ارشیو 41 گزینه چهارم
from عقاید یک دلقک by soheil1351
شب عاشورا بود و من در ترافیک سنگین خیابان ولیعصر ٬ حوالی باغ فردوس گیرافتاده بودم .
تنهائی نشسته بودم توی جیپ ٬ چه حالی . نگفتنی ٬ مخلوط بی معنی و اشفته ای از سر درد و بی قراری ٬ حوالی غروب شروع شده بود . شاید هر دو سه سال یک بار این بلا سرم می اید . صورتم حساس می شود . یک نسیم کوچک درد را بیشتر می کند . یا نور تند . میخ هائی که توی پیشانیم فرو می کنند . نور ماشین ها . چراغ ها .
دفعات قبل فقط چند ساعت طول کشیده بود . آن شب می دانستم ابدی نیست و صبورانه منتظر بودم تمام شود .
اهمیتی نداشت ٬ اگر طولانی بود ٬ باز اهمیت نمی دادم . آن شب اصولا چیزی مهم نبود .
عصر چند تائی فیلم از درگیری ها دیدم که ملت با موبایل گرفته بودند . گاردی ها داشتند جوان دانشجوئی را به حد کشت کتک می زدند . در دیگری سربازی زیر پای مردم لگد مال می شد . آن شب . تهران در تبی سرد نشسته بود . می دانستم امشب خیلی ها سردرد دارند ولی نه تا این حد ٬ مال خودم یک رکورد بود .
طرف باغ فردوس خبری نبود . می گفتند تجریش شلوغ است . به هرحال مسیر ماشین ها به طرف تجریش قفل شده بود . هر از گاهی چند متری می خزیدیم ٬ من نشسته بودم توی جیپ و برعکس مملکت ٬ توی مغزم دموکراسی مطلق برقرار بود . دموکراسی که نه ٬ درواقع توی سرم خرتوخر محشری بود . هزار نفر توی سرم حرف می زدند . هرکسی چیزی می گفت . شعر و شعار و خاطرات گذشته و پیش بینی اینده و....من فقط نگاه می کردم تا ببینم چه می شود .
گاهی هم توی مغزم فقط یک جغجغه بود که محکم تکانش می دادند . نور اذیتم می کرد . نور ماشین های روبرو سیلاب درد را توی سرم می ریخت . یک لحظه هوس کردم عینک افتابی بزنم . اما منصرف شدم .
روزی یک کف بین دستم را گرفت و خط عمرم را نشان داد . با انگشتش مسیر کج و معوج خط را دنبال کرد تا رسید به خط موربی که ناگهان مسیر را قطع می کرد .بعد خیره شد توی چشمانم و گفت تو ناگهانی و غیر منتظره از این دنیا می روی . مثل تصادف . گلوله یا سکته …
راست می گفت . پدربزرگم همینطوری بی مقدمه ظرف یک لحظه از پا در آمده بود . سکته مغزی . اگر قرار بود روزی سکته مغزی کنم همین حالا وقتش بود . شقیقه هایم ضربان داشتند و با هرضربه موج درد بالا و پائین می شد .
کافی بود یکی از مویرگها پاره شود . ماشین های پشتی مدام بوق می زدند . ولی جیپ از جا تکان نمی خورد . بعد یک نفر می امد و در را باز می کرد و جسد من ارام از صندلی آویزان می شد و نک انگشت هایم به اسفالت می رسید .
این را دوست داشتم . یک جورائی سینمائی و شیک بود .
جلوی رستوران بوف بودم . همان که شبانه روزی است . فکر کردم به جای نشستن توی ترافیک بروم آنجا و شام بخورم . توی خانه یکی دوتا غذای نذری بود . ولی آن لحظه حتی فکر غذای نذری حالم را بد می کرد . تازه اصلا مسئله غذا نبود . درد انقدر زیاد بود که ترسیدم ٬ شاید نتوانم رانندگی کنم .
وقتی بچه بودم و می خواستم مامان را کلافه کنم می گفتم هم گشنمه هم خسته ام هم خوابم میاد هم می خوام بازی کنم .
هم سرم داره از درد می ترکه
هم دارم می میرم .
ماشین را پارک کردم و رفتم داخل رستوران ٬ اینجا از همهمه خیابان خبری نبود . دخترکی که ظاهرا مسئول سالن بود آمد و خیلی رسمی خوش امد گفت ٬ من گیج بودم و نور چراغ های سقف چشمم را می زد ٬ دخترک پرسید چند نفر هستید . انگشتم را نشان دادم . با یک لبخند بی معنی پرسید میل دارید کجا بنشینید ؟
گفتم فرقی نمی کند . جغجغه یک ثانیه خفه شد و متوجه شدم که اینجا اصلا فست فود نیست و تبدیل به یک رستوران ایتالیائی شده است . من تابلوی رستوران را ندیده بودم . به هرحال چه اهمیتی داشت . گیج بودن من نکته تازه ای نبود . تازه با این سردرد همین که تا اینجا رسیده بودم شاهکار بود . دخترک میزی را نشان داد . نشستم و دستهایم را با احتیاط روی صورتم گذاشتم ٬ در انتظار تسکین .
