۵

زنده به گور

 

 این پست تکراری است و پائیز پارسال نوشته شده است . در آن موقع شرایط شغلی من با الان تفاوت داشت . به هرحال خودم این پست را دوست دارم و شاید برای تو  نیز خواندنش خالی از لطف نباشد .

 

دوچیز را هیچ وقت فراموش نکن ٬ اول این که از کاه کوه نسازی ٬ و دوم این که همه چیز کاه است ....

 

خانه ما دوخط تلفن دارد . دومی در اطاق دلقک است . ملت زنگ می زدند و دلقک هم به ملت زنگ می زد . تا این که شش ماه پیش یک روز عصر نشسته بودم روی تخت و به چیزی فکر می کردم . تلفن زنگ زد و سر رشته همه چیز از دستم در رفت . به این فکر افتادم که چه چیز مزخرفی است . تو همینجوری نشسته ای برای خودت . بعد یک احمقی خیلی ساده می تواند با گرفتن یک شماره بیاید کنار تو روی تخت بنشیند لامصب .

همینجوری که زنگ می زد . با دقت  لیوان چای داغ را از سوراخ های روی دستگاه تلفن  تویش ریختم . هیچ اتفاقی نیافتاد و باز زنگ زد و زنگ زد . آخر سر از برق کشیدمش و سیمش را هم دورش حلقه کردم و فرستادمش طبقه بالای کمد . لابلای آت اشغال های بی مصرف .

قبض ها امدند و هیچ کدام را پرداخت نکردم . بعد از مدتی قطع شد و خداحافظ ..

امروز صبح متوجه شدم که بعد از مدتی . مخابرات کل خط را به علت بدهی جمع اوری می کند . مثل بچه ادم رفتم و همه را پرداخت کردم .اتفاقا مبلغ بسیار کمی هم بود . به هرحال تلفن دوباره وصل شد .

گوشی را آوردم پائین و زدم به پریز . هیچ خبری نشد . ظاهرا شش ماه بودن در تاریکی به همراه یک لیوان چائی کارش را ساخته بود . رفتم و یکی دیگر خریدم . یک گوشی بی سیم با منشی و همه چیز . نشستم وکلی وقت صرف کردم و کاتالوگش را خواندم . روی جعبه اش عکس دخترکی بود که با شادی غیر قابل وصفی داشت با گوشی تلفنش حرف می زد . پیش خودم فکر کردم که دیگر هیچ کسی با شنیدن صدای من اینقدر هیجان زده نمی شود .

صدایم را روی پیغامگیر ضبط کردم . بعد گذاشتم روی پیغامگیر بماند . اینجوری بهتر بود . البته مطمئن بودم بعد از این همه وقت . این شماره از یاد همه رفته است .

جیپ در تعمیرگاه بود . بنابراین ناچار با اژانس رفتم سر کار . موبایل راننده زنگ زد و ظاهرا طرف آن سوی خط نمی خواست حرف بزند . جوانک در تمام مدت راه مرتب با صدای لوسی هی می گفت : الو ؟  الوووو !!! الوو ؟؟  الووو !!  الووووو ....

بهش خیره شدم تا شاید بس کند . اصلا فایده ای نداشت . شاید بهتر بود یکی میزدم توی صورتش : مرتیکه احمق چرا هی اینجوری می کنی ؟

زودتر پیاده شدم . چند دقیقه پیاده روی بهتر از شنیدن این الو هاست  . من سه روز در هفته اینجا هستم . خانم منشی زنگ می زند و یاد اوری می کند که چند نفر و چه ساعتهائی . سه تا اطاق هست . در اولی یک دکتر مسن که متخصص مغز و اعصاب است . دومی یک روانپزشک که همسن و سال دلقک است و سومی هم دلقک . البته فقط سه روز . بقیه هفته یک خانم می اید که او هم روانشناس است .

توی راه تصمیم گرفتم که با موبایل به تلفن اطاقم زنگ بزنم . می خواستم بفهم که ایا پیغامگیرش کار می کند یا نه ؟

پنج تا زنگ خورد و بعد صدای خودم را شنیدم که می گفت : سلام . شما با ۲۶۴۲۶۹..تماس گرفته اید . لطفا ...به این فکر افتادم که لحنم بیش از حد آمرانه و تحکم امیز است . توی همین فکر بودم که صدا گفت : بعد از شنیدن صدای بوق ...هول شدم و گفتم : سلام . ببخشید من کار خاصی نداشتم . فقط می خواستم پیغامگیرتان را امتحان کنم  !!!!

احساس حماقت کردم . ادم زنگ بزند و برای خودش پیغام بگذارد !!  البته نخندیدم . تعداد این قبیل سوتی ها بیش از آن است که مرا به خنده بیندازد .

وقتی می رسم همکار روانپزشک دارد ماشینش را قفل می کند . می گوید هوا رو داری ؟ پائیزه ! وقت افسرده هاست.بیا شرط  ببندیم . 

