به مبارکی و میمنت ٬ امشب در یک حرکت غیرمنتظره و بی مقدمه ٬ قندون خانم صاحب یک بچه کاکل زری شد !

 من امروز ظهر  متوجه شدم که قندون رفته طبقه پائین کمد لباسهای من و همانجا خوابیده است . حالش هم کاملا خوب بود و وقتی نوازشش می کردم خرخر می کرد و خوشحال بود . فکر کردم لابد خسته است و هوس کرده اینجا چرتی بزند . این ماجرا تا شب ادامه داشت . کم کم شک کردم که چرا  از کمد بیرون نمی اید . ولی ابدا فکر نکردم که قندون حامله است و امروز هم تصمیم به زایمان گرفته است .

 ظاهرا به دلیل این که فقط یک بچه داشته  شکمش هم کوچکترین نشانه ای از حاملگی نداشت و چون قندون گربه پشمالو و تپلی است من اصلا متوجه نشدم که ایشان باردار باشند !  تا همین دیروز هم بازی ها و شیطنت های عادی خودش را داشت و خلاصه خبری نبود .

شب رفته بودم بیرون . ساعت دوازده برگشتم و دیدم قندون همچنان توی کمد است . کمی نوازشش کردم که ناگهان صدای ضعیف و زیر یک بچه گربه شنیدم . چنان غافلگیر شدم که فکر کردم نکند توهم باشد ! 

کمی که خودش را جا به جا کرد دیدم یک بچه گربه اندازه انگشت آدم به رنگ حنائی و قهوه ای روی شکم قندون جا خوش کرده و مشغول شیرخوردن است .

الان هم مادر و فرزند همان گوشه کمد در حال خرخر و راز و نیاز هستند و کلی هم ظرف غذای خشک و مرغ و شیر و ماست و اب جلوی کمد گذاشته ام .

بدیهی است که مقدار متنابهی از لباس های من بیچاره هم نقش دشک را بازی می کنند . ولی فدای سرخودش و بچه اش ! خلاصه ما هم به سلامتی صاحب نوه شدیم و الان می توانم حس یک پدربزرگ را درک کنم !