چوبی و کهنه
این روزها رویائی در ذهنم پرسه می زند . پررنگ و تشنه . یک در مخفی در گوشه ای از خانه ام . چوبی و کهنه و زهوار دررفته ٬ و این در باید به میدان یک روستا باز بشود . منظورم یک ده تمام عیار است بدون سوپرمارکت و پوست اشی مشی و کیسه فریزر های سرگردان در باد .
بتوانم هرروز عصر یک گوشه این میدان بنشینم . به دیوار کاه گلی تکیه بدهم . کلاه نمدی شوره بسته به سر ٬ پاشنه های ترک خورده و دست های پینه بسته ٬ بتوانم خیره شوم به میدان و گاهی چشمهایم را ببندم . پیر و خسته و خاک آلود ٬جوری که آفتاب پشت پلک هایم را گرم کند .
صورتم چروک و تیره و افتاب سوخته . هیچ شهری لامصبی هم آن طرفها نباشد و مخصوصا هیچ پژو یا پرایدی نبینم و صدای هیچ موتوری را نشنوم . اصلا بهتر است این روستا برق نداشته باشد .
در ذهنم به هیچ فکر کنم . در گوشم صدائی جز همهمه عبور گله کوچک گوسفند نباشد . بگذارم افتاب پشت پلک هایم را گرم کند .
این جا ادامه وبلاگ قبلی من به نام عقاید یک دلقک است که سال ۸۹ نابود کردند .تا جایی که حوصله داشتم. برخی از نوشته های آن را در همین وبلاگ تحت نام ارشیو کپی کرده ام .