او با خانم منشی همیشه با هم می لوچند  . منشی حق دارد . او لقمه چربتری است . لوچیدن با منشی او را بذله گو کرده است . دقیقا بذله گو . در مورد روانپزشک کلمه شوخ غلط است . بذله گو صحیحتر است .  لطیفه هم زیاد تعریف می کند . یک بار در ان اوایل گفت که بزرگترین دلیل دیوانه بودن مردم این است که پیش ما می ایند . البته این را قبلا در جائی خوانده بودم . او همیشه لطیفه های تکراری تعریف می کند . دقیقا شش ماه با دنیا اختلاف فاز دارد .

وقتی از پله ها بالا می رفتیم دوباره همان قضیه را تعریف کرد . این دفعه نگفت پیش ما . بلکه گفت پیش تو  . فکر کردم که زیادی پررو شده است . هوس کردم یک پس گردنی  محکم نثارش کنم و بعد فرار کنم .

منشی می گوید که تا  مریض اول نیم ساعت وقت دارم . همیشه همینطور است . من نمی توانم بلافاصله  کسی را بینم . احتیاج دارم که چائی بخورم و سیگاری بکشم .بین مریض اول و بعدی هم همیشه حداقل بیست دقیقه وقت لازم دارم .

صدای لوچیدن منشی و روانپزشک تا اطاق من می اید . بعد من را هم صدا می کنند . صحبت سر عکس هائی است که منشی اورده . می گوید اکیپ دوستامون . دکتر خیلی با علاقه و هیجان عکس ها را می بیند . از این بچه خرخوان هائی است ــ یا بوده ــ که فقط درس خوانده اند و هیچ چیزی از زندگی نفهمیده اند . اما دیگر درس خواندن تمام شده و  دکتر توی دریای زندگی با شادمانی شنا می کند . شنای سگی .

مریض اول میاید تو . اولین جلسه است . با صدائی که سعی می کند خیلی موثر باشد می گوید که تا به حال هشت بار نامزد کرده ..

دومی در اخر جلسه می پرسد . شما تا حالا خودتان هم افسرده شده اید ؟

با قاطعیت می گویم که نه ٬ فکر می کنم مشکل من که افسردگی نیست . خیلی بی رحمتر است . قدیمی ها لغتی به نام مالیخولیا داشتند . از زیر و بم این لغت خوشم می اید .

من هفته ای یک روز هم در یک سازمان عریض و گنده دولتی هستم . سمتم بامزه است .  مشاور گزینش . یعنی سه تا کارشناس روان شناسی عمومی هستند که تست می گیرند و بقیه کارها . بعد من نتایج کارشان را چک می کنم . البته به من ساعتی پول می دهند و رسمی نیستم . در ضمن بعضی از مصاحبه ها را هم خودم انجام می دهم .

در این شغل یک نفر جلویت می نشیند . و سعی می کند با نهایت دقت به تو جواب بدهد . سعی مذبوحانه ای میکند که حتما به نظرت خوب بیاید . بعد تو می توانی هرچه دلت خواست از او بپرسی . من هم دقیقا هرچه دلم خواست می پرسم . خیلی هاشان هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارند . اما من به هر حال از روی همین ها تصمیمم را می گیرم .

این شغل را مدیون یکی از دوستان دوره لیسانس هستم ٬ زنگ زد و گفت که در اینجا استخدام شده . اما نه او و نه بقیه هیچ کدام بلد نیستند تست ها را صحیح کنند . بدین ترتیب پایم به انجا باز شد .

از من می ترسند و فکر می کنند  یک کارشناس ارشد هرچیزی را که انها بلد نیستند می داند . من هم سعی نکردم انها را از این اشتباه بیرون بیاورم .

همینجوری می گذره . البته نه دقیقا همینطور . گاهی یک ساعت پاوس میشه . میخ همینجوری متوقف . بعد دوباره میره جلو ...همینجوری .

براستی که خوش بینان . امرزیده و رستگارند . زیرا که انان زنده زنده دفن خواهند شد....

 

 

۶ )

 

جز من و عاشق و رند و دو سه رسوای دگر....

 

 

تصور می کنم حوالی سال شصت و چهار بود و من دوم راهنمائی بودم . مدرسه فردوسی در خیابان پاسداران . یک روز در اواخر پائیز بود .

هوا آن روز به طور غریبی گرفته و سیاه بود . بعد باران بارید . باران سیاه . زنگ تفریح بود و ما با تعجب  دیدیم که قطرات باران لباس هایمان را سیاه می کند .

آن روز همه چیز سیاه شد .

 بعدا روزنامه ها نوشتند که مقادیری ضایعات نفتی در پالایشگاه تهران بوده و می خواستند از شرش خلاص شوند و بدین ترتیب همینطوری آتش زده اند . حجم الودگی که ایجاد کرد به تصور نمی گنجید .

اوایل امسال یک شرکت به ما مراجعه کرد که در مناقصه تصفیه آن ضایعات کذائی برنده شده بود . ظاهرا خودشان نتوانسته بودند حریف کار بشوند و لاجرم دست به دامن شرکت ما شدند . چون یکی از تخصص های شرکت ما تولید و مهندسی تصفیه است . نهایتا ما شدیم مشاور فنی آن شرکت و قرار شد مواد مورد استفاده هم به عهده ما باشد .

 دیروز رفته بودیم به پالایشگاه تهران برای همین کار . عملیات به صورت پایلوت و در حجم کم اغاز شده است و ما رفتیم تا  ناظر فنی باشیم .

