلا بیرون نیایم ٬ بمانم توی خانه و همچنان که آن قدیمها در اینجا نوشته بودم . همچنان که آن قدیمها بارها این کار را می کردم . بشینم با یک تکه جیر زیرسیگاری نقره را برق بیندازم و آن قهوه جوش که برقی کدر و مات دارد . بعد آن آهنگ قدیمی را با سوت بزنم و متعجب باشم که چطور وقتی سوت نمی زنم . بین نت ها همه جا سکوت هست . آن آهنگ را با سوت بزنم و کمی اندوهگین باشم . از خودم بپرسم چرا نمی شود آهنگ های بلوز را با سوت زد . یعنی خوب در نمی آید . همان آهنگ قدیمی به نام در انتظار معجزه...
بگذار راستش را بگویم ٬ خوشحالم که نیستی . خوشحالم که نیستند . خوشحالم که خیلی ها نیستند ٬ همان کسانی که گاهی ٬ فقط گاهی دلم برایشان خیلی خیلی تنگ می شود . همان مواقعی که دلت می خواهد آهنگی را با سوت بزنی که نامی زیبا دارد : در انتظار معجزه...
و بعد خوشحال باشم . از این خوشحال باشم که هیچ وقت معجزه ای در کار نیست . حداقل در زندگی من نبوده است . نخواهد بود . بنابراین خیالم راحت است و می دانم کابوسی از گذشته در تعقیب من نیست ...
بعد شاید یک نفر زنگ بزند و بگویم بیا اینجا . بیائید اینجا ٬ می آیند و کمی شلوغی و خنده و چیزهائی از این دست ٬ بعد که رفتند می توانم بنشینم به تو فکر کنم و خوشحال باشم . شاد اندوهناک از این که معجزه ای در کار نیست...
چند وقت پیش در ویترین یک قنادی درجه سه . خاک الود و درب و داغان ٬ یک کیک دیدم . بزرگ و خامه ای . له و لورده ٬ با رنگ های عجیب غریب و زننده ٬ داد می زد چه طعم مزخرفی دارد . همه چیزش در حال ریختن و فروپاشی بود . پیش خودم گفتم چقدر شبیه من است . بالاخره این کیک هم مشتریان خودش را دارد . من هم طرفدارهای خودم را دارم ...نمی دانم چرا این را نوشتم .
هم چنان که چندی پیش یک نفر داشت با اندوه از غم هجران یار می گفت و...ولی من بدجوری به خنده افتادم و انقدر خندیدم که خودم داشتم کلافه می شدم . نمی دانم چرا...واقعا نمی دانم..
باری ٬ بعدش یک نفر می اید . یک آدم جدید . دقیقا مثل قدیمی ها ٬ مثل همان قبلی ها ٬ بعدش من بنشینم برایش تعریف کنم که نفر قبلی چه بلاهائی که سرم نیاورد ! باور کردنی نیست ! فک کن ! بعد او دلسوزانه بگوید چه خوب که از شرش خلاص شدی ! من هم موذیانه بخندم و بگویم واقعا ! البته این رهائی را مدیون حضور تو هستم عشق من ! چه خوب که حالا توهستی !
بعد یک روز نگاه کنم به تاریخ تولیدش و این که رویش نوشته تاریخ انقضا یک ماه یا دوماه بعد از تولید ! خوب . متاسفم خانم ٬ منتهی تاریخ مصرف شما تمام شده ! چه بد شد !
بعد او بدو بدو با قدم های ریز کوتاه گریه کنان برود و فریاد بزند ای بی شعور ! ای بی احساس ! برود سراغ نفر بعد از من و دقیق و کامل برایش تعریف کند من چه موجود سنگدلی هستم ! هم چنان که من از او خواهم گفت برای نفر بعدی و نفر بعدی ...تصور کن که چقدر داستان های کوتاه و بلند این وسط تولید می شوند...
و جمله نهائی این داستان ٬ ترجیح می دهم از بکت مثال بزنم :
عشق را تحقیر می کرد ٬ طرفش هم نمی رفت ٬ حالا نگاهش کن ٬ مشغول خفه کردن مرده ها در سرش....
۷۰ ــ
from عقاید یک دلقک by soheil1351
خوب . راستش من تصمیم گرفتم یک بازی جدید راه بیندازم :
اگر قرار باشد برای یک سال به یک نفر دیگر قفل و زنجیر شوید چه کسی را انتخاب خواهید کرد ؟!
پی نوشت : فک کن !
پی نوشت : همتون به این بازی دعوت شدید !
پی نوشت : نمیشه و نمی خوام نداریم !
پی نوشت : زنجیر شدن به اشیا ممنوع است . حتی المکان شخص مورد نظر باید از اعضای نت باشد . مامانم و شوهرم و..ممنوع !
پی نوشت : کسانی که اشتیاق دارند به دلقک قفل و زنجیر شوند لطفا عکس و رزومه خود را ای میل کنند ! در واقع می خوام بگم :
یو لایک قفل و زنجیر می ؟ کال می !
وقتی مرسدس اس ال کی روباز جلوی منزل ما ایستاد تمام همسایه ها با تعجب به صحنه نگاه می کردند . هنگام پیاده شدن از مرسدس ساق های بلند و کشیده اش که توسط بوت های لی وایز پوشیده شده بود واقعا دیدنی بود . نسیم موهای بلوندش را افشان کرده بود و لبانش انگار همین الان از یک بوسه طولانی جدا شده است . لبخندی به من زد و با صدای سحرآمیزی گفت :
سهیل مگه من مرده بودم ؟ چرا من رو زودتر خبر نکردی ؟ می دونم که مثل همیشه من رو تحویل نمی گیری ! اما حداقل برای بلند کردن چیزهای سنگین و جارو کردن خونه که به دردت می خورم . به اینجا که رسید بغض گلویش را گرفت و ناخودآگاه ساکت شد .
سپس چادر گل گلی اش را از پشت مرسدس برداشت و با لوندی به کمرش بست و دو سر انتهای چادر را پشت گردنش گره زد . انگشتان بلند و کشیده اش به نرمی دور دسته جارو حلقه شده بودند و در دست دیگرش هم یک خاک انداز قرمز و خوشرنگ داشت . دوباره لبخندی زد و گفت : اجازه میدی برم بالا و بقیه کارها رو انجام بدم ؟ تو رو خدااااااا ! فقط یک کلمه بگو باشه !
دابی دابی دابی دات
اسباب کشی
دات کام !
منتظر برنامه بعدی ما باشید
انجوی ایت !
این جا ادامه وبلاگ قبلی من به نام عقاید یک دلقک است که سال ۸۹ نابود کردند .تا جایی که حوصله داشتم. برخی از نوشته های آن را در همین وبلاگ تحت نام ارشیو کپی کرده ام .