سمت چپ خانمی با یک پسر ده یازده ساله نشسته بود . بلوند ٬سی ساله با چکمه های بلند . من از لای انگشتانم او را دیدم . قرار بود برای من یک پاستا بیاورند . در دنیای خودم منتظر نشسته بودم و سردرد توی سرم پرسه می زد .
صداها توی سرم می پیچید . مثل رادیوئی که موجش میزان نباشد . گنگ و پر از پارازیت . بعد کم کم موج میزان شد و احساس کردم می توانم صداها را واضح بشنوم . آن خانم به پسرش چیزی می گفت ٬ شبیه مادرهائی که در مجالس مهمانی با فرزندشان حرف می زنند . لحنی اتوکشیده ٬ ظریف و تصنعی داشت .
موقع حرف زدن من را نگاه می کرد . جوری که پسرش هم متوجه شد و نگاهی به من انداخت ٬ حس کردم لابد سر و وضعم برای آنها عجیب و مسخره است . سرم را انداختم پائین و به شیشه تیره میز خیره شدم . زیر آن پوتین های قهوه ای خودم را می دیدم و دم پای شلوار جین که از فرط کهنگی ریش ریش شده بود .
سمت چپ خیابان بود با تصویر تار خودم روی شیشه ٬ ژولیده و خسته با اورکت شبه نظامی . با این سر و وضع بیشتر شبیه کسی بودم که نیمه شب در اورژانس بیمارستان منتظر نوبتش باشد .
چرخیدم و اطراف را نگاه کردم . مردی با کراوات و لباس رسمی همراه خانواده اش . کمی آن طرف هم یک زوج جوان که انها هم شیک و مرتب بودند .
پاستای کذائی را آوردند . به نظرم پاستا خوشمزه ولی اعصاب خرد کن است . نه با قاشق سازگار است و نه با چنگال .
خانمه همچنان زل بود و داشت کم کم ازار دهنده می شد . من یک نگاه طولانی کردم تا از رو برود که نرفت . در واقع این من بودم که از رو رفتم .دوباره سرم را انداختم پائین . داشتم ادای یک آدم محجوب و سر به زیر را در می آوردم . یک آدم خجالتی با یک بشقاب پاستا که مدام رشته هایش از لای چنگال سر می خورند . کم کم داشت کفرم در می آمد .
باید خیلی خونسرد بلند می شدم و بشقاب پاستا را توی دماغش می کوبیدم . یا بهتر از آن ٬ شیشه روغن زیتون را از پشت خالی می کردم توی یقه اش . همین کار را با سس کچاپ هم می شد انجام داد . در واقع سه تا گزینه داشتم . هرکدام هم می توانست درست باشد . چه تسکینی به آدم دست می دهد . موجی از ارامش که سردرد من را کاملا خوب می کرد .
خوب اینجا سه تا گزینه بود ولی هر تستی چهار گزینه دارد .چطور تا حالا متوجه نشده بودم . پسر چه بلائی سرت آمده ؟ خوب واضح است که این یارو از تو خوشش امده .....
این اعتماد به نفست من رو کشته . او فقط نگاه می کند . لابد برایش جالب است که با این سر و وضع اینجا چه غلطی می کنم . چند تا نگاه که دلیل نمی شود .
خوب اخر انتظار داری چکار کند ؟ بپرد توی بغلت ؟
عکس خودم همچنان توی شیشه بود . چیز خاصی در آن نمی دیدم که بتواند برای کسی جذاب باشد .
آن خانم همچنان ادامه می داد . آنقدر که پسرک هم متوجه شد و نگاه کثیفی به من انداخت . در نهایت من داشتم به انتهای مسیر مشقت بار پاستا می رسیدم . مادر و فرزند هم مشغول یک پیتزای دونفره بودند .
احساس کردم حالم بهتر است . گیجی از سرم بیرون رفته بود ٬ اما درد همچنان دندان نشان می داد .
پسرک چیزی به مادرش گفت . مادر خندید و توی چشمانم نگاه کرد . سعی کردم در جواب لبخند بزنم . اما کار خیلی سختی بود . به نظرم شبیه حیوانی بودم که از عصبانیت دندان هایش را نشان می دهد . همین فکر کار را درست کرد و این بار واقعا خندیدم .
برو از تو ماشین فلان چیز رو بیار عزیزم و پسرک بلند شد رفت دنبال نخود سیاه . از پشت شیشه رستوران دیدم که رفت سراغ یک پرادو . خوب حالا موضوع خیلی جالبتر به نظر می رسید . از خانم هائی که ماشین شاسی بلند دارند خوشم می اید . راستش در وضعیتی نبودم که بفهمم خانمه خوشگل است یا نیست .