از جاده قم  پیچیدیم به جاده پالایشگاه و بعد از چند صد متر وارد یک جاده خاکی فرعی شدیم . حدود یک کیلومتر هم در جاده پر دست انداز و متروکه جلو رفتیم و حالا اینجاست .

یک دریاچه به مساحت پنج هزار متر مربع . و به عمق متوسط سه الی چهار متر . مملو از ضایعات سیاه رنگ . طیفی که یک طرفش اب است و طرف دیگر لجن سنگین و غلیظ نفتی . بیست درصدش هم نفت است و احتمالا به همین مقدار هم آب دارد

دریاچه زیر افتاب تابستان آرمیده بود و باد چین و شکن های خفیفی در سطحش ایجاد می کرد . هوا خفه و مملو از بوی نفت بود .این همه محصول سالها انباشت ضایعات است .احتمالا از همان موقع که آتش گرفته تا به حال خالی اش نکرده اند .

یکی از طبقات دوزخ دانته دقیقا همین است . دریاچه ای از پلیدی داغ که دوزخیان در آن غوطه می خورند و هروقت سرشان را بالا می آورند . فرشته مامور عذاب با نیزه ای چند شاخه مجبورشان می کند که پائین بروند . و آن جمله جهنمی که سر در دوزخ دانته نوشته شده : ای که به درون آمدی ٬ دست از هر امیدی بشوی...و بدین ترتیب اصلی ترین صفت دوزخ همین است . دنیائی خالی از هر گونه امید . یک لحظه فکر کن و ببین واقعا چه جهنمی است ....

متاسفانه کتابخانه ام توسط نقاش ها نایلون پیچ شده و نمی توانم کتاب را نگاه کنم و ببینم کدام طبقه اش است .

تصفیه این مواد در طرح پیشنهادی ما سه مرحله است . اول یک ماده رسوب دهنده وارد ماده اصلی می شود و در مرحله دوم هم همین عمل با یک رسوب دهنده دیگر تکرار می شود . ما به این مواد می گوئیم راسب یک و راسب دو .

وقتی این دومرحله انجام شد . بیشتر الودگی ها به هم می چسبند و تشکیل لخته هائی را می دهند که در زیر ظرف ته نشین می شود . حالا این رسوبات را از مایع اصلی جدا می کنیم البته توسط شیری که در زیر تانک هست .

 بعد مایع را از فیلتر نهائی عبور می دهیم و بدین ترتیب پروسه تصفیه کامل می شود . باور کردنش سخت است ولی آین اب که در مرحله آخر به دست می اید کاملازلال و شفاف و پاک است . حتی می شود آن را خورد !  مواد جامد توسط یک نوع کوره خاص با حرارت بسیار بالا سوزانده می شوند . البته به طریقی که دود و الودگی ایجاد نکند . یک قسمت دیگر را شاید بفرستیم به جنوب برای فروش به عنوان سوخت کشتی ها . چون انها هر چیزی را می سوزانند تا بدین ترتیب هزینه کمتری بکنند . وسط اقیانوس هم مسائلی چون الودگی محیط زیست وجود ندارد . یعنی از نظر سازمان های نگهبان محیط زیست این مورد اشکالی ندارد . آب حاصل از تصفیه هم احتمالا رهایش می کنیم به  جنگل مصنوعی کوچک اطراف پالایشگاه . چون اب خالص است و مطلقا واجد هیچ نوع آلودگی نیست .

تانک ها و پمپ و کمپروسر ها روی دوتا کفی تریلی مستقرند . کمی آنورتر هم دوتا کانکس است که بچه ها شب را در آنها سر می کنند .

مدیر شرکت مجری . مهندسی نسبتا مسن و  خوش مشرب است و دوتا مهندس دیگر  که هم سن و سال خودم هستند هم در آنجا حضور دارند . به غیر از اینها چند تائی تکنسین و کارگر هم هست . همگی لباس کار یکسره به رنگ ابی روشن پوشیده اند . به غیر از دلقک که لباس کارش یشمی است .گیرم دلقک قرار نیست جز نظارت و حل مشکلات فنی کاری انجام دهد . ولی می دانم که دست در جیب کردن و نگاه کردن یک چیز است . لباس کار پوشیدن و دست به کار شدن چیز دیگر . ما حالا حالاها با این شرکت کار داریم و بهتر است روابطمان گرم باشد . بنابراین دلقک هم درگیر کار می شود .

مدیر و بچه هایش با هم شوخی دارند . یکی رفته زیر تانک و اتصالات را آب بندی می کند . از آن زیر می گوید  ده یازده  ! ( یعنی آچار ده یازده را بدهید ) مدیر هم به جای آچار یک دسته کلنگ کوتاه و کلفت به طول یک متر را می دهد دست طرف !

یارو می گوید : این چیه ؟ میگم  ده یازده رو بده !

مدیر :  خوب آخه دیدم اون زیر تنهائی . گفتم شاید این چوبه بتونه کارت رو راه بندازه !!  به نظر من سایزش برات مناسبه !  ولی اگه بخواهی کلفت ترش هم هست  !

