این روزها رویائی در ذهنم پرسه می زند .  پررنگ و تشنه . یک در مخفی در گوشه ای از خانه ام . چوبی و کهنه و زهوار دررفته ٬ و این در باید به میدان یک روستا باز بشود . منظورم یک ده تمام عیار است بدون سوپرمارکت و پوست اشی مشی و کیسه فریزر های سرگردان در باد  .

بتوانم هرروز عصر  یک گوشه این میدان بنشینم . به دیوار کاه گلی تکیه بدهم . کلاه نمدی شوره بسته به سر ٬ پاشنه های ترک خورده و دست های پینه بسته ٬ بتوانم خیره شوم به میدان و گاهی چشمهایم را ببندم . پیر و خسته و خاک آلود ٬جوری که آفتاب پشت پلک هایم را گرم کند .

صورتم چروک و تیره و افتاب سوخته . هیچ شهری لامصبی هم آن طرفها نباشد و مخصوصا هیچ پژو یا پرایدی نبینم و صدای هیچ موتوری را نشنوم . اصلا بهتر است این روستا برق نداشته باشد .

در ذهنم به هیچ فکر کنم . در گوشم صدائی جز همهمه عبور گله کوچک گوسفند  نباشد .  بگذارم  افتاب پشت پلک هایم را گرم  کند .