این بار خیلی جدی نگاهم کرد و پرسید زن داری ؟ بعد دوباره پرسید هیچ وقت ؟ برای بار سوم پرسید مطمئن ؟ حالا می خواست شماره من را در موبایلش وارد کند . ولی مدام شماره ها اشتباه می شد . دو به جای نه و هفت به جای هشت وارد شد .
این جوری نمی شد . پسرک داشت بر می گشت .در یکی از جیبهایم یک کارت ویزیت کهنه پیدا کردم که به کیف او منتقل شد . کارتی چروک با لبه های شکسته .
همان شب زنگ زد و من فهمیدم دوسال پیش از همسرش جدا شده است . نکته بعدی این بود که چقدر من با سلیقه این خانم جور بودم و خودم خبر نداشته ام . انگار من را با سفارش این خانم ساخته اند . حتی قبل از این که من را ببیند عاشقم بود . قسمته دیگه ٬ هرکسی بالاخره اون نیمه گمشده لامصبش را پیدا می کند . یا حداقل این خانمه که اسمش مهرناز بود همچین شانسی را داشت و نیمه گمشده اش را در یک رستوران پیدا کرد . نیمه گمشده ای که داشت از درد سقط می شد .
نکته بعدی این بود که من اولین دوست پسر ایشان بودم ! فوق العاده بود ! البته من موفق شدم جلوی خنده ام را بگیرم و خیلی جدی هرچه گفت گوش دادم .
خوب ٬ این مسخره بازی ها اصولا نحس هستند . وقتی چنین چیزهائی را در اول کار بشنوید می توانید مطمئن باشید که خیلی زود همه چیز به فاک و فناخواهد رفت .
فردا ظهر ایشان با یک سبد گل ٬ سبد که چه عرض کنم ٬ هیولائی با کلی شاخ و برگ و مروارید که به سختی از در وارد شد . انقدر بزرگ بود که روی میز و کابینت جا نمی شد و مجبور شدم از سقف اویزانش کنم . سلیقه اش در انتخاب گل مثل سلیقه اش در انتخاب دوست پسر افتضاح بود . یک بسته شکلات هم آورد که خوشمزه بود و من خیلی زود تمامش کردم .
مثل دو تا انسان متمدن نشستیم و یکی دوساعتی حرف زدیم . دفعه بعدی که تشریف آوردند فردای همان روز بود . حوالی غروب آمد که سحر هم اینجا بود ٬ بعد قندون مریض شد که مجبور شدم ببرمش بیمارستان . سحر هم با من آمد و توی راه می گفت این خانمه چیز شیک و خوبی است .
من نظری نداشتم ولی او قاطعانه گفت از سرت هم زیاد است .
خوب ٬ تا اینجا شد سه روز ٬ روز چهارم هم قطع شد . من یکی دوبار تماس گرفتم و او پاسخ نداد . دیگر زنگ نزدم .
دو سه روز بعد تماس گرفت . خیلی خشک و رسمی . فرمودند که فقط می خواهد علت قطع رابطه را بگوید . من هم مودبانه گوش دادم . گفت به دو دلیل .
دلیل اول این که ایشان یک دوستی دارند ٬ بسیار انسان فرهیخته ای است و خیلی هم موثق است . ایشان فرموده اند که من این یارو را می شناسم . اصلا مناسب تو نیست ٬ حتما کلی مشکلات برای تو درست خواهد کرد . اصلا به صلاح نیست !
دلیل دوم هم مثل اولی محکم و بی نقص بود . یک فالگیری هست . از این الکی ها نیست و لامصب هرچه می گوید وحی منزل است . ایشان بعد از دیدن ته فنجان قهوه گفتند که پسری وارد زندگی ات شده ٬ کنارش یک گردباد می بینم و بعد یک چیز مارپیچی را ته فنجان نشان داده
گفتم خوب این یعنی چی ؟
گفت یعنی نمی دونی گردباد علامت چیه اقای روانشناس ؟!
متاسفانه ما در دانشگاه واحدی به نام فال قهوه نداشتیم .
بعد پیروزمندانه اضافه کرد که گردباد یعنی یک نفر می خواهد تو را خیلی بدجور بپیچونه ! مثل فرفره !
خوب شاید باید مخالفت می کردم . ولی دلایل او به حدی قاطعانه و منطقی بود که اصلا جای بحث نداشت . حرف حساب که جواب ندارد .
من همینجوری هم از او ممنون بودم . آن شب باعث شد سردرد من خوب شود . یک اعتماد به نفس نصفه نیمه سه روزه هم به من داد .
یک سبد گل هیولا که حداقل قندون خیلی دوستش دارد ٬ مدام می خواهد بگذارمش زمین که با آن بازی کند .
یک بسته شکلات ٬ در نهایت سوژه ای برای یک پست وبلاگی که همین حالا نوشتم و فقط می ماند دگمه ارسال را بزنم تا تمام شود .
تمام شد .
این جا ادامه وبلاگ قبلی من به نام عقاید یک دلقک است که سال ۸۹ نابود کردند .تا جایی که حوصله داشتم. برخی از نوشته های آن را در همین وبلاگ تحت نام ارشیو کپی کرده ام .