علی رغم همه این حرفها . وقتی کاری بد انجام می شود همین مدیر تبدیل به یک جانور وحشی و سخت گیر می شود که شمر هم جلودارش نیست . این تیپ شخصیتی و رفتاری را می شناسم و بیشتر مال کسانی است که درگیر کارهای سخت و در شرایط دشوار هستند . این شرکت به ندرت کارش در تهران است و بیشتر در عسلویه و جنوب درگیر می شود .

حدود شش بعد از ظهر . کار را رها می کنیم . یعنی تقریبا تمام می شود . البته کار هیچ وقت تعطیل نمی شود و به صورت شبانه روزی است . به هرحال ما ول می کنیم و فقط دونفر بالای دستگاه ها می مانند .

 می رویم توی کانکس . دیوارش پر است از پوستر هنرپیشه ها .  چند تائی شان هم با بیکینی هستند ! می گویند اینها را یکی از کارگرها خریده و گویا چاپ پاکستان است . البته قضیه بیکینی به لطف فتوشاپ است !

یکی از مهندس ها چند لحظه با موبایلش صحبت می کند . بعد به من می گوید اگر امکان دارد با ماشین برویم سر جاده . می گویم باشد و راه می افتیم .

توی راه ازش می پرسم می خواهد چیزی بخرد ؟ می خندد و می گوید که نه . گویا یک دوست دختر دارد که بعضی وقتها عصر می اید آنجا و برایش میوه و غذا و اینجور چیزها می آورد . ولی چون شب ها این جاده فرعی خیلی سوت و کور است و از طرف دیگر ممکن است اجازه ندهند کسی به آنجا بیاید پس مجبور است که سر همین جاده همدیگر را ببینند .

مهندش خوش تیپ است . در این شکی نیست . ولی متعجبم که چطور طرف این همه راه را می کوبد و می اید به اینجا !

می پرسم بچه کجاست ؟ می گوید یوسف اباد .

سرجاده یک دویست و شش با فلاشر روشن ایستاده است . جیپ را می برم کنارش و دخترک با دیدن ما پیاده می شود . اتفاقا دختر قشنگی هم هست . مهندس از جیپ پیاده می شود و می رود توی دویست و شش . یک دختر دیگر هم توی دویست و شش هست که او هم پیاده می شود . ظاهرا دوستش است . برای هم سری تکان می دهیم و من توی جیپ می مانم به سیگار کشیدن .

عاشق و معشوق توی  پژو هستند . من هم توی جیپ و آن دختر دیگر هم در اطراف قدم می زند . یک لحظه به این فکر می افتم که نشستن من توی ماشین بی ادبی نباشد . شاید بهتر بود که پیاده می شدم و چند کلمه ای با دخترک حرف می زدم . اما حوصله اش را ندارم و اصلا به من چه ربطی دارد  ولش کن ..

به این فکر می افتم که ایا تا به حال کسی اینقدر دوستت داشته است ؟ یا خودت چی ؟ تا حالا برای کسی از این کارها کردی ؟ کمی به مهندس حسودی ام می شود . از طرف دیگر می دانم  کمتر کسی حاضر است مثل ماجرای اخیر تا این حد برای پسری مایه بگذارد . و به احتمال زیاد همین دوست دختر هم نتواند تا آن جائی پیش برود که از نظر بعضی ها شبیه دیوانگی است .

خودت چی ؟ هیچ . البته موردش هم پیش نیامده است .

به این فکر می کنم که از اولین دختری که با من بوده تا الان چند تا بوده اند ؟ به جائی نمی رسم . شاید اصطلاح قاب دستمال برای وضع الان من مناسبتر باشد . بعد به این نتیجه رسیدم که چرا قاب دستمال ؟ اینها همه اش تجربه است . ولی وقتی حتی اسم بعضی ها یادم نیست دیگر چه تجربه ای ؟ تازه تجربه برای چی ؟ واقعا نام دلقک برای من خیلی مناسب است . چیزی که هست هیچ کدام از کارهای من خنده دار نیست . صرفا احمقانه است .

یک ربع بعد مهندس می اید توی جیپ و پژو بوقی می زند و می افتد توی جاده . از مهندس می پرسم چند وقت است که با هم رفیقند و می گوید سه ماه .

بر می گردیم به کارگاه و یک دور دیگر همه چیز را چک می کنیم . ساعت نه شده و تا شام را بخوریم می شود ده .

مدیر می پرسد می خواهی شب را بمانی ؟ می گویم می مانم . می گوید که تخت برای همه نیست و بهتر است که من و او با هم برگردیم تهران . ولی چون او در تاریکی نمی تواند درست رانندگی کند من باید برانم . ماشین شرکت هم یک سمند ال ایکس است . قرار بر این است که مدیر را ببرم تا خانه اش که حوالی سید خندان است و بعد ماشین را ببرم خانه و صبح دوباره با هم برگردیم به کارگاه .

مدیر چند کلمه ای صحبت می کند و بعد هم خوابش می برد . من می مانم و جاده و هزار تا فکر و خیال توی سرم..

