اول مهر  زمان تصمیم های کبری و قول های محکمی بود که به خودم می دادم . دفترهائی که تمیز باشند و درس هائی که مرور شوند و مزخرفاتی از این قبیل که جامعه توی کله من هم کرده بود .

تا قبل از این که به مدرسه بروم . فکر می کردم مدرسه چیز خوبی است !  من پنج ساله بودم که مادرم به من خواندن و نوشتن یاد داد . قبل از این که نوشتن را یاد بگیرم شعر می گفتم !  در دیوان من اشعار نغز و محکمی راجع به پدر و  میهن و شیر و مدرسه بود . راجع به امام راحل هم یک غزل عارفانه گفته بودم .  تصور کن که سال ۵۷ باشد و شاعر درباره حضرت امام شعری نگوید ! 

درباره مدرسه شعری دارم که فقط یک قسمت از آن در خاطرم هست . این که روز جمعه به دبستان می روم و با دیدن درب  بسته اش ناامید و غمگین به خانه بر می گردم ! 

 فقط تا دوم ابتدائی قابل تحمل به نظر می رسید . بعدش به معنای دقیق کلمه از آن متنفر بودم . نمی توانید تصور کنید که چقدر ساعت کند می گذشت . چقدر از آن ساختمان قرمز اجری به همراه   ابخوری سیمانی منزجر بودم . غبار گچ و تخته سیاه رنگ پریده و غم انگیز  بخاری نفتی حلبی .

مدرسه من دقیقا با پیروزی انقلاب همراه شد . اینک به تلاوت ایاتی چند از کلام الله مجید گوش جان می سپاریم ! 

 بعد مدیر محترم مشغول سخنرانی می شدند . دوره راهنمائی پرحرف ترین و انقلابی ترین مدیر جهان نصیب ما شده بود . چه در سرما و چه در گرما ایشان به طور خستگی ناپذیری مشغول تحلیل توطئه های استکبار بودند . فیدل کاسترو جلوش کم می اورد . البته از یک لحاظی هم بد نبود . چون همیشه یکی از زنگ های ما صرف سخنرانی ایشان می شد و هرچه بود از کلاس بهتر بود .

علاقه غریبی به تنگه هرمز داشت و هر روز   تهدید می کرد که تنگه  را مسدود خواهیم کرد .  کافی است که یک لنج را پر از سنگ بکنیم و اون وسط غرق کنیم !والسلام !  باور کنید عین جمله ایشان را گفتم .

تنگه هرمز چیزی حدود هشتاد مایل دریائی عرض دارد .  البته  این جزئیات اهمیتی نداشت . .به هرحال یک لنج پر از سنگ راه حل نهائی بحران خلیج فارس بود .  اخرش من نفهمیدم این لنج را اگر همینجوری غرق کنیم چه عیبی دارد ؟ یا شاید هم سنگ ها نکته کنکوری بودند ؟ بعد از سخنرانی نوبت به شعار دادن می رسید و از آمریکا شروع می کردیم و به اسرائیل و انگلیس و ...یک روز به ایرلند هم رسید !  کلا به غیر از فلسطین هیچ کشوری از دست ما جان سالم به در نمی برد .

گروه سرود مدرسه راهنمائی فردوسی تقدیم می کند ! نصف برنامه کودک به این سرودها می گذشت . یک مجری محجبه هم داشت که مظهر عفت و پاکدامنی بود و اخر برنامه هم  نقاشی های حسن از سمنان و تقی از دامغان و ...

  دفترهائی بنجل با یک پند اخلاقی مسخره  روی جلد ٬ یا جمله امام راحل ٬ اگر درس نخوانید حرام است در مدرسه ماندن ! 

به طور کلی دوتیپ معلم داشتیم . معلم های جوان که به طرز کسل کننده ای سعی می کردند متدین و مومن جلوه کنند .

بقیه  هم مسن و گیج از موج انقلاب . خسته و کلافه . نمی شد تشخیص داد کدام بدتر است .  پنجم ابتدائی معلمی داشتیم که از همین جوانک ها بود . به ما گفت که روی کاغذ معایب ایشان را بنویسیم و اسم هم ننویسیم تا لزومی به خود سانسوری نباشد . من هم خیلی با اعتماد به نفس نوشتم که ایشان زخم زبان می زنند و ...

بعد از کلاس به من گفت شما تشریف داشته باشید و بعد چنان کتکی به من زد که تا یک هفته فکم صدا می داد . نمی دانم  مردک بی سروپا چه مرگش بود . به هرحال من واقعا فهمیدم زخم زبان در برابر زخم کتک هیچ نیست . قدیمی ها  غلط کردند گفتند زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است .

دوازده سال کم نیست . دوازده سال ازگار .  ان بستنی های الاسکای زرد و قرمز .  اقای معلم با اورکت و موتور به مدرسه تشریف می اورد . از جلو نظام !   آن بچه هائی که در زنگ تفریح عادت داشتند به اطراف ناظم بپلکند و همراه ایشان قدم بزنند و  این کار به اندازه پیراشکی های چرب بوفه  من را منزجر می کرد . دوازده سال . می فرماید : ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود ...

 بچه های حالا و دست پرورده های مدارس غیرانتفاعی احتمالا نظر دیگری داشته باشند . قابل درک است که در ان زمان معلم ها به همراه شاگردان قربانی بودند . جنگ بود و انقلاب بود و ....همان زمان هم انها را درک می کردم . هرچند از تنفرم چیزی کم نمی کند . 

اما یک رویای دلفریب دارم به عنوان حسن ختام :

روز اول مهر یک لنج خیلی بزرگ پر از کادر زحمتکش و دلسوز مدرسه . بابای مهربون مدرسه به همراه نیمکت ها و تخته سیاه و اون تیکه اهنی که جای زنگ انجام وظیفه می کرد وخلاصه هرچیزی که به ان مدرسه مربوط می شود .

 من بشینم لب ساحل و سیگار بکشم .  کشتی هم بدون هیچ عجله ای و از سرصبر ارام ارام غرق شود . درست وسط تنگه هرمز ....