مقدمه...
حضرت مولانا مثنوی رو اینجوری شروع کرد :
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدائی ها شکایت می کند .
ولی من بعد از چهارماه نمی دونم چطور باید شروع کنم . چهار پنج سالی وبلاگ نوشتم . بعد غیلتر شدیم و حالا بعد از چهار ماه انگار همه چیز وبلاگ نویسی از یادم رفته است .
از جدائی ها شکایت می کند .
نه ٬ راستش شکایتی نداشتم . مرگ حق است . وقت آن رسیده بود که گلچین روزگار سراغ وبلاگ عقاید یک دلقک بیاید و قیلترش کند .
گفتند حدود دوهفته ای وقت هست برای انتقال ارشیو و بعد از سپری شدن این زمان دسترسی من به مدیریت وبلاگ مسدود خواهد شد .
از قضای روزگار هربار یک مشکل و مانعی جلوی این کار را می گرفت . کامپیوترم خراب می شد یا اینترنت قطع می شد . منزل دوستان می رفتم خط اینترنت آنها قطع می شد یا برق می رفت . دوبار هم رفتم کافی نت و این بار بلاگفا مشکل پیدا می کرد و....
خلاصه نشد که نشد .
یک شب دیدم همه چیز دود شد و به باد رفت . حدود هزار نظر خصوصی و کلی پست های منتشر نشده داشتم . آخر من از بلاگفا به عنوان دفتر یادداشت مجازی هم استفاده می کردم و این یادداشت ها که هیچ کدام قرار نبود منتشر شوند برای من بسیار مهم و ارزشمند بودند .
چه اهمیتی دارد . سرشما سلامت باشد .
دوباره وبلاگ بزنم . دلقکی با شروعی مجدد ؟
حتی تصورش هم حالم را بد می کرد . حرفی برای زدن نداشتم . فقط دوست داشتم نگاه کنم .
نگاه کنم به دنیائی که به تدریج رنگ عوض می کرد و محو می شد ـ می شود ـ خواهد شد .
به قول بیهقی . شهر غزنه نه آن بود که من دیدم پار.....
یکی دونفر از دوستان بزرگوار لطف کردند و از طریق گوگل ریدر فایل عقاید یک دلقک را فرستادند . یک شب حوصله اش را داشتم . .وقتی فایل را باز کردم ـــ تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد ــــ زیرش نوشت نهصد و سی صفحه ٬ باور کردنی نبود . این همه زیاد ؟ ـــ بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن ـــ چه انگیزه ای . چه حوصله ای ٬ چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی ٬ وحشتناک است ! تازه این فقط برای بلاگفا بوده . دو سه سالی هم توی پرشین بلاگ نوشته بودم ـــ مدتی گردش این گنبد دوارش ده ــــ واقعا آن شب نمی توانستم باور کنم نزدیک به هزار صفحه حرف زده ام ـــ منکر پار شده است او که مرا یاد نماند ــــ بعدش گریه ام گرفت . نه فقط برای هزار صفحه ای که در آتش سوخت و سوزاندند . قندون گم شده بود و آن شب ده روز بود که نگرانش بودم مثل سگ ـــ زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده ــــ خوشبختانه دو شب بعد برگشت . انقدر راه آمده بود که زیر پاهایش پینه بسته بود ــــ غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده ــ فکر می کنم یکی از او خوشش امده بود و برده بود به خانه اش در یک جای دور ـــ ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه ٬ یک سقائی حجری سینه سبکبارش ده ــ چه خوب که کسی از من خوشش نمی اید و من را نمی برد به خانه اش و مجبور نیستم مثل قندون کلی راه بیایم ـــ ای خداوند یکی یار جفاکارش ده ـــ زیرپاهایم پینه ببندد و نصفه شبی گرسنه و تشنه و هراسان دم در منتظر باشم تا کسی در را باز کند .....
بس کن ای ساقی و کسی را چو رهی مست مکن
ورکنی مست بدین حد ره هموارش ده
این جا ادامه وبلاگ قبلی من به نام عقاید یک دلقک است که سال ۸۹ نابود کردند .تا جایی که حوصله داشتم. برخی از نوشته های آن را در همین وبلاگ تحت نام ارشیو کپی کرده ام .