سمند خوب شتاب می گیرد . با نوع ساده اش خیلی تفاوت دارد . با جیپ هم که قابل قیاس نیست . چندی پیش خانه پدربزرگم را فروختند  و از این طریق مقداری پول به مامان رسید . او هم به من پیشنهاد داد که اگر جیپ را بفروشم به من آنقدر  پول می دهد که یک ماشین دیگر بخرم . خودش می گفت یک چیز خوب بخر . دقیقا نمی دانم منظورش از چیز خوب چه بود . به هرحال من دلم نیامد که این کار را انجام بدهم . احساس کردم کمی ظالمانه است . به نظرم بهتر آن آمد که همه پول برای خود مامان باقی بماند . می دانستم که قرار است مقداری سهام بورس بخرد . بگذار همه اش را  سهام بخرد و این آخر عمری درگیر ماشین خریدن برای من نشود .

البته همین الان هم توی بورس سهام دارد ولی هیچ استفاده ای از آنها نمی کند . بیشتر برایش حکم بازی و سرگرمی را دارد . از توی روزنامه تغییرات بورس را پی گیری می کند و از بالا پائین رفتنش هیجانزده می شود . این تنها ارتباط مادر من با دنیای پول و امور مالی است . 

یک لحظه یاد گذشته های دور افتادم . موقعی که کوچولو بودم . پدرم معتقد بود که اسباب بازی بچه را خراب می کند ! بنابراین به ناچار  باید به مامان روی می آوردم . ولی من کودکی بسیار خجالتی بودم و حتی همان موقع برایم سخت بود که چنین چیزی را از مادرم بخواهم . وقتی با مادرم جائی می رفتیم او دستم را می گرفت و اگر از جلوی یک اسباب بازی فروشی رد می شدیم . کمی قدم های من کند می شد . امیدوار بودم که شاید این علامت باعث شود که بقیه هم به تمنای قلب من پی ببرند . ولی هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد . به هزاران دلیل که بعضی ها را می دانستم و بعضی ها را خیر . آن موقع این چنین بود و من قلب کوچکی مثل هر کودک دیگر در سینه داشتم . قلبم از اندوه فشرده می شد . چون آنها قدم هایشان را کند نمی کردند و  دلقک کوچک را می کشیدند و می بردند . و بدین ترتیب من هم مجبور می شدم تقریبا بدوم تا سرعتم با آنها هماهنگ باشد و اندوهم را به زور هم که شده فراموش کنم ...

عجیب است که حتی الان هم تقریبا همینطور است . صرفنظر کردن از خواسته ها و فراموش کردنشان . سعی برای این که به خودت بقبولانی چیز مهمی نیست و بدون آن هم زندگی ات می گذرد . حتی الان . حتی الان هم که به جای آن قلب کوچک . قلب گرگ در سینه دارم . حتی الان با این قلب گرگوار  و این روح پاره پاره ....

ولی چیزی که هست . این آخری را دیگر نمی توانم . باز به خودم بقبولانم که مهم نیست ؟ بگویم چون در حال حاضر مال تو نیست پس فراموشش کن ؟  تنها سلاح من . از همان دوران کودکی قدرت تخیل و بازی های ذهنی پایان ناپذیرم است . می دانم که نمی توانم . این یکی را نه .  هزار بار نه ٬نمی توانم ...

آدمیزاد در اینجور موارد . به خودش امیدواری می دهد . این که در اینده حتما چیز بهتری در انتظار او است . ولی دلقک چی ؟ دفعه اخری که به سلمانی رفته بودم از دیدن موهای سفیدی که لا به لای موهایم روی زمین می ریخت تعجب کردم . یعنی حتی حالا هم می شود چنین چیزی گفت ؟ غصه نخور . بعدا بهترش رو گیر میاری . ولی می دانم که چرند است . برای من دیگر تمام شده است . تازه حتی اگر زمان هم داشتم . بهتر از او را از کجا گیر بیاورم ؟  اعتراف سختی است . نه ؟

دیدی که حق دارم اگر می گویم که نمی توانم . هر بار که خواستم به طریقی جلوی خودم را بگیرم حیوانی زخم خورده و خشمگین در درونم زوزه می کشد . تازه  او را چطور تنها بگذارم ؟ او که مثل من نیست . ظریف و شکننده است . رها کردنش چیزی شبیه به جنایت است .آخر من مقصرم .  غصه خواهد خورد و  اندوهی عظیم در کمینش است .  او الان در وضعیت تثبیت شده ای نیست و من او را در دردسر بزرگی انداخته ام  .یا شاید همه اینها چرند است . آخر  زمان من در این بازی هنوز فرا نرسیده است . آدم در چنین مواردی مجبور به انتظار است . نگاه می کند و بعضی وقتها چشمانش را می بندد به این امید که وقتی باز کرد . همه چیز تمام شده باشد .

مهندس را بیدار کردم و چون حوالی خانه اش بودیم . دیگر نخوابید و راهنمائی کرد که از کجا باید بروم . رسیدیم و پیاده شد .

بعد من دوباره راه افتادم و این دفعه به این فکر می کردم که آخر پس کی ؟ تا کی ؟ چند هفته ؟ چند ماه ؟ چند سال ؟  می دانم که تا ابد دوام نخواهم آورد . در حال حاضر خودم را غرق کار کرده ام . اگر چند وقت دیگر به همین منوال بگذرد شرکت ما خدا می داند به کجا خواهد رسید .  هیچ وقت مثل الان دیوانه وار کار نکرده ام . ولی می دانم که چه خواهد شد . انسان در اینجور مواقع ناگهان کپ می کند . مثل شمعی که با تند بادی به یک ضریه خاموش می شود . شبیه حیوانی شده ام که در  فک گیره مانند تله ای آهنین گیر کرده باشد . تقلاهائی وحشیانه و  تلاشی دیوانه وار برای رهائی و  نهایتا بی فایده ...

 هر شب عادت دارم که توی اینه اسانسور خودم را می بینم و از روی قیافه ام حدس می زنم که چقدر خسته ام . امشب اندوه بیشتر از خستگی بود . حتی صورتم خیس هم بود . ولی من خودم را تسلی دادم و به خودم گفتم  عرق است .

  دستمال نداشتم با پشت دست صورتم را پاک کردم . سعی کردم بخندم ولی  نتوانستم  و  پیش خودم فکر کردم  لابد از خستگی است ....

 

۷ )

 فال تاروت

 

زشت است اگر سيرت من خود را در او می نگری

هی ها که سنگم نزنی . آينه ام می شکنم

يک مغز و صد بيم عسس فکر است در چهار قدم

يک قلب و صد شور هوس شعر است در پيرهنم

بر ريشه ام تيشه مزن . حيف است افتادن من

در خشکساران شما . سبزم بلوطم کهنم

ای همگی دشمن من . جز حق چه گفتم به سخن ؟

پاداش دشنام شما آهی به نفرين نزنم .

انگار من زادمتان ماری که نيشم بزند

من جز مدارا چه کنم با پاره جان و تنم ؟

سالهاست  اين گله جا ماندم که از کف نرود

يک متر و هفتاد صدم گورم به خاک وطنم...

 

اکیپشان را از دوران فرهنگسرا می شناختم . فرهنگسرای ارسباران . پنج يا شش سال پيش . جمعه ها از ساعت ده تا دوازده دلقک در آنجا اصول سبک شناسی هنری را تدريس می کرد . خانمی در آنجا بود و هنوز هم هست . به نام مرجان فلانی . حدود چهل ساله . يک شاعر درجه سه . اما برای خودش دار و دسته ای داشت . هر هفته برنامه شعرخوانی داشتند . در منزل همين مرجان خانم . که مجرد بود . هر از گاهی پيله می کند که اين هفته تشريف بياوريد استاد !!!!!

من هم به ناچار خدمتشان عرض می کردم که چشم ! باعث افتخار است !

با افسانه خواهر زاده اش در يک خانه زندگی می کنند . دخترک يک خل کبير است . به تمام معنی . ابله و پر مدعا . حتی از من هم کودن تر و پر مدعا تر است . يکی دوسال پيش بلای وحشتناکی سرش آمد .بیچاره بدجوری به فاک و فنا رفت . داستانش را اگر مجبور شوم روزی برايت تعريف می کنم .

خانه شان يک سمساری باور نکردنی است . يک انبار پر از خنزر پنزر . خاله مرجان به نظر خودش يک غيب گو هم هست . با ورق های تاروت . قيافه عصبانی اش به او يک جور حيثيت می داد . به آدمها اينده شان را می فروخت . آينده ای پر از سفر و عشق و دشمن هائی که از وجودشان خبر نداشتند .

وقتی موقع فال گرفتن مثلا دچار شک می شد و از پشت عينک با آن قيافه مثل خرچنگ بهت زل می زد ...خدایا آدم دیوانه می شد..

يواشکی يکی رو به من نشون می داد . اين يارو پالونش کجه . خودم فالشو ديدم می گفت سند و مدرک دارم  !!  

يک زمانی در اين فکر بود که خودش و يا حداقل افسانه را به دلقک قالب کند . البته چشمهای افسانه قشنگ بود . خودش را نویسنده می دانست وقصه های خيلی مزخرفی بلد بود بنويسد و يا تعريف کند . اشکال دلقک اين است که به مزخرفات مردم خوب گوش می کند .او هم تعريف می کرد . اول برای اين که دلقک خوشش بيايد و بعد هم برای اين که اعصابم را خرد کند .

خاله آرزويش اين بود که توی روزنامه ها چيزی بنويسد . شعری بگويد که همه جا ازش حرف بزنند و سر و صدا کند .

وقتی می ديدم که توی سوراخ سمبه های خانه مثل سمساری اش می گشت . محال است بتوانم بگويم چقدر حالم را به هم می زد . توی اين دنيای بزرگ دقيقه به دقيقه آدمهای دوست داشتنی می روند زير کاميون و له می شوند . آن وقت اين خاله مرجان با آن بوی گند عطر مزخرفش ....

هميشه احساس می کردم که اين زن سرنوشت غريبی پيدا خواهد کرد . سرنوشت خشن و فاجعه آميزی که انگار روی پيشانيش پرينت شده بود . دلم می خواست بکشمش وقتی می شنيدم که بلند شعر می خواند و بعد هم از محسناتش می گفت : اين جاش خيلی احساس داره !  درست گوش کردید ؟ دوباره تکرار می کنم !

 هميشه گير عشق و عاشقی بود . هرچند به اندازه کافی هم گيرش نمی آمد . مگر اين که طرف از اين درب و داغون هائی باشد که هميشه دور و برش موس موس می کردند . شانس نداشت بينوا . گاهی چنان به من خيره می شد که انگار من حقش را از زندگی بلعيده بودم . به نظرش ظلم می امد . اما من . روزی که لازم می شد . از زندگی تقريبا آن قدر گيرم امده بود که بتوانم صورتحساب مرگ را جرينگی بدهم ......

وای سهيل يه چيزی پريشب گفتم .افسانه را بيدار کردم و براش خوندم . گفت : وای ی ی  شاهکاره خاله ! اما گمش کردم و مثل خرچنگ لای خنزر پنزر های سمساری لامصبو می گشت .

امشب ناچار شدم با شيوا بروم به اين برنامه هفتگی شعر خوانی . گوش تا گوش نشسته بودند . عينکی و غيره . صبورانه منتظر بودند تا نوبتشان بشود و اراجيفشان را بخوانند .

افسانه بالاخره پيداش شد . بايد لباس پوشيدنش رو می ديدی . رسوائی عمومی بود . باور کردنی نبود که يک لباس تا اين حد بتواند باز و ناجور باشد . شکاف ظريف سينه های جوانش و...

جماعت شعرا حسابی تحت تاثير قرار گرفتند . راست توی چشم هايش خيره می شدند و البته برخی هم  زمين را نگاه می کردند.. 

   با دلقک سلام علیک کرد...بعد هم با شيوا..اما با جماعت شعرای عاشق . فقط از دور سری تکان داد . اما امشب در روياهای قبل از خوابشان جيغ خواهد کشيد . مثل همين چند لحظه پيش . برای شاعرهای دختر از شدت شکنجه قبل از مرگ و برای شاعرهای مرد . به دليلی ديگر !!

داشتم عصبانی می شدم . و جماعت شعرا زل زده بودند و نگاه می کردند به شيوا و بعد به من  از نظر انها از من بدتر کسی نبود . ولنگار . با شلوار جين کهنه . جائی که اکثرا کراوات زدند . بچه پررو و عوضی و بیشعور....حيوونه ديگه..

يکی دوبار چيزی گفتم . راجع به چيزهائی که می خواندند . خوشم می آمد که صدايم را ببينم . مثل ليزر از لای فضای پر از دود اطاق می گذشت و به طرف می رسید

هوس کرده بودم يک چيز خوب بشنوم . يک چيز قشنگ .اما حتی يک سطر خوب هم نشنيدم . سرشار بودند از ابتذال . آخر شعر که به معنی اغراق های ابلهانه نيست . يارو می گفت اين من بودم که تاج محل را ساختم . من به خاطر عشق تو ساختم . بعد به افسانه نگاه می کرد !!  احمق تو لازم نکرده به خاطر افسانه تاج محل بسازی ! ...همه هم زير لب می گفتند افرين ! سرشونو مثل بز تکون می دادند..يکيشان توی چشم دلقک خيره می شد و هی سر تکان می داد آفرين .  فوق العاده است !...دلم می خواست يک کشيده اساسی توی گوشش بزنم که  خفه شو دیگه الاغ !

بالاخره از سمساری و ورق های تاروت کنديم و زديم بيرون ....

 لامصب . انگار نمیشه توی این جا چیزهای خوشایند تعریف کرد . آخر ...زندگی که هميشه نکبت نيست ..

 

بدبختی من خواب است . اگر هميشه خوب می خوابيدم حتی يک خط هم توی اين وبلاگ مزخرف نمی نوشتم .  توی کار من يک جور وسواس هست . يک جور غرض ورزی . البته زمانی بلد بودم روياهای خيلی قشنگی ببافم...دو دلم . دلم نمی خواد دوباره به اون زمانها برگردم . چه چيزی و چطور ؟ روياها ؟ نه ..نمی توانم برايت تعريف کنم . کار ساده ای نيست . روياهای من ظريف و شکنده اند . مثل پروانه . با کوچکترين اشاره داغان می شوند و دست را کثيف می کنند . چه فايده دارد ؟

من فال تاروت را بلد نيستم . اما چند تا از اصول کف بينی را بلدم . اين جور که شيوا موقع خواب دست هايش را بر می گرداند خيلی راحت می شود آينده اش را ديد . همه زندگی بشر توی کف دستش است . شيوا خط زندگی اش قوی تر است . عوضش دلقک . خط شانس و سرنوشتش خوب است . در مورد طول عمر . خيلی بهم لطف نشده ..از خودم می پرسم که به نظرت کی و چه طوری کارت تمام می شود ؟ اما می دانم چطور . يک نقطه کوچک روی انتهای خط عمرم هست . يعنی سکته مغزی . مثل بابابزرگ... 

 

۸ )

 

دستانم را نگاه می کنم . خراش های تازه و زخم های کوچک ٬ کار گاهی دستان آدم را زبر می کند . بعد آدم یک روز نگاهشان می کند و دستانی را می بیند که شبیه دستان خودش نیست . من مجبورم به این جزئیات دقت کنم . راستش  می خواهم با توسل به این چیزهای کوچک و پیش و پا افتاده  جلوی یک رویا را بگیرم . رویائی که در آن پری کوچک غمگینی هست .

فکر کردن به او ٬ تصور کردنش . قدغن است . همه چیز مهر ممنوع خورده است . حتی نوشتن . نوشتن به بهانه این که هجرانی تازه ای بنویسم . وصفش کنم . هرچیزی که به او مربوط می شود . هرچیز . ممنوع است . بی شرمی است . نباید بگویم و نباید بنویسم . فقط در یک جمله به تو می گویم ٬ در گوشه ای از این شهر .یک جائی نه چندان دور٬ پری کوچک و غمگینی هست .

باید اعتراف کنم که خیلی به ندرت می توانم به قواعد ممنوع این بازی تن بدهم ..  من به او فکر می کنم . به خیال او تنیده شده ام . هرجا که باشم . دیروز با رویائی شروع شد که امروز شروع شده و فردا  هم همین است . رویائی که در آن پری کوچک غمگینی هست.

من در بیداری رویا می بینم . با کمال هوشیاری . در این رویای دلفریب او را دارم . من او را  مثل پریزاد قصه  با گیسوانی باشکوه و  غرق دنیای نور نمی بینم . نه . رویای من اینطور نیست .

من پری کوچک را در خانه ای می بینم . در یک روز عادی مثل هر زن دیگری ٬ من او را می بینم که مجله ای را ورق می زند و هر از گاهی به اشپزخانه نگاه می کند تا ببیند که ایا آب جوشیده یا نه ٬ و یا گاهی مثل آن شعر ٬ من را به نام کوچکم صدا می کند ....

در گوشه ای از این شهر . در جائی که چندان هم دور نیست . پری کوچک غمگینی هست .  و من مثل یک دعا ٬ مثل یک ایه از  کتاب مقدس . این جمله را مدام توی ذهنم تکرار می کنم . در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست. در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست . در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست.در گوشه ای از این شهر...

این دعای من در لحظه مستجاب می شود . بیشتر برای دلتنگی  خوب است . تازگی ها خیلی زیاد دلم می گیرد و بعد فقط کافی است که چشمانم را ببندم و توی دلم تکرار کنم : در گوشه ای از این شهر پری کوچک....

زمانی همه راه های رسیدن به خانه پری را بلد بودم . حتی می تونستم حدس بزنم دقیقا کی به اونجا می رسم . ولی الان دیگه همه اون راه ها بسته شده ٬ همه ممنوعند و به همین سادگی من فقط با یک خیال خوشم...

بودائی ها معتقدند پشت هر آدمی هزاران سایه هست . سایه هائی از زندگی های گذشته اش . انسان مدام به دنیا می اید و زندگی می کند و می میرد و باز متولد می شود .

مطمئنم در یکی از زندگی های دور  ٬ خیلی قدیمها . من  راهزنی بودم که سوار بر اسبی بی قرار و بازیگوش با افرادش  سر یک تپه ایستاده بودند و آن پائین روستای کوچکی در زیر  نور مهتاب دیده می شد و من می دانستم در کدام خانه این روستای غرق مهتاب پری کوچک غمگینی هست .

بعد اسب های ما تاختی طوفانی را سر گرفتند و حالا سم ضربه اسب ها بود و نعره های گله گرسنه گرگان..

خون و آتش و فریاد  ٬ شمشیر ها از دریدن سیر نمی شدند . من وحشی و بی رحم بودم . در اخر به قیمت قتل عام و تاراج . صاحب پری کوچکی شدم که در ان خانه روستائی و معصوم زندگی می کرد..

ولی الان به دست های ضعیفم نگاه می کنم  . خراشها و زخم هائی  از کار بی حاصل ٬ من دیگر مانند آن راهزن نیستم . ما عوض شده ایم و دیگر تاراج از ما بر نمی اید . مردمی صلح دوست هستیم که از کارهایمان شرمنده می شویم و همدیگر را شما صدا می کنیم ...

 فقیر و مظلوم و سر به زیر با دستانی پر از خراش ٬ و غروبها  دعا می کنم که کسی پیدا شود و برایم شعری غمگین بخواند . اینطوری زودتر شب می شود . و من باز سعی می کنم او را در حین زندگی روزمره اش به خواب ببینم . رویائی که پری کوچک در ان توی خانه اش راه می رود و اشیا خوشبخت خانه اش  گاهی با دست های او جا به جا می شوند .

رویائی که در آن پری کوچک چیزی زمزمه می کند و به این فکر می کند که برای شام چه چیزی درست کند و  دغدغه هایش مانند هر زن دیگری است که در خانه اش است . خانه ای  که در ان مرا به نام کوچکم صدا می کنند ....

رویای ممنوع و عشق ممنوع و  راه های مسدود . من به دستهایم نگاه می کنم و انتظار می کشم .

بانوی قصه گو ٬ پریزاد کوچک غمگینم . انتظار تلخ راه های مسدود  به رویای تو شهدالود می شود . رویائی که در آن گیسوان عزیزت ژولیده و چشمانت بسته خوابی ارام و  نفسهایت چون ابریشم و گیلاس ٬ مرهمی  است بر خراش